خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

شهید منصور اسماعیلی

حالا که نامه را شروع می کنم، با نام و یاد خداست و با علاقه ی فراوان و عشق به این جوانها (برادران بسیجی اصفهان) آن را می نویسم. به نام خدای یگانه و یکتا که هر چه داریم از اوست، نمی دانم از کجا شروع کنم چون هر چه بگویم کم است.

ما در روز 1360/9/5 از شیراز (پادگان شهید عبدالله مشگر) خارج شدیم و پس از به جا آوردن نماز مغرب و عشاء از چند دهکده و شهرهایی از قبیل (آباده، شهرضا و غیره) گذشتیم. شب خسته کننده ای بود و در ساعت یک ربع به 4 روز بعد به پادگان وسیعی که اسمش را خودم هم نمی دانستم، رسیدیم و از یکی از بچه ها اسم آنجا را پرسیدم و او گفت که اسمش پادگان غدیر است.

وقتی از اتوبوس پایین آمدیم، برای تفتیش و چیزهای دیگر به طرف اتاق های خودمان رفتیم. بعد از اسم نویسی و آمارگیری ما را از آنجا به آپارتمانهای سر به فلک کشیده ای که چراغ های آنها روشن بود، بردند. من در صف اول بودم و بعد از مقدار زیادی راه رفتن، وارد آنجا شدم. بعد از خواندن نماز صبح، چون خیلی خسته بودیم، خواستیم استراحت کنیم که ناگهان سوت یکی از برادران پاسدار زده شد و همه به سوی صف های صبحگاهی به راه افتادیم.

چه بگویم، برادران اصفهانی به ما گفته بودند که فردا برادران شیرازی (یعنی بچه های بوشهر) به اینجا می آیند و ما هم غذایی به آن صورت نداشتیم. صبح را بدون خوردن غذا و متکی به الله و با پیوند دادن خودمان به او، سیر کرده بودیم. با وجود اینکه اصلاً چیزی نخورده بودیم به ما یک نیروی خیلی عجیب دست داده بود. بالاخره ظهر با خوردن ناهار نیرویی گرفتم ولی به شدت خسته بودم و چون شب را با بی خوابی سپری کردم ، ولی در عوض ظهر را تا نزدیکی های اذان مغرب در خواب بودم.

در روز 1360/9/6 یک مرتبه متوجه شدم که برادران اصفهانی که در شهر برای خداحافظی به خانه رفته بودند، با بسته های شیرینی و میوه جات و غیره آمدند و از ما پذیرایی کردند. ما گیچ شده بودیم که اینها را چه کسی ممکن است سفارش داده باشد که برای ما بیاورند، چون کسی را ندیده بودیم. یکی از برادران بوشهری که در دستش یک دانه گز بود، گفت: «ان شاالله از بهشت برای شما همه جور چیزهای مادی و معنوی می آوریم». من خیلی تحت تاثیر آن حرف قرار گرفتم.

واقعاً این اسلام چه فرزندانی را تربیت کرده که حتی از مرگ نمی ترسند. این چه نیرویی است که به این جوانها داده شده که در خون خود می غلتند ولی اینگونه می اندیشند. ما همه و همه می فهمیم که ایمان به خدا چه انگیزههایی را ایجاد می کند و من را در راهی که قرار گرفته ام مصمم تر می سازد. من به همراه برادران دیگر بعد از آموزش و تعلیمات فراوانی که هم از نظر عقیدتی و هم از نظر سیاسی دیده بودیم، به جبهه های حق علیه باطل روانه شدیم.

در تاریخ 1360/10/7 فرمانده گفت: «کسانی که دانش آموز و محصل هستند باید به مدرسه بروند تا در سنگر مدرسه مبارزه کنند» و در آن لحظه امید ما ناامید شد و ما نمی دانستیم که آیا ما را از بین بچه ها جدا می کنند یا خیر؟ ناگفته نماند که دانش آموزان نظری را جدا کردند و از بین ما بوشهری ها که تقریباً حدود 25 نفر بودیم ، 5 نفر از آنها در کلاس هستند. بختیاری ، حبیبی (اهرم) ، عباسی و انصاری که خانه شان در هلیله است و یک نفر دیگر هم به دلیل دانش آموز بودن به بوشهر آمد. دیگر عرضی ندارم جز سلامتی شما.

«نامه شهید منصور اسماعیلی»




نوع مطلب : دست نوشته های شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالمحمد توکلی ریشهری

ساعت 21 تاریخ 29/ 12/ 1360

‏الآن که دارم این یاد داشت را می نویسم ، در سنگر نشسته ام. از دیروز تا حالا خیلی کم خوابیده ام و خیلی کارها را انجام داده ایم. دشمن در منطقه ای در نزدیکی‏ ما دست به یک ضد حمله زده و شکست خورده است .... ‏ولی به نظر من هنوز امکان حمله ما کم است ، چون منطقه آن طور که باید و شاید مجهز نشده است. رفتار بچه ها با هم دیگر خیلی خوب شده ، روابط بچه ها با هم خیلی محکم شده.

ساعت 16 مورخه 1/ 1/ 1361

این اولین نوشته ام در سال 61 ‏است. سال قبل سالی بود که میدان آ‏زمایش قدرتها در کشور بود. قدرتهایی که یکی پس از دیگری مطرح شدند و ‏چون اکثراً در خط مردم نبودند ، طرد شدند و بالاخره سر از پاریس (بنی صدر) درآوردند و حالا سال 61 ‏است ، سال تازه و نو آمده است. اینک با ما است که در این سال بتوانیم  در جبهه برای مملکتمان کاری انجام دهیم و دین خود را نسبت به امام امت و اسلام و مردم ادا کنیم. امروز تعداد زیادی کارت تبریک برای ما از بوشهر رسیده بود ، منظور این است که مردم هنوز ما را فراموش نکرده اند.

‏در این جا همه نوع آثار ایثار و از خود گذشتگی مردم به چشم می خورد. بسته نان هایی وجود دارد که پیرزن روستایی از ده برای رزمندگان فرستاده است. هدیه هایی وجود دارد که از طرف بچه های مدرسه ابتدایی فرستاده شده و روی آنها فقط  دو خط آن هم با کمال سادگی و بی ریایی جملاتی نوشته شده است ‏که حاکی از ایمان آنها به انقلاب است. ‏

خدایا ، در این سال به ما نیرویی عطا کن تا بتوانیم هر چه زودتر متجاوزان بعثی را از کشورمان بیرون کنیم.

‏(عبدالمحمد توکلی ریشهری در دوم فروردین ماه 61 ‏، یک روز پس از نوشتن این مطلب ، با آغاز عملیات فتح المبین در منطقه ی عملیاتی شوش به شهادت می رسد. ‏مطالب مذکور از دفترچه ی خاطرات او به دست آمده که در کوله پشتی شهید در سنگرش به جا مانده بود)




نوع مطلب : دست نوشته های شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالمحمد توکلی ریشهری

ساعت 05/ 12 تاریخ 25/ 12/ 1360

باز هم بچه ها موفق به دیدار امام زمان (عج) شدند. همه جا حرف امام زمان (عج) است. خدایا، ما به غیر از تو هیچ تکیه گاهی نداریم، تو را به مقربان درگاهت سوگند می دهم، چشم ما را به دیدار امام زمان (عج) مفتخر گردان.

خدایا، خودت می دانی خیلی سعی کرده ام بر نفس خود غلبه کنم.

خدایا، تمام دستوراتت را تا ‏حدودی عمل کرده ام.

خدایا، برای یک بار هم که شده به این بنده ی عاجز و ناتوانت رحم کن و چشم او را به دیدن وجود مبارک امام زمان (عج) مفتخر گردان.

خدایا، از تو کمک می طلبم و از تو می خواهم که همه ی مومنین درگاهت را سلامت داری و بیماری مادرم را شفا فرمایی.

‏خدایا، به فرماندهان ما عقلی و قدرتی عطا کن تا در پرتو امام  زمان (عج) در حمله بتوانند با حداقل تلفات، بزرگترین نیروی دشمن را از پای درآورند.

کم کم داریم مطمئن می شویم که انگار حمله قبل ار عید نیست. شاید  صلاح باشد و حتماً دشمن در تمام جبهه در حالت آماده باش به سر می برد. باید آنان را تا می توان خسته کرد و بعد همانند شیران بیشه توسط این خداجویان جندالله برآنان یورش برد تا مفتضحانه فرار را بر قرار ترجیح دهند.  

خدایا، خودت ما را همه جا یاری کن، هر چه خودت بخواهی همان می شود.





نوع مطلب : دست نوشته های شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالمحمد توکلی ریشهری

تاریخ 23/ 12/ 1360

این روزها حرف تمام بچه ها درباره ی امام زمان (عج) است. خدایا، بارالها، تو ‏را به مقربان درگاهت قسم می دهم ، به من قدرتی عطا کن تا بتوانم خالصانه در راه تو و برای تو و برای امام زمان (عج) قدم بردارم .

خدایا، به من قدرتی عطا کن تا بتوانم بر هوای نفسم فائق آیم.

خدایا، به من قدرتی عطا کن تا در موقع حمله در ‏من چنان خشمی به وجود آید که بتوانم انتقام خون شهیدان را از دشمنانت بگیرم.

خدایا، از تو می خواهم به من چنان ایمانی دهی که لیاقت آن را داشته باشم تا با امام زمان (عج) لااقل در خواب دیدار کنم.

ساعت 05/ 13 تاریخ 24/ 12/ 1360

کم کم عطر حمله در منطقه می پیچد، شاید این آخرین نوشته های من باشد. چه کسی می داند کی شهید می شود؟ دلم می خواهد در حمله تا نفس دارم بجنگم و تا می توانم دشمنان را بکشم.

خدایا، تو خودت به من قدرت ده تا بتوانم دشمن پلید را از پای در آورم.  

خدایا، خودت می دانی که ما فقط برای تو و رضای تو خالصانه قدم برداشته ایم و از تو می خواهیم در این راه، ما را ثابت قدم و استوار چون کوهی شکست ناپذیر در برابر دشمنانت قرار دهی و ما را یاری کنی. خدایا، ما در این بیابان برهوت به هیچ کس جز تو و ولی تو امام زمان (عج) امیدی نداریم.

خدایا، امید ما را از خودت قطع مکن.

خدایا، صاحب الزمانت (عج) را در هر جا ‏، در تمام زمان حمله، همراه ما بفرست تا لااقل به یاری او بتوانیم عیدی بزرگی به امام و امت بدهیم.




نوع مطلب : دست نوشته های شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالمحمد توکلی ریشهریساعت 20 تاریخ 20/ 12/ 1360

دیشب منطقه را به شدت زیر آتش آر.پی.جی گرفتند و ما هم تا ساعت 2 (بامداد) بیدار بودیم ، ولی هیچ کس نمی دانست هدف از این کار آنان چیست. عده ای می گفتند به خاطر ترساندن ما این کار را می کنند. ولی شاید هدف اصلی تغییر موضع تانک ها یا افراد باشد.

‏وضع این جا تقریبأ عادی است. دلم می خواهد هر چه زودتر حمله شروع شود. زمان حمله معلوم نیست ولی به نظر من بستگی به وضع مهتاب دارد. هر وقت مهتاب نمایان می گردد، حمله شروع می شود. اگر به این طریق باشد ‏، شاید حمله تا ده روز دیگر آغاز شود. کم کم قدر هم دیگر را می دانیم. رفتار بچه ها با هم خیلی بهتر شده ، شاید روز به روز هم بهتر شود.

ساعت 7 تاریخ 22/ 12/ 1360

دیشب آرام بود و ما به صورت آماده باش خوابیده بودیم. این واقعاً قدرت خدایی است که در دل دشمن ضد خدا چنان ترس و وحشتی می اندازد که دیوانه وار منطقه را به آر.پی.جی و سلاح سنگین می بندد. قرار است امروز به پشت جبهه برویم و شاید تا روز حمله پشت جبهه بمانیم . دلم می خواهد هر چه ‏زودتر حمله آغاز شود. شاید بتوانیم با این حمله از زیر دین بزرگ ملت ایران بیرون بیاییم و عیدی خوبی در این سال به امام و امت بدهیم.

‏خدایا ، خودت به ما قدرتی عطا کن تا بتوانیم بر این نفس شیطانی فائق شویم و خالصانه در بیرون راندن دشمن از خاک خود بکوشیم.





نوع مطلب : دست نوشته های شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالمحمد توکلی ریشهریساعت 20 مورخه 18/ 12/ 1360

‏الآن که دارم این جملات را می نویسم یک شب مهتابی است. صدای شلیک کالیبرها به گوش می رسد. الآن من در نزدیکترین نقطه به دشمن هستم. واقعاً لذتی که از این مکان برده ام تا حالا در هیچ نقطه ی دیگری که در آن زندگی کرده ام ، نبرده بودم. الآن است که حس می کنم آن فکری که در خانه زجرم می داده ، همانند پر کاهی از مغزم بیرون رفته و فکر می کنم همان رویای خط مقدم بود که در بوشهر زجرم می داد.

همه جا به فکر خط بودم. در خواب ، در بیداری ، سر کلاس درس ، ولی اکنون که این جا هستم به هیچ چیز فکر نمی کنم ، مگر این که بتوانم راهی پیدا کنم که از بار گناهانم کاسته شود. شور و شوق عجیبی را در دلم احساس می کنم. احساس می کنم که از همیشه سبکتر هستم. مگر گاه گاهی که فکر خانواده به مغزم می رسد.

‏امروز موقعی که داشتم به عراقی ها نگاه می کردم ، یک نارنجک تفنگی ‏درست در چند متری من به زمین اصابت کرد که ترکش ریزش با صورتم همسطح شد و مقدار کمی از پوست صورتم را برد. این اولین باری بود که خط را به این نزدیکی حس می کردم. شاید این هشداری بود که بیشتر مواظب خود باشم.

بالاخره بعد از 7 ماه دوری از خط ، باز صدای گلوله و خمپاره ، باز زبونی خصم تجاوزگر، بوی عشق به خدا و احساس نزدیکی به خدا به مشامم می رسد. بالاخره این اضطراب و نگرانی و آن حالت عجیب درونی که مدتی ‏عذابم می داد، از وجودم رخت بر بسته و رفته است.




نوع مطلب : دست نوشته های شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالمحمد توکلی ریشهری

ساعت 05/ 13 مورخه 15/ 12/ 1360

در شهر (شوش) وضع ما چندان خوب نیست. حال اکثر بچه ها گرفته ، همگی دلمان می خواهد هر چه زودتر به خط برویم. دلم می خواهد حمله هر چه زودتر آغاز شود. لااقل ما که از مدرسه باز مانده ایم، بهتر است حداکثر استفاده را از وقتمان ببریم. در این چند روزه از صحبت های بچه ها خیلی چیزها درباره ی مسائلی که قبلأ خبر نداشته ام ، فهمیده ام.

حس کنجکاویم در این جا گل کرده است. یکی از بچه ها نظرش را درباره ی من این چنین بیان کرد: «تو فقط به فکر پول و مقام هستی و کلأ به مادیات فکر می کنی».  

‏همیشه دلم می خواست نظر بچه ها را درباره ی خودم بدانم. ناراحت نشدم، اما انسان همیشه باید نفس انتقاد پذیری داشته باشد.





نوع مطلب : دست نوشته های شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 2 )    1   2