خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
سه شنبه 15 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید مجید فیلی

مجید از بچگی بسیار مذهبی بود. از نظر نماز و روزه کاملاً رعایت می کرد و همچنین شبهای احیاء را تا صبح در مسجد جامع (خرمشهر) و مراسم سینه زنی با بچه های محل شرکت می کرد. حتی یک روز آمده بود مرخصی، کار آموزشی او در شمال تمام شده بود، آمده بود مرخصی و مریض بود. بهم گفت: «مادر حالم خوب نیست ممکن است برای نماز بیدار نشوم، لطفاً مرا بیدار کنید». صبح بود و داشتم بچه کوچکم را شیر می دادم، دیدم که مجید وضو گرفته و برای نماز آماده شده است.

اولین اعزام شهید به جبهه به صورت داوطلبانه بود. وقتی بهم گفت می خواهم به سربازی بروم، به او گفتم: «تو که هنوز دیپلمت رو نگرفتی، اول دیپلمت رو بگیر بعد برو». ولی او گفت: «نه، می ترسم جنگ تمام شود و به خرمشهر برگردم و ببینم دوستانم شهید شده اند ولی من زنده مانده ام، دوست ندارم این طور شود»، و بالاخره از بوشهر به جبهه اعزام شد.

یک بار که از جبهه آمده بود، هنوز یک روز مانده بود تا مرخصی اش تمام شود، می خواست به جبهه برگردد. ما به او گفتیم: «تو باید فردا بروی». ولی او گفت: «نه، می ترسم ماشین در راه خراب شود و دیر برسم، شما از جبهه خبر ندارید، آدم آنجا وقتی پیرمردها و بچه های کم سن و سال را می بیند، خجالت می کشد».

حتی برادرش برایش بلیط گرفته بود اما او رفت و بلیطش را یک روز جلو انداخت و یک روز زودتر به جبهه برگشت.

راوی: «مادر شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : امام حسین (ع) و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، شهیدان و احکام دینی، اولین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 4 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل غریبی
پدرم از همان بچگی دائمأ مشغول کارکردن بود. از آن جایی که در آن زمان در روستای آنها مدرسه ای نبود، پدرم نتوانست درس بخواند. ولی خواندن قرآن را نزد ملایی که در روستا بود، یاد گرفت. او هر وقت بیکار می شد، قرآن می خواند.

همیشه مقداری از درآمدش را صرف مراسم روضه سیدالشهداء می کرد. او آن قدر به برپایی هر ساله این مراسم اهمیت می داد که سرمشقی برای ما شد و امروز ما هم دنباله رو او هستیم. من و برادرم هر سال روضه امام حسین (علیه السلام) را برگزار می کنیم و این بدعت حسنه ای است که از پدرم برای ما به یادگار مانده است. یادم می آید چون پدرم کارگر بود و درآمد زیادی نداشت هر چند سال یکبار که پول روضه جمع می شد، روضه را بر پا می کرد و روز عاشورا در مسجد یا حسینیه محل غذای نذری می داد.

یک شب پدرم قبل از اینکه به عملیات کربلای چهار اعزام شود، به مسجد امام سجاد (علیه السلام) واقع در محله شکری رفت و برای امام جماعت مسجد خوابش را که در مورد دعوت حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود، تعریف کرد. بعدها چند نفر که آنجا بودند، به ما گفتند که ما همان موقع تعبیرش را می دانستیم و تعبیرش این است که پدرت مفقودالاثر شد.

اگر توسل مادرم به حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) نبود، بعید می دانم که تا به حال خبری از پدرم به دست می آوردیم.

آخرین باری که پدرم به جبهه رفت به خاطر دارم که اعزام آنها از روبروی جایگاه نماز جمعه بوشهر بود. همان روز برادرم از او یک عکس یادگاری گرفت. جمعیت زیادی برای بدرقه آنها آمده بودند.

شهادت پدرم در سال اول دبیرستان لطمه سنگینی به من وارد کرد و همان سال مردود شدم. با اینکه مادرم همه مسایل و مشکلات را سعی می کرد پوشش دهد، ولی باز هم ما در فقدان پدر ضربه خوردیم. ولی با تلاش مادرم توانستم مدرک مهندسی شیمی از دانشکده فنی دانشگاه تهران اخذ نمایم.

راوی: «فرزند شهید اسماعیل غریبی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، آخرین اعزام شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 23 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید احمد یاسی

بعد از شهادت احمد، یکی از همسنگرانش گفته بود که احمد همان طور که سرش را بالا می آورد تا به دشمن تیراندازی کند، از روبرو تیر به شکمش اصابت می کند و از پشتش بیرون می آید و به گفته یک نفر از اهالی بوشهر که برای پدرش تعریف کرده بود، بعد از آن هم شیمیایی می زنند.

صبح روز پنجشنبه ای و تشییع جنازه شهید کمالی بود. پدر احمد نیز برای تشییع رفته بود. موقعی که آمد تا از موتور پیاده شد به خانه برادرش رفت، من در حیاط نشسته بودم و متوجه شدم که خانه برادرش شلوغ است و سر و صدا می آید.

آن زمان بچه کوچکی هم داشتم که 7 ساله بود، گفت: «می خواهم حمام کنم». گفتم: «مادر آب قطع است، برو خانه عمویت ببین چه خبر است که سر و صدا می آید»، رفت و فوراً برگشت و گفت: «مادر می گویند احمد شهید شده»، گفتم: «دیگر نبینم از این حرفها بزنی». گفت: «مادر به خدا زن عمو و عمه دارند گریه می کنند». من چادرم را سر کردم و رفتم، دیدم تمام فامیل جمع شده اند، دارند گریه و زاری می کنند.

احمد خیلی پسر خوب و حرف گوش کنی بود. هرگاه بچه ای می دید که گریه می کند به او می گفت: «چرا گریه می کنی ؟» و هر چه می خواست به او می داد.

در ماه رمضان اگر کنار خانه کسی رد می شد و می شنید که چیزی لازم دارند، مثلاً می گفتند چرا نرفتی هندوانه بخری اول افطار است، او مخفیانه می رفت هندوانه می خرید و می گذاشت کنار در حیاط ، طوری که کسی متوجه نشود و هیچ وقت به خاطر کاری که برای دیگران می کرد بر آنها منت نمی گذاشت.

‏احمد هر وقت به جبهه می رفت با ما که خداحافظی می کرد و ما هم مانع او نمی شدیم و می گفتیم: «برو، خدا به همراهت». ‏اول ماه محرم بود، او برای ‏پسرعمویش در اهواز نامه نوشته بود و گفته بود: «بگذار با هم به بوشهر ‏برویم و عاشورا برای سینه زنی در مسجد باشیم». ‏ دو روز مانده بود به شب عاشورا که جسد او را آوردند.

‏او از کودکی عاشق امام حسین (علیه السلام) بود و از همان کوچکی آن را نذر امام حسین (علیه السلام) کردم و می گفتم: «‏این علی اصغر حسین (علیه السلام) است  ‏و از کوچکی علی اصغر امام حسین (علیه السلام) بود. سال اول آن را سبز پوش کردم و سال دوم آن را سیاه پوش کردم تا شاید خداوند آن را برایم نگه دارد، تا اینکه به سلامتی شهید در راه خدا شد.

به خاطر دارم شبی که امام خمینی (ره)، به رحمت خدا رفته بود و مردم نمی دانستند، من در حیاط خوابیده بودم، خواب دیدم که احمد آمد کنارم نشست و سرش را گذاشت روی دستم. گفتم: «‏پسرم، چه شده؟». گفت: «‏آقای خمینی مریض است». گفتم: «مادر خدا نکند». گفت: «‏مادر، چندین دکتر جوابش کرده اند». ‏

صبح که شد به پدرش گفتم من چنین خوابی دیده ام و ساعت 8 ‏صبح بود که خبر دادند امام خمینی رحمت خدا رفته و پدرش گفت: «‏نگاه کن این شهیدان همه چیز را می فهمند».

راوی: «مادر شهید احمد یاسی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، خبر شهادت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 12 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل ملاح زاده

من هم دوره شهید اسماعیل ملاح زاده هستم. ما از بچگی با هم در محله جبری زندگی می کردیم.  ‏وقتی که بچه بودیم با هم به دریا می رفتیم و شنا می کردیم. بعضی از وقتها هم با خودمان آبکش یا سبد می بردیم و ماهی «مید» می گرفتیم.

اسماعیل زیاد ماهی نمی گرفت ولی ماهی هایی را که ما می گرفتیم در بند می کرد و می برد بازار برایمان می فروخت. او در آن زمان هر بند ماهی را یک ‏تومان می فروخت و دو ریالی سهم خودش بود.

بعضی وقت ها که به دریا می رفتیم این قدر مشغول ماهیگیری و شنا می شدیم که حتی ظهر هم به خانه بر نمی گشتیم و همان جا از هندوانه هایی که توسط لنج ها توی آب می افتاد، می خوردیم و اصلأ احساس گرسنگی نمی کردیم.

بزرگتر که شدیم با تعدادی از بچه های محله جبری با هم در مراسم سینه زنی شرکت می کردیم.

در اوایل انقلاب که هیچ محله ای سینه زنی نمی کرد و از مامورین شاه می ترسیدند، ما بچه های محله زیارتی ها سینه می زدیم و یکی از بچه ها هم برایمان نوحه می خواند. حتی آن زمان بانی مسجد هم می ترسید و بلندگو را به ما نمی داد ولی ما به وی می گفتیم: «فقط یک لامپ برایمان روشن بگذار و خودت برو». آن وقت مسجد را سیاهپوش نموده و عزاداری می کردیم.

راوی: «از دوستان شهید اسماعیل ملاح زاده»




نوع مطلب : مبارزات انقلابی شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 3 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرضا ملاح زاده

وقتی پسرم عبدالرضا نوجوان بود به مسجد می رفت و در آبدارخانه مسجد خدمت می کرد و به نمازگزاران چایی می داد. بعضی اوقات همسایه ها به پدرش می گفتند: «‏خوش به حالت، بچه هایت از خودت بیشتر خدمت می کنند»، و او هم با غرور به آنها جواب می داد: ‏«خدا را شکر که به راه راست می روند».

‏زمان قدیم بچه ها آزادتر از حالا بودند. آنها وقتی برای مراسم سینه زنی به مسجد می رفتند تا صبح نمی آمدند و همان جا نمازشان را هم می خواندند. خدا را شکر همه بچه هایم اهل نماز و روزه بودند و در این موارد کوتاهی نمی کردند.

عبدالرضا خیلی باهوش بود. همیشه به مسجد می رفت و هر چه که از سخنرانی ها یاد می گرفت، در خانه برای ما تعریف می کرد. من خاطراتش را تا دم مرگ فراموش نمی کنم.

زمانی که عبدالرضا به دنیا آمد، ما از نظر مالی خیلی ضعیف بودیم، ولی با هر سختی که بود غذای ظهر و شبمان را تهیه می کردیم و نمی گذاشتیم بچه ها گرسنه بمانند.

عبدالرضا که کمی بزرگ شد، بستنی فروشی می کرد و کمک خرج خانواده بود. او هر وقت از نانوایی نان می گرفت، بهم می گفت: «مادر نگران نباش، همین نان و چایی هم خوب است».

خیلی به من و پدرش رسیدگی می کرد و همیشه خدا را شکر می کرد و می گفت: «مادر، تنت سالم باشد». گاهی اوقات با خودم فکر می کنم که حتماً او پیش خدا خیلی عزیز بوده که به این راه رفته است.

راوی: «مادر شهید عبدالرضا ملاح زاده»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 1 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید بهرام مظلوم زاده

پدر و مادرم خیلی از بهرام راضی بودند. بسیار خنده رو بود و بچه ها همیشه با او شوخی می کردند و می گفتند: «ما به تو هزار تومان می دهیم، در عوض خنده نکن». ولی او نمی توانست عبوس باشد و خنده نکند.

حتی وقتی که از دریا به خانه می آمد با وجود خستگی زیاد، خنده از روی لبانش محو نمی شد، چه دریا صید کرده باشد و چه نکرده باشد. همیشه می گفت: «تنها خدا روزی دهنده است و خودش مصلحت می داند که چه موقع به ما روزی بدهد».

در ماه های محرم و صفر، شب و روز در حال کمک کردن بود و هر چه بانی مسجد می گفت، نه نمی آورد. علاقه زیادی به دمام زدن داشت و در مراسم عزاداری امام حسین (علیه السلام) مخلصانه حضور داشت. هر سال یک شب قبل از شروع ماه محرم به پدرم گوشزد می کرد که دیگر به دریا نرود.

قبل از انقلاب گاردیها مانع می شدند که کسی مراسم عزاداری برای امام حسین (علیه السلام) بگیرد. اما ما در محل این مراسم را بر پا می کردیم و تعدادی نگهبانی می دادند تا ورود گاردیها را به ما خبر دهند. یکی از این نگهبانها هم بهرام بود.

راوی: «برادر شهید بهرام مظلوم زاده»




نوع مطلب : محبت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 26 اسفند 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید جواد چرخان

سید جواد بسیار متین و آرام بود. ایشان از روحیه ایثار و از خود گذشتگی بالایی برخوردار بود. ما در اوقات فراغت به اتفاق هم به دریا می رفتیم و شنا می کردیم. بعضی اوقات نیز با بچه های محله مسابقه شنا برگزار می کردیم و سید معمولاً نفر اول می شد. سید جواد جوانی رشید، بلند قد، شناگری ماهر و استاد بود.

در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی یک روز که گاردیها به محله حمله کرده بودند، خودم نظاره گر این صحنه بودم که سید جواد یکی از بچه های محل را که نمی توانست فرار کند را به دوش گرفت و در خانه پنهان کرد.

او اکثر اوقات مشغول تهیه لاستیک برای آتش زدن بود. در تظاهرات خیابانی فعالیت چشمگیری داشت و روحیه ایثارگری و همیاری را در خود پرورش داده بود.

ایشان فردی بسیار مؤمن و شجاع و نترس بود و در انجام هر کاری از خود ترس و واهمه ای نشان نمی داد. بسیار مهربان و خوش اخلاق  بود و برای پد‏ر و مادرش ارزش و احترام بسیاری قائل بوده و مرید آنان بود. ‏

همیشه در مراسم عزاداری ماه محرم فعالیت داشت و مشکلات افراد محله شان را تا آنجا که در توان داشت حل می کرد.

راوی: «دوست شهید سید جواد چرخان»





نوع مطلب : مبارزات انقلابی شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 2 )    1   2