خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید اسماعیل غریبی

بعد از انقلاب وقتی می خواستند جایگاه نماز جمعه بوشهر را بسازند، اسماعیل در پایه سازی آنجا به آنها کمک کرد و هیچ حقوقی نیز از آنها نگرفت.

او با شهید عاشوری رابطه نزدیک و به خانه آنها رفت و آمد داشت. در زمان انقلاب، یک روز که پسر بزرگم به نانوایی رفته بود وقتی به خانه برگشت به ما گفت که صدای تیر شنیده است و دوستانش گفته اند که آقای عاشوری شهید شده است. آن روز اسماعیل به محض شنیدن این خبر به خانه یکی از دوستانش که در تنگستان بود، رفت و از آنها تفنگ گرفت و به خانه یکی از همسایه ها که در آن زمان تلفن داشتند رفت و به خانه برادر شهید عاشوری زنگ زد و از او جریان را پرسید. برادر شهید گفته بود که حال برادرم خوب است ولی دو یا سه روز بعد اعلام کردند که آقای عاشوری شهید شده است.

اوایل جنگ بود که برای گذراندن دوران آموزش به کازرون رفت و پس از ‏آن به سوی جبهه های نبرد شتافت. اسماعیل در عملیات فتح المبین شرکت داشت. بعد از دو ماه که به خانه آمد برای من از خاطرات جبهه و جنگ تعریف می کرد.

یادم هست که یک بار بهم گفت: «شب خودم به تنهایی جلو می رفتم تا اینکه به مقر عراقیها رسیدم و متوجه شدم که آنها در سنگر نوار موسیقی گذاشته اند و می رقصند. وقتی برگشتم به فرمانده گفتم که من تا نزدیکی مقر دشمن رفتم ولی فرمانده بهم گفت که نباید چنین کاری می کردی و بدون اجازه به تنهایی آن قدر جلو می رفتی. ولی شب بعد با چند تا از رزمندگان دیگر به همان جا رفتیم و در آنجا عملیاتی صورت گرفت که به خاطر آشنایی با آن منطقه، پیروز شدیم».

‏او از خاطرات جبهه تعریف می کرد و می گفت: «در یکی از عملیاتها ما می دیدیم که همین طور همرزمانمان در اطراف سنگرها تیر می خورند و شهید می شوند ولی نمی دانستیم که از کدام طرف تیراندازی می شود. وقتی خوب دقت کردم دیدم یک عراقی بالای درختی نشسته ‏و تیراندازی می کند. من آهسته آهسته و به صورتی که متوجه نشود تا زیر درخت رفتم و تفنگم را زیر پایش گرفتم تا مجبور شود که از درخت پایین بیاید. هنگامی که او را اسیر کردم، ساعت، کاپشن و رادیوی خودش را ‏بهم داد تا از تحویل دادن او منصرف شوم اما من اعتنایی نکردم و او را به مسئولین تحویل دادم».

راوی: «همسر شهید اسماعیل غریبی»




نوع مطلب : عشق شهیدان به وطن، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 25 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد علی ظهرابی

محمد علی بچه بسیار زرنگی بود، بهم کمک می کرد. ‏در کارهای خانه نیز به مادرش یاری می رساند. یادم می آید که ماه رمضان بود، وقتی از سرکار به خانه برگشتم، دیدم محمد علی ضعف کرده و کنار دیوار افتاده است. به مادرش گفتم: «چه بلایی سر این بچه آمده؟». مادرش گفت: «چیزی نیست، روزه گرفته است». به محمد علی گفتم: «تو که قدرت روزه گرفتن را نداری چرا روزه گرفته ای؟»، ولی او فقط خیره مرا نگاه کرد و من از حرف خودم شرمنده شدم.

‏در زمان انقلاب، شبی دیدم مادر بچه ها در راه پله رفت و آمد می کند، به او گفتم: «‏چه خبر است؟»، هراسان گفت: ‏«می گویند زاهدی و چند نفر دیگر در شهر هستند». ‏من بلافاصله تفنگم را برداشتم و به پشت بام رفتم و در آنجا منتظر ماندم. هنوز مدتی نگذشته بود که در منزلمان را زدند. در را که باز کردم، محمد علی پشت در بود. از او پرسیدم: «‏آنها کی بودند؟»، ‏پسرم گفت: «تو از کجا آنها را دیدی؟»، بهش گفتم: «از بالای پشت بام دیدم». ‏آن وقت او بهم گفت: «رفته بودیم که یک ماشین تایپ از فرودگاه برداریم ولی نتوانستیم». به محمد علی گفتم: «کار درستی نکردید، خودم ماشین تایپ را برایتان می آوردم، لزومی نداشت خودتان را به خطر بیاندازید».  

‏صبح روز بعد که به شرکت دوستم رفتم، بهم گفت: «امروز سر حال نیستی؟». در جوابش گفتم: ‏«نه، اما امروز یک چیز خوب از تو می خواهم». دوستم گفت: «چیز خوبت چیه؟». ‏بهش گفتم: «اگر به تو پول بدهم، یک ماشین تایپ برایم می آوری؟»، او پس از کمی تامل گفت: «من خودم یک ماشین تایپ و یک رادیو دارم، آنها را به تو می دهم زیرا خودم می خواهم از کشور خارج شوم و دیگر به آنها نیازی ندارم». ‏خلاصه من هر دو را از دوستم خریدم و آنها را به محمد علی دادم تا از آنها هر طور که می خواهد استفاده کند.

محمد علی قبل از شهادتش، مورد اصابت چند عدد ترکش قرار گرفته بود. آنها تا سه روز در محاصره دشمن بودند و دیگر امیدی به زنده ماندن نداشتند. زیرا غذا و آبی در اختیارشان نبود. به ناچار نانهای خشکیده را پیدا می کردند و می خوردند. هیچکس از آنها خبری نداشت. درست زمانی که من از بوشهر حرکت کردم، آنها نیز از محاصره بیرون آمده و به اهواز رسیده بودند.

خلاصه محمدعلی با من به خانه برگشت. هنگام برگشتنش خواستند که گوسفندی قربانی کنند ولی محمد علی نمی گذاشت. مادر بزرگش اصرار می کرد و می گفت که باید گوسفندی قربانی کنیم و اگر نگذاشتی سر و صدا می کنم تا همسایه ها خبردار شوند. محمد علی می گفت: «باید برای پیروزی رزمندگان اسلام گوسفند قربانی کنید». بالاخره با اصرار زیاد مادر بزرگش، آن روز اجازه قربانی کردن گوسفند را داد ولی به شرطی که به نیت سلامتی و پیروزی رزمندگان اسلام باشد.

‏زمان جنگ شبی خواب دیدم که محمد علی به خانه آمده و بهم گفت: «بیا برویم جبهه»، من نیز با او حرکت کردم و به طرف جبهه رفتم. بالای کوهی شروع کردیم به جنگیدن با عراقیها و تا توانستیم آنها را کشتیم. صبح که از خواب بیدار شدم، یک راست رفتم بسیج و از آنها پرسیدم: «‏نمی خواهید نیرو اعزام کنید؟»، آنها جواب دادند: «بله»، بلافاصله به خانه برگشتم و وسایلم را برداشتم و به جبهه رفتم. هر چه مادر بچه ها و دوستان و آشنایان، اصرار کردند که نروم، به حرف آنها گوش نکردم و گفتم: «بایستی بروم و در این عملیات شرکت کنم».

راوی: «پدر شهید محمد علی ظهرابی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 21 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد علی ظهرابی

روزی که در مدرسه «سعادت» بوشهر اعتصاب کرده بودند، برادرم ‏حسین هم همراهشان بود. همان روز بود که میگلی نژاد شهید شد. آن روز محمدعلی هنگامی که به خانه آمد آشفته بود و اصلاً نمی توانست آرام بنشیند. مادر بزرگش به او گفت: «بیا بنشین و یک تکه نانی بخور»، ‏ولی او به مادر بزرگش گفت: «رفیقم شهید شده آن وقت من بنشینم و چیزی بخورم». ‏

محمدعلی پس از به شهادت رسیدن دایی اش شهید عباس کامکاری، بی تابانه در انتظار بود که ترتیب اعزامش به جبهه داده شود.

او با وجود اینکه نوجوان بود، همیشه ما را راهنمایی می کرد و یکی از صحبتهایی که برای دلداری من به زبان می آورد این بود که می گفت: «اگر به فیض شهادت نایل شدم مرا ناکام نخوانید، زیرا چه کامی بهتر از به شهادت رسیدن است. در ضمن چون تک فرزند خانواده هستم برای از دست دادنم افسوس نخورید و اشک نریزید که دیگر فرزندی ندارید، زیرا فرزندان حزب الهی و دلاوران بسیجی جایگزین فرزند شما هستند». ‏

او تصمیم قطعی گرفته بود که به جبهه برود. هر چه پدرش بهش می گفت: «مدتی صبر کن تا ببینیم چه می شود». محمدعلی در جواب می گفت: «پدرجان، با نیت خالص می خوابم تا ببینم در خواب بهم چه می گویند». همان شب بود که خوابید و صبح که از خواب بیدار شد، بهم گفت: «‏دایی شهیدم عباس را در عالم خواب دیدم و بهم گفت که اول خودسازی کنم و بعد عازم جبهه های جنگ شوم». ‏

پسرم آخرین بار که می خواست به جبهه برو ‏می گفت: «من چندین بار به جبهه رفته ام و خوشبختانه توانسته ام دشمنان اسلام را نابود سازم، اما د‏ر این سفر به احتمال زیاد شربت شهاد‏ت را خواهم نوشید». او به ما می گفت: «برای شهادتم ناراحت و غمگین نباشید و به یاد داشته باشید که هزاران سال است که امام حسین (علیه السلام) شهید شده ولی هنوز نام او زبانزد خاص و عام است، من نیز اگر شهید شدم، نام و نشانم همیشه باقی می ماند».

آخرین روزی که روز وداعم با محمدعلی بود، دست دور گردنم انداخت و گفت: «‏مادر، شاید این آخرین دیدارم با شما باشد». ‏گفتم: ‏«باید مرا حلال کنی، زیرا ما نتوانستیم تو را آن چنان که شایسته توست ‏تربیت کنیم و وظیفه خود را نسبت به تو به جا آوریم». ‏آن روز محمدعلی در جوابم گفت: «رفتنم به جبهه، نتیجه تربیت و پرورش شماست».

‏موقع اعزام محمدعلی به جبهه، من و پدرش همراه او به بسیج رفتیم و چون علاقه ای خاص بهم داشت و نمی خواست زیاد اذیت شوم، بهم گفت: «شما به خانه بروید، زیرا ساعت اعزام هنوز مشخص نیست». من هم در جوابش گفتم: «اگر تا غروب آفتاب هم ساعت اعزام شما مشخص نشود من اینجا منتظر می نشینم، دیگر هم از این صحبتها نکن». او سرش را پایین انداخت و دوباره وارد بسیج شد. ‏

راوی: «مادر شهید محمد علی ظهرابی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 18 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد علی ظهرابی

محمد علی از همان دوران کودکی بسیار بچه فعالی بود. او بعضی از اوقات که مشغول کار بودم بهم کمک می کرد. پدرش به شوخی بهش می گفت: «اگر در نان درآوردن کمک حال پدرت نشوی، لااقل کمک حال مادرت می شوی».

خلاصه در کارهای خانه به هر نحوی که می توانست بهم کمک می کرد و بعضی اوقات هم در کارهای بیرون از منزل به پدرش کمک می کرد. او در ایام تعطیلات هم بیکار نمی نشست و هر کاری که پیش می آمد انجام می داد و خودش را مشغول می کرد.

وقتی که به بوشهر آمدیم، محمد علی تقریبأ 4 ‏سال داشت. آن موقع پدرش کویت بود. از همان موقع که محمد علی کوچک بود اغلب اوقات برادر بزرگترش بهم می گفت: «لباسهایش را تنش کن تا او را همراه خودم به مسجد ببرم».

محمد علی خیلی زرنگ و هوشیار بود. اول راهنمایی بود که تظاهراتهای مردمی ‏علیه رژیم سابق شروع شد. او نیز در تمام تظاهراتها حضور داشت و بچه های دیگر را نیز به شرکت در این تظاهراتها ترغیب می کرد. مسئولین مدرسه به دلیل اینکه نظم مدرسه را به هم می زد، خیلی از پسرم شکایت می کردند ولی او به فعالیتهایش ادامه می داد. 

زمانی که دایی اش از قم و تهران اعلامیه می آورد و به محمد علی می داد، آنها را بین بچه های مدرسه تقسیم می کرد و به آنها می گفت: «بلند شوید تا با هم شعار مرگ بر شاه سر بدهیم».

او یازده ساله بود که در راهپیمایها شرکت می کرد. حتی در آن زمان هنوز نمی توانست سوار موتور شود ولی به هر سختی بود موتورسواری را یاد گرفت و اعلامیه ها را که از دایی اش می گرفت بین مردم پخش می کرد. زمانی که شهید شیخ ابوتراب عاشوری هم در بوشهر بود اعلامیه های او را نیز پخش می کرد.

راوی: «مادر شهید محمد علی ظهرابی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 6 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

در دوران اوج گیری انقلاب، ما کم و بیش به فعالیت هایی علیه رژیم شاه دست می زدیم. مسجد جامع عطار، پایگاه اصلی این تظاهراتها بود. حسین نیز با اصرار در بعضی از این فعالیتها شرکت می کر‏د و بسیار شور و علاقه از خود نشان می داد. البته من به دلیل داشتن عاطفه پدری، مانعش می شدم و ‏می گفتم: ‏«تو هنوز کوچک هستی و نمی توانی از عهده این کارها بربیایی». ‏ولی او همچنان اصرار و پافشاری می کرد و گاهی اوقات نیز پنهانی در فعالیتهای انقلابی و تظاهراتها شرکت می کرد.

یک شب تصمیم گرفتیم به کمک بچه های فدائیان اسلام مجسمه شاه ملعون را سرنگون کنیم. در حین انداختن مجسمه چند تن از مامورین گارد رسیدند و شروع به شلیک تیر هوایی کردند. آنها می خواستند با گاز اشک آور ما را از آنجا دور کنند که عده ای از مردم از جمله حسین و افرادی که کوچکتر بودند، فرار کردند.

بعد از انداختن مجسمه شاه، بچه هایی که از ترس مامورین به سرعت فرار کرده بودند، حتی در سرمای زمستان مجبور بودند از منطقه ای عبور کنند که آب گرفته بود و آب هم خیلی سرد بود. وقتی حسین را دیدم به شدت در حال لرزیدن بود. من فوراً وی را به وسیله ماشین از آنجا دور کردم و به خانه بردم، ولی خودم دوباره به محل اصلی تجمع بچه ها برگشتم.

حسین بیشتر اوقات به اخبار رادیو بی بی سی گوش می داد و آن را ضبط می کرد و در اختیار ما قرار می داد. در زمان پیروزی انقلاب که در سال 1357 اتفاق افتاد، حسین سیزده یا چهارده ساله بود. ایشان عضو اصلی گروه ما که گروه «مالک اشتر» نام داشت، بود و از صبح تا شب به فعالیت می پرداخت.

حسین اخلاق خوبی داشت و همیشه با مهربانی و لطافت با مردم رفتار می کرد. پسرم به همه احترام می گذاشت و بسیار مؤدب بود. با دوستان خود بسیار مهربان و صمیمی و بسیار جذاب و دوست داشتنی بود. به طوری که بیشتر دوستانش به نیکی از او یاد می کردند و تقریبا هر کس با حسین آشنا می شد فورا با او ارتباط برقرار می کرد. ایشان حتی در مدرسه نیز مؤدب و متین بود، طوری که به یاد ندارم حتی یک بار در مدرسه کار نادرستی انجام دهد یا با کسی دعوا کند. ناظم و مدیر و بقیه مسؤولین مدرسه بسیار از حسین راضی بودند و همه او را دوست داشتند.

‏ایشان همچنین انسان بسیار ساده و محجوبی بود و به کار کردن علاقه وافری داشت. او هنگامی که در گروه مقاومت هم بود با علاقه کار می کرد. اسلحه ها و تیربارها را با حوصله تمیز می کرد و آنهایی را که نیاز به تعمیر جزیی داشتند، تعمیر می کرد و حتی  وقتی می دید که یکی از بچه ها خسته است، پست او را تحویل می گرفت تا او استراحت کند.

راوی: «پدر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 29 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

حسین بعنوان فرزند اول ما از همان دوران کودکی بسیار عاقل و فهمیده بود. وقتی ما اندک پولی برای  خرجش به او می دادیم با قناعت، مقدار بیشتر آن را به ما بر می گرداند و این گونه از همان دوران کودکی به سادگی و قناعت روی آورد.

او در سن 9 سالگی قرآن را ختم کرد و در همین زمان نیز شروع به خواندن نماز کرد. 12 ‏سال بیشتر نداشت که روزه گرفت و هیچ گاه نماز و روزه اش را ترک نمی کرد، حتی در سال 1365 ‏که ایشان 25 ‏روز از ماه رمضان را در جبهه ها حضور داشتند و نتوانستند روزه بگیرند، بسیار غمگین و محزون بودند و به من می گفتند که پس از بازگشت از جبهه با هم روزه می گیریم که متاسفانه دیگر بازنگشت. همان سال حسین یک سکه طلا از بانک جایزه گرفت که ما آن را به شخصی دادیم و گفتیم این 25 روز را برای پسرم روزه بگیرد تا روح او ایشان آرام گردد.

‏‏حسین از همان دوران نوجوانی به مسجد می رفت و دوستان خود را نیز تشویق به این امر می کرد و به اتفاق آنان در مسجد حضور می یافت.

ایشان تا سال سوم راهنمایی به تحصیل ادامه داد و با شروع انقلاب به خاطر شرکت کردن در فعالیتهای انقلابی، درس و مدرسه را رها کرد. ‏در آن هنگام 14 ساله بود و به مبارزه علیه رژیم شاه می پرداخت. آنها با ساختن سنگر و فراهم کردن وسایل و امکانات لازم، خود را برای مبارزه آماده می کردند و با کمک دوستان و یاران خود به تظاهرات و مبارزه ادامه می دادند تا بالاخره به لطف خدا مبارزات آنان در سال 1357 به ثمر نشست و انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.

در سال 1359 ‏با آغاز جنگ تحمیلی، فوراً حسین با پدرش به جبهه های جنگ اعزام و مسئول حفاظت از خاک این ملت و مردم شدند. در این میان من که تقریباً تنها بودم شبها سختی را گذراندم و هر شب برای رزمندگان اسلام به خصوص پسر و همسرم و برای پیروزی آنها دعا می کردم. با وجود اینکه تنها بودم اما اصلاً ناراحت نبودم که چرا همسرم و پسرم در جبهه نبرد حضور دارند، چون می دانستم که این یک وظیفه شرعی و بنا به دستور امام (ره) است و مردان غیور ما باید از خاک ایران اسلامی حفاظت کنند.

حسین و همسرم مدام در جبهه های جنگ مبارزه می کردند و کمتر به مرخصی می آمدند. حتی زمانی که به خانه می آمدند پس از دو یا سه روز بر می گشتند. حسین هر وقت به مرخصی می آمد با من در مورد شهادت حرف می زد و کسی را شهید فرض می کرد که هیچ آثاری از او باقی نمانده باشد و در آخر نیز همان شد که می گفت، حتی پیکر مطهر حسین پس از 10 سال که جنگ پایان یافته بود، به دست ما رسید.

راوی: «مادر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : امام خمینی و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 17 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل ملاح زاده

در دوران شکل گیری انقلاب، پایگاه و محل تجمع ما مسجد جامع عطار بود. یادم می آید یک روز ساعت 9 صبح بود که ما نزدیک مسجد می خواستیم تظاهرات کنیم. ماشین لندروری که شماره دولتی داشت، کنار بانک رفاه کنونی پارک کرده بود. من و اسماعیل به همراه بچه ها لندرور را وارونه کردیم و آتش زدیم، وقتی گاردیها رسیدند ما فرار کردیم.

گاردیها از طرف محله جبری ما را محاصره کرده بودند و ما مجبور شدیم به کوچه های محله بهبهانی پناه ببریم. در کوچه ای بن بست بودیم که دیدیم چند تا گاردی از سر کوچه به دنبال ما می آیند. فوری در خانه ای را زدیم. دختر بچه ای در را باز کرد و ما بلافاصله خود را به پشت بام رساندیم و از آنجا به پشت بام خانه های دیگر پریدیم و چند کوچه آن طرفتر پایین آمدیم و این گونه از دست گاردیها نجات پیدا کردیم.

وقتی سرباز بودم، یک روز به اهواز رفته بودم که به خانه تلفن بزنم. همین طور که به طرف مخابرات می رفتم، یک دفعه یکی از پشت به کمرم زد. نگاه کردم دیدیم اسماعیل و چند تا سرباز دیگر هستند. همه با لباس سربازی و تفنگ در شهر اهواز بودند. چون آن موقع شهر اهواز به یک شهر نظامی تبدیل شده بود و فقط سربازها در شهر بودند.

همین طور که با هم صحبت می کردیم، یک دفعه موشکی به یک ساختمان که در نزدیکی ما بود اصابت کرد. فوری خودمان را روب زمین انداختیم و با چشمان خود دیدیم که آن ساختمان چگونه با خاک یکسان شد. وقتی که اوضاع عادی شد، همگی به مخابرات رفتیم و خبر سلامتی خود را به خانوادهایمان دادیم.

فردای عملیات من اسماعیل را ندیدم. برای همین به همراه یکی از بچه ها از فرمانده اجازه گرفتیم و یک راست به بیمارستان اهواز رفتیم. اسم اسماعیل در لیست زخمی ها نبود. بچه ها گفته بودند که اسماعیل در چانه اش ترکش خورده و زخمی شده است، ولی اسم او جزء زخمی ها نبود.

مسئول بیمارستان به ما گفت که بیاید در سردخانه هم نگاه کنید شاید شهید شده باشد. ولی من جراتش را نداشتم و نمی توانستم جسدها را نگاه کنم. دوباره برگشتم به سنگر و بعد از دو سه روز به مخابرات اهواز رفتم و به خانه تلفن زدم و سراغ اسماعیل را گرفتم که متاسفانه پدرم خبر شهادت اسماعیل را به من داد.

راوی: «از دوستان و همرزمان شهید اسماعیل ملاح زاده»




نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7