خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
سه شنبه 5 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض پسر خیلی بخشنده و مهربانی بود. بیشتر مواقع به حضرت رقیه (سلام الله علیها) متوسل می شد و همیشه هم آن حضرت به او جواب می داد و پشتیبانش بود.

یک سال بعد از شهادتش بود که یک شب به خوابم آمد و بهم گفت: «امشب شب عروسی من است». به او گفتم: «اما من که لباس سیاه به تن دارم و چون عزادارم نمی توانم لباس دیگری بپوشم. اگر دستم را حنا بزنم و با لباس سیاه بین مردم بروم، مردم نمی گویند که این چه کاری است که من می کنم؟ اما چون نمی خواهم ناراحتت کنم، با دست خودت حنا را روی سرم بگذار»، و بعد از آن از خواب بیدار شدم.

او یک بار دیگر نیز به خوابم آمد و بهم گفت: «برایم گل بیاور». من گفتم: «چه گلی؟»، و او گفت: «گل نرگس و گل محمدی». درست روز بعد بود که من یک گلدان گل محمدی خریدم و بر سر مزارش بردم تا همیشه بوی خوش از مزارش به مشام برسد و او هم خشنود باشد.

راوی: «خواهر شهید عوض ایروانچی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 1 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض تحصیلات ابتدایی خود را در بوشهر شروع کرد، ولی متأسفانه به علت بیماری تا پنجم ابتدایی بیشتر نتوانست به مدرسه برود و ادامه تحصیل بدهد و به دلیل وضعیت بد اقتصادی خانواده از همان دوران کودکی به کار کردن مشغول شد.

اخلاق و رفتارش بسیار خوب بود و در کارهای خانه بهم کمک می کرد. پسرم برقکار ساختمان بود و در این زمینه اگر برای کسی مشکلی پیش می آمد، کمکش می کرد. حتی در ساختن مسجد خاتم الانبیاء بوشهر حضور داشت و کارهای برقی مسجد را خودش انجام می داد.

همیشه سعی می کرد فرایض دینی را به نحو احسن انجام بدهد و نمازهای یومیه را سر وقت می خواند و روزه هایش را تمام و کمال می گرفت. یکی از اخلاق خوبش این بود که تا زمانی که من بهش اجازه کاری را نمی دادم، دست به آن کار نمی زد و اگر می خواست آن کار را انجام دهد اول رضایت مرا جلب می کرد بعد آن را انجام می داد.

زمانی که جنگ شروع شد عوض به عنوان نیروی بسیجی به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شد. یادم می آید در آخرین مرحله ای که به جبهه رفت، بهم گفت: «مادر، من می خواهم بروم راه کربلا را باز کنم، برایم دعا کن»، و من خودم وسایلش را آماده کردم و او را به جبهه فرستادم.

عوض در آغوش برادرش ابراهیم به شهادت رسید. قبل از این که خبر شهادت پسرم را بهم بدهند، ابراهیم که از جبهه آمده بود و خیلی ناراحت بود، به حمام رفت و وقتی از حمام بیرون آمد چشمانش سرخ شده بود. وقتی که علت سرخ شدن چشمانش را از او پرسیدم، بهم گفت: «صابون در چشمم رفته» و از شهادت برادرش چیزی بهم نگفت.

ماه رمضان بود که از بنیاد شهید به منزل ما آمدند و از من نشانی منزل دخترم را خواستند. من به آنها گفتم که دخترم خانه اش اینجا نیست و آنها را به داخل منزلمان دعوت کردم. وقتی در منزل نشسته بودند و می خواستند آرام آرام خبر شهادت پسرم را بهم بدهند که پسر برادرم از راه رسید و بهم گفت که عوض شهید شده است.

شب قبل از این که خبر شهادت پسرم را بهم بدهند، خواب دیدم که او پیشم آمده و می گوید: «مادر، من می خواهم به خانه بیایم و روزه ام را بگیرم»، و من از اینکه او به خانه بر می گشت، خوشحال شدم و گفتم: «خوش آمدی پسرم» و از خواب بیدار شدم.

راوی: «مادر شهید عوض ایروانچی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 28 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسدالله اسدی

زمانی که همسرم می خواست به جبهه برود، از طرف محل کارش به ایشان مرخصی نمی دادند، اما او گفته بود که حتی اگر اخراجم کنید من باید به جبهه بروم. هر چه بهش گفتم: «بچه ها کوچک هستند و من هم تنها هستم، ما را تنها نگذار، نیاز نیست که همه به جبهه بروند»، اما او در جواب گفت: «این دلیل نمی شود که من به خاطر اینکه بچه دارم و زنم تنهاست به جبهه نروم. دیگری هم پیر است و نمی تواند به جبهه برود. یکی هم جوان است و مادرش آرزو دارد دامادیش را ببیند، پس او هم نباید به جبهه برود. اگر این طور باشد همه باید در خانه هایشان بنشینند و قید جبهه رفتن را بزنند».

آن روز بعد به بسیج رفت و به عنوان نیروی داوطلب اسم نوشت، اما چون من راضی به رفتن اسدالله نبودم، به بسیج رفتم و به آنها گفتم: «ایشان بچه کوچک دارد و من هم تنها هستم و راضی به رفتن او نیستم». برادری که در بسیج بود بهم گفت: «رفتن به جبهه اجباری نیست، ما حتی سرباز داریم که هنوز نیامده بدون اینکه مجبور باشد دوباره می خواهد به جبهه برگردد و از نظر نیرو هم مشکلی نداریم، من خودم با شوهر شما صحبت می کنم».

آن روز وقتی به خانه برگشتم، متوجه شدم که یکی از بچه هایم تب کرده و حالش خیلی بد است. ناخودآگاه حس کردم خدا دارد مرا مجازات می کند، به همین دلیل با خودم گفتم: «یا امام حسین (ع) اگر حال بچه ام خوب شود، خودم می روم و اسم شوهرم را برای رفتن به جبهه می نویسم»، و همین طور هم شد، هنوز صبح نشده حال بچه ام خوب شد، به گونه ای که فکر کردم اصلاً بیمار نبوده است. برای همین صبح روز بعد به بسیج رفتم و به آنها گفتم: «من حرفم را پس می گیرم و رضایت کامل دارم که شوهرم به جبهه برود».

ایشان قبل از رفتن کولر و منبع آب را که نیاز به تعمیر داشتند، تعمیر نمود و برای خانه هم خرید کرد تا من و بچه ها در غیاب او راحت باشیم. یک روز قبل از اعزام اسدالله به جبهه خواب دیدم که وی در یک باغ است و دارد برای ما کپسول گاز می آورد. در همین حین کسی صدایش زد و بهش گفت: «بیا نامه ات را بگیر»، او کپسول گاز را همان جا گذاشت و نامه را گرفت و بهم گفت: «اگر می توانی کپسول گاز را خودت به خانه ببر چون من باید بروم، آخر منتظرم هستند».

صبح روز بعد که می خواست به جبهه برود با همه خداحافظی کرد ولی هیچ کس حتی بچه هایش را هم نبوسید. یادم می آید پسر بزرگم پای پدرش را گرفته بود و گریه می کرد ولی او باز هم پسرش را در آغوش گرفت و بچه را از خود جدا کرد و به من داد و خداحافظی کرد و رفت.

شب شهادت همسرم خواب دیدم که او به خانه آمده است و در حالی که خیلی خسته هست، روی تخت داخل حیاط خوابیده است و یک شاخه گل محمدی هم در دستش بود. سؤال کردم: «کجا بودی که این قدر خسته ای؟ و این چیه که در دستت است؟»، جواب داد: «این گل محمدی است. ما آنجا هر وقت که می خواهیم به حمام برویم، با گل محمدی حمام می کنیم». سپس بهم گفت: «باید بروم، دوستانم منتظرم هستند». گفتم: «کجا؟ شما که تازه آمده اید. اگر بچه ها سراغت را گرفتند به آنها چه بگویم؟»، و او فقط بهم گفت: «تو و بچه ها را به خدا می سپارم»، و آن وقت در حیاط ما رو به باغ بزرگی باز شد و اسدالله وارد آن باغ شد و از پیش ما رفت.

وقتی خبر شهادتش را برایمان آوردند من و پدر و مادرش از شنیدن این خبر نه تنها ناراحت نشدیم بلکه بسیار خوشحال هم شدیم و من از داشتن چنین همسری و آنها از داشتن چنین فرزندی به خودمان می بالیدیم. پیکر مطهرش را از بسیج مرکزی تا بهشت صادق با حضور با شکوه دوستان و مردم شهیدپرور تشییع کردیم و او را در کنار دیگر همرزمانش به خاک سپردیم.

یک روز بعد از سالگرد شهادتش خواب دیدم که تشییع جنازه است. پرسیدم: «تشییع جنازه چه کسی است؟ باز هم شهید آورده اند؟»، و یکی جواب داد: «تشییع جنازه شهید اسدالله اسدی است». گفتم: «ما تازه اولین سالگردش را گرفتیم»، و او به طرف تابوتی که کنار دیوار بیمارستان روی زمین گذاشته بودند، رفت و پارچه سفیدی که روی جنازه بود را کنار زد. یکدفعه نوری بیرون آمد و شهید آرام آرام چشمانش را باز کرد. مردمی که در آنجا بودند، صلوات فرستادند. من هم بلافاصله بچه هایم را صدا زدم و گفتم: «بیاید، پدرتان آمده است»، و شهید به آرامی کفنش را باز کرد و دستش را از آن بیرون آورد و نشست. به او گفتم: «تو که دیروز سالگردت بود و ما رفتیم سر قبرت»، گفت: «درست است که آنجا قبرم است، اما من نمرده ام و زنده هستم».

راوی: «همسر شهید اسدالله اسدی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، محبت شهیدان، اولین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، امام حسین (ع) و شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 14 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید عبدالمحمد گرگین

قبل از اینکه پیکر عبدالمحمد به دست ما برسد و از شهادت او اطلاع حاصل کنیم، برادرم خواب دید که او وارد خانه ما شد. همه را نگاهی کرد و از مادرم پرسید: «پدرم کجاست؟». در عالم خواب مادرم برای اینکه عبدالمحمد ناراحت نشود، به او نمی گوید که پدرم فوت شده است. سپس عبدالمحمد می رود، از او می پرسند: «کجا می روی؟». می گوید: «شنیده ام خلیل خواجه ییان شهید شده است، به محمد باقر (امامزاده محمد باقر) می روم تا بالای سر خلیل فاتحه ای بخوانم». ما نیز بر اساس این خواب شهید را در همان مکانی که در عالم خواب می رفتند، به خاک سپردیم.  

مادرم از فراق عبدالمحمد خیلی ناراحتی و فغان می کرد و حالش خیلی وخیم بود. شهادت پسرش را باور نمی کرد. مدام در غم و اندوه بود. بعد از مراسم شب هفت عبدالمحمد به خواب مادرم می آید در حالی که سینی پر از میوه و خوراکی در دست داشته آن را جلو مادرم می گذارد و می گوید: «احوالت چطور است؟... ناراحت نباش».

راوی: «برادر شهید عبدالمحمد گرگین»




نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 7 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید بزرگ صفوی

چون می دانستم علاقه زیادی به جبهه دارد، موقع رفتن به جبهه مانع او نشدم و اصلاً نگران او نبودم. قبل از شهادتش یک شب در عالم رؤیا دیدم وارد یک سالن بزرگی شده ام. داخل سالن پر بود از کبوتران سفید، نگاه کردم دیدم سید بزرگ هم در سالن است.

دو نفر روحانی وارد سالن شدند. من به سید بزرگ گفتم: «بیا برویم منزل»، یک دفعه یکی از روحانی ها عمامه خود را برداشت دور سید بزرگ پیچاند و سید بزرگ را از پله ها بالا برد و به من گفت: «این پسر مال ماست و متعلق به شما نیست».

دانستم که فرزندم شهید خواهد شد. روز دوشنبه ای بود که خبر شهادت پسرم به ما اعلام کردند. هنوز بعضی وقت ها خوابش را می بینم.

راوی: «پدر شهید سید بزرگ صفوی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، خبر شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 19 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد خلیل خواجه ئیان

با توجه به فاصله سنی که با خلیل داشتم متاسفانه دیر با ایشان آشنا و دوست شدم. زمانی که مجروح بودم مرتب به منزل ما سر می زد و جویای احوالم می شد.

یک شب خواب عجیبی دیدم، به این صورت که در همان حالت مجروحیتم در بستر خوابیده بودم. خلیل نیز تازه از جبهه برگشته بود و با همان کیف سرخ، در می زد. در خانه قدیمی ما از خود خانه تا در حیاط 60 الی 70 ‏متری بود. با توجه به وضعیت مجروحیتم باید با عصا و به سختی این مسافت را طی می کردم.

در آن وقت کسی در خانه نبود تا در را باز کند، مجبور شدم خودم در را باز کنم. آرام آرام به طرف در رفتم، خلیل هم همین طور در می زد و می گفت: «کسی در خانه نیست؟ در را باز کنید، هوا گرم است». گفتم الان می رسم.

خلیل کیف را به دستم داد و گفت: «این کیف امانت دستت باشد». هر کاری کردم داخل خانه نیامد و رفت. خلاصه کیف را به دستم سپرد. باور کنید در آن حال کیف را با مشقت فراوان از درب حیاط تا خانه آوردم، بسیار سنگین بود، کیف را در طاقچه گذاشتم.

از خواب بیدار شدم، اذان صبح بود. پس از به جا آوردن نماز صبح، ماجرای خوابم را به فردی که تعبیر خواب می داند، گفتم. ایشان نیز گفتند: «‏خلیل، تمام بار مسؤولیت جبهه و جنگ و ارزشها و ادامه راهش را پس از خود به دست تو سپرده است».

از زمان شهادت ایشان که در سال 1365 ‏بود، سالها می گذرد. من هنوز مبهوت و در فکر آن خوابم و به تکلیف خود می اندیشم.

راوی: «دوست شهید محمد خلیل خواجه ئیان»




نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 18 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد خلیل خواجه ئیان

آخرین مرحله ای که خلیل می خواست به جبهه برود را دقیقأ به یاد دارم. ظهر در مسجد قدیمی پس از اقامه نماز نشسته بودیم و صحبت می کردیم. به چهره خلیل توجه کردم، مظلومیت و معصومیت خاصی در او آشکار بود.

پس از نماز با یک شور خاصی بچه های مسجد را در آغوش می گرفت و می بوسید. می گفت: «من قصد رفتن به جبهه را دارم، احتمال دارد که دیگر شما را نبینم». با دیدن این رفتار از خلیل، برایم روشن بود که ایشان این بار به فیض شهادت می رسند. ‏

چند سال پس از شهادت خلیل، یکی از بچه های محل در عالم خواب مسجد را می بیند که غرق در نور است. این فرد تعریف می کرد: ‏«در همان حال وارد مسجد شدم، دیدم تعداد زیادی داخل مسجد نشسته اند. هر چه نگاه می کردم شخص آشنایی در آن جمعیت نمی دیدم تا این که دیدم خلیل در حالی که کتابهایی در دست داشت در دعای کمیل شرکت کرده بود. نزد شهید نشستم و رویش را بوسیدم، او نیز روی مرا بوسید. پس از سلام و احوالپرسی گفتم: «خلیل تو این جا چه می کنی؟ تو که شهید شده بودی». خلیل گفت: «به بچه ها بگو اگر می خواهند مرا ببینند، من تمام شبهای جمعه در دعای کمیل مسجد شرکت دارم».

راوی: «دوست شهید محمد خلیل خواجه ئیان»




نوع مطلب : خواب شهیدان، حضور شهیدان، مناجاتهای شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو