خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 9 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض پسر بسیار خنده رو و در عین حال کم حرفی بود و همه او را دوست داشتند. من در عملیات بستان، زمانی که به سوی دشمن در حال حرکت بودیم، زخمی شدم و لحظاتی بعد به محاصره دشمن درآمدیم. عوض با وجود اینکه اطلاع داشت که من زخمی شده ام ولی عملیات را رها نکرد و کار خود را انجام داد. تعدادی از نیروهای خودی مرا به عقب برگرداندند و بعد از اینکه عملیات با موفقیت به پایان رسید، او نیز به همراه دیگر نیروها به عقب آمد و آن وقت بود که سراغ مرا گرفت.

یک بار زمانی که ایشان به همراه شهید علیرضا ماهینی به تنگه چزابه اعزام شدند، درست در همان زمان آنجا زیر پاتک شدید دشمن بود. عوض به همراه تعدادی از بچه ها دشمن را دور زدند و آن گونه که بعدها از همرزمانش شنیدیم، در آن عملیات فداکاری و رشادتهای زیادی از خود نشان داده بودند. در همان عملیات بود که یکی از بچه ها در نزدیکی خاکریز دشمن زخمی می شود و عوض که برای کمک به او به جلو رفته بود، از ناحیه پا زخمی می شود. سپس تعدادی از بچه ها برای کمک به آنها به جلو می روند و هر دو مجروح را به عقب منتقل کرده و وی مدتی هم در بیمارستان اهواز بستری می شود.

در عملیات بدر من و عوض در گردان امام حسین (ع) به فرماندهی پرویز معروفی نژاد در کنار هم بودیم و چون ما به عنوان قایقران در جبهه مشغول به خدمت بودیم، به ناوتیپ امیرالمومنین، گردان امام حسن (ع) و گردان امام حسین (ع) می رفتیم و در آنجا نیز به وظایفمان عمل می کردیم. عوض هم در عملیات بدر قایقران بود و مهمات می آورد و نیروها را جابجا می کرد.

وقتی محمد غلامی زاده (شوهر خواهرم) به شهادت رسید، من و عوض تصمیم گرفتیم که دوباره به جبهه برویم. مخصوصاً عوض که همیشه به فکر این بود که جای خالی او را در جبهه پر کند. با وجود اینکه وی برادر بزرگتر خانواده بودند و تأمین هزینه های زندگی خانواده ما بر عهده ایشان بود، ولی او باز هم طاقت نیاورد و به جبهه رفت.

من در منطقه بودم که عوض به مرخصی آمد و با همه دوستان و آشنایانش خداحافظی کرد. آن گونه که دوستان تعریف می کردند، رفتارش در این سفر آخر چنان تغییر کرده بود که گویی خود می دانست که این رفتن را برگشتنی نیست و این موضوع را به چند نفر از دوستانش نیز گفته بود.

درست ۱۰ روز بعد از عملیات بدر، زمانی که در جزیره مجنون مشغول آماده کردن قایقها برای عملیات بعدی بودند، عوض زیر پل مشغول وضو گرفتن جهت اقامه نماز مغرب و عشاء بود، خمپاره ۱۲۰ به پل اصابت کرد و ما که درون سنگر بودیم خود را بر روی زمین انداختیم و در همان لحظه ندای الله اکبر از بیرون سنگر شنیده شد. بچه ها از سنگر بیرون رفتند تا ببینند برای کسی اتفاق افتاده است یا نه، اما همین که من می خواستم از سنگر بیرون بروم، یکی از بچه ها جلوی مرا گرفت که بیرون نروم. از این کار او تعجب کردم و او را به کنار زده و از سنگر بیرون رفتم و در آنجا بود که متوجه شدم برای چه نمی گذاشتند من از سنگر خارج بشوم. ترکشی به سر برادرم اصابت کرده بود و خون از سرش جاری بود. همان موقع با آمبولانس او را به عقب اعزام کردیم و در آن لحظه بود که من به یاد صحرای کربلا افتادم و با خود گفتم که ما هم برای رضای خدا باید صبر کنیم، هر چه خدا بخواهد همان می شود.

من می خواستم در جبهه بمانم، اما دوستان و همرزمانم این اجازه را به من ندادند و گفتند در حال حاضر در خانه بیشتر از اینجا به تو نیاز دارند. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم که بدون عوض به خانه برگشتم، در حالی که حامل خبر شهادت برادرم بودم. پیکر مطهر برادرم را ابتدا به شهر دیگری فرستاده بودند ولی بعد از ده روز پیکر مطهر ایشان را به بوشهر منتقل کردند.

راوی: «برادر شهید عوض ایروانچی»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 3 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

وقتی شوهرم به شهادت رسید، برادرم همیشه بهم می گفت: «از شهادت محمد (شوهرم) نباید ناراحت باشی، بلکه باید افتخار کنی که همسرت را در راه خدا داده ای». او مرتب به منزل ما می آمد و با بچه ها بازی می کرد و همیشه می گفت: «خوش به حال محمد که شهید شد».

یک شب که بعد از چند روز به منزل ما آمد، بچه هایم او را در آغوش گرفتند و بوسیدند. از آنها پرسیدم: «چرا این کار را می کنید؟». بچه ها گفتند: «دایی مان است، چند روز به اینجا نیامده بود، دلمان برایش تنگ شده بود». ‏عوض وقتی حرف های بچه ها را شنید، گریه کرد و گفت: «از این به بعد هر شب به شما سر می زنم» و همین طور هم شد. از آن شب به بعد عوض هر شب به منزل ما می آمد و بعد از اینکه بچه ها به خواب می رفتند، او هم به خانه بر می گشت.

آخرین باری که می خواست به جبهه برود، در مورد تربیت بچه ها بهم خیلی سفارش کرد و از من خواست که به هیچ وجه برای گرفتن بدهیهایش به در منزل کسی نرویم. اگر خودش بدهی اش را پس داد آن را تحویل بگیریم ولی اگر نتوانست حلالش باشد.

زمانی که خبر شهادت برادرم را برایمان آوردند ماه رمضان بود و من و بچه هایم منزل پدرم بودیم. هنگام افطار برادر دیگرم بدون مقدمه رو به من کرد و گفت: «مگر نمی خواهی به خانه ات بروی؟». من خیلی ناراحت شدم و ‏‏دست بچه هایم را گرفتم و به خانه خودم رفتم و وقتی خبر شهادت عوض به گوشم رسید، متوجه شدم چرا برادرم آن شب از من خواست که به خانه مان بروم.

به خاطر می آورم که می خواستم جایی بروم، قبل از رفتن برادرم به خانه ما آمد و از من یک چادر خواست، اما من از او سؤال نکردم که چادر را برای چه کسی می خواهد و چادر را به او دادم. آن روز رفتم و بعد از اینکه به خانه برگشتم، برادرم به همراه یکی از دوستانش به خانه ما آمد و دخترم را که در بغلم بود، از من گرفت و گریه کرد. با دیدن اشکهای او متوجه موضوع شدم و اشکهای من هم سرازیر شد و فهمیدم که عوض به شهادت رسیده است.

راوی: «خواهر شهید عوض ایروانچی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 1 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض تحصیلات ابتدایی خود را در بوشهر شروع کرد، ولی متأسفانه به علت بیماری تا پنجم ابتدایی بیشتر نتوانست به مدرسه برود و ادامه تحصیل بدهد و به دلیل وضعیت بد اقتصادی خانواده از همان دوران کودکی به کار کردن مشغول شد.

اخلاق و رفتارش بسیار خوب بود و در کارهای خانه بهم کمک می کرد. پسرم برقکار ساختمان بود و در این زمینه اگر برای کسی مشکلی پیش می آمد، کمکش می کرد. حتی در ساختن مسجد خاتم الانبیاء بوشهر حضور داشت و کارهای برقی مسجد را خودش انجام می داد.

همیشه سعی می کرد فرایض دینی را به نحو احسن انجام بدهد و نمازهای یومیه را سر وقت می خواند و روزه هایش را تمام و کمال می گرفت. یکی از اخلاق خوبش این بود که تا زمانی که من بهش اجازه کاری را نمی دادم، دست به آن کار نمی زد و اگر می خواست آن کار را انجام دهد اول رضایت مرا جلب می کرد بعد آن را انجام می داد.

زمانی که جنگ شروع شد عوض به عنوان نیروی بسیجی به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شد. یادم می آید در آخرین مرحله ای که به جبهه رفت، بهم گفت: «مادر، من می خواهم بروم راه کربلا را باز کنم، برایم دعا کن»، و من خودم وسایلش را آماده کردم و او را به جبهه فرستادم.

عوض در آغوش برادرش ابراهیم به شهادت رسید. قبل از این که خبر شهادت پسرم را بهم بدهند، ابراهیم که از جبهه آمده بود و خیلی ناراحت بود، به حمام رفت و وقتی از حمام بیرون آمد چشمانش سرخ شده بود. وقتی که علت سرخ شدن چشمانش را از او پرسیدم، بهم گفت: «صابون در چشمم رفته» و از شهادت برادرش چیزی بهم نگفت.

ماه رمضان بود که از بنیاد شهید به منزل ما آمدند و از من نشانی منزل دخترم را خواستند. من به آنها گفتم که دخترم خانه اش اینجا نیست و آنها را به داخل منزلمان دعوت کردم. وقتی در منزل نشسته بودند و می خواستند آرام آرام خبر شهادت پسرم را بهم بدهند که پسر برادرم از راه رسید و بهم گفت که عوض شهید شده است.

شب قبل از این که خبر شهادت پسرم را بهم بدهند، خواب دیدم که او پیشم آمده و می گوید: «مادر، من می خواهم به خانه بیایم و روزه ام را بگیرم»، و من از اینکه او به خانه بر می گشت، خوشحال شدم و گفتم: «خوش آمدی پسرم» و از خواب بیدار شدم.

راوی: «مادر شهید عوض ایروانچی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 22 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمحمد گرگین

عبدالمحمد با منافقان و ضد انقلاب سرسختانه مخالفت می کرد و مدام ندای مرگ بر منافق سر می داد. تعدادی از افراد در محل با منافقین همکاری داشتند و ایشان همیشه با آنها درگیر بود. او امر به معروف و نهی از منکر می کرد و به این امر اهمیت می داد. ابتدا از خانواده و بستگان خودش شروع می کرد. گاهی که رعایت نکردن شئونات اسلامی را از بستگان نزدیک خود می دید، به درب خانه آنها می رفت وبه آنها تذکر می داد و می گفت: «مسایل دین و مذهب را رعایت کنید. هر روز ما شهید می دهیم، نباید بی تفاوت باشید. در جامعه اسلامی باید طبق اسلام عمل کنید». او همیشه فریضه امر به معروف و نهی از منکر را انجام می داد.

سیزده ساله بود که جنگ تحمیلی آغاز شد. با ادامه یافتن جنگ عازم جبهه شد. همان بار اول که رفت دیگر نیامد. اثر و نشانی نیز تا مدتها از او نیافتند. من نیز همیشه آرزو داشتم که به جبهه بروم تا آن که خدا توفیق داد در سن سیزده سالگی عازم جبهه شدم. برای بار اول به همان منطقه ای رفتم که عملیات «محرم» در آن واقع شده بود. سپس ما را به جایی که قبلا عبدالمحمد بود، بردند. تپه های «الله اکبر» محل استقرار آنها بین ما و عراقی ها قرار داشت. از فرماندهان خیلی خواهش می کردم که اجازه دهند در آن محل که شهدای بسیاری بود، جست جو کنم شاید اثری از شهید پیدا کنم، اما آنها اجازه نمی دادند و می گفتند شما در ابتدای کارید و توان دیدن کشته ها و وضعیت وخیم آنها را ندارید، ممکن است از شدت ناراحتی داد و فریاد کنید و مأموریتها لو برود.

یک روز فرمانده مان را راضی کردم و تا نزدیکی تپه رفتم. این تپه به حالت معلق گاهی دست ما و گاهی در اختیار عراقی ها بود. این طور نبود که کاملاً در کنترل ما باشد، وضعیت بحرانی داشت. با شدت یافتن آتش دشمن به عقب برگشتیم. من و سایر بچه ها هر از گاهی به آن تپه سر می زدیم، چون مدت زیادی از جنگ نگذشته بود و می شد هویت شهدا را تشخیص داد. هنوز پیکرها از بین نرفته بود و بعضی کارت و پلاک داشتند.

آن منطقه جزء زبیدات بود، ساکنین آن به پیکر شهدا بی حرمتی نکرده و صدمه وارد نمی کردند. شهدا را در گور دسته جمعی خاک می کردند و با علامتی مشخص می کردند: «سربازان خمینی». ما به این صورت متوجه دفن شهیدان می شدیم و پیکرها را انتقال می دادیم. بارها در پی یافتن پیکر عبدالمحمد تلاشم بی نتیجه ماند. نشانی او را به سایر رزمندگان دادم، ولی کسی او را نیافت تا این که جنگ تمام شد.

راوی: «دوست شهید عبدالمحمد گرگین»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 19 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمحمد گرگین

پدرم هفت سال چشم به راه آمدن برادرم بود و از دوری او بسیار غمگین بود. مدام در فکر عبدالمحمد بود، تا این که در سال ۱۳۶۸ ساعت ۱۲ شب گفت: «قلبم درد می کند». ساعت ۴ صبح حالش بدتر شد، او را به بیمارستان بردیم و آنجا از دنیا رفت.

روزی پدرم خانه بود، شهید خلیل خواجه ئیان در سفر آخرش برای خداحافظی آمد و به پدرم گفت: «پیغامی برای پسرت نداری، من عازم جبهه هستم». آن زمان برادرم غلام نیز در جبهه بود. پدرم گفت: «نه، برو به دست خدا، فقط به عبدالمحمد بگو دیگر بس است، برگرد»، و روی خلیل را بوسید. وقتی پس از چندی خبر شهادت خلیل را آوردند، پدرم خیلی گریه و ناراحتی کرد.

عبدالمحمد نیز مفقود شد و ما خبری از او نداشتیم، فقط منتظر بودیم. پدرم می گفت: «اگر برگردد، اول او را یک سیلی می زنم، بعد می بوسمش»، نمی دانستیم عبدالمحمد شهید شده است. تعدادی به ما گفتند او را در جمع اسیران از تلویزیون عراق دیده ایم. یکی از بستگان نیز به ما اطلاع داد که عبدالمحمد از جای شلوغی و با عجله تماس گرفته و گفته است: «من عبدالمحمد پسر فلانی هستم، الان نمی توانم زیاد صحبت کنم، دوباره تماس می گیرم»، اما دیگر زنگ نزد. این خبر خانواده ما را خوشحال و امیدوار کرد، ولی خبری نشد.

زمانی که آزادگان آمدند، من خودم جزء محافظین آنها بودم. اولین نفر آنها را ملاقات کردم و عکس عبدالمحمد را به آنها نشان دادم و از او پرسیدم. بعضی می گفتند که یک اسیر به نام گرگین نزد ما بود ولی او را بردند. نمی دانم او همان برادر من بوده یا نه.

عبدالمحمد در هنگام شهادت ۱۷ سال کمتر داشت. روزی از طرف نیروی انتظامی در خانه ما آمدند و گفتند: «موعد رفتن سربازی پسر شما رسیده، چرا به سربازی نمی آید؟». پدرم گفت: «اگر او را پیدا کردید ما را هم خبر کنید. پسر من قبل از وقت سربازی به جبهه رفت و اکنون مفقود است». آنها به بنیاد شهید مراجعه کردند و متوجه ماجرا شدند.

وقتی خبر مفقود شدن عبدالمحمد را همراه با ساکش آوردند، مادرم از شدت ناراحتی در همان وسط ظهر پای برهنه به طرف امامزاده محمد باقر دوید و بشدت گریه می کرد. قبل از آن که پیکر عبدالمحمد را به ما نشان دهند، عکسهایی از عبدالمحمد جهت شناسایی پیکر از ما گرفتند و بردند. ما فکر می کردیم این عکسها را برای نمایشگاه دفاع مقدس می خواهند، از جریان واقعی خبر نداشتیم.

چند روز بعد به ما گفتند که پیکر عبدالمحمد را آورده اند. وقتی به مادرم گفتم او در حالی که خیلی ناراحت شد اصلاً باور نکرد، بلند شد و رفت. شهادت عبدالمحمد را قبول نداشت و می گفت زنده است و بر می گردد. به همین جهت در تشییع جنازه و بخشی از مراسم برادرم نیامد.

فردای آن روز به بنیاد رفتیم، خانواده شهدا منتظر بودند تا به نوبت، پیکر فرزندانشان را شناسایی کنند. نوبت به من رسید، بالای پیکر مطهرش حاضر شدم، سری بر بدن نداشت. تنها استخوانهای بدنش مانده بود. بعضی از اجزای بدنش از بین رفته بودند. قمقمه اش ترکش فراوانی داشت. فانوسقه دور کمرش بود و کفشهای کتانی به پا داشت که بخشی از آن از بین رفته بود. باندی دور پایش پیچیده شده بود. گویی قبل از شهادت زخمی بوده است.

راوی: «برادر شهید عبدالمحمد گرگین»





نوع مطلب : شهدا و خانواده، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 12 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ابراهیم قهرمانی

در سال ۱۳۶۴ بعد از عملیات غرورآفرین و پیروزمند والفجر ۸ دوران نقاهت مجروحیت را در بوشهر طی می کردم. در یکی از روزها شنیدم که فردا صبح از جایگاه نماز جمعه اعزام برادران داوطلب بسیجی به سوی جبهه می باشد. فردا صبح برای دیدن برادران اعزامی رفتم تا قبل از اعزام موفق به دیدن و خداحافظی با آنها شوم.

در جایگاه ایستاده بودم که متوجه ابراهیم قهرمانی شدم و به سوی او رفتم. با هم سلام و علیک گرمی کردیم، ولی در همان برخورد اول فهمیدم که ابراهیم اصلاً متوجه من و جمعیت و خانواده که برای خداحافظی آمده بودند، نیست. خوب که دقت کردم دیدم که او در عالم دیگری سیر می کند.

با دیدن این حالت ابراهیم یادم به روحانی شهید حیدر حیدری افتاد، چون با او بسیار صمیمی بود و یکسری مسایل عاطفی و دوستی دیرینه داشتند و حتی در جبهه نیز در واحد ادوات و توپخانه لشکر ۱۹ فجر با هم بودند.

ابراهیم در آن زمان به عنوان دیده بان کار می کرد، کارش بسیار خوب بود و به قول بچه های جبهه هدایتگر خوبی برای آتش بارها جهت ایجاد آتش و گرفتن تلفات از دشمن بود. لازم به ذکر است که شهید قهرمانی و شهید حیدری در هنرستان حاج جاسم بوشهری به همراه شهیدان عباس کبگانی و مصطفی شمسا با هم بودند.

شهادت حیدر حیدری آن قدر روی ابراهیم تأثیر گذاشته بود که وقتی با ایشان صحبت می کردی جواب می داد، ولی روح او با تو نبود. خدا را گواه می گیرم از درب جایگاه نماز جمعه تا محل سوار شدن به اتوبوس حدوداً پنج بار با او خداحافظی و روبوسی کردم، انگار مطمئن بودم این بار آخر است که او را می بینم.

چند روز بعد که با برادر بزرگوارم فاضل حاوی زاده برای پیوستن به گردان به اهواز و سپس به مارد رفتیم، متوجه شدیم گردان ما در خط پدافندی جاده فاو - ام القصر مستقر است، به همین علت به مقر گردان امام حسین (ع) که نیروهای اعزامی از بوشهر به این گردان مأموریت داده شده بودند، رفتیم. در اولین برخورد سراغ دوستان را گرفتم، خبر شهادت شهید قهرمانی را دادند، به دنبال این خبر من و فاضل به هم نگاهی انداختیم و رفتیم به کناری و آرام شروع کردیم به گریه کردن.

راوی: «همرزم شهید ابراهیم قهرمانی»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 7 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید بزرگ صفوی

چون می دانستم علاقه زیادی به جبهه دارد، موقع رفتن به جبهه مانع او نشدم و اصلاً نگران او نبودم. قبل از شهادتش یک شب در عالم رؤیا دیدم وارد یک سالن بزرگی شده ام. داخل سالن پر بود از کبوتران سفید، نگاه کردم دیدم سید بزرگ هم در سالن است.

دو نفر روحانی وارد سالن شدند. من به سید بزرگ گفتم: «بیا برویم منزل»، یک دفعه یکی از روحانی ها عمامه خود را برداشت دور سید بزرگ پیچاند و سید بزرگ را از پله ها بالا برد و به من گفت: «این پسر مال ماست و متعلق به شما نیست».

دانستم که فرزندم شهید خواهد شد. روز دوشنبه ای بود که خبر شهادت پسرم به ما اعلام کردند. هنوز بعضی وقت ها خوابش را می بینم.

راوی: «پدر شهید سید بزرگ صفوی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، خبر شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic