خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
پنجشنبه 2 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرسول شغابی

مادر رسول بعد از شهادت پسرش تصمیم می گیرد پولی را که برای عروسی پسرش جمع آوری کرده بود، به همراه مقداری پول که در آن زمان دولت به خانواده شهدا پرداخت می کرد، برای ساخت حسینیه ای بنام پسرش خرج کند. مرحومه رباب احمدپور با شنیدن این مطلب تکه زمینی را برای ساخت حسینیه می بخشد و حسینیه شهید شغابی با پول عروسی خود شهید ساخته می شود. ان شاء الله که روح شهید و مادر بزرگوارش قرین رحمت الهی گردد.

سه روز از شهادت عبدالرسول گذشته بود و ما هنوز در مسجد مراسم داشتیم. حدود ساعت 10 صبح بود، کنار درب ورودی مسجد ایستاده بودم که پستچی (مرا از قبل می شناخت) با موتورسیکلت پست آمد و مرا صدا زد، وقتی رفتم آهسته بدون اینکه کسی متوجه بشود نامه رسول که برای خودم بود را بیرون آورد و بهم داد.

این جریان چنان مرا متاثر ساخت که فوراً روی زمین نشستم. کسانی که آن نزدیکی بودند و متوجه بنده شدند گفتند: «چه شده است؟». من هیچی نگفتم و هر چه سئوال کردند که نامه مال کیست گفتم مال خودم است. او در این نامه از من خواسته بود که همیشه به پدر و مادرش سر بزنم و آنها را تنها نگذارم.

زمانی که عبدالرسول از جبهه می آمد، می گفت: «نمی دانم چرا هر زمان که حمله شروع می شود، مادر و خواهرهایم جلوی چشمانم هستند».

یک شب قبل از شهادتش به همسنگریهایش گفته بود که فردا شهید می شوم، ولی آنها باور نکرده بودند و به شوخی گفته بودند که تو می ترسی و رسول در پاسخ گفته بود: «فردا معلوم می شود که چه کسی می ترسد و چه کسی شهید می شود». فردای آن شب او به درجه رفیع شهادت نائل می گردد.

مادر شهید در اوایل شهادت رسول صبور بود ولی بعدها روز به روز حالش پریشانتر می شد و همیشه می گفت: «ای کاش عروسی پسرم را دیده بودم». تا اینکه یک شب در خواب دید که رسول همراه پنج خانم که رویشان پوشیده بودند، نزد او آمدند. یکباره پوشش صورت خانم پنجمی برداشته شد و رو به مادر شهید کرد و گفت: «بیا و عروس خود را ببین». مادر شهید گفت: «می خواستم چهره اش را نگاه کنم ولی آن قدر نورانی بود که توانایی دیدنش را نداشتم».

راوی: «بستگان  شهید عبدالرسول شغابی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 27 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید فرخ زایر حسین پور

روز 31 ‏شهریور 1359 ‏که جنگ تحمیلی شروع شد، فرخ را به مدت یک هفته ندیدیم، بعد که برگشت گفت: «من برای خدمت به بسیج رفته ام». از آن زمان به بعد مرتب به جبهه رفت و آمد می کرد. حتی خدمت سربازی خود را نیز در خرمشهر گذرانید.

علی رغم این که دختر دایی ام را برایش نامزد کردیم و خرید عروسیش را هم انجام دادیم، اما باز هم به جبهه رفت. ‏او تعلقات دنیوی نداشت و پابند زندگی مادی نبود.

وقتی مادربزرگش را به امیدیه برد، چند روزی منزل خاله اش ماند و از همان جا به ما تلفن زد که به جبهه رفته است.

پدرش چند سال بعد از شهادت فرخ از دنیا رفت، چند روز بعد از درگذشت پدرش، خواهرش در خواب می بیند که ‏پدرش به اتفاق بقیه مردم در صف قیامت ایستاده اند. ‏ناگهان فرخ جلو آمد و گفت: ‏«گذرنامه و کارت عبور پدرم پیش من است، به او اجازه بدهید تا پیش من بیاید». آن گاه به پدرم اجازه دادند تا از صف خارج شود و ‏بدون حساب و کتاب به نزد فرخ برود.

راوی: «مادر شهید فرخ (نجف) زایرحسین پور»




نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 12 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ناصر جمالی

وقتی که فاو را گرفتند من در گردان مالک اشتر خدمت می کردم و فرمانده ما برادر حسن زاده بود. پس از پایان عملیات و تمام شدن مدت سه ماه مأموریت به بوشهر برگشتم. ناصر با دیدن من گفت: «حالا نوبت من است که به جبهه بروم». او به همراه چند تن از بچه های محل به جبهه رفت و مدت زیادی طول نکشید که شهید شد.

بارها ناصر را دیده ام که ملبس به لباس بسیجی است و خود به همراه چند تن از همرزمانش به خانه می آید. گاهی در عالم خواب به شکل دو کبوتر سفید می آید و روی در حیاط منزل می نشیند.

قبل از این که ناصر به جبهه برود، مادرش دوبار خواب می بیند که یک نفر سید دستمال سبزی را به او هدیه می دهد و می گوید: «مانع رفتن پسرت ناصر به جبهه نشو».

ناصر از این موضوع اطلاع نداشت تا اینکه یک روز خوشحال از مدرسه برگشت و گفت: «پدرجان گفته اند ۱۴ ساله ها هم برای اعزام به جبهه به بسیج مرکزی بیایند».

راوی: «پدر شهید ناصر جمالی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 3 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ناصر یونسی

‏سخن را با یاد برادری آغاز می کنم که تمام هستی خود را در راه خدا و ‏اسلام تقدیم کرد. ‏ای کاش مانند او صدها برادر داشتم. ای کاش همیشه در کنار ما بود و همیشه از وی در همه کارها راهنمایی و کمک می گرفتیم. ‏

وقتی که در خانه بود، همین که بانگ الله اکبر ‏اذان را می شنید، گویی که تمام هستی را به وی بخشیده اند. هر کاری که داشت کار می گذاشت، وضو می گرفت و ‏نماز را همیشه اول وقت می خواند و به ما توصیه می کرد که نماز را اول ‏وقت بخوانیم.

همیشه خندان بود و هیچ موقع بد اخلاقی نمی کرد. هر کاری را با دقت کامل انجام می داد. ‏یک شب به خانه ما آمد. هوا خیلی سرد بود. آن شب در حیاط خوابید. گفتم: «برادر چرا در حیاط خوابیده ای؟ هوا سرد است، به اتاق برو که هوا گرمتر است و پتو روی خودت بگیر». گفت: «نه خواهر، همرزمانم در بیرون و در هوای سرد می خوابند، آن وقت من بیایم داخل و در زیر پتوی گرم بخوابم؟ هرگز قبول نمی کنم».

زمانی که می خواست به جبهه برود، پسرم گریه می کرد. با اینکه دوستانش منتظرش بودند، ولی فرزندم را سوار موتور کرد و تا خیابان برد و سپس برگرداند. من گریه کردم. گفت: «خواهر گریه نکن، من بر می گردم». ولی رفت و دیگر برنگشت.

‏همیشه می گفت که ما سرباز اسلام هستیم. اگر ما به جبهه نرویم، پس چه کسی برود؟ ‏زمانی که به او می گفتیم: «برادر، کجا می روی؟». می گفت: «شما نمی دانید که آن جا چه شور و شوقی دار، کسانی که آن جا هستند برادران ما هستند و ما دوش به دوش آنها می جنگیم». ‏

زمانی که مادرم به رحمت ایزدی پیوست، خیلی غمگین و افسرده بود. چون با مادرم خیلی صمیمی بود. ‏بعد از این واقعه کمتر به خانه می آمد و بیشتر به جبهه می رفت. می گفت که می خواهم پیش مادرم بروم. شش ماه بعد از فوت مادرم، برادرم به شهادت رسید. ‏

روزی که پیکر برادرم را آوردند، من به طرف جنازه ها رفتم. آن روز شهیدان زیادی آورده بودند. به ما اجازه نمی دادند که پیکرهای عزیزانمان را ببینیم. من خیلی بی قراری می کردم. ‏همان شب در خواب دیدم که می خواهم بر سر جنازه برادرم بروم. خانمی با ظاهری نورانی آمد و گفت: «بلند شو تا برویم». من خیلی ترسیده بودم. به دنبال آن خانم به راه افتادم. به جنازه برادرم که رسیدیم، او روکشی را که روی جنازه بود کنار زد و گفت: «سه بار پیشانی اش را ببوس». من بوسیدم.

درعالم خواب احساس سبکی  کردم. سپس همان خانم مرا بر سر قبری برد که برای برادرم آماده کرده بودند. مردی نورانی آن جا حضور داشت. آن خانم گفت  «برادرت را این جا می آورند». من خیلی خوشحال شدم. آن خانم نورانی رفت و من بیدار شدم، دیگر ناراحت نبودم. ‏ما به چنین برادری افتخار می کنیم و ان شاء الله ما را در آن دنیا شفاعت کند.

راوی: «خواهر شهید ناصر یونسی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 29 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرحمن یاعلی مدد

از فرزند شهیدم هر چه بگویم کم است. او یکی از شاگردان ممتاز دانشگاه و زبانزد خاص و عام بود. بدون آزمون وارد دانشگاه شد و به ادامه تحصیل در رشته مهندسی عمران پرداخت. سپس در تربت جام در هیات هفت نفره واگذاری زمین، مسئول تقسیم اراضی بین مردم شد. فرزندم خیلی دوست داشت عدالت پیاده شود و سعی می کرد آنچه رضای خداست، انجام گیرد.

یک روز از مرخصی برگشته بود و ما تازه سهمیه 4 نفر کوپن شورا گرفته بودیم. وقتی دید ما سهمیه چهار نفر گرفته ایم، با ناراحتی بهم گفت: «چرا سهمیه 4 نفر کوپن گرفته اید؟ من که پیش شما نیستم، این کار صحیح نیست و باید سهمیه یک نفر کم شود». خودش به شورا رفت و سهمیه یک نفر را کم کرد.

پیکر فرزندم پس از شهادت در منطقه سوسنگر 5 ماه مفقود بود. تا اینکه یکی از دوستان، در همان منطقه خواب می بیند که جسد شهید یاعلی مدد و چند نفر از یارانش در منطقه سوسنگرد زیر خاک است. شهید به خواب دوستش می آید و می گوید: «این قدر دنبال من نگردید، من همین جا در همین منطقه هستم».

صبح که می شود برای پیدا کردن اجساد چند نفر به همراه دو لودر به منطقه می روند. چندین ساعت تلاش می کنند و جسدی پیدا نمی شود. یکی از راننده ها خسته می شود و دست از کار می کشد و بر می گردد. ولی راننده دوم به کار خود برای پیدا کردن اجساد ادامه می دهد تا اینکه بعد از ساعتها تفحص، یکباره راننده از بالای لودر پرت می شود و به زمین می خورد. افرادی که شاهد این ماجرا بوده اند به طرف راننده می دوند و راننده با حیرت می گوید: «درون بیل لودر را نگاه کنید». وقتی می روند و درون بیل را نگاه می کنند، می بینند چهار جسد است که یکی از آنها متعلق به عبدالرحمن بوده است.

راوی: «پدر شهید عبدالرحمن یاعلی مدد»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 28 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالخالق نامدارفرد

عبدالخالق در نقاشی و طراحی بسیار تبحر داشت و اغلب اوقات بیکاری خود را با نقاشی و طراحی می گذراند. حتی بعضی وقتها عکس مرا به زیبایی می کشید و به خودم می داد. وی به تاریخ نیز خیلی اهمیت می داد و بر روی در و دیوار و تمام دفترهایش تاریخها را می نوشت. یادم می آید او بیشتر عکس هایش را در بهشت صادق می گرفت و وقتی که از این کارش عصبانی می شدم، بهم می گفت: «انسان همین طور که به دنیا پا می گذارد، روزی نیز از این دنیا خواهد رفت». من در آن زمان زیاد متوجه حرفهایش نمی شدم تا اینکه او شهید شد و حالا می فهمم که عبدالخالق چه منظوری داشته است.

حدود 10 سال داشتم که یک روز می خواست از من عکس بگیرد. روسریم را در آوردم و آماده شدم. عبدالخالق با دیدن این عمل خیلی ناراحت شد و گفت: «بهتر نیست روسری را بپوشی؟». از او خواهش کردم و گفتم: «تو برادر و محرم من هستی و کس دیگری هم که اینجا نیست». ولی او گفت: «من به تو محرم هستم ولی کسی که عکست را ظاهر می کند که به تو محرم نیست». من حرف او را پذیرفتم و روسری را پوشیدم و او هم یک عکس زیبا از من گرفت.

یک روز یکی از بستگان بهم گفت که مادرت تلفن زده و گفته که با تو کار دارد، هر چه زودتر خودت را به خانه مادرت برسان. با شنیدن این حرف نگران شدم، با خودم گفتم: «این وقت صبح مادرم چه کاری می تواند با من داشته باشد؟» و از آنجایی که جوابی برای سئوالم پیدا نکردم فوراً خودم را به خانه مادرم رساندم. وقتی به نزدیکی خانه رسیدم جمعیت زیادی را دیدم که دور خانه جمع شده اند و در حال گریه و زاری بودند. به داخل خانه رفتم. ابتدا مادر بزرگم را دیدم و از او پرسیدم: «چه شده؟»، گفت: «مادر، مرگ حق است».

آن موقع بود که فهمیدم برادرم شهید شده است و همان لحظه بی اختیار به روی زمین افتادم. اولش شوکه شده بودم ولی وقتی به خودم آمدم تا شب گریه کردم. فردای آن روز به اتفاق بقیه اعضای خانواده برای دیدن پیکر مطهر او به بیمارستان رفتیم. هنگامی که صورت عبدالخالق را دیدم بسیار مظلوم به نظر می رسید. اگر فقط به صورتش نگاه می کردی اصلا معلوم نبود که شهید شده یا خواب رفته است. اما وقتی نایلون را از روی بدن او کنار زدیم بر روی سینه، شکم و کلیه او چند سوراخ عمیق به وسیله ترکش ایجاد شده بود.

من هر وقت در زندگی به مشکلی بر می خورم، به سر مزار برادرم می روم و با او صحبت می کنم. بعضی اوقات که از انجام کاری ناامید و مایوس شده ام، وقتی بر سر مزار وی می روم و از او کمک می خواهم، به طور معجزه آسایی مشکل مرا حل می کند.

حتی یک دختر خانمی هست که همیشه او را بر سر مزار برادرم می بینم. یک بار ایشان بهم گفت: «من هر وقت به مشکلی بر می خورم که کسی نمی تواند آن را حل کند، به این جا می آیم و از برادرتان می خواهم که شفاعت مرا نزد خداوند کند تا مشکلم حل شود و جالب است که تا الان همیشه مشکلاتم پس از مدتی حل شده است. من نمی دانم این شهیدان واقعاً چه جایگاهی نزد خدای متعال دارند که این گونه بهم کمک می کند». آن دختر خانم همیشه از من می خواهد که درباره عبدالخالق برای او صحبت کنم و من از برادرم و خوبیهایش برای او می گویم.

برادرم فرد بسیار مهربان و خوشرویی بود و به پدر و مادرم بسیار احترام می گذاشت. او همیشه به ما می گفت که پدر و مادرم را خیلی دوست دارم، چون آنها بر گردن همه ما حق دارند.

من قبل از شهادت ایشان چند بار خواب او را دیده بودم. یک بار خواب دیدم که ایشان پشت میله های زندان است و چند نفر دیگر نیز در کنار او هستند و ماموران یکی یکی این افراد را از زندان بیرون می آورند و اعدام می کنند. من از دور صدایش می زدم و می گفتم: «فرار کن آنها می خواهند تو را بکشند»، که ناگهان از خواب بیدار می شدم. حدود سه هفته بعد از این خواب بود که خبر شهادت او را برای ما آوردند.

بعد از شهادت برادرم، یک شب عبدالخالق به خوابم آمد. او را دیدم در حالی که لباس سفید بلندی به تن داشت و از سر کوچه به طرف خانه می آمد. وقتی بهم نزدیک شد گفت: «نگران نباشید، جای من بسیار امن و راحت است و همه چیز برایم فراهم است».

او همیشه به ما احترام می گذاشت و ما را نصیحت می کرد که به دیگران، مخصوصا پدر و مادرمان احترام بگذاریم. او با اخلاق خوب و مهربانی و نیکی با ما صحبت می کرد.

راوی: «خواهر شهید عبدالخالق نامدارفرد»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 5 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمود معماری

محمود از 10 سالگی نماز خواندن را به کمک من و مادرش فرا گرفت و از 14 سالگی روزه می گرفت. زمان افطار که می شد هر چیزی سر سفره داشتیم با هم می خوردیم و او هیچ وقت از ساده بودن غذا شکایت نمی کرد. اگر هم یک روز غذا زیاد بود به مادرش می گفت: «من چند خانواده فقیر سراغ دارم، مقداری از غذا را بده تا به آنها بدهم».

او در تظاهرات و راهپیماییهایی که علیه حکومت شاه ملعون صورت می گرفت، شرکت می کرد و از من می خواست که در مغازه پنبه و الکل بگذارم تا اگر زمانی کسی در آن حوالی زخمی شد، بتوانیم او را مداوا کنیم.

وقتی محمود سربازیش را تمام کرد و برگشت، یک روز همه دوستانش به نزد او آمدند. وقتی آنها به شوخی به پسرم گفتند: «تو که سربازی را تمام کردی پس حالا باید ازدواج کنی تا ما شیرینی تو را بخوریم»، او از حرف آنها ناراحت شد و به دوستانش گفت: «اگر قصد شما شوخی کردن هم باشد، باز نباید در این موقعیت این حرف را بزنید. مگر نمی بینید که به کشور عزیز ما ایران حمله کرده اند؟ پس ما باید بجنگیم. وقتی که دینم در خطر است، وقتی که ناموس و مملکتم در خطر است، آیا صحیح است که من و امثال من به ازدواج فکر کنیم؟ ما نباید این جا بمانیم. وظیفه ماست که در جبهه های نبرد حاضر شویم و از دین و مملکتمان دفاع کنیم. دوران سربازیم که تمام شد نمی خواستم برگردم ولی آنها به من گفتند که باید بروی و از پدر و مادرت رضایت بگیری».

شبی که محمود می خواست به جبهه اعزام شود، رضایت من و مادرش را جلب کرد و روز بعد با شور و شوق به سوی جبهه های حق علیه باطل شتافت. وقتی می خواست به ما بگوید که قصد رفتن به جبهه را دارد، خجالت می کشید رو در رو با من حرف بزند. به همین دلیل برایم نامه نوشت. من هم در جواب او گفتم: «افتخار می کنم که چنین پسری داشته باشم که در راه دفاع از دین و میهن خود بجنگد».

این طوری که به ما گفتند نحوه به شهادت رسیدنش از این قرار بوده که گردانی از مشهد آمده بودند و یک آر.پی.جی زن می خواستند که بتواند سینه خیز برود و شلیک کند و محمود داوطلبانه می پذیرد و در همان عملیات (فتح المبین) توسط بعثی های جنایتکار با نارنجک به شهادت می رسد.

هنوز 3 الی 4 روز به چهلمین روز شهادتش مانده بود، من یک شب خواب دیدم که در جایی هستم و هر طرف را نگاه می کنم تعدادی پسر جوان را می بینم که مشغول کاشتن نهال انار و نهال حنا هستند. وقتی از آنها پرسیدم که چرا این دو نوع نهال را با هم می کارید؟ بهم جواب دادند که به ما گفته اند باید نهالها  را به همین ترتیب بکاریم. در حال صحبت کردن با آنها بودم که یک دفعه دیدم عمویم که سالها پیش مرده است، دارد از دور می آید و من فهمیدم که آن جوانها هم مرده اند. وقتی عمویم به من رسید از او پرسیدم: «عمو در این دنیا چه کار خوبی باید انجام بدهم تا توشه ای برای آخرتم باشد؟». گفت: «اگر پروردگار متعال نمازهایت را قبول کند تو در این جهان نجات می یابی».

این را گفت و می خواست برود که دو نفر که پشتشان به من بود را صدا زد. یکی از آنها محمود بود. عمویم بهم گفت: «حالا فهمیدی در آن دنیا هم که هستی می توانی ما را ببینی، پس همین جا بمان». من مکثی کردم و یک دفعه محمود با صدای بلند گفت: «نه، او را ببرید آلان وقتش نیست». گفتم: «خودم می روم». ولی او گفت: «نه، خودت نمی توانی بروی». سرم را که برگرداندم کمی جلوتر تونلی را دیدم که کنار آن مقداری تخمهای ریز ماهی از تعدادی لوله بیرون می آید و هر تخمی که به زمین می رسید به یک انسان تبدیل می شد. آن موقع بود که فهمیدم آنها راست می گفتند، من به تنهایی نمی توانستم از آنجا بروم. بیش از حد حیرت زده و متعجب شده بودم که از خواب بیدار شدم.

شب هفتم شهادتش به خوابم آمد و گفت: «به مختار متولی (یکی از دوستانش) کمک کن، می خواهد ازدواج کند». چند روز بعد نزد مختار رفتم. ایشان قبلاً عقد کرده بودند و می خواستند جشن عروسی بگیرند. به او گفتم: «نمی توانم عین واقعیت را به تو بگویم ولی باید در چند روز آینده جشن عروسیت را بگیری». مختار بهم گفت: «من چه طور می توانم جشن بگیرم وقتی دوستم به شهادت رسیده است». آن روز من او را راضی کردم و پولی به او قرض دادم تا جشن عروسی اش را بگیرد.

‏راوی: «پدر شهید محمود معماری»





نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، شهدا و خانواده، شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7