خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
چهارشنبه 14 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید عباس صفوی

یک روزی عباس آمد داخل انباری خانه ، چون پدرش در ژاندارمری بود به ما روغن و برنج زیاد می دادند. ما 12 ‏گونی برنج و 12 حلب روغن داشتیم.

وقتی این روغن ها و برنج ها را دید گفت: «مادر، خیلی روغن  و برنج  دارید، یک مقداری از اینها را بده تا ببرم بسیج، آنجا مردم برای آموزش می آیند و غذا می خواهند». من گفتم: «خوب مادر ببر»، او هم دو گونی برنج و دو حلب روغن را برد بسیج، خلاصه همه چیزش بسیج بود.

ساعت 12 ‏الی 1 شب با موتور می آمد، موتور را خاموش می کرد و در دست می گرفت و می آمد تا منزل، می پرسیدم: «چرا موتور را روشن نمی کنی تا داخل این کوچه ها زودتر بیایی؟»، می گفت: «مادر، الان نیمه شب است و مردم خوابند، پیرزن و بچه و آدم مریض، همه خوابیده اند، اگر من موتور را روشن کنم برای آنها ایجاد مزاحمت می شود».

زمان جنگ که وسائل شوینده و از این قبیل کم گیر می آمد، اینها را می آورد داخل حیاط و به آنهایی که نیاز داشتند می داد و بقیه را در فرغون می گذاشت و به سایر مردم می داد. من از او می پرسیدم: «چرا این کار می کنی؟ خودشان می آیند می برند». می گفت: «نه مادر، اینها زن و پیرمردند، بعضی مریضند و نمی تواند بیایند». به روستاها هم می رفت برای کار...

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 26 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

یک روز صبح که بیدار شدم برای نماز یک کمردرد و پا درد شدیدی گرفتم، هر کاری کردم که بتوانم وضو بگیرم، نتوانستم. دست و پاپم خشک شده بود. به هر مکافاتی بود خودم را به دم پله رساندم، برایم آب آوردند، وضو گرفتم و نماز خواندم.

حدود نیم ساعتی گذشت که حیاط شلوغ شد. دیدم بچه های بسیج آمدند، پرسیدم: «راستش را بگویید، چه شده که شما همه توی هم ریختید؟». گفتند: «هیچی، بچه ها آمدند کار داشتند و رفتند».

خلاصه حاج سید حسین آمد. گفتم: «مادر چه شده؟». گفت: «چیزی نشده است، اسلحه عباس جا مانده، بچه ها که دیشب رفته بودند پیشش، حالا آوردند».

وقتی همه رفتند و فقط من و عمه ام ماندیم، من با هر زحمتی بود، خودم را به در خانه آقای صفایی رساندم، دیدم که همه آنها داخل اتاق دارند گریه می کنند. گفتم: «هر ‏چه شده بگویید، من که دیگر مُردم، هر چه سرش آمده بگویید، هر چه بوده ‏مصلحت خدا بوده است». باز هم حقیقت را به من نگفتند.

بعد خانم صفایی آمد و گفت: «می دانی حقیقت چیه؟». گفتم: «نه». گفت: «راستش عباس زخمی شده و بچه ها حالا می خواهند بروند او را بیاورند». گفتم: «اگر از همان اول گفته بودید، من این همه ناراحتی نمی کردم. زخمی شده می آید، به حمدالله خوب می شود». گفت: «بله، فقط پایش زخمی شده است».

ساعت هشت و نیم ‏بود که خبر شهادتش را به ما دادند. آن زمانی که کمر من خشک شده بود و پاهایم گرفته بود، زمانی بود که پسرم به شهادت رسیده بود.

در غسالخانه مرا صدا زدند من هم رفتم داخل، صلوات می فرستادم و از سر تا پاهایش را می بوسیدم و در آنجا از حول وقوه الهی و لطف خدا و کمک جدمان و امام خمینی (ره) بود که یک قوت قلبی به من دست داد که حتی یک قطره اشک هم نریختم و همینطور دست دور گردنش می کشیدم و صلوات می فرستادم. اما وقتی آمدم بیرون، از حال رفتم.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، مجروحیت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 25 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

پسرم  آخرین  باری که برای خداحافظی  آمده بود، گفت: «مادر، ما این دفعه می خواهیم برویم آنجا یک ستاد را تشکیل دهیم و برای 6 ‏ماه آنجا هستیم». به او گفتم: «خوب تکلیف زنت چه می شود، یک هفته دیگر مانده به وضع حملش، شاید به تو نیاز داشته باشد». گفت: «اول خدا، بعد هم شما هستید».

ما هم او را زیر قرآن رد کردیم و پشت سرش آب و برگ سبز ریختیم، خداحافظی کرد و رفت. من هم تا وسط کوچه دنبالش رفتم. همیشه وقتی می رفت، دلشوره نداشتم. می گفتم: «مادر، برو دست خدا». اما این دفعه بر خلاف دفعه های قبل، وقتی برگشتم، رفتم توی اتاق نشستم وگریه کردم.

عمه ام (که مادر شوهرم هست) گفت: «این چه ادایی است که تو در آورده ای؟ او که همیشه می رود، ولی تو این کار نمی کردی». گفتم: «عمه، انگار به دلم برات شده که این دفعه  بچه ام بر نمی گردد، هیچ وقت خداحافظی نمی کرد. این دفعه آمد سرم را بوسید و حلالیت طلبید، این دفعه فرق می کرد».

گفت: «او که 24 ‏ساعته سرت را می بوسید، این حرفها را نزن، بچه ام صحیح و سالم بر می گردد».

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 24 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

سید عباس تقریباً تمام وقتش را در بسیج می گذراند. مدتی نمی آمد خانه، من به بسیج زنگ می زدم و می گفتم: «بیا یک سری به زنت بزن». خیلی که اصرار می کردم، می آمد یکی، دو دقیقه ای می نشست و می رفت.

فقط یک بار که آمد، سر شب بود. همان روز ما یک تنوری گیر کرده بودیم. به بازار رفت و یک گونی آرد آورد و گفت: «مادر، این کیسه آرد را خریده ام، با آن گرده درست کن، می خواهم ببرم برای بچه ها».

چون من خودم بلد نبودم درست کنم، چند نفر از دوستان آمدند و کیسه آرد را گرده درست کردند و با خودش برد. ‏

همین سفر هم سفر آخرش بود. آن موقع ها ما با زنها گرده، ‏نان محلی و مربا درست می کردیم. پسته می خریدیم و بسته بندی می کردیم و با چیزهای دیگر که درست کرده بودیم، بار ماشین می کردیم و می فرستادیم برای جبهه ها...

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، آخرین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 20 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

سید عباس اگر هر روز 10 ‏بار یا 100 ‏بار می رفت و می آمد خانه، دست و پای من را می بوسید. بهش می گفتم: «چرا این همه دست و پایم می بوسی؟». می گفت: «چون تو خیلی پای گهواره من زحمت کشیدی، قلبت را می بوسم که مرا روی قلبت پرورش ‏دادی». ‏

تا 22 سالگی که شهید شد، هیچ وقت نگفت که فلان غذا را دوست دارم یا این غذا را برای من درست کن.

سید عباس از همان دو سالگی که می دید ما با چادر نماز می خوانیم، گریه می کرد و می گفت: «برای من هم چادر بدوزید، می خواهم نماز بخوانم». بهش می گفتم: «مادر، تو پسر هستی، چادر برای تو خوب نیست».

حتی برای آن که پسرم ناراحت نشود یک  چادر  سفید  برایش  خریدم و بند هم جلویش دوختم و وقتی می ایستادیم که نماز بخوانیم، بندش را برایش گره می زدیم. وقتی ما می خواستیم نماز را اقامه کنیم او هم کنار ما می ایستاد و نماز می خواند.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 7 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید خضر شمسی

به خاطر شهادت خضر ناراحت نیستم. وقتی فکر بعضی از منافقین را می کنم که آنها را اعدام کردند، خدا را شکر می کنم که فرزندم در راه خدا شهید شده و ما سر بلند هستیم.

خیلی آرام و بی سر و صدا بود. وقتی خانه یکی از همسایه ها نجاری می کرد، آنها به او گفته بودند که ناهار مهمان ما باش، ولی خضر قبول نکرده بود. وقتی از او پرسیدم: «چرا قبول نکردی؟». گفت: «آنها چند تا دختر بزرگ دارند و درست نیست من که مجرد هستم، خانه آنها بمانم».

‏‏اخلاقش خیلی خوب بود و با خواهرهایش نیز رفتار خوبی داشت. هر وقت خواهرهایش چیزی از من می خواستند، مثلآ می گفتند روسری می خواهیم، او می گفت: «از پدرم چیزی نخواهید، به من بگویید، برایتان می آورم». خیلی از او راضی هستم، تا قیامت در حضور پیغمبر (صلی الله علیه و آله) از او راضی هستم.

راوی: «پدر شهید خضر شمسی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 14 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهیدان

علیرضا در نیروی دریایی کار می کرد. او پسر خیلی زرنگی بود. اخلاق خوب، کمک به مردم و اقوام و حضور مستمر در مسجد جهت خواندن نماز، دعا و زیارت از جمله فضائل اخلاقی او بود. بعد از فوت پدرش، تمامی مخارج خانواده را خودش تامین می کرد.

همیشه در خوابم می آید و می گوید: «مادرجان، ناراحت نباش و تا می توانید در راهپیمایی ها و مراسمات شرکت کنید و من برای خدا رفته ام و به آن چیزی که می خواسته ام، رسیده ام. اینجا تمام پیامبران و امامان جمع هستند و جای ما خیلی خوب است و تو خودت را ناراحت نکن».

راوی: «مادر شهید علیرضا خندان»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 3 )    1   2   3