خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
جمعه 24 مرداد 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد غلامی زاده

با شروع جنگ محمد که عضو بسیج بود، داوطلبانه راهی جبهه های شد. اولین بار که به جبهه اعزام شد، سه ماه در جبهه بود و پس از آن چند روزی به مرخصی آمد. در سفر دوم که عازم جبهه شده بود، پس از یک ماه زخمی شد و به بوشهر برگشت. در همین اعزام دوم بود که وی تعریف می کرد:«روزی با سایر همسنگرانم در سنگر نشسته بودیم که ناگهان خمپاره ای نزدیک سنگر ما اصابت کرد و ترکش ریزی به اندازه سر سوزن به پشت گردن یکی از بچه ها اصابت کرد. من به طرف او رفتم و وقتی ترکش را دیدم، آن را با احتیاط از پشت گردنش بیرون کشیدم و به شوخی گفتم: این که چیزی نیست، فکر کردم همای سعادت بر شانه هایت نشسته است، که ناگهان دوست ما به زمین افتاد و دیگر بلند نشد. او به شهادت رسیده بود».

محمد عاشق حق بود و زمین و زمینی های ناسپاس را شایستۀ لطف بی کران حق نمی دانست. او شهادت را سعادتی می دانست که انتهای آن به خدا متصل می شود و بیشتر رضای حق را در نظر داشت تا دست یافتن به بهشت و زیبایی های آن. وی اطاعت حق را نه به بهای دریافت تحفه و پاداش بلکه به بهای ناز و کرشمه و یک نگاه معشوق، طالب بود. برای او چیزی لذت بخش تر از آن نبود که معشوق، روزی نام او را بر زبان ملائک جاری سازد و برای همنشینی با خود فراخواند. سرانجام نیز آن کریم بی همتا و آن صاحب خانۀ عشق به رویش در گشود و بالی از جنس نور به او بخشید تا آرام و راحت به سویش پر کشد و زمینیان را در حسرت یک دیدار و یک کلامش در انتظار بگذارد.

آخرین بار که می خواست به جبهه برود، برای خداحافظی پیشم آمد. زمستان سال 63 و هوا بسیار سرد بود. بهش گفتم: «تو تا به حال چند بار به جبهه رفتی. حالا که هوا سرد است پیش بچه هایت بمان. تو که در پشت جبهه هم مشغول فعالیت هستی و نان و مواد غذایی جمع آوری می کنی و به جبهه می فرستی. پس می توانی اینجا بمانی و به فعالیت هایت نیز ادامه دهی». او به من گفت: «مگر آنهایی که در جبهه مشغول نبرد و ستیز با جهانخواران و مزدوران هستند، سردشان نیست؟ مگر آنها زن و فرزند ندارند؟ مگر بسیاری از آنها جوانانی نیستند که از پای حجلۀ عروسی به سوی جبهه شتافته اند؟ یعنی خون من از آنها رنگین تر است؟».

آن روز بعد از خداحافظی با من و بوسیدن فرزند ۸ روزه ام، محمود (که بعدها به خاطر بیماری، در ۲۰ روزگی از دنیا رفت) به سوی دیار عاشقان شتافت و این آخرین دیدار ما بود. وقتی فرزندم از دنیا رفت، محمد در جبهه خوابی دیده بود و به پدرم تلفن زده بود. هر چه پدرم به او می گفت که کسی نمرده، ولی او اصرار داشت و می گفت: «چرا، یکی از افراد فامیل از دنیا رفته است، به من بگویید او کیست؟» و پدرم به ناچار جریان را به محمد گفت و او خیلی ناراحت شد ولی مرا به صبر دعوت کرد.

راوی: «خواهر شهید محمد غلامی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : خواب شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 10 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد علی شاکر درگاه

زمانی که محمدعلی شهید شد من در بسیج خدمت می کردم، هر چهار شب یک نفر مسئول شب بود، شبی که من این مسئولیت را داشتم شهید عباس صفوی آمد و بهم گفت: «محمد علی شهید شده». من نمی دانستم چگونه این موضوع را به خانواده او بگویم.

فردای آن روز که می خواستم این خبر را به برادرم بدهم فهمیدم که آقای ماهینی قبل از من این خبر را به آنها داده است و باری را از دوش من برداشته، زیرا برای من خیلی سخت بود که این خبر را به آنها بدهم.

محمدعلی به مادر بزرگش علاقه شدیدی داشت. آن زمان برادرم به صورت داوطلبانه در سپاه حضور داشت و کار او و دوستانشان دستگیری منافقین بود، البته تعدادشان خیلی کم بود. آنها به صورت تلفنی برادرم را تهدید می کردند، هر شب تماس می گرفتند و به برادرم می گفتند: «اگر به کارتان ادامه دهید، پسرتان را می کشیم». یا می گفتند: «خانه تان را خراب می کنیم». من هم بیشتر شبها تا ساعت ۲ یا ۳ شب پیش برادرم می ماندم.

یک روز صبح که مادرم از خواب بیدار شد، بهم و گفت: «خواب محمدعلی را دیدم، خواب دیدم که محمدعلی لباس بسیجی تنش، اسلحه در دستش و کلاه هم به سرش بود و از این طرف حیاط به آن طرف قدم می زد، صدایش کردم و گفتم محمدعلی چرا اینقدر قدم می زنی؟». گفت: «من می خواهم از خانه پدرم محافظت کنم، آنها کارشان به جایی رسیده که پدر مرا تهدید می کنند».

خودم هم یکبار خواب دیدم در اهواز هستم و برای عملیات آماده می شوم، محمدعلی هم همراه من بود. در همان لحظه ایشان رو کرد به من و گفت: «عموجان، به خانه تلفن کردی؟». گفتم: «نه». گفت: «بالاخره ما راهمان مشخص است و باید به خانه خبر بدهیم». ناگهان از خواب بیدار شدم، البته این خواب قبل از شهادت محمدعلی اتفاق افتاد.

فردا شب محمدعلی به خانه ما تلفن کرد و گفت:«عموجان، به خانواده بگو که ما فردا می خواهیم به کربلا برویم». این آخرین تماسی بود که ایشان از جبهه با ما گرفت، همان شب پدرش هم خانه ما بود و من جریان را به آنها گفتم.

راوی: «بستگان شهید محمدعلی شاکر درگاه»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : خواب شهیدان، محبت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 21 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عادل حاوی زاده

زمانی که در خرمشهر بودیم (قبل از شروع جنگ تحمیلی) در تابستان من و عادل به کلاس قرآن در مسجد جامع عطار می رفتیم. استاد ما طلبه ای تمیز و خوش تیپ بود که یک چوب بلند از درخت خرما داشت که حدود سه متر بود. او وقتی درس قرآن می داد، هر کس فضولی می کرد از همان اول کلاس همه را با چوب می زد. با اینکه عادل دو سال از من کوچکتر بود ولی از استاد و چوبش نمی ترسید و باز هم به کلاس قرآن می آمد.

هنوز کوچک بودیم و به سن تکلیف نرسیده بودیم که عادل نمازش را در مسجد می خواند. او زودتر از من نماز خواندن را شروع کرد و پس از مدتی من هم خجالت کشیدم و شروع کردم به نماز خواندن. او علاقه عجیبی داشت که در نماز جماعت شرکت کند. وی حتی برای خواندن نماز ظهر و مغرب نیز در جماعت شرکت می کرد و شبها هم که در پایگاه بود نمازش را به جماعت می خواند.

من در یکی از عملیاتها مجروح شده بودم و از منطقه عملیاتی به یکی از بیمارستانهای شیراز فرستاده شدم. اولین شبی که در آنجا بستری شده بودم خواب دیدم که تعداد زیادی آدمهای ترسناک به طبقه سوم بیمارستان می آیند و من آنها را می بینم و همه دارند می آیند که مرا بگیرند، من چون مجروح بودم نمی توانستم فرار کنم. همه آنها سیاه و گردن کلفت بودند و بهم اشاره می کردند و می گفتند: «تو ما را کشتی». آنها که حدود ۱۰ تا ۱۲ نفر بودند می خواستند مرا بزنند و من خیلی وحشت کرده بودم.

یک دفعه عادل وارد اتاقم شد و مرا صدا زد و همه آنها برگشتند و وقتی برادرم را دیدند از همان پنجره ای که آمده بودند فرار کردند. عادل به طرفم آمد و برای یک لحظه دستی به بدنم کشید و از همان پنجره به دنبال آنها رفت. وقتی از خواب بیدار شدم غرق عرق بودم و چند بار پرستارها را صدا زدم.

یک شب در جبهه حدود ساعت ۱۰ شب ما را بلند کردند و قرار شد که پا برهنه راه برویم. حدود 5 ساعت پا برهنه در خار و خاشاک راه رفتیم و عادل هم با ما بود. این جریان برایمان تا اندازه ای عادی بود ولی برای عادل اولین بار بود و خیلی سخت بود. با اینکه فرمانده ما اجازه با هم بودن دو برادر از یک خانواده را در یک قسمت نمی داد تا با آسودگی خیال به وظایفمان برسیم ولی من مدام در فکر ایشان بودم.

صبح که شد بعد از نماز رفتم سراغش که ببینم وضعیت او چگونه است و به عنوان برادر بزرگتر نسبت به او احساس مسؤولیت می کردم. وقتی به او سلام کردم با خنده گفت: «عجب پیاده روی جالبی بود». اتفاقاً ما همان روز مرخصی گرفتیم و به خانه دایی مان در اهواز رفتیم، به محض اینکه به آنجا رسیدیم، عادل زن دایی ام را صدا زد و گفت: «یک سوزن به من نمی دهی که این خار را از پایم در بیاورم؟». برای او این پیشامدها خیلی راحت بود و عین خیالش نبود ولی من در مقابلش کم می آوردم.

راوی: «برادر شهید عادل حاوی زاده»

خوشه چینان بهشت




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 5 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض پسر خیلی بخشنده و مهربانی بود. بیشتر مواقع به حضرت رقیه (سلام الله علیها) متوسل می شد و همیشه هم آن حضرت به او جواب می داد و پشتیبانش بود.

یک سال بعد از شهادتش بود که یک شب به خوابم آمد و بهم گفت: «امشب شب عروسی من است». به او گفتم: «اما من که لباس سیاه به تن دارم و چون عزادارم نمی توانم لباس دیگری بپوشم. اگر دستم را حنا بزنم و با لباس سیاه بین مردم بروم، مردم نمی گویند که این چه کاری است که من می کنم؟ اما چون نمی خواهم ناراحتت کنم، با دست خودت حنا را روی سرم بگذار»، و بعد از آن از خواب بیدار شدم.

او یک بار دیگر نیز به خوابم آمد و بهم گفت: «برایم گل بیاور». من گفتم: «چه گلی؟»، و او گفت: «گل نرگس و گل محمدی». درست روز بعد بود که من یک گلدان گل محمدی خریدم و بر سر مزارش بردم تا همیشه بوی خوش از مزارش به مشام برسد و او هم خشنود باشد.

راوی: «خواهر شهید عوض ایروانچی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 1 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض تحصیلات ابتدایی خود را در بوشهر شروع کرد، ولی متأسفانه به علت بیماری تا پنجم ابتدایی بیشتر نتوانست به مدرسه برود و ادامه تحصیل بدهد و به دلیل وضعیت بد اقتصادی خانواده از همان دوران کودکی به کار کردن مشغول شد.

اخلاق و رفتارش بسیار خوب بود و در کارهای خانه بهم کمک می کرد. پسرم برقکار ساختمان بود و در این زمینه اگر برای کسی مشکلی پیش می آمد، کمکش می کرد. حتی در ساختن مسجد خاتم الانبیاء بوشهر حضور داشت و کارهای برقی مسجد را خودش انجام می داد.

همیشه سعی می کرد فرایض دینی را به نحو احسن انجام بدهد و نمازهای یومیه را سر وقت می خواند و روزه هایش را تمام و کمال می گرفت. یکی از اخلاق خوبش این بود که تا زمانی که من بهش اجازه کاری را نمی دادم، دست به آن کار نمی زد و اگر می خواست آن کار را انجام دهد اول رضایت مرا جلب می کرد بعد آن را انجام می داد.

زمانی که جنگ شروع شد عوض به عنوان نیروی بسیجی به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شد. یادم می آید در آخرین مرحله ای که به جبهه رفت، بهم گفت: «مادر، من می خواهم بروم راه کربلا را باز کنم، برایم دعا کن»، و من خودم وسایلش را آماده کردم و او را به جبهه فرستادم.

عوض در آغوش برادرش ابراهیم به شهادت رسید. قبل از این که خبر شهادت پسرم را بهم بدهند، ابراهیم که از جبهه آمده بود و خیلی ناراحت بود، به حمام رفت و وقتی از حمام بیرون آمد چشمانش سرخ شده بود. وقتی که علت سرخ شدن چشمانش را از او پرسیدم، بهم گفت: «صابون در چشمم رفته» و از شهادت برادرش چیزی بهم نگفت.

ماه رمضان بود که از بنیاد شهید به منزل ما آمدند و از من نشانی منزل دخترم را خواستند. من به آنها گفتم که دخترم خانه اش اینجا نیست و آنها را به داخل منزلمان دعوت کردم. وقتی در منزل نشسته بودند و می خواستند آرام آرام خبر شهادت پسرم را بهم بدهند که پسر برادرم از راه رسید و بهم گفت که عوض شهید شده است.

شب قبل از این که خبر شهادت پسرم را بهم بدهند، خواب دیدم که او پیشم آمده و می گوید: «مادر، من می خواهم به خانه بیایم و روزه ام را بگیرم»، و من از اینکه او به خانه بر می گشت، خوشحال شدم و گفتم: «خوش آمدی پسرم» و از خواب بیدار شدم.

راوی: «مادر شهید عوض ایروانچی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 28 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسدالله اسدی

زمانی که همسرم می خواست به جبهه برود، از طرف محل کارش به ایشان مرخصی نمی دادند، اما او گفته بود که حتی اگر اخراجم کنید من باید به جبهه بروم. هر چه بهش گفتم: «بچه ها کوچک هستند و من هم تنها هستم، ما را تنها نگذار، نیاز نیست که همه به جبهه بروند»، اما او در جواب گفت: «این دلیل نمی شود که من به خاطر اینکه بچه دارم و زنم تنهاست به جبهه نروم. دیگری هم پیر است و نمی تواند به جبهه برود. یکی هم جوان است و مادرش آرزو دارد دامادیش را ببیند، پس او هم نباید به جبهه برود. اگر این طور باشد همه باید در خانه هایشان بنشینند و قید جبهه رفتن را بزنند».

آن روز بعد به بسیج رفت و به عنوان نیروی داوطلب اسم نوشت، اما چون من راضی به رفتن اسدالله نبودم، به بسیج رفتم و به آنها گفتم: «ایشان بچه کوچک دارد و من هم تنها هستم و راضی به رفتن او نیستم». برادری که در بسیج بود بهم گفت: «رفتن به جبهه اجباری نیست، ما حتی سرباز داریم که هنوز نیامده بدون اینکه مجبور باشد دوباره می خواهد به جبهه برگردد و از نظر نیرو هم مشکلی نداریم، من خودم با شوهر شما صحبت می کنم».

آن روز وقتی به خانه برگشتم، متوجه شدم که یکی از بچه هایم تب کرده و حالش خیلی بد است. ناخودآگاه حس کردم خدا دارد مرا مجازات می کند، به همین دلیل با خودم گفتم: «یا امام حسین (ع) اگر حال بچه ام خوب شود، خودم می روم و اسم شوهرم را برای رفتن به جبهه می نویسم»، و همین طور هم شد، هنوز صبح نشده حال بچه ام خوب شد، به گونه ای که فکر کردم اصلاً بیمار نبوده است. برای همین صبح روز بعد به بسیج رفتم و به آنها گفتم: «من حرفم را پس می گیرم و رضایت کامل دارم که شوهرم به جبهه برود».

ایشان قبل از رفتن کولر و منبع آب را که نیاز به تعمیر داشتند، تعمیر نمود و برای خانه هم خرید کرد تا من و بچه ها در غیاب او راحت باشیم. یک روز قبل از اعزام اسدالله به جبهه خواب دیدم که وی در یک باغ است و دارد برای ما کپسول گاز می آورد. در همین حین کسی صدایش زد و بهش گفت: «بیا نامه ات را بگیر»، او کپسول گاز را همان جا گذاشت و نامه را گرفت و بهم گفت: «اگر می توانی کپسول گاز را خودت به خانه ببر چون من باید بروم، آخر منتظرم هستند».

صبح روز بعد که می خواست به جبهه برود با همه خداحافظی کرد ولی هیچ کس حتی بچه هایش را هم نبوسید. یادم می آید پسر بزرگم پای پدرش را گرفته بود و گریه می کرد ولی او باز هم پسرش را در آغوش گرفت و بچه را از خود جدا کرد و به من داد و خداحافظی کرد و رفت.

شب شهادت همسرم خواب دیدم که او به خانه آمده است و در حالی که خیلی خسته هست، روی تخت داخل حیاط خوابیده است و یک شاخه گل محمدی هم در دستش بود. سؤال کردم: «کجا بودی که این قدر خسته ای؟ و این چیه که در دستت است؟»، جواب داد: «این گل محمدی است. ما آنجا هر وقت که می خواهیم به حمام برویم، با گل محمدی حمام می کنیم». سپس بهم گفت: «باید بروم، دوستانم منتظرم هستند». گفتم: «کجا؟ شما که تازه آمده اید. اگر بچه ها سراغت را گرفتند به آنها چه بگویم؟»، و او فقط بهم گفت: «تو و بچه ها را به خدا می سپارم»، و آن وقت در حیاط ما رو به باغ بزرگی باز شد و اسدالله وارد آن باغ شد و از پیش ما رفت.

وقتی خبر شهادتش را برایمان آوردند من و پدر و مادرش از شنیدن این خبر نه تنها ناراحت نشدیم بلکه بسیار خوشحال هم شدیم و من از داشتن چنین همسری و آنها از داشتن چنین فرزندی به خودمان می بالیدیم. پیکر مطهرش را از بسیج مرکزی تا بهشت صادق با حضور با شکوه دوستان و مردم شهیدپرور تشییع کردیم و او را در کنار دیگر همرزمانش به خاک سپردیم.

یک روز بعد از سالگرد شهادتش خواب دیدم که تشییع جنازه است. پرسیدم: «تشییع جنازه چه کسی است؟ باز هم شهید آورده اند؟»، و یکی جواب داد: «تشییع جنازه شهید اسدالله اسدی است». گفتم: «ما تازه اولین سالگردش را گرفتیم»، و او به طرف تابوتی که کنار دیوار بیمارستان روی زمین گذاشته بودند، رفت و پارچه سفیدی که روی جنازه بود را کنار زد. یکدفعه نوری بیرون آمد و شهید آرام آرام چشمانش را باز کرد. مردمی که در آنجا بودند، صلوات فرستادند. من هم بلافاصله بچه هایم را صدا زدم و گفتم: «بیاید، پدرتان آمده است»، و شهید به آرامی کفنش را باز کرد و دستش را از آن بیرون آورد و نشست. به او گفتم: «تو که دیروز سالگردت بود و ما رفتیم سر قبرت»، گفت: «درست است که آنجا قبرم است، اما من نمرده ام و زنده هستم».

راوی: «همسر شهید اسدالله اسدی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، محبت شهیدان، اولین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، امام حسین (ع) و شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 14 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید عبدالمحمد گرگین

قبل از اینکه پیکر عبدالمحمد به دست ما برسد و از شهادت او اطلاع حاصل کنیم، برادرم خواب دید که او وارد خانه ما شد. همه را نگاهی کرد و از مادرم پرسید: «پدرم کجاست؟». در عالم خواب مادرم برای اینکه عبدالمحمد ناراحت نشود، به او نمی گوید که پدرم فوت شده است. سپس عبدالمحمد می رود، از او می پرسند: «کجا می روی؟». می گوید: «شنیده ام خلیل خواجه ییان شهید شده است، به محمد باقر (امامزاده محمد باقر) می روم تا بالای سر خلیل فاتحه ای بخوانم». ما نیز بر اساس این خواب شهید را در همان مکانی که در عالم خواب می رفتند، به خاک سپردیم.  

مادرم از فراق عبدالمحمد خیلی ناراحتی و فغان می کرد و حالش خیلی وخیم بود. شهادت پسرش را باور نمی کرد. مدام در غم و اندوه بود. بعد از مراسم شب هفت عبدالمحمد به خواب مادرم می آید در حالی که سینی پر از میوه و خوراکی در دست داشته آن را جلو مادرم می گذارد و می گوید: «احوالت چطور است؟... ناراحت نباش».

راوی: «برادر شهید عبدالمحمد گرگین»




نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات