خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید غلامرضا فرجادی

آخرین باری که او را دیدم در پادگان الغدیر ماهشهر بود. به دیدارش که رفتم از نگهبانی خواستم تا صدایش کند. با بلندگو صدایش زدند، دوان دوان به سوی درب آمد و مقداری با هم حرف زدیم.

وقتی که از اوضاع و احوال پرسیدم، گفت: «پدر، ما باید حافظ و امانتدار اسرار جبهه باشیم، ولی چون تو خودت هم به جبهه می روی و امین هستی، به شما می گویم». سپس گفت: «بچه ها برای شناسایی رفته اند و تا چند روز دیگر اعزام می شویم».

من به او گفتم: «رضاجان، حضرت علی (علیه السلام) در اغلب جنگ ها شرکت نمودند. همیشه زره به جلو داشتند و هیچ وقت پشتشان را به دشمن نمی کردند». او متوجه منظورم شد و در جوابم گفت: «پدرجان، خاطرت جمع باشد، ما کاری خواهیم کرد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) و ائمه (علیهم السلام) از ما راضی باشند...». این آخرین دیدار من با غلامرضا بود تا اینکه به لقاء الله پیوست.

راوی: «پدر شهید غلامرضا فرجادی»






نوع مطلب : خاطرات پدران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید غلامرضا خلیجی

غلامرضا از زمان طفولیت و دوران کودکی به تفنگ بسیار علاقه مند بود. اصرار زیادی داشت تا برایش موتوری بخرم، امام من مخالفت می کردم. بعد از این که فهمیدم قصد رفتن به جبهه را دارد برای اینکه مانع رفتن او شوم، گفتم: «برایت موتور و تفنگ می خرم به شرط این که به جبهه نروی و در پشت جبهه فعالیت داشته باشی».

هنگامی غلامرضا این پیشنهاد را شنید، قاطعانه عرض کرد: «پدر، من راه خود را انتخاب کرده ام و به هر نحوی که باشد به جبهه می روم، اگر مشیت الهی باشد تا سر حد شهادت خواهم جنگید». تسلیم خواسته های او شدم. دیدم چه بهتر این که مردی داشته باشم و آن را فدای اسلام کنم، همه ی امامان (علیهم السلام) که فرزندان خود را فدای اسلام و قرآن کردند.

راوی: «پدر شهید غلامرضا خلیجی»




نوع مطلب : خاطرات پدران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید غلامحسین دشتی

زمانی که می خواست به جبهه برود، نزد من آمد و از من خواست که اجازه ی رفتن را به او بدهم. با کمال میل رضایت نامه ی ایشان را امضاء کردم و گفتم: «اگر قبول نکنم، فردای قیامت چه جوابی برای شما دارم؟».

سرانجام روزی که می خواست به جبهه اعزام شود همراه او به سپاه رفتم و دعای سفر را بدرقه ی راهش کردم. پس از چندین روز که از رفتن او به جبهه می گذشت برای انجام کاری به بخشداری رفته بودم. متوجه شدم که می گویند غلامحسین شهید شده است.

سراسیمه به سپاه آمدم و از مسئولان آن جا خواستم که واقعیت را به من بگویند. آنها نیز صحت خبر شهادت غلامحسین را به من دادند. در همان لحظات ابتدایی به خاطر این نعمت بزرگ شکر خدا را به جای آوردم.

راوی: «پدر شهید غلامحسین دشتی»




نوع مطلب : خاطرات پدران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید غلامرضا لاری زاده

شبی که فردای آن ایشان می خواست به جبهه اعزام شود، عروسی یکی از اقوام بود. من به غلامرضا که در خانه او را حیدر صدا می زدیم، گفتم که به عروسی بیا، ولی او در پاسخ گفت که من امشب کار دارم.

در حقیقت من با جبهه رفتن او موافق بودم اما مادر و برادرانش ناراضی بودند، او هم به همین خاطر مخفیانه و دور از چشم آنها به سپاه می رفت.

صبح شد و می خواستند آنها را اعزام کنند. من هم به سپاه رفتم تا با او خداحافظی کنم، هر چه دنبال غلامرضا گشتم او را ندیدم تا این که یکی از دوستانش که آنجا بود مرا صدا زد و گفت: «اگر غلامرضا را می خواهی او کنار من نشسته و خودش را مخفی کرده تا مبادا او را ببینید و اجازه ندهید که به جبهه برود».

راوی: «پدر شهید غلامرضا لاری زاده»

نظر نویسنده:

یکی از تفاوت های که رزمندگان ما در طول دفاع مقدس با کسانی که برای امام حسین (علیه السلام) نامه نوشتند و او را تا کربلا همراهی کردند، این است که وقتی امام حسین (علیه السلام) چراغ را خاموش کرد همگی به جزء 72 نفر در آن بیابان نماندند و پا به فرار گذاشتند. اما غلامرضای 17 ساله علی رغم مخالفت مادر و برادر این گونه تلاش می کند که خود را به میدان جنگ برساند و تا پای جان از اسلام و میهن دفاع می کند. روحش شاد






نوع مطلب : خاطرات پدران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید سید حیدر  محمودی

فرزندم حیدر فردی مطیع بود و من هر کاری را که به او می سپردم، بدون هیچ گونه کم و کاستی انجام می داد. بعد از شهادت فرزندم برای پیدا کردن جسد ایشان به همه جا سر زدم اما اثری از وی نیافتم. یک بار به خوابم آمد، از او پرسیدم: «کجا هستی؟»، در جوابم گفت: «ما زنده هستیم، نزد خدا روزی می گیریم و همیشه در حال مقابله و جنگ هستیم».

شهادت افتخار است، حتی امام علی (علیه السلام) نیز در راه خدا برای حفظ دین اسلام به شهادت رسیدند. چه سعادتی بالاتر از شهادت که نصیب فرزندان ما شد اما پیام من این است که ادامه دهنده راه و حافظ خون شهدا باشیم. عاقبت هر انسانی مرگ است و چه بهتر که در مقابل دشمن قیام کرده و از اسلام دفاع کنیم.

راوی: «پدر شهید سید حیدر محمودی»

نظر نویسنده:

آنهایی که به خداوند متعالی و کتابش قرآن کریم هنوز ایمان نیاورده اند و یا اطمینان قبلی پیدا نکرده اند باید کمی در زندگی شهدا تامل و تفکر کنند چرا که اینها نمونه بارز آیات قرآن مجید هستند. مطلبی که شهید سید حیدر محمودی در خواب به پدر بزرگوارش می گوید همان تفسیر آیه 169 سوره آل عمران می باشد که می فرماید: « وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»،هرگز كسانى را كه در راه خدا  كشته  شده‏ اند  مرده مپندار بلكه زنده‏ اند  كه  نزد  پروردگارشان روزى داده مى ‏شوند.






نوع مطلب : خاطرات پدران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید محمدرضا رزمی




نوع مطلب : خاطرات پدران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید محمدرضا رزمی




نوع مطلب : خاطرات پدران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 17 )    1   2   3   4   5   6   7   ...