خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 29 شهریور 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین قائدی




نوع مطلب : تصاویر شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 29 شهریور 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری

قسمت سی و سوم: منطقه عملیاتی

برنامه مانورهای گردان برای افزایش آمادگی بیشتر شده بود. قبل از حرکت به طرف منطقه عملیاتی  فرمانده گروهان نیروها را از نظر تجهیزات و امکانات بررسی کرده و توصیه نمود: «بچه‌ ها دقت کنید، ما بیشتر از بقیه باید جلو برویم و کل حرکت در سکوت باید باشد. وقتی رسیدیم به کمینهای دشمن دقت کنید تا سر و صدایی ایجاد نشود. از همه مهمتر ذکر خدا را فراموش نکنید». بدلیل اینکه لشکر به تنهایی باید این عملیات را انجام می داد، از نظر فرماندهی گردان و گروهانها را تقویت کردند. مثلا معاون گردان برادر محمدزاده را گذاشته بودند فرمانده گروهان ما و آقا جعفر که فرمانده گروهان بود، معاون آقای محمدزاده شده بود.

منطقه عملیاتی

عصر شد و همه آماده شدیم. اتوبوسها آمدند و دستور سوار شدن داده شد. سوار شدیم و حرکت کرده وارد منطقه دشت عباس شدیم. در مقری که از قبل آماده شده‌ بود مستقر شدیم و یک روز را در آن مقر گذراندیم. عصر روز بعد به طرف منطقه دهلران حرکت کردیم. از دهلران هم گذشتیم و حدود ۱۵ کیلومتر پس از دهلران به چپ پیچیدیم. بین تعدادی خانه گلی متروکه پیاده شدیم. گردانهای دیگر هم آمده و نزدیکیهای ما مستقر شده بودند. هوا داشت تاریک می شد که آماده نماز خواندن شدم و نماز مغرب و عشاء را به جا آوردم. از خدا تمنا کردم تا بتوانم وظیفه ام را به خوبی انجام و ترس را از دلم بیرون کند و ذکرش را لحظه ای از زبان و قلبم خالی نکند و...

با صدای آماده باش، سریع آماده شده‌ و به خط شدیم. دستور حرکت داده شد. حرکت کردیم و آن طور که آقا جعفر گفته بود حدود ۱۵ کیلومتری گروهان ما باید راهپیمایی می کرد. به ستون یک پشت سر هم راه می رفتیم. به یک سرازیری تند رسیدیم که شیب تندی داشت. وارد سرازیری شدیم و به طرف پایین حرکت کردیم. عده ای جلو افتاده بودند و ما عقب افتاده‌ بودیم. تلاش کردیم خودمان را به نیروها که سرعت خود را کاهش داده بودند، رساندیم. خوشحال شده که راه را گم‌ نکرده و به بقیه گردان وصل شدیم. به راه خود ادامه دادیم. بیش از ۲ ساعتی راه رفته بودیم و دیگر راه رفتن سخت شده بود. در شکاف آبرفتی حرکت می کردیم که رملی نرمی بود. بعد از استراحت ۱۰ دقیقه ای دوباره راه افتادیم. یک ساعت دیگر در مسیر حرکت می کردیم که از طرف فرمانده دستور آمد با دقت حرکت کنیم چون نزدیک منطقه دشمن هستیم.

نیم ساعتی به همین وضعیت رفتیم که با اشاره فرمانده سر جای خود نشستیم. آقا جعفر من را خواست. رفتم جلوتر، محمدزاده تا مرا دید گفت: «دوتا تیم آماده کن، دوتا کمین سمت چپ و راست شکافی که هستیم روی بلندی هستند، مواظبشان باش. تا چیزی متوجه شدند خاموششان کن». سریع آمدم و دوتا تیم را بردم و پس از جانمایی روبروی کمینها قرار دادم. کمین دشمن فاصله کمی با شکاف داشت. خدا کر و کورشان کرده بود. البته ذکر آیه «وجعلنا...» از لب بچه‌ ها نمی افتاد. همه نیروها که عبور کردند، من هم تیمها را جمع کرده و پشت گروهان حرکت کردم. مسافتی را با دقت دویدیم تا به بقیه رسیدیم. چند دقیقه ای بعد به میدان مین و سیم خاردار رسیدیم. همه نیروها از محور پاکسازی شده در میدان مین گذشتند تا نوبت ما رسید. دسته اول گروهان ما بودیم. وارد محور شدم و بقیه هم آمدند. از میدان مین گذشتیم و مقداری به جلو و مستقیم که رفتیم به یک سراهی رسیدیم. به سمت چپ رفتیم. آقا جعفر گفت: «پشت خط اول دشمن هستیم». در مسیر تعیین شده ادامه راه دادیم و دو گردان جلوی ما بودند. گردان اول به منطقه استقرار خود رسید و به سمت دشمن متمایل شد. مقداری دیگر حرکت کردیم که گردان دوم هم به محل عملیات رسید. گردان ما به جلو حرکت کرد. گروهان اول به چپ پیچید. پس از طی مسافتی گروهان بعدی به سمت منطقه عملیاتی خود، سمت چپ پیچید و گروهان ما که من نفر جلو بودم، ادامه حرکت دادیم. منطقه درگیری ما مقر فرماندهی تیپ دشمن بود... (ادامه دارد)

راوی: «آقای فاضل حاوی زاده رزمنده دفاع مقدس»




نوع مطلب : خاطرات دژ شلمچه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




امام زمان (عج)

مانده ام با غم هجران نگارم، چه کنم / عمر بگذشت و ندیدم رخ یارم، چه کنم

چشم آلوده کجا ، دیدن دلدار کجا / چشم دیدار رخ یار ندارم، چه کنم

با نگاهی بگشا عقده دیرین مرا / کز فراغت گره افتاده به کارم، چه کنم

جلوه ای کن که دمی روی نکویت نگرم / گرچه لایق نبود دیده تارم، چه کنم

اشک می ریزم و با غصه دل همراهم / که ز هجران تو من اشک نریزم، چه کنم

طوق بر گردن من رشته عشق تو بود / تا کشاند به سر چوبه دارم، چه کنم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 28 شهریور 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری

قسمت سی و دوم: خانه خاله

بهار سال ۶۴ بود که مجدداً وارد گردان شده بودم. دو روزی از حضورم می گذشت که قصد کردم به روستا بروم و سری به خاله ام بزنم. پیاده حرکت کردم، حدود ۲۰۰ متری راه بود. نزدیکیهای منزل خاله ام بودم که بچه‌ های خاله ام مرا دیدند. آنها به من می گفتند دایی و بلند صدا زدند: «دایی، دایی». رفتم داخل منزل و پس از حدود یکساعتی نزد خاله ام، به مقر برگشتم. طی اقامت در مقر چندین بار به منزل او رفتم.

آموزش نظامی

مدتی را در حال آموزش گذراندیم. نزدیک مقر ما یگان دریایی لشکر ثارالله کرمان بود. به خاطر مراسم جشنی، گردان ما بسیجیهای یگان دریایی را دعوت و با همدیگر مراسم جشن را برگزار کردیم. برنامه جالبی شد. چند وقت بعد آن یگان دریایی گردان ما را دعوت و مراسم جشنی را برگزار کردند و در مراسم با فالوده کرمانی از ما پذیرایی کردند.

گردان می خواست بجای دیگری نقل مکان کند. پس از مدتی منتقل شدیم به مقری در منطقۀ گتوند که بعد از شوشتر قرار دارد. جای جالبی بود. پس از استقرار گردان پیگیر آموزش های نیروها شد. مدتی گذشت که خبر انجام عملیاتی مطرح گردید، لذا آموزشهای گردان بیشتر شد. کم کم مسافت راهپیمایی گردان در مراسمات صبحگاهی و برنامه های دیگر بیشتر شده‌ بود. از قرار معلوم برای انجام عملیات باید مسیر زیادی را طی می کردیم. بابا علی فرمانده گردان محبوب بچه‌ های گردان شده بود و مثل یک پدر دوستش داشتند. بابا علی هم بسیار بچه ‌ها را دوست داشت. فقط لازم بود دستوری بدهد با جان و دل کل نیروهای گردان امام مهدی (عج) اطاعت می کردند.

از وضعیت فرمانده ها و رفتار آنها مشخص شد که عملیات نزدیک است. یک روز آقا جعفر فرمانده گروهان همه نیروهای گروهان را جمع کرد و مقداری از برنامه عملیات آینده و برنامه کاری گروهان را توضیح داد. از قرار معلوم گروهان ما بیشترین مسافت را باید طی می کرد سپس درگیر می شد. هنوز از جزییات و منطقه عملیات چیزی گفته نشده بود...  (ادامه دارد)

راوی: «آقای فاضل حاوی زاده رزمنده دفاع مقدس»





نوع مطلب : خاطرات دژ شلمچه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالرسول ماحوزی




نوع مطلب : وصیت نامه ی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 27 شهریور 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری

قسمت سی و یکم: موشک

پاسدار همراهم گفت: «یکی از قایق ها را بیار جلو و اون دو تا قایق را با فاصله عقب نگهدار». همین کار را انجام دادم. خودم هم رفتم جلوتر، وقت نماز شده بود. نماز را به جا آوردم و غواص ها داشتن یکی از محموله ها را از قایق جدا می کردند. از پاسدار همراهم پرسیدم: «اینها چیه که بار زدیم و چه کار می خواهید بکنید؟». جواب داد: «اینها موشک هستند که خودمون ساختیم و می خواهیم سدی را که دشمن بعثی درست کرده و داره آب را به طرف ما پمپاژ می کنه، منهدم کنیم». گفتم: «به قیافه اش نمی خوره که موشک باشه، آخه یک جوریه». گفت: «آزمایش کردیم جواب داده، به لطف خدا سد را می زنیم». گفتم: «ان شاالله».

عملیات بدر

موشک را غواصها بردند. لحظاتی بعد در تماس بیسیمی اعلام کردند که آماده شلیک است. دستور داده شد و موشک را شلیک کردند. ساختار آن حرکت روی سطح آب بود. متأسفانه عمل نکرد. غواصها آمدند و موشک دوم را از قایق آزاد کردند و با خود بردند. آماده شد و دستور شلیک داده شد. در بیسیم رد موشک گرفته می شد. منفجر شد و صدای تکبیر در بیسیم بلند شد. پاسدار همراهم در بیسیم پرسید: «سد زده شد؟»، که غواصها در بیسیم تأیید کردند. تکبیر ما هم بلند شد. هنوز در حال تکبیر گفتن و خوشحالی بودیم که دستور برگشت داده شد، آن هم قبل از اینکه صبح شود. سریع به قایق ها گفتم: «برگردید». دو تا از قایق ها را به جایی که موشکها را بار زده بودیم، بردیم. به سنگرهای برگشتیم. چند روزی به انجام کارهای موظفی گذشت. احمد در فکر سربازیش بود و پیگیری می کرد که دوره سربازی را در ناوتیپ بگذراند.

با احمد رفتیم با بچه های بوشهر که تازه آمده بودند و در چادر روی پلهای خیبری نزدیک جاده مستقر شده بودند، دیدار کردیم. هر روز تا فرصت پیدا می کردیم می رفتیم پیش آنها، دیگر از آب و تاب عملیات کم شده بود.

احمد بدلیل پیگیری کار سربازیش و من هم ‌بدلیل اتمام ماموریت ۴۵ روزه‌ تسویه حساب کرده و به بوشهر برگشتیم. برگ تسویه حساب را تحویل ندادم و چند روز بعد به اهواز و پادگان شهید ‌دستغیب، گردان ثارالله برگشتم. اتفاقاً معاون گردان بابا علی که حالا شده بود فرمانده گردان آنجا بود. با گرمی مرا پذیرفت و بعد برگ تسویه را از من گرفت و به مسؤول تدارکات گردان برادر الیاسی تحویل داد تا با مراجعه به پرسنلی لشکر، جزء نیروهای گردان ثبت شوم. آنجا بود که فهمیدم نام گردان از ثارالله به امام مهدی (عج) تغییر کرده است. لحظاتی بعد الیاسی برگشت و نامم را ثبت کرده بود. بابا علی پرسید: «کجا بودی؟». برایش تعریف کردم. شب را آنجا بودیم و صبح به طرف مقر گردان حرکت کردیم. جای گردان تغییر کرده بود، حالا نزدیک یک روستای بنام ام طمیر که فاصله زیادی با اهواز نداشت، مستقر شده بود. بین درختان نزدیک کارون بود. جالب اینجا بود که روستای مذکور محل زندگی یکی از خاله هایم بود. وارد مقر که شدم تعدادی از بچه‌ های قدیمی را دیدم. با همه آنها خوش و بش کردم و باز در گروهان ۲ به فرماندهی جعفر عباسی قرار گرفتم...  (ادامه دارد)

راوی: «آقای فاضل حاوی زاده رزمنده دفاع مقدس»




نوع مطلب : خاطرات دژ شلمچه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 26 شهریور 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری

قسمت سی ام: ماموریت جدید

کار دسته ما شده بود تدارکات خط ، انتقال نیرو، جابجایی پل های خیبری در زمانی که آنها را هدف قرار می دادند و... غروب بود که خبر دادن تعدادی قایق برای تعمیر قسمتی از پل منطقۀ عملیاتی لازم است. تعداد ۲ لاندیگرافت و ۳ قایق لگنی آماده کردم و به طرف منطقۀ بمباران شده حرکت کردیم. پس از جابجایی پلهای منهدم شده با پلهای سالم تا نیمه های شب، با تنی خسته به مقر برگشتیم. بعد از نماز صبح به دستور برادر صابر فرمانده گروهان، به سنگر فرمانده گردان که یک سرگرد ‌ارتشی نیز حضور داشت، رفتم. پس از سلام و علیک، فرمانده گردان ماموریت جدیدی به من محول کرد و قرار شد با قایق تحویلیم به اتفاق جناب سرگرد به محلی برویم. با علاقه به همراه سرگرد با قایق به مقر ارتش رفتیم. پس از سوار شدن تعدادی از جمله یک سرهنگ که منتظرمان‌ بودند، به طرف پد امام‌ رضا حرکت کردیم.

عملیات بدر

در بین را یک افسر جوان درخواست هدایت قایق به عنوان سکانی را نمود که مخالفت نمودم. یک نفر از سرنشینان که استوار بود، گفت: «بسیجی هستی؟». تأیید کردم. بعد با سر اشاره به سرهنگ کرد و گفت: «فرمانده یگان ماست». گفتم: «یگانتان که قایق داشت، چرا از ما درخواست کردید؟». ادامه داد: «بچه‌ های ناوتیپ به آبراهها واردتر هستند». بعد پرسید: «چقدر حقوق می گیرید می آیید جبهه؟». بهش گفتم: «برای حقوق نمی آییم، داوطلبانه می آییم و در زمان تسویه حساب ماهی ۲ هزار تومان به ما می دهند». تعجب کرد و گفت: «مگه میشه این همه در سختیها و درگیریها و عملیاتها شرکت می کنید، ماهی دو هزار تومان؟ راست نمیگی». گفتم: «چیزی برای دروغ گفتن ندارم، خودتان یک مرحله‌ به عنوان بسیجی بیایید متوجه می شید». گفت: «فرمانده ما ماهی ۵۰ هزار تومان می گیرد و من هم ماهی حدوداً ۱۲ تومان می گیرم و...». نزدیک پد امام‌ رضا بودیم. با دقت پهلو گرفتم و همگی پیاده شدند. خواستم با آنها بروم که سرگرد گفت: «شما اینجا باش تا ما برگردیم». من هم قبول کردم.

یک تانک دشمن آنجا بود. رفتم طرفش و وارد آن شدم که یک نفر صدا زد: «سکانی این قایق کجاست؟». از تانک بیرون آمدم. یک قایقران دیگر بود که موتور قایقش روشن نمی شد و خفه کرده بود. من مقداری به کارکرد موتور قایق بدلیل دقت در تعمیرات قایق های دسته، آگاهی داشتم و پیگیر تعمیر آن شدم. آخر کار بود که چند نفر از بچه های سپاه سر رسیدند. یکی از آنها پرسید: «قایق درست شد؟». گفتم: «آره، دیگه مشکلی نداره»، و به سکانی گفتم: «هندل بزن»، موتور روشن شد. بعد به او گفتم: «هر از چند گاهی خودت بنزین را پمپ کن، شلنگ بنزین نشتی داره». پاسدارها سوار شدند، یک از آنها پرسید: «از بچه‌ های ناوتیپ هستی؟». تأیید کردم. گفت: «خسته نباشی» و سوار شد. سکانی به من گفت: «برادر قاسمی است، معاون ناوتیپ و...». حرکت کردند و رفتند. نیم ساعت بعد ارتشیها آمدند ولی سرهنگ با آنها نبود. سوار که شدند، پرسیدم: «برای سرهنگ بایستیم؟». سرگرد گفت: «ایشان کار دارند». حرکت کردم و مستقیم رفتم مقر ارتش، همه پیاده شدند و از سرگرد پرسیدم: «کار دیگه ای دارید». جواب منفی داد. من هم برگشتم. قبل از ظهر بود که سروکله هواپیماهای عراقی پیدا شد. پس از بمباران کردن قسمتی از جاده برگشتند.

بعد از اقامه نماز ظهر و عصر در سنگر مدت کوتاهی استراحت کردم. سپس با برادر صابر فرمانده گروهان‌ به سنگر فرمانده گردان که ۲ نفر افسر ارتش و یک پاسدار حضور داشتند، رفتیم. گزارش کوتاهی در خصوص همراهی با ارتشی ها که برادر معرفی نژاد فرمانده گردان پرسید، به جمع‌ حاضر ارائه کردم. سپس به دستور فرمانده گردان به سنگر برگشتم. چند روزی گذشت تا اینکه نصف شبی ما را بیدار کردند. رفتم طرف آقا صابر، چند نفر پاسدار پیش او بودند. برادر صابر گفت: «لاندیگرافت ها را بردار، خودت هم با برادرها هر کجا که می خواهند برو و هر کاری که داشتند، انجام بده». سریع آمدم و همه ۴ لاندیگرافت را آماده کردم. خودم هم با قایق و همراه پاسدارها جلو افتاده و با راهنمایی آنها حرکت کردیم. رسیدیم کنار جاده، تعدادی تریلر آنجا بودن و یک جرثقیل هم بود و کار را شروع کردیم. هر لاندیگرافت تعداد ۲ شیئی با طول حدود ۷ تا ۸ متر را به وسیله جرثقیل تحویل گرفته و کنار لاندیگرافت داخل آب مهار می کردند. تعداد آنها ۶ تا بود. باز ما جلو افتادیم و قایق ها به همراه محموله با دقت پشت ما حرکت می کردند. همین طور در تاریکی شب در یکی از آبراهها جلو می رفتیم تا جایی که چند نفر پاسدار و چند غواص هم حضور داشتند، رسیدیم...  (ادامه دارد)

راوی: «آقای فاضل حاوی زاده رزمنده دفاع مقدس»





نوع مطلب : خاطرات دژ شلمچه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 1855 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات