خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 25 مرداد 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد غلامی زاده

یکی از دوستانش تعریف می کرد که شب آخر محمد خواب می بیند که حضرت امام خمینی به جبهه تشریف آورده اند و او اولین نفری بوده که دست او را می بوسد. صبح دوستان محمد، خواب او را برای فرمانده تعریف کردند و فرمانده به آنها گفته بود که اسم محمد را برای دیدار با امام رد کرده است و قرار است بعد از عملیات او را برای دیدار با آن بزرگوار بفرستند. اما بعدها فهمیدیم که تعبیر خواب او چیز دیگری بوده است. روز عملیات که او وسایل را جهت ساختن پل مصنوعی می برد، جزء اولین کسانی بود که در آن عملیات شهید می شود و این گونه خوابش تعبیر می گردد.

روزی که خبر شهادت برادرم را آوردند من برای خرید به بازار رفته بودم. وقتی از بازار برگشتم، دیدم همسرم در خانه نیست. از بچه ها پرسیدم: «پدرتان کجاست؟» گفتند: «چند پاسدار آمدند دنبالش و پدر را بردند». از آنجایی که شوهرم خودش پاسدار بود، تعجب نکردم.

هنگامی که همسرم به خانه برگشت، دیدم چشم هایش قرمز شده، از او پرسیدم: «کجا بودی؟ با تو چه کار داشتند؟». او در جواب من گفت: «چیزی نیست». من که خودم شب قبل خواب عجیبی دیده بودم، شک کردم. شب قبلش خواب دیده بودم که جمعیت زیادی دارند دعا می خوانند و همه با هم یک صدا فریاد می زنند، ولی صدای محمد در میان جمعیت از همه رساتر بود که می گفت: «من اینجا هستم». برای همین حرفش را باور نکردم و اصرار کردم که واقعیت را بگوید. وقتی دیدم چیزی نمی گوید، با صدایی لرزان از او پرسیدم: «محمد شهید شده است؟» که دیگر نتوانست تحمل کند و بعضش ترکید و گریه کرد. در آن لحظه من بدون اینکه بدانم چه کار می کنم، بر سر و روی خود زدم و همسایه ها همه در خانه مان جمع شدند.

هنوز که هنوزاست داغ برادرم در دلم تازه است، اما آن چه تحمل رفتنش را برای من آسان می کند، این است که در راهی رفته که انتهایش سعادت ابدی است. آری، او در راه خدا و رضای او رفت، همان راهی که خودش می خواست.

سه ماه بعد از شهادتش یک شب خواب دیدم که برادرم در منزلش پیش همسرش هست. من برای انجام کاری به در خانۀ برادرم رفته بودم که دیدم برادرم بر روی ویلچری نشسته و زنی ویلچر او را به طرف من هدایت می کند. من با تعجب جلو رفتم و گفتم: «محمد مگر تو شهید نشده بودی؟». او گفت: «نه، من زنده ام و در این مدت زخمی بوده و در بیمارستان بستری بودم». به او گفتم: «پس این خانم که مثل فرشته ها به دنبال تو می باشد، کیست؟»، و او با خنده گفت: «این خانم پرستار من است». من یک دفعه از خواب بیدار شدم و آرزو کردم که ای کاش واقعاً برادرم زنده بود.

راوی: «خواهر شهید محمد غلامی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : خبر شهادت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 14 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد غلامی زاده

محمد در تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی حضوری فعال داشتند و به طور آزاد دست به فعالیتهای انقلابی می زدند. وی بعدها که در اداره بندر بوشهر مشغول به کار شد، به عضویت گروه اداره بندر در آمد و در آنجا نیز به فعالیت پرداخت.

پس از شروع جنگ تحمیلی ایشان علیرغم مخالفت آشنایانش به جبهه می رفت. حتی هنگامی که پدرش با رفتنش به جبهه مخالفت کرد، در جواب پدرش گفت: «یا شما باید به جبهه جنگ بروید یا من، شما که پیر هستید و چشمتان هم درست نمی بیند و نمی توانید به جبهه بروید ولی من که هنوز جوانم و می توانم از دین و مملکتم دفاع کنم، پس من به جبهه می روم و از شما می خواهم فقط مواظب فرزندانم باشید». در آن زمان پدرش ساکن برازجان بود و ما در منازل سازمانی اداره بندر بوشهر ساکن بودیم.

محمد 5-6 دفعه به جبهه های نبرد رفت و یک بار هم از ناحیه دست مجروح شد و در یکی از بیمارستانهای تهران، تحت مراقبت قرار گرفت ولی در آن زمان کسی به ما اطلاع نداد که او زخمی شده و در بیماستان بستری است و محمد پس از بهبودی، خودش به خانه آمد.

وقتی ایشان به شهادت رسیدند، شوهر خواهرش به منزل ما آمد تا خبر شهادت محمد را به ما بدهد اما نتوانست به ما چیزی بگوید و رفت. بعد از رفتن او برادرم (شهید عوض ایروانچی) به خانه ما آمد و بهم گفت: «زود لباست را بپوش و به خانه ما بیا، چون حال پدرمان بد است». من بلافاصله آماده شده و با عوض همراه شدم ولی او مرا به منزل خواهر محمد برد و در آنجا بود که به من گفتند محمد شهید شده است. من در ابتدا حرفشان را باور نکردم، چون یک بار دیگر هم به من خبر داده بودند که محمد شهید شده ولی بعد مشخص شد که اشتباه کرده اند و محمد بهم گفته بود: «تا زمانی که با چشمان خودت جنازه مرا ندیده ای، خبر شهادت مرا باور نکن».

روز بعد مرا به نیروگاه بردند و در آنجا بود که با دیدن جسد محمد باور کردم که او شهید شده است. آری، او بالاخره به شهادت رسید و من و بچه ها را با خدای خودمان تنها گذاشت.

راوی: «همسر شهید محمد غلامی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 10 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد علی شاکر درگاه

زمانی که محمدعلی شهید شد من در بسیج خدمت می کردم، هر چهار شب یک نفر مسئول شب بود، شبی که من این مسئولیت را داشتم شهید عباس صفوی آمد و بهم گفت: «محمد علی شهید شده». من نمی دانستم چگونه این موضوع را به خانواده او بگویم.

فردای آن روز که می خواستم این خبر را به برادرم بدهم فهمیدم که آقای ماهینی قبل از من این خبر را به آنها داده است و باری را از دوش من برداشته، زیرا برای من خیلی سخت بود که این خبر را به آنها بدهم.

محمدعلی به مادر بزرگش علاقه شدیدی داشت. آن زمان برادرم به صورت داوطلبانه در سپاه حضور داشت و کار او و دوستانشان دستگیری منافقین بود، البته تعدادشان خیلی کم بود. آنها به صورت تلفنی برادرم را تهدید می کردند، هر شب تماس می گرفتند و به برادرم می گفتند: «اگر به کارتان ادامه دهید، پسرتان را می کشیم». یا می گفتند: «خانه تان را خراب می کنیم». من هم بیشتر شبها تا ساعت ۲ یا ۳ شب پیش برادرم می ماندم.

یک روز صبح که مادرم از خواب بیدار شد، بهم و گفت: «خواب محمدعلی را دیدم، خواب دیدم که محمدعلی لباس بسیجی تنش، اسلحه در دستش و کلاه هم به سرش بود و از این طرف حیاط به آن طرف قدم می زد، صدایش کردم و گفتم محمدعلی چرا اینقدر قدم می زنی؟». گفت: «من می خواهم از خانه پدرم محافظت کنم، آنها کارشان به جایی رسیده که پدر مرا تهدید می کنند».

خودم هم یکبار خواب دیدم در اهواز هستم و برای عملیات آماده می شوم، محمدعلی هم همراه من بود. در همان لحظه ایشان رو کرد به من و گفت: «عموجان، به خانه تلفن کردی؟». گفتم: «نه». گفت: «بالاخره ما راهمان مشخص است و باید به خانه خبر بدهیم». ناگهان از خواب بیدار شدم، البته این خواب قبل از شهادت محمدعلی اتفاق افتاد.

فردا شب محمدعلی به خانه ما تلفن کرد و گفت:«عموجان، به خانواده بگو که ما فردا می خواهیم به کربلا برویم». این آخرین تماسی بود که ایشان از جبهه با ما گرفت، همان شب پدرش هم خانه ما بود و من جریان را به آنها گفتم.

راوی: «بستگان شهید محمدعلی شاکر درگاه»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : خواب شهیدان، محبت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 19 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عادل حاوی زاده

صبح که از سنگر کمین برگشتیم به ما خبر دادند که فرمانده گردان با من کار دارد. از آنجایی که من از قبل فرمانده گردان و معاونینش و فرمانده گروهها را می شناختم، به محض اینکه وضعیتشان را دیدم متوجه شدم که اتفاقی افتاده است.

در ابتدا به من گفتند که برادرتان مجروح شده و باید بنشینی تا با بهداری تماس بگیریم و ببینیم که وضعیتش چگونه است. آنها پس از اینکه به ظاهر با بهداری تماس گرفتند، به من گفتند: «گویا برادرت عادل، شهید شده است». در آن لحظه نمی دانستم چه کار کنم. از آنجایی که یک مسؤولیت کوچکی در خط داشتم می خواستم به خط بروم ولی فرمانده گردان دستور داد که باید برگردی و من قبول کردم.

مرا به کانتینر کوچکی که معراج شهداء خط بود و اول شهداء را در آنجا نگهداری می کردند، بردند و برادرم را نشانم دادند. آن روز مرا به مقر برگرداندند و از مقر به اهواز بردند.

من تا مدتها نمی دانستم که عادل از کارت من استفاده کرده، تا اینکه دوستانش که با او به شیراز آمده بودند و بعد به منطقه آمدند این موضوع را به من گفتند. یکی دو ماه بعد بود که من فهمیدم از کارتم استفاده کرده و از این همه زرنگی او لذت بردم. گویا او برای شهادت دعوت شده بود و آن روزها حالت کسی را داشت که روزهای آخر عمرش را در این دنیا می گذراند.

عادل در برخوردهایش خیلی آرام و در عین حال خونگرم بود. او خیلی ساکت بود و بی دلیل صحبت نمی کرد و اگر خنده و شوخی هم می کرد برای خود دلیلی داشت و برای همه مشخص شده بود که او به راحتی و با هر کسی خودمانی نمی شود. خیلی سریع دوست پیدا می کرد. با اینکه بعضی از دوستان دوره تحصیلیش هم از لحاظ افکار و هم از نظر ظاهری مثل او نبودند ولی طوری نبود که ایشان، آنها را از خودش دور کند و با آنها مشکلی نداشت. وی بر اعتقاد خود پا برجا بود و ذره ای در آن تردید نداشت.

یک روز من از جبهه به خانه آمده بودم که شنیدم عادل با یکی از اعضای فامیل مشکل پیدا کرده است. گویا عادل با ایشان در مورد مسأله خانوادگی بحث کرده بود و ایشان هم ناراحت شده و رفته بود. همان موقع عادل بلند شده و به اتاق دیگر رفته و با اینکه وقت نماز نبوده شروع به نماز خواندن کرده بود. آن روز ما متوجه شدیم که او به خاطر اینکه مبادا ناراحتی اش را به دیگران منتقل کند، نماز خوانده است.

زمانی که در جبهه داشتیم آموزش خاصی می دیدیم. تعدادی از نیروهای قدیمی را برای آموزش مخصوص جدا کرده بودند و ما حدود ۲۰ نفر بودیم. تعدادی از نیروهای جدید که عادل هم جزء آنها بود به فرماندهی خیلی التماس کردند که به آنها هم آموزشهای مخصوص بدهد ولی فرماندهی قبول نکرد. من آن موقع نمی دانستم دلیلش چیست که فرماندهی علی رغم اینکه می داند عادل از عهده این کار بر می آید ولی قبول نمی کند. ولی بعدها فهمیدم که فرماندهی نمی خواست ما دو تا برادر کنار هم باشیم. عادل همان موقع این موضوع را فهمیده بود و خیلی ناراحت شده بود و به فرماندهی گفته بود: «من برایم خیلی فرق نمی کند که برادرم چه بلایی به سرش بیاید و او هم برایش فرق نمی کند که من چه بلایی به سرم می آید. ما کار خودمان را می کنیم. مگر کاری باشد که ما نتوانیم آن را انجام دهیم». این را فرماندهی بعد از شهادتش بهم گفت.

راوی: «برادر شهید عادل حاوی زاده»

خوشه چینان بهشت




نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 9 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض پسر بسیار خنده رو و در عین حال کم حرفی بود و همه او را دوست داشتند. من در عملیات بستان، زمانی که به سوی دشمن در حال حرکت بودیم، زخمی شدم و لحظاتی بعد به محاصره دشمن درآمدیم. عوض با وجود اینکه اطلاع داشت که من زخمی شده ام ولی عملیات را رها نکرد و کار خود را انجام داد. تعدادی از نیروهای خودی مرا به عقب برگرداندند و بعد از اینکه عملیات با موفقیت به پایان رسید، او نیز به همراه دیگر نیروها به عقب آمد و آن وقت بود که سراغ مرا گرفت.

یک بار زمانی که ایشان به همراه شهید علیرضا ماهینی به تنگه چزابه اعزام شدند، درست در همان زمان آنجا زیر پاتک شدید دشمن بود. عوض به همراه تعدادی از بچه ها دشمن را دور زدند و آن گونه که بعدها از همرزمانش شنیدیم، در آن عملیات فداکاری و رشادتهای زیادی از خود نشان داده بودند. در همان عملیات بود که یکی از بچه ها در نزدیکی خاکریز دشمن زخمی می شود و عوض که برای کمک به او به جلو رفته بود، از ناحیه پا زخمی می شود. سپس تعدادی از بچه ها برای کمک به آنها به جلو می روند و هر دو مجروح را به عقب منتقل کرده و وی مدتی هم در بیمارستان اهواز بستری می شود.

در عملیات بدر من و عوض در گردان امام حسین (ع) به فرماندهی پرویز معروفی نژاد در کنار هم بودیم و چون ما به عنوان قایقران در جبهه مشغول به خدمت بودیم، به ناوتیپ امیرالمومنین، گردان امام حسن (ع) و گردان امام حسین (ع) می رفتیم و در آنجا نیز به وظایفمان عمل می کردیم. عوض هم در عملیات بدر قایقران بود و مهمات می آورد و نیروها را جابجا می کرد.

وقتی محمد غلامی زاده (شوهر خواهرم) به شهادت رسید، من و عوض تصمیم گرفتیم که دوباره به جبهه برویم. مخصوصاً عوض که همیشه به فکر این بود که جای خالی او را در جبهه پر کند. با وجود اینکه وی برادر بزرگتر خانواده بودند و تأمین هزینه های زندگی خانواده ما بر عهده ایشان بود، ولی او باز هم طاقت نیاورد و به جبهه رفت.

من در منطقه بودم که عوض به مرخصی آمد و با همه دوستان و آشنایانش خداحافظی کرد. آن گونه که دوستان تعریف می کردند، رفتارش در این سفر آخر چنان تغییر کرده بود که گویی خود می دانست که این رفتن را برگشتنی نیست و این موضوع را به چند نفر از دوستانش نیز گفته بود.

درست ۱۰ روز بعد از عملیات بدر، زمانی که در جزیره مجنون مشغول آماده کردن قایقها برای عملیات بعدی بودند، عوض زیر پل مشغول وضو گرفتن جهت اقامه نماز مغرب و عشاء بود، خمپاره ۱۲۰ به پل اصابت کرد و ما که درون سنگر بودیم خود را بر روی زمین انداختیم و در همان لحظه ندای الله اکبر از بیرون سنگر شنیده شد. بچه ها از سنگر بیرون رفتند تا ببینند برای کسی اتفاق افتاده است یا نه، اما همین که من می خواستم از سنگر بیرون بروم، یکی از بچه ها جلوی مرا گرفت که بیرون نروم. از این کار او تعجب کردم و او را به کنار زده و از سنگر بیرون رفتم و در آنجا بود که متوجه شدم برای چه نمی گذاشتند من از سنگر خارج بشوم. ترکشی به سر برادرم اصابت کرده بود و خون از سرش جاری بود. همان موقع با آمبولانس او را به عقب اعزام کردیم و در آن لحظه بود که من به یاد صحرای کربلا افتادم و با خود گفتم که ما هم برای رضای خدا باید صبر کنیم، هر چه خدا بخواهد همان می شود.

من می خواستم در جبهه بمانم، اما دوستان و همرزمانم این اجازه را به من ندادند و گفتند در حال حاضر در خانه بیشتر از اینجا به تو نیاز دارند. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم که بدون عوض به خانه برگشتم، در حالی که حامل خبر شهادت برادرم بودم. پیکر مطهر برادرم را ابتدا به شهر دیگری فرستاده بودند ولی بعد از ده روز پیکر مطهر ایشان را به بوشهر منتقل کردند.

راوی: «برادر شهید عوض ایروانچی»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 3 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

وقتی شوهرم به شهادت رسید، برادرم همیشه بهم می گفت: «از شهادت محمد (شوهرم) نباید ناراحت باشی، بلکه باید افتخار کنی که همسرت را در راه خدا داده ای». او مرتب به منزل ما می آمد و با بچه ها بازی می کرد و همیشه می گفت: «خوش به حال محمد که شهید شد».

یک شب که بعد از چند روز به منزل ما آمد، بچه هایم او را در آغوش گرفتند و بوسیدند. از آنها پرسیدم: «چرا این کار را می کنید؟». بچه ها گفتند: «دایی مان است، چند روز به اینجا نیامده بود، دلمان برایش تنگ شده بود». ‏عوض وقتی حرف های بچه ها را شنید، گریه کرد و گفت: «از این به بعد هر شب به شما سر می زنم» و همین طور هم شد. از آن شب به بعد عوض هر شب به منزل ما می آمد و بعد از اینکه بچه ها به خواب می رفتند، او هم به خانه بر می گشت.

آخرین باری که می خواست به جبهه برود، در مورد تربیت بچه ها بهم خیلی سفارش کرد و از من خواست که به هیچ وجه برای گرفتن بدهیهایش به در منزل کسی نرویم. اگر خودش بدهی اش را پس داد آن را تحویل بگیریم ولی اگر نتوانست حلالش باشد.

زمانی که خبر شهادت برادرم را برایمان آوردند ماه رمضان بود و من و بچه هایم منزل پدرم بودیم. هنگام افطار برادر دیگرم بدون مقدمه رو به من کرد و گفت: «مگر نمی خواهی به خانه ات بروی؟». من خیلی ناراحت شدم و ‏‏دست بچه هایم را گرفتم و به خانه خودم رفتم و وقتی خبر شهادت عوض به گوشم رسید، متوجه شدم چرا برادرم آن شب از من خواست که به خانه مان بروم.

به خاطر می آورم که می خواستم جایی بروم، قبل از رفتن برادرم به خانه ما آمد و از من یک چادر خواست، اما من از او سؤال نکردم که چادر را برای چه کسی می خواهد و چادر را به او دادم. آن روز رفتم و بعد از اینکه به خانه برگشتم، برادرم به همراه یکی از دوستانش به خانه ما آمد و دخترم را که در بغلم بود، از من گرفت و گریه کرد. با دیدن اشکهای او متوجه موضوع شدم و اشکهای من هم سرازیر شد و فهمیدم که عوض به شهادت رسیده است.

راوی: «خواهر شهید عوض ایروانچی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 1 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض تحصیلات ابتدایی خود را در بوشهر شروع کرد، ولی متأسفانه به علت بیماری تا پنجم ابتدایی بیشتر نتوانست به مدرسه برود و ادامه تحصیل بدهد و به دلیل وضعیت بد اقتصادی خانواده از همان دوران کودکی به کار کردن مشغول شد.

اخلاق و رفتارش بسیار خوب بود و در کارهای خانه بهم کمک می کرد. پسرم برقکار ساختمان بود و در این زمینه اگر برای کسی مشکلی پیش می آمد، کمکش می کرد. حتی در ساختن مسجد خاتم الانبیاء بوشهر حضور داشت و کارهای برقی مسجد را خودش انجام می داد.

همیشه سعی می کرد فرایض دینی را به نحو احسن انجام بدهد و نمازهای یومیه را سر وقت می خواند و روزه هایش را تمام و کمال می گرفت. یکی از اخلاق خوبش این بود که تا زمانی که من بهش اجازه کاری را نمی دادم، دست به آن کار نمی زد و اگر می خواست آن کار را انجام دهد اول رضایت مرا جلب می کرد بعد آن را انجام می داد.

زمانی که جنگ شروع شد عوض به عنوان نیروی بسیجی به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شد. یادم می آید در آخرین مرحله ای که به جبهه رفت، بهم گفت: «مادر، من می خواهم بروم راه کربلا را باز کنم، برایم دعا کن»، و من خودم وسایلش را آماده کردم و او را به جبهه فرستادم.

عوض در آغوش برادرش ابراهیم به شهادت رسید. قبل از این که خبر شهادت پسرم را بهم بدهند، ابراهیم که از جبهه آمده بود و خیلی ناراحت بود، به حمام رفت و وقتی از حمام بیرون آمد چشمانش سرخ شده بود. وقتی که علت سرخ شدن چشمانش را از او پرسیدم، بهم گفت: «صابون در چشمم رفته» و از شهادت برادرش چیزی بهم نگفت.

ماه رمضان بود که از بنیاد شهید به منزل ما آمدند و از من نشانی منزل دخترم را خواستند. من به آنها گفتم که دخترم خانه اش اینجا نیست و آنها را به داخل منزلمان دعوت کردم. وقتی در منزل نشسته بودند و می خواستند آرام آرام خبر شهادت پسرم را بهم بدهند که پسر برادرم از راه رسید و بهم گفت که عوض شهید شده است.

شب قبل از این که خبر شهادت پسرم را بهم بدهند، خواب دیدم که او پیشم آمده و می گوید: «مادر، من می خواهم به خانه بیایم و روزه ام را بگیرم»، و من از اینکه او به خانه بر می گشت، خوشحال شدم و گفتم: «خوش آمدی پسرم» و از خواب بیدار شدم.

راوی: «مادر شهید عوض ایروانچی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic