خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

شهید پرویز عبدی پور

بعد از شهادت پرویز، من فقط یک بار خواب او را دیدم. در خواب دیدم که در خیابانی دارم قدم می زنم و ناگهان در چاهی افتادم. بعد از چند لحظه به بالای چاه رسید، دستش را دراز کرد و مرا از چاه بیرون آورد.

فردای آن روز یک اتفاق بدی افتاد که واقعاً فقط خدا کمکم کرد که جان سالم به در بردم. پرویز همیشه در عزاداریها و مراسم سینه زنی پیش قدم بود. زمانی هم که سرباز بود و برای او پول می دادیم، پولهایش را جمع می کرد و در ماه محرم خرج می کرد.

در این مدت کمی که در جبهه بود، خیلی با شجاعت کار می کرد. شبی هنگام خواب که من روی زمین خوابیده بودم، پرویز بعد از چند دقیقه مرا صدا زد و گفت: «من این تشک را پیدا کرده ام، بیا روی این بخواب». من هم آن را برداشتم و  گوشه ای پهن کردم، ولی او گفت: «شما این طرف اتاق بخواب، تا من آن طرف بخوابم»، و من هم قبول کردم. خودش هم روی زمین خوابید، دو دقیقه طول نکشید که ناگهان تمام آجرهای سقف ریخت روی سرش، من او را بلند کردم، پیشانی اش شکست و بخیه خورد.

در آن زمان کسی جرات نداشت که وارد گمرک خرمشهر شود، چون درست در دید عراقی ها بود. تمام تویوتاهای دوکابین، آن جا صف داده بودند و کلیدشان هم توی ماشینها بود. یک شب ایشان به آنجا رفت و 5 ‏تویوتا را بیرون آورد. او در مدت کمی که در جبهه بود خیلی کارهای بزرگی را انجام داد.  کارهای که هیچ کسی جرات انجام آنها را نداشت، زیرا مطمئن بودند که جان سالم به در نمی برند.

راوی: «برادر شهید پرویز عبدی پور»




نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 27 آبان 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
«ماریا گراتزیا ریوندینو» اهل فوجیا اهل کشور ایتالیا است که در رشته ادبیات ایتالیایی فارغ ‌التحصیل شده است. پدرش آشپز و صاحب یک رستوران بود که به همراه مادر در رستوران کار می‌کردند. ماریا دختر کنجکاو و پرسشگری بود که درباره دین مسیحیت و مراسم مختلف آن سؤالات زیادی در ذهن داشت برای همین هم بعد از مطالعه و شناخت از جامعیت اسلام به آن گروید و بعد از تشرف به دین اسلام با ازدواج با یک مرد تونسی که او نیز یک مستبصر است مسیر زندگی برایش سهل‌تر گشت.

ماریا گراتزیا ریوندینو

قبل از تشرف به اسلام چقدر پایبند به مسیحیت بودید؟

من در خانواده‌ای مقید به مسیحیت بزرگ شدم. در طول کودکی و نوجوانی همیشه به کلیسا می‌رفتیم و تعالیم مسیحیت را کامل دنبال می‌کردیم، ولی با این وجود همیشه سؤالاتی برایم بود و احساس می‌کردم نظام کلیسا و خیلی از تعالیم و مراسمی که به من یاد داده می‌شود، مانند مراسم عشای ربانی و اعتراف گناهان منشأ الهی ندارند و به دیده تردید آنها را نگاه می‌کردم.

چطور با اسلام آشنا شدید؟

از سن ۱۸، ۱۹ سالگی بعد از ورود به دانشگاه دیدم بازتر شد و با دیدگاه‌های متفاوتی آشنا شدم، بنابراین تصمیم گرفتم دنبال پیام واقعی خداوند به بشریت بگردم. در دانشگاه اول با چند مسلمان سنی افراطی آشنا شدم، آن موقع نمی‌دانستم وهابی هستند، ولی از همان اول احساس بدی نسبت به آنها پیدا کردم. برخورد خشن و ناخوشایندی داشتند. بعد از مدتی با چند زن مسلمان ایرانی و لبنانی آشنا شدم که بعداً فهمیدم شیعه بودند. از اولین باری که آنها را دیدم به سمتشان جذب شدم، در عین حالی که آنها پوشیده بودند، به نظرم می‌آمد که زیبا هستند و چهره‌هایشان نورانی است. سعی کردم به آنها نزدیک و با آنها دوست شوم. بسیار کنجکاو بودم و از آنها در مورد دینشان سؤال می‌کردم، آنها هم دین اسلام را برایم توضیح می‌دادند. هر چه بیشتر با این دین و اصول و قوانین آن آشنا می‌شدم، بیشتر عطش دانستن داشتم و به سمت آن جذب می‌شدم.

چه کتاب‌هایی مطالعه می‌کردید؟

از دوستان شیعه‌ام خواستم تا من را با مسلمانهای ایتالیایی آشنا کنند تا بتوانم کتابهایی که درباره اسلام و تشیع به زبان خودم وجود دارد را مطالعه کنم. آنها من را به یک زن و شوهر معرفی کردند. به خانه‌شان رفتم. کتابهایی که درباره دین اسلام به ایتالیایی ترجمه شده بود و در دسترس داشتند را به من دادند تا بخوانم و از اسلام حرفهای زیادی زدند. بعد از تقریباً یک سال مطالعه و تحقیق، در سال ۱۹۹۱، در شهر رم مقابل یک روحانی ایرانی شهادتین را گفتم و رسماً دین خود را از مسیحیت به اسلام تغییر دادم.

برخورد خانواده از تغییر دین شما چه بود؟

آنها خیلی مخالف تصمیم من بودند، هم به خاطر بی‌اطلاعی از اسلام و هم به خاطر بدبینی‌ای که نسبت به دین اسلام در بین مردم ایتالیا وجود دارد و البته رسانه‌ها هم در این نگاه منفی بی‌تأثیر نیستند، رابطه‌مان را حفظ کردیم ولی احساسشان در مورد دین اسلام خیلی تغییر نکرده است.

همسرتان هم اهل سنت بود که شیعه شد، درست است؟

بله همسرم اهل تونس است که توسط یک خانواده ایتالیایی به من معرفی شد و بعد از آشنایی ازدواج کردیم. قبلاً سنی‌ مذهب بود که در زمان دانشگاه با مذهب تشیع آشنا شد. او هم از طریق شیعیان دیگر و مطالعه کتابهایی در این مورد، شیعه شد.

بهترین و بدترین خاطره‌ای که از زمان مسلمان شدنتان دارید چه بوده؟

یک خاطره خیلی شیرین از بعد از مسلمان شدن دارم و آن مربوط است به اولین باری که دعای کمیل را شنیدم. این دعا بسیار تأثیرگذار بود. تا آن زمان چنین چیز‌هایی نشنیده بودم. آن شب خیلی گریه کردم. بدترین خاطراتی هم که دارم مربوط می‌شود به توهینها و فحش‌هایی که در کشورم به خاطر مسلمان بودن و حجابی که بر سر داشتم در کوچه و خیابان به من می‌دادند، ناراحت کننده بود.

چند وقت است به ایران آمده‌اید؟

مدت شش سال می‌شود که به ایران مهاجرت کرده‌ایم البته هنوز فرصت نشده تا همه ایران را ببینم، اما به شهر‌های مشهد، تبریز، ارومیه، اصفهان، تهران، یزد و قم رفتم. بسیار زیبا و دیدنی هستند.

با کدام یک از اهل بیت (علیهم السلام) بیشتر انس دارید؟

همه امامان معصوم را دوست دارم، اما بیشتر با امام علی (علیه السلام) مأنوس هستم، چون احساس می‌کنم ایشان نماد ایمان همراه با شجاعت و استقامت هستند.

«رهیافته»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 26 آبان 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

بسیج خواهران اهواز از ابتدای شروع جنگ تا پایان خرداد سال 1361 به عنوان منطقه جنگی محسوب می شد و تقریباً خالی از سکنه بود. برادران کارهای اجرائی شهر را به خواهران محول کرده و خودشان راهی خط مقدم شده بودند. ابتدا فعالیتهای خواهران بسیار گسترده بود و بخشی از آن شامل کارهای پشتیبانی از جبهه و جنگ بود.

یکی از کارهای مهم ما در آن ایام تقسیم آذوقه بین مهاجرین جنگی بود. آن زمان به دلیل این که دشمن تا دروازه های شهر جلو آمده بود، مواد غذائی کم بود و هنوز حضوری فعال وجود نداشت تا این کار را به عهده بگیرد بنابراین این کار به بسیج خواهران محول شد.

بسیج خواهران

از دیگر کارهای ما اعزام نیروهای امدادگر به بیمارستان بود. بچه ها در مواقع عملیات به صورت شبانه روزی در بیمارستانها کار می کردند و امور امدادی و تدارکاتی و حتی ثبت نام مجروحین را به عهده داشتند. سرکشی به خانواده های شهدا هم برایمان از اهمیت فوق العاده ای برخوردار بود.

بیرون کشیدن اجسادی که زیر حملات موشکی و بمباران دشمن زیرآوار می ماندند از دیگر کارهای خواهران بسیجی بود.

من شخصا، در کفن کردن خواهران شهید مشارکت داشتم. یادم می آید در سال 1362 که عراق پنج نقطه از شهر را بمباران کرد و شهر وضعیتی کاملاً بحرانی گرفته بود، به ما گفتند که تعدادی زیادی از خواهران به شهادت رسیده اند و کسی برای غسل دادن آنها نیست، برای این کار ما خواهران بسیجی با هم دیگر به غسل خانه رفتیم، بوی تعفن اجساد فضا را گرفته بود و صحنه های رقت انگیز امان را از ما گرفته بود. یکی از بدترین صحنه ها ترکشی بود که شکم خواهری را که حامله بود را شکافته بود و فرزندش کاملاً مشخص بود. خواهر دیگری که تکه تکه شده بود و ما نمی دانستیم چه طور او را بلند کنیم.

راوی: «خواهر رضائی» (اهواز)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




امام حسن عسکری (علیه السلام)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 24 آبان 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید پرویز عبدی پور

یک روز از منطقه تلفن زدم به شیراز، بهم گفتند که آقایی از بوشهر زنگ زده و گفته هر طور شده با ما تماس بگیرید.

من هم ‏با آنها تماس گرفتم و پرسیدم با من کاری داشتید؟ ‏گفت: «همین الان حرکت کن و بیا بوشهر». پرسیدم: «چه اتفاقی افتاده؟». گفت: «پرویز زخمی شده و او را به بوشهر آورده اند».

من فهمیدم که او شهید شده است، بعد هم فهمیدم که از رادیو اعلام شده جسد شهید پرویز عبدی پور از تهران با هواپیما به بوشهر منتقل شده است. آنها از روی اسمی که بر روی لباسش نوشته بود، او را شناسایی کرده بودند.

‏روزی که می خواست به جبهه اعزام شود، بر روی لباسش نوشت بود: «شهید عبدی پور» و آنها از روی همین نوشته پیگیری کرده بودند و به همه استانداریها اطلاع داده بودند و چون در استانداری بوشهر یکی از آشنایان ما کار می کرد، فهمیده بود که این شهید بوشهری است.

راوی: «برادر شهید پرویز عبدی پور»




نوع مطلب : خبر شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دیانا ترانکو

«دیانا ترانکو» که در خانواده ای مسیحی در ایالت تگزاس به دنیا آمده، به کار تبلیغ دین مسیحیت در کلیسا مشغول بوده است که ناگهان با دین اسلام آشنا می شود وی درباره خودش می گوید: «من در یک خانواده کاتولیک به دنیا آمدم. خانواده ای که برای اصول دینی اهمیت فراوانی قائل بود. همیشه دغدغه آشنایی با ادیان مختلف را در سر داشتم و به دنبال حقیقت معنویت بودم. در سن هجده سالگی تصمیم گرفتم از آمریکا به اروپا سفر کنم تا در اروپا خواسته هایم را دنبال نمایم. اما در آن سفر متوجه شدم که تفاوتی بین آمریکا و اروپا وجود ندارد و همه غرق در مادیات هستند. زمان حضورم در اروپا مصادف با انقلاب اسلامی در ایران بود. آن زمان تازه با اسلام آشنا شده بودم اما زمینه تحقیقات جدی تر و عمیق تری را پیدا نمی کردم». او در آمریکا فوق لیسانس ارتباطات می خوانده که با اوج گیری انقلاب اسلامی در ایران، آمریکا را به قصد اروپا ترک می کند و پس از آن برای ادامه مطالعاتش درباره اسلام راهی ایران می شود و در شهر قم زندگی خود را آغاز می کند و سپس برای ادامه تحصیلات و تحقیقات راهی تهران می شود.

او می گوید: «همان زمان، انقلاب ایران باعث شده بود تا پیروان مسیحیان و به خصوص پاپ در گفت وگو با مسلمانان و به خصوص آیت الله خمینی باشند. در اروپا پاپ چند جلسه توجیهی را با چند تن از شیعیان ایرانی ترتیب داد. به لطف خدا من هم در آن جلسات شرکت کردم. از پیامبر اسلام و راه او و راه پیامبران گذشته و اصول دینی به شکل مقایسه ای در اسلام و مسیحیت بحث ها را ادامه دادیم و حتی بحث ما به موضوع انقلاب ایران هم رسید. یادم هست آنجا مطرح شد که امام خمینی در ایران یک انقلاب مسلحانه نکرده بلکه این انقلاب از درون آدم ها و مردم شروع شده و ادامه پیدا کرده است».

«در مباحث امامت که پیش می رفتیم، من با یک نقطه اوج روبرو شدم و آن امام حسین (علیه السلام) بود. دائم موضوعات را با مسیحیت تطبیق می دادم. مثلاً به فداکاری و جانفشانی امام حسین (علیه السلام) که رسیدم آن را با رنج ها و سختی های مسیح تطبیق دادم. هر چه در موضوع امام حسین (علیه السلام) پیش می رفتم هیجانم برای دانستن این همه عظمت بیشتر می شد. امام حسین (علیه السلام) نقطه اصلی لحظات شگفت انگیز وجودم شد و با او متولد شدم. هر چه پیش می رفتم موضوعات جدی تر و جدیدتر گشوده می شدند. اول کاملاً گیر کرده بودم. من قبلاً در کلیسا مبلغ بودم. با نظام های تبلیغ آشنا بودم. با موضوعات اخلاقی و دینی انس داشتم اما در تمام آن موضوعات ابعاد عظمت عاشورا و امام حسین (علیه السلام) یک فضای متفاوتی را برای من گشود. فکر می کنم عاشورا حجت را برایم تمام کرد و تازه عمیق تر شروع به کنکاش کردم».

او در پاسخ به مسیر تحقیقش و رویارویی با موضوع امام حسین (علیه السلام) می گوید: «من در ایران سعی کردم در خیلی از مراسم مذهبی شرکت کنم و به طور جدی خودم را با هر مراسمی که برای امام حسین (علیه السلام) بود آشنا کردم. در کنار این مراسم آنچه برای من خیلی مهم بود، شناخت شخصیتی از امام حسین (علیه السلام) بود که نقش جهانی دارد. حرکت و اراده امام حسین (علیه السلام) برای احیا حقیقت بود. او همه چیز را فدا کرد تا اصل دین و حقیقت انسانیت بماند. در این موضوع ابعاد فکری و عقلی عجیبی نهفته است. مهمترین دلیل مسلمان شدن من هم همین بود. الگوها و راه هایی که در اسلام وجود دارد در مسیحیت نیست. مسیحیان معتقدند که مسیح، پسر خدا آمد و برای بخشوده شدن گناهان آنها کشته شد. موضوعاتی که در مسیحیت حل نشده است اسلام آنها را حل کرده است».

دیانا پس از مطالعه و تحقیق در سن بیست سالگی اسلام را به عنوان دین خود بر می گزیند و امروز نام او «هاجرحسینی» است. دیانای دیروز و هاجر امروز به عنوان یک مسیحی ای که شیعه امام حسین (علیه السلام) شده است درباره احساسش از سید الشهداء می گوید: «راستش نمی توانم به این سوال پاسخ بدهم. آیا شما می توانید اوج حقیقت را تعریف کنید؟ امام حسین (علیه السلام) اوج حقیقت است. وجهی عجیب از حقیقت انسانیت در عاشورا رقم خورده است. البته در هر ملیتی قهرمانانی هستند اما همه آنها یک بعدی اند. امام حسین (علیه السلام) ابعادی دارد که هر چقدر روی آن مطالعه و تحقیق کنید، تمام شدنی نیست. باور کنید که خیلی از این عظمت هنوز ناشناخته مانده است».

«رهیافته»




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 22 آبان 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
پرستاران دوران دفاع مقدس

در جریان عملیات بیت المقدس در سال 1361، استادیوم تختی اهواز به نقاهتگاهی جهت استراحت رزمندگان موج گرفته، تبدیل شده بود و گروهی از خواهران بسیجی اهواز (امدادگران) را جهت پرستاری و مداوای مجروحین به آن جا فرستاده بودند و پرستاری که از تهران اعزام شده بود، مسئول آن بخش بود.

ما شبانه روز سرگرم رسیدگی به این عزیزان بودیم، هم علائم حیاتی می گرفتیم، دارو می دادیم، کمپوت و غذا می خوراندیم و حتی جارو و نظافت هم می کردیم.

یکی از برادران موجی که حدوداً چهارده سال سن داشت هر وقت وارد سالن می شدم تا چشمش به من می افتاد شروع به داد و فریاد می کرد و با نگرانی می گفت: «این عراقی است او را بکشید»، آن وقت با دستهای خالی به طرفم حمله می کرد، با اسلحه حالت شلیک می گرفت و رگبار می زد.

تا چند روز اصلا نمی توانستم کار انجام بدهم یا وارد بخش بشوم، فقط وقتی ایشان خواب بودند وارد بخش می شدم. حتی یک روز با کارد میوه خوری دنبالم افتاد. به اطاق تدارکات رفتم، او آن قدر در زد که همه وحشت کرده بودند، می گفت: «باید این عراقی را بکشم». بعد از مدتی حالش بهبود یافت و ترخیص شد.

راوی: «فاطمه عباسی» (اهواز)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1723 )    1   2   3   4   5   6   7   ...