خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
جمعه 25 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

شبی که پسر کوچکم که اسمش را مجید گذاشته ایم به دنیا آمد، مجید به خواب خاله اش می آید. خاله اش برای ما تعریف کرد که خواب دیده است که همه در خانه بودیم که مجید وارد شد و به خاله اش گفت: «زود باش عجله دارم می خواهم بروم». خاله اش سئوال می کند: «با این عجله کجا می روی؟». مجید بهش می گوید: «امشب خدا به برادرم پسری داده و من می خواهم به هم خدمتی هایم شیرینی بدهم، چون قرار است که اسمش را مجید بگذارند». به همین دلیل ما اسم پسرمان را مجید گذاشتیم.

مجید وقتی به مرخصی آمد، کفشهای ساق بلندی به پا داشت. بهش گفتم: «تو که از این کفشها نداشتی؟». او گفت: «تا دلت بخواهد از این کفشها در بیابانها ریخته است. کفشهایم پاره شده بود، این قدر امتحان کردم تا این یکی اندازه پایم شد».

مجید از اوضاع و احوال خرمشهر تعریف می کرد و می گفت: «ما بعضی از صحنه ها را می دیدیم ولی کاری نمی توانستیم بکنیم. حتی بعضی افراد را می دیدم که از بی حالی روی زمین افتاده اند، آنها را بلند می کردیم صد متر تا دویست متر می بردیم، ولی وقتی می دیدیم خودمان هم تاب و توان حمل آنها را نداریم، به ناچار آنها را رها می کردیم».

زمانی که مجید به جبهه می رفت و پس از گذشت مدت ها به مرخصی می آمد، به ما می گفت: «وقتی می خواهم به مرخصی بیایم خجالت می کشم. آخر زمانی که می بینم بچه های 10 الی 11 ساله در جبهه می جنگند، پیرمرد 65 سال در جبهه با کفار مبارزه می کند، خجالت می کشم بگویم بسیجی یا سرباز هستم. برای اینکه من بیست ساله هستم و وظیفه دارم که به جبهه بروم ولی بچه 10 ساله یا پیرمرد 65 ساله را که می بینم، نمی توانم خودم را هم ردیف آنها قرار بدهم».

یک بار خوابش را دیدم، زمانی بود که می بایست یک تصمیم مهمی می گرفتم. به خاطر فشار حاصل از وظیفه ای که پس از فوت پدرم در مقابل خانواده داشتم، می خواستم تصمیمم درست باشد. چند روزی بود که می رفتم گلزار شهدا و بالای قبر مجید می نشستم و با او حرف می زدم و می گفتم: «تو هم یک چیزی بگو، این کاری را که دارم انجام می دهم درست است یا نه، اگر تو بودی الان چه کار می کردی؟ بیا با هم مشورت کنیم. تو را به خدا یک طوری تصمیم خودت را بهم بگو»، و منتظر بودم که به خوابم بیاید ولی به خوابم نمی آمد. تا اینکه یک شب به خواب مادرم آمده بود و گفته بود: «به جلیل بگو آن موقع که بودم، تصمیم گیریها به عهده خودت بود. من نیز هر وقت هر چیزی بود به تو می گفتم، درست می گویی اما تو همیشه سر من شیره می مالیدی. حالا چه اتفاقی افتاده که به من احتیاج پیدا کردی؟ باشد اشکالی ندارد این بار نیز من به تو کمک می کنم. کارت را انجام بده زیرا ‏کارت درست است».

‏یک بار دیگر خواب مجید را دیدم که خیلی خنده رو و خوشحال بود و از اینکه  شهید شده بود، خیلی راضی بود و می گفت: «درست است که دلم می خواهد با شما زندگی کنم ولی اینجا جایم خیلی خوب است و خیلی راحت هستم».

 راوی: «برادر شهید مجید فیلی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 21 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

یک روز مجید از سرکار به خانه برگشت و به خاله اش گفت: «لطفاً یک آلبوم عکس برایم بخر». او هم یک آلبوم برایش خریده بود. مجید وقتی آلبوم را از خاله اش گرفته بود، به او گفته بود: «می خواهم عکسهایم را در این آلبوم بزنم تا وقتی که به جبهه رفتم و شهید شدم، عکسهایم را داشته باشید». پس از اینکه عکسهایش را در آلبوم قرار داده بود، با دستخط خودش بر روی آلبوم نوشته بود: «آن گاه که نیستم با نگاهی به عکسهای گویای بی روح، خاطرات با هم بودنمان را به یاد آر».

‏موقعی که مجید شهید شده بود من خیلی بی قراری می کردم و عروس و خواهرم مواظب من بودند که مبادا بروم گوشه حیاط و گریه و زاری کنم.

‏یک روز پسرم علی مریض بود. وقتی او را به دکتر بردیم، دکتر گفت که باید عمل شود. آن شب تب شدیدی داشت. همه خواب بودند ولی من بالای سرش بیدار نشسته بودم و گریه می کردم. حدود ساعت 1‏ الی 2 ‏شب بود که به خواب رفتم و در خواب دیدم که در باز شد و مجید با یک پیراهن کرمی و شلوار سبز که همیشه آنها را می پوشید، وارد شد. من بلند شدم و او را در آغوش گرفتم، گویا بیدار بودم. او گفت: «مادر چرا این قدر گریه می کنی؟».

‏اصلاً فراموش کردم به او بگویم که علی مریض است و گفتم: «آخر تو شهید شده ای و ما تو را خاک کرده ایم». گفت: «می دانم، ولی نگفتی برای چه گریه می کنی؟».  گفتم: «علی مریض است، باید عمل شود». گفت: «صبح که شد ان شاءالله خوبِ خوب خواهد شد».

بهم گفت: «بیا برویم بیرون و هوایی تازه کنیم». من دست گذاشتم روی شانه اش و با هم رفتیم توی حیاط ، همین طور که داشتیم راه می رفتیم گفت: «مادرجان، این ‏قدر گریه نکن. نگو مجید ناکامم، مجید عروسی نکرده ام، من ناراحت می شوم» ‏و حیاط خیلی بزرگی که دورش یک دیوار گلی بود را بهم نشان داد و گفت: «نگاه کن، هروقت که بخواهیم می توانیم اینجا ازدواج کنیم، در حیاط آن طرفی همه دختر و در حیاط این طرفی همه پسرند، تو را به خدا دیگرگریه نکن». و ‏بعد از آن مرا به خانه برگرداند و گفت: «ان شاءالله علی همین فردا خوب می شود. دیگر کاری نداری، می خواهم بروم». به او گفتم: «می خواهم تو را ببوسم مثل گذشته»، یکباره از خواب بیدار شدم.

زمانی که مجید را به غسالخانه بوشهر آوردند، دیدم که لبخند زده و چشمهایش انگار باز بود و ما را می دید. باورم نمی شد که شهید شده است. همه می گفتند که مجید دارد می خندد. حتی هنگامی که سرش را روی دامنم گذاشته بودم، احساس کردم که دارد با من حرف می زند.

راوی: «مادر شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 4 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل غریبی
پدرم از همان بچگی دائمأ مشغول کارکردن بود. از آن جایی که در آن زمان در روستای آنها مدرسه ای نبود، پدرم نتوانست درس بخواند. ولی خواندن قرآن را نزد ملایی که در روستا بود، یاد گرفت. او هر وقت بیکار می شد، قرآن می خواند.

همیشه مقداری از درآمدش را صرف مراسم روضه سیدالشهداء می کرد. او آن قدر به برپایی هر ساله این مراسم اهمیت می داد که سرمشقی برای ما شد و امروز ما هم دنباله رو او هستیم. من و برادرم هر سال روضه امام حسین (علیه السلام) را برگزار می کنیم و این بدعت حسنه ای است که از پدرم برای ما به یادگار مانده است. یادم می آید چون پدرم کارگر بود و درآمد زیادی نداشت هر چند سال یکبار که پول روضه جمع می شد، روضه را بر پا می کرد و روز عاشورا در مسجد یا حسینیه محل غذای نذری می داد.

یک شب پدرم قبل از اینکه به عملیات کربلای چهار اعزام شود، به مسجد امام سجاد (علیه السلام) واقع در محله شکری رفت و برای امام جماعت مسجد خوابش را که در مورد دعوت حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود، تعریف کرد. بعدها چند نفر که آنجا بودند، به ما گفتند که ما همان موقع تعبیرش را می دانستیم و تعبیرش این است که پدرت مفقودالاثر شد.

اگر توسل مادرم به حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) نبود، بعید می دانم که تا به حال خبری از پدرم به دست می آوردیم.

آخرین باری که پدرم به جبهه رفت به خاطر دارم که اعزام آنها از روبروی جایگاه نماز جمعه بوشهر بود. همان روز برادرم از او یک عکس یادگاری گرفت. جمعیت زیادی برای بدرقه آنها آمده بودند.

شهادت پدرم در سال اول دبیرستان لطمه سنگینی به من وارد کرد و همان سال مردود شدم. با اینکه مادرم همه مسایل و مشکلات را سعی می کرد پوشش دهد، ولی باز هم ما در فقدان پدر ضربه خوردیم. ولی با تلاش مادرم توانستم مدرک مهندسی شیمی از دانشکده فنی دانشگاه تهران اخذ نمایم.

راوی: «فرزند شهید اسماعیل غریبی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، آخرین اعزام شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 2 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل غریبی

قبل از اینکه جسد اسماعیل را بیاورند هر وقت خوابش را می دیدم در خواب بهم می گفت: «آتش گرفتم، می خواهم به حمام بروم». چند مرتبه می خواستم تعبیر خوابم را بپرسم ولی موقعیتی پیش نیامد. ‏بعد از اینکه پیکرش را آوردند یک شب خواب دیدم که با کوله پشتی جبهه که بر پشتش بود، به خانه آمد و گفت: «می خواهم به مکه بروم، از طرف من با بچه ها خداحافظی کن». از او پرسیدم: «چگونه می خواهی به مکه بروی؟». او گفت: «با ماشین بنیاد شهید».

شوهر خواهر اسماعیل را در زمان  شاه اعدام کرده بودند و همسرم خرج آنها را هم می داد. او سعی می کرد به فرزندان خواهرش تا آنجایی که می تواند محبت کند تا آنها کمتر جای خالی پدرشان را احساس کنند.  

‏اسماعیل به خمس و زکات دادن بسیار اهمیت می داد و ما پس از گذشت سال ها هنوز دفتر مربوط به حساب خمس و زکات های او را داریم. آن قدر در ‏این مورد بهم سفارش می کرد که تا چند سال بعد از شهادتش خمس می دادم. ولی وقتی سؤال کردم گفتند که خمس دادن به گردن تو نیست. هر ‏وقت بچه هایت به سن تکلیف رسیدند خودشان باید خمس بدهند.

‏خاطره ای دیگر که از او به یاد دارم مربوط به زمان انتخابات جمهوری اسلامی است. آن روز سه تا برگه سه رنگ به مردم می دادند که یکی از آنها مربوط به انتخاب جمهوری اسلامی بود. اسماعیل در مسجد ایستاده بود و مردم را راهنمایی می کرد که به جمهوری اسلامی رای بدهند. در مسجد یک نفر به او اعتراض کرده بود که تو نباید کسی را راهنمایی کنی، ما جزء حزب کارگر هستیم. همسرم به او گفته بود: «تو اگر جزء حزب کارگر هستی پس چرا سه تا خانه داری؟ اگر راست می گویی دو تا از خانه هایت را به مردم بده تا به شما رای بدهند».  

‏وقتی برای زیارت کربلا ثبت نام کردم، بنیاد شهید دویست هزار تومان از ما گرفت. بعد از چند روز گفتند که باید چهل هزار تومان دیگر هم پرداخت کنیم. خیلی ناراحت شدم چون دیگر پولی نداشتم. همین طور در خانه نشسته بودم و با عکس همسرم حرف می زدم که به خواب رفتم. در خواب دیدم که به همسرم می گویم: «قرار است به کربلا بروم ولی بنیاد شهید گفته چهل هزار تومان دیگر باید بدهید ولی پولی ندارم، چه کار کنم؟». او بهم گفت: «غصه نخور همه چیز درست می شود». روز بعد پسر بزرگم آمد و شصت هزار تومان برایم آورد، بدون اینکه حرفی به او زده باشم و چقدر خوشحال شدم.

راوی: «همسر شهید اسماعیل غریبی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 31 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل غریبی

اسماعیل نقل می کرد: «در جبهه یکی از همرزمانم اهل طلحه پشت کوه و سید بود. در عملیات فتح المبین آن بزرگوار بهم گفت که به وی الهام شده تا چند ساعت دیگر شهید می شود و از من خواست که وقتی شهید شد بالای سرش بیایم و صورتش را ببوسم. درست ساعت یک همان روز خبر شهادت سید را برایم آوردند. وقتی بالای سرش رفتم آن قدر آشفته بودم که یادم رفته بود او قبل از شهادتش چه چیزی از من خواسته است. فقط نگاهش کردم و می خواستم برگردم که گویا کسی دست و پاپم را گرفته بود و یک دفعه یادم آمد که باید او را ببوسم. او را بوسیدم و با آن بزرگوار وداع کردم».

‏اسماعیل چهار دفعه به جبهه رفت و سرانجام در عملیات کربلای چهار به شهادت رسید. روزی که برای آخرین بار می خواست به جبهه برود با همه خداحافظی کرد و از همه حلالیت طلبید. بعد از یک ماه که از رفتنش می گذشت به ما تلفن کرد و چون همان سال سیل آمده بود احوال ما را پرسید.

او برای کاشت غله سه روز مرخصی گرفت و به روستایمان رفت و سه من غله برایمان کاشت و به جبهه برگشت. در آنجا با همه خداحافظی کرده و گفته بود که من دیگر از جبهه بر نمی گردم، چون خواب دیده ام که حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) مرا به نزد خود دعوت کرده است. آن طوری که برای من تعریف کرد، گویا خواب دیده بود که حضرت فاطمه (سلام الله علیها) سفره ای پهن کرده و امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) کنار سفره نشسته بودند. حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) به او که کمی با آنها فاصله داشته است می گوید بفرمایید و همان موقع اسماعیل از خواب بیدار می شود.

اسماعیل به اتفاق برادرش، هر دو برای شرکت در عملیات کربلای چهار داوطلب شده بودند ولی اسماعیل به برادرش گفت که تو نمی خواهد بروی، من می روم و در همین عملیات بود که در جزیره «ام الرصاص» ‏به شهادت رسید. ‏پس از اتمام عملیات در ابتدا به ما گفتند که ممکن است اسماعیل اسیر ‏شده باشد چون جسدش پیدا نشده است.

وقتی آزاده ها برگشتند از دو نفر که در عملیات همراه اسماعیل بودند به نام آقایان گزمه و حسن شمشیری سئوال کردیم که آیا او را ندیده اید؟ شمشیری گفت که صدایش را شنیده است که ‏می گفته آتش گرفتم ولی به علت اینکه خودش هم زخمی بوده، یکباره بیهوش می شود و دیگر متوجه نمی شود که بر سر اسماعیل چه بلایی ‏آمده است.

‏بالاخره پس از دوازده سال، جسد همسرم را پیدا کردند و به ما تحویل دادند. آن موقع بود که باور کردیم او به دیار باقی پیوسته است. ‏در طول این دوازده سال انتظار، ما از همه آزاده ها که در عملیات کربلای 4 ‏بودند سراغ اسماعیل را گرفتیم ولی هیچکدام خبری از او نداشتند. با اینکه خیلی انتظار کشیدیم ولی ناامید نشدیم.

در طول دورانی که همسرم مفقود شده بود یکبار به زیارت کربلا رفتم و در آنجا امام حسین (علیه السلام) خواستم که وقتی برگشتم نشانه ای از شوهرم پیدا شود. وقتی از کر‏بلا برگشتم، سه یا چهار روز بعد بود که به ما خبر دادند جسد شهید اسماعیل غریبی را آورده اند. وقتی برای شناسایی جسد رفتیم به غیر از مشتی استخوان از او چیزی نمانده بود. ولی وقتی پلاک و لباس گرمکنش را دیدم مطمئن شدم که دیگر او را نمی بینم.

راوی: «همسر شهید اسماعیل غریبی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 25 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد علی ظهرابی

محمد علی بچه بسیار زرنگی بود، بهم کمک می کرد. ‏در کارهای خانه نیز به مادرش یاری می رساند. یادم می آید که ماه رمضان بود، وقتی از سرکار به خانه برگشتم، دیدم محمد علی ضعف کرده و کنار دیوار افتاده است. به مادرش گفتم: «چه بلایی سر این بچه آمده؟». مادرش گفت: «چیزی نیست، روزه گرفته است». به محمد علی گفتم: «تو که قدرت روزه گرفتن را نداری چرا روزه گرفته ای؟»، ولی او فقط خیره مرا نگاه کرد و من از حرف خودم شرمنده شدم.

‏در زمان انقلاب، شبی دیدم مادر بچه ها در راه پله رفت و آمد می کند، به او گفتم: «‏چه خبر است؟»، هراسان گفت: ‏«می گویند زاهدی و چند نفر دیگر در شهر هستند». ‏من بلافاصله تفنگم را برداشتم و به پشت بام رفتم و در آنجا منتظر ماندم. هنوز مدتی نگذشته بود که در منزلمان را زدند. در را که باز کردم، محمد علی پشت در بود. از او پرسیدم: «‏آنها کی بودند؟»، ‏پسرم گفت: «تو از کجا آنها را دیدی؟»، بهش گفتم: «از بالای پشت بام دیدم». ‏آن وقت او بهم گفت: «رفته بودیم که یک ماشین تایپ از فرودگاه برداریم ولی نتوانستیم». به محمد علی گفتم: «کار درستی نکردید، خودم ماشین تایپ را برایتان می آوردم، لزومی نداشت خودتان را به خطر بیاندازید».  

‏صبح روز بعد که به شرکت دوستم رفتم، بهم گفت: «امروز سر حال نیستی؟». در جوابش گفتم: ‏«نه، اما امروز یک چیز خوب از تو می خواهم». دوستم گفت: «چیز خوبت چیه؟». ‏بهش گفتم: «اگر به تو پول بدهم، یک ماشین تایپ برایم می آوری؟»، او پس از کمی تامل گفت: «من خودم یک ماشین تایپ و یک رادیو دارم، آنها را به تو می دهم زیرا خودم می خواهم از کشور خارج شوم و دیگر به آنها نیازی ندارم». ‏خلاصه من هر دو را از دوستم خریدم و آنها را به محمد علی دادم تا از آنها هر طور که می خواهد استفاده کند.

محمد علی قبل از شهادتش، مورد اصابت چند عدد ترکش قرار گرفته بود. آنها تا سه روز در محاصره دشمن بودند و دیگر امیدی به زنده ماندن نداشتند. زیرا غذا و آبی در اختیارشان نبود. به ناچار نانهای خشکیده را پیدا می کردند و می خوردند. هیچکس از آنها خبری نداشت. درست زمانی که من از بوشهر حرکت کردم، آنها نیز از محاصره بیرون آمده و به اهواز رسیده بودند.

خلاصه محمدعلی با من به خانه برگشت. هنگام برگشتنش خواستند که گوسفندی قربانی کنند ولی محمد علی نمی گذاشت. مادر بزرگش اصرار می کرد و می گفت که باید گوسفندی قربانی کنیم و اگر نگذاشتی سر و صدا می کنم تا همسایه ها خبردار شوند. محمد علی می گفت: «باید برای پیروزی رزمندگان اسلام گوسفند قربانی کنید». بالاخره با اصرار زیاد مادر بزرگش، آن روز اجازه قربانی کردن گوسفند را داد ولی به شرطی که به نیت سلامتی و پیروزی رزمندگان اسلام باشد.

‏زمان جنگ شبی خواب دیدم که محمد علی به خانه آمده و بهم گفت: «بیا برویم جبهه»، من نیز با او حرکت کردم و به طرف جبهه رفتم. بالای کوهی شروع کردیم به جنگیدن با عراقیها و تا توانستیم آنها را کشتیم. صبح که از خواب بیدار شدم، یک راست رفتم بسیج و از آنها پرسیدم: «‏نمی خواهید نیرو اعزام کنید؟»، آنها جواب دادند: «بله»، بلافاصله به خانه برگشتم و وسایلم را برداشتم و به جبهه رفتم. هر چه مادر بچه ها و دوستان و آشنایان، اصرار کردند که نروم، به حرف آنها گوش نکردم و گفتم: «بایستی بروم و در این عملیات شرکت کنم».

راوی: «پدر شهید محمد علی ظهرابی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید محمد علی ظهرابی

همیشه آرزو داشتم که اگر محمد علی می خواهد شهید شود، در یک ‏عملیات بزرگ شهید شود. همان شب خواب دیدم که لباس سیاه به تن دارم و در کوچه نشسته ام. در همان حالت در خواب، کسی بهم گفت: «عملیات شروع نشده ولی پسر شما شهید شده است». یک مرغ بسیار زیبا در خواب دیدم که سرش از تنش جدا شده بود. وقتی که جسد پسرم را آوردند ‏خوابم تعبیر شد، زیرا سرش از تنش جدا شده بود. از طریق پا و جورابش او را شناختم. در همان حال از خدا خواستم که این قربانی را از من قبول کند.

محمدعلی قبل از اینکه به جبهه برود از من سؤال کرد: ‏«مادر، اجازه می دهی به جبهه بروم؟». ‏گفتم: «‏سفره بزرگی پهن شده است، تو هم از آن استفاده کن. نمی دانم که اگر به تو اجازه ندهم، فردای قیامت که حضرت زهرا (سلام الله علیها) از من سوال کرد که حسین من بهتر بود یا محمدعلی تو؟ چه جوابی بدهم».

‏زمانی که دایی اش شهید شده بود، محمد علی به مادر بزرگش ‏گفت: «به زن دایی بگو که انگشتر و ساعت دایی را به من بدهد» و مادر بزرگش ‏قبول کرد. بعد از آن با موتورسیکلت بیرون رفت و وقتی برگشت به مادر بزرگش گفت: «موضوع را به زن دایی نگو، من باید راه دایی را ادامه بدهم». ‏

در روز 22 ‏بهمن ماه سال 60 ‏طبق معمول هر سال با پدر شهید به استادیوم رفته بودیم تا این روز را جشن بگیریم. فردای آن روز که جمعه بود حسین کامکاری (دایی کوچکتر محمد علی) به منزل ما آمد. او همیشه عادت داشت ‏همین طور که مرا صدا می زد وارد منزل می شد، ولی آن روز با ناراحتی وارد منزلمان شد. به برادرم گفتم: «مگر موضوعی پیش آمده که مثل همیشه سر حال نیستی؟ شاید محمد علی شهید شده است». همان موقع حسین شروع به گریستن کرد. من با وجود اینکه بغض گلویم را گرفته بود، صورت برادرم را بوسیدم و به او گفتم: «به جای اینکه مرا تسلی دهی، خودت گریه می کنی». ‏بعد با اصرار یک لیوان شیر به او دادم. وقتی کمی حالش سر جا آمد بهم گفت: ‏«غضنفر (شوهر دخترم) بیرون ایستاده است، او را صدا بزن تا وارد خانه شود». من بیرون رفتم و صورت غضنفر را بوسیدم و او را هم دلداری دادم. ‏

قبل از تشییع پیکر پاک محمد علی در نماز جمعه شرکت کردیم. آقای مدنی ‏امام جمعه وقت بوشهر، از پدر محمد علی سوال کرد: ‏«چرا ناراحت هستی؟» و ایشان در جواب امام جمعه گفتند: «یک پسر داشتم که شهید شده است و جسدش را در سردخانه گذاشته اند». ‏آقای مدنی آن روز در خطبه های نماز به مردم گفت: «‏ای مردم، این خانواده یک فرزند پسر داشتند که او هم شهید شده است و قبل از فرزندشان نیز دو شهید دیگر داده اند و اکنون هم در میان جمعیت نشسته اند و هیچ کدام هم ناله و زاری نمی کنند. سعی کنید آنها را الگوی خود قرار دهید». بعد از نماز جمعه پیکر پسرم را تشییع کردند ‏و در بهشت صادق به خاک سپردند. ‏

یک شب به خواب یکی از دوستانش آمده بود و گفته بود: «‏به مادر بگویید چرا در نماز جمعه شرکت نمی کنی؟» و من از آن به بعد سعی کردم که به نمازجمعه بروم. ‏شب شهادت محمد علی من خواب دیدم که عباس (برادرم) دست دور گردنم انداخته است و می گوید: «قربان دستت بروم خواهر». فردا صبح خبر شهادت پسرم را آوردند. ‏

یادم می آید ‏بعد از شهات ‏عباس حسین نژاد، مادر شهید دوستان ‏فرزندش را جمع کرده بود و در مورد پسرش با آنها صحبت می کرد. بعد از شام که محمد علی به خانه برگشت بهم گفت: «اگر من هم شهید شدم دوستانم را به خانه دعوت کنید و در مورد من با آنها صحبت کنید». ‏به او گفتم: ‏«من که دوستانت را نمی شناسم». جواب داد: ‏«به عباس نبی پور بگو، او دوستان مرا می شناسد». ‏من هم به وصیت او عمل کردم و پس از شهادت پسرم، تمام همکلاسیها و دوستان محمد علی را به خانه دعوت کردم و آنها از پسرم و خوبیهاش گفتند.

‏یک روز به پدرم گفتم: «دیشب خواب دیده ام که پسرم شهید شده است». پدرم گریه کرد و گفت: «خدا نکند». چند شب بعد دوباره خواب دیدم که امام به خانه ما آمده است. من چادرم را روی دست آن بزرگوار انداختم و آن را بوسیدم و گفتم: «آقا قربانت شوم، دعا کن که ما هم شهید شویم». امام فرمودند: «من دعا نمی کنم که شما شهید شوید، دعا می کنم که ثواب شهید را ببرید». مطمئن بودم که این دفعه محمدعلی شهید می شود.

راوی: «مادر شهید محمد علی ظهرابی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، امام خمینی و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6