خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
پنجشنبه 7 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان فرزین قدیم که امروز ۲۲ بهمن نامیده می شود، به پایان رسانید. با وجود اینکه به ادامه تحصیل علاقه مند بود ولی به دلیل بیماری (پادرد) از ادامه تحصیل محروم شد و به علت همان بیماری از انجام خدمت سربازی هم معاف گردید.

او بعد از آن که ترک تحصیل کرد، به حرفه برق کشی ساختمان روی آورد و کارش را ادامه داد تا جایی که در این حرفه استاد کار ماهری شد و هر وقت کسی به او نیاز پیدا می کرد، به کمکش می رفت. به دلیل مهارتی که در این رشته کسب کرده بود، از شرکتهای مختلف بهش پیشنهاد کار می شد ولی ترجیح می داد به طور آزاد کار کند.

عوض در کودکی و نوجوانی اوقات فراغت خود را با فوتبال سپری می کرد و به این ورزش بسیار علاقه مند بود. از همان دوران نوجوانی به خواندن نماز در مسجد خیلی اهمیت می داد و اوایل برای اقامه نماز به مسجد توحید می رفت اما بعد از آنکه مسجد خاتم الانبیاء احداث شد، وی به مسجد خاتم الانبیاء می رفت و در آنجا نماز خود را به جا می آورد. ایشان در زمان احداث این مسجد حضوری فعال داشتند و برای برپایی آن از هیچ کاری دریغ نمی کردند.

برادرم در پایگاه مقاومت محله و بسیج عضویت داشت و از همان جا نیز به جبهه رفت. علی رغم مخالفتهایی که خانواده برای جبهه رفتن وی داشتند اما او به جبهه رفت و هنگام رفتن به همه گفت: «من می روم و فقط به خدا توکل می کنم، چون برای رضای او می روم و می دانم که بیماری ام نیز بالاخره خوب می شود».

او اولین بار در مهرماه سال 1360 به همراه تعدادی از بچه های بوشهر به بسیج رفت و همگی از آنجا به سوی جبهه اعزام شدند. ایشان حدود 5 إلى 6 بار به جبهه اعزام شدند و در عملیاتهای طریق القدس، تنگه چزابه و بدر حضور فعال داشتند. عوض در خط مقدم دهلاویه و در جنگهای نامنظم، به فرماندهی شهید چمران که به همراه تعدادی از نیروهای لبنانی و فلسطینی و ایرانی انجام می شد نیز حضور داشت. در آن زمان فرماندهی قسمتی از خط مقدم دهلاویه را شهید علیرضا ماهینی بر عهده داشت و برادرم در خط مقدم حضوری فعال داشت. زمانی که بچه های بوشهر که به منطقه دهلاویه اعزام شدند، زیر نظر شهید ماهینی در خط مقدم فعالیت می کردند.

او یک بار برای دیدار با امام راحل (ره) به تهران دعوت شد که مشتاقانه به تهران رفت و از آنجا هم به زیارت امام رضا (علیه السلام) مشرف شد. زمانی که امام خمینی (ره) از جوانان و سلحشوران وطن خواستند که به جبهه ها بروند، عوض کارش را رها کرد و به فرمان امام لبیک گفت و به سوی جبهه ها رفت. خودش اعتقاد داشت که به همین دلیل است که از ابتدای ورود به سرزمین مقدس جبهه تا زمانی که به درجه رفیع شهادت نایل آمد، بیماری اش از او دور شده بود و او این موضوع را یکی از امدادهای غیبی خداوند نسبت به ایشان می دانست و سعی می کرد با انجام واجبات دینی به نحو احسن، از خداوند قدردانی کند.

ما دو بار با هم به جبهه اعزام شدیم. در اولین اعزام ایشان پنج روز زودتر از من به خط مقدم رفتند و وقتی من به او ملحق شدم، چون از من بزرگتر بودند، با منزل تماس گرفتند و هنگامی که از موافقت خانواده برای حضورم در جبهه مطلع شدند، موافقت خود را برای حضورم در جبهه اعلام کردند. در سنگر ما اکثر بچه ها، کم سن و سال بودند و برای همین زمانی که شهید چمران برای بازدید به سنگر ما آمدند و متوجه شدند که اغلب بچه های سن و سال زیادی ندارند، ما را خیلی تشویق کردند.

به دلیل جو حاکم در آنجا، کمتر می توانستیم به حمام برویم. برای همین یک ماشین صورت تراشی به عوض داده بودند و او مرتب موهای بچه ها را کوتاه می کرد. علاوه بر آن عوض در دسته ای که بود، سمت تک تیرانداز را بر عهده داشت و از عهده مسؤولیتهایی که به او واگذار شده بود، به خوبی بر می آمد.

راوی: «برادر شهید عوض ایروانچی»





نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، امام خمینی و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 23 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل رسول نژاد

در مقطع راهنمایی با اسماعیل همکلاس بودم. خصلتهای انسانی در وجود وی از همان ابتدا یعنی دوران قبل از انقلاب، مشخص بود. متانت، حوصله و رعایت مسایل شرعی و دینی شخصیتش را بارز کرده بود.

بعد از انقلاب در نیروگاه اتمی بوشهر به عنوان مسؤول اموال خدمات اداری اشتغال داشت. در آنجا نیز به امانتداری و سلامت کار وی همگی اذعان داشتند.

در یکی از روزها کارگران و کارمندان نیروگاه مانند همه روزها، با زدن کارت ساعت و پوشیدن لباس کار بر سر کار خویش حاضر شده و ساعتهای کاری خود را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتند که یکباره محوطه سایت (راکتورها و ساختمانهای مجاور آن) با صدای مهیب انفجار به خود لرزید.

هواپیماهای عراقی این بار تصمیم داشتند هر طور شده، تنها تأسیسات عظیم اتمی ایران اسلامی را برای همیشه با خاک یکسان کنند. موشکهای بکار رفته در این عملیات تجاوزکارانه، این بار تفاوت اساسی داشت، زیرا به محض برخورد با ساختمان های محکم و بتونی نیروگاه، خرابی جدی بوجود می آورد.

همه جا را گرد و غبار فرا گرفته بود و سایه ترس و وحشت چهره های کارگران و کارمندان را دگرگون کرده بود. سریعا به طرف محل انفجار حرکت کردیم. شهدا و زخمیها را از زیر آوار بیرون می کشیدیم. در میان آنها اسماعیل که هنوز زنده بود، بیرون آوردیم.

فوراً او را برای ادامه مداوا به بیمارستان سعدی شیراز انتقال دادند، اما میزان جراحت و سوختگی آنقدر زیاد بود که روح مطهرش توان ماندن در کالبد رنجورش را نداشت و مانند شهدای دیگر دعوت حق را لبیک گفت و به خیل شهدا پیوست.

راوی: «دوست شهید اسماعیل رسول نژاد»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین خاطره شهیدان، شهیدان و احکام دینی، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 16 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید احمد جلالی ریشهری

اوایل پیروزی انقلاب، تعدادی از جوانان محل صبح ها برای ورزش کنار ساحل دریا می رفتند. من که با پدرم صبح برای خواندن نماز صبح به مسجد می رفتیم، احمد جزء همان جوانهایی بود که نماز صبح را در مسجد می خواند و بعد از نماز به ساحل دریا می رفت.

یک روز صبح به دنبالش رفتم و از ایشان پرسیدم: «چطور است که بچه ها کمتر به نماز صبح می آیند و حال و حوصله اش ندارند، ولی شما می آیید؟». گفت: «من به نمازم خیلی اهمیت می دهم، مخصوصاً صبح می خواهم در نماز شرکت داشته باشم».

ایشان موقعی که شورای محل تشکیل گردید، عضو این شورا بود. ارزاقی که اول انقلاب برای توزیع می آوردند از طریق شورا توزیع می شد. یادم می آید پنکه سقفی برای توزیع در اختیار شورا گذاشته بودند.

یک روز مادرم بهم گفت: «برو از شورا یک پنکه بیاور». من رفتم دیدم درب شورا بسته است و برگشتم. مادرم گفت: «پنکه نیاوردی؟». گفتم: «ظهر شورا تعطیل است، رفته اند استراحت کنند».

چون احمد پسر خاله من و عضو شورا بود، مادرم گفت: «برو منزل خاله ات یک پنکه بیاور». رفتم منزل خاله ام دیدم احمد در آن گرما در اتاقی که برای شورا اختصاص داده بود، دارد پنکه ها را ردیف می کرد. بدون اینکه پنکه ای روشن باشد...

راوی: «بستگان شهید احمد جلالی ریشهری»





نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 7 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عیسی قاسمی

عیسی پسر دایی من است و به دلیل تفاوت اندک سنی، ارتباط نزدیکی با هم داشتیم و دوران کودکی و نوجوانی را نیز با هم گذرانده ایم. پدر ایشان علاقه خاصی به مسائل دینی و معنوی، بخصوص قرآن داشت و کسی که بیشترین بهره را از این محیط معنوی خانواده گرفت و از کودکی با نوای دلنشین قرآن آشنا شد، عیسی بود. اگرچه همه اعضای خانواده آنها از این فیض بهره مند شده اند.

عیسی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی هنوز به مرحله بلوغ نرسیده بود، اما کلیه وظایف شرعی خود را انجام می داد. تواضع، فروتنی و از خود گذشتن به نفع دیگران از خصایص بارز ایشان بود. او از درآمد حاصل از دسترنج خود علاوه بر تامین نیازهای شخصی، بخشی ازهزینه خانواده را نیز تامین می کرد.

در دوران انقلاب اسلامی نیز به دلیل علاقه ویژه ای که به حضرت امام داشت، در حد توان خود در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی یکی از عناصر فعال حزب الله در کوی دواس بود که با گروهکها درگیر می شد.

با شروع جنگ تحمیلی به دلیل ارتباط تنگاتنگی که با رزمندگان کوی دواس و جلالی و بویژه با شهید علیرضا ماهینی داشت، زمینه حضور ایشان در جبهه فراهم شد.

پس از اولین حضور عیسی در جبهه و آمدنش به مرخصی، چهره دیگری از او مشاهده کردیم. عیسی چهره ای مذهبی داشت و مقید به مسائل شرعی بود، اما با توجه به سابقه دوستی و شناختی که از او داشتم، او را در برگشت از جبهه با چهره ای متفاوت یافتم. چهره ای که به دلیل تقرب به درگاه الهی نورانیت و معنویت خاصی در آن موج می زد.

یکبار در اواخر سال ۱۳۶۰ که از جبهه برگشته بود، به خانه ما آمد تا به مادرم که عمه او بود سر بزند و شب نزد ما ماند. آن شب به اتفاق هم برای شرکت در دعای کمیل به ریشهر رفتیم. در تمام طول مدت برگزاری دعا ایشان گریه می کرد. وقتی برگشتیم، موقع خواب حاضر نشد روی تشک بخوابد، می گفت: «در حالی که دوستان و همرزمانم در جبهه روی زمین خوابیده اند، نمی توانم روی تشک بخوابم».

راوی: «بستگان شهید عیسی قاسمی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 5 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ناصر یونسی

ناصر از کودکی دوست داشتنی و عزیز بود. همیشه خوش رو، متبسم و در دورانی که به مکتب و مدرسه می رفت بسیار منظم بود. همزمان با حضور در مدرسه، به مکتب هم می رفت. علاوه بر این که در مکتب قرآن یاد می گرفت دوست داشت احکام را نیز یاد بگیرد. در آن زمان استاد مکتب سید احمد رضوی بود که به آنها احکام هم یاد می داد و شهید با جان و دل این احکام را می آموخت.

در کارهای منزل به پدر، مادر، خواهر و برادر کمک می کرد. احترام خاصی برای پدر و مادر قائل بود. برادرم به بستگان و خویشان نیز احترام می گذاشت. همیشه قبل از دیگران سلام می کرد. بسیار با ادب بود. همیشه دوستان و بستگان را به فراگیری احکام اسلام دعوت می کرد. دوست داشت به دوستان و خویشان کمک نماید.

در پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) و راهپیمایی ها شرکت داشت و دوستان نوجوان خود را به شرکت در راهپیمایی تشویق می کرد. هنگامی که با نیروهای رژیم طاغوت درگیر می شد، با هوش و ذکاوتی که داشت از دست آنها فرار می کرد.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی در بسیج محل ثبت نام کرد و با برادرش برای رساندن آذوقه به افراد بی بضاعت، به منزل آنها مراجعه می کرد و به آنان کمک می رساند. هر کاری که به او واگذار می کردند با رضایت خاطر انجام می داد.

برای نماز و روزه اهمیت زیادی قائل بود. همیشه نماز را در مسجد محل با جماعت می خواند و به نمازهای مستحبی توجهی خاص داشت. نزدیکان و خانواده را سفارش و نصیحت می کرد که نماز را در اول وقت بخوانند و خداوند را همیشه به یاد داشته باشند، زیرا همه چیز ما از خداوند است.

راوی: «برادر شهید ناصر یونسی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 3 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ناصر یونسی

‏سخن را با یاد برادری آغاز می کنم که تمام هستی خود را در راه خدا و ‏اسلام تقدیم کرد. ‏ای کاش مانند او صدها برادر داشتم. ای کاش همیشه در کنار ما بود و همیشه از وی در همه کارها راهنمایی و کمک می گرفتیم. ‏

وقتی که در خانه بود، همین که بانگ الله اکبر ‏اذان را می شنید، گویی که تمام هستی را به وی بخشیده اند. هر کاری که داشت کار می گذاشت، وضو می گرفت و ‏نماز را همیشه اول وقت می خواند و به ما توصیه می کرد که نماز را اول ‏وقت بخوانیم.

همیشه خندان بود و هیچ موقع بد اخلاقی نمی کرد. هر کاری را با دقت کامل انجام می داد. ‏یک شب به خانه ما آمد. هوا خیلی سرد بود. آن شب در حیاط خوابید. گفتم: «برادر چرا در حیاط خوابیده ای؟ هوا سرد است، به اتاق برو که هوا گرمتر است و پتو روی خودت بگیر». گفت: «نه خواهر، همرزمانم در بیرون و در هوای سرد می خوابند، آن وقت من بیایم داخل و در زیر پتوی گرم بخوابم؟ هرگز قبول نمی کنم».

زمانی که می خواست به جبهه برود، پسرم گریه می کرد. با اینکه دوستانش منتظرش بودند، ولی فرزندم را سوار موتور کرد و تا خیابان برد و سپس برگرداند. من گریه کردم. گفت: «خواهر گریه نکن، من بر می گردم». ولی رفت و دیگر برنگشت.

‏همیشه می گفت که ما سرباز اسلام هستیم. اگر ما به جبهه نرویم، پس چه کسی برود؟ ‏زمانی که به او می گفتیم: «برادر، کجا می روی؟». می گفت: «شما نمی دانید که آن جا چه شور و شوقی دار، کسانی که آن جا هستند برادران ما هستند و ما دوش به دوش آنها می جنگیم». ‏

زمانی که مادرم به رحمت ایزدی پیوست، خیلی غمگین و افسرده بود. چون با مادرم خیلی صمیمی بود. ‏بعد از این واقعه کمتر به خانه می آمد و بیشتر به جبهه می رفت. می گفت که می خواهم پیش مادرم بروم. شش ماه بعد از فوت مادرم، برادرم به شهادت رسید. ‏

روزی که پیکر برادرم را آوردند، من به طرف جنازه ها رفتم. آن روز شهیدان زیادی آورده بودند. به ما اجازه نمی دادند که پیکرهای عزیزانمان را ببینیم. من خیلی بی قراری می کردم. ‏همان شب در خواب دیدم که می خواهم بر سر جنازه برادرم بروم. خانمی با ظاهری نورانی آمد و گفت: «بلند شو تا برویم». من خیلی ترسیده بودم. به دنبال آن خانم به راه افتادم. به جنازه برادرم که رسیدیم، او روکشی را که روی جنازه بود کنار زد و گفت: «سه بار پیشانی اش را ببوس». من بوسیدم.

درعالم خواب احساس سبکی  کردم. سپس همان خانم مرا بر سر قبری برد که برای برادرم آماده کرده بودند. مردی نورانی آن جا حضور داشت. آن خانم گفت  «برادرت را این جا می آورند». من خیلی خوشحال شدم. آن خانم نورانی رفت و من بیدار شدم، دیگر ناراحت نبودم. ‏ما به چنین برادری افتخار می کنیم و ان شاء الله ما را در آن دنیا شفاعت کند.

راوی: «خواهر شهید ناصر یونسی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 29 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرحمن یاعلی مدد

از فرزند شهیدم هر چه بگویم کم است. او یکی از شاگردان ممتاز دانشگاه و زبانزد خاص و عام بود. بدون آزمون وارد دانشگاه شد و به ادامه تحصیل در رشته مهندسی عمران پرداخت. سپس در تربت جام در هیات هفت نفره واگذاری زمین، مسئول تقسیم اراضی بین مردم شد. فرزندم خیلی دوست داشت عدالت پیاده شود و سعی می کرد آنچه رضای خداست، انجام گیرد.

یک روز از مرخصی برگشته بود و ما تازه سهمیه 4 نفر کوپن شورا گرفته بودیم. وقتی دید ما سهمیه چهار نفر گرفته ایم، با ناراحتی بهم گفت: «چرا سهمیه 4 نفر کوپن گرفته اید؟ من که پیش شما نیستم، این کار صحیح نیست و باید سهمیه یک نفر کم شود». خودش به شورا رفت و سهمیه یک نفر را کم کرد.

پیکر فرزندم پس از شهادت در منطقه سوسنگر 5 ماه مفقود بود. تا اینکه یکی از دوستان، در همان منطقه خواب می بیند که جسد شهید یاعلی مدد و چند نفر از یارانش در منطقه سوسنگرد زیر خاک است. شهید به خواب دوستش می آید و می گوید: «این قدر دنبال من نگردید، من همین جا در همین منطقه هستم».

صبح که می شود برای پیدا کردن اجساد چند نفر به همراه دو لودر به منطقه می روند. چندین ساعت تلاش می کنند و جسدی پیدا نمی شود. یکی از راننده ها خسته می شود و دست از کار می کشد و بر می گردد. ولی راننده دوم به کار خود برای پیدا کردن اجساد ادامه می دهد تا اینکه بعد از ساعتها تفحص، یکباره راننده از بالای لودر پرت می شود و به زمین می خورد. افرادی که شاهد این ماجرا بوده اند به طرف راننده می دوند و راننده با حیرت می گوید: «درون بیل لودر را نگاه کنید». وقتی می روند و درون بیل را نگاه می کنند، می بینند چهار جسد است که یکی از آنها متعلق به عبدالرحمن بوده است.

راوی: «پدر شهید عبدالرحمن یاعلی مدد»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic