خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
دوشنبه 21 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

یک روز مجید از سرکار به خانه برگشت و به خاله اش گفت: «لطفاً یک آلبوم عکس برایم بخر». او هم یک آلبوم برایش خریده بود. مجید وقتی آلبوم را از خاله اش گرفته بود، به او گفته بود: «می خواهم عکسهایم را در این آلبوم بزنم تا وقتی که به جبهه رفتم و شهید شدم، عکسهایم را داشته باشید». پس از اینکه عکسهایش را در آلبوم قرار داده بود، با دستخط خودش بر روی آلبوم نوشته بود: «آن گاه که نیستم با نگاهی به عکسهای گویای بی روح، خاطرات با هم بودنمان را به یاد آر».

‏موقعی که مجید شهید شده بود من خیلی بی قراری می کردم و عروس و خواهرم مواظب من بودند که مبادا بروم گوشه حیاط و گریه و زاری کنم.

‏یک روز پسرم علی مریض بود. وقتی او را به دکتر بردیم، دکتر گفت که باید عمل شود. آن شب تب شدیدی داشت. همه خواب بودند ولی من بالای سرش بیدار نشسته بودم و گریه می کردم. حدود ساعت 1‏ الی 2 ‏شب بود که به خواب رفتم و در خواب دیدم که در باز شد و مجید با یک پیراهن کرمی و شلوار سبز که همیشه آنها را می پوشید، وارد شد. من بلند شدم و او را در آغوش گرفتم، گویا بیدار بودم. او گفت: «مادر چرا این قدر گریه می کنی؟».

‏اصلاً فراموش کردم به او بگویم که علی مریض است و گفتم: «آخر تو شهید شده ای و ما تو را خاک کرده ایم». گفت: «می دانم، ولی نگفتی برای چه گریه می کنی؟».  گفتم: «علی مریض است، باید عمل شود». گفت: «صبح که شد ان شاءالله خوبِ خوب خواهد شد».

بهم گفت: «بیا برویم بیرون و هوایی تازه کنیم». من دست گذاشتم روی شانه اش و با هم رفتیم توی حیاط ، همین طور که داشتیم راه می رفتیم گفت: «مادرجان، این ‏قدر گریه نکن. نگو مجید ناکامم، مجید عروسی نکرده ام، من ناراحت می شوم» ‏و حیاط خیلی بزرگی که دورش یک دیوار گلی بود را بهم نشان داد و گفت: «نگاه کن، هروقت که بخواهیم می توانیم اینجا ازدواج کنیم، در حیاط آن طرفی همه دختر و در حیاط این طرفی همه پسرند، تو را به خدا دیگرگریه نکن». و ‏بعد از آن مرا به خانه برگرداند و گفت: «ان شاءالله علی همین فردا خوب می شود. دیگر کاری نداری، می خواهم بروم». به او گفتم: «می خواهم تو را ببوسم مثل گذشته»، یکباره از خواب بیدار شدم.

زمانی که مجید را به غسالخانه بوشهر آوردند، دیدم که لبخند زده و چشمهایش انگار باز بود و ما را می دید. باورم نمی شد که شهید شده است. همه می گفتند که مجید دارد می خندد. حتی هنگامی که سرش را روی دامنم گذاشته بودم، احساس کردم که دارد با من حرف می زند.

راوی: «مادر شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 5 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل غریبی

در عملیات کربلای چهار پدرم و عمویم شرکت داشتند. چون آن موقع در عملیاتها مرسوم بود که دو برادر با هم نمی توانستند جزء نیروهای خط شکن باشند، چون پدرم بزرگتر بود به عمویم گفته بود که تو برو جزء نیروهای پشتیبانی باش و او نیز حرف برادر بزرگش را گوش کرده بود. وقتی پدرم مفقودالاثر شد عمویم در آبادان بود و تا چهل و پنج روز به بوشهر نیامد. او می گفت: «نمی توانستم بیایم و مادرم را در آن وضعیت ببینم». 

ما ابتدا از طریق مردم مطلع شدیم که پدرم مفقود شده و کسی از جایی رسماً این موضوع را به ما اعلام نکرد. بعدها پرسنل تعاون سپاه به منزل ما آمدند و گفتند که آقای اسماعیل غریبی مفقود شده و به ما دلداری دادند و گفتند شاید اسیر شده باشد، زیاد خودتان را ناراحت نکنید.

ما وصیت نامه دوم پدرم را ندیدم. فقط وصیت نامه ای که پدرم در سال 61 نوشته بود، به دست ما رسید که در آن وصیت کرده بود که از امام و انقلاب دفاع کنید.

یک بار یکی از همکاران پدرم که بازنشسته شده بود را در جای دیدم. بدون اینکه خودم را معرفی کنم به او گفتم: «شما آقای غریبی را می شناختید؟». گفت: «بله». گفتم: «چطور آدمی بود؟». گفت: «کسی جرات نمی کرد در مورد اسلام و انقلاب اسلامی جلوی او بدگویی کند. خیلی تعصب داشت. همیشه از انقلاب دفاع می کرد. چه در جبهه و چه در پشت جبهه و با دلیلهای قاطع جواب ضد انقلابها را می داد. خیلی امام را دوست داشت».

پدرم خیلی مهربان بود. وقتی از محل کار به خانه بر می گشت، به همه سلام می کرد و با وجود اینکه کارش خیلی سخت و طاقت فرسا بود، وقتی به خانه بر می گشت کمی استراحت می کرد و بعد به کمک مادرم کارهای خانه را انجام می داد. بعدها وقتی به محل کارش رفتم دیدم که چقدر کارشان مشکل و سخت است. ولی با این وجود وقتی از محل کار بر می گشت در کارهای خانه هم به مادرم کمک می کرد.

دوچرخه ای داشتیم که هر وقت خراب می شد، پدرم آن را برایمان درست می کرد. او خیلی خوشرو و خوش اخلاق بود و هر وقتی که دوچرخه ما را درست می کرد به ما می گفت که برایش دعا کنیم و این چنین از یک بچه کوچک التماس دعا می کرد.

راوی: «فرزند شهید اسماعیل غریبی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید محمد علی ظهرابی

همیشه آرزو داشتم که اگر محمد علی می خواهد شهید شود، در یک ‏عملیات بزرگ شهید شود. همان شب خواب دیدم که لباس سیاه به تن دارم و در کوچه نشسته ام. در همان حالت در خواب، کسی بهم گفت: «عملیات شروع نشده ولی پسر شما شهید شده است». یک مرغ بسیار زیبا در خواب دیدم که سرش از تنش جدا شده بود. وقتی که جسد پسرم را آوردند ‏خوابم تعبیر شد، زیرا سرش از تنش جدا شده بود. از طریق پا و جورابش او را شناختم. در همان حال از خدا خواستم که این قربانی را از من قبول کند.

محمدعلی قبل از اینکه به جبهه برود از من سؤال کرد: ‏«مادر، اجازه می دهی به جبهه بروم؟». ‏گفتم: «‏سفره بزرگی پهن شده است، تو هم از آن استفاده کن. نمی دانم که اگر به تو اجازه ندهم، فردای قیامت که حضرت زهرا (سلام الله علیها) از من سوال کرد که حسین من بهتر بود یا محمدعلی تو؟ چه جوابی بدهم».

‏زمانی که دایی اش شهید شده بود، محمد علی به مادر بزرگش ‏گفت: «به زن دایی بگو که انگشتر و ساعت دایی را به من بدهد» و مادر بزرگش ‏قبول کرد. بعد از آن با موتورسیکلت بیرون رفت و وقتی برگشت به مادر بزرگش گفت: «موضوع را به زن دایی نگو، من باید راه دایی را ادامه بدهم». ‏

در روز 22 ‏بهمن ماه سال 60 ‏طبق معمول هر سال با پدر شهید به استادیوم رفته بودیم تا این روز را جشن بگیریم. فردای آن روز که جمعه بود حسین کامکاری (دایی کوچکتر محمد علی) به منزل ما آمد. او همیشه عادت داشت ‏همین طور که مرا صدا می زد وارد منزل می شد، ولی آن روز با ناراحتی وارد منزلمان شد. به برادرم گفتم: «مگر موضوعی پیش آمده که مثل همیشه سر حال نیستی؟ شاید محمد علی شهید شده است». همان موقع حسین شروع به گریستن کرد. من با وجود اینکه بغض گلویم را گرفته بود، صورت برادرم را بوسیدم و به او گفتم: «به جای اینکه مرا تسلی دهی، خودت گریه می کنی». ‏بعد با اصرار یک لیوان شیر به او دادم. وقتی کمی حالش سر جا آمد بهم گفت: ‏«غضنفر (شوهر دخترم) بیرون ایستاده است، او را صدا بزن تا وارد خانه شود». من بیرون رفتم و صورت غضنفر را بوسیدم و او را هم دلداری دادم. ‏

قبل از تشییع پیکر پاک محمد علی در نماز جمعه شرکت کردیم. آقای مدنی ‏امام جمعه وقت بوشهر، از پدر محمد علی سوال کرد: ‏«چرا ناراحت هستی؟» و ایشان در جواب امام جمعه گفتند: «یک پسر داشتم که شهید شده است و جسدش را در سردخانه گذاشته اند». ‏آقای مدنی آن روز در خطبه های نماز به مردم گفت: «‏ای مردم، این خانواده یک فرزند پسر داشتند که او هم شهید شده است و قبل از فرزندشان نیز دو شهید دیگر داده اند و اکنون هم در میان جمعیت نشسته اند و هیچ کدام هم ناله و زاری نمی کنند. سعی کنید آنها را الگوی خود قرار دهید». بعد از نماز جمعه پیکر پسرم را تشییع کردند ‏و در بهشت صادق به خاک سپردند. ‏

یک شب به خواب یکی از دوستانش آمده بود و گفته بود: «‏به مادر بگویید چرا در نماز جمعه شرکت نمی کنی؟» و من از آن به بعد سعی کردم که به نمازجمعه بروم. ‏شب شهادت محمد علی من خواب دیدم که عباس (برادرم) دست دور گردنم انداخته است و می گوید: «قربان دستت بروم خواهر». فردا صبح خبر شهادت پسرم را آوردند. ‏

یادم می آید ‏بعد از شهات ‏عباس حسین نژاد، مادر شهید دوستان ‏فرزندش را جمع کرده بود و در مورد پسرش با آنها صحبت می کرد. بعد از شام که محمد علی به خانه برگشت بهم گفت: «اگر من هم شهید شدم دوستانم را به خانه دعوت کنید و در مورد من با آنها صحبت کنید». ‏به او گفتم: ‏«من که دوستانت را نمی شناسم». جواب داد: ‏«به عباس نبی پور بگو، او دوستان مرا می شناسد». ‏من هم به وصیت او عمل کردم و پس از شهادت پسرم، تمام همکلاسیها و دوستان محمد علی را به خانه دعوت کردم و آنها از پسرم و خوبیهاش گفتند.

‏یک روز به پدرم گفتم: «دیشب خواب دیده ام که پسرم شهید شده است». پدرم گریه کرد و گفت: «خدا نکند». چند شب بعد دوباره خواب دیدم که امام به خانه ما آمده است. من چادرم را روی دست آن بزرگوار انداختم و آن را بوسیدم و گفتم: «آقا قربانت شوم، دعا کن که ما هم شهید شویم». امام فرمودند: «من دعا نمی کنم که شما شهید شوید، دعا می کنم که ثواب شهید را ببرید». مطمئن بودم که این دفعه محمدعلی شهید می شود.

راوی: «مادر شهید محمد علی ظهرابی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، امام خمینی و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 11 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

در عملیات کربلای 3 ‏که حسین در آن حضور داشت و در آن اسکله الامیه و البکر را از نیروهای عراقی گرفتند، در همین عملیات بود که حسین به شهادت رسید. جسدش تا 11 سال به دست ما نرسید، بعداً به ما گفتند که پس از شهادت ایشان و 2 الی 3 ‏نفر دیگر از دوستانش که در قایق بودند، آب دریا جسدشان را به طرف ام القصر می برد و به دست نیروهای عراقی می افتد، آنها همان جا حسین و 2 نفر دیگر از دوستاش را به خاک می سپارند که بعد از 10 سال آن اجساد را از زیر خاک بیرون می آورند و به ایرانیان تحویل می دهند.

‏یک بار خواب دیدم که عده ای در حال حرکت به سوی جبهه هستند و حسین نیز ساک به دست، در این جمعیت حضور دارد. من با دیدن حسین صدایش زدم که با سر به من جواب داد که الان می آیم، ولی همین طور پشت سر جمعیت حرکت می کرد. من به طرف او دویدم اما بیشتر از او دور می شدم.

‏قبل از عملیات کربلای 3 ‏، من با اتوبوسی که نیروهای تازه نفس را به جبهه انتقال می داد، به جبهه رفتم. در آنجا پس از رسیدن به جبهه قصد دیدن حسین را داشتم که به من گفتند: «حسین در مانوری شرکت دارد و شما نمی توانید ایشان را ببینید». به همین خاطر به بوشهر برگشتم، درست چند روز بعد در آنجا شهید شد.

در زمان شهادت پسرم، من به ماموریت اداری در منطقه جم و ریز رفته بودم. پس از بازگشت از ماموریت به خانه آمدم و سراغ حسین را گرفتم، چون حسین معمولآ پس از اتمام عملیاتها چند روزی به مرخصی می آمد. ‏ولی همسرم گفت که حسین نیامده است. بعد از دو یا سه روز یکی از بستگان که پاسدار بود به منزل ما آمد و گفت: «آقای ماهینی با شما کار دارند، اگر بیکار هستی بیا تا با هم نزد او برویم». همین که اسم ماهینی را آورد من وسط حرفش پرپدم و گفتم: «حسین شهید شده است؟» ‏و ایشان گفتند: «بله».

‏چند روز قبل از شنیدن خبر شهادت حسین، خواب دیدم من در جبهه بودم و پسر دیگرم به طرفم آمد و گفت: «‏پدر هیچ خبری از حسین نیست، هر چقدر دنبال او می گردم او را پیدا نمی کنم». ‏وقتی آن خبر را به من دادند فوراً به یاد خوابم افتادم و به دلم افتاد که حسین شهید شده باشد.

به هر حال من به منزل آقای ماهینی رفتم و ایشان پس از مقدمه چینی جریان شهادت حسین را برای ما تعریف کردند ولی من شهادت حسین را باور نکردم. حتی سال 1369 ‏که عده ای از اسراء به میهن برگشتند، من انتظار برگشتن حسین را می کشیدم و با خودم می گفتم: «شاید پسرم زنده باشد». 11 سال گذشت و من سفری به دوبی داشتم و پس از بازگشت از آنجا به ما خبر دادند که جسد فرزندتان را آورده اند و ما به بنیاد شهید رفتیم و جسد را تحویل گرفتیم.

راوی: «پدر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 2 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

یک روز صبح هنگامی که از خواب بیدار شدم کیفی را در وسط اتاق دیدم که چند لباس در اطراف آن افتاده بود. آن کیف متعلق به حسین بود، لباسها هم مال خودش بود، ولی او آنجا نبود. وقتی که به دنبال حسین گشتم دیدم در انباری با همان لباس بسیجی خوابیده است. گویا شب دیر وقت به خانه رسیده و برای آنکه ما را ‏از خواب بیدار نکند از بالای دیوار به داخل خانه آمده و کیف خود را از پنجره به داخل انداخته بود و خود به انباری می رود و در آن گرمای طاقت فرسا در انباری می خوابد. زمانی که من او را در انباری با آن وضعیت دیدم فوراً او را بیدار کردم و گفتم که در اتاق کولر روشن است، بیا داخل اتاق بخواب.

‏روزی که حسین منزل را ترک می کرد تا به جبهه برود، از او پرسیدم: «حسین جان، چه موقع از جبهه بر می گردی؟». ‏او در جواب گفت: ‏«احتمالاً 15 ‏شهریور ماه بر خواهم گشت».

‏من آن روز برای اولین بار در طول دوران جنگ، قصد داشتم مانع رفتن او شوم. به اوگفتم: ‏«این 15 ‏روز را در خانه بمان و بعد از آن برو». ‏ولی گوش او به این حرفها بدهکار نبود و گفت: «مادر، اصل کار همین 15 ‏روز است». ‏او با گفتن این جمله از من خداحافظی کرد، رفت و پس از 7 ‏روز خبر شهادت ایشان را برای ما آوردند. ‏

بعد از چند روز حاج غلامرضا ماهینی به منزل ما آمد و ما را دلداری داد. ‏اصرار کردم که چگونگی شهید شدن فرزندم را برایم تعریف کند، او گفت: «‏در عملیات کربلای 3 ‏بود که ما ساعت 3 ‏شب توسط قایق به محل عملیات اسکله الامیه اعزام شدیم. حسین فرمان قایق را در دست داشت و راهنمای بقیه قایقها بود. مهمات و بقیه وسایل داخل قایق او بود، من نیز در کنار حسین نشسته بودم که یکباره عراقی ها از حضور ما آگاه شدند و شروع به تیراندازی و پرتاب موشک کردند. یک موشک به قایق ما خورد، من زخمی و به درون آب پرتاب شدم. چند نفر از دوستان مرا از آب در آوردند و به عقب برگرداندند و گفتند که حسین شهید شده است. بچه ها هر کاری کردند که بتوانند جسد ایشان را پیدا کنند، نتوانستند. حتی پس از دو یا سه روز چند نفر برای پیدا کردن قایق و همچنین جسد حسین رفته بودند ولی متاسفانه نتوانستند خبری به دست آورند». ‏

بالاخره پس از گذشت 11 ‏سال یک روز من در مراسم عزاداری بودم که خبر آوردند جسد حسین پیدا شده است. ‏چند روز قبل از این خبر خواب دیده بودم که با چند تن از دوستان از طرف کلاس قرآن به اردویی رفته ایم. در آنجا به مکانی رفتم که پر از شاخه های گل بود، گل سرخ و گل رز و من همه گل ها را چیدم. فوراً یکی از دوستانم که مادر شهید بود به طرفم آمد. به او گفتم: «تو هم بیا و این گلهای قشنگ را بچین». ایشان گفتند: ‏«من یک گل آفتابگردان چیده ام. اگر می شود این را هم بین آن گلهایی که چیده ای، بگذار تا خراب نشود». خوشحال شدم و آن گل را از او گرفتم. همین طور که جلوتر می رفتم، چشمه آبی دیدم که در چهار گوشه آن چهار نخل خرما قرار داشت و در وسط این چشمه، گل محمدی خشکیده ای قرار داشت. ‏من به درون آب رفتم و آن گل را نیز چیدم و در بین بقیه گلهایی که چیده بودم گذاشتم. بعد با خود فکر کردم که این گل خشکیده است و به درد من نمی خورد. آن گل را برداشتم و در کنار چشمه گذاشتم.

در همین لحظه از خوا ب بیدار شدم و این خواب را برای خانمی تعریف کردم. ایشان به من گفتند که بروم آیه چهار سوره اسراء را بخوانم. ‏آن شب سیزده صفر بود. من به خانه رفتم و آن آیه را خواندم. سه روز بعد خبر آوردند که جسد پسرم پیدا شده و آن را آورده اند.

وقتی به آنجا رسیدیم چهل و پنج پیکر شهید دیدیم که روی هر کدام شاخه گلی قرار داده بودند. یکدفعه به یاد خوابم افتادم. آری، خوابم به همین راحتی تعبیر شد. حسین من همان گل پژمرده محمدی بود.

من به کنار تابوت ایشان رفتم و می خواستم گریه کنم که به یاد گفته او افتادم که به من گفته بود: «مادر، اگر روزی شهید شدم، وقتی جسدم را دیدی گریه نکن». ‏برای همین به سختی خودم را کنترل کردم تا گریه نکنم. ولی بعد از اینکه از آنجا بیرون آمدم شروع به گریستن کردم. ‏

فردای روزی هم که امام خمینی (ره) فوت کردند، من خواب دیدم که به بهشت صادق رفته ام و وقتی می خواستم وارد آنجا شوم یکباره حسین مرا صدا زد و گفت: ‏«مادر کمی صبر کن و وارد نشو». ‏دلیلش را از او پرسیدم ولی فقط همین جمله را تکرار می کرد که صبر کن و داخل نیا.

راوی: «مادر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسین احمدی

حسین در زمان جنگ حدود 10 روز مرخصی داشت که 7 ‏روز آن را به سفر مشهد اختصاص داد و در آنجا به زیارت امام رضا (علیه السلام) پرداخت. پس از بازگشت از مشهد بسیار خوشحال بود و بسیار تغییر کرده بود. حالات اخلاقی و درونی اش بسیار عجیب شده بود و او مدام می گفت: «مادر، خواب خوبی دیده ام». یکباره گفت که مصطفی شمسا (تازه شهید شده بود) در خواب دیده که وارد سنگرش شده و به حسین می گوید: ‏«حسین، بیا به سنگرم». ‏بعد دستش را گرفته و به سنگر خود برد بود. وقتی خوابش را برایم تعریف کرد، من هم در جوابش گفتم: «ان شاء الله خیر است». ایشان همان موقع خوابش را تعبیر کرده بود و می دانست که می خواهد شهید شود.

به محض برگشتن از مشهد در همان 2 روز باقی مانده از مرخصی با همه خداحافظی کرد، حتی نزد مرتضی یکی از برادرانی که در جبهه همسنگرش بود رفت و با او هم خداحافظی کرد و حدود ساعت یک شب بود که به خانه آمد. بهش گفتم: «بعد از این همه مدت به مرخصی آمدی ولی هیچ در خانه نبودی».

اول شهریور بود که حسین قصد رفتن به جبهه را داشت. با من خداحافظی کرد و گفت: «مادر من خودم می روم، نیاز به بدرقه کردن شما نیست». معمولاً حسین را تا بسیج همراهی می کردم ولی آن روز با ایشان نرفتم. این ایام مصادف با ماه محرم بود. در همان روزها بود که خبر قبولی ایشان و اخذ مدرک دیپلمش به گوش ما رسیده بود. وی گاهی اوقات در جبهه به درس خواندن مشغول بود و در ایام امتحانات به خانه بر می گشت و در امتحانات شرکت می کرد تا بالاخره دپیلم خود را گرفت.

در این چند روز که حسین ما را ترک کرده بود حال و روز خوبی نداشتم. گویا بهم الهام شده بود که اتفاقی برای ایشان خواهد افتاد. حتی چند تا از دوستان و آشنایان نیز از حال من با خبر شدند. در مسجد مشغول عزاداری بودم که پسر عموی حسین نزدم آمد و بهم گفت: «دوستانم به من خبر داده اند که امروز ماشین سپاه چند بار به ‏منزل شما آمده و درب خانه را زده ولی کسی خانه نبوده است، مگر خبری هست؟ اتفاقی برای حسین افتاده؟».

آن شب وقتی همسرم از ماموریت برگشت موضوع را با وی در میان گذاشتم. فردای آن روز پسر عموی حسین با ماشین سپاه به خانه ما آمد و پس از احوالپرسی بهم گفت: ‏«عمو از مأموریت برنگشته؟». گفتم: «‏چرا دیشب برگشته». ‏او عمویش را صدا زد و گفت: ‏«عمو بیا برویم شاید خبری از حسین به دست آوردیم. چند نفر از بچه ها بهم گفته اند که حسین زخمی شده است». ‏

آن روز آنها  به بسیج رفتند. بعد از نیم ساعت همسرم به منزل برگشت و من از او خواستم جریان را برایم تعریف کند و بگوید که چه بر سر پسرم آمده است. او هر بار موضوع را عوض می کرد. پس از اصرار و خواهش فراوان، شروع به حرف زدن کرد و پس از کمی مقدمه چینی بهم گفت: «پسرم به شهادت رسیده است».

راوی: «مادر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 23 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید احمد یاسی

بعد از شهادت احمد، یکی از همسنگرانش گفته بود که احمد همان طور که سرش را بالا می آورد تا به دشمن تیراندازی کند، از روبرو تیر به شکمش اصابت می کند و از پشتش بیرون می آید و به گفته یک نفر از اهالی بوشهر که برای پدرش تعریف کرده بود، بعد از آن هم شیمیایی می زنند.

صبح روز پنجشنبه ای و تشییع جنازه شهید کمالی بود. پدر احمد نیز برای تشییع رفته بود. موقعی که آمد تا از موتور پیاده شد به خانه برادرش رفت، من در حیاط نشسته بودم و متوجه شدم که خانه برادرش شلوغ است و سر و صدا می آید.

آن زمان بچه کوچکی هم داشتم که 7 ساله بود، گفت: «می خواهم حمام کنم». گفتم: «مادر آب قطع است، برو خانه عمویت ببین چه خبر است که سر و صدا می آید»، رفت و فوراً برگشت و گفت: «مادر می گویند احمد شهید شده»، گفتم: «دیگر نبینم از این حرفها بزنی». گفت: «مادر به خدا زن عمو و عمه دارند گریه می کنند». من چادرم را سر کردم و رفتم، دیدم تمام فامیل جمع شده اند، دارند گریه و زاری می کنند.

احمد خیلی پسر خوب و حرف گوش کنی بود. هرگاه بچه ای می دید که گریه می کند به او می گفت: «چرا گریه می کنی ؟» و هر چه می خواست به او می داد.

در ماه رمضان اگر کنار خانه کسی رد می شد و می شنید که چیزی لازم دارند، مثلاً می گفتند چرا نرفتی هندوانه بخری اول افطار است، او مخفیانه می رفت هندوانه می خرید و می گذاشت کنار در حیاط ، طوری که کسی متوجه نشود و هیچ وقت به خاطر کاری که برای دیگران می کرد بر آنها منت نمی گذاشت.

‏احمد هر وقت به جبهه می رفت با ما که خداحافظی می کرد و ما هم مانع او نمی شدیم و می گفتیم: «برو، خدا به همراهت». ‏اول ماه محرم بود، او برای ‏پسرعمویش در اهواز نامه نوشته بود و گفته بود: «بگذار با هم به بوشهر ‏برویم و عاشورا برای سینه زنی در مسجد باشیم». ‏ دو روز مانده بود به شب عاشورا که جسد او را آوردند.

‏او از کودکی عاشق امام حسین (علیه السلام) بود و از همان کوچکی آن را نذر امام حسین (علیه السلام) کردم و می گفتم: «‏این علی اصغر حسین (علیه السلام) است  ‏و از کوچکی علی اصغر امام حسین (علیه السلام) بود. سال اول آن را سبز پوش کردم و سال دوم آن را سیاه پوش کردم تا شاید خداوند آن را برایم نگه دارد، تا اینکه به سلامتی شهید در راه خدا شد.

به خاطر دارم شبی که امام خمینی (ره)، به رحمت خدا رفته بود و مردم نمی دانستند، من در حیاط خوابیده بودم، خواب دیدم که احمد آمد کنارم نشست و سرش را گذاشت روی دستم. گفتم: «‏پسرم، چه شده؟». گفت: «‏آقای خمینی مریض است». گفتم: «مادر خدا نکند». گفت: «‏مادر، چندین دکتر جوابش کرده اند». ‏

صبح که شد به پدرش گفتم من چنین خوابی دیده ام و ساعت 8 ‏صبح بود که خبر دادند امام خمینی رحمت خدا رفته و پدرش گفت: «‏نگاه کن این شهیدان همه چیز را می فهمند».

راوی: «مادر شهید احمد یاسی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، خبر شهادت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7