خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
دوشنبه 7 آبان 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید پرویز عبدی پور

پرویز از کودکی شروع به خواندن نماز کرد و روزه را هر سال می گرفت، البته بدون سحری. وقت افطار هم که می شد چیزی نمی خورد فقط چند دانه خرما در بشقابی می کرد و در جایی خلوت می خورد. ایشان در همه موارد نمونه بود.

وقتی که بهش می گفتم: «به جبهه نرو...»، او در جواب بهم می گفت: «مادر، آیا شما راضی هستید که بچه های ایرانی یکی یکی از بین بروند و اموال ما را غارت کنند و به ما آسیب برسانند؟»، گفتم: «نه». گفت: «من هم برای جلوگیری از این کار، باید به جبهه بروم». ولی من راضی نبودم او برود چون برادر بزرگش هم در جبهه بود، ولی پدرش راضی بود و می گفت: «او باید برود».

راوی: «مادر شهید پرویز عبدی پور»




نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید پرویز عبدی پور

ایشان شخصی مؤمن و مردم دوست و ثواب کار بود و به حلال و حرام خیلی اهمیت می داد. در خرمشهربه مدرسه رفت ولی متاسفانه تا کلاس پنجم بیشتر ادامه تحصیل نداد و شروع به کار کرد تا اینکه اسمش برای سربازی در آمد.

‏در سال 59 ‏که جنگ شروع شد، پرویز و برادرش در خرمشهر بودند، آمدند منزل ولی دوباره به جبهه رفتند.

روزی پدرش به اداره رفت و وقتی که برگشت گفت که گفته اند یک نفر به نام عبدی پور زخمی شده و او را به تهران برده اند. بدلیل این که شناسنامه پرویز صادره از خرمشهر بود، وقتی که شهید شده بود نمی دانستند که خانواده وی در کجاست، زیرا همه خانواده ها خرمشهر را خالی کرده بودند. تا اینکه در رادیو اعلام کردند که پرویز عبدی پور به شهادت رسیده، ما هم با تهران تماس گرفتیم و آنها پیکر او را برای ما آوردند.

راوی: «مادر شهید پرویز عبدی پور»




نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 3 مهر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرسول ضاحیان

رسول بسیار خوش اخلاق بود. رفتارش با سایر بچه هایم فرق می کرد. زمانی که می خواست برای بار آخر به جبهه برود به شیراز، کازرون و آبادان رفت و از همه اقوام خداحافظی کرد.

همیشه بر لبانش خنده جاری بود. هر کسی با دیدن او صفا می کرد. نجابت و حیای زیادی داشت. وقتی که عروس عمه اش در حیاط منزل دستش را می شست، رسول از اتاق بیرون نمی آمد تا آن خانم وارد خانه می شد.

هنوز هم پس از گذشت سالها، همه برایش داغ  دارند. او با مردم بسیار به مهربانی رفتار می کرد و همه او را دوست داشتند. بچه دل نشینی بود. با آن سن کمش، احساس مسئولیت زیادی در قبال ما داشت.

روزی پدرش بیمار شد، مدام به من می گفت: «تا هر کجا که دکتر خوبی باشد پدرم را می برم و از او مراقبت می کنم».

حالا وقتی از رسول در میان آشنایان حرف به میان می آید، بغض هایشان می ترکد و گریه می کنند. هرگز در خانه ایرادی نمی گرفت. هر چه جلویش می گذاشتم، می خورد و بهانه جویی نمی کرد. با بچه ها فوتبال بازی می کرد. با همه صمیمی بود و رفتار پسندیده داشت.

رسول و دو برادرش هر سه با هم به جبهه می رفتند ولی من در ابتدای حرکت آنها مطلع نمی شدم که به جبهه می روند. وقتی می دیدم هر سه پسرم در جبهه هستند از طرفی خوشحال بودم که در راه اسلام و سعادت رفته اند ولی چون مادرم، نگران نیز بودم.

راوی: «مادر شهید عبدالرسول ضاحیان»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 23 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

سید عباس از کلاس اول ابتدایی روزه گله گنجشکی می گرفت. حتی زمانی که سفره ما کمی رنگین می شد، می گفت: «چرا این قدر غذا درست می کنید؟ آدم نمی داند کدام رو بخورد. غذای اضافی درست نکن، اسراف است».

لباس و وسایل خودش را به افراد ‏نیازمند هدیه می کرد. یکی ، دو بار که از مدرسه آمد، دیدم کاپشن تنش نیست. پرسیدم: «مادر، کاپشنت کجاست؟». جواب داد: «مدرسه جا گذاشته ام». تا فردای آن روز که از مدرسه آمد، پرسیدم: «کاپشنت رو آوردی؟». گفت: «مادر، یک چیزی را بهت بگم، دعوایم نمی کنی؟». گفتم: «نه، بگو». گفت: «مادر، بچه نیازمندی ‏بود که بابا نداشت و یک لباس نازکی تنش بود، سردش شده بود، من هم کاپشنم را دادم به او».

‏یک بار دیگر آمد خانه، دیدم کیفش همراهش نیست. پرسیدم: «کیفت کو؟». گفت: «مادر، یکی از دوستانم کتابش توی کیسه پلاستیکی بود، پاره شد و کتابهایش ریخت. من هم کیفم را به دوستم دادم».  

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 20 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

سید عباس اگر هر روز 10 ‏بار یا 100 ‏بار می رفت و می آمد خانه، دست و پای من را می بوسید. بهش می گفتم: «چرا این همه دست و پایم می بوسی؟». می گفت: «چون تو خیلی پای گهواره من زحمت کشیدی، قلبت را می بوسم که مرا روی قلبت پرورش ‏دادی». ‏

تا 22 سالگی که شهید شد، هیچ وقت نگفت که فلان غذا را دوست دارم یا این غذا را برای من درست کن.

سید عباس از همان دو سالگی که می دید ما با چادر نماز می خوانیم، گریه می کرد و می گفت: «برای من هم چادر بدوزید، می خواهم نماز بخوانم». بهش می گفتم: «مادر، تو پسر هستی، چادر برای تو خوب نیست».

حتی برای آن که پسرم ناراحت نشود یک  چادر  سفید  برایش  خریدم و بند هم جلویش دوختم و وقتی می ایستادیم که نماز بخوانیم، بندش را برایش گره می زدیم. وقتی ما می خواستیم نماز را اقامه کنیم او هم کنار ما می ایستاد و نماز می خواند.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 7 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید خضر شمسی

به خاطر شهادت خضر ناراحت نیستم. وقتی فکر بعضی از منافقین را می کنم که آنها را اعدام کردند، خدا را شکر می کنم که فرزندم در راه خدا شهید شده و ما سر بلند هستیم.

خیلی آرام و بی سر و صدا بود. وقتی خانه یکی از همسایه ها نجاری می کرد، آنها به او گفته بودند که ناهار مهمان ما باش، ولی خضر قبول نکرده بود. وقتی از او پرسیدم: «چرا قبول نکردی؟». گفت: «آنها چند تا دختر بزرگ دارند و درست نیست من که مجرد هستم، خانه آنها بمانم».

‏‏اخلاقش خیلی خوب بود و با خواهرهایش نیز رفتار خوبی داشت. هر وقت خواهرهایش چیزی از من می خواستند، مثلآ می گفتند روسری می خواهیم، او می گفت: «از پدرم چیزی نخواهید، به من بگویید، برایتان می آورم». خیلی از او راضی هستم، تا قیامت در حضور پیغمبر (صلی الله علیه و آله) از او راضی هستم.

راوی: «پدر شهید خضر شمسی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 5 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید خضر شمسی

وقتی که ما از باغک (تنگستان) آمدیم بوشهر، خضر 12 سال بیشتر نداشت. از همان کودکی هم نماز می خواند. من خودم نماز خواندن را به او یاد دادم. از همان زمان شروع به روزه گرفتن کرد، ولی در ابتدا روزه کامل نمی گرفت، چون خیلی هوا گرم بود و او هم سنش کم بود.

وقتی بزرگتر شد و جریان انقلاب پیش آمد او خیلی فعالیت می کرد. همراه با برادرم در انداختن مجسمه شاه شرکت داشت. ماشین گمرک را آوردند و بند دور مجسمه کردند و مجسمه را انداختند.

خضر وقتی نجاری می کرد، برای مسجدها درب درست می کرد و کمتر مسجدی است که خضر در آن کار نکرده باشد. از مسجدهایی که خضر در آن کار کرده، مسجد امام حسین (علیه السلام) در محله شکری و مسجد باغک که رحل قرآن درست کرد و به آنجا فرستاده است.

راوی: «پدر شهید خضر شمسی»




نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 2 )    1   2