خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید نصرالله دشمن زیاری

یک بار نصرالله به تنهایی به مرخصی آمده بود و پسرم علی حسین همراه او نبود. گفتم: «علی حسین چطوره؟». گفت: «خوبه». گفتم: «راستش را بگو؟ زخمی که نشده بود؟». گفت: «نه، سالم سالم بود». گفتم: «چطور به مرخصی نیامد؟». گفت: «عمه، خیالت تخت باشد، من چند روز دیگر او را می فرستم به دیلم».

نصرالله این دفعه یکی دو روز بیشتر نماند و به جبهه برگشت و هنوز نصرالله به جبهه نرسیده بود که پسرم برگشت. وقتی علی حسین وارد حیاط شد، اول از همه به سراغ من آمد و گفت: «مادر، حالت خوبه؟ تو سالمی؟». گفتم: «آره پسرم».

معلوم شد نصرالله برای اینکه به قولش عمل کند و علی حسین را به نزد من بفرستد، به او گفته بود که مادرت حالش بده و باید فوراً خودت را به بندر دیلم برسانی.

راوی: «عمه شهید نصرالله دشمن زیاری»






نوع مطلب : خاطرات بستگان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید نصرالله دشمن زیاری

نصرالله و علی حسین وقتی از جبهه شرهانی به مرخصی آمدند، هر دو ابتدا به خانه ی ما آمدند. نصرالله به جای این که سوار موتورش بشود و نزد پدر و مادر و برادرش در روستای کنار کوه برود، به بازار رفت. وقتی از بازار برگشت پرسیدم: «چه خریده ای؟». گفت: «یک هدیه برای پدر و مادرم آخه من بدون اجازه ی آنها به جبهه رفته ام و باید دل آنها را بدست بیاورم».

راوی: «عمه شهید نصرالله دشمن زیاری»






نوع مطلب : خاطرات بستگان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید نصرالله دشمن زیاری

صبح علی حسین از بازار ماهی گرفته بود و گفت: «برای نهارمان ماهی درست کن». من در آشپزخانه مشغول پختن غذا بودم. در حالی که داشتم ماهی را در ماهی تابه سرخ می کردم برادرِ نصرالله وارد خانه شد و بعد از احوالپرسی گفت: «عمه چه کار می کنی؟». گفتم: «دارم برای علی حسین ماهی سرخ می کنم».

او با حالتی وارفته گفت: «رفتند... نصرالله و علی حسین رفتند جبهه». من گیج شدم، این خبر خیلی غافلگیرانه بود. من اصلاً فکرش را هم نمی کردم که این دو پسر 17 – 18 ساله قصد جبهه رفتن داشته باشند. معلوم بود آنها صبر کرده بودند که امتحانات علی حسین که دانش آموز دبیرستانی بود، تمام شود و سپس به جبهه بروند.

راوی: «عمه شهید نصرالله دشمن زیاری»




نوع مطلب : خاطرات بستگان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید هادی درویشی




نوع مطلب : خاطرات بستگان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید سید مرتضی بصری

روز پنجشنبه مورخه 1363/3/31؛ مصادف با بیست و یکم ماه رمضان ؛ ساعت حدود نه صبح بود؛ یک دستگاه مینی بوس بنیاد شهید به خانه ی عمویم حاج سید ابوالحسن آمده بود تا تعدادی از افراد خانواده را برای دیدن پیکر مطهر شهید سید مرتضی بصری به بیمارستان برازجان ببرد.

چند نفر از بزرگترهای فامیل از جمله پدر و مادرم سوار شدند. من هم دنبالشان راه افتادم و به طرف مینی بوس رفتم. می خواستم برای آخرین بار پسر عموی شهیدم را ببینم. دم در مینی بوس مردی حدود چهل ساله که او را نمی شناختم ایستاده بود. آمدم سوار بشم جلویم را گرفت و گفت: «ها، کجا؟». گفتم: «می خوام بیام پسر عموم رو ببینم». گفت: «تو سردخونه بچه ها رو راه نمی دن».

از اینکه بچه به حسابم آورده بود ناراحت شدم. مکثی کردم و گفتم: «من بچه نیستم، دو بار هم رفتم جبهه، باورتون نمی شه از اینا بپرسین، ...». از پشت سر صدای برادرم سید اسماعیل را شنیدم که می گفت: «بحث نکن محمد، اگه همه بخوان برن که نمی شه، ...». بعد هم کشیدم عقب و گفت: «حالا ناراحت نباش، ماشین من جا داره، با خودم بیا».

از آبپخش تا برازجان حدود بیست دقیقه راه بود. از پل کلل که رد شدیم برادرم همینطور که رانندگی می کرد سر صحبت را باز کرد و گفت: «می دونی اون آقا کی بود؟». گفتم: «کدوم آقا؟» . گفت: «همون که دم در مینی بوس وایساده بود». گفتم: «نه نمی دونم، کی بود؟». گفت: «آقای طاهری بود، رییس بنیاد شهید دشتستان، مرد خوبیه، خبر شهادت سید مرتضی رو هم خودش به من داد، ...».

بعد هم ماجرای شنیدن خبر شهادت سید مرتضی را برایم تعریف کرد. سید اسماعیل در حالی که بریده بریده و آرام حرف می زد گفت: «دیروز حدود ساعت ده صبح آقای طاهری اومد دادگستری اتاق کارم. مثل همیشه کمی از این در و اون در صحبت کرد. داشتم به حرفاش گوش می دادم که یک مرتبه گفت: راستی از پسر عموت سید مرتضی چه خبر؟ نگاش کردم و گفتم: پاشو بریم؛ با تعجب گفت: کجا؟ گفتم: ببین حاج آقا، می دونم برای چی اومدی اینجا، طاقت شنیدنش رو هم دارم، ... بعد هم بلند شدیم و رفتیم سردخونه ی بیمارستان شهید چمران برازجون. اولین نفری بودم که جنازه ی سید مرتضی رو می دیدم. هنوز سر و صورتشو مرتب نکرده بودن. صورتشو بوسیدم. خیلی قشنگ و خوشبو شده بود. بعد هم با آقای طاهری رفتیم آبپخش تا خبر شهادت سید مرتضی رو به عموم بدیم. عمو خونه نبود. رفته بود پایگاه مقاومت بسیج. سوار ماشین شدیم و رفتیم بسیج. باورت نمی شه، همین که آقای طاهری رو معرفی کردم گفت: بریم جنازه ی پسرمو ببینم، من همون موقع که فرستادمش جبهه خودمو برای شهادتش آماده کرده بودم».

سید اسماعیل ماجرای دیدن پیکر مطهر شهید سید مرتضی را با حس و حال عجیبی برایم تعریف کرد. هر چند دقیقه یکبار هم بغض گلویش را می گرفت و چند قطره ی اشک از گونه اش سرازیر می شد.

به بیمارستان که رسیدیم نگهبان دم در به احترام برادرم که رییس دادگستری برازجان بود؛ زنجیر را انداخت و مستقیم تا سردخانه رفتیم. چند دقیقه بعد بقیه ی فامیل هم از راه رسیدند. یکی از پرسنل بیمارستان همین طور که در سردخانه را باز می کرد، گفت: «فقط خواهش می کنم خیلی شلوغ نکنین، اینجا بیمارستانه، ممکنه ایراد بگیرن، ...».

دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. خودم را برای دیدن پیکر مطهر پسر عموی شهیدم آماده می کردم. صدای شیون زنهای فامیل فضای سردخانه را فرا گرفته بود. مردها هم دست روی چشم گذاشته بودند و آرام گریه می کردند. مسئول سردخانه دم به دقیقه صدای اعتراضش در می آمد و خانم ها را به آرامش دعوت می کرد. چند دقیقه بعد تابوت سید مرتضی را به اتاق انتظار آوردند. دیگر کسی نمی توانست جلوی گریه اش را بگیرد. زن عمویم به گویش محلی جملاتی با پیشوند «دی رود» بر زبان می آورد. آسیه، دختر بزرگ عمویم مرثیه ی دامادی قاسم را روی نعش برادرش می خواند. ناله های جانسوز آن ها جگرم را کباب می کرد.

حدود یک ساعت بالای سر شهید بودیم. در تمام آن مدت تنها کسی که گریه نمی کرد پدر بزرگوار شهید بود. عمویم حاج سید ابوالحسن همین طور که بالای سر جوان هجده ساله اش نشسته بود، سه بار سوره ی مبارکه ی جمعه را تلاوت کرد. من هم در حالی که چشم از صورت نورانی پسر عمویم بر نمی داشتم بر حال زار خودم می گریستم. روحش شاد و یادش گرامی باد.

«راوی : سید محمد علی بصری»






نوع مطلب : خاطرات بستگان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 19 خرداد 1394 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرسول شغابی

یکی از بستگان شهید شغابی از پیشگویی شهید می گوید :

زمانی که عبدالرسول از جبهه می آمد ؛ می گفت : « نمی دانم چرا هر زمان که حمله شروع می شود ؛ مادر و خواهرانم جلوی چشمانم هستند » .

یک شب قبل از شهید شدنش به هم سنگریهایش گفته بود که من فردا شهید می شوم ؛ ولی آنها باور نکرده  بودند  و به شوخی  گفته  بودند که  تو  می ترسی و عبدالرسول در پاسخ گفته بود : « فردا معلوم می شود که چه کسی می ترسد و چه کسی شهید می شود » . فردای آن شب ایشان به درجه رفیع شهادت نائل می گردد .

« شهید عبدالرسول شغابی »

شهرستان بوشهر






نوع مطلب : خاطرات بستگان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالرسول شغابی

یکی از بستگان شهید شغابی از آمدن نامه شهید بعد از شهادتش می گوید :

سه روز از شهادت عبدالرسول گذشته بود و ما هنوز در مسجد مراسم داشتیم . حدود ساعت 10 صبح بود ؛ کنار درب ورودی مسجد ایستاده بودم که پستچی ( مرا از قبل می شناخت ) با موتور سیکلت پست آمد و مرا صدا زد ؛ وقتی رفتم آهسته بدون اینکه کسی متوجه بشود ؛ نامه شهید که برای خودم بود را بیرون آورد و به من داد .

این جریان چنان مرا متاثر ساخت که فوراً روی زمین نشستم . کسانی که آن نزدیکی بودند و متوجه بنده شدند گفتند چه شده است ؟ من هیچی نگفتم و هر چه سئوال کردند که نامه مال کیست ؟ گفتم مال خودم است . او در این نامه از من خواسته بود که همیشه به پدر و مادرش سر بزنم و آنها را تنها نگذارم .

« شهید عبدالرسول شغابی »

شهرستان بوشهر






نوع مطلب : خاطرات بستگان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6