خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
جمعه 10 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ابراهیم ماهینی

تقریبا چهل روز بعد از شهادت علیرضا بود که ابراهیم هم به شهادت رسید. واقعاً ما در حیرت بودیم که چگونه به مادرمان بگوییم که ابراهیم شهید شده، زیرا داغ مصیبت علیرضا برای او و همه ما سخت و ناگوار بود.

نهایتاً تصمیم گرفتیم که متوسل به اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) شویم و از حضرت زهرا (سلام الله علیها) بخواهیم که خود مشکل ما را حل کند. از آن حضرت خواستیم که هم به ما شهامت گفتن این قضیه را بدهد و هم به مادر تحمل و صبر این ضایعه را عنایت فرماید.

چند روز قبل از واقعه، مادرم دچار دلهره شده بود. می گفت احساس می کنم که اتفاقی افتاده و خبری شده، دست آخر دل را به دریا زدیم و به او گفتیم و اضافه کردیم که تنها پسر تو نیست که شهید شده است، بلکه اسماعیل کمان و میرسنجری هم به شهادت رسیده اند.

در کمال ناباوری و حیرت دیدیم، بعد از کمی مکث برخواست و چادر خود را به سر کرده و گفت: «برویم منزل کمان، فکر می کنم مادرش حالش خوب نباشد و نیاز به دلداری دارد». ولی گمان ما بیجا بود، او از حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) بهره استقامت و صبر گرفته بود.

با اینکه هنوز جنازه شهیدش تشیع و تدفین نشده بود ولی خانواده های شهید کمان و میرسنجری را دلداری می داد و می گفت: «باید به حضرت زینب (سلام الله علیها) اقتدا کرد».  

راوی: «برادر شهید ابراهیم ماهینی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، خبر شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 7 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عیسی قاسمی

عیسی پسر دایی من است و به دلیل تفاوت اندک سنی، ارتباط نزدیکی با هم داشتیم و دوران کودکی و نوجوانی را نیز با هم گذرانده ایم. پدر ایشان علاقه خاصی به مسائل دینی و معنوی، بخصوص قرآن داشت و کسی که بیشترین بهره را از این محیط معنوی خانواده گرفت و از کودکی با نوای دلنشین قرآن آشنا شد، عیسی بود. اگرچه همه اعضای خانواده آنها از این فیض بهره مند شده اند.

عیسی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی هنوز به مرحله بلوغ نرسیده بود، اما کلیه وظایف شرعی خود را انجام می داد. تواضع، فروتنی و از خود گذشتن به نفع دیگران از خصایص بارز ایشان بود. او از درآمد حاصل از دسترنج خود علاوه بر تامین نیازهای شخصی، بخشی ازهزینه خانواده را نیز تامین می کرد.

در دوران انقلاب اسلامی نیز به دلیل علاقه ویژه ای که به حضرت امام داشت، در حد توان خود در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی یکی از عناصر فعال حزب الله در کوی دواس بود که با گروهکها درگیر می شد.

با شروع جنگ تحمیلی به دلیل ارتباط تنگاتنگی که با رزمندگان کوی دواس و جلالی و بویژه با شهید علیرضا ماهینی داشت، زمینه حضور ایشان در جبهه فراهم شد.

پس از اولین حضور عیسی در جبهه و آمدنش به مرخصی، چهره دیگری از او مشاهده کردیم. عیسی چهره ای مذهبی داشت و مقید به مسائل شرعی بود، اما با توجه به سابقه دوستی و شناختی که از او داشتم، او را در برگشت از جبهه با چهره ای متفاوت یافتم. چهره ای که به دلیل تقرب به درگاه الهی نورانیت و معنویت خاصی در آن موج می زد.

یکبار در اواخر سال ۱۳۶۰ که از جبهه برگشته بود، به خانه ما آمد تا به مادرم که عمه او بود سر بزند و شب نزد ما ماند. آن شب به اتفاق هم برای شرکت در دعای کمیل به ریشهر رفتیم. در تمام طول مدت برگزاری دعا ایشان گریه می کرد. وقتی برگشتیم، موقع خواب حاضر نشد روی تشک بخوابد، می گفت: «در حالی که دوستان و همرزمانم در جبهه روی زمین خوابیده اند، نمی توانم روی تشک بخوابم».

راوی: «بستگان شهید عیسی قاسمی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 10 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید جهانگیر (علی) افشین

زمانی که جنگ تحمیلی شروع شد، فرزندم على (جهانگیر) در ترغیب جوانان برای حضور در جبهه نقش موثری داشت و خودش نیز مرتب به جبهه می رفت و در اکثر عملیاتها شرکت داشت.

در فاصله زمانی بین عملیاتها نیز در بیمارستانهای مناطق جنگی خدمت می کرد و وقتی حمله شروع می شد بیمارستان را رها می کرد، سلاح به دست به سوی خط مقدم می شتافت.

وقتی یکی از دوستانش شهید می شد، خودش را برای شرکت در مراسم تشییع و تدفین او به بوشهر می رساند و معمولا خودش پیکر مطهر شهدا را در قبر می گذاشت و بعد از پایان مراسم بزرگداشت دوباره عازم جبهه می شد.

هر چه به او را اصرار می کردم که مدتی استراحت کن و پیش فرزندانت بمان، می گفت: «بچه هایم را به شما و شما را به خدا می سپارم».

على بهم می گفت: «اگر می خواهی لذت حضور در جبهه را درک کنی وانت خود را از کمکهای مردمی پر کن و به جبهه بیاور».

راوی: «پدر شهید جهانگیر (علی) افشین»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 5 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ناصر یونسی

ناصر از کودکی دوست داشتنی و عزیز بود. همیشه خوش رو، متبسم و در دورانی که به مکتب و مدرسه می رفت بسیار منظم بود. همزمان با حضور در مدرسه، به مکتب هم می رفت. علاوه بر این که در مکتب قرآن یاد می گرفت دوست داشت احکام را نیز یاد بگیرد. در آن زمان استاد مکتب سید احمد رضوی بود که به آنها احکام هم یاد می داد و شهید با جان و دل این احکام را می آموخت.

در کارهای منزل به پدر، مادر، خواهر و برادر کمک می کرد. احترام خاصی برای پدر و مادر قائل بود. برادرم به بستگان و خویشان نیز احترام می گذاشت. همیشه قبل از دیگران سلام می کرد. بسیار با ادب بود. همیشه دوستان و بستگان را به فراگیری احکام اسلام دعوت می کرد. دوست داشت به دوستان و خویشان کمک نماید.

در پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) و راهپیمایی ها شرکت داشت و دوستان نوجوان خود را به شرکت در راهپیمایی تشویق می کرد. هنگامی که با نیروهای رژیم طاغوت درگیر می شد، با هوش و ذکاوتی که داشت از دست آنها فرار می کرد.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی در بسیج محل ثبت نام کرد و با برادرش برای رساندن آذوقه به افراد بی بضاعت، به منزل آنها مراجعه می کرد و به آنان کمک می رساند. هر کاری که به او واگذار می کردند با رضایت خاطر انجام می داد.

برای نماز و روزه اهمیت زیادی قائل بود. همیشه نماز را در مسجد محل با جماعت می خواند و به نمازهای مستحبی توجهی خاص داشت. نزدیکان و خانواده را سفارش و نصیحت می کرد که نماز را در اول وقت بخوانند و خداوند را همیشه به یاد داشته باشند، زیرا همه چیز ما از خداوند است.

راوی: «برادر شهید ناصر یونسی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 3 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ناصر یونسی

‏سخن را با یاد برادری آغاز می کنم که تمام هستی خود را در راه خدا و ‏اسلام تقدیم کرد. ‏ای کاش مانند او صدها برادر داشتم. ای کاش همیشه در کنار ما بود و همیشه از وی در همه کارها راهنمایی و کمک می گرفتیم. ‏

وقتی که در خانه بود، همین که بانگ الله اکبر ‏اذان را می شنید، گویی که تمام هستی را به وی بخشیده اند. هر کاری که داشت کار می گذاشت، وضو می گرفت و ‏نماز را همیشه اول وقت می خواند و به ما توصیه می کرد که نماز را اول ‏وقت بخوانیم.

همیشه خندان بود و هیچ موقع بد اخلاقی نمی کرد. هر کاری را با دقت کامل انجام می داد. ‏یک شب به خانه ما آمد. هوا خیلی سرد بود. آن شب در حیاط خوابید. گفتم: «برادر چرا در حیاط خوابیده ای؟ هوا سرد است، به اتاق برو که هوا گرمتر است و پتو روی خودت بگیر». گفت: «نه خواهر، همرزمانم در بیرون و در هوای سرد می خوابند، آن وقت من بیایم داخل و در زیر پتوی گرم بخوابم؟ هرگز قبول نمی کنم».

زمانی که می خواست به جبهه برود، پسرم گریه می کرد. با اینکه دوستانش منتظرش بودند، ولی فرزندم را سوار موتور کرد و تا خیابان برد و سپس برگرداند. من گریه کردم. گفت: «خواهر گریه نکن، من بر می گردم». ولی رفت و دیگر برنگشت.

‏همیشه می گفت که ما سرباز اسلام هستیم. اگر ما به جبهه نرویم، پس چه کسی برود؟ ‏زمانی که به او می گفتیم: «برادر، کجا می روی؟». می گفت: «شما نمی دانید که آن جا چه شور و شوقی دار، کسانی که آن جا هستند برادران ما هستند و ما دوش به دوش آنها می جنگیم». ‏

زمانی که مادرم به رحمت ایزدی پیوست، خیلی غمگین و افسرده بود. چون با مادرم خیلی صمیمی بود. ‏بعد از این واقعه کمتر به خانه می آمد و بیشتر به جبهه می رفت. می گفت که می خواهم پیش مادرم بروم. شش ماه بعد از فوت مادرم، برادرم به شهادت رسید. ‏

روزی که پیکر برادرم را آوردند، من به طرف جنازه ها رفتم. آن روز شهیدان زیادی آورده بودند. به ما اجازه نمی دادند که پیکرهای عزیزانمان را ببینیم. من خیلی بی قراری می کردم. ‏همان شب در خواب دیدم که می خواهم بر سر جنازه برادرم بروم. خانمی با ظاهری نورانی آمد و گفت: «بلند شو تا برویم». من خیلی ترسیده بودم. به دنبال آن خانم به راه افتادم. به جنازه برادرم که رسیدیم، او روکشی را که روی جنازه بود کنار زد و گفت: «سه بار پیشانی اش را ببوس». من بوسیدم.

درعالم خواب احساس سبکی  کردم. سپس همان خانم مرا بر سر قبری برد که برای برادرم آماده کرده بودند. مردی نورانی آن جا حضور داشت. آن خانم گفت  «برادرت را این جا می آورند». من خیلی خوشحال شدم. آن خانم نورانی رفت و من بیدار شدم، دیگر ناراحت نبودم. ‏ما به چنین برادری افتخار می کنیم و ان شاء الله ما را در آن دنیا شفاعت کند.

راوی: «خواهر شهید ناصر یونسی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 28 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالخالق نامدارفرد

عبدالخالق در نقاشی و طراحی بسیار تبحر داشت و اغلب اوقات بیکاری خود را با نقاشی و طراحی می گذراند. حتی بعضی وقتها عکس مرا به زیبایی می کشید و به خودم می داد. وی به تاریخ نیز خیلی اهمیت می داد و بر روی در و دیوار و تمام دفترهایش تاریخها را می نوشت. یادم می آید او بیشتر عکس هایش را در بهشت صادق می گرفت و وقتی که از این کارش عصبانی می شدم، بهم می گفت: «انسان همین طور که به دنیا پا می گذارد، روزی نیز از این دنیا خواهد رفت». من در آن زمان زیاد متوجه حرفهایش نمی شدم تا اینکه او شهید شد و حالا می فهمم که عبدالخالق چه منظوری داشته است.

حدود 10 سال داشتم که یک روز می خواست از من عکس بگیرد. روسریم را در آوردم و آماده شدم. عبدالخالق با دیدن این عمل خیلی ناراحت شد و گفت: «بهتر نیست روسری را بپوشی؟». از او خواهش کردم و گفتم: «تو برادر و محرم من هستی و کس دیگری هم که اینجا نیست». ولی او گفت: «من به تو محرم هستم ولی کسی که عکست را ظاهر می کند که به تو محرم نیست». من حرف او را پذیرفتم و روسری را پوشیدم و او هم یک عکس زیبا از من گرفت.

یک روز یکی از بستگان بهم گفت که مادرت تلفن زده و گفته که با تو کار دارد، هر چه زودتر خودت را به خانه مادرت برسان. با شنیدن این حرف نگران شدم، با خودم گفتم: «این وقت صبح مادرم چه کاری می تواند با من داشته باشد؟» و از آنجایی که جوابی برای سئوالم پیدا نکردم فوراً خودم را به خانه مادرم رساندم. وقتی به نزدیکی خانه رسیدم جمعیت زیادی را دیدم که دور خانه جمع شده اند و در حال گریه و زاری بودند. به داخل خانه رفتم. ابتدا مادر بزرگم را دیدم و از او پرسیدم: «چه شده؟»، گفت: «مادر، مرگ حق است».

آن موقع بود که فهمیدم برادرم شهید شده است و همان لحظه بی اختیار به روی زمین افتادم. اولش شوکه شده بودم ولی وقتی به خودم آمدم تا شب گریه کردم. فردای آن روز به اتفاق بقیه اعضای خانواده برای دیدن پیکر مطهر او به بیمارستان رفتیم. هنگامی که صورت عبدالخالق را دیدم بسیار مظلوم به نظر می رسید. اگر فقط به صورتش نگاه می کردی اصلا معلوم نبود که شهید شده یا خواب رفته است. اما وقتی نایلون را از روی بدن او کنار زدیم بر روی سینه، شکم و کلیه او چند سوراخ عمیق به وسیله ترکش ایجاد شده بود.

من هر وقت در زندگی به مشکلی بر می خورم، به سر مزار برادرم می روم و با او صحبت می کنم. بعضی اوقات که از انجام کاری ناامید و مایوس شده ام، وقتی بر سر مزار وی می روم و از او کمک می خواهم، به طور معجزه آسایی مشکل مرا حل می کند.

حتی یک دختر خانمی هست که همیشه او را بر سر مزار برادرم می بینم. یک بار ایشان بهم گفت: «من هر وقت به مشکلی بر می خورم که کسی نمی تواند آن را حل کند، به این جا می آیم و از برادرتان می خواهم که شفاعت مرا نزد خداوند کند تا مشکلم حل شود و جالب است که تا الان همیشه مشکلاتم پس از مدتی حل شده است. من نمی دانم این شهیدان واقعاً چه جایگاهی نزد خدای متعال دارند که این گونه بهم کمک می کند». آن دختر خانم همیشه از من می خواهد که درباره عبدالخالق برای او صحبت کنم و من از برادرم و خوبیهایش برای او می گویم.

برادرم فرد بسیار مهربان و خوشرویی بود و به پدر و مادرم بسیار احترام می گذاشت. او همیشه به ما می گفت که پدر و مادرم را خیلی دوست دارم، چون آنها بر گردن همه ما حق دارند.

من قبل از شهادت ایشان چند بار خواب او را دیده بودم. یک بار خواب دیدم که ایشان پشت میله های زندان است و چند نفر دیگر نیز در کنار او هستند و ماموران یکی یکی این افراد را از زندان بیرون می آورند و اعدام می کنند. من از دور صدایش می زدم و می گفتم: «فرار کن آنها می خواهند تو را بکشند»، که ناگهان از خواب بیدار می شدم. حدود سه هفته بعد از این خواب بود که خبر شهادت او را برای ما آوردند.

بعد از شهادت برادرم، یک شب عبدالخالق به خوابم آمد. او را دیدم در حالی که لباس سفید بلندی به تن داشت و از سر کوچه به طرف خانه می آمد. وقتی بهم نزدیک شد گفت: «نگران نباشید، جای من بسیار امن و راحت است و همه چیز برایم فراهم است».

او همیشه به ما احترام می گذاشت و ما را نصیحت می کرد که به دیگران، مخصوصا پدر و مادرمان احترام بگذاریم. او با اخلاق خوب و مهربانی و نیکی با ما صحبت می کرد.

راوی: «خواهر شهید عبدالخالق نامدارفرد»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 15 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین مقاتلی

حسین هنگامی که از جبهه بر می گشت، به منزل ما می آمد و همیشه به من توصیه می کرد و می گفت: «بچه هایت را به دین و قرآن و مذهب راهنمایی کن و هر بچه ای که خداوند به تو اهدا کرد، آنها را با قرآن و خدا آشنا کن». او همچنین به ما می گفت: «به راه دین و اسلامتان پایدار باشید».

بیشتر اوقات که به خانه ما می آمد به او می گفتم: «حسین زن بگیر»، اما او جواب می داد: «من زن نمی گیرم، یا باید شهادت نصیب من شود و یا پیروزی، تنها آرزوی من این است».

موقعی که دکتر چمران به شهادت رسیده بود، او به شدت می گریست و می گفت: «کاش من به جای او به شهادت می رسیدم، آرزوی من شهادت است. من بخاطر ناموس و دینم می جنگم و از مادرم هم خیلی تشکر می کنم که درس از خود گذشتگی را به من آموخت». حسین خیلی به مسجد، دعا، قرآن و نماز علاقه داشت و دیگران را نیز به انجام این کارها تشویق می کرد.

وقتی که دختر بزرگم به دنیا آمد، خودش اسمش را سکینه گذشت. خیلی به او علاقه داشت و می گفت: «او را با قرآن انس بدهید».

وقتی دخترم دو سال و اندی داشت و حسین به مرخصی آمده بود، به دخترم می گفت: «هر گاه من شهید شدم، بگو افتخارم این است که عمویم شهید شده است و به پدر و مادرم بگو برای من گریه نکنند، بلکه برای امام حسین (علیه السلام) گریه کنند که یکه و تنها در میان دشمنان بوده است».

وقتی می خواست به جبهه برود به او گفتم: «پدر و مادرت راضی هستند؟»، گفت: «من به خاطر ناموس و وطنم به جبهه می روم و اگر شما مانع رفتن من به جبهه شوید، نمازتان قبول نیست».

حسین خیلی بی ریا بود و با خواهرانش ارتباط خیلی خوبی داشت و به همه محبت می کرد. اگر به مهمانی می رفت منتظر نبود که از او پذیرایی کنند، خودش بلند می شد و این کار را انجام می داد. این چیزها در نظرش ننگ و عار نبود.

از جبهه برای ما نامه می نوشت و از حال و هوای آنجا به خصوص شهید دکتر چمران و شهید علیرضا ماهینی برای ما می نوشت.

راوی: «از بستگان شهید حسین مقاتلی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو