خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
یکشنبه 3 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

وقتی شوهرم به شهادت رسید، برادرم همیشه بهم می گفت: «از شهادت محمد (شوهرم) نباید ناراحت باشی، بلکه باید افتخار کنی که همسرت را در راه خدا داده ای». او مرتب به منزل ما می آمد و با بچه ها بازی می کرد و همیشه می گفت: «خوش به حال محمد که شهید شد».

یک شب که بعد از چند روز به منزل ما آمد، بچه هایم او را در آغوش گرفتند و بوسیدند. از آنها پرسیدم: «چرا این کار را می کنید؟». بچه ها گفتند: «دایی مان است، چند روز به اینجا نیامده بود، دلمان برایش تنگ شده بود». ‏عوض وقتی حرف های بچه ها را شنید، گریه کرد و گفت: «از این به بعد هر شب به شما سر می زنم» و همین طور هم شد. از آن شب به بعد عوض هر شب به منزل ما می آمد و بعد از اینکه بچه ها به خواب می رفتند، او هم به خانه بر می گشت.

آخرین باری که می خواست به جبهه برود، در مورد تربیت بچه ها بهم خیلی سفارش کرد و از من خواست که به هیچ وجه برای گرفتن بدهیهایش به در منزل کسی نرویم. اگر خودش بدهی اش را پس داد آن را تحویل بگیریم ولی اگر نتوانست حلالش باشد.

زمانی که خبر شهادت برادرم را برایمان آوردند ماه رمضان بود و من و بچه هایم منزل پدرم بودیم. هنگام افطار برادر دیگرم بدون مقدمه رو به من کرد و گفت: «مگر نمی خواهی به خانه ات بروی؟». من خیلی ناراحت شدم و ‏‏دست بچه هایم را گرفتم و به خانه خودم رفتم و وقتی خبر شهادت عوض به گوشم رسید، متوجه شدم چرا برادرم آن شب از من خواست که به خانه مان بروم.

به خاطر می آورم که می خواستم جایی بروم، قبل از رفتن برادرم به خانه ما آمد و از من یک چادر خواست، اما من از او سؤال نکردم که چادر را برای چه کسی می خواهد و چادر را به او دادم. آن روز رفتم و بعد از اینکه به خانه برگشتم، برادرم به همراه یکی از دوستانش به خانه ما آمد و دخترم را که در بغلم بود، از من گرفت و گریه کرد. با دیدن اشکهای او متوجه موضوع شدم و اشکهای من هم سرازیر شد و فهمیدم که عوض به شهادت رسیده است.

راوی: «خواهر شهید عوض ایروانچی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 19 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمحمد گرگین

پدرم هفت سال چشم به راه آمدن برادرم بود و از دوری او بسیار غمگین بود. مدام در فکر عبدالمحمد بود، تا این که در سال ۱۳۶۸ ساعت ۱۲ شب گفت: «قلبم درد می کند». ساعت ۴ صبح حالش بدتر شد، او را به بیمارستان بردیم و آنجا از دنیا رفت.

روزی پدرم خانه بود، شهید خلیل خواجه ئیان در سفر آخرش برای خداحافظی آمد و به پدرم گفت: «پیغامی برای پسرت نداری، من عازم جبهه هستم». آن زمان برادرم غلام نیز در جبهه بود. پدرم گفت: «نه، برو به دست خدا، فقط به عبدالمحمد بگو دیگر بس است، برگرد»، و روی خلیل را بوسید. وقتی پس از چندی خبر شهادت خلیل را آوردند، پدرم خیلی گریه و ناراحتی کرد.

عبدالمحمد نیز مفقود شد و ما خبری از او نداشتیم، فقط منتظر بودیم. پدرم می گفت: «اگر برگردد، اول او را یک سیلی می زنم، بعد می بوسمش»، نمی دانستیم عبدالمحمد شهید شده است. تعدادی به ما گفتند او را در جمع اسیران از تلویزیون عراق دیده ایم. یکی از بستگان نیز به ما اطلاع داد که عبدالمحمد از جای شلوغی و با عجله تماس گرفته و گفته است: «من عبدالمحمد پسر فلانی هستم، الان نمی توانم زیاد صحبت کنم، دوباره تماس می گیرم»، اما دیگر زنگ نزد. این خبر خانواده ما را خوشحال و امیدوار کرد، ولی خبری نشد.

زمانی که آزادگان آمدند، من خودم جزء محافظین آنها بودم. اولین نفر آنها را ملاقات کردم و عکس عبدالمحمد را به آنها نشان دادم و از او پرسیدم. بعضی می گفتند که یک اسیر به نام گرگین نزد ما بود ولی او را بردند. نمی دانم او همان برادر من بوده یا نه.

عبدالمحمد در هنگام شهادت ۱۷ سال کمتر داشت. روزی از طرف نیروی انتظامی در خانه ما آمدند و گفتند: «موعد رفتن سربازی پسر شما رسیده، چرا به سربازی نمی آید؟». پدرم گفت: «اگر او را پیدا کردید ما را هم خبر کنید. پسر من قبل از وقت سربازی به جبهه رفت و اکنون مفقود است». آنها به بنیاد شهید مراجعه کردند و متوجه ماجرا شدند.

وقتی خبر مفقود شدن عبدالمحمد را همراه با ساکش آوردند، مادرم از شدت ناراحتی در همان وسط ظهر پای برهنه به طرف امامزاده محمد باقر دوید و بشدت گریه می کرد. قبل از آن که پیکر عبدالمحمد را به ما نشان دهند، عکسهایی از عبدالمحمد جهت شناسایی پیکر از ما گرفتند و بردند. ما فکر می کردیم این عکسها را برای نمایشگاه دفاع مقدس می خواهند، از جریان واقعی خبر نداشتیم.

چند روز بعد به ما گفتند که پیکر عبدالمحمد را آورده اند. وقتی به مادرم گفتم او در حالی که خیلی ناراحت شد اصلاً باور نکرد، بلند شد و رفت. شهادت عبدالمحمد را قبول نداشت و می گفت زنده است و بر می گردد. به همین جهت در تشییع جنازه و بخشی از مراسم برادرم نیامد.

فردای آن روز به بنیاد رفتیم، خانواده شهدا منتظر بودند تا به نوبت، پیکر فرزندانشان را شناسایی کنند. نوبت به من رسید، بالای پیکر مطهرش حاضر شدم، سری بر بدن نداشت. تنها استخوانهای بدنش مانده بود. بعضی از اجزای بدنش از بین رفته بودند. قمقمه اش ترکش فراوانی داشت. فانوسقه دور کمرش بود و کفشهای کتانی به پا داشت که بخشی از آن از بین رفته بود. باندی دور پایش پیچیده شده بود. گویی قبل از شهادت زخمی بوده است.

راوی: «برادر شهید عبدالمحمد گرگین»





نوع مطلب : شهدا و خانواده، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 17 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمحمد گرگین

عبدالمحمد بسیار مهربان و دلسوز بود. به یاد دارم روزی مادرم مریض بود و خوابیده بود. خودش رفت داروهای او را گرفت، با حوصله و مهربانی داروها را قاشق قاشق به مادرم می داد و کنارش نشسته بود.

پدرم با رفتن عبدالمحمد به جبهه موافق نبود، چون سن چندانی نداشت. عبدالمحمد پس از اینکه تصمیم گرفت که به جبهه برود، لباسهایش را در خانه عمه ام گذاشت تا به بهانه مدرسه به جبهه برود. زمانی که او از خانه عمه ام حرکت می کند، به عمه ام می گوید: «حلام کن، من دیگر بر نمی گردم». خودش می دانست که برگشتن در کارش نیست.

نقاشی و کاشتن گل و گیاه را دوست داشت و مرتب نقاشی می کشید. اکثر نقاشی ها روی دیوار مدارس محله خواجه ها را خودش کشیده است. روی دیوارها شعارهای مرگ بر آمریکا، مرگ بر منافقین و درود بر خمینی می نوشت و عکس امام را می کشید.

برادرم در مسجد و بسیج حضور چشم گیری داشت و هر کس می خواست او را پیدا کند در این دو مکان دنبال او می گشت. با همه این تحرک ها و شوری که داشت ولی فرد بسیار دلسوز و خونگرمی بود. در برخورد اول با افراد چنان سلام و احوالپرسی می کرد که انگار آن طرف را ده سال است که می شناسد. مردم محل به خاطر رفتار جذابش خیلی او را دوست داشتند.

راوی: «برادر شهید عبدالمحمد گرگین»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، اولین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 10 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ابراهیم ماهینی

تقریبا چهل روز بعد از شهادت علیرضا بود که ابراهیم هم به شهادت رسید. واقعاً ما در حیرت بودیم که چگونه به مادرمان بگوییم که ابراهیم شهید شده، زیرا داغ مصیبت علیرضا برای او و همه ما سخت و ناگوار بود.

نهایتاً تصمیم گرفتیم که متوسل به اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) شویم و از حضرت زهرا (سلام الله علیها) بخواهیم که خود مشکل ما را حل کند. از آن حضرت خواستیم که هم به ما شهامت گفتن این قضیه را بدهد و هم به مادر تحمل و صبر این ضایعه را عنایت فرماید.

چند روز قبل از واقعه، مادرم دچار دلهره شده بود. می گفت احساس می کنم که اتفاقی افتاده و خبری شده، دست آخر دل را به دریا زدیم و به او گفتیم و اضافه کردیم که تنها پسر تو نیست که شهید شده است، بلکه اسماعیل کمان و میرسنجری هم به شهادت رسیده اند.

در کمال ناباوری و حیرت دیدیم، بعد از کمی مکث برخواست و چادر خود را به سر کرده و گفت: «برویم منزل کمان، فکر می کنم مادرش حالش خوب نباشد و نیاز به دلداری دارد». ولی گمان ما بیجا بود، او از حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) بهره استقامت و صبر گرفته بود.

با اینکه هنوز جنازه شهیدش تشیع و تدفین نشده بود ولی خانواده های شهید کمان و میرسنجری را دلداری می داد و می گفت: «باید به حضرت زینب (سلام الله علیها) اقتدا کرد».  

راوی: «برادر شهید ابراهیم ماهینی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، خبر شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 7 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عیسی قاسمی

عیسی پسر دایی من است و به دلیل تفاوت اندک سنی، ارتباط نزدیکی با هم داشتیم و دوران کودکی و نوجوانی را نیز با هم گذرانده ایم. پدر ایشان علاقه خاصی به مسائل دینی و معنوی، بخصوص قرآن داشت و کسی که بیشترین بهره را از این محیط معنوی خانواده گرفت و از کودکی با نوای دلنشین قرآن آشنا شد، عیسی بود. اگرچه همه اعضای خانواده آنها از این فیض بهره مند شده اند.

عیسی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی هنوز به مرحله بلوغ نرسیده بود، اما کلیه وظایف شرعی خود را انجام می داد. تواضع، فروتنی و از خود گذشتن به نفع دیگران از خصایص بارز ایشان بود. او از درآمد حاصل از دسترنج خود علاوه بر تامین نیازهای شخصی، بخشی ازهزینه خانواده را نیز تامین می کرد.

در دوران انقلاب اسلامی نیز به دلیل علاقه ویژه ای که به حضرت امام داشت، در حد توان خود در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی یکی از عناصر فعال حزب الله در کوی دواس بود که با گروهکها درگیر می شد.

با شروع جنگ تحمیلی به دلیل ارتباط تنگاتنگی که با رزمندگان کوی دواس و جلالی و بویژه با شهید علیرضا ماهینی داشت، زمینه حضور ایشان در جبهه فراهم شد.

پس از اولین حضور عیسی در جبهه و آمدنش به مرخصی، چهره دیگری از او مشاهده کردیم. عیسی چهره ای مذهبی داشت و مقید به مسائل شرعی بود، اما با توجه به سابقه دوستی و شناختی که از او داشتم، او را در برگشت از جبهه با چهره ای متفاوت یافتم. چهره ای که به دلیل تقرب به درگاه الهی نورانیت و معنویت خاصی در آن موج می زد.

یکبار در اواخر سال ۱۳۶۰ که از جبهه برگشته بود، به خانه ما آمد تا به مادرم که عمه او بود سر بزند و شب نزد ما ماند. آن شب به اتفاق هم برای شرکت در دعای کمیل به ریشهر رفتیم. در تمام طول مدت برگزاری دعا ایشان گریه می کرد. وقتی برگشتیم، موقع خواب حاضر نشد روی تشک بخوابد، می گفت: «در حالی که دوستان و همرزمانم در جبهه روی زمین خوابیده اند، نمی توانم روی تشک بخوابم».

راوی: «بستگان شهید عیسی قاسمی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 10 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید جهانگیر (علی) افشین

زمانی که جنگ تحمیلی شروع شد، فرزندم على (جهانگیر) در ترغیب جوانان برای حضور در جبهه نقش موثری داشت و خودش نیز مرتب به جبهه می رفت و در اکثر عملیاتها شرکت داشت.

در فاصله زمانی بین عملیاتها نیز در بیمارستانهای مناطق جنگی خدمت می کرد و وقتی حمله شروع می شد بیمارستان را رها می کرد، سلاح به دست به سوی خط مقدم می شتافت.

وقتی یکی از دوستانش شهید می شد، خودش را برای شرکت در مراسم تشییع و تدفین او به بوشهر می رساند و معمولا خودش پیکر مطهر شهدا را در قبر می گذاشت و بعد از پایان مراسم بزرگداشت دوباره عازم جبهه می شد.

هر چه به او را اصرار می کردم که مدتی استراحت کن و پیش فرزندانت بمان، می گفت: «بچه هایم را به شما و شما را به خدا می سپارم».

على بهم می گفت: «اگر می خواهی لذت حضور در جبهه را درک کنی وانت خود را از کمکهای مردمی پر کن و به جبهه بیاور».

راوی: «پدر شهید جهانگیر (علی) افشین»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 5 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ناصر یونسی

ناصر از کودکی دوست داشتنی و عزیز بود. همیشه خوش رو، متبسم و در دورانی که به مکتب و مدرسه می رفت بسیار منظم بود. همزمان با حضور در مدرسه، به مکتب هم می رفت. علاوه بر این که در مکتب قرآن یاد می گرفت دوست داشت احکام را نیز یاد بگیرد. در آن زمان استاد مکتب سید احمد رضوی بود که به آنها احکام هم یاد می داد و شهید با جان و دل این احکام را می آموخت.

در کارهای منزل به پدر، مادر، خواهر و برادر کمک می کرد. احترام خاصی برای پدر و مادر قائل بود. برادرم به بستگان و خویشان نیز احترام می گذاشت. همیشه قبل از دیگران سلام می کرد. بسیار با ادب بود. همیشه دوستان و بستگان را به فراگیری احکام اسلام دعوت می کرد. دوست داشت به دوستان و خویشان کمک نماید.

در پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) و راهپیمایی ها شرکت داشت و دوستان نوجوان خود را به شرکت در راهپیمایی تشویق می کرد. هنگامی که با نیروهای رژیم طاغوت درگیر می شد، با هوش و ذکاوتی که داشت از دست آنها فرار می کرد.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی در بسیج محل ثبت نام کرد و با برادرش برای رساندن آذوقه به افراد بی بضاعت، به منزل آنها مراجعه می کرد و به آنان کمک می رساند. هر کاری که به او واگذار می کردند با رضایت خاطر انجام می داد.

برای نماز و روزه اهمیت زیادی قائل بود. همیشه نماز را در مسجد محل با جماعت می خواند و به نمازهای مستحبی توجهی خاص داشت. نزدیکان و خانواده را سفارش و نصیحت می کرد که نماز را در اول وقت بخوانند و خداوند را همیشه به یاد داشته باشند، زیرا همه چیز ما از خداوند است.

راوی: «برادر شهید ناصر یونسی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو