خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
چهارشنبه 28 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرسول ضاحیان

عبدالرسول فرزند ششم من بود. از هفت سالگی وارد مدرسه امیرکبیر ‏شد. اول راهنمایی بود که تظاهرات و مخالفت با رژیم به اوج خود رسید. فکر و ذکرش این برنامه ها بود، مدرسه را رها کرد و مدام در تظاهرات و مبارزات آن زمان شرکت داشت.

کنار بیمارستان سنگرهایی زده بودند و با بچه های محل شبها نگهبانی می دادند. در بدو تشکیل بسیج به عضویت این نهاد در آمد. با آغاز جنگ تحمیلی، داوطلبانه و با اشتیاق فراوان، سه بار به جبهه اعزام شد.

سپس خود را برای خدمت سربازی معرفی کرد. دوره سه ماه آموزشی را در کرمان گذراند. آنها را که تقسیم کردند رسول به کردستان افتاد. ‏به او گفتم: «مبادا در جای خطرناکی بروی»، گفت: «نه مادر، خیالت راحت باشد». گفتم: «در هر شهر که مأمور شدی، نامه بنویس یا تلفن بزن». گفت: «کی حوصله نامه نوشتن و تلفن زدن را دارد».

راوی: «مادر شهید عبدالرسول ضاحیان»




نوع مطلب : مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 24 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید عباس صفوی

در بحبوحه انقلاب بود که سید عباس به همراه برادرش سید حسین و بچه های دیگر اعلامیه پخش می کردند. چون من شغلم نظامی بود، همیشه به او می گفتم: «مواظب باشید». می گفت: «ما کارمان را انجام ‏می دهیم، شما نگران هیچ چیز نباشید».

چند بار ساواک او را دستگیر کرد و ‏حتی 24 ساعت بازداشت بود که من از طریق رئیس شهربانی که با من آشنا بود، به صورت محرمانه او و سید حسین و تعدادی از بچه ها را آزاد کردیم.

زمان جنگ هم خیلی فعالیت داشت. همیشه در ماموریت بود. وقتی سید عباس تازه شهید شده بود، من به زیارت حضرت معصومه (سلام الله علیها) رفتم. در آنجا خواب دیدم که سید عباس بسته ای به من داد و گفت: «این بسته را به خانم صفایی بده و بگو که این هدیه پسرت است».

من از او پرسیدم: «سید تو کجا بودی؟»، گفت: «ماموریت» و ادامه داد: «بچه ها منتظر هستند» و زودی رفت و من از خواب بیدار شدم. وقتی به بوشهر آمدم، برای خانم صفایی خواب او را تعریف کردم. او حامله بود و وقتی وضع حمل کرد ‏و بچه اش پسر بود، اسم سید عباس را روی او گذاشتم.

راوی: «پدر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 17 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

سید عباس فرزند اول من بود. ایشان از همان ابتدا فردی مؤمن، با خدا و مودب بود. از کلاس اول در مسجد و مراسم مذهبی حضور می یافت. بعد به مدرسه عالی شریف (مدرسه 13 ‏آبان فعلی) رفت. این مدرسه خراب بود، خدا می داند دوستانش را جمع کرد و این مدرسه را رو به راه کردند و بعد یک دیوار درست کردند و یک حسینیه ساختند و خودش هم شد بانی، برای مراسم هم ما کمکش می کردیم. پول جمع می کردیم و شکر، برنج و غیره تهیه می کردیم.

ایشان تا سال سوم نظری درس خواند و سپس کارمند نیرو دریایی شد. با دستگاه ‏های چاپ و زیراکس سر و کار داشت. گاهی هم من به پایگاه ‏دریایی می رفتم و در خارج کردن اطلاعیه ها به پسرم کمک می کردم. این کار را چندین بار انجام دادم و اطلاعیه ها را علیه رژیم پخش می کردیم. البته این کار ترس هم داشت ولی ما با توجه به هدفمان، دلگرمی داشتیم.

هر وقت که او می گفت من می رفتم. مسلماً ترس هم داشتم، می ترسیدم که یک وقتی مرا تفتیش کنند یا دژبان بپرسد زیر چادرت چیه؟ اما با توکل به خدا از کنار دژبان رد می شدم و می آمدم خانه.

بعدها به عنوان نماینده نیروی دریایی، وارد بسیج شد. محلی که بسیج در آن واقع بود یک خانه شخصی بود. این قدر به بندرعباس و تهران رفت تا وقتی که اوضاع آن را رو به راه کرد. ‏

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 5 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید خضر شمسی

وقتی که ما از باغک (تنگستان) آمدیم بوشهر، خضر 12 سال بیشتر نداشت. از همان کودکی هم نماز می خواند. من خودم نماز خواندن را به او یاد دادم. از همان زمان شروع به روزه گرفتن کرد، ولی در ابتدا روزه کامل نمی گرفت، چون خیلی هوا گرم بود و او هم سنش کم بود.

وقتی بزرگتر شد و جریان انقلاب پیش آمد او خیلی فعالیت می کرد. همراه با برادرم در انداختن مجسمه شاه شرکت داشت. ماشین گمرک را آوردند و بند دور مجسمه کردند و مجسمه را انداختند.

خضر وقتی نجاری می کرد، برای مسجدها درب درست می کرد و کمتر مسجدی است که خضر در آن کار نکرده باشد. از مسجدهایی که خضر در آن کار کرده، مسجد امام حسین (علیه السلام) در محله شکری و مسجد باغک که رحل قرآن درست کرد و به آنجا فرستاده است.

راوی: «پدر شهید خضر شمسی»




نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید رسول شکیبازاده

عبدالرسول از سال 59 ‏تا 65 ‏در گروه مقاومت محله فعالیت داشت. اوایل انقلاب منافقین اعلامیه هایی را از زیر در به داخل حیاط مردم می انداختند. من و رسول و چند نفر از دوستان بعد از نماز صبح سه دسته می شدیم و این اعلامیه ها را پیدا می کردیم  و آنها را آتش می زدیم.

کم کم که بزرگتر شدیم فعالیت های ما نیز شکل دیگری به خود گرفت و ما نگهبانی شبانه می دادیم. من و رسول در محله شنبدی نگهبانی می دادیم. ما در آن پست 3 ‏نفر بودیم و تفنگ دست رسول بود و من چون سن کمی داشتم، تنها چراغ قوه ای به دستم می دادند.

مدتی بود که به ما گفته بودند که به ماشین ها هم ایست بدهید ‏و بازرسی مختصری بکنید. یک شب رسول به ماشینی ایست داد ولی ماشین توقف نکرد. او برای بار دوم به آن ماشین ایست داد و او بالاخره ایستاد. وقتی راننده صندوق عقب را باز کرد و ما آن را بازرسی کردیم، متوجه شدیم که وی خیلی مضطرب و نگران است، اما هر چه در ماشین گشتیم چیزی پیدا نکردیم. زمانی که او داشت سوار ماشین می شد تا از آنجا برود، یک دفعه دیدیم که یکی از پاچه های شلوارش تنگ تر از دیگری است. بلافاصله او را بازرسی بدنی کردیم و از او تعدادی از اعلامیه های منافقین را ‏پیدا کرده و بازداشتش کردیم.

راوی: «برادر شهید عبدالرسول شکیبازاده»




نوع مطلب : مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 30 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید عبدالرسول شکیبازاده

در سال 1357 ‏که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، رسول 8 ‏سالش بود و من هم 5 ‏سال بیشتر نداشتم. ما با هم از خانه بیرون می آمدیم تا در تظاهرات علیه شاه شرکت کنیم و کبریتی در جیبمان می گذاشتیم که اگر در هنگام تظاهرات، مزدوران شاه گاز اشک آور زدند، آن را روشن کنیم و جلوی چشمانمان بگیریم تا از آن اشک نریزد.

من در آن زمان خیلی کوچک بودم و مردم مرا به دوش می گرفتند تا از جمعیت عقب نمانم. ‏رسول از همان دوران کودکی روحیه ظلم ستیزی داشت و از هیچ چیز نمی ترسید.

در سال 1358 ‏که نیروهای مردمی شب ها نگهبانی می دادند، ما به دنبال آنها می رفتیم. وقتی جنگ شروع شد، رسول کلاس پنجم دبستان بود و من در کلاس سوم درس می خواندم. هر دو به همراه پدرمان به حسینیه کازرونی ها می رفتیم ‏ و نمازمان را در آنجا می خواندیم.

راوی: «برادر شهید عبدالرسول شکیبازاده»




نوع مطلب : مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 22 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید عبدالرسول شکیبازاده

عبدالرسول فرزند اولم بود. او در سال 1349 ‏در بوشهر به دنیا آمد و با قدم نهادن به زندگی ما،  شور و شادی را با خود به ارمغان آورد. من از 7 سالگی او را با خود به مسجد و حسینیه می بردم و در همان زمان او را با قرآن ‏و نماز آشنا کردم.

‏در سال 1357 ‏که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، رسول 8 ‏سال داشت ‏ولی با این وجود به همراه بزرگترها به تظاهرات می رفت و آنجا به سوی ماموران رژیم پهلوی سنگ پرتاب می کرد. ‏او خیلی به مسجد علاقه داشت و همیشه از من می خواست که به آن جا ‏برویم.

قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، مخالفان نظام اعلامیه های ضد انقلابی را شبانه در مساجد محل پخش می کردند. رسول به همراه دوستانش این اعلامیه ها را جمع می کردند و آتش می زدند و به این شکل مبارزه می کردند.

هر کاری که به او محول می کردند با علاقه انجام می داد و از همان زمان با بچه های انقلابی و مذهبی ارتباط داشت و با آنها همکاری می نمود. خیلی زود در مسجد خواندن نماز و تلاوت قرآن را یاد گرفت.

راوی: «پدر شهید عبدالرسول شکیبازاده»




نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 3 )    1   2   3