خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
پنجشنبه 22 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمحمد گرگین

عبدالمحمد با منافقان و ضد انقلاب سرسختانه مخالفت می کرد و مدام ندای مرگ بر منافق سر می داد. تعدادی از افراد در محل با منافقین همکاری داشتند و ایشان همیشه با آنها درگیر بود. او امر به معروف و نهی از منکر می کرد و به این امر اهمیت می داد. ابتدا از خانواده و بستگان خودش شروع می کرد. گاهی که رعایت نکردن شئونات اسلامی را از بستگان نزدیک خود می دید، به درب خانه آنها می رفت وبه آنها تذکر می داد و می گفت: «مسایل دین و مذهب را رعایت کنید. هر روز ما شهید می دهیم، نباید بی تفاوت باشید. در جامعه اسلامی باید طبق اسلام عمل کنید». او همیشه فریضه امر به معروف و نهی از منکر را انجام می داد.

سیزده ساله بود که جنگ تحمیلی آغاز شد. با ادامه یافتن جنگ عازم جبهه شد. همان بار اول که رفت دیگر نیامد. اثر و نشانی نیز تا مدتها از او نیافتند. من نیز همیشه آرزو داشتم که به جبهه بروم تا آن که خدا توفیق داد در سن سیزده سالگی عازم جبهه شدم. برای بار اول به همان منطقه ای رفتم که عملیات «محرم» در آن واقع شده بود. سپس ما را به جایی که قبلا عبدالمحمد بود، بردند. تپه های «الله اکبر» محل استقرار آنها بین ما و عراقی ها قرار داشت. از فرماندهان خیلی خواهش می کردم که اجازه دهند در آن محل که شهدای بسیاری بود، جست جو کنم شاید اثری از شهید پیدا کنم، اما آنها اجازه نمی دادند و می گفتند شما در ابتدای کارید و توان دیدن کشته ها و وضعیت وخیم آنها را ندارید، ممکن است از شدت ناراحتی داد و فریاد کنید و مأموریتها لو برود.

یک روز فرمانده مان را راضی کردم و تا نزدیکی تپه رفتم. این تپه به حالت معلق گاهی دست ما و گاهی در اختیار عراقی ها بود. این طور نبود که کاملاً در کنترل ما باشد، وضعیت بحرانی داشت. با شدت یافتن آتش دشمن به عقب برگشتیم. من و سایر بچه ها هر از گاهی به آن تپه سر می زدیم، چون مدت زیادی از جنگ نگذشته بود و می شد هویت شهدا را تشخیص داد. هنوز پیکرها از بین نرفته بود و بعضی کارت و پلاک داشتند.

آن منطقه جزء زبیدات بود، ساکنین آن به پیکر شهدا بی حرمتی نکرده و صدمه وارد نمی کردند. شهدا را در گور دسته جمعی خاک می کردند و با علامتی مشخص می کردند: «سربازان خمینی». ما به این صورت متوجه دفن شهیدان می شدیم و پیکرها را انتقال می دادیم. بارها در پی یافتن پیکر عبدالمحمد تلاشم بی نتیجه ماند. نشانی او را به سایر رزمندگان دادم، ولی کسی او را نیافت تا این که جنگ تمام شد.

راوی: «دوست شهید عبدالمحمد گرگین»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 6 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید امیر مظفر موسوی

با شروع انقلاب اسلامی در سال 57 امیر مظفر همدوش همشهریهای خود در راهپیمایی و تطاهرات شرکت می نمود و در مراسم سخنرانی شهید ابوتراب عاشوری در هر مکانی که برگزار می گردید، شرکت می کرد و خود نگهبانی از منزل شهید را هم بر عهده داشت. حتی در روز شهادت شهید عاشوری در محل حادثه حضور داشت و از ناحیه زانو زخمی شده بود.

در خلع سلاح شهربانی بوشهر نیز حضور داشت. او در هنرستان عضو انجمن اسلامی بود و با گروهکها ابتدا با راهنمایی و صحبت و نهایتاً با مبارزه روبرو می شد که به همین دلیل بارها ایشان را تهدید به مرگ کردند. او بسیار شجاع و با شهامت بود. هنوز شاه در مملکت بود که روی کاغذا هوا (بادبادک) می نوشت مرگ بر شاه و در آسمان رها می کرد. در درگیریهای خیابانی علیه گروهک منافقین شرکت داشت و مجروحان را بر دوش می گرفت و به بیمارستان منتقل می کرد.

پس از شروع جنگ تحمیلی ایشان که سال آخر رشته راه و ساختمان را می گذراند، سال 1359 به جبهه اعزام شد. مدت 7 ماه در سومار و گیلان غرب بود و بعد به بوشهر برگشت و پس از سه روز مجدداً به اتفاق دیگر همرزمانش از جمله شهید علیرضا ماهینی به جبهه برگشت. ایشان در طول مدت اقامت در جبهه بارها مجروح شد و هر بار پس از مداوا در بیمارستان صحرایی مجدداً به خط مقدم بر می گشت.

بعد از مدتها اقامت در جبهه یک بار به مرخصی آمد و سه روز در بوشهر ماند. پدرش از او خواست که چند روز بیشتر بماند تا در کنار او باشد. اما او گفت: «پدرجان، حضرت ابراهیم (علیه السلام) فقط یک پسر داشت و به امر خداوند خواست او را قربانی کند، ولی شما 8 پسر دارید، یکی از آنها را در راه خدا بدهید و اجازه بدهید که آن یکی من باشم».

امیر مظفر مدت 20 ماه در جبهه خدمت کرد تا سرانجام در پاتک دشمن در تنگه چزابه قلب نازنینش مورد هدف قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نایل گردید. همرزمانش می گفتند: «وقتی به زمین خورد برای آخرین بار روی زانوی خود بلند شد و سه بار گفت: «یا مهدی ادرکنی»، سپس جان به جان آفرین تسلیم کرد».

یکی از دوستانش تعریف می کرد: «شبی که دشمن در تنگه چزابه اقدام به پاتک کرد، مظفر تا صبح بلند بلند قرآن می خواند. ساعت 4 صبح به نیروها دستور پیشروی دادند، اما مطفر چنان سرگرم قرائت قرآن بود که متوجه نشد. آخرین نفر من بودم که به او گفتم حرکت کن. او قرآنش را بست و به دنبال بقیه به سوی دشمن حرکت کرد».

یکی دیگر از همرزمانش می گفت: «روزی که امیر مظفر به شهادت رسید، ساعت حدود 8 صبح بود که حمله به اوج خود رسیده بود. امیر مظفر به همراه پسر خاله اش سید موسی نبوی در سنگر بودند که شهیدی را می آورند و در کنار او می گذارند. امیر مظفر دستی به سر شهید می کشد، دستانش خونی می شود و دستهای خون آلود خود را بالا می آورد و می گوید: «خداوندا، همین طور که این برادر در خط مقدم شهید شد، آرزو دارم که من هم خونم در خط مقدم ریخته شود». هنوز یک ساعت از این دعا نگذشته بود که پسر خاله اش بر اثر موج انفجار به طرف نیروهای دشمن در سمت دیگر خاکریز پرتاب می گردد و یکی از نیروهای دشمن دشنه ای در دست می گیرد و به طرف سید موسی نبوی می آید. مظفر به روی خاکریز رفته و زانوی دشمن بعثی را هدف قرار می دهد و در این لحظه کتف امیر مظفر مورد اصابت گلوله دشمن قرار می گیرد و خون از انگشتانش سرازیر می شود. مظفر تفنگ را به دست می گیرد و به سوی دشمن تیراندازی می کند تا اینکه دشمن قلب او را مورد هدف قرار می دهد و او را به شهادت می رساند».

روز 20 بهمن که امیر مظفر به شهادت رسید، نماز ظهرم را خوانده بودم و می خواستم نماز عصرم را ادا کنم. پاهایم شروع به لرزیدن کرد و ناخوآگاه اشکم جاری شد. لرزش بدنم به حدی بود که نتوانستم ایستاده نماز بخوانم، بالاجبار نشستم و گریه و اشک مهلتم نمی داد. آن روز  پدرش در بیمارستان بستری بود. از بیمارستان بهم زنگ زد و گفت در عالمی بین خواب و بیداری، امیر مظفر تا ساعت 4 صبح پیش من در بیمارستان بود و کنار تخت من ایستاده بود و سپس دستم را بوسید و اجازه رفتن خواست. بعدها از یکی از همرزمانش که روز شهادتش در کنارش بوده، درباره ساعت شهادتش سئوال کردم، گفت: «مظفر درست ساعت 12 ظهر 20 بهمن به شهادت رسیده است».

وقتی از جبهه بر می گشت، می گفت: «مادرجان، مقداری پول از طرف سپاه یا بسیج به رزمندگان هدیه می دهند، شما اگر احتیاجی به آن ندارید اجازه بدهید نا به خانواده های نیازمندتر از خودمان بدهیم». اگر می آمد و سفره غذای رنگین می دید، کنار سفره می نشست و می گفت: «مادر، چگونه می توانم پای این سفره بنشینم در حالی که خانواده های زیادی هستند که بچه های آنها در جبهه هستند ولی وضعیت مالی خوبی ندارند». ازم خواهش می کرد تا غذای سهمیه او را قبل از پخت کردن، کنار بگذارم تا بتواند آن را در اختیار خانواده های نیازمند قرار دهد.

راوی: «مادر شهید سید امیر مظفر موسوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، مناجاتهای شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 4 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید رضا موتمن

همراه همسرم زائر حضرت ثامن الائمه (علیه السلام) بودیم. در حرم مطهر نذر کردیم که اگر فرزندمان پسر و سالم بدنیا بیاید، نامش را رضا بگذاریم. پس از‏تولد فرزند دلبندم، ‏نذر خود را ادا کردیم.

‏پنج سال داشت که او را در یک مدرسه خصوصی در شهر شیراز ثبت نام کردم و سال بعد او را به دبستان سعادت بوشهر منتقل نمودم. تحصیلات خود را تا دوم دبیرستان ادامه داد، اما با شروع انقلاب و تظاهراتهای مردمی به خیل مردم انقلابی پیوست و دیگر مجالی برای پایان دوره تحصیلی برایش بوجود نیامد. ‏

با شروع جنگ اشتیاق زیادی برای رفتن به جبهه از خود نشان می داد. هر چه به او می گفتیم که حضرت امام (ره) فرموده اند که مدرسه هم جبهه است و شما اگر سنگر مدرسه را داشته باشید کفایت می کند، اما او قبول نمی کرد.

‏یکی از همرزمانش ‏زمانی که از جبهه برگشت به ما گفت: «‏باید به وجود رضا افتخار کنی، زیرا آنقدر شجاعت دارد که از هیچ چیز، حتی ازگلوله هم نمی ترسد و همیشه به دعا، عبادت و نافله شب مشغول است. ‏وقتی خبر شهادت فرزندم برایم آوردند، در آن موقع افسر نگهبان ‏پادگان بودم، با شنیدن خبر به سجده افتادم و خدا را شکر نمودم.

‏هنگامی که جسد مطهرش را برای تشییع و تدفین آوردند هنوز از‏ پشت سرش، جایی که ترکش خمپاره اصابت کرده بود، خون می آمد. البته ‏او با دیگر شهدای عملیات فتح المبین تشییع نشد، زیرا جسد او را اشتباهاً ‏به تهران برده بودند. ‏تشییع جنازه اش با شکوه برگزار شد و تا زمانی که او را در قبر گذاشتند من گریه نکردم. بخاطر این که نمی خواستم منافقین با دیدن اشکهایم شاد شوند.

او قامتی رشید و اندامی مناسب داشت و از انجام کارهای دشوار احساس خستگی نمی کرد و فردی جسور و نترس بود و به ورزش ‏علاقه فراوانی داشت. پینک پنگ، فوتبال و والیبال را خیلی خوب بازی ‏می کرد. ‏

خاطره ای که هیچ وقت فراموش نمی کنم آن زمانی است که برای بار آخر عازم جبهه شد. ابتدا صورت و سپس پشت سرش را بوسیدم، درست جایی را که بعداً هنگام رویت پیکر بی جانش، با چشم خودم دیدم که ترکش خمپاره دشمن به آنجا اصابت کرده بود و موجب شهادتش ‏شده بود.

راوی: «پدر شهید رضا موتمن»




نوع مطلب : تولد شهیدان، عشق شهیدان به وطن، مبارزات انقلابی شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 7 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عیسی قاسمی

عیسی پسر دایی من است و به دلیل تفاوت اندک سنی، ارتباط نزدیکی با هم داشتیم و دوران کودکی و نوجوانی را نیز با هم گذرانده ایم. پدر ایشان علاقه خاصی به مسائل دینی و معنوی، بخصوص قرآن داشت و کسی که بیشترین بهره را از این محیط معنوی خانواده گرفت و از کودکی با نوای دلنشین قرآن آشنا شد، عیسی بود. اگرچه همه اعضای خانواده آنها از این فیض بهره مند شده اند.

عیسی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی هنوز به مرحله بلوغ نرسیده بود، اما کلیه وظایف شرعی خود را انجام می داد. تواضع، فروتنی و از خود گذشتن به نفع دیگران از خصایص بارز ایشان بود. او از درآمد حاصل از دسترنج خود علاوه بر تامین نیازهای شخصی، بخشی ازهزینه خانواده را نیز تامین می کرد.

در دوران انقلاب اسلامی نیز به دلیل علاقه ویژه ای که به حضرت امام داشت، در حد توان خود در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی یکی از عناصر فعال حزب الله در کوی دواس بود که با گروهکها درگیر می شد.

با شروع جنگ تحمیلی به دلیل ارتباط تنگاتنگی که با رزمندگان کوی دواس و جلالی و بویژه با شهید علیرضا ماهینی داشت، زمینه حضور ایشان در جبهه فراهم شد.

پس از اولین حضور عیسی در جبهه و آمدنش به مرخصی، چهره دیگری از او مشاهده کردیم. عیسی چهره ای مذهبی داشت و مقید به مسائل شرعی بود، اما با توجه به سابقه دوستی و شناختی که از او داشتم، او را در برگشت از جبهه با چهره ای متفاوت یافتم. چهره ای که به دلیل تقرب به درگاه الهی نورانیت و معنویت خاصی در آن موج می زد.

یکبار در اواخر سال ۱۳۶۰ که از جبهه برگشته بود، به خانه ما آمد تا به مادرم که عمه او بود سر بزند و شب نزد ما ماند. آن شب به اتفاق هم برای شرکت در دعای کمیل به ریشهر رفتیم. در تمام طول مدت برگزاری دعا ایشان گریه می کرد. وقتی برگشتیم، موقع خواب حاضر نشد روی تشک بخوابد، می گفت: «در حالی که دوستان و همرزمانم در جبهه روی زمین خوابیده اند، نمی توانم روی تشک بخوابم».

راوی: «بستگان شهید عیسی قاسمی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید محمد خلیل خانی

اوایل انقلاب گروه های سیاسی مانند منافقین، فداییان خلق و غیره در مدارس فعال شده بودند و برای مقابله فرهنگی با آنان شهید خلیل خانی به اتفاق چند نفر دیگر اقدام به تشکیل انجمن اسلامی در دبیرستان نمودند.

در حالی که بیش از 80% مدرسه در دست گروه های یادشده بود، با ایجاد جنجال و هرج و مرج کلاسهای درس را به تعطیلی می کشاندند، اما همین گروه ده نفره انجمن اسلامی، به ویژه شهید خلیل خانی در برابر آنان می ایستادند و با تلاش و فعالیت خود آنها را به استیصال و درماندگی انداخت بودند.

یک روز همین افراد به اصطلاح آزادیخواه ‏و روشنفکر به وی حمله ور شده ‏و قصد جانش را نمودند. او هم برای در امان ماندن از آنها به دفتر مدرسه پناه ‏برد. ‏با گذشت زمان و آشکار شدن چهره واقعی گروه ‏های سیاسی، فضای حاکم بر دبیرستان سالم و آرام شد.

یکی ازهمرزمان خلیل خانی نقل می کند ‏که ایشان قبل ازعملیات به مریضی سختی مبتلا می شود و امکان شرکت در عملیات برایش وجود نداشته اما با این حال و وضعیت نامطلوب در شب عملیات با آب سرد غسل شهادت می کند و به هر شکل ممکن خود را به عملیات می رساند و در همان عملیات به درجه رفیع شهادت نایل می شود.

راوی: «دوست شهید محمد خلیل خانی»





نوع مطلب : مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 19 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد خلیل خانی

‏اوایل انقلاب توجه جوانان به گروه های چپ و غیر اسلامی زیاد بود. ‏فضای جامعه و خصوصاً مدارس ملتهب و کاملاً سیاسی بود و دبیرستان سعادت هم در این شرایط مستثنی نبود .

یک روز به پیشنهاد خلیل خانی تعدادی مجله پیام انقلاب از واحد تبلیغات سپاه برای توزیع بین برادران انجمن اسلامی دبیرستان، تحویل گرفتیم. به محض ورود به مدرسه، یکی از اعضای گروهکها مجلات را در دست ما دید، زیرا قرار بر این بود هیچ گونه نشریه یا مجله ای وارد دبیرستان نشود.

فوراً به بهانه اینکه نقض قرار کرده اید، دست به اغتشاش و بر هم زدن اوضاع نموده، کلاسها را تعطیل کردند و خواستار اخراج شهید خلیل خانی شدند.

‏مدیر دبیرستان برای آرام کردن اوضاع، قول داد که فرد خاطی را از مدرسه اخراج کند. جناب مدیر برای اینکه قولی که داده عملی کرده باشد، خلیل خانی را خواست و گفت: «با دبیرستان شریعتی صحبت می کنم تا شما را برای ادامه تحصیل بپذیرند».

‏این قضیه به خارج از مدرسه کشیده شد و با پا در میانی بچه های ‏مذهبی و سپاه، اخراج شهید خلیل خانی منتفی شد.

راوی: «دوست شهید محمد خلیل خانی»





نوع مطلب : مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 5 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ناصر یونسی

ناصر از کودکی دوست داشتنی و عزیز بود. همیشه خوش رو، متبسم و در دورانی که به مکتب و مدرسه می رفت بسیار منظم بود. همزمان با حضور در مدرسه، به مکتب هم می رفت. علاوه بر این که در مکتب قرآن یاد می گرفت دوست داشت احکام را نیز یاد بگیرد. در آن زمان استاد مکتب سید احمد رضوی بود که به آنها احکام هم یاد می داد و شهید با جان و دل این احکام را می آموخت.

در کارهای منزل به پدر، مادر، خواهر و برادر کمک می کرد. احترام خاصی برای پدر و مادر قائل بود. برادرم به بستگان و خویشان نیز احترام می گذاشت. همیشه قبل از دیگران سلام می کرد. بسیار با ادب بود. همیشه دوستان و بستگان را به فراگیری احکام اسلام دعوت می کرد. دوست داشت به دوستان و خویشان کمک نماید.

در پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) و راهپیمایی ها شرکت داشت و دوستان نوجوان خود را به شرکت در راهپیمایی تشویق می کرد. هنگامی که با نیروهای رژیم طاغوت درگیر می شد، با هوش و ذکاوتی که داشت از دست آنها فرار می کرد.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی در بسیج محل ثبت نام کرد و با برادرش برای رساندن آذوقه به افراد بی بضاعت، به منزل آنها مراجعه می کرد و به آنان کمک می رساند. هر کاری که به او واگذار می کردند با رضایت خاطر انجام می داد.

برای نماز و روزه اهمیت زیادی قائل بود. همیشه نماز را در مسجد محل با جماعت می خواند و به نمازهای مستحبی توجهی خاص داشت. نزدیکان و خانواده را سفارش و نصیحت می کرد که نماز را در اول وقت بخوانند و خداوند را همیشه به یاد داشته باشند، زیرا همه چیز ما از خداوند است.

راوی: «برادر شهید ناصر یونسی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic