خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
یکشنبه 14 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد غلامی زاده

محمد در تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی حضوری فعال داشتند و به طور آزاد دست به فعالیتهای انقلابی می زدند. وی بعدها که در اداره بندر بوشهر مشغول به کار شد، به عضویت گروه اداره بندر در آمد و در آنجا نیز به فعالیت پرداخت.

پس از شروع جنگ تحمیلی ایشان علیرغم مخالفت آشنایانش به جبهه می رفت. حتی هنگامی که پدرش با رفتنش به جبهه مخالفت کرد، در جواب پدرش گفت: «یا شما باید به جبهه جنگ بروید یا من، شما که پیر هستید و چشمتان هم درست نمی بیند و نمی توانید به جبهه بروید ولی من که هنوز جوانم و می توانم از دین و مملکتم دفاع کنم، پس من به جبهه می روم و از شما می خواهم فقط مواظب فرزندانم باشید». در آن زمان پدرش ساکن برازجان بود و ما در منازل سازمانی اداره بندر بوشهر ساکن بودیم.

محمد 5-6 دفعه به جبهه های نبرد رفت و یک بار هم از ناحیه دست مجروح شد و در یکی از بیمارستانهای تهران، تحت مراقبت قرار گرفت ولی در آن زمان کسی به ما اطلاع نداد که او زخمی شده و در بیماستان بستری است و محمد پس از بهبودی، خودش به خانه آمد.

وقتی ایشان به شهادت رسیدند، شوهر خواهرش به منزل ما آمد تا خبر شهادت محمد را به ما بدهد اما نتوانست به ما چیزی بگوید و رفت. بعد از رفتن او برادرم (شهید عوض ایروانچی) به خانه ما آمد و بهم گفت: «زود لباست را بپوش و به خانه ما بیا، چون حال پدرمان بد است». من بلافاصله آماده شده و با عوض همراه شدم ولی او مرا به منزل خواهر محمد برد و در آنجا بود که به من گفتند محمد شهید شده است. من در ابتدا حرفشان را باور نکردم، چون یک بار دیگر هم به من خبر داده بودند که محمد شهید شده ولی بعد مشخص شد که اشتباه کرده اند و محمد بهم گفته بود: «تا زمانی که با چشمان خودت جنازه مرا ندیده ای، خبر شهادت مرا باور نکن».

روز بعد مرا به نیروگاه بردند و در آنجا بود که با دیدن جسد محمد باور کردم که او شهید شده است. آری، او بالاخره به شهادت رسید و من و بچه ها را با خدای خودمان تنها گذاشت.

راوی: «همسر شهید محمد غلامی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 12 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمدعلی شاکر درگاه

‏پدر محمدعلی مدیر مدرسه شریعتی بود، به همین دلیل یک روز محمدعلی به ما گفت: «می خواهم مدرسه ام را عوض کنم». ما علت را جویا شدیم و او به ما گفت: «چون پدرم مدیر این دبیرستان است، برای بچه ها سوء تفاهم پیش می آید». زیرا نمرات ایشان همیشه خوب و در سطح بالایی بود.

‏سه سال آخر دبیرستان را در مدرسه سعادت گذراند. کلاس یازدهم بود که در جریانات انقلاب همراه با دوستانش در مدرسه تحصن می کردند ‏و سر کلاس نمی رفتند. زمانی که شهید میگلی نژاد را به شهادت رساندند و از پشت بام ‏مدرسه در اثر اصابت تیر به پایین افتاد، در آن روز محمدعلی در مدرسه بود و ما برای ایشان نگران بودیم .

بعضی از مواقع پدر ایشان از کارهایش انتقاد می کردند، اما او به ما می گفت: «ما باید سفارشات امام را مو به مو اجرا کنیم» ‏و این کار را هم انجام می داد. ‏او در زمان انقلاب بچه بسیار فعالی بود و ما هم همراه با او شروع به فعالیت در این زمینه ها کردیم. در راهپیمایی ها عکس می گرفت، حتی یادم می آید که بارها از نیروهای شاه کتک خورد. با تمام این سختی ها بحمدالله این انقلاب پیروز شد و خون شهیدان انقلاب به ثمر نشست. ‏

محمدعلی نماز و روزه را حدوداً از سن نه سالگی ادا می کرد. تابستان سال 59 در ایام ماه رمضان یک ماه را در مشهد گذراندیم، محمدعلی سعی می کرد نمازش را در مسجدی که کنار محل اقامتمان بود ادا کند، او شبها به بسیج مسجد می رفت و تا دیر وقت بر نمی گشت.

وقتی که ما از مشهد برگشتیم دو یا سه روز بعد عراق به خاک ما تجاوز کرد و جنگ شروع شد. زمانی که برای اولین بار می خواستند نیرو اعزام کنند، برادرم مسئول اعزام نیرو بود. محمدعلی به من اصرار می کرد که از برادرم خواهش کنم او را هم در لیست قرار دهد. ‏وقتی با برادرم این موضوع را در میان گذاشتم، ایشان به محمدعلی گفت: «‏شما هنوز سربازی نرفته ای و نمی توانی با اسلحه و وسائل دیگر کار کنی». او در ‏پاسخ می گوید: «در آنجا یاد می گیرم».

‏محمدعلی بعد از این صحبت با برادرم، برای رفتن به سربازی تلاش کرد ولی به خاطر کمی سن ایشان را نپذیرفتند. ‏بالاخره به هر شکلی که بود توانست به مراد دلش برسد و از طرف بسیج و تشکیل لشکر بیست میلیونی به فرمان امام خمینی (ره)، به جبهه اعزام شدند.

‏حدوداً پانزده روز از جنگهای نامنظم به فرمانده ای شهید چمران گذشته بود که او برای ده روز مرخصی به بوشهر آمد ولی بیشتر از هشت روز پیش ما نماند. ‏بار آخر که می خواست به جبهه برود من خیلی دلم شور می زد. در حال نماز خواندن بودم که او از بیرون آمد و دراز کشید، بعد از تمام شدن نماز رو کردم به او و گفتم: ‏«محمدعلی، دیگر نمی خواهد به جبهه بروی، بعد از آنکه به سربازی رفتی مجدداً به جبهه برو»، در جوابم گفت: «مادرجان، اگر شما بهشت را پیش چشمان خود مجسم کنی، خود شما نیز به جبهه می آیی». این حرف او را هیچ گاه فراموش نمی کنم. ‏

بار آخر که برای مرخصی آمده بود لباسهای شهید عباس مرادی و شهید ‏جمهوری را با خودش آورده بود. به او گفتم: «تو می خواهی لباس این شهیدان را به خانواده آنها تحویل بدهی». گفت: «بله، مانند روزی که یک نفر لباسهای مرا به شما تحویل خواهد داد». ‏محمدعلی پنجمین شهید بوشهر بود، او و نصرالله محمدی همزمان با هم تشییع شدند.

‏زمانی که ما برای آخرین بار با ایشان تماس گرفتیم، به ما گفت: «اگر امکان دارد دیگر با من تماس نگیرید، زیرا ممکن است همرزمان من بدلیل اینکه ‏نمی توانند با خانواده خود تماس بگیرند، دلگیر شوند»، و وقتی از او پرسیدم: «کی به مرخمی می آیی؟». ‏گفت: «ما ابتدا به کربلا می رویم بعد به مرخصی می آییم».

یک ماه بعد ایشان ‏در مالکیه سوسنگرد به شهادت رسیدند. ‏یکی از همرزمانش از زمانی که محمدعلی مجروح شده بودند، برای ما نقل می کرد: «زمانی که ایشان مجروح شده بودند، هم شکم و هم دستش خونریزی شدیدی داشته است و پزشک ایشان مجبور شده بود که دست ایشان را قطع کند، به همین دلیل محمدعلی بسیار ناراحت بود، با آن حال بدی که داشت مرتب به دکتر می گفتند که دست مرا قطع نکنید، من هنوز با این دست کار دارم. ‏او در ساعت دو بعد از ظهر مجروح می شود و به خاطر خونریزی شدید ساعت نه شب همان روز به شهادت می رسد».

به خاطر دارم که یک بار به او گفتم: «پسرم، چرا با این سن کم به جبهه می روی؟». گفت: «مادرجان، اگر روزی دزدی به خانه ما تجاوز کند، ما سعی می کنیم که در برابر او بایستیم و از خود ‏دفاع کنیم، حالا که  د‏شمنان به خانه مان تجاوز کرده اند وظیفه همه ماست برای دفاع از آن د‏ر برابر آنها بایستیم و با تمام جان از دین و ناموسمان حراست کنیم».

راوی: «مادر شهید محمدعلی شاکر درگاه»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 4 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ماشاالله رمضانی

یک بار در خانه نشسته بودم که دیدم ماشاءالله به طور ناگهانی از درب منزل وارد شد و سراسیمه خود را به پشت بام رساند. در همان زمان دیدم درب منزل را می زنند. به برادرم گفتم: «برو درب را باز کن، مثل اینکه کسی پشت در است». وقتی در منزل را باز کرد، دو نفر نظامی را دید که اسلحه به دست دنبال ماشاءالله هستند. آنها به ما گفتند: «کسی که به داخل منزل شما آمده را سریعاً به ما معرفی کنید». ما گفتیم: «مگه چه شده؟». در جواب به ما گفتند: «آن پسر بچه وقتی ما را دیده گفته مرگ بر شاه و به شاه توهین کرده است».

به آنها گفتیم: «کسی هم وارد حیاط نشده است، حتما بچه ای بوده و می خواسته شما را اذیت کند». آن فرد نظامی که باور نمی کرد آن پسر بچه متعلق به این خانه نباشد، به ما گفت: «باید خانه را بگردیم» و ما با آرامش گفتیم: «مشکلی نیست، بگردید و اگر شما چنین کسی را که می گویید، پیدا کردید با خودتان ببرید».

آن فرد نظامی که دید ما با وارد شدن وی به منزل مخالفتی نمی کنیم، احتمال این را داد که پسر بچه متعلق به این خانه نباشد و حرفهای ما باورشان شد و از منزلمان رفتند.

وقتی آنها رفتند از ماشاءالله پرسیدیم: «چرا گفتی مرگ بر شاه؟». او در جواب گفت: «چون شاه لایق چنین جمله ای است».

وقتی که انقلاب شد ایشان یکی از کسانی بودند که مجسمه شاه را در میدانی که در بالای طاق قرار گرفته بود به پایین آورد و تکه تکه کرد و نفرت خود را از شاه این چنین اعلام کرد و با پایین آوردن مجسمه آن خائن جوابی دندان شکن به آنها داد.

راوی: «برادر شهید ماشاالله رمضانی»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 22 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمحمد گرگین

عبدالمحمد با منافقان و ضد انقلاب سرسختانه مخالفت می کرد و مدام ندای مرگ بر منافق سر می داد. تعدادی از افراد در محل با منافقین همکاری داشتند و ایشان همیشه با آنها درگیر بود. او امر به معروف و نهی از منکر می کرد و به این امر اهمیت می داد. ابتدا از خانواده و بستگان خودش شروع می کرد. گاهی که رعایت نکردن شئونات اسلامی را از بستگان نزدیک خود می دید، به درب خانه آنها می رفت وبه آنها تذکر می داد و می گفت: «مسایل دین و مذهب را رعایت کنید. هر روز ما شهید می دهیم، نباید بی تفاوت باشید. در جامعه اسلامی باید طبق اسلام عمل کنید». او همیشه فریضه امر به معروف و نهی از منکر را انجام می داد.

سیزده ساله بود که جنگ تحمیلی آغاز شد. با ادامه یافتن جنگ عازم جبهه شد. همان بار اول که رفت دیگر نیامد. اثر و نشانی نیز تا مدتها از او نیافتند. من نیز همیشه آرزو داشتم که به جبهه بروم تا آن که خدا توفیق داد در سن سیزده سالگی عازم جبهه شدم. برای بار اول به همان منطقه ای رفتم که عملیات «محرم» در آن واقع شده بود. سپس ما را به جایی که قبلا عبدالمحمد بود، بردند. تپه های «الله اکبر» محل استقرار آنها بین ما و عراقی ها قرار داشت. از فرماندهان خیلی خواهش می کردم که اجازه دهند در آن محل که شهدای بسیاری بود، جست جو کنم شاید اثری از شهید پیدا کنم، اما آنها اجازه نمی دادند و می گفتند شما در ابتدای کارید و توان دیدن کشته ها و وضعیت وخیم آنها را ندارید، ممکن است از شدت ناراحتی داد و فریاد کنید و مأموریتها لو برود.

یک روز فرمانده مان را راضی کردم و تا نزدیکی تپه رفتم. این تپه به حالت معلق گاهی دست ما و گاهی در اختیار عراقی ها بود. این طور نبود که کاملاً در کنترل ما باشد، وضعیت بحرانی داشت. با شدت یافتن آتش دشمن به عقب برگشتیم. من و سایر بچه ها هر از گاهی به آن تپه سر می زدیم، چون مدت زیادی از جنگ نگذشته بود و می شد هویت شهدا را تشخیص داد. هنوز پیکرها از بین نرفته بود و بعضی کارت و پلاک داشتند.

آن منطقه جزء زبیدات بود، ساکنین آن به پیکر شهدا بی حرمتی نکرده و صدمه وارد نمی کردند. شهدا را در گور دسته جمعی خاک می کردند و با علامتی مشخص می کردند: «سربازان خمینی». ما به این صورت متوجه دفن شهیدان می شدیم و پیکرها را انتقال می دادیم. بارها در پی یافتن پیکر عبدالمحمد تلاشم بی نتیجه ماند. نشانی او را به سایر رزمندگان دادم، ولی کسی او را نیافت تا این که جنگ تمام شد.

راوی: «دوست شهید عبدالمحمد گرگین»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 6 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید امیر مظفر موسوی

با شروع انقلاب اسلامی در سال 57 امیر مظفر همدوش همشهریهای خود در راهپیمایی و تطاهرات شرکت می نمود و در مراسم سخنرانی شهید ابوتراب عاشوری در هر مکانی که برگزار می گردید، شرکت می کرد و خود نگهبانی از منزل شهید را هم بر عهده داشت. حتی در روز شهادت شهید عاشوری در محل حادثه حضور داشت و از ناحیه زانو زخمی شده بود.

در خلع سلاح شهربانی بوشهر نیز حضور داشت. او در هنرستان عضو انجمن اسلامی بود و با گروهکها ابتدا با راهنمایی و صحبت و نهایتاً با مبارزه روبرو می شد که به همین دلیل بارها ایشان را تهدید به مرگ کردند. او بسیار شجاع و با شهامت بود. هنوز شاه در مملکت بود که روی کاغذا هوا (بادبادک) می نوشت مرگ بر شاه و در آسمان رها می کرد. در درگیریهای خیابانی علیه گروهک منافقین شرکت داشت و مجروحان را بر دوش می گرفت و به بیمارستان منتقل می کرد.

پس از شروع جنگ تحمیلی ایشان که سال آخر رشته راه و ساختمان را می گذراند، سال 1359 به جبهه اعزام شد. مدت 7 ماه در سومار و گیلان غرب بود و بعد به بوشهر برگشت و پس از سه روز مجدداً به اتفاق دیگر همرزمانش از جمله شهید علیرضا ماهینی به جبهه برگشت. ایشان در طول مدت اقامت در جبهه بارها مجروح شد و هر بار پس از مداوا در بیمارستان صحرایی مجدداً به خط مقدم بر می گشت.

بعد از مدتها اقامت در جبهه یک بار به مرخصی آمد و سه روز در بوشهر ماند. پدرش از او خواست که چند روز بیشتر بماند تا در کنار او باشد. اما او گفت: «پدرجان، حضرت ابراهیم (علیه السلام) فقط یک پسر داشت و به امر خداوند خواست او را قربانی کند، ولی شما 8 پسر دارید، یکی از آنها را در راه خدا بدهید و اجازه بدهید که آن یکی من باشم».

امیر مظفر مدت 20 ماه در جبهه خدمت کرد تا سرانجام در پاتک دشمن در تنگه چزابه قلب نازنینش مورد هدف قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نایل گردید. همرزمانش می گفتند: «وقتی به زمین خورد برای آخرین بار روی زانوی خود بلند شد و سه بار گفت: «یا مهدی ادرکنی»، سپس جان به جان آفرین تسلیم کرد».

یکی از دوستانش تعریف می کرد: «شبی که دشمن در تنگه چزابه اقدام به پاتک کرد، مظفر تا صبح بلند بلند قرآن می خواند. ساعت 4 صبح به نیروها دستور پیشروی دادند، اما مطفر چنان سرگرم قرائت قرآن بود که متوجه نشد. آخرین نفر من بودم که به او گفتم حرکت کن. او قرآنش را بست و به دنبال بقیه به سوی دشمن حرکت کرد».

یکی دیگر از همرزمانش می گفت: «روزی که امیر مظفر به شهادت رسید، ساعت حدود 8 صبح بود که حمله به اوج خود رسیده بود. امیر مظفر به همراه پسر خاله اش سید موسی نبوی در سنگر بودند که شهیدی را می آورند و در کنار او می گذارند. امیر مظفر دستی به سر شهید می کشد، دستانش خونی می شود و دستهای خون آلود خود را بالا می آورد و می گوید: «خداوندا، همین طور که این برادر در خط مقدم شهید شد، آرزو دارم که من هم خونم در خط مقدم ریخته شود». هنوز یک ساعت از این دعا نگذشته بود که پسر خاله اش بر اثر موج انفجار به طرف نیروهای دشمن در سمت دیگر خاکریز پرتاب می گردد و یکی از نیروهای دشمن دشنه ای در دست می گیرد و به طرف سید موسی نبوی می آید. مظفر به روی خاکریز رفته و زانوی دشمن بعثی را هدف قرار می دهد و در این لحظه کتف امیر مظفر مورد اصابت گلوله دشمن قرار می گیرد و خون از انگشتانش سرازیر می شود. مظفر تفنگ را به دست می گیرد و به سوی دشمن تیراندازی می کند تا اینکه دشمن قلب او را مورد هدف قرار می دهد و او را به شهادت می رساند».

روز 20 بهمن که امیر مظفر به شهادت رسید، نماز ظهرم را خوانده بودم و می خواستم نماز عصرم را ادا کنم. پاهایم شروع به لرزیدن کرد و ناخوآگاه اشکم جاری شد. لرزش بدنم به حدی بود که نتوانستم ایستاده نماز بخوانم، بالاجبار نشستم و گریه و اشک مهلتم نمی داد. آن روز  پدرش در بیمارستان بستری بود. از بیمارستان بهم زنگ زد و گفت در عالمی بین خواب و بیداری، امیر مظفر تا ساعت 4 صبح پیش من در بیمارستان بود و کنار تخت من ایستاده بود و سپس دستم را بوسید و اجازه رفتن خواست. بعدها از یکی از همرزمانش که روز شهادتش در کنارش بوده، درباره ساعت شهادتش سئوال کردم، گفت: «مظفر درست ساعت 12 ظهر 20 بهمن به شهادت رسیده است».

وقتی از جبهه بر می گشت، می گفت: «مادرجان، مقداری پول از طرف سپاه یا بسیج به رزمندگان هدیه می دهند، شما اگر احتیاجی به آن ندارید اجازه بدهید نا به خانواده های نیازمندتر از خودمان بدهیم». اگر می آمد و سفره غذای رنگین می دید، کنار سفره می نشست و می گفت: «مادر، چگونه می توانم پای این سفره بنشینم در حالی که خانواده های زیادی هستند که بچه های آنها در جبهه هستند ولی وضعیت مالی خوبی ندارند». ازم خواهش می کرد تا غذای سهمیه او را قبل از پخت کردن، کنار بگذارم تا بتواند آن را در اختیار خانواده های نیازمند قرار دهد.

راوی: «مادر شهید سید امیر مظفر موسوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، مناجاتهای شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 4 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید رضا موتمن

همراه همسرم زائر حضرت ثامن الائمه (علیه السلام) بودیم. در حرم مطهر نذر کردیم که اگر فرزندمان پسر و سالم بدنیا بیاید، نامش را رضا بگذاریم. پس از‏تولد فرزند دلبندم، ‏نذر خود را ادا کردیم.

‏پنج سال داشت که او را در یک مدرسه خصوصی در شهر شیراز ثبت نام کردم و سال بعد او را به دبستان سعادت بوشهر منتقل نمودم. تحصیلات خود را تا دوم دبیرستان ادامه داد، اما با شروع انقلاب و تظاهراتهای مردمی به خیل مردم انقلابی پیوست و دیگر مجالی برای پایان دوره تحصیلی برایش بوجود نیامد. ‏

با شروع جنگ اشتیاق زیادی برای رفتن به جبهه از خود نشان می داد. هر چه به او می گفتیم که حضرت امام (ره) فرموده اند که مدرسه هم جبهه است و شما اگر سنگر مدرسه را داشته باشید کفایت می کند، اما او قبول نمی کرد.

‏یکی از همرزمانش ‏زمانی که از جبهه برگشت به ما گفت: «‏باید به وجود رضا افتخار کنی، زیرا آنقدر شجاعت دارد که از هیچ چیز، حتی ازگلوله هم نمی ترسد و همیشه به دعا، عبادت و نافله شب مشغول است. ‏وقتی خبر شهادت فرزندم برایم آوردند، در آن موقع افسر نگهبان ‏پادگان بودم، با شنیدن خبر به سجده افتادم و خدا را شکر نمودم.

‏هنگامی که جسد مطهرش را برای تشییع و تدفین آوردند هنوز از‏ پشت سرش، جایی که ترکش خمپاره اصابت کرده بود، خون می آمد. البته ‏او با دیگر شهدای عملیات فتح المبین تشییع نشد، زیرا جسد او را اشتباهاً ‏به تهران برده بودند. ‏تشییع جنازه اش با شکوه برگزار شد و تا زمانی که او را در قبر گذاشتند من گریه نکردم. بخاطر این که نمی خواستم منافقین با دیدن اشکهایم شاد شوند.

او قامتی رشید و اندامی مناسب داشت و از انجام کارهای دشوار احساس خستگی نمی کرد و فردی جسور و نترس بود و به ورزش ‏علاقه فراوانی داشت. پینک پنگ، فوتبال و والیبال را خیلی خوب بازی ‏می کرد. ‏

خاطره ای که هیچ وقت فراموش نمی کنم آن زمانی است که برای بار آخر عازم جبهه شد. ابتدا صورت و سپس پشت سرش را بوسیدم، درست جایی را که بعداً هنگام رویت پیکر بی جانش، با چشم خودم دیدم که ترکش خمپاره دشمن به آنجا اصابت کرده بود و موجب شهادتش ‏شده بود.

راوی: «پدر شهید رضا موتمن»




نوع مطلب : تولد شهیدان، عشق شهیدان به وطن، مبارزات انقلابی شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 7 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عیسی قاسمی

عیسی پسر دایی من است و به دلیل تفاوت اندک سنی، ارتباط نزدیکی با هم داشتیم و دوران کودکی و نوجوانی را نیز با هم گذرانده ایم. پدر ایشان علاقه خاصی به مسائل دینی و معنوی، بخصوص قرآن داشت و کسی که بیشترین بهره را از این محیط معنوی خانواده گرفت و از کودکی با نوای دلنشین قرآن آشنا شد، عیسی بود. اگرچه همه اعضای خانواده آنها از این فیض بهره مند شده اند.

عیسی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی هنوز به مرحله بلوغ نرسیده بود، اما کلیه وظایف شرعی خود را انجام می داد. تواضع، فروتنی و از خود گذشتن به نفع دیگران از خصایص بارز ایشان بود. او از درآمد حاصل از دسترنج خود علاوه بر تامین نیازهای شخصی، بخشی ازهزینه خانواده را نیز تامین می کرد.

در دوران انقلاب اسلامی نیز به دلیل علاقه ویژه ای که به حضرت امام داشت، در حد توان خود در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی یکی از عناصر فعال حزب الله در کوی دواس بود که با گروهکها درگیر می شد.

با شروع جنگ تحمیلی به دلیل ارتباط تنگاتنگی که با رزمندگان کوی دواس و جلالی و بویژه با شهید علیرضا ماهینی داشت، زمینه حضور ایشان در جبهه فراهم شد.

پس از اولین حضور عیسی در جبهه و آمدنش به مرخصی، چهره دیگری از او مشاهده کردیم. عیسی چهره ای مذهبی داشت و مقید به مسائل شرعی بود، اما با توجه به سابقه دوستی و شناختی که از او داشتم، او را در برگشت از جبهه با چهره ای متفاوت یافتم. چهره ای که به دلیل تقرب به درگاه الهی نورانیت و معنویت خاصی در آن موج می زد.

یکبار در اواخر سال ۱۳۶۰ که از جبهه برگشته بود، به خانه ما آمد تا به مادرم که عمه او بود سر بزند و شب نزد ما ماند. آن شب به اتفاق هم برای شرکت در دعای کمیل به ریشهر رفتیم. در تمام طول مدت برگزاری دعا ایشان گریه می کرد. وقتی برگشتیم، موقع خواب حاضر نشد روی تشک بخوابد، می گفت: «در حالی که دوستان و همرزمانم در جبهه روی زمین خوابیده اند، نمی توانم روی تشک بخوابم».

راوی: «بستگان شهید عیسی قاسمی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات