خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
یکشنبه 10 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید خضر شمسی

چند مرتبه خواب خضر را دیدم. یک درختی در حیاط داشتیم که خضر کاشته بود و قفسی هم درست کرده بود و زیر درخت گذاشته بود و در آن مرغ نگهداری می کرد. یک شب خواب دیدم خضر زیر همین درخت نشسته و داشت خاکهای باغچه را کنار می زد، از او پرسیدم: «چه می کنی؟». گفت: «باغچه را مرتب می کنم».

یک شب دیگر هم خواب دیدم که من و حاج محمد، داشتیم از راه آبادان به طرف عراق می رفتیم. یک گروه زیادی جلوی یک پل ایستاده بودند و می خواستند جلو بروند، ماموران آنها را نمی گذاشتند.

یک دفعه دیدم آن دو مأمور که حسین (پسر حاج حیدر که شهید شده) و خضر بودند، به ما اشاره کردند و گفتند بیایید. وقتی رفتیم، به آنها گفتیم: «شما چرا جلوی مردم را گرفته اید؟». گفتند: «ما مأموریم، هر کسی پاک است می گذاریم رد شود و به ما گفتند شما هم بیایید بروید که امام حسین (علیه السلام) در جلو منتظر شما است».

راوی: «پدر شهید خضر شمسی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 4 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید رسول شکیبازاده

من و برادرم همیشه در کنار هم بودیم، لذا وقتی پیکر بی جانش را آوردند بسیار گریه کردم. در آن زمان درک واقعیت برایم خیلی مشکل و این غم و اندوه بیش از طاقت من بود.

پدر و مادرم با وجود غم دوری از رسول، خدا را شاکر بودند ‏و می گفتند: «الحمدلله، امانت خدا را سالم به او تحویل دادیم».

‏من از رسول خاطرات زیادی دارم. هنوز حرف ها و خنده هایش در گوشم است و اصلاً نمی توانم رفتن او را باور کنم. حتی چند سال بعد از این که اسرا به میهن برگشتند، باز هم منتظرش بودم و به خودم می گفتم شاید اشتباهی شده باشد و برادرم برگردد.  

‏‏رسول قبل از آن که برای آخرین بار به جبهه برود یک دست بلوز، شلوار و کفش برای خودش خریده بود. پس از شهادتش وقتی لباس هایش را به ما تحویل دادند، لباسهای نو او هنوز در ساکش بود و من آنها را به عنوان یادگاری در چمدانم گذاشته بودم.

مدتی از شهادتش می گذشت که یک شب به خوابم آمد و به من گفت: ‏«برو لباسهای مرا که در چمدان گذاشته ای بیاور و از آنها استفاده کن و سایر وسایلم را نیز به نیازمندان بده». من به محض اینکه از خواب بیدار شدم، خواسته اش را عملی کردم تا دلش را در آن دنیا شاد کنم. روحش شاد و یادش گرامی باد .

راوی: «برادر شهید عبدالرسول شکیبازاده»





نوع مطلب : خواب شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 29 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید رسول شکیبازاده

آخرین باری که رسول به جبهه رفت، مصادف با حمله ای بود که بعد از پذیرش قطعنامه 598 ‏توسط امام (ره) رخ داد و در همان عملیات شهید شد.

شنیدم وقتی یکی از مسئولین به محل استقرار آنها می آید و اعلام نیاز به نیرو جهت حمله به دشمن می کند، رسول نیز داوطلب می شود و با او می رود. همین طور که رسول به همراه آن مسئول و چند نفر دیگر می رفتند تا در آن حمله شرکت کننده، گلوله آر.پی.جی به طرف او شلیک می شود و دستش قطع می شود و همان جا به شهادت می رسد.

‏دو روز پس از شهادتش، پیکرش را به بوشهر آوردند. من در آن زمان در ستاد پشتیبانی جبهه بودم. دو نفر از دوستانم از شهادت پسرم مطلع بودند، ولی به من چیزی نمی گفتند.

روزی به آن دو گفتم: «‏می خواهم به ناوتیپ بروم و خبری از رسول بگیرم». ولی آنها گفتند: «‏تو همین جا باش، ما خودمان می رویم و برایت خبر می آوریم»‏. آن روز دیگر آنها را ندیدم.

شب همان روز یکی از دوستان به خانه ما آمده بود تا خبر شهادت پسرم را به من بدهد، ولی من به خانه نرفته بودم و در مسجد بنایی می کردم. آن شب من تا ساعت 5/5 ‏صبح مشغول بنایی در مسجد بودم. همان جا خبر شهادت رسول را به من دادند.

صبح که به خانه رفتم، خبر شهادت پسرمان را کم کم به مادرش دادم. هیچ وقت آن لحظه را فراموش نمی کنم. اول مات و مبهوت به من نگاه کرد و پس از چند دقیقه بهم گفت: «‏قلبم سوخت».

زمانی که با براد‏ران و مادر رسول برای د‏یدار پیکرش به بهشت صادق رفتیم، دیدیم که د‏ست پسرم قطع شده ولی صورت نورانی و آرامی داشت. صفا و صمیمیت رسول همیشه در خاطرم ماندگار است.

او گاهی به خوابم می آید و از من می خواهد که راه شهدا را ادامه دهیم و از ولایت فقیه پیروی کنیم. آری، شهدا عاشق امام و انقلاب بودند و برای پایداری نظام اسلامی، جان خود را نثار کردند.

راوی: «پدر شهید عبدالرسول شکیبازاده»




نوع مطلب : خواب شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 14 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهیدان

علیرضا در نیروی دریایی کار می کرد. او پسر خیلی زرنگی بود. اخلاق خوب، کمک به مردم و اقوام و حضور مستمر در مسجد جهت خواندن نماز، دعا و زیارت از جمله فضائل اخلاقی او بود. بعد از فوت پدرش، تمامی مخارج خانواده را خودش تامین می کرد.

همیشه در خوابم می آید و می گوید: «مادرجان، ناراحت نباش و تا می توانید در راهپیمایی ها و مراسمات شرکت کنید و من برای خدا رفته ام و به آن چیزی که می خواسته ام، رسیده ام. اینجا تمام پیامبران و امامان جمع هستند و جای ما خیلی خوب است و تو خودت را ناراحت نکن».

راوی: «مادر شهید علیرضا خندان»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 1 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید عباس حسین نژاد

عباس در کنار ما سنگر کوچکی همانند سنگر ما ایجاد کرده بود. ما از فرط خستگی خوابیدیم و حوالی ساعت 4/5 ‏الی 5 ‏صبح از خواب بیدار شدیم، دیدم عباس هم بیدار شده است.

یک دفعه مرا صدا زد و گفت: «بیا تا یک چیزی برایت تعریف کنم». گفتم بفرما، گفت: «خواب دیدم که در جبهه عروسی کردم، نمی دانی تعبیرش چه می شود؟». ناگهان تکان خوردم، ولی خودم را کنترل کردم و به او گفتم: «عباس امشب دشمن پاتک می زند، مواظب خودت باش»‏. 

جایی که ما مستقر شده بودیم فاصله چندانی با دشمن نداشت. خصوصاً آن قسمت رودخانه که در کنار پل بود و ما وظیفه نگهداری و حفظ پل را بر عهده داشتیم. چون سنگرهای ما سقف نداشت و خیلی کوتاه بود، نمی شد سرمان را از لبه ی سنگر بالا بیاوریم و تمام قد بایستیم.

خلاصه شب شد و بچه ها آماده دفاع کردن شدند. زیرا ما می دانستیم که دشمن پاتک سنگینی به ما خواهد زد. با این وجود در سنگرها دراز کشیدیم و منتظر ماندیم.

راوی: «همرزم شهید عباس حسین نژاد»




نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید محمدرضا بندر ریگی

برادرم را در خواب، بسیار زیبا و شاد، در باغی سر سبز و بی انتها می بینم. یک شب قبل از این که پدرم فوت کند، به خوابم آمد. به او گفتم: «محمدرضا، تو کجایی؟ چرا از بین ما رفتی؟». گفت: «من زنده و کنار شما هستم».

پس از این صحبت ها از جمع ما بلند شد و به طرف باغی بسیار زیبا رفت. در عالم خواب، او را کنار درختی در حیاطمان دیدم، ایستاده بود و لبخندی بر لب داشت. چند دانه میوه که در د‏ست داشت بهم داد و گفت: «بخور»، گفتم: «خودت نمی خوری؟». گفت: «نه، من زیاد ‏خورده ام».

برادرم همیشه ما را به نماز اول وقت دعوت می کرد و خودش در این امر از همه پیش گامتر بود.

راوی: «خواهر شهید محمدرضا بندر ریگی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسین اکباتانی

یک بار که به گلزار شهدا و سر خاک حسین رفتم، زنی بلند قامت با چشمانی آبی، سر مزار حسین بود که او را نمی شناختم. او می گفت: «یک روز که به گلزار شهدا آمدم، آن روز جزء ‏من کسی در گلزار نبود. صدای تلاوت قرآن فضای گلزار را فرا گرفته بود. کنجکاو شدم تا ببینم این صدا از کجاست. گشتم تا متوجه شدم صدای تلاوت قرآن از مزار شهید اکباتانی است».

از آن خانم پرسیدم: «شما کی هستید؟». گفت: «من یک بنده خدا هستم». مات و مبهوت ایستاده بودم و در فکر بودم که این کیست که من تا به حال او را ندیده ام.

‏یک شب خواب دیدم که در یک باغ سرسبز قرار دارم و سه الی چهار نفر کنار درب باغ ایستاده بودند. پیش خودم گفتم: «خدایا، پسر من هم شهید شده، همه شهدا اینجا هستند، پس پسر من کجاست؟». کسی از من سوال گرفت: «اسم پسر شما چیه؟». گفتم: «حسین»، با صدای بلند گفت: «این پسر شما است».

یک شب دیگر خواب دیدم حسین شلوار بسیجی پوشیده و سوار دوچرخه است و دارد می رود. به او گفتم: «حسین کجا می روی؟». گفت: «دارم به فلان آبادی می روم تا مسجدی را درست کنم».

راوی: «مادر شهید حسین اکباتانی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 2 )    1   2