خاطرات شهیدان استان بوشهر « شهید عنایت نجیبی » tag:http://khateratshohada.mihanblog.com 2018-11-19T06:58:07+01:00 mihanblog.com پیش بینی شهید برای خوابیدن 2018-11-19T02:55:26+01:00 2018-11-19T02:55:26+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12896 آزاده بوشهری بعد از شهادت پرویز، من فقط یک بار خواب او را دیدم. در خواب دیدم که در خیابانی دارم قدم می زنم و ناگهان در چاهی افتادم. بعد از چند لحظه به بالای چاه رسید، دستش را دراز کرد و مرا از چاه بیرون آورد. فردای آن روز یک اتفاق بدی افتاد که واقعاً فقط خدا کمکم کرد که جان سالم به در بردم. پرویز همیشه در عزاداریها و مراسم سینه زنی پیش قدم بود. زمانی هم که سرباز بود و برای او پول می دادیم، پولهایش را جمع می کرد و در ماه محرم خرج می کرد. در این مدت کمی که در جبهه بود، خیلی با شجاعت شهید پرویز عبدی پور

بعد از شهادت پرویز، من فقط یک بار خواب او را دیدم. در خواب دیدم که در خیابانی دارم قدم می زنم و ناگهان در چاهی افتادم. بعد از چند لحظه به بالای چاه رسید، دستش را دراز کرد و مرا از چاه بیرون آورد.

فردای آن روز یک اتفاق بدی افتاد که واقعاً فقط خدا کمکم کرد که جان سالم به در بردم. پرویز همیشه در عزاداریها و مراسم سینه زنی پیش قدم بود. زمانی هم که سرباز بود و برای او پول می دادیم، پولهایش را جمع می کرد و در ماه محرم خرج می کرد.

در این مدت کمی که در جبهه بود، خیلی با شجاعت کار می کرد. شبی هنگام خواب که من روی زمین خوابیده بودم، پرویز بعد از چند دقیقه مرا صدا زد و گفت: «من این تشک را پیدا کرده ام، بیا روی این بخواب». من هم آن را برداشتم و  گوشه ای پهن کردم، ولی او گفت: «شما این طرف اتاق بخواب، تا من آن طرف بخوابم»، و من هم قبول کردم. خودش هم روی زمین خوابید، دو دقیقه طول نکشید که ناگهان تمام آجرهای سقف ریخت روی سرش، من او را بلند کردم، پیشانی اش شکست و بخیه خورد.

در آن زمان کسی جرات نداشت که وارد گمرک خرمشهر شود، چون درست در دید عراقی ها بود. تمام تویوتاهای دوکابین، آن جا صف داده بودند و کلیدشان هم توی ماشینها بود. یک شب ایشان به آنجا رفت و 5 ‏تویوتا را بیرون آورد. او در مدت کمی که در جبهه بود خیلی کارهای بزرگی را انجام داد.  کارهای که هیچ کسی جرات انجام آنها را نداشت، زیرا مطمئن بودند که جان سالم به در نمی برند.

راوی: «برادر شهید پرویز عبدی پور»
]]>
رهیافته ایتالیایی 2018-11-18T02:49:07+01:00 2018-11-18T02:49:07+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12895 آزاده بوشهری «ماریا گراتزیا ریوندینو» اهل فوجیا اهل کشور ایتالیا است که در رشته ادبیات ایتالیایی فارغ ‌التحصیل شده است. پدرش آشپز و صاحب یک رستوران بود که به همراه مادر در رستوران کار می‌کردند. ماریا دختر کنجکاو و پرسشگری بود که درباره دین مسیحیت و مراسم مختلف آن سؤالات زیادی در ذهن داشت برای همین هم بعد از مطالعه و شناخت از جامعیت اسلام به آن گروید و بعد از تشرف به دین اسلام با ازدواج با یک مرد تونسی که او نیز یک مستبصر است مسیر زندگی برایش سهل‌تر گشت. قبل از تشرف به اسلام چقدر پایبند به مسیحیت «ماریا گراتزیا ریوندینو» اهل فوجیا اهل کشور ایتالیا است که در رشته ادبیات ایتالیایی فارغ ‌التحصیل شده است. پدرش آشپز و صاحب یک رستوران بود که به همراه مادر در رستوران کار می‌کردند. ماریا دختر کنجکاو و پرسشگری بود که درباره دین مسیحیت و مراسم مختلف آن سؤالات زیادی در ذهن داشت برای همین هم بعد از مطالعه و شناخت از جامعیت اسلام به آن گروید و بعد از تشرف به دین اسلام با ازدواج با یک مرد تونسی که او نیز یک مستبصر است مسیر زندگی برایش سهل‌تر گشت.

ماریا گراتزیا ریوندینو

قبل از تشرف به اسلام چقدر پایبند به مسیحیت بودید؟

من در خانواده‌ای مقید به مسیحیت بزرگ شدم. در طول کودکی و نوجوانی همیشه به کلیسا می‌رفتیم و تعالیم مسیحیت را کامل دنبال می‌کردیم، ولی با این وجود همیشه سؤالاتی برایم بود و احساس می‌کردم نظام کلیسا و خیلی از تعالیم و مراسمی که به من یاد داده می‌شود، مانند مراسم عشای ربانی و اعتراف گناهان منشأ الهی ندارند و به دیده تردید آنها را نگاه می‌کردم.

چطور با اسلام آشنا شدید؟

از سن ۱۸، ۱۹ سالگی بعد از ورود به دانشگاه دیدم بازتر شد و با دیدگاه‌های متفاوتی آشنا شدم، بنابراین تصمیم گرفتم دنبال پیام واقعی خداوند به بشریت بگردم. در دانشگاه اول با چند مسلمان سنی افراطی آشنا شدم، آن موقع نمی‌دانستم وهابی هستند، ولی از همان اول احساس بدی نسبت به آنها پیدا کردم. برخورد خشن و ناخوشایندی داشتند. بعد از مدتی با چند زن مسلمان ایرانی و لبنانی آشنا شدم که بعداً فهمیدم شیعه بودند. از اولین باری که آنها را دیدم به سمتشان جذب شدم، در عین حالی که آنها پوشیده بودند، به نظرم می‌آمد که زیبا هستند و چهره‌هایشان نورانی است. سعی کردم به آنها نزدیک و با آنها دوست شوم. بسیار کنجکاو بودم و از آنها در مورد دینشان سؤال می‌کردم، آنها هم دین اسلام را برایم توضیح می‌دادند. هر چه بیشتر با این دین و اصول و قوانین آن آشنا می‌شدم، بیشتر عطش دانستن داشتم و به سمت آن جذب می‌شدم.

چه کتاب‌هایی مطالعه می‌کردید؟

از دوستان شیعه‌ام خواستم تا من را با مسلمانهای ایتالیایی آشنا کنند تا بتوانم کتابهایی که درباره اسلام و تشیع به زبان خودم وجود دارد را مطالعه کنم. آنها من را به یک زن و شوهر معرفی کردند. به خانه‌شان رفتم. کتابهایی که درباره دین اسلام به ایتالیایی ترجمه شده بود و در دسترس داشتند را به من دادند تا بخوانم و از اسلام حرفهای زیادی زدند. بعد از تقریباً یک سال مطالعه و تحقیق، در سال ۱۹۹۱، در شهر رم مقابل یک روحانی ایرانی شهادتین را گفتم و رسماً دین خود را از مسیحیت به اسلام تغییر دادم.

برخورد خانواده از تغییر دین شما چه بود؟

آنها خیلی مخالف تصمیم من بودند، هم به خاطر بی‌اطلاعی از اسلام و هم به خاطر بدبینی‌ای که نسبت به دین اسلام در بین مردم ایتالیا وجود دارد و البته رسانه‌ها هم در این نگاه منفی بی‌تأثیر نیستند، رابطه‌مان را حفظ کردیم ولی احساسشان در مورد دین اسلام خیلی تغییر نکرده است.

همسرتان هم اهل سنت بود که شیعه شد، درست است؟

بله همسرم اهل تونس است که توسط یک خانواده ایتالیایی به من معرفی شد و بعد از آشنایی ازدواج کردیم. قبلاً سنی‌ مذهب بود که در زمان دانشگاه با مذهب تشیع آشنا شد. او هم از طریق شیعیان دیگر و مطالعه کتابهایی در این مورد، شیعه شد.

بهترین و بدترین خاطره‌ای که از زمان مسلمان شدنتان دارید چه بوده؟

یک خاطره خیلی شیرین از بعد از مسلمان شدن دارم و آن مربوط است به اولین باری که دعای کمیل را شنیدم. این دعا بسیار تأثیرگذار بود. تا آن زمان چنین چیز‌هایی نشنیده بودم. آن شب خیلی گریه کردم. بدترین خاطراتی هم که دارم مربوط می‌شود به توهینها و فحش‌هایی که در کشورم به خاطر مسلمان بودن و حجابی که بر سر داشتم در کوچه و خیابان به من می‌دادند، ناراحت کننده بود.

چند وقت است به ایران آمده‌اید؟

مدت شش سال می‌شود که به ایران مهاجرت کرده‌ایم البته هنوز فرصت نشده تا همه ایران را ببینم، اما به شهر‌های مشهد، تبریز، ارومیه، اصفهان، تهران، یزد و قم رفتم. بسیار زیبا و دیدنی هستند.

با کدام یک از اهل بیت (علیهم السلام) بیشتر انس دارید؟

همه امامان معصوم را دوست دارم، اما بیشتر با امام علی (علیه السلام) مأنوس هستم، چون احساس می‌کنم ایشان نماد ایمان همراه با شجاعت و استقامت هستند.

«رهیافته»

]]>
بسیج خواهران 2018-11-17T02:48:22+01:00 2018-11-17T02:48:22+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12894 آزاده بوشهری بسیج خواهران اهواز از ابتدای شروع جنگ تا پایان خرداد سال 1361 به عنوان منطقه جنگی محسوب می شد و تقریباً خالی از سکنه بود. برادران کارهای اجرائی شهر را به خواهران محول کرده و خودشان راهی خط مقدم شده بودند. ابتدا فعالیتهای خواهران بسیار گسترده بود و بخشی از آن شامل کارهای پشتیبانی از جبهه و جنگ بود. یکی از کارهای مهم ما در آن ایام تقسیم آذوقه بین مهاجرین جنگی بود. آن زمان به دلیل این که دشمن تا دروازه های شهر جلو آمده بود، مواد غذائی کم بود و هنوز حضوری فعال وجود نداشت تا این کار

بسیج خواهران اهواز از ابتدای شروع جنگ تا پایان خرداد سال 1361 به عنوان منطقه جنگی محسوب می شد و تقریباً خالی از سکنه بود. برادران کارهای اجرائی شهر را به خواهران محول کرده و خودشان راهی خط مقدم شده بودند. ابتدا فعالیتهای خواهران بسیار گسترده بود و بخشی از آن شامل کارهای پشتیبانی از جبهه و جنگ بود.

یکی از کارهای مهم ما در آن ایام تقسیم آذوقه بین مهاجرین جنگی بود. آن زمان به دلیل این که دشمن تا دروازه های شهر جلو آمده بود، مواد غذائی کم بود و هنوز حضوری فعال وجود نداشت تا این کار را به عهده بگیرد بنابراین این کار به بسیج خواهران محول شد.

بسیج خواهران

از دیگر کارهای ما اعزام نیروهای امدادگر به بیمارستان بود. بچه ها در مواقع عملیات به صورت شبانه روزی در بیمارستانها کار می کردند و امور امدادی و تدارکاتی و حتی ثبت نام مجروحین را به عهده داشتند. سرکشی به خانواده های شهدا هم برایمان از اهمیت فوق العاده ای برخوردار بود.

بیرون کشیدن اجسادی که زیر حملات موشکی و بمباران دشمن زیرآوار می ماندند از دیگر کارهای خواهران بسیجی بود.

من شخصا، در کفن کردن خواهران شهید مشارکت داشتم. یادم می آید در سال 1362 که عراق پنج نقطه از شهر را بمباران کرد و شهر وضعیتی کاملاً بحرانی گرفته بود، به ما گفتند که تعدادی زیادی از خواهران به شهادت رسیده اند و کسی برای غسل دادن آنها نیست، برای این کار ما خواهران بسیجی با هم دیگر به غسل خانه رفتیم، بوی تعفن اجساد فضا را گرفته بود و صحنه های رقت انگیز امان را از ما گرفته بود. یکی از بدترین صحنه ها ترکشی بود که شکم خواهری را که حامله بود را شکافته بود و فرزندش کاملاً مشخص بود. خواهر دیگری که تکه تکه شده بود و ما نمی دانستیم چه طور او را بلند کنیم.

راوی: «خواهر رضائی» (اهواز)
]]>
سالروز شهادت امام حسن عسکری (ع) تسلیت باد 2018-11-16T02:57:37+01:00 2018-11-16T02:57:37+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12893 آزاده بوشهری امام حسن عسکری (علیه السلام)
]]>
شهید بوشهری 2018-11-15T03:08:25+01:00 2018-11-15T03:08:25+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12892 آزاده بوشهری یک روز از منطقه تلفن زدم به شیراز، بهم گفتند که آقایی از بوشهر زنگ زده و گفته هر طور شده با ما تماس بگیرید. من هم ‏با آنها تماس گرفتم و پرسیدم با من کاری داشتید؟ ‏گفت: «همین الان حرکت کن و بیا بوشهر». پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده؟». گفت: «پرویز زخمی شده و او را به بوشهر آورده اند». من فهمیدم که او شهید شده است، بعد هم فهمیدم که از رادیو اعلام شده جسد شهید پرویز عبدی پور از تهران با هواپیما به بوشهر منتقل شده است. آنها از روی اسمی که بر روی لباسش نوشته بود، او را شهید پرویز عبدی پور

یک روز از منطقه تلفن زدم به شیراز، بهم گفتند که آقایی از بوشهر زنگ زده و گفته هر طور شده با ما تماس بگیرید.

من هم ‏با آنها تماس گرفتم و پرسیدم با من کاری داشتید؟ ‏گفت: «همین الان حرکت کن و بیا بوشهر». پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده؟». گفت: «پرویز زخمی شده و او را به بوشهر آورده اند».

من فهمیدم که او شهید شده است، بعد هم فهمیدم که از رادیو اعلام شده جسد شهید پرویز عبدی پور از تهران با هواپیما به بوشهر منتقل شده است. آنها از روی اسمی که بر روی لباسش نوشته بود، او را شناسایی کرده بودند.

‏روزی که می خواست به جبهه اعزام شود، بر روی لباسش نوشت بود: «شهید عبدی پور» و آنها از روی همین نوشته پیگیری کرده بودند و به همه استانداریها اطلاع داده بودند و چون در استانداری بوشهر یکی از آشنایان ما کار می کرد، فهمیده بود که این شهید بوشهری است.

راوی: «برادر شهید پرویز عبدی پور»
]]>
دیانا ترانکو رهیافته آمریکایی 2018-11-14T03:13:14+01:00 2018-11-14T03:13:14+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12891 آزاده بوشهری «دیانا ترانکو» که در خانواده ای مسیحی در ایالت تگزاس به دنیا آمده، به کار تبلیغ دین مسیحیت در کلیسا مشغول بوده است که ناگهان با دین اسلام آشنا می شود وی درباره خودش می گوید: «من در یک خانواده کاتولیک به دنیا آمدم. خانواده ای که برای اصول دینی اهمیت فراوانی قائل بود. همیشه دغدغه آشنایی با ادیان مختلف را در سر داشتم و به دنبال حقیقت معنویت بودم. در سن هجده سالگی تصمیم گرفتم از آمریکا به اروپا سفر کنم تا در اروپا خواسته هایم را دنبال نمایم. اما در آن سفر متوجه شدم که تفاوتی بین آمریکا دیانا ترانکو

«دیانا ترانکو» که در خانواده ای مسیحی در ایالت تگزاس به دنیا آمده، به کار تبلیغ دین مسیحیت در کلیسا مشغول بوده است که ناگهان با دین اسلام آشنا می شود وی درباره خودش می گوید: «من در یک خانواده کاتولیک به دنیا آمدم. خانواده ای که برای اصول دینی اهمیت فراوانی قائل بود. همیشه دغدغه آشنایی با ادیان مختلف را در سر داشتم و به دنبال حقیقت معنویت بودم. در سن هجده سالگی تصمیم گرفتم از آمریکا به اروپا سفر کنم تا در اروپا خواسته هایم را دنبال نمایم. اما در آن سفر متوجه شدم که تفاوتی بین آمریکا و اروپا وجود ندارد و همه غرق در مادیات هستند. زمان حضورم در اروپا مصادف با انقلاب اسلامی در ایران بود. آن زمان تازه با اسلام آشنا شده بودم اما زمینه تحقیقات جدی تر و عمیق تری را پیدا نمی کردم». او در آمریکا فوق لیسانس ارتباطات می خوانده که با اوج گیری انقلاب اسلامی در ایران، آمریکا را به قصد اروپا ترک می کند و پس از آن برای ادامه مطالعاتش درباره اسلام راهی ایران می شود و در شهر قم زندگی خود را آغاز می کند و سپس برای ادامه تحصیلات و تحقیقات راهی تهران می شود.

او می گوید: «همان زمان، انقلاب ایران باعث شده بود تا پیروان مسیحیان و به خصوص پاپ در گفت وگو با مسلمانان و به خصوص آیت الله خمینی باشند. در اروپا پاپ چند جلسه توجیهی را با چند تن از شیعیان ایرانی ترتیب داد. به لطف خدا من هم در آن جلسات شرکت کردم. از پیامبر اسلام و راه او و راه پیامبران گذشته و اصول دینی به شکل مقایسه ای در اسلام و مسیحیت بحث ها را ادامه دادیم و حتی بحث ما به موضوع انقلاب ایران هم رسید. یادم هست آنجا مطرح شد که امام خمینی در ایران یک انقلاب مسلحانه نکرده بلکه این انقلاب از درون آدم ها و مردم شروع شده و ادامه پیدا کرده است».

«در مباحث امامت که پیش می رفتیم، من با یک نقطه اوج روبرو شدم و آن امام حسین (علیه السلام) بود. دائم موضوعات را با مسیحیت تطبیق می دادم. مثلاً به فداکاری و جانفشانی امام حسین (علیه السلام) که رسیدم آن را با رنج ها و سختی های مسیح تطبیق دادم. هر چه در موضوع امام حسین (علیه السلام) پیش می رفتم هیجانم برای دانستن این همه عظمت بیشتر می شد. امام حسین (علیه السلام) نقطه اصلی لحظات شگفت انگیز وجودم شد و با او متولد شدم. هر چه پیش می رفتم موضوعات جدی تر و جدیدتر گشوده می شدند. اول کاملاً گیر کرده بودم. من قبلاً در کلیسا مبلغ بودم. با نظام های تبلیغ آشنا بودم. با موضوعات اخلاقی و دینی انس داشتم اما در تمام آن موضوعات ابعاد عظمت عاشورا و امام حسین (علیه السلام) یک فضای متفاوتی را برای من گشود. فکر می کنم عاشورا حجت را برایم تمام کرد و تازه عمیق تر شروع به کنکاش کردم».

او در پاسخ به مسیر تحقیقش و رویارویی با موضوع امام حسین (علیه السلام) می گوید: «من در ایران سعی کردم در خیلی از مراسم مذهبی شرکت کنم و به طور جدی خودم را با هر مراسمی که برای امام حسین (علیه السلام) بود آشنا کردم. در کنار این مراسم آنچه برای من خیلی مهم بود، شناخت شخصیتی از امام حسین (علیه السلام) بود که نقش جهانی دارد. حرکت و اراده امام حسین (علیه السلام) برای احیا حقیقت بود. او همه چیز را فدا کرد تا اصل دین و حقیقت انسانیت بماند. در این موضوع ابعاد فکری و عقلی عجیبی نهفته است. مهمترین دلیل مسلمان شدن من هم همین بود. الگوها و راه هایی که در اسلام وجود دارد در مسیحیت نیست. مسیحیان معتقدند که مسیح، پسر خدا آمد و برای بخشوده شدن گناهان آنها کشته شد. موضوعاتی که در مسیحیت حل نشده است اسلام آنها را حل کرده است».

دیانا پس از مطالعه و تحقیق در سن بیست سالگی اسلام را به عنوان دین خود بر می گزیند و امروز نام او «هاجرحسینی» است. دیانای دیروز و هاجر امروز به عنوان یک مسیحی ای که شیعه امام حسین (علیه السلام) شده است درباره احساسش از سید الشهداء می گوید: «راستش نمی توانم به این سوال پاسخ بدهم. آیا شما می توانید اوج حقیقت را تعریف کنید؟ امام حسین (علیه السلام) اوج حقیقت است. وجهی عجیب از حقیقت انسانیت در عاشورا رقم خورده است. البته در هر ملیتی قهرمانانی هستند اما همه آنها یک بعدی اند. امام حسین (علیه السلام) ابعادی دارد که هر چقدر روی آن مطالعه و تحقیق کنید، تمام شدنی نیست. باور کنید که خیلی از این عظمت هنوز ناشناخته مانده است».

«رهیافته»
]]>
رزمندگان موجی 2018-11-13T02:41:11+01:00 2018-11-13T02:41:11+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12890 آزاده بوشهری در جریان عملیات بیت المقدس در سال 1361، استادیوم تختی اهواز به نقاهتگاهی جهت استراحت رزمندگان موج گرفته، تبدیل شده بود و گروهی از خواهران بسیجی اهواز (امدادگران) را جهت پرستاری و مداوای مجروحین به آن جا فرستاده بودند و پرستاری که از تهران اعزام شده بود، مسئول آن بخش بود. ما شبانه روز سرگرم رسیدگی به این عزیزان بودیم، هم علائم حیاتی می گرفتیم، دارو می دادیم، کمپوت و غذا می خوراندیم و حتی جارو و نظافت هم می کردیم. یکی از برادران موجی که حدوداً چهارده سال سن داشت هر وقت وارد سالن پرستاران دوران دفاع مقدس

در جریان عملیات بیت المقدس در سال 1361، استادیوم تختی اهواز به نقاهتگاهی جهت استراحت رزمندگان موج گرفته، تبدیل شده بود و گروهی از خواهران بسیجی اهواز (امدادگران) را جهت پرستاری و مداوای مجروحین به آن جا فرستاده بودند و پرستاری که از تهران اعزام شده بود، مسئول آن بخش بود.

ما شبانه روز سرگرم رسیدگی به این عزیزان بودیم، هم علائم حیاتی می گرفتیم، دارو می دادیم، کمپوت و غذا می خوراندیم و حتی جارو و نظافت هم می کردیم.

یکی از برادران موجی که حدوداً چهارده سال سن داشت هر وقت وارد سالن می شدم تا چشمش به من می افتاد شروع به داد و فریاد می کرد و با نگرانی می گفت: «این عراقی است او را بکشید»، آن وقت با دستهای خالی به طرفم حمله می کرد، با اسلحه حالت شلیک می گرفت و رگبار می زد.

تا چند روز اصلا نمی توانستم کار انجام بدهم یا وارد بخش بشوم، فقط وقتی ایشان خواب بودند وارد بخش می شدم. حتی یک روز با کارد میوه خوری دنبالم افتاد. به اطاق تدارکات رفتم، او آن قدر در زد که همه وحشت کرده بودند، می گفت: «باید این عراقی را بکشم». بعد از مدتی حالش بهبود یافت و ترخیص شد.

راوی: «فاطمه عباسی» (اهواز)
]]>
برادر دنبال برادر 2018-11-11T03:11:42+01:00 2018-11-11T03:11:42+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12889 آزاده بوشهری روز چهارم جنگ چون از خانواده ام در خرمشهر خبر نداشتم و آنها هم وقتی که خمپاره خورده بود کنار منزلمان، به اتفاق همسایه ها به طرف کارخانه صابون سازی، پایین تر از پادگان دژ فرار کرده بودند، من رفتم و آنها را زیر پل پیدا کردم و سوار اتومبیل کرده و به ایستگاه دوازده بردم. در آن جا یک ماشین ما را دید و آنها را سوار کرد و من دوباره برگشتم به طرف مسجد جامع و رفتم سراغ پرویز را گرفتم. بهم گفتند که ایشان آمد و 2 ‏نارنجک از سید گرفت و رفت، ولی اسلحه نداشت. پرویز وقتی با ما ب

شهید پرویز عبدی پور

روز چهارم جنگ چون از خانواده ام در خرمشهر خبر نداشتم و آنها هم وقتی که خمپاره خورده بود کنار منزلمان، به اتفاق همسایه ها به طرف کارخانه صابون سازی، پایین تر از پادگان دژ فرار کرده بودند، من رفتم و آنها را زیر پل پیدا کردم و سوار اتومبیل کرده و به ایستگاه دوازده بردم.

در آن جا یک ماشین ما را دید و آنها را سوار کرد و من دوباره برگشتم به طرف مسجد جامع و رفتم سراغ پرویز را گرفتم. بهم گفتند که ایشان آمد و 2 ‏نارنجک از سید گرفت و رفت، ولی اسلحه نداشت.

پرویز وقتی با ما به جبهه آمد یا از اسلحه بقیه استفاده می کرد یا زخمی ها را جا به جا می نمود. خلاصه تا 4 ‏یا 5 ‏روز برنگشت و من با خود فکر کردم که شاید به بوشهر برگشته باشد، چون وابستگی زیادی به پدر و مادرم داشت.

من به شیراز رفتم، چون همسرم و فرزندم آن جا بودند و از شیراز هم به بوشهر آمدم. وقتی رسیدم، اول چیزی نگفتم. مادرم آمد به طرفم و پرسید: «پرویز را دیدی؟». وقتی این حرف را زد، فهمیدم که پرویز به بوشهر نیامده است. پرسید: «حالش خوب بود؟». گفتم: «بله، حالش خوب بود».  

فردای آن روز حرکت کردم و به شیراز رفتم و از آنجا به ‏خرمشهر، وقتی رسیدم همه سنگرهایی که حدس می زدم شاید آنجا باشد را گشتم. چون ایشان خیلی فعال بود و در مدت بسیار کمی که آنجا بود همه ‏او را می شناختند. از هر کس که سئوال می کردم او را می شناخت ولی ‏نمی دانست که کجاست.  دقیقاً به خاطرم نیست دوازده نفر یا بیست و چهار نفر در مقابل نیروهای عراقی مقاومت و ایستادگی کرده بودند که یکی از آنها برادرم بود که زیر پل خرمشهر مهمات گذاشته بودند و منفجر کرده بودند که عراقی ها نتوانند رد شوند و به این طرف پل بیایند.

راوی: «برادر شهید پرویز عبدی پور»
]]>
سالروز شهادت امام رضا (ع) تسلیت باد 2018-11-08T03:59:07+01:00 2018-11-08T03:59:07+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12888 آزاده بوشهری امام رضا (علیه السلام)
]]>
از حاجیان کوی رضاییم تا ابد 2018-11-08T03:51:50+01:00 2018-11-08T03:51:50+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12887 آزاده بوشهری کم کم مسافران سحر را خبر کنید / با ذکر یا حسین به مشهد سفر کنید خود را میان صحن رضا در به در کنید / شب تا اذان صبح به گنبد نظر کنید داریم اهل رحمت مخصوصه می شویم / آماده زیارت مخصوصه می شویم باید تمام همت خود را به کار بست / حالا که بار عام شده کوله بار بست یا جبر عشق در بروی اختیار بست / دل را به حلقه های ضریح نگار بست در طوس برگزار شده اعتکاف ما / صد حج واجب است ثواب طواف ما شکر خدا که از فقراییم تا ابد / از حاجیان کوی رضاییم تا ابد پیش رضا کنار خداییم تا ابد / حرم امام رضا (علیه السلام)

کم کم مسافران سحر را خبر کنید / با ذکر یا حسین به مشهد سفر کنید

خود را میان صحن رضا در به در کنید / شب تا اذان صبح به گنبد نظر کنید

داریم اهل رحمت مخصوصه می شویم / آماده زیارت مخصوصه می شویم

باید تمام همت خود را به کار بست / حالا که بار عام شده کوله بار بست

یا جبر عشق در بروی اختیار بست / دل را به حلقه های ضریح نگار بست

در طوس برگزار شده اعتکاف ما / صد حج واجب است ثواب طواف ما

شکر خدا که از فقراییم تا ابد / از حاجیان کوی رضاییم تا ابد

پیش رضا کنار خداییم تا ابد / ما راهیان کرببلاییم تا ابد

در صحن کهنه بود که تایید ما رسید / آقا نگاه کرد و روادید ما رسید

ای کربلا نرفته حرم را بهانه کن / دل را بیا به جاده مشهد روانه کن

یک گوشه ای ز صحن رضا آشیانه کن / پیش کریم نوکری عاشقانه کن

آنجا برات کرببلا زود می رسد / هی خون دل نخور به خدا زود می رسد

آقا خودش غریب و به فکر غریب هاست / مرثیه خوان روضه یابن شبیب هاست

هرشب دلش شکسته شیب الخضیب هاست / آزرده از مزاحمت نانجیب هاست

یک عمه بود و لشگر اوباش بی حیا / عالم فدای شیرزن دشت کربلا

«شاعر ناشناس»

]]>
خواب امام رضا (علیه السلام) 2018-11-08T03:27:39+01:00 2018-11-08T03:27:39+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12886 آزاده بوشهری زنی تازه مسلمان در مورد عدم تمایلش به اسلام و روند آشنایی با اسلام و مشکلات و همچنین خوابی که دیده می گوید: من ۳۳ سالمه … متاهلم و ۴ سال پیش مسلمان شدم، در واقع همسرم من رو با اسلام آشنا کرد. البته اولش خیلی تمایل نداشتم اما کم کم علاقه مند شدم … تحقیق کردم و در واقع خودم تصمیم گرفتم که مسلمان بشم. خانوادت چی؟ وقتی مسلمان شدی انعطاف نشون دادن یا مقابله کردن باهات؟ دفعه اول خیلی جا خوردن و ناراحت شدن … مخالف صد در صد حجاب من بودن. پشت سرم هنوز حرفایی هست. در هر صورت یه شکافی امام رضا (علیه السلام)

زنی تازه مسلمان در مورد عدم تمایلش به اسلام و روند آشنایی با اسلام و مشکلات و همچنین خوابی که دیده می گوید:

من ۳۳ سالمه … متاهلم و ۴ سال پیش مسلمان شدم، در واقع همسرم من رو با اسلام آشنا کرد. البته اولش خیلی تمایل نداشتم اما کم کم علاقه مند شدم … تحقیق کردم و در واقع خودم تصمیم گرفتم که مسلمان بشم.

خانوادت چی؟ وقتی مسلمان شدی انعطاف نشون دادن یا مقابله کردن باهات؟

دفعه اول خیلی جا خوردن و ناراحت شدن … مخالف صد در صد حجاب من بودن. پشت سرم هنوز حرفایی هست. در هر صورت یه شکافی بین ما ایجاد شده که البته ای کاش نبود.

یادمه در عالم خواب و رویا یه شب دیدم در حرم امام رضا (علیه السلام) هستم … خواب قشنگی بود… دیدم شاگردان امام رضا (علیه السلام) به سمت من اومدن و به من یه روسری دادن که بپوشم و بعد منو وارد یه اتاق کردن که از اونجا باید عبور می کردیم … رد می شدیم و اتاقای دیگرو پشت سر می گذاشتیم … من باید به طرف نوری که می دیدم می رفتم … رفتم و رفتم تا به اتاق امام رضا (علیه السلام) رسیدم.

افراد خیلی محترمی اونجا بودن … اومدن به سمت من و من گفتن: «بیا بیا بیا پیش ما...» و من گفتم: «من هنوز آماده نیستم … آماده نیستم که به شما ملحق بشم». چون فکر می کردم نزدیک شدن به چنین فضایی و چنین حریمی کار هر کسی نیست و اونا گفتن: «سلام بر تو… تو به زودی آماده میشی».

إن شاء الله که به زودی حرم امام رضا (علیه السلام) رو در ایران زیارت می کنی … مشرف میشی.

إن شاء الله.

«رهیافته»

]]>
جای شما اینجا نیست 2018-11-06T02:42:14+01:00 2018-11-06T02:42:14+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12885 آزاده بوشهری روزی که عراقی ها از طریق شلمچه به داخل ایران آمده بودند، یک ‏مجتمعی بود به نام  100 ‏دستگاه که از آنجا وارد شده بودند. اولین خمپاره ای که ‏به شهر خرمشهر خورد، پشت منزل ما بود. به یک خانواده روحانی معروف به ملا عبدالله که خانواده وی به شهادت رسیدند، اصابت کرده بود. آن زمان من و خانمم و پسر بزرگم که 2 ‏ساله بود، در خرمشهر بودیم. 48 ‏ساعت بیشتر از این ماجرا نگذشته ‏بود که شهید پرویز از بوشهر به خرمشهر آمد. در آن زمان خرمشهر به دو قسمت تقسیم شده بود که یکی از آن دو محله، شهید پرویز عبدی پور

روزی که عراقی ها از طریق شلمچه به داخل ایران آمده بودند، یک ‏مجتمعی بود به نام  100 ‏دستگاه که از آنجا وارد شده بودند. اولین خمپاره ای که ‏به شهر خرمشهر خورد، پشت منزل ما بود. به یک خانواده روحانی معروف به ملا عبدالله که خانواده وی به شهادت رسیدند، اصابت کرده بود.

آن زمان من و خانمم و پسر بزرگم که 2 ‏ساله بود، در خرمشهر بودیم. 48 ‏ساعت بیشتر از این ماجرا نگذشته ‏بود که شهید پرویز از بوشهر به خرمشهر آمد. در آن زمان خرمشهر به دو قسمت تقسیم شده بود که یکی از آن دو محله، کوت شیخ بود.

وقتی به خرمشهر آمد، من در کوت شیخ بودم و رفته بودم مهمات بیاورم. وقتی بارها را خالی کردم، به من اطلاع دادند که برادرت آمده است. نزدش رفتم و گفتم: «چرا به اینجا آمدی؟»، گفت: «دیشب امام به خوابم آمد و مرا قاصد کرد که به ‏اینجا بیایم و به شما بگویم که یکدیگر را نکشید و برادرکشی نکنید، من هم ‏آمده ام».

گفتم: «جای شما اینجا نیست». گفت: «اگر کسی قرار باشد که برود، شما هستید نه من، زیرا شما بچه دارید و وظیفه من هست که اینجا بمانم». هر کاری کردم نرفت و در خرمشهر ماند.

راوی: «برادر شهید پرویز عبدی پور»
]]>
ماهی دودی 2018-11-05T02:41:22+01:00 2018-11-05T02:41:22+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12884 آزاده بوشهری گفته بود سعی می کنم شب عید بیام. من هم هفت سین رو چیدم، آمد. از سر و رویش خاک می ریخت. لباساش بوی باروت می داد. چشمش به سفره ی هفت سین که افتاد گفت: «به به». با شوق گفتم: «سفره کامله، فقط ماهی قرمز نداره». خیلی جدی گفت: «عیب نداره، دم عیدیه همه ماهی ها رو بردند برای کانال پرورش ماهی». من آن لحظه نمی دونستم که به یه جایی تو جبهه اشاره می کنه. او هم متوجه شد که من نمی دونم کانال پرورش ماهی کجاست؟ گرد و خاک سرشو تکوند و ادامه داد: «من از اونجا اومدم که اگه قبول کنی من میشم ماهیش کانال ماهی در جبهه

گفته بود سعی می کنم شب عید بیام. من هم هفت سین رو چیدم، آمد. از سر و رویش خاک می ریخت. لباساش بوی باروت می داد. چشمش به سفره ی هفت سین که افتاد گفت: «به به». با شوق گفتم: «سفره کامله، فقط ماهی قرمز نداره».

خیلی جدی گفت: «عیب نداره، دم عیدیه همه ماهی ها رو بردند برای کانال پرورش ماهی». من آن لحظه نمی دونستم که به یه جایی تو جبهه اشاره می کنه. او هم متوجه شد که من نمی دونم کانال پرورش ماهی کجاست؟

گرد و خاک سرشو تکوند و ادامه داد: «من از اونجا اومدم که اگه قبول کنی من میشم ماهیش، اما یه ماهی دودی».

راوی: «زهرا پناهی» (همسر شهید)
]]>
در خواب یک آقای سیدی را دیدم 2018-11-03T03:17:39+01:00 2018-11-03T03:17:39+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12883 آزاده بوشهری کارول خٍرچین رهیافته هلندی: من هر شب قبل از استراحت با خداوند صحبت می کردم. از خداوند می پرسیدم آیا تو واقعاً این طور که مسلمانان می‎گویند هستی؟ مادر بزرگم کجاست؟ بهشت است یا جهنم؟ بعد از آن آرزوهایی کردم. از آن پس با خداوند مدام صحبت می‌کردم. من فکر کردم اسلام برای آسیا یا عربستان و یا ایران بود. به این دلیل بود که تا آن زمان درباره اسلام مطالعه نکردم. تصورم این بود که این دین برای اروپا یا آمریکا نیست. همواره دوست داشتم مسلمان شوم. چند سال بعد یک روز اخبار مربوط به جنگهای افغانستان کارول خٍرچین رهیافته هلندی

کارول خٍرچین رهیافته هلندی:

من هر شب قبل از استراحت با خداوند صحبت می کردم. از خداوند می پرسیدم آیا تو واقعاً این طور که مسلمانان میگویند هستی؟ مادر بزرگم کجاست؟ بهشت است یا جهنم؟ بعد از آن آرزوهایی کردم. از آن پس با خداوند مدام صحبت می‌کردم. من فکر کردم اسلام برای آسیا یا عربستان و یا ایران بود. به این دلیل بود که تا آن زمان درباره اسلام مطالعه نکردم. تصورم این بود که این دین برای اروپا یا آمریکا نیست. همواره دوست داشتم مسلمان شوم. چند سال بعد یک روز اخبار مربوط به جنگهای افغانستان و عراق را دیدم و این بعد از ماجرای ۱۱ سپتامبر بود. پس از آن به دین اسلام خیلی فکر کردیم که آیا خوب است یا خیر. در هر صورت من خیلی علاقه داشتم درباره اسلام بیشتر بدانم. من وقتی این اخبار را می‌دیدم، گریه می‌کردم و به خداوند می‌گفتم چرا اینگونه باید باشد؟ خیلی ناراحت بودم. این در حالی بود که علاقه داشتم مسلمان باشم.

 یک روز اخبار مربوط به جنگهای افغانستان و عراق را دیدم و این بعد از ماجرای ۱۱ سپتامبر بود. پس از آن به دین اسلام خیلی فکر کردیم که آیا خوب است یا خیر. در هر صورت من خیلی علاقه داشتم درباره اسلام بیشتر بدانم. من وقتی این اخبار را می‌دیدم، گریه می‌کردم و به خداوند می‌گفتم چرا اینگونه باید باشد؟

یک شب در ماه رمضان خوابی دیدم. در خواب یک آقای سیدی دست چپ خودم دیدم که نشسته است. ایشان به من گفت شما دیشب با خدا صحبت کردی. شما می‌خواستی مسلمان باشی و شما تصور می‌کنی اسلام برای شما نیست. شما اشتباه گفتی. ان ‌شاءالله شما مسلمان می‌شوی و خداوند گناهان شما را پاک می‌کند. او یک کتاب قرآن در دست داشت و آن را به دست من داد. به من گفت بیا بیرون برویم. رو به فرزندم کرد و گفت او را تربیت کن. از او مواظبت کن و او را مسلمان تربیت کن. یک باره دیدم آن آقا رفت.

بیدار شدم و با قرآن نزد همسایه مسلمانمان که از ترکیه بود رفتم و خوابم را به او تعریف کردم. آنها گفتند امشب «لیلة القدر» است. خیلی تعجب کردند. یک ماه بعد یک خانم اندونزیایی را در دانشگاه ملاقات کردم. خوابم را به او تعریف کردم و یک قرآن به من هدیه داد که به زبان هلندی بود. وقتی آن را خواندم، به آرامش دست یافتم و همه ناراحتی‌هایم از بین رفت. واقعاً به این نکته رسیدم که اسلام راه راست و صحیحی است. وقتی مسلمان شدم با خانواده‌ام به مشکلاتی خوردم. پدرم گفت اگر مسلمان شدی نباید حجاب داشته باشی اما من متوجه بودم که اگر مسلمان باشم حجاب برایم واجب است و باید بپوشم.

هر روز لباسم را بلندتر می‌پوشیدم. یک بار به مادرم گفتم میخواهم حجاب (چادر) بپوشم. او خیلی گریه کرد و گفت چرا می‌خواهی این کار را انجام دهی؟ مادرم خیلی قلب خوبی دارد اما لباس ما یک باره می‌خواست تغییر کند و او تعجب می‌کرد. روز بعد به من گفت اگر میل داری حجاب داشته باشی، من قبول می‌کنم. من تو را دوست دارم، اشکالی ندارد. اما پدرم خیلی با مادرم تفاوت داشت. ایشان بیشتر در این فکر بود که مردم درباره من چه تصوری خواهند داشت. به این دلیل برایش خیلی سخت بود. من نزد همسایه مسلمان خودمان رفتم و به آنها گفتم به من کمک کنید. من می‌خواهم حجاب بپوشم. آنها به من حجاب (چادر) هدیه دادند. من با پدرم تماس گرفتم و گفتم من الان حجاب می‌پوشم. پدرم خیلی تعجب کرد و گفت نپوش آن وقت من با شما بیرون نمی‌روم. دو هفته همین طور رفتار می‌کرد. دو هفته بعد به من تماس گرفت و گفت می‌خواهم منزل شما مهمانی بیایم تا درباره حجاب شما صحبت کنم. او گفت شما دختر من هستی و زندگی شما را دیدم. شما خیلی سختی‌ها دیدی. پدر و مادرم دیدند که چقدر ناراحتم. به من گفت اگر شما خوشحال باشی من هم خوشحال هستم. از آن روز دیگر ناراحت نبود و الان با من خوب است. الان با چادر در هلند با پدرم بیرون می‌روم و مشکلی با این مسأله ندارد (با خنده).

سه سال قبل با دوستم درباره تربیت فرزند صحبت کردیم که کجا بهتر است برویم. در هلند، آزادی بی حد و حصر است. این وضعیت برای فرزندانم سخت بود. از سوی دیگر یک مدرسه برای شیعیان هم نداریم. مسجد و حسینیه هم به ندرت وجود دارد. در حسینیه گاهی مجلس بر پا می‌کنیم. کتاب هم به ندرت یافت می‌شد. از این جهت به این فکر افتادم یک زبان یاد بگیریم تا به یکی از کشورهای مسلمان برویم. بین نجف و ایران خواستیم یکی را انتخاب کنیم تا آنجا درس بخوانیم. ابتدا به کربلا رفتیم. همسرم که اهل افغانستان است، به من گفت با یکدیگر درس می‌خوانیم و برای تبلیغ به هلند و افغانستان می‌رویم. سپس در هلند یک مدرسه برای شیعیان درست می‌کنیم. این آرزوی ما بود. همسرم سپس به قم آمد. یک آقایی در قم خیلی علاقه داشت به ما کمک کند. الحمدلله کارمان درست شد و دو سال قبل وارد قم شدیم.

من در آنجا رشته‌ای را انتخاب کرده بودم که در نهایت دستیار پزشک می‌شدیم اما نه پرستار. همسرم نیز در افغانستان درس می‌خواند. به مدت ۳ سال درس خواندم و با حجاب من مشکلی نداشتند و الحمدلله خیلی کارم راحت شد. وقتی دختر دیگرم به دنیا آمد، تصمیم گرفتم کار نکنم. در آنجا به خاطر اینکه زنان با مردان با هم کار می‌کردند، برای خودم صحیح ندانستم کار را ادامه دهم. ما قصد داشتیم برای نیازمندان یک بیمارستان بسازیم اما نشد.

با همسرم که آشنا شدم، او به من گفت من شیعه و سید هستم. از او پرسیدم شیعه چیست؟ او از امام حسین (علیه السلام) به من گفت. وقتی درباره امام حسین (علیه السلام) در اینترنت جستجو کردم، به امام محبت پیدا کردم و گفتم این همان حسی است که در خواب تجربه کردم. از این جهت دین اسلام را دین راستین و مذهبم را مذهبی حقیقی یافتم. تا قبل از مسلمانی من از آنجایی که در زندگی خیلی بدی دیده بودم، خیلی تمایل نداشتم  با دیگران صحبت کنم، اما به خاطر مطالعه زندگی امام حسین (علیه السلام) تصورم تغییر کرد.

«رهیافته»

]]>
عاقبت او ظهور خواهد کرد 2018-11-02T02:58:32+01:00 2018-11-02T02:58:32+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12882 آزاده بوشهری عاقبت او ظهور خواهد کرد / خاک را غرق نور خواهد کرد روزی از این کویر، این برهوت / ابر رحمت عبور خواهد کرد دل ما را که خشک و پژمرده است / همچو باغ بلور خواهد کرد آه ، می‌ آید او که لبخندش / عاشقان را صبور خواهد کرد سینه‌ ها را ز کینه خواهد شست / غصه‌ ها را بدور خواهد کرد آه ، سوگند می‌ خورم ای دل / عاقبت او ظهور خواهد کرد «شاعر ناشناس» امام زمان (عج)

عاقبت او ظهور خواهد کرد / خاک را غرق نور خواهد کرد

روزی از این کویر، این برهوت / ابر رحمت عبور خواهد کرد

دل ما را که خشک و پژمرده است / همچو باغ بلور خواهد کرد

آه ، می‌ آید او که لبخندش / عاشقان را صبور خواهد کرد

سینه‌ ها را ز کینه خواهد شست / غصه‌ ها را بدور خواهد کرد

آه ، سوگند می‌ خورم ای دل / عاقبت او ظهور خواهد کرد

«شاعر ناشناس»

]]>