خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
چهارشنبه 22 مرداد 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد غلامی زاده

محمد به همراه پدرم در شرکت تسا مشغول به کار بود. او روزها کار می کرد و شبها درس می خواند. درآمد محمد از شرکت، روزی 5 تومان بود که آن را به پدرم می داد تا کمک خرجش باشد. او هیچ گونه دلبستگی به مادیات و ظواهر دنیوی نداشت و بسیار سخاوتمند بود. هر کاری از دستش بر می آمد برای دیگران انجام می داد تا دل آنها را شاد کند. البته تمام کمکهایی که به دیگران می کرد، به طور مخفیانه بود و از برخی کمکهایش، بعد از شهادت ایشان مطلع شدیم.

محمد فردی متین و باوقار و در عین حال بسیار مهربان و شوخ طبع بود. او در شوخی کردن با دیگران حتماً رعایت ادب را می کرد و با شوخی هایش نه تنها باعث ناراحتی کسی نمی شد، بلکه همه از همنشینی با او لذت می بردند. وی همیشه سعی می کرد به تمامی اقوام و خویشان سر بزند و صلۀ رحم را به جا آورد. دوست داشت که اگر کسی مشکلی دارد، قبل از آن که مجبور شود آن را با دیگران بیان کند، مشکلش را به او بگوید تا او هم مشکل آن فرد را در حد توان خود حل کند.

ایشان فردی بسیار مؤمن و مقید به مسایل دینی بودند. به خواندن نماز اول وقت بسیار اهمیت می داد و همواره ما را نیز به خواندن نماز اول وقت، سفارش می کرد. با وجود گرمای شدید و کار سخت و طاقت فرسای شرکت و ضعف بدنی، حتی یک روز هم روزهایش فوت نشد. به مسایل دینی و شرعی بسیار اهمیت می داد و خمس و زکات را هرگز فراموش نمی کرد.

به یاد دارم زمانی که به سنی رسیده بود که می بایست به خدمت سربازی برود (قبل از انقلاب)، از آنجا که شناسنامۀ او صادره از گناوه بود و ما در بوشهر زندگی می کردیم، اسم ایشان در گناوه برای سربازی در آمده بود و هنگ گناوه در آن شهر به دنبالش می گشتند. حتی به خاطر اینکه محمد را پیدا نکرده بودند، غلامرضا (کدخدا) را بازداشت می کنند و به وی می گویند: «محمد غلامی زاده جزء کسانی است که باید سرباز ما باشد، شما حتماً از محل ایشان خبر دارید و بایستی او را به ما تحویل بدهید».

هر چه کدخدا به آنها می گوید: «اینها قبلاً اینجا زندگی می کردند ولی حالا به شهر دیگری نقل مکان کرده اند و من از آنها اطلاعی ندارم»، آنها قبول نمی کنند. تا این که یکی از اهالی آنجا که از محل زندگی ما خبر داشت، به آنها می گوید که من به آنها خبر می دهم. هنگامی که به ما خبر دادند که زمان خدمت سربازی محمد فرا رسیده است، فوری خود را به حوزه نظام وظیفه معرفی کرد و بدین ترتیب به سربازی اعزام گردید و کدخدا نیز آزاد شد.

محمد برای ما از سربازی تعریف می کرد و می گفت: «پس از انجام مراحل اولیه، 12 روز در هنگ ژاندارمری بودیم و بعد از آن به هنگ کازرون اعزام شدیم. در آنجا وضعیت بسیار بدی حاکم بود و هیچ نظم و ترتیبی وجود نداشت. وضعیت بهداشتی بسیار بد بود، به طوری که بسیاری از بچه ها شپش از سر و رویشان بالا می رفت. پس از گذشت 13 روز همه ما را در اتاقی لخت کردند و سپس یکی یکی ما را معاینه کردند. من و چند نفر دیگر از بچه ها، جزء افراد ضعیف بودیم، یعنی از نظر جسمی توانایی گذراندن مراحل مختلف سربازی را نداشیم. برای همین ما را از خدمت معاف کردند. پس از معاف شدن از خدمت سربازی، با تعدادی از بچه ها ماشینی را کرایه کردیم و به بوشهر برگشتیم. در مسیر برگشت باران شدیدی شروع به باریدن کرد و ماشین ما زمانی که در حال عبور از رودخانه بود، ناگهان گرفتار سیلی که از کوههای اطراف سرازیر می شد، گردید و ماشین پر از آب شد و در جاده ماند. ما برای نجات خود هر کدام به طرفی رفتیم و با انگشتان دستمان تپه های اطراف را که زیر آب رفته بودند، می شکافتیم و جای پا درست می کردیم و به جلو می رفتیم. وقتی به خشکی رسیدیم، آن قدر تقلا کرده بودیم که جوراب به پا نداشتیم و پاهایمان همه ورم کرده بود. هنگامی که نفسمان کمی سر جایش آمد، همگی دور هم جمع شدیم و دفترچه های مرخصی و سایر وسایلی را که داشتیم، خشک کردیم و آنهایی را که لازم نداشتیم آتش زدیم و با آنها خودمان را کمی گرم کردیم. بعد از آن به راه خود ادامه دادیم تا به قهوه خانه ای رسیدیم و نانی خریدیم و خوردیم. سپس وسیله ای پیدا کردیم که ما را به بوشهر برساند».

راوی: «خواهر شهید محمد غلامی زاده»

خوشه چینان بهشت




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 16 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد غلامی زاده

از خصوصیات بارز اخلاقی محمد این بود که همیشه سعی می کرد فرایض دینی اش را به طور کامل انجام دهد و هیچ وقت نشد که نماز و روزه اش را از یاد ببرد. او به نماز اول وقت خیلی اهمیت می داد و بر نماز شب و مناجاتهای شبانه تاکید داشت.

نه تنها با مردم بسیار خوش برخورد و مهربان بود بلکه اخلاق و رفتارش در منزل نیز بسیار خوب بود و با من و بچه ها با نرمی و عطوفت رفتار می کرد. حتی قبل از رفتن به جبهه، تمام مهریه مرا پرداخت کرد تا مبادا دینی به گردنش باشد.

همیشه خرید منزل را خودش انجام می داد و اگر زمانی پیش می آمد که غذا آماده نبود، گرسنه به محل کار خود می رفت و هیچ گله و شکایتی نمی کرد.

او علاقه زیادی برای خدمت به مردم داشت و هر کاری از دستش بر می آمد برای مردم انجام می داد. حتی کارهای برق کشی منزل همسایه ها را انجام می داد، بدون اینکه انتظار کوچکترین دستمزدی از آنها داشته باشد. یک روز که به منزل یکی از همسایه ها رفته بود تا کاری برای آنها انجام دهد، با ناراحتی به خانه برگشت. وقتی از او پرسیدم که چه اتفاقی افتاده است، بهم گفت: «همسایه ما حتی وسایل ضروری برای زندگی کردن ندارد، آن وقت ما که همسایه او هستیم از وضعیت زندگی او خبر نداریم». آن روز او وسایل مختصری را که داشتیم، جمع کرد و برای آنها برد و گفت: «آنها محتاج تر از ما هستند».

یک بار هم متوجه شده بود که یکی از پیرزنهای جنگ زده ای که در همسایگی ما زندگی می کرد، برای گرفتن یخ به منزل یکی از همسایه های خدانشناس رفته بود ولی آنها نه تنها به او یخ نداده بودند بلکه او را از خود رانده بودند. وقتی خبر این رفتار ناپسند آنها به محمد رسید، خیلی ناراحت شد و یخچالی خرید و به آن پیرزن داد و به او گفت: «دیگر برای گرفتن یخ به در خانه کسی نرو».

راوی: «همسر شهید محمد غلامی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 6 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمدعلی شاکر درگاه

از دوران کودکی محمدعلی خاطرات زیادی به یاد دارم. یادم می آید من، برادرم و محمدعلی تعطیلات تابستان را برای مسافرت به شیراز رفته بودیم. ایشان آن زمان ده یا یازده سال بیشتر نداشتند، یکی از دوستانمان ما را به باغی که در آن کار می کرد، دعوت کرد.

من و برادرم در باغ قدم می زدیم و به درختان زیبایی که در آنجا بود نگاه می کردیم، من یک گلابی و برادرم یک سیب را چید، اما در همین حین ناگهان دیدم محمدعلی به طرف ما می آید، وقتی به ما رسید، گفت: «آیا شما مطمئن هستید که صاحب باغ راضی است که شما از میوه های باغ او استفاده کنید؟». من و برادرم به هم نگاه کردیم، زیرا حرف ایشان برای ما بسیار عجیب بود و به خود گفتیم: «چطور بچه ای در این سن و سال این موضوع را به این خوبی می داند و ما از آن غافل بودیم».

ایشان از همان کودکی دارای روحیه ای سراسر مذهبی بود. محمدعلی بسیار به خانواده، اقوام و دوستان احترام می گذاشت. به درس و تحصیل علاقه زیادی داشتند و در این امر موفق بود.

ما و پدر محمدعلی از همان ابتدا همسایه بودیم. به خاطر دارم شبهای ماه رمضان محمدعلی با اینکه هنوز به سن تکلیف نرسیده بود سحرها بیدار می شد، از سن ۹ سالگی روزه می گرفت، نماز را به موقع و سر وقت می خواند، بیشتر وقتها نماز را در مسجد ادا می کرد. زمانی که تابستانها به شیراز می رفتیم، سعی می کرد نمازش را در مسجد کنار خانه مان بخواند.

زمانی که جنگ تحمیلی شروع شد ما در بسیج خدمت می کردیم، محمدعلی و پسرم هم مرتب به آنجا می آمدند. روز اول جنگ که هواپیماهای عراقی به وسیله ی چند راکت بوشهر را مورد هدف قرار دادند همه از خانه های خود خارج شدند و از یکدیگر پرسیدند که چه خبر شده است؟ تا اینکه متوجه شدیم عراق به خاک ما تجاوز کرده است و قصد حمله به فرودگاه بوشهر را دارد، محمدعلی و بسیاری از افراد بسیجی شروع به ساختن سنگر در نزدیکی فرودگاه کردند.

راوی: «بستگان شهید محمدعلی شاکر درگاه»

خوشه چینان بهشت




نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 31 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ماشاالله رمضانی

ماشاالله در طول دوران خدمتش در فرمانداری مسؤول قسمتی بود که بعضی از نیازهای مردم هم مربوط به آن قسمت می شد، از جمله کپسول گاز و لوازم گاز مانند رگلاتور و غیره. یک بار به ماشاء الله گفتم: ‏«پسرم اگر ممکن است یک رگلاتور گاز برایم از فرمانداری بیاور». ‏گفت: «مادر به شما نمی دهند». ‏ گفتم: «چرا؟»، ‏ولی او چیزی بهم نگفت.

چند روز بعد دوباره بهش گفتم: ‏«مادر، خودت می دانی که من پا به سن گذاشته ام و اگر بخواهم کپسول گاز را جابه جا کنم، برایم مشکل است و کسی را هم ندارم که هر دقیقه کپسول را برایم جابه جا کند. شما هم نیستید که کپسول را جابه جا کنی. یک رگلاتور برای آبگرمکن می خواستم و یکی دیگر روی گاز مصرفی، اگر برایم یک ‏رگلاتور بیاوری ممنون می شوم».

‏در جوابم گفت: «مادر، مگر در مملکت ما جنگ نیست؟». ‏گفتم: «چرا هست، ولی این چه ربطی به خواسته من از تو دارد؟». ‏او گفت: «مادر، فرمانداری به کسانی رگلاتور می فروشد که اصلاً نداشته باشند. شما که یکی داری، به شما نمی دهند». ‏گفتم: «مگر تو در فرمانداری نیستی و مگر مسؤول گاز و رگلاتور شما ‏نیستی». ‏او گفت: «چه فرقی دارد که چه کسی مسؤول باشد، اصل مطلب این است ‏که به هر خانواده یک رگلاتور بیشتر نمی دهند و حالا که من آنجا هستم، شما ‏می خواهید حق مردم را زیر پا بگذارم و به شما عنایت بیشتری کنم؟ می دانم ‏که اگر به شما رگلاتور بدهم در حق دیگران اجحاف کرده ام و من نباید بین ‏خانواده خودم و دیگران فرق بگذارم و با دادن یک رگلاتور به شما دین خود ‏را زیر پا بگذارم و حق کسی دیگر را به شما بدهم». ‏

راوی: «مادر شهید ماشاالله رمضانی»

خوشه چینان بهشت




نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 27 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید هادی درویشی

هادی هر وقت از جبهه بر می گشت، از خاطرات جبهه و چگونگی جنگیدن و دلیری رزمندگان اسلام و به اسارت گرفتن نیروهای بعثی صحبت می کرد.

ایشان در فعالیتهای مذهبی، مخصوصاً برگزاری مراسم معنوی ماه های محرم و صفر شرکت فعال داشتند و برنامه ریزی این گونه مراسمها را خودش انجام می دادند و همچنین در راهپیماییها و نماز جمعه حضوری فعال داشتند.

او به انجام فرایض دینی، مخصوصاً نماز و روزه تعصب خاصی داشت و به نماز اول وقت بسیار اهمیت می داد و دیگران را نیز به این امر مهم تشویق می کرد. همچنین نسبت به مسئله رعایت حجاب به مادر و خواهرانم تأكید فراوان داشت.

برادرم بسیار شوخ طبع و خنده رو بودند و اگر در جمعی حضور می یافت، آن جمع را شاد و خندان می کرد. او چهره ای دوست داشتنی داشت و بسیار مهربان و متواضع و فروتن بود. برای به جا آوردن صله رحم اصرار فراوان داشت و به بستگان دور و نزدیک حتی آنهایی که در شهرهای دیگر بودند، سر می زد. او زندگی ساده ای در پیش گرفته بود و در نگهداری از اموال بیت المال دقت فراوان داشت.

هادی روحیه مسؤولیت پذیری بالایی داشت و هر مسؤولیتی را که می پذیرفت، اعم از مسؤولیتهای منزل، محیط کار و جبهه با قاطعیت کامل و به موقع آن را انجام می داد. به عنوان مثال با وجودی که خود مجرد بود، اما مسؤولیت نگهداری برادر کوچکترش و خانواده خواهرش را (به دلیل فوت شوهر خواهرش) بر عهده گرفته بود. او به ورزش شنا، علاقه زیادی داشت و در مواقع بیکاری به این امر می پرداخت.

راوی: «برادر شهید هادی درویشی»

خوشه چینان بهشت




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شوخی های شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 21 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عادل حاوی زاده

زمانی که در خرمشهر بودیم (قبل از شروع جنگ تحمیلی) در تابستان من و عادل به کلاس قرآن در مسجد جامع عطار می رفتیم. استاد ما طلبه ای تمیز و خوش تیپ بود که یک چوب بلند از درخت خرما داشت که حدود سه متر بود. او وقتی درس قرآن می داد، هر کس فضولی می کرد از همان اول کلاس همه را با چوب می زد. با اینکه عادل دو سال از من کوچکتر بود ولی از استاد و چوبش نمی ترسید و باز هم به کلاس قرآن می آمد.

هنوز کوچک بودیم و به سن تکلیف نرسیده بودیم که عادل نمازش را در مسجد می خواند. او زودتر از من نماز خواندن را شروع کرد و پس از مدتی من هم خجالت کشیدم و شروع کردم به نماز خواندن. او علاقه عجیبی داشت که در نماز جماعت شرکت کند. وی حتی برای خواندن نماز ظهر و مغرب نیز در جماعت شرکت می کرد و شبها هم که در پایگاه بود نمازش را به جماعت می خواند.

من در یکی از عملیاتها مجروح شده بودم و از منطقه عملیاتی به یکی از بیمارستانهای شیراز فرستاده شدم. اولین شبی که در آنجا بستری شده بودم خواب دیدم که تعداد زیادی آدمهای ترسناک به طبقه سوم بیمارستان می آیند و من آنها را می بینم و همه دارند می آیند که مرا بگیرند، من چون مجروح بودم نمی توانستم فرار کنم. همه آنها سیاه و گردن کلفت بودند و بهم اشاره می کردند و می گفتند: «تو ما را کشتی». آنها که حدود ۱۰ تا ۱۲ نفر بودند می خواستند مرا بزنند و من خیلی وحشت کرده بودم.

یک دفعه عادل وارد اتاقم شد و مرا صدا زد و همه آنها برگشتند و وقتی برادرم را دیدند از همان پنجره ای که آمده بودند فرار کردند. عادل به طرفم آمد و برای یک لحظه دستی به بدنم کشید و از همان پنجره به دنبال آنها رفت. وقتی از خواب بیدار شدم غرق عرق بودم و چند بار پرستارها را صدا زدم.

یک شب در جبهه حدود ساعت ۱۰ شب ما را بلند کردند و قرار شد که پا برهنه راه برویم. حدود 5 ساعت پا برهنه در خار و خاشاک راه رفتیم و عادل هم با ما بود. این جریان برایمان تا اندازه ای عادی بود ولی برای عادل اولین بار بود و خیلی سخت بود. با اینکه فرمانده ما اجازه با هم بودن دو برادر از یک خانواده را در یک قسمت نمی داد تا با آسودگی خیال به وظایفمان برسیم ولی من مدام در فکر ایشان بودم.

صبح که شد بعد از نماز رفتم سراغش که ببینم وضعیت او چگونه است و به عنوان برادر بزرگتر نسبت به او احساس مسؤولیت می کردم. وقتی به او سلام کردم با خنده گفت: «عجب پیاده روی جالبی بود». اتفاقاً ما همان روز مرخصی گرفتیم و به خانه دایی مان در اهواز رفتیم، به محض اینکه به آنجا رسیدیم، عادل زن دایی ام را صدا زد و گفت: «یک سوزن به من نمی دهی که این خار را از پایم در بیاورم؟». برای او این پیشامدها خیلی راحت بود و عین خیالش نبود ولی من در مقابلش کم می آوردم.

راوی: «برادر شهید عادل حاوی زاده»

خوشه چینان بهشت




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 7 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان فرزین قدیم که امروز ۲۲ بهمن نامیده می شود، به پایان رسانید. با وجود اینکه به ادامه تحصیل علاقه مند بود ولی به دلیل بیماری (پادرد) از ادامه تحصیل محروم شد و به علت همان بیماری از انجام خدمت سربازی هم معاف گردید.

او بعد از آن که ترک تحصیل کرد، به حرفه برق کشی ساختمان روی آورد و کارش را ادامه داد تا جایی که در این حرفه استاد کار ماهری شد و هر وقت کسی به او نیاز پیدا می کرد، به کمکش می رفت. به دلیل مهارتی که در این رشته کسب کرده بود، از شرکتهای مختلف بهش پیشنهاد کار می شد ولی ترجیح می داد به طور آزاد کار کند.

عوض در کودکی و نوجوانی اوقات فراغت خود را با فوتبال سپری می کرد و به این ورزش بسیار علاقه مند بود. از همان دوران نوجوانی به خواندن نماز در مسجد خیلی اهمیت می داد و اوایل برای اقامه نماز به مسجد توحید می رفت اما بعد از آنکه مسجد خاتم الانبیاء احداث شد، وی به مسجد خاتم الانبیاء می رفت و در آنجا نماز خود را به جا می آورد. ایشان در زمان احداث این مسجد حضوری فعال داشتند و برای برپایی آن از هیچ کاری دریغ نمی کردند.

برادرم در پایگاه مقاومت محله و بسیج عضویت داشت و از همان جا نیز به جبهه رفت. علی رغم مخالفتهایی که خانواده برای جبهه رفتن وی داشتند اما او به جبهه رفت و هنگام رفتن به همه گفت: «من می روم و فقط به خدا توکل می کنم، چون برای رضای او می روم و می دانم که بیماری ام نیز بالاخره خوب می شود».

او اولین بار در مهرماه سال 1360 به همراه تعدادی از بچه های بوشهر به بسیج رفت و همگی از آنجا به سوی جبهه اعزام شدند. ایشان حدود 5 إلى 6 بار به جبهه اعزام شدند و در عملیاتهای طریق القدس، تنگه چزابه و بدر حضور فعال داشتند. عوض در خط مقدم دهلاویه و در جنگهای نامنظم، به فرماندهی شهید چمران که به همراه تعدادی از نیروهای لبنانی و فلسطینی و ایرانی انجام می شد نیز حضور داشت. در آن زمان فرماندهی قسمتی از خط مقدم دهلاویه را شهید علیرضا ماهینی بر عهده داشت و برادرم در خط مقدم حضوری فعال داشت. زمانی که بچه های بوشهر که به منطقه دهلاویه اعزام شدند، زیر نظر شهید ماهینی در خط مقدم فعالیت می کردند.

او یک بار برای دیدار با امام راحل (ره) به تهران دعوت شد که مشتاقانه به تهران رفت و از آنجا هم به زیارت امام رضا (علیه السلام) مشرف شد. زمانی که امام خمینی (ره) از جوانان و سلحشوران وطن خواستند که به جبهه ها بروند، عوض کارش را رها کرد و به فرمان امام لبیک گفت و به سوی جبهه ها رفت. خودش اعتقاد داشت که به همین دلیل است که از ابتدای ورود به سرزمین مقدس جبهه تا زمانی که به درجه رفیع شهادت نایل آمد، بیماری اش از او دور شده بود و او این موضوع را یکی از امدادهای غیبی خداوند نسبت به ایشان می دانست و سعی می کرد با انجام واجبات دینی به نحو احسن، از خداوند قدردانی کند.

ما دو بار با هم به جبهه اعزام شدیم. در اولین اعزام ایشان پنج روز زودتر از من به خط مقدم رفتند و وقتی من به او ملحق شدم، چون از من بزرگتر بودند، با منزل تماس گرفتند و هنگامی که از موافقت خانواده برای حضورم در جبهه مطلع شدند، موافقت خود را برای حضورم در جبهه اعلام کردند. در سنگر ما اکثر بچه ها، کم سن و سال بودند و برای همین زمانی که شهید چمران برای بازدید به سنگر ما آمدند و متوجه شدند که اغلب بچه های سن و سال زیادی ندارند، ما را خیلی تشویق کردند.

به دلیل جو حاکم در آنجا، کمتر می توانستیم به حمام برویم. برای همین یک ماشین صورت تراشی به عوض داده بودند و او مرتب موهای بچه ها را کوتاه می کرد. علاوه بر آن عوض در دسته ای که بود، سمت تک تیرانداز را بر عهده داشت و از عهده مسؤولیتهایی که به او واگذار شده بود، به خوبی بر می آمد.

راوی: «برادر شهید عوض ایروانچی»





نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، امام خمینی و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات