خاطرات شهیدان استان بوشهر « شهید عنایت نجیبی » tag:http://khateratshohada.mihanblog.com 2018-09-21T08:58:03+01:00 mihanblog.com رسد ندای انا المهدی‌ات ز کعبه به عالم 2018-09-21T02:49:31+01:00 2018-09-21T02:49:31+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12842 آزاده بوشهری مدینه، مکه، نجف، کاظمین، کرب‌ و ‌بلایی / عزیز مصر ولایت، ولی عصر، کجایی صفا و مروه و حجر و حطیم و کعبه و زمزم / تمام دیده به ره دوختند تا تو بیایی گهی به سامره گاهی کنار مسجد کوفه / گهی برای زیارت کنار قبر رضایی بیا که پرچم خون خداست چشم ‌به ‌راهت / بیا که منتقم خون سیدالشهدایی خدا کند به حرم با دو چشم خویش ببینم / که بین حجر و حجر رخ به حاجیان بنمایی رسد ندای انا المهدی‌ات ز کعبه به عالم / از این ندا همه را جان دهی و دل بربایی سپاه بدر و سپاه تو هم عدد بود آری / تو د امام زمان (عج)

مدینه، مکه، نجف، کاظمین، کرب‌ و ‌بلایی / عزیز مصر ولایت، ولی عصر، کجایی

صفا و مروه و حجر و حطیم و کعبه و زمزم / تمام دیده به ره دوختند تا تو بیایی

گهی به سامره گاهی کنار مسجد کوفه / گهی برای زیارت کنار قبر رضایی

بیا که پرچم خون خداست چشم ‌به ‌راهت / بیا که منتقم خون سیدالشهدایی

خدا کند به حرم با دو چشم خویش ببینم / که بین حجر و حجر رخ به حاجیان بنمایی

رسد ندای انا المهدی‌ات ز کعبه به عالم / از این ندا همه را جان دهی و دل بربایی

سپاه بدر و سپاه تو هم عدد بود آری / تو در مقام و جلال و شرف، رسول خدایی

ز چشم خود گله دارم نه از تو ای گل نرگس / که با منی همه جا و نبینمت به کجایی

پیمبر است به شهر مدینه چشم‌ به ‌راهت / که اشک ریزی و بر انتقام فاطمه آیی

دعای شیعه همین ذکر میثم است که گوید / عزیز فاطمه، مولا، بیا تو صاحب مایی

«سازگار»

]]>
وصیت شهید علی اکبر افشون 2018-09-21T02:30:12+01:00 2018-09-21T02:30:12+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12841 آزاده بوشهری شهید علی اکبر افشون
]]>
خبر شهادت 2018-09-21T02:20:17+01:00 2018-09-21T02:20:17+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12840 آزاده بوشهری وقتی رسول شهید شد، برای رساندن این خبر به خانه ما نیامدند بلکه به خانه هوشنگ ، برادر رسول در محله دهدشتی رفتند. عکس رسول را از هوشنگ برای شناسایی خواسته بودند. در آن زمان رسول در سردخانه بود. طولی نکشید که هوشنگ و چند تا از بسیجیان محل آمدند. با دیدن آنها با خودم فکر کردم شاید برای برادر و بچه برادر عروس عمه شان که در جبهه بودند، اتفاقی افتاده و هوشنگ نمی خواهد ما متوجه شویم. گفتم: «مادر والله بگو چه خبر است...». هوشنگ گفت: «می خواهی بفهمی؟ قول می دهی سر و صدا نکنی و شهید عبدالرسول ضاحیان

وقتی رسول شهید شد، برای رساندن این خبر به خانه ما نیامدند بلکه به خانه هوشنگ ، برادر رسول در محله دهدشتی رفتند. عکس رسول را از هوشنگ برای شناسایی خواسته بودند. در آن زمان رسول در سردخانه بود.

طولی نکشید که هوشنگ و چند تا از بسیجیان محل آمدند. با دیدن آنها با خودم فکر کردم شاید برای برادر و بچه برادر عروس عمه شان که در جبهه بودند، اتفاقی افتاده و هوشنگ نمی خواهد ما متوجه شویم.

گفتم: «مادر والله بگو چه خبر است...». هوشنگ گفت: «می خواهی بفهمی؟ قول می دهی سر و صدا نکنی و تحمل داشته باشی». گفتم: «بله، نصف جانم کردی، بگو». گفت: «رسول ترکشی به پایش خورده و در بیمارستان اهواز است». خیلی حالم خراب شد، گفتم: «به پدرت گفتی؟». گفت: «بله».

به خانه آمدم ، دیدم در حیاط کاملاً باز است و از بالا تا پایین ساختمان مردم نشسته اند. بالا رفتم، دیدم پدر شهید دارد گریه می کند. گفتم: «خدا نکند روز گریه و غم بیاید، چرا گریه می کنی؟ فردا به اهواز می رویم».

از صلح آباد و محله های دیگر آمده بودند. همه خبر داشتند به جزء من ، خلاصه با فهمیدن ماجرا همه بستگان از آبادان، شیراز و کازرون آمدند.

راوی: «مادر شهید عبدالرسول ضاحیان»
]]>
فرا رسیدن عاشورای حسینی تسلیت باد 2018-09-20T02:49:20+01:00 2018-09-20T02:49:20+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12839 آزاده بوشهری عاشورا
]]>
وصیت شهید کریم افتخارکار 2018-09-20T02:45:24+01:00 2018-09-20T02:45:24+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12838 آزاده بوشهری شهید کریم افتخارکار
]]>
داستان کربلا مرا تحت تاثیر قرار داد 2018-09-20T02:32:22+01:00 2018-09-20T02:32:22+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12837 آزاده بوشهری «دامیانو (عباس) دی پالما» از نحوه تشرفش به اسلام سخن می‌گوید: «یادم می‌آید اولین باری که قرآن خواندم، خیلی مرا مجذوب کرد. در عین سادگی به سؤالات اصلی زندگی جواب می‌داد. قرآن کریم برخلاف کتابهای دیگر برای همه مردم مفید و دارای برنامه است. در عین سادگی پیام عمیقی را به انسان منتقل می‌کند و بسیار جذاب است و در زندگی انسان خود به خود تأثیر بسیار خوبی دارد. برای من این موضوع بسیار مهم بود». مادر دامیانو (عباس) می‌گوید: «دامیانو (عباس) از ابتدا پسر کنجکاو و علاقمندی بود. علاقه خاصی به تاریخ «دامیانو (عباس) دی پالما» از نحوه تشرفش به اسلام سخن می‌گوید: «یادم می‌آید اولین باری که قرآن خواندم، خیلی مرا مجذوب کرد. در عین سادگی به سؤالات اصلی زندگی جواب می‌داد. قرآن کریم برخلاف کتابهای دیگر برای همه مردم مفید و دارای برنامه است. در عین سادگی پیام عمیقی را به انسان منتقل می‌کند و بسیار جذاب است و در زندگی انسان خود به خود تأثیر بسیار خوبی دارد. برای من این موضوع بسیار مهم بود».

دامیانو (عباس) دی پالما

مادر دامیانو (عباس) می‌گوید: «دامیانو (عباس) از ابتدا پسر کنجکاو و علاقمندی بود. علاقه خاصی به تاریخ داشت و کتب مختلف را مطالعه می‌کرد. به موسیقی علاقه داشت و با دوستانش به کلاس موسیقی می‌رفت. علاقه زیادی به ورزش داشت و در آن موفق بود. از میان این علایق شخصی، او راه زندگی خود را انتخاب کرد».

دامیانو می‌گوید: «اسم من دامیانو بود اما بعد از مسلمان شدن، اسمم را به عباس تغییر دادم. چون حادثه کربلا و شخصیت حضرت عباس (علیه السلام) خیلی مرا تحت تأثیر قرار داد. چه عالی است که من بتوانم ذره‌ای مانند حضرت عباس (علیه السلام) باشم».

حرفهای شیخ عباس بسیار ساده است. جان کلام او این است که روزبه (سلمان) فارسی، نور ایمان به قلبش تابید و از زمره «منّا اهل‌البیت» شد اما ابولهب قریشی، عموی پیامبر مشمول آیه «تبت یدا». او می‌داند که حقیقت شیعه شدن «منا اهل‌البیت»‌ شدن است و ملیت و قوم در این مکتب مهم نیست. باید به اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) که بری از هرگونه آلودگی هستند، متوسل شد و به سعادت حقیقی دست یافت.

او از نحوه تشرفش به اسلام برای ما را اینگونه می گوید: در یک خانواده مسیحی و کاتولیک بزرگ شدم. به کلیسا رفتم و طبق آداب مسیحیت، غسل تعمید شدم. وقتی به سن دوازده، سیزده سالگی رسیدم، شروع کردم به رشد کردن، در وجودم یک احساس خلا کردم و آرامش درونی نداشتم. بنابراین یک روند رشد فکری در وجودم شروع شد. شروع کردم به تامل کردن. اول در وجود خود و بعد دیگران، مفاهیم و ایدئولوژیهای مختلف. چون می خواستم به یک احساس رضایت برسم و این تشنگی را در وجود خودم احساس می کردم. نمی دونستم دقیقا چه می خواهم. شاید علم، شاید یک چیز دیگری. بهر حال چیزهایی که آن موقع وجود داشت من را خوشحال نمی کرد.

اتفاق خوبی که افتاد این بود که از خوش شانسی من مادرم در کتابخانه فلورانس که یکی از بزرگترین کتابخانه های دنیاست کار می کرد. من شروع کردم به مطالعه و تحقیق در مورد ایدئولوژیها، فیلسوفها و مکاتب و مذاهب و اعتقادات مختلف. اما یواش یواش  داشتم از  کلیسای کاتولیک دورتر و دورتر می شدم. بعضی وقتها به کلیسا می رفتم و سوالهایی از خودم می پرسیدم اما جوابهای قانع کننده ای پیدا نمی کردم. بعد شروع کردم به صحبت کردن با دوستانم، با هم حرف می زدیم و بحث می کردیم در مورد سرشت انسان و رویکرد فیلسوفهای مختلف. این اتفاق خوبی بود چون من در فرهنگ غربی بزرگ شده ام که متاسفانه از ارزشهای انسانی دوری می کرد. در این سن و سال بیشتر افراد به دیسکو و بار می رفتند و سعی می کردند خوش بگذرونند اما در مورد من و دوستانم این طور نبود. این نوع زندگی ما را راضی نمی کرد ما ترجیح می دادیم به جنگل برویم و بحث کنیم نه فقط در مورد مسائل معنوی و عقاید فلسفی بلکه در مورد مشکلات اجتماع خودمون هم همین طور. از همین مقطع بود که شروع کردم به پژوهش و مباحثه در مورد اسلام و سرانجام من فهمیدم مفهوم اسلام چیست.

اولین کتابی را که از همان کتابخانه مادرم کار می کرد، انتخاب کردم، کتاب قرآن بود. من از خواندن اون شگفت زده شدم، چون واضح و صادق بود. در حالی که مکاتب فلسفی و مذهبی دیگر پیچیده بنظر می رسیدند. مثلا قرآن خیلی ساده می گوید این کار را در زندگیتان انجام دهید، این طوری رفتار کنید و شما شروع می کنید به ساختن زندگی خودتان. یواش یواش این سادگی و وضوح، عمیق و عمیق تر می شود. قرآن دارای لایه های مختلفی هست و این برای افرادی که می خواهند آن را بشناسند قابل توجه است.

اسلام از اول شروع می کند به خوب بودن. مثل یک سفری است که از صِفر شروع می شود و بعد یک و بعد دو و بعد سه… در حالی که من به مکاتب فلسفی زیادی برخورد کردم که برای درک معانیشون ناچار به یک چرخش ۳۶۰ درجه شدم. اما اسلام از چیزهای پایه شروع می کند، با همسایه ات خوب باش، با برادرت خوب باش، خیلی ساده، بدون اینکه مجبور به انجام مدیتیشن خاصی باشی و این فرقی است که اسلام با مذاهب خاص دیگر دارد.

قرآن روی یک چیز زیاد تاکید می کند اینکه زندگی در این جهان موقتی و گذرا است و در این زندگی امتحانهایی وجود دارد و ما در یک لحظه گذرا هستیم و البته به این باور دارم که دنیا وسیله ای است برای رسیدن به کمال نهایی. اسلام نه تنها روی واجبات بلکه به مستحبات هم تاکید می کند. اعمالی که تو می توانی با انجام آنها به خدا نزدیکتر شوی. بنابراین شروع کردم به خواندن کتابهایی که مثلا چطور نماز شب بخوانیم. خیلی زیبا بود. خیلی وقتها وضو می گرفتم و جانمازم را بر می داشتم و برای خواندن نماز شب به دل کوه می رفتم، یا خودم به تنهایی یا به همراه دوستانم.

یکی از کارهایی که بعد از مسلمان شدن تصمیم که بیشتر انجام بدهم، مطالعه بود. به کلاس می رفتم، به حوزه می رفتم، به دانشگاه می رفتم، چون می خواستم بیشتر بدونم. من چیزهای مربوط به پایه مذهب رو می دونستم ولی تشنه یادگیری بیشتر بودم و احساس می کردم باید بیشتر بدونم چون پیش زمینه مسلمانی نداشتم. بنابراین مطالعاتم رو بیشتر کردم و مدرکم را در رشته علوم اسلامی از دانشگاه گرفتم و همین طور مدرک علوم پایه و سنتی از حوزه. اینها خیلی خوب بود، مثل بخشی از یک سفر و به اندازه کافی جذاب و البته این راه بدون قربانی نبود. برای مثال من شاغل بودم و در کار خرید و فروش فرش ولی نکته خاص این احساس خلاء درونی بود که باید دورتر و دورتر می شدم و بیشتر و بیشتر می دونستم. تصمیم گرفتم مطالعاتم رو در کشورهای دیگر مثل انگلستان، سوریه و در نهایت ایران شروع کنم و شغلم رو ترک کردم.

یکی از چیزهای جذاب که من در اسلام درک کردم، برخورد اسلام در مواجه با مشکلات اجتماعی است. مذاهب دیگر روی ارتباطتون با خدا و رشد و پرورش آن تاکید دارد. این خوب هست و اسلام هم روی آن تاکید دارد ولی فرقی که اسلام با مذاهب دیگر دارد برخورد با مسائل اجتماعی است. البته یک تصور نادرست هم وجود دارد، مثلا اگر شما مسلمانید باید از یهودیان متنفر باشید. این نادرست است، اسلام چنین چیزی رو نمی گوید. اگر شما قرآن را خوانده باشید می گوید مسیحیان و یهودیان هم پاداش خود را خواهند داشت. جالب که قرآن می گوید اگر هنگام جنگ بین شما و مشرکین، اگر آنها (مشرکین) به شما پناه می آورند شما باید به آنها پناه دهید. این است ذهنیت مسلمانی. اسلام دین تعامل و گفتمان است. این خودش توسعه انسانی است.

داستان کربلا و روز عاشورا من را به شدت تحت تاثیر قرار داد، به خصوص ماجرای حضرت عباس (علیه السلام). وقتی انسان این داستان دراماتیک رو می شنود به خاطر اون شرایط و موقعیت حزن انگیز یک چیزی به درون آدم رخنه می کند و به شدت تحت تاثیر قرار می دهد. با موقعیتی روبه رو می شوید که در آن هفتاد دو تن در مقابل یک سپاه عظیم قرار دارد. این چهره ای است که اسلام، همان دین کامل نشان می دهد. یک سردار شجاع و دلاور که در عین حال بی اندازه مهربان و رحیم است. در چهره ایشان یک مرد کامل را دیدم، در همه ابعاد زندگی و همان موقع به خودم گفتم چقدر عالی و زیباست که من بتوانم ذره ای شبیه به حضرت عباس (علیه السلام) باشم. در زندگی ام از ایشان درس بگیرم از آن پس بود که نام عباس را برای خود انتخاب کردم.

«رهیافته»
]]>
فردا میان قتلگه در خون شناور می شود 2018-09-19T02:47:26+01:00 2018-09-19T02:47:26+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12836 آزاده بوشهری امشب عزیز فاطمه، مهمان خواهر می شود / فردا میان قتلگه، در خون شناور می شود امشب درون خیمه گه، دارد هزاران گفتگو / فردا در این صحرا سرش، دلدار خنجر می شود امشب به سقا بس سخن، گوید ز سوز تشنگی / فردا تمام باغ او، لب تشنه پرپر می شود امشب چو شمعی پر شرر، تا صبح می سوزد ولی / فردا ز جور کوفیان، بی عون جعفر می شود امشب همه پروانه ها، دور و برش پر می زنند / فردا فدای راه حق، بی شیر اصغر می شود امشب یتیم مجتبی، بنهاده سر دوش عمو / فردا ز سم اسبها، صد پاره پیکر می شود امشب امام حسین (علیه السلام)

امشب عزیز فاطمه، مهمان خواهر می شود / فردا میان قتلگه، در خون شناور می شود

امشب درون خیمه گه، دارد هزاران گفتگو / فردا در این صحرا سرش، دلدار خنجر می شود

امشب به سقا بس سخن، گوید ز سوز تشنگی / فردا تمام باغ او، لب تشنه پرپر می شود

امشب چو شمعی پر شرر، تا صبح می سوزد ولی / فردا ز جور کوفیان، بی عون جعفر می شود

امشب همه پروانه ها، دور و برش پر می زنند / فردا فدای راه حق، بی شیر اصغر می شود

امشب یتیم مجتبی، بنهاده سر دوش عمو / فردا ز سم اسبها، صد پاره پیکر می شود

امشب تمام دیده ها، رو جانب لیلا بود / زیرا که چون فردا شود، مجنون اکبر می شود

امشب مناجات حسین، تا عرش اعلا می رود / فردا سرش از تن جدا، مهمان مادر می شود

امشب کند زینب دعا، هر گز نگردد صبحدم / فردا ز جور خصم دون، بی یار و یاور می شود

امشب  ز راز دشت خون، زینب حکایت می کند / فردا کنار علقمه، او بی برادر می شود

امشب برای روز نو، در کف نمانده چاره اش / فردا سر جانان جدا، از تیغ و خنجر می شود

«حبیب الله موحد»
]]>
وصیت شهید مجید اسکافی 2018-09-19T02:34:10+01:00 2018-09-19T02:34:10+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12835 آزاده بوشهری شهید مجید اسکافی
]]>
مخالفت با رژیم 2018-09-19T02:14:44+01:00 2018-09-19T02:14:44+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12834 آزاده بوشهری عبدالرسول فرزند ششم من بود. از هفت سالگی وارد مدرسه امیرکبیر ‏شد. اول راهنمایی بود که تظاهرات و مخالفت با رژیم به اوج خود رسید. فکر و ذکرش این برنامه ها بود، مدرسه را رها کرد و مدام در تظاهرات و مبارزات آن زمان شرکت داشت. کنار بیمارستان سنگرهایی زده بودند و با بچه های محل شبها نگهبانی می دادند. در بدو تشکیل بسیج به عضویت این نهاد در آمد. با آغاز جنگ تحمیلی، داوطلبانه و با اشتیاق فراوان، سه بار به جبهه اعزام شد. سپس خود را برای خدمت سربازی معرفی کرد. دوره سه ماه آموزشی شهید عبدالرسول ضاحیان

عبدالرسول فرزند ششم من بود. از هفت سالگی وارد مدرسه امیرکبیر ‏شد. اول راهنمایی بود که تظاهرات و مخالفت با رژیم به اوج خود رسید. فکر و ذکرش این برنامه ها بود، مدرسه را رها کرد و مدام در تظاهرات و مبارزات آن زمان شرکت داشت.

کنار بیمارستان سنگرهایی زده بودند و با بچه های محل شبها نگهبانی می دادند. در بدو تشکیل بسیج به عضویت این نهاد در آمد. با آغاز جنگ تحمیلی، داوطلبانه و با اشتیاق فراوان، سه بار به جبهه اعزام شد.

سپس خود را برای خدمت سربازی معرفی کرد. دوره سه ماه آموزشی را در کرمان گذراند. آنها را که تقسیم کردند رسول به کردستان افتاد. ‏به او گفتم: «مبادا در جای خطرناکی بروی»، گفت: «نه مادر، خیالت راحت باشد». گفتم: «در هر شهر که مأمور شدی، نامه بنویس یا تلفن بزن». گفت: «کی حوصله نامه نوشتن و تلفن زدن را دارد».

راوی: «مادر شهید عبدالرسول ضاحیان»
]]>
مرا اول مرا پایان حسین است 2018-09-17T02:35:44+01:00 2018-09-17T02:35:44+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12833 آزاده بوشهری مرا درد و مرا درمان حسین اســت / مرا اول مرا پایان حسین است دل هر کس به ایمانی سرشته / مرا هم دین و هم ایمان حسین است همه عالم به اذن حق تعالی / چو عبدی سر به فرمان حسین است بهشت و جنت و فردوس اعلاء / همه معلول پیمان حسین است برای هر دلی جانان و جانی / مرا هم جان و هم جانان حسین است عقول جن و انس و هم ملائک / به حقِ حق که حیران حسین است چو خواهم روضه رضوان به فردا / که من را روضه رضوان حسین است چرا عالم ز جانش ناله دارد / مگر او هم پریشان حسین است اگر خواهی ز امام حسین (علیه السلام)

مرا درد و مرا درمان حسین اســت / مرا اول مرا پایان حسین است

دل هر کس به ایمانی سرشته / مرا هم دین و هم ایمان حسین است

همه عالم به اذن حق تعالی / چو عبدی سر به فرمان حسین است

بهشت و جنت و فردوس اعلاء / همه معلول پیمان حسین است

برای هر دلی جانان و جانی / مرا هم جان و هم جانان حسین است

عقول جن و انس و هم ملائک / به حقِ حق که حیران حسین است

چو خواهم روضه رضوان به فردا / که من را روضه رضوان حسین است

چرا عالم ز جانش ناله دارد / مگر او هم پریشان حسین است

اگر خواهی ز حال عبد مسکین / خوشا حالش که مهمان حسین است

«شاعر ناشناس»

]]>
وصیت شهید حسین اکباتانی 2018-09-17T02:17:03+01:00 2018-09-17T02:17:03+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12832 آزاده بوشهری شهید حسین اکباتانی
]]>
کله پاچه 2018-09-17T02:06:40+01:00 2018-09-17T02:06:40+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12831 آزاده بوشهری در اهواز پایگاه علم الهدی پس از بسته بندی هدایا، آقای احمدپور فرمانده سپاه، خودرو در اختیار ما می گذاشت تا عازم جبهه بشویم. یکی از روزها 25 راس گوسفند برای نهار بچه ها آماده کرده بودیم و می خواستیم به آشپزخانه خط مقدم تحویل دهیم. یکی از بچه های رزمنده وقتی فهمید 25 گوسفند ذبح کرده ایم، به من گفت: «مادر، بچه ها خیلی وقت است که هوس کله پاچه کرده اند». من دیدم بهترین فرصت است تا این خواسته بچه ها برآورده شود. به خانمها گفتم: «من به خط می روم تا زمانی که برگردم کله پاچه ه

در اهواز پایگاه علم الهدی پس از بسته بندی هدایا، آقای احمدپور فرمانده سپاه، خودرو در اختیار ما می گذاشت تا عازم جبهه بشویم.

یکی از روزها 25 راس گوسفند برای نهار بچه ها آماده کرده بودیم و می خواستیم به آشپزخانه خط مقدم تحویل دهیم. یکی از بچه های رزمنده وقتی فهمید 25 گوسفند ذبح کرده ایم، به من گفت: «مادر، بچه ها خیلی وقت است که هوس کله پاچه کرده اند».

رزمندگان اسلام

من دیدم بهترین فرصت است تا این خواسته بچه ها برآورده شود. به خانمها گفتم: «من به خط می روم تا زمانی که برگردم کله پاچه ها را آماده کنید، ما باید صبح زود کله پاچه به سنگرهای بچه ها ببریم»، نیمه شب کله پاچه ها آماده شد.

کف وانت یک شعله گاز بزرگ گذاشتیم و زیر آن را روشن کردیم و دیگ کله پاچه را روی آن گذاشتیم. حدود 7 صبح به سنگرهای بچه ها رسیدیم، آنها هنوز خواب بودند. خواهران تمامی شب تا صبح بیدار بودند.

به تک تک بچه ها در هر سنگری که بودند، در ظروف جداگانه، کله پاچه داغ دادیم. بچه ها اصلاً باورشان نمی شد که داخل سنگرهایشان کله پاچه، آن هم کله پاچه داغ بدهند.

راوی: «زهرا محمودی» (اهواز)
]]>
عزیز فاطمه، ماه محرّم است، بیا 2018-09-15T01:29:40+01:00 2018-09-15T01:29:40+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12830 آزاده بوشهری عزای اشرف اولاد آدم است، بیا / عزیز فاطمه، ماه محرّم است، بیا هلال ماه عزا می‌دهد ندا به فلک / که ماه گریه و اندوه و ماتم است، بیا پریده رنگ ز رخسار مادرت زهرا / قد رسول خدا در جنان خم است، بیا لوای سرخ حسینی ندا دهد همه دم / که غیر تو چه کسی صاحب دم است، بیا اگر شوند سماوات، چشمه چشمۀ اشک / به یاد قطرۀ خون خدا کم است، بیا به زخم‌های تن پاره پارۀ شهدا / خدا گواست که تیغ تو مرهم است، بیا هنوز غرقه به خون ماه روی عباس است / هنوز نقش زمین دست و پرچم است، بیا بیا که امام حسین (علیه السلام)

عزای اشرف اولاد آدم است، بیا / عزیز فاطمه، ماه محرّم است، بیا

هلال ماه عزا می‌دهد ندا به فلک / که ماه گریه و اندوه و ماتم است، بیا

پریده رنگ ز رخسار مادرت زهرا / قد رسول خدا در جنان خم است، بیا

لوای سرخ حسینی ندا دهد همه دم / که غیر تو چه کسی صاحب دم است، بیا

اگر شوند سماوات، چشمه چشمۀ اشک / به یاد قطرۀ خون خدا کم است، بیا

به زخم‌های تن پاره پارۀ شهدا / خدا گواست که تیغ تو مرهم است، بیا

هنوز غرقه به خون ماه روی عباس است / هنوز نقش زمین دست و پرچم است، بیا

بیا که پر شده از ذکر یا حسین جهان / بیا که ولوله در خلق عالم است، بیا

هر آن دلی که به یاد حسین می‌سوزد / در آن شراره‌ای از شعر میثم است، بیا

«غلامرضا سازگار»

]]>
شهید جهانگیر افشین 2018-09-15T01:10:42+01:00 2018-09-15T01:10:42+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12829 آزاده بوشهری شهید جهانگیر افشین
]]>
ماموریت 2018-09-15T00:58:02+01:00 2018-09-15T00:58:02+01:00 tag:http://khateratshohada.mihanblog.com/post/12828 آزاده بوشهری در بحبوحه انقلاب بود که سید عباس به همراه برادرش سید حسین و بچه های دیگر اعلامیه پخش می کردند. چون من شغلم نظامی بود، همیشه به او می گفتم: «مواظب باشید». می گفت: «ما کارمان را انجام ‏می دهیم، شما نگران هیچ چیز نباشید». چند بار ساواک او را دستگیر کرد و ‏حتی 24 ساعت بازداشت بود که من از طریق رئیس شهربانی که با من آشنا بود، به صورت محرمانه او و سید حسین و تعدادی از بچه ها را آزاد کردیم. زمان جنگ هم خیلی فعالیت داشت. همیشه در ماموریت بود. وقتی سید عباس تازه شهید شده بود، من شهید سید عباس صفوی

در بحبوحه انقلاب بود که سید عباس به همراه برادرش سید حسین و بچه های دیگر اعلامیه پخش می کردند. چون من شغلم نظامی بود، همیشه به او می گفتم: «مواظب باشید». می گفت: «ما کارمان را انجام ‏می دهیم، شما نگران هیچ چیز نباشید».

چند بار ساواک او را دستگیر کرد و ‏حتی 24 ساعت بازداشت بود که من از طریق رئیس شهربانی که با من آشنا بود، به صورت محرمانه او و سید حسین و تعدادی از بچه ها را آزاد کردیم.

زمان جنگ هم خیلی فعالیت داشت. همیشه در ماموریت بود. وقتی سید عباس تازه شهید شده بود، من به زیارت حضرت معصومه (سلام الله علیها) رفتم. در آنجا خواب دیدم که سید عباس بسته ای به من داد و گفت: «این بسته را به خانم صفایی بده و بگو که این هدیه پسرت است».

من از او پرسیدم: «سید تو کجا بودی؟»، گفت: «ماموریت» و ادامه داد: «بچه ها منتظر هستند» و زودی رفت و من از خواب بیدار شدم. وقتی به بوشهر آمدم، برای خانم صفایی خواب او را تعریف کردم. او حامله بود و وقتی وضع حمل کرد ‏و بچه اش پسر بود، اسم سید عباس را روی او گذاشتم.

راوی: «پدر شهید سید عباس صفوی»
]]>