خاطرات شهیدان استان بوشهر « شهید عنایت نجیبی » tag:http://khateratshohada.mihanblog.com 2019-08-17T12:41:52+01:00 mihanblog.com سالروز ولادت امام هادی (ع) مبارک باد 2019-08-17T02:56:18+01:00 2019-08-17T02:56:18+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/13538 آزاده بوشهری سالروز ولادت امام هادی (علیه السلام)
]]>
سالروز ورود آزادگان به کشور گرامی باد 2019-08-17T02:37:19+01:00 2019-08-17T02:37:19+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/13537 آزاده بوشهری 26 مرداد سالروز ورود آزادگان به کشور
]]>
وهابی انتحاری که طلبه شیعه شد (2) 2019-08-17T02:16:57+01:00 2019-08-17T02:16:57+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/13536 آزاده بوشهری «... سلام علیکم، برادر سنی بفرمایید». این صدایی بود که من از پشت دیوار شنیدم. با تعجب و قدمهای فوق العاده آهسته، خود را نمایان کردم. نگاهم به جمعیت کثیری افتاد که دور او نشسته بودند و با جمله‎ای که گفت، تمام سرها به سوی من چرخیده بود. با احتیاط خاصی قدم بر می‎داشتم، دل به دریا زدم و به سمتشان رفتم. برخلاف انتظارم، زائران برایم کوچه باز کردند تا رفتم و کنار آن روحانی شیعه نشستم. جمعیت نزدیکتر آمد و زائران در کنارم نشستند. حاج شیخ خیلی مرا تحویل گرفت و طوری احوالپرسی می‎کرد ک

«... سلام علیکم، برادر سنی بفرمایید». این صدایی بود که من از پشت دیوار شنیدم. با تعجب و قدمهای فوق العاده آهسته، خود را نمایان کردم. نگاهم به جمعیت کثیری افتاد که دور او نشسته بودند و با جملهای که گفت، تمام سرها به سوی من چرخیده بود. با احتیاط خاصی قدم بر میداشتم، دل به دریا زدم و به سمتشان رفتم. برخلاف انتظارم، زائران برایم کوچه باز کردند تا رفتم و کنار آن روحانی شیعه نشستم. جمعیت نزدیکتر آمد و زائران در کنارم نشستند.

حرم امام رضا (علیه السلام)

حاج شیخ خیلی مرا تحویل گرفت و طوری احوالپرسی میکرد که انگار چند سال رفیق بودهایم. پرسیدم: «مناظره میکنی؟». گفت: «بله». اینکه چنین با سرعت و بدون هیچ هماهنگی جوابم را داد، جا خوردم. گفتم: «شرطی دارم، تمامی استدلالهایت باید بر مبنای کتب معتبر اهل سنت باشد، اگر حق با تو بود که من شیعه میشوم ولی اگر حق با من بود، تو و تمام این جمع میبایست سُنی شوید». قبول کرد، پیش خودم گفتم: «علمای ما بدون هماهنگی به هیچ عنوان مناظره نمیکنند، اگر هم هماهنگی شود آنقدر شرط و شروط میگذارند تا عرصه بر طرف مقابل تنگ گردد». ضمن اینکه اگر تمام بزرگان مذهب ما در مناظره شکست بخورند، احتمال اینکه زیر همه چیز بزنند زیاد است، دیگر چه برسد به اینکه مسئولیت تغییر مذهب مردمی را هم به عهده گیرند. مهمتر از همه اینکه علمای ما به هیچ عنوان حاضر به مناظره در میان خیل مردم نیستند.

مناظره از ساعت حدوداً ۷ شب شروع شد و تا نیم ساعت مانده به صبح به طول انجامید. تمام اندیشه‌هایم درمورد بیسواد بودن طلاب و روحانیون شیعه نقش بر آب شد. من نجنگیده خود را پیروز میدانستم ولی وقتی به میدان مناظره آمدم، همچون سربازی بودم که به کوچه پس‌ کوچه‌های شهر فرار کرده و به هر جا میرود با بن بست مواجه می‌گردد. من هر چه اشکال وارد میکردم، حاج شیخ از نسخ قدیمی کتب خودمان پاسخ میداد و او هر چه می‌پرسید، من از این شاخه به آن شاخه میپریدم. بیشتر من سوال میکردم، از هر ترفندی استفاده کردم ولی بی‌جواب ماند. میفهمیدم که پیروزی در مناظره را از دست دادم، از آن لحظه به بعد فقط برای شکست نخوردن تلاش می‏‌کردم. گنگ بودم. چیزی برای گفتن نداشتم و در مقابل، تمام سوالاتی که من از قرآن مطرح میکردم را با استناد به صحیح بخاری و صحیح مسلم پاسخ میداد. خواستم به بهانهای از مجلس خارج شوم ولی گفتم پیامبر (صلی الله علیه و آله) را که قبول دارم. اگر پیامبر(صلی الله علیه وآله) فرمود با اینکه حق را دیدی چرا به سویش نرفتی چه پاسخ بدهم؟ بگویم به خاطر تعصبات کورکورانه؟

در همان لحظه رو به حرم حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) ایستادم و «اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمداً‌ رسول الله، اشهد ان مولای امیرالمومنین و اولاده المعصومین حجج الله» را بر زبان جاری ساختم. الحمدالله که نجات یافتم. زائران به گرمی از من استقبال میکردند. همگی برای تبریک به سویم می‏‌آمدند و برخی میگریستند. به یکی گفتم: «من کسی نیستم چرا آنقدر مرا مورد احترام قرار میدهید؟». گفت: «تو راه یافته اهلبیت (علیهم السلام) هستی»... (ادامه دارد)

«ادیان نت»
]]>
خجالت می کشم 2019-08-16T02:25:30+01:00 2019-08-16T02:25:30+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/13534 آزاده بوشهری شبی که پسر کوچکم که اسمش را مجید گذاشته ایم به دنیا آمد، مجید به خواب خاله اش می آید. خاله اش برای ما تعریف کرد که خواب دیده است که همه در خانه بودیم که مجید وارد شد و به خاله اش گفت: «زود باش عجله دارم می خواهم بروم». خاله اش سئوال می کند: «با این عجله کجا می روی؟». مجید بهش می گوید: «امشب خدا به برادرم پسری داده و من می خواهم به هم خدمتی هایم شیرینی بدهم، چون قرار است که اسمش را مجید بگذارند». به همین دلیل ما اسم پسرمان را مجید گذاشتیم. مجید وقتی به مرخصی آمد، شهید مجید فیلی

شبی که پسر کوچکم که اسمش را مجید گذاشته ایم به دنیا آمد، مجید به خواب خاله اش می آید. خاله اش برای ما تعریف کرد که خواب دیده است که همه در خانه بودیم که مجید وارد شد و به خاله اش گفت: «زود باش عجله دارم می خواهم بروم». خاله اش سئوال می کند: «با این عجله کجا می روی؟». مجید بهش می گوید: «امشب خدا به برادرم پسری داده و من می خواهم به هم خدمتی هایم شیرینی بدهم، چون قرار است که اسمش را مجید بگذارند». به همین دلیل ما اسم پسرمان را مجید گذاشتیم.

مجید وقتی به مرخصی آمد، کفشهای ساق بلندی به پا داشت. بهش گفتم: «تو که از این کفشها نداشتی؟». او گفت: «تا دلت بخواهد از این کفشها در بیابانها ریخته است. کفشهایم پاره شده بود، این قدر امتحان کردم تا این یکی اندازه پایم شد».

مجید از اوضاع و احوال خرمشهر تعریف می کرد و می گفت: «ما بعضی از صحنه ها را می دیدیم ولی کاری نمی توانستیم بکنیم. حتی بعضی افراد را می دیدم که از بی حالی روی زمین افتاده اند، آنها را بلند می کردیم صد متر تا دویست متر می بردیم، ولی وقتی می دیدیم خودمان هم تاب و توان حمل آنها را نداریم، به ناچار آنها را رها می کردیم».

زمانی که مجید به جبهه می رفت و پس از گذشت مدت ها به مرخصی می آمد، به ما می گفت: «وقتی می خواهم به مرخصی بیایم خجالت می کشم. آخر زمانی که می بینم بچه های 10 الی 11 ساله در جبهه می جنگند، پیرمرد 65 سال در جبهه با کفار مبارزه می کند، خجالت می کشم بگویم بسیجی یا سرباز هستم. برای اینکه من بیست ساله هستم و وظیفه دارم که به جبهه بروم ولی بچه 10 ساله یا پیرمرد 65 ساله را که می بینم، نمی توانم خودم را هم ردیف آنها قرار بدهم».

یک بار خوابش را دیدم، زمانی بود که می بایست یک تصمیم مهمی می گرفتم. به خاطر فشار حاصل از وظیفه ای که پس از فوت پدرم در مقابل خانواده داشتم، می خواستم تصمیمم درست باشد. چند روزی بود که می رفتم گلزار شهدا و بالای قبر مجید می نشستم و با او حرف می زدم و می گفتم: «تو هم یک چیزی بگو، این کاری را که دارم انجام می دهم درست است یا نه، اگر تو بودی الان چه کار می کردی؟ بیا با هم مشورت کنیم. تو را به خدا یک طوری تصمیم خودت را بهم بگو»، و منتظر بودم که به خوابم بیاید ولی به خوابم نمی آمد. تا اینکه یک شب به خواب مادرم آمده بود و گفته بود: «به جلیل بگو آن موقع که بودم، تصمیم گیریها به عهده خودت بود. من نیز هر وقت هر چیزی بود به تو می گفتم، درست می گویی اما تو همیشه سر من شیره می مالیدی. حالا چه اتفاقی افتاده که به من احتیاج پیدا کردی؟ باشد اشکالی ندارد این بار نیز من به تو کمک می کنم. کارت را انجام بده زیرا ‏کارت درست است».

‏یک بار دیگر خواب مجید را دیدم که خیلی خنده رو و خوشحال بود و از اینکه  شهید شده بود، خیلی راضی بود و می گفت: «درست است که دلم می خواهد با شما زندگی کنم ولی اینجا جایم خیلی خوب است و خیلی راحت هستم».

 راوی: «برادر شهید مجید فیلی»

]]>
وهابی انتحاری که طلبه شیعه شد (1) 2019-08-15T03:25:10+01:00 2019-08-15T03:25:10+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/13533 آزاده بوشهری من اصلا قصد شیعه شدن نداشتم، می‎خواستم شیعه را نابود کنم. پنج سال پیش بود. خبری به گوشم رسید که یکی از وهابیون قصد دارد از میان جوانان اهل سنت خوزستانی، تعداد محدودی از آنها که اهل علم و تحقیق هستند را به عربستان ببرد تا در شبکه‌های ماهواره‌ای علیه شیعیان صحبت کنند. از نظر رفاهی نیز تمام زمینه‌ها را فراهم خواهد کرد، از بهترین خودرو و حقوق گرفته تا فراهم کردن زیباروترین زنها برای ازدواج... تصمیم خود را گرفتم تا با رفتن به عربستان، به تمام آمال و آرزوهای خود برسم. گفتم بمانم در ایران من اصلا قصد شیعه شدن نداشتم، میخواستم شیعه را نابود کنم. پنج سال پیش بود. خبری به گوشم رسید که یکی از وهابیون قصد دارد از میان جوانان اهل سنت خوزستانی، تعداد محدودی از آنها که اهل علم و تحقیق هستند را به عربستان ببرد تا در شبکه‌های ماهواره‌ای علیه شیعیان صحبت کنند. از نظر رفاهی نیز تمام زمینه‌ها را فراهم خواهد کرد، از بهترین خودرو و حقوق گرفته تا فراهم کردن زیباروترین زنها برای ازدواج...

حرم امام رضا (علیه السلام)

تصمیم خود را گرفتم تا با رفتن به عربستان، به تمام آمال و آرزوهای خود برسم. گفتم بمانم در ایران چه کنم؟ خودم را منفجر کنم؟ به عربستان میروم تا از لحاظ علمی، حق بودن مکتب وهابیت را اثبات کنم. این خدمت فراتر از انتحاری شدن است و در نتیجه بهتر میتوان داغ بر دلهای شیعیان گذاشت.

کمی تفکر کردم. گفتم بروم مقابل دوربین و بگویم من شنیدم که شیعیان فلان کردند و بهمان؟ عقلانی نیست. باید بروم با چشمان خودم ببینم تا اگر کسی اشکال وارد کرد، بگویم من دیدم که شیعیان آهن میبوسیدند و به غیر خدا توسل می کردند. مشاهده موارد شِرک شیعیان، توشه راه خوبی میتواند باشد. گفتم به کجا بروم که از دیدگاه شیعیان هم بسیار مقدس و هم مستند باشد؟ گفتم حرم امام رضا (علیه السلام). آنچه نیاز بود برداشتم و روانه مشهد شدم. وارد حرم شدم، از خدّام پرسیدم ضریح کدام طرف است که نشانم دادند. در چند متری ضریح به جایی رسیدم که حلقه‌های معرفت مدرسه پریزاد در سمت راست و دارالقرآن در سمت چپ قرار داشت. چند قدمی رد شدم که عبارت «حلقه های معرفت» در ذهنم سؤالی ایجاد کرد. عزم بازگشت کردم که همزمان با رسیدن من مقابل حلقههای معرفت، روحانی با هیبتی که وقار خاصی داشت بر صندلی نشست. حدوداً ۶۰ نفر از زائرین دورش را گرفته بودند. گفت هر کسی سوالی دارد بپرسد. این جمله مرا در فکر فرو برد.

پیروان اهل سنت و وهابیت حق ندارند کتب شیعیان را مطالعه کنند. در مکتب خانه‌ها، کسی حق پرسیدن سوال از استاد را ندارد. می‌گویند به کتب شیعی مراجعه نکنید، آنها پُر از سحر و جادو هستند و موجبات خیانت شما به صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله) را فراهم میسازد. همینها باعث عدم شناخت حق از باطل میشود. حال شما با تصور چنین فضایی که من در آن قرار داشتم، بشنوم یک روحانی شیعه به هم کیشان خود میگوید: هر که سوالی دارد بپرسد...

مقابل حلقه معرفت که ایستاده بودم، به ذهنم خطور کرد که به آن روحانی پیشنهاد مناظره بدهم، قطعا او نمیپذیرد و من توشه راه خود به عربستان را تکمیل خواهم کرد. به یکی از خدام گفتم: من سُنی هستم، به آن روحانی که رو صندلی نشسته بگویید حاضر به مناظره با من هست؟ گفت بله! شُکه شدم ولی به خودم روحیه دادم و گفتم میخواهد تظاهر کند. خادم نزد او رفت و به گونه‌ای که زائران نشنوند به سخن پرداخت. گفتم نکند این روحانی مرا با دست نشان دهد و فریاد بزند که فلانی سنی است بگیرید و تکه تکه‌اش کنید. چند قدم به عقبتر رفتم و پشت پلهها ایستادم تا فرصت فرار داشته باشم... (ادامه دارد)

«ادیان نت»
]]>
سقوط خرمشهر 2019-08-14T02:06:16+01:00 2019-08-14T02:06:16+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/13524 آزاده بوشهری مجید شخصیتی فوق العاده جدی داشت و در عین حال خیلی پر کار و فعال بود. او در آن زمان با همسالانش خیلی متفاوت بود و حس مسئولیت پذیری عجیبی نسبت به خانواده اش داشت. در زمان جنگ ایشان هشتاد درصد هزینه خانه را بر دوش می کشید و کار کردن برایش عیب و عار نبود و همیشه تلاش می کرد که مادرش زندگی راحتی داشته باشد. او پسر فوق العاده فعالی بود، تا اینکه زمان سربازی اش فرا رسید. در آن زمان خیلی از همسن و سالانش به خدمت نمی رفتند و بعضی از افراد هم که به خدمت می رفتند از آنجا فرار می ک شهید مجید فیلی

مجید شخصیتی فوق العاده جدی داشت و در عین حال خیلی پر کار و فعال بود. او در آن زمان با همسالانش خیلی متفاوت بود و حس مسئولیت پذیری عجیبی نسبت به خانواده اش داشت.

در زمان جنگ ایشان هشتاد درصد هزینه خانه را بر دوش می کشید و کار کردن برایش عیب و عار نبود و همیشه تلاش می کرد که مادرش زندگی راحتی داشته باشد. او پسر فوق العاده فعالی بود، تا اینکه زمان سربازی اش فرا رسید. در آن زمان خیلی از همسن و سالانش به خدمت نمی رفتند و بعضی از افراد هم که به خدمت می رفتند از آنجا فرار می کردند. اما مجید این گونه نبود بخصوص زمانی که وضعیت خرمشهر را دید.

زمانی که جنگ شروع شد همه ما از خرمشهر بیرون آمدیم، اما مجید در خرمشهر ماند و با بعثیون کافر جنگید تا زمانی که خرمشهر سقوط کرد از خرمشهر خارج شد.

او قبل از سربازی داوطلبانه برای رفتن به جبهه ثبت نام کرد و زمانی که چند روز مرخصی داشت و از جبهه برگشت، کاملاً از جهت روحی و معنوی تغییر کرده بود. از اوایلی که به جبهه رفته بود تعریف می کرد و می گفت: «روزهای اول از انفجارهای که صورت می گرفت، می ترسیدیم و خودمان را مخفی می کردیم، ولی بعد از دو سه روز همه چیز عادی شد، گویی آنجا محل زندگی ما بود».

وقتی به مرخصی می آمد برای برگشتن به جبهه بی تابی می کرد و می گفت: «دلم طاقت نمی آورد که اینجا بمانم، نمی دانید آنجا چقدر کار برای انجام دادن است».

شبی هم که به شهادت رسید، همرزمانش می گفتند از شب تا صبح مجید قبضه آر.پی.جی را روی زمین نمی گذاشت، تا زمانی که عراقیها جایش را پیدا کردند و گلوله ای به پیشانیش می زنند و وی در اثر اثابت گلوله به پیشانیش شهید می شود.

راوی: «بستگان شهید مجید فیلی»
]]>
عید قربان بر مسلمین مبارک باد 2019-08-12T02:33:07+01:00 2019-08-12T02:33:07+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/13523 آزاده بوشهری عید سعید قربان
]]>
آلبوم عکس 2019-08-12T01:58:39+01:00 2019-08-12T01:58:39+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/13522 آزاده بوشهری یک روز مجید از سرکار به خانه برگشت و به خاله اش گفت: «لطفاً یک آلبوم عکس برایم بخر». او هم یک آلبوم برایش خریده بود. مجید وقتی آلبوم را از خاله اش گرفته بود، به او گفته بود: «می خواهم عکسهایم را در این آلبوم بزنم تا وقتی که به جبهه رفتم و شهید شدم، عکسهایم را داشته باشید». پس از اینکه عکسهایش را در آلبوم قرار داده بود، با دستخط خودش بر روی آلبوم نوشته بود: «آن گاه که نیستم با نگاهی به عکسهای گویای بی روح، خاطرات با هم بودنمان را به یاد آر». ‏موقعی که مجید شهید شده بود من شهید مجید فیلی

یک روز مجید از سرکار به خانه برگشت و به خاله اش گفت: «لطفاً یک آلبوم عکس برایم بخر». او هم یک آلبوم برایش خریده بود. مجید وقتی آلبوم را از خاله اش گرفته بود، به او گفته بود: «می خواهم عکسهایم را در این آلبوم بزنم تا وقتی که به جبهه رفتم و شهید شدم، عکسهایم را داشته باشید». پس از اینکه عکسهایش را در آلبوم قرار داده بود، با دستخط خودش بر روی آلبوم نوشته بود: «آن گاه که نیستم با نگاهی به عکسهای گویای بی روح، خاطرات با هم بودنمان را به یاد آر».

‏موقعی که مجید شهید شده بود من خیلی بی قراری می کردم و عروس و خواهرم مواظب من بودند که مبادا بروم گوشه حیاط و گریه و زاری کنم.

‏یک روز پسرم علی مریض بود. وقتی او را به دکتر بردیم، دکتر گفت که باید عمل شود. آن شب تب شدیدی داشت. همه خواب بودند ولی من بالای سرش بیدار نشسته بودم و گریه می کردم. حدود ساعت 1‏ الی 2 ‏شب بود که به خواب رفتم و در خواب دیدم که در باز شد و مجید با یک پیراهن کرمی و شلوار سبز که همیشه آنها را می پوشید، وارد شد. من بلند شدم و او را در آغوش گرفتم، گویا بیدار بودم. او گفت: «مادر چرا این قدر گریه می کنی؟».

‏اصلاً فراموش کردم به او بگویم که علی مریض است و گفتم: «آخر تو شهید شده ای و ما تو را خاک کرده ایم». گفت: «می دانم، ولی نگفتی برای چه گریه می کنی؟».  گفتم: «علی مریض است، باید عمل شود». گفت: «صبح که شد ان شاءالله خوبِ خوب خواهد شد».

بهم گفت: «بیا برویم بیرون و هوایی تازه کنیم». من دست گذاشتم روی شانه اش و با هم رفتیم توی حیاط ، همین طور که داشتیم راه می رفتیم گفت: «مادرجان، این ‏قدر گریه نکن. نگو مجید ناکامم، مجید عروسی نکرده ام، من ناراحت می شوم» ‏و حیاط خیلی بزرگی که دورش یک دیوار گلی بود را بهم نشان داد و گفت: «نگاه کن، هروقت که بخواهیم می توانیم اینجا ازدواج کنیم، در حیاط آن طرفی همه دختر و در حیاط این طرفی همه پسرند، تو را به خدا دیگرگریه نکن». و ‏بعد از آن مرا به خانه برگرداند و گفت: «ان شاءالله علی همین فردا خوب می شود. دیگر کاری نداری، می خواهم بروم». به او گفتم: «می خواهم تو را ببوسم مثل گذشته»، یکباره از خواب بیدار شدم.

زمانی که مجید را به غسالخانه بوشهر آوردند، دیدم که لبخند زده و چشمهایش انگار باز بود و ما را می دید. باورم نمی شد که شهید شده است. همه می گفتند که مجید دارد می خندد. حتی هنگامی که سرش را روی دامنم گذاشته بودم، احساس کردم که دارد با من حرف می زند.

راوی: «مادر شهید مجید فیلی»
]]>
سالروز شهادت امام محمد باقر (ع) تسلیت باد 2019-08-09T02:10:07+01:00 2019-08-09T02:10:07+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/13521 آزاده بوشهری امام محمد باقر (علیه السلام)
]]>
وصیت شهید عبدالخالق صادقی فرد 2019-08-09T01:53:15+01:00 2019-08-09T01:53:15+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/13520 آزاده بوشهری شهید عبدالخالق صادقی فرد
]]>
مرا ببوس 2019-08-09T01:42:57+01:00 2019-08-09T01:42:57+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/13519 آزاده بوشهری مراسم تشییع جنازه مجید بسیار با شکوه انجام شد. در آن زمان همه با هم همبستگی داشتند. هر شهیدی را که می آوردند گویا روز عاشورا بود. همه در تشییع جنازه او شرکت می کردند و نیاز به دعوت و اطلاعیه نبود و همه به مراسم سوگواری او می آمدند. مجید قبل از اینکه به جبهه برگردد، در مورد خاکسپاری خودش به خاله اش گفته بود: «می دانم که این بار می روم و دیگر بر نمی گردم و این سفر آخرم است. برای همین وصیتنامه ام را می نویسم و می گذارم توی جیب لباسهایم تا دوستانم بعد از شهادتم آن را برایتان ب شهید مجید فیلی

مراسم تشییع جنازه مجید بسیار با شکوه انجام شد. در آن زمان همه با هم همبستگی داشتند. هر شهیدی را که می آوردند گویا روز عاشورا بود. همه در تشییع جنازه او شرکت می کردند و نیاز به دعوت و اطلاعیه نبود و همه به مراسم سوگواری او می آمدند.

مجید قبل از اینکه به جبهه برگردد، در مورد خاکسپاری خودش به خاله اش گفته بود: «می دانم که این بار می روم و دیگر بر نمی گردم و این سفر آخرم است. برای همین وصیتنامه ام را می نویسم و می گذارم توی جیب لباسهایم تا دوستانم بعد از شهادتم آن را برایتان بیاورند. اگر وصیتنامه ام به دست شما نرسید، بدانید که در وصیتنامه ام نوشته ام که مرا در گلزار شهدای بوشهر به خاک بسپارید و سایبانی هم بر روی قبرم بزنید و رنگش را آبی کنید. برایم گریه و زاری نکنید و به جای گریه و زاری کردن به مردم شیرینی بدهید».

شهید علاوه بر کارهای منزل، کارهای بیرون از منزل را نیز انجام می داد. او هر وقت مدرسه اش تمام می شد با پسر دیگرم برای بنایی کردن می رفتند و مشغول به کار می شدند.

مجید هیچ وقت بیکار نمی نشست و به فعالیتهای ورزشی از قبیل فوتبال و بدنسازی علاقه زیادی داشت. البته نه به صورت حرفه ای بلکه به صورت محله ای با بچه ها بازی می کرد.

بهترین خاطره ای که من از مجید دارم مربوط به روز آخری بود که مجید می خواست به جبهه برود. پسرم مجید همیشه از اینکه من دست به گردنش می انداختم و او را می بوسیدم بدش می آمد، ولی روز آخری که با همه خداحافظی کرد، نگاهی بهم کرد و سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت: «هر چه می خواهی مرا ببوس». من گفتم: «تو که بدت می آمد»، و او بهم جواب داد: «این بار فرق می کند». من هم دستهایم را به دور گردنش انداختم و او را بوسیدم.

زمانی که با همه خداحافظی می کرد من ایستاده بودم و مجید تا آخرین لحظه ای که می رفت برایم دست تکان می داد. آن روز دلهره عجیبی داشتم. درست سه یا چهار روز بعد از رفتنش خبر شهید شدن او را شنیدم.

راوی: «مادر شهید مجید فیلی»
]]>
وصیت شهید حسین صبوری 2019-08-07T02:08:47+01:00 2019-08-07T02:08:47+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/13518 آزاده بوشهری شهید حسین صبوری
]]>
چگونه مسلمان شدم؟ 2019-08-07T02:03:56+01:00 2019-08-07T02:03:56+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/13517 آزاده بوشهری «اسماعیل استنزیل» ملقب به «اویس وین» تازه مسلمان آلمانی است که بعد از مسلمان شدن از شیرینی محدودیتها می‌گوید. بعد از مسلمان شدنم به هر چیز نگاه می کنم زیبایی می بینم. در شهر (نورنبرگ) آلمان بدنیا آمدم. قبلا یک مسیحی پروتستان بودم. مذهب پروتستان ارتباط محکمی با حضرت مسیح (علیه السلام) دارد. من به یک خدا و یک پیامبر، یعنی حضرت عیسی (علیه السلام) اعتقاد داشتم. وقتی به کلیسا نمی‌رفتم احساس ویژه ای نداشتم. با خداوند نمی‌توانستم ارتباط برقرار کنم. انگار چیز خاصی وجود نداشت اتفاقات آنجا بر اسماعیل استنزیل

«اسماعیل استنزیل» ملقب به «اویس وین» تازه مسلمان آلمانی است که بعد از مسلمان شدن از شیرینی محدودیتها می‌گوید.

بعد از مسلمان شدنم به هر چیز نگاه می کنم زیبایی می بینم. در شهر (نورنبرگ) آلمان بدنیا آمدم. قبلا یک مسیحی پروتستان بودم. مذهب پروتستان ارتباط محکمی با حضرت مسیح (علیه السلام) دارد. من به یک خدا و یک پیامبر، یعنی حضرت عیسی (علیه السلام) اعتقاد داشتم. وقتی به کلیسا نمی‌رفتم احساس ویژه ای نداشتم. با خداوند نمی‌توانستم ارتباط برقرار کنم. انگار چیز خاصی وجود نداشت اتفاقات آنجا برای من مفهوم بخصوصی نداشت. نسبت به آن بی حس و بی‌تفاوت بودم، تا اینکه روزی برای خرید پیتزا به یک مغازه فست فود رفتم. فروشنده‌اش را می شناختم، در روزهای کودکی من توی محلمان بود. با هم حال‌ و‌ احوال کردیم. یکی دو بار دیگر هم به او سر زدم. یکبار گفت: «می‌خواهد برود مسجد». از او پرسیدم: «مسجد کجاست؟». گفت: «مسجد جایی است که ما شبها می‌رویم آنجا نماز می‌خوانیم و خدا را می‌پرستیم». آن شب همراه دوستم مظفر رفتم. او یک جوان ترک تبار است که توی آلمان زندگی می‌کند. مظفر من را نشاند توی مسجد برایم چای و قهوه آورد. یک کتاب حدیث از امامانش و یک کتاب از فرمایشات امام علی (علیه‌السلام) به نام نهج البلاغه به من داد و بعد ایستاد به نماز، من وقتی نماز خواندن مظفر را دیدم، یک ‌دفعه احساس کردم چقدر این حس‌ و حال و آرامش را دوست دارم.

این همان آرامش و حالی بود که من در عبادتهایم دنبالش می‌گشتم و پیدایش نمی‌کردم. حال مظفر موقع خم شدن و به خاک افتادنش فوق العاده بود. این سوال همیشه برای من وجود داشت که عبادات درست چگونه است؟ من با خدا صحبت می‌کردم، اما نمی‌دانستم عبادات درست چگونه باید باشد؟ این سوال که چطور باید خدا را عبادت کرد در قلب من بود و بالاخره در جایی پاسخ داده شد. من دیدم مظفر خدا را چگونه عبادت می کرد. در آن لحظه حس کردم باید به این شکل به عبادت خدا ایستاد. بعد از نماز مظفر چند صفحه‌ای از کتابهایی که در دستم بود خواندم. با خواندن هر کتاب انگار دریچه‌ تازه‌ای به روی من گشوده می‌شد. بعدها فهمیدم خداوند خودش ذره ذره سوالاتی را که در قلب انسان است هدایت می‌کند و خودش به آن پاسخ می‌دهد. این گونه درجه به درجه بر علم انسان افزوده می‌شود. احساس نیاز می‌کردم که قرآن را هم باید مطالعه کنم. وقتی از خدا بخواهید شما را هدایت می‌کند. کنار باشگاه فرهنگی اهل بیت (علیه‌السلام) یک کتاب فروشی کوچک بود که صاحب آن ترک تبار بود، رفتم داخل و پرسیدم: «قرآن دارید؟» گفت: «بله»، پرسیدم: «به زبان آلمانی؟»، گفت: «بله ولی فقط یک عدد مانده». آن را خریدم از مغازه بیرون رفتم. نمی‌دانم چطور شد که همانجا جلوی مغازه قرآن را به سینه‌ام چسباندم و همانجا شروع به خواندن کردم.

الله سبحانه و تعالی آن کسی است که همیشه من را دوست دارد. مهم نیست من چه می‌کنم. او عاشق ماست و من او را دوست دارم. می‌خواهم به او نزدیک شوم چون می‌دانم همه چیز از سوی اوست و اوست که من را فرا می‌خواند. من هم می‌خواهم دعوت او را بپذیرم. علم نزد خداوند است. در قرآن آمده است که این کتاب تاییدی است بر کتب مقدسی که پیش از این نازل شده. قرآن کتاب تحریف نشده خداوند است. فرضم براین است: کتاب مقدس کتابی است که عمداً توسط برخی افراد برای سوء استفاده از انسانها دستخوش تحریف شده است. یعنی انسانهایی مدعی‌اند که مومن هستند و سعی می‌کنند کلام خداوند و انجیل را به دیگران القا کنند اما خودشان به آن عمل نمی‌کنند و به دنبال سوء استفاده از دیگران هستند.

اولین هفته هایی که به اسلام وارد شده بودم هر کس را می‌دیدم حتی پلیسها به او تذکر می‌دادم که در مسیر اشتباهی قرار دارد و بهتر است اسلام را بشناسد. وقتی هدایت می‌یابید تازه می‌فهمید که شیطان است که دارد سعی می‌کند مردم را سمت گمراهی بگشاند تا قبل از هدایت شدن، شما را به حال خود واگذار کرده ولی همین که مسلمان می‌شوید القاها و وسوسه هایش شروع می‌شود. این وسوسه‌ها قبل از این وجود نداشتند چون با کسی که در مسیر غلط قرار گرفته کاری ندارد. من فقط می‌توانم به برادرهای مسلمان و جوانم بگویم که همه‌اش دروغ است. شاید شما وقتی کاری که دیگران انجام می‌دهند و از آن لذت می‌برند را می بینید اما حق انجام آن را ندارید درون خودتان احساس محدودیت می‌کنید چون انجام آن کار برای شما به عنوان مسلمان حرام است.

اما واقعیت این است که حالا همه این محدودیتها برای من شیرین است. مثل حجاب همسرم. من بعد از مسلمان شدنم ازدواج کردم. یک خانم با حجاب می‌خواستم. چون نشان دهنده این است که عوامل الهی را اطاعت می‌کند، عفت نگه میدارد و خدا ترس است. در ضمن خانم من با حجاب میلیونها برابر زیباتر است. زنی که پوست و بدن خود را برای همه مردم به نمایش می گذارد مثل یک نامه سرگشاده است. هر مرد و زنی می‌تواند آن را بخوانند و بفهمند که چه شخصیتی دارد ولی زنی که خود و جذابیتهای جنسی‌اش را می‌پوشاند همانند یک نامه سربسته است و فقط برای همسرش گشوده می‌شود. اعتقاد من این است که زیبایی و پوست بدن و….. همگی زود گذرند و ما همه پیر می‌شویم. دنیا همین است دیگر، مهم این است که بیاموزیم روح شخص را دوست داشته باشیم نه بدنش را. قبلا خجالتی نبودم اما بعد از اینکه مسلمان شدم خجالتی شدم، مثلا در مراسم ازدواج دائم به زمین خیره شده بودم و حیا می‌کردم و احساس می‌کردم به هم پیوستند و در کنار هم بودن خیلی زیبا است.

«رهیافته»

]]>
وصیت شهید بهادر شهریاری 2019-08-06T02:19:52+01:00 2019-08-06T02:19:52+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/13516 آزاده بوشهری شهید بهادر شهریاری
]]>
اولین اعزام 2019-08-06T02:10:59+01:00 2019-08-06T02:10:59+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/13515 آزاده بوشهری مجید از بچگی بسیار مذهبی بود. از نظر نماز و روزه کاملاً رعایت می کرد و همچنین شبهای احیاء را تا صبح در مسجد جامع (خرمشهر) و مراسم سینه زنی با بچه های محل شرکت می کرد. حتی یک روز آمده بود مرخصی، کار آموزشی او در شمال تمام شده بود، آمده بود مرخصی و مریض بود. بهم گفت: «مادر حالم خوب نیست ممکن است برای نماز بیدار نشوم، لطفاً مرا بیدار کنید». صبح بود و داشتم بچه کوچکم را شیر می دادم، دیدم که مجید وضو گرفته و برای نماز آماده شده است. اولین اعزام شهید به جبهه به صورت داوطلبانه بود. شهید مجید فیلی

مجید از بچگی بسیار مذهبی بود. از نظر نماز و روزه کاملاً رعایت می کرد و همچنین شبهای احیاء را تا صبح در مسجد جامع (خرمشهر) و مراسم سینه زنی با بچه های محل شرکت می کرد. حتی یک روز آمده بود مرخصی، کار آموزشی او در شمال تمام شده بود، آمده بود مرخصی و مریض بود. بهم گفت: «مادر حالم خوب نیست ممکن است برای نماز بیدار نشوم، لطفاً مرا بیدار کنید». صبح بود و داشتم بچه کوچکم را شیر می دادم، دیدم که مجید وضو گرفته و برای نماز آماده شده است.

اولین اعزام شهید به جبهه به صورت داوطلبانه بود. وقتی بهم گفت می خواهم به سربازی بروم، به او گفتم: «تو که هنوز دیپلمت رو نگرفتی، اول دیپلمت رو بگیر بعد برو». ولی او گفت: «نه، می ترسم جنگ تمام شود و به خرمشهر برگردم و ببینم دوستانم شهید شده اند ولی من زنده مانده ام، دوست ندارم این طور شود»، و بالاخره از بوشهر به جبهه اعزام شد.

یک بار که از جبهه آمده بود، هنوز یک روز مانده بود تا مرخصی اش تمام شود، می خواست به جبهه برگردد. ما به او گفتیم: «تو باید فردا بروی». ولی او گفت: «نه، می ترسم ماشین در راه خراب شود و دیر برسم، شما از جبهه خبر ندارید، آدم آنجا وقتی پیرمردها و بچه های کم سن و سال را می بیند، خجالت می کشد».

حتی برادرش برایش بلیط گرفته بود اما او رفت و بلیطش را یک روز جلو انداخت و یک روز زودتر به جبهه برگشت.

راوی: «مادر شهید مجید فیلی»
]]>