خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 23 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

سید عباس از کلاس اول ابتدایی روزه گله گنجشکی می گرفت. حتی زمانی که سفره ما کمی رنگین می شد، می گفت: «چرا این قدر غذا درست می کنید؟ آدم نمی داند کدام رو بخورد. غذای اضافی درست نکن، اسراف است».

لباس و وسایل خودش را به افراد ‏نیازمند هدیه می کرد. یکی ، دو بار که از مدرسه آمد، دیدم کاپشن تنش نیست. پرسیدم: «مادر، کاپشنت کجاست؟». جواب داد: «مدرسه جا گذاشته ام». تا فردای آن روز که از مدرسه آمد، پرسیدم: «کاپشنت رو آوردی؟». گفت: «مادر، یک چیزی را بهت بگم، دعوایم نمی کنی؟». گفتم: «نه، بگو». گفت: «مادر، بچه نیازمندی ‏بود که بابا نداشت و یک لباس نازکی تنش بود، سردش شده بود، من هم کاپشنم را دادم به او».

‏یک بار دیگر آمد خانه، دیدم کیفش همراهش نیست. پرسیدم: «کیفت کو؟». گفت: «مادر، یکی از دوستانم کتابش توی کیسه پلاستیکی بود، پاره شد و کتابهایش ریخت. من هم کیفم را به دوستم دادم».  

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 20 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

سید عباس اگر هر روز 10 ‏بار یا 100 ‏بار می رفت و می آمد خانه، دست و پای من را می بوسید. بهش می گفتم: «چرا این همه دست و پایم می بوسی؟». می گفت: «چون تو خیلی پای گهواره من زحمت کشیدی، قلبت را می بوسم که مرا روی قلبت پرورش ‏دادی». ‏

تا 22 سالگی که شهید شد، هیچ وقت نگفت که فلان غذا را دوست دارم یا این غذا را برای من درست کن.

سید عباس از همان دو سالگی که می دید ما با چادر نماز می خوانیم، گریه می کرد و می گفت: «برای من هم چادر بدوزید، می خواهم نماز بخوانم». بهش می گفتم: «مادر، تو پسر هستی، چادر برای تو خوب نیست».

حتی برای آن که پسرم ناراحت نشود یک  چادر  سفید  برایش  خریدم و بند هم جلویش دوختم و وقتی می ایستادیم که نماز بخوانیم، بندش را برایش گره می زدیم. وقتی ما می خواستیم نماز را اقامه کنیم او هم کنار ما می ایستاد و نماز می خواند.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 7 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید خضر شمسی

به خاطر شهادت خضر ناراحت نیستم. وقتی فکر بعضی از منافقین را می کنم که آنها را اعدام کردند، خدا را شکر می کنم که فرزندم در راه خدا شهید شده و ما سر بلند هستیم.

خیلی آرام و بی سر و صدا بود. وقتی خانه یکی از همسایه ها نجاری می کرد، آنها به او گفته بودند که ناهار مهمان ما باش، ولی خضر قبول نکرده بود. وقتی از او پرسیدم: «چرا قبول نکردی؟». گفت: «آنها چند تا دختر بزرگ دارند و درست نیست من که مجرد هستم، خانه آنها بمانم».

‏‏اخلاقش خیلی خوب بود و با خواهرهایش نیز رفتار خوبی داشت. هر وقت خواهرهایش چیزی از من می خواستند، مثلآ می گفتند روسری می خواهیم، او می گفت: «از پدرم چیزی نخواهید، به من بگویید، برایتان می آورم». خیلی از او راضی هستم، تا قیامت در حضور پیغمبر (صلی الله علیه و آله) از او راضی هستم.

راوی: «پدر شهید خضر شمسی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 5 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید خضر شمسی

وقتی که ما از باغک (تنگستان) آمدیم بوشهر، خضر 12 سال بیشتر نداشت. از همان کودکی هم نماز می خواند. من خودم نماز خواندن را به او یاد دادم. از همان زمان شروع به روزه گرفتن کرد، ولی در ابتدا روزه کامل نمی گرفت، چون خیلی هوا گرم بود و او هم سنش کم بود.

وقتی بزرگتر شد و جریان انقلاب پیش آمد او خیلی فعالیت می کرد. همراه با برادرم در انداختن مجسمه شاه شرکت داشت. ماشین گمرک را آوردند و بند دور مجسمه کردند و مجسمه را انداختند.

خضر وقتی نجاری می کرد، برای مسجدها درب درست می کرد و کمتر مسجدی است که خضر در آن کار نکرده باشد. از مسجدهایی که خضر در آن کار کرده، مسجد امام حسین (علیه السلام) در محله شکری و مسجد باغک که رحل قرآن درست کرد و به آنجا فرستاده است.

راوی: «پدر شهید خضر شمسی»




نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 22 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید عبدالرسول شکیبازاده

عبدالرسول فرزند اولم بود. او در سال 1349 ‏در بوشهر به دنیا آمد و با قدم نهادن به زندگی ما،  شور و شادی را با خود به ارمغان آورد. من از 7 سالگی او را با خود به مسجد و حسینیه می بردم و در همان زمان او را با قرآن ‏و نماز آشنا کردم.

‏در سال 1357 ‏که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، رسول 8 ‏سال داشت ‏ولی با این وجود به همراه بزرگترها به تظاهرات می رفت و آنجا به سوی ماموران رژیم پهلوی سنگ پرتاب می کرد. ‏او خیلی به مسجد علاقه داشت و همیشه از من می خواست که به آن جا ‏برویم.

قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، مخالفان نظام اعلامیه های ضد انقلابی را شبانه در مساجد محل پخش می کردند. رسول به همراه دوستانش این اعلامیه ها را جمع می کردند و آتش می زدند و به این شکل مبارزه می کردند.

هر کاری که به او محول می کردند با علاقه انجام می داد و از همان زمان با بچه های انقلابی و مذهبی ارتباط داشت و با آنها همکاری می نمود. خیلی زود در مسجد خواندن نماز و تلاوت قرآن را یاد گرفت.

راوی: «پدر شهید عبدالرسول شکیبازاده»




نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید محمدرضا بندر ریگی

محمدرضا در خانه رفتار بسیار خوبی داشت و مهربان و دلسوز بود. جوان سر به زیری بود و متانت زیادی داشت. ما نیز خیلی او را دوست می داشتیم و ایشان نیز احترام ویژه ای برای روحانیون قائل بود.

تابستان ها که با گرم شدن هوا به شیراز می رفتیم، همیشه تاکید داشت به مسجد آیت الله دستغیب برویم و نمازهای یومیه را آنجا پشت سر آن بزرگوار به جا آوریم. محمدرضا این کار را با اشتیاق فراوان انجام می داد، گویی روحش از بزرگی روح آن شهید عظیم خبر داشت.

شهدا زمانی که در بین ما هستند می بینیم یک علاقه خاص به هم دارند، ‏به قولی شهیدان را شهیدان می شناسند. همیشه بی قرار دیدار آن عالم جلیل القدر بود. زمانی که شهید آیت الله دستغیب را به شهادت رساندند، بسیار ساکت و آرام شد. این علاقه محمدرضا را به آن عالم جلیل القدر هرگز فراموش نمی کنم.

راوی: «برادر شهید محمدرضا بندر ریگی»




نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید سید ماشاءالله هاشمی

تقوی و معنویت سید ماشاء الله آن تا قدر زیاد بود که خداوند او را از میان بندگانش گلچین کرد و به نزد خودش برد. هر خدمتی از دستش بر می آمد، برای ‏مردم  انجام می داد. همیشه در محله جلوی کسانی را که به انحراف و گمراهی کشیده می شدند، می گرفت و آنها را راهنمای می کرد. با استدلال فراوان از آیات قرآن و احادیث ، جوانان را ارشاد می نمود.

روزی همراه ماشاءالله بودم که با یکی از جوانان فامیل در خیابان سنگی روبه رو شدیم. شخصی روزنامه ای را که عکس های نامناسبی داشت در اختیار او گذاشته بود. ماشاءالله با دیدن آن جوان و ‏روزنامه مذکور، او را کناری کشید و به راه راست و صحیح راهنمایی کرد ، گفت: «چه کسی این روزنامه مبتذل را به تو داده است؟ پدرت با سختی نان در می آورد تا تو درس بخوانی و برای خودت مهندس شوی، نباید به راه خلاف و فساد بروی و زحمت او را بی اجر بگذاری».

صحبت های سید تاثیر زیادی بر آن جوان گذاشت و به اشتباه خود پی برد. آن جوان اکنون مهندس است و در شیراز زندگی می کند.

راوی: «برادر شهید سید ماشاء الله هاشمی»




نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 2 )    1   2