خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
جمعه 30 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرسول ضاحیان

وقتی رسول شهید شد، برای رساندن این خبر به خانه ما نیامدند بلکه به خانه هوشنگ ، برادر رسول در محله دهدشتی رفتند. عکس رسول را از هوشنگ برای شناسایی خواسته بودند. در آن زمان رسول در سردخانه بود.

طولی نکشید که هوشنگ و چند تا از بسیجیان محل آمدند. با دیدن آنها با خودم فکر کردم شاید برای برادر و بچه برادر عروس عمه شان که در جبهه بودند، اتفاقی افتاده و هوشنگ نمی خواهد ما متوجه شویم.

گفتم: «مادر والله بگو چه خبر است...». هوشنگ گفت: «می خواهی بفهمی؟ قول می دهی سر و صدا نکنی و تحمل داشته باشی». گفتم: «بله، نصف جانم کردی، بگو». گفت: «رسول ترکشی به پایش خورده و در بیمارستان اهواز است». خیلی حالم خراب شد، گفتم: «به پدرت گفتی؟». گفت: «بله».

به خانه آمدم ، دیدم در حیاط کاملاً باز است و از بالا تا پایین ساختمان مردم نشسته اند. بالا رفتم، دیدم پدر شهید دارد گریه می کند. گفتم: «خدا نکند روز گریه و غم بیاید، چرا گریه می کنی؟ فردا به اهواز می رویم».

از صلح آباد و محله های دیگر آمده بودند. همه خبر داشتند به جزء من ، خلاصه با فهمیدن ماجرا همه بستگان از آبادان، شیراز و کازرون آمدند.

راوی: «مادر شهید عبدالرسول ضاحیان»




نوع مطلب : خبر شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 26 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

یک روز صبح که بیدار شدم برای نماز یک کمردرد و پا درد شدیدی گرفتم، هر کاری کردم که بتوانم وضو بگیرم، نتوانستم. دست و پاپم خشک شده بود. به هر مکافاتی بود خودم را به دم پله رساندم، برایم آب آوردند، وضو گرفتم و نماز خواندم.

حدود نیم ساعتی گذشت که حیاط شلوغ شد. دیدم بچه های بسیج آمدند، پرسیدم: «راستش را بگویید، چه شده که شما همه توی هم ریختید؟». گفتند: «هیچی، بچه ها آمدند کار داشتند و رفتند».

خلاصه حاج سید حسین آمد. گفتم: «مادر چه شده؟». گفت: «چیزی نشده است، اسلحه عباس جا مانده، بچه ها که دیشب رفته بودند پیشش، حالا آوردند».

وقتی همه رفتند و فقط من و عمه ام ماندیم، من با هر زحمتی بود، خودم را به در خانه آقای صفایی رساندم، دیدم که همه آنها داخل اتاق دارند گریه می کنند. گفتم: «هر ‏چه شده بگویید، من که دیگر مُردم، هر چه سرش آمده بگویید، هر چه بوده ‏مصلحت خدا بوده است». باز هم حقیقت را به من نگفتند.

بعد خانم صفایی آمد و گفت: «می دانی حقیقت چیه؟». گفتم: «نه». گفت: «راستش عباس زخمی شده و بچه ها حالا می خواهند بروند او را بیاورند». گفتم: «اگر از همان اول گفته بودید، من این همه ناراحتی نمی کردم. زخمی شده می آید، به حمدالله خوب می شود». گفت: «بله، فقط پایش زخمی شده است».

ساعت هشت و نیم ‏بود که خبر شهادتش را به ما دادند. آن زمانی که کمر من خشک شده بود و پاهایم گرفته بود، زمانی بود که پسرم به شهادت رسیده بود.

در غسالخانه مرا صدا زدند من هم رفتم داخل، صلوات می فرستادم و از سر تا پاهایش را می بوسیدم و در آنجا از حول وقوه الهی و لطف خدا و کمک جدمان و امام خمینی (ره) بود که یک قوت قلبی به من دست داد که حتی یک قطره اشک هم نریختم و همینطور دست دور گردنش می کشیدم و صلوات می فرستادم. اما وقتی آمدم بیرون، از حال رفتم.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، مجروحیت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 9 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید خضر شمسی

در خانه خیلی کار می کرد. از مهمانها پذیرایی می کرد و کارهای بیرون خانه هم انجام می داد و خیلی زرنگ بود. وقتی می خواستم بخوابم، وضو می گرفتم. یک روز خضر از من پرسید: «چرا وضو می گیری؟». گفتم: «وقت خواب ثواب دارد وضو بگیری». گفت: «من هم بگیرم؟»، بهش گفتم: «بله، تو هم بگیر».

‏بعد از مدتی دوباره به جبهه رفت. به او گفتم: «در جبهه مواظب باش، حواست را جمع کن...». به او نصیحت می کردم و او می گفت: «چند ماه آموزش دیدم، حواسم جمع است».

‏‏یک روز درب مغازه بقالی ام در خیابان نادر بودم، پسر خواهرم با موتور آمد و صدایم زد و گفت: «خضر زخمی شده و دائیم حاج علی گفته بیا برویم اصفهان پیش خضر». همان موقع پیش خودم گفتم خضر زخمی نشده، حتماً شهید شده است.

آمدم خانه ، دیدم خانه شلوغ است و فهمیدم که خضر شهید شده است. نزدیک ظهر بود، نماز ظهر را خواندم و بعد هم تدارک مراسم را دیدم. عصر همان روز مردم به خانه ما می آمدند. فردا صبح همگی به مسجد رفتیم .

دو نفر آمدند و گفتند: «دوست داری شهید خضر را ببینی؟». گفتم: «بله». ‏من و برادرم و همسرم به همراه هم به بهشت صادق رفتیم. سپس ما را به بیمارستان نیروگاه بردند. جسد خضر را به ما نشان دادند و گفتند: «آیا جسد خضر است؟». او را شناختم و گفتم: «بله، پسرم است».

پیکرش را که دیدم، صورتش سالم بود، ولی دستش قطع شده بود و چند جایی از بدنش زخم عمیق داشت. گفتم: «پسرم، رفتی و به هدفت رسیدی، امیدوارم جایگاه خوبی پیش خدا داشته باشی».

راوی: «پدر شهید خضر شمسی»




نوع مطلب : محبت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 29 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید رسول شکیبازاده

آخرین باری که رسول به جبهه رفت، مصادف با حمله ای بود که بعد از پذیرش قطعنامه 598 ‏توسط امام (ره) رخ داد و در همان عملیات شهید شد.

شنیدم وقتی یکی از مسئولین به محل استقرار آنها می آید و اعلام نیاز به نیرو جهت حمله به دشمن می کند، رسول نیز داوطلب می شود و با او می رود. همین طور که رسول به همراه آن مسئول و چند نفر دیگر می رفتند تا در آن حمله شرکت کننده، گلوله آر.پی.جی به طرف او شلیک می شود و دستش قطع می شود و همان جا به شهادت می رسد.

‏دو روز پس از شهادتش، پیکرش را به بوشهر آوردند. من در آن زمان در ستاد پشتیبانی جبهه بودم. دو نفر از دوستانم از شهادت پسرم مطلع بودند، ولی به من چیزی نمی گفتند.

روزی به آن دو گفتم: «‏می خواهم به ناوتیپ بروم و خبری از رسول بگیرم». ولی آنها گفتند: «‏تو همین جا باش، ما خودمان می رویم و برایت خبر می آوریم»‏. آن روز دیگر آنها را ندیدم.

شب همان روز یکی از دوستان به خانه ما آمده بود تا خبر شهادت پسرم را به من بدهد، ولی من به خانه نرفته بودم و در مسجد بنایی می کردم. آن شب من تا ساعت 5/5 ‏صبح مشغول بنایی در مسجد بودم. همان جا خبر شهادت رسول را به من دادند.

صبح که به خانه رفتم، خبر شهادت پسرمان را کم کم به مادرش دادم. هیچ وقت آن لحظه را فراموش نمی کنم. اول مات و مبهوت به من نگاه کرد و پس از چند دقیقه بهم گفت: «‏قلبم سوخت».

زمانی که با براد‏ران و مادر رسول برای د‏یدار پیکرش به بهشت صادق رفتیم، دیدیم که د‏ست پسرم قطع شده ولی صورت نورانی و آرامی داشت. صفا و صمیمیت رسول همیشه در خاطرم ماندگار است.

او گاهی به خوابم می آید و از من می خواهد که راه شهدا را ادامه دهیم و از ولایت فقیه پیروی کنیم. آری، شهدا عاشق امام و انقلاب بودند و برای پایداری نظام اسلامی، جان خود را نثار کردند.

راوی: «پدر شهید عبدالرسول شکیبازاده»




نوع مطلب : خواب شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 20 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید عباسعلی شادور

اواخر سال 1359 ‏عباسعلی به جبهه رفت و تا زمان شهادتش 4 ‏مرتبه ‏عازم جبهه شد. با همرزمانش از مسجد توحید به جبهه اعزام شدند و در عملیات فتح المبین که در تاریخ 1361/1/2 ‏انجام شد، در منطقه شوش به شهادت رسید.

او ‏اخلاق خیلی خوبی داشت و خیلی خوشرو بود. وقتی که من از سربازی آمدم، خیلی به او توجه می کردم و او هم با ما خیلی خوب بود. آخرین باری که می خواست به جبهه برود، هر چه به او گفتم: «به جبهه نرو، من تازه از سربازی آمده ام و د‏وست دارم مدتی با هم با‏شیم»، اما او اصرار به رفتن د‏اشت.

‏روزی که جسد برادرم را به بوشهر آوردند ما اطلاع نداشتیم. عروسی یکی از دوستانم بود و ما تا ساعت 12 شب آنجا بودیم و بعد که خواستم به خانه بروم، یکی از دوستانم گفت: «‏اگر برادرت شهید بشود، چه کار می کنی؟». گفتم: «‏هیچی، او هم مثل بقیه شهدا، خواست خدا بوده و او را پیش خود برده است».

صبح روز بعد یکی از دوستانم به منزل ‏زنگ زد و گفت: ‏«به محل کارم بیا، کارت دارم». ‏وقتی که این خبر را به ‏من ‏داد، اول باورم نشد و با هم به تعاون رفتیم و لیست شهدا را بیرون آ‏وردیم و اسم برادرم را در آن لیست دیدم. در تاریخ 61/1/6 ‏او را آورده بودند و در نماز جمعه اعلام کردند که بعد از نماز تشییع جنازه 4 ‏شهید است که یکی از آن شهدا هم برادر بنده بود که آنها را تا بهشت صادق تشییع کردند.

راوی: «برادر شهید عباسعلی شادور»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 16 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید

سفر آخری که می خواست به جبهه برود، به همه گفته بود که این سفر آخر است، ولی به من نگفته بود و همان سفر، آخرین باری بود که من علیرضایم را دیدم.

‏‏ماه مبارک رمضان بود. حدود یک هفته ای من خود به خود ناراحت بودم و ‏احساص عجیبی داشتم و هیچ وقت این طوری نشده بودم.

روز چهاردهم ماه رمضان بود، حوالی ساعت چهار بعد از ظهر نشسته بودم در خانه که ناگهان درب خانه به صدا درآمد. رفتم درب را باز کردم، دیدم همسایه است. رو به من کرد و گفت: «حاج خانم، علی تماس نگرفته؟». گفتم: «نه، برای چه؟ مگر خبری از او داری؟». گفت: «رضا (فرزند دیگرم) کجاست؟». گفتم: «با رضا چه کار داری؟». گفت: «به او بگو بیاید، با او کاری دارم».

من نیز که خیلی دلم به تکاپو افتاده بود، با چشمی گریان به خانه دخترم رفتم و گفتم: «فلانی آمده و سئولات عجیبی از من کرده و می ترسم اتفاقی برای علی افتاده باشد». بعد آنها را فرستادم و خودم به خانه آمدم.

حوالی ساعت 11 شب، در حیاط نشسته بودم که خبر شهادت پاره جگرم علیرضا را به من دادند. روز بعد قرار بود او را تشییع کنند، من رفتم و برای آخرین بار با علیرضایم خداحافظی کردم. دیدم شکمش زخمی شده بود، ولی بقیه اجزای بدن او سالم بود. او را بوئیدم و بوسیدم و خداوند را به خاطر چنین نعمتی شکر کردم و این امانت را به صاحب اصلی اش بازگرداندم.  

راوی: «مادر شهید علیرضا خندان»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 12 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید ناصر خدری

بار دوم برای جنگهای نامنظم در شیراز سازماندهی شدیم و از آنجا به اهواز رفتیم و از اهواز ما را به خط اعزام کردند. بعد از آن به طرف کرخه رفتیم، ما در آنجا با نیروهای دشمن درگیری پدافندی داشتیم.

در آن منطقه سنگری وجود داشت که ما برای برگزاری مراسم نماز و دعا به آنجا می رفتیم. هر وقت بیکار می شدیم بیرون از سنگر، ناصر ما را دور خود جمع می کرد و برای ما سخنرانی می کرد و به بچه ها روحیه می داد و آنها را شاد می کرد. بعد از این مرحله دیگر ما با هم نبودیم تا اینکه در سال 62 خبر مفقود شدن ناصر را از بردارش شنیدم.

راوی: «همرزم شهید ناصر خدری»




نوع مطلب : خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4