خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
چهارشنبه 13 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید غضنفر جمیری

وقتی که غضنفر تازه به عضویت سپاه درآمده بود، یک روز یکی از دوستانش به او می گوید: «قصد دارم به عضویت سپاه درآیم». غضنفر هم جواب می دهد: «بسیار عالی است، حتما این کار را بکن». بعد از حرفهای غضنفر، دوستش سئوال می کند: «می خواهم بدانم که وضعیت سپاه از لحاظ مادی چگونه است؟». غضنفر می پرسد: «چرا این سوال را می پرسی؟». او جواب می دهد: «چون من برای کسب معاش خانواده و تأمین مخارج زندگی می خواهم وارد سپاه شوم و می خواهم بدانم که آیا می توانم با حقوق سپاه چرخه زندگی خانواده ام را بچرخانم یا نه؟».

غضنفر در حالی که اراده ای خاص در نگاهش موج می زد، در جوابش می گوید: «برادرجان، اگر هدف شما از آمدن به سپاه کسب معاش و تأمین مخارج زندگی است، از همین الان بگویم که راه را اشتباهی آمده ای، چون سپاه یک ارگان انقلابی است و به نیروی فداکار و از جان گذشته و ایثارگر و شهادت طلب نیاز دارد و یک انسان فداکار و ایثارگر نیز هیچ وقت به دنبال مزد از خودگذشتگی اش نیست. شما اگر هدفت کسب رضای خدا و خدمت به انقلاب اسلامی و دفاع از میهن باشد، می توانی به عضویت سپاه در بیایی، در غیر این صورت آمدن شما به این ارگان سودی نخواهد داشت. چون در اینجا فقط می توانی با انجام دادن کارهای خداپسندانه مزد کارهایت را در آخرت دریافت کنی که آن هم پاداش معنوی است، نه پاداش مادی». پس از تمام شدن حرفهای غضنفر، آن فرد رفت تا به حرفهای او بیشتر فکر کند.

غضنفر خود را سرباز امام خمینی (ره) می دانست و آرزو داشت که شهادت را در آغوش بفشارد و تا ابد از آن جدا نشود. او می گفت: «می دانم با خدمت در سپاه پاسداران، در واقع به اسلام و مسلمین خدمت می کنم و خدا به زودی پاداش مرا که همانا شهادت است می دهد، پس چه بهتر که با عزت و افتخار شهادت نصیبم گردد».

برادرم همیشه در تنهایی های خود، با خدا راز و نیاز می کرد و می گفت: «بارالها، این بنده حقیر سراپا تقصیر را که غرق معصیت است ببخش، با وجود اینکه من به هیچ وجه خود را لایق بخشیده شدن نمی بینم، ولی می دانم که تو بخشنده و مهربانی و آن گاه که بدانم از سر تقصیرات من گذشته ای، به کرم و بزرگواری تو بیشتر ایمان می آورم. خداوندا، تو توبه پذیر هستی و از تو می خواهم که توبه من حقیر را بپذیری تا عاری از آلودگی گناه شوم و راهم برای رسیدن به تو هموارتر شود. پروردگارا، می دانم که انتخاب راه شهادت انتخابی آگاهانه و مشتاقانه است و این افتخار بدون فداکاری و از خود گذشتگی بدست نخواهد آمد. شهادت نصیب کسانی خواهد شد که جبهه را حجله قلمداد کرده و خونشان را حنای سرخ عروسی و این گونه به سوی معشوق می روند، و من می خواهم مانند آنها باشم. شهادت تنها راه رسیدن به معشوق ازلی است و من راهم را ادامه خواهم داد تا شهادت نصیبم شود».

غضنفر پس از شهادت پسر عمه اش، ۳ شبانه روز خواب و خوراک نداشته و بی قراری می کرد است. بالاخره به اصرار یکی از همرزمانش سعی می کند کمی استراحت کند و هنوز سرش را روی زمین نگذاشته بوده که از فرط خستگی به خواب می رود. در عالم رویا، سواری را با چهره نورانی می بیند که به او می گوید: «چرا این قدر بی قراری می کنی؟ منتظر باش که نوبت تو هم فرا خواهد رسید». غضنفر وقتی از خواب بیدار می شود، خوابش را با خوشحالی برای همه تعریف می کند و پس از آنکه اطمینان می یابد خودش هم بالاخره به پسر عمه اش می پیوندد، به آرامش می رسد.

او قبل از به شهادت رسیدنش، در نامه ای به شهید حسین حمیدیان می نویسد: «از خداوند حاجت خواسته ام که شهادت را که بالاترین مرحله قرب الهی است، نصیبم گرداند. از تو می خواهم به خانواده ام بگویی که من وصیت کرده ام اگر به شهادت رسیدم، پیکرم را روز جمعه تشییع کنند و پس از خواندن نماز جمعه، برایم دعای ندبه بخوانند. در ضمن، متن کامل وصیت نامه ام را به دست همسرم بدهید تا بخواند و همگان بشنوند و دعای خیرشان را بدرقه راهم کنند. ان شاء الله».

راوی: «برادر شهید غضنفر جمیری»




نوع مطلب : مناجاتهای شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 11 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید غضنفر جمیری

یک بار یکی از همرزمان غضنفر او را در جبهه دیده بود و به او گفته بود: «شما از اوایل جنگ تاکنون در جبهه خدمت می کنی و خیلی وقت است که به مرخصی نرفته ای، بهتر نیست چند روزی به مرخصی بروی و خانواده را از نزدیک ببینی؟ من هم مدتی به جای شما در جبهه می مانم تا برگردید».

غضنفر هم در جواب او گفته بود: «شما اگر می خواهید در جبهه بمانید، به جای خودتان بمانید. هر کسی در جبهه به جای خودش می جنگد و از مرزهای میهن اسلامی اش دفاع می کند. هیچ کس نمی تواند جای شخص دیگری را پر کند. از شما متشکرم که به فکر من و خانواده ام هستید، ولی من نمی توانم مسئولیتم را نادیده بگیرم و شما را جایگزین خود کنم. امروز مملکت به تک تک رزمندگان نیاز دارد تا از اسلام و قرآن دفاع کنند و با تمام وجود به پاسداری از مرزهای میهن بپردازند و در این راه نیز هر کس در جای خود انجام وظیفه می کند. پس من نمی توانم جبهه را رها کنم و نزد خانواده ام بروم، باید تا جان در بدن دارم با دشمن جنایتکار بجنگم، شاید افتخار شهادت نصیبم شود».

یک بار که مادرم بیمار بود و او را در بیمارستان بستری کرده بودند، غضنفر به محض شنیدن خبر بستری شدن مادر، چند روزی مرخصی گرفت و برای عیادتش به بیمارستان آمد. او وقتی مادر را با آن وضعیت دید، پیشانی اش را بوسید و گفت: «مادرجان، من از جبهه برگشته ام و پیش شما هستم. تا زمانی که حالت خوب نشود، پیشت می مانم. زمانی به جبهه بر می گردم که مطمئن باشم شما کاملا بهبودی یافته ای».

بعد هم با لحنی دوستانه گفت: «البته این را هم بگویم که من برای خوب شدن شما و برگشتن خودم به جبهه لحظه شماری می کنم».

آن روز مادرم برای این که غضنفر را ناراحت نکند، به او اطمینان داد که حالش رو به بهبود است و او می تواند با خیال آسوده هر موقع که دوست داشت، به جبهه برگردد. غضنفر هم روز بعد پس از اینکه از بابت حال مادر مطمئن شد، به جبهه برگشت».

راوی: «برادر شهید غضنفر جمیری»




نوع مطلب : محبت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 9 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض پسر بسیار خنده رو و در عین حال کم حرفی بود و همه او را دوست داشتند. من در عملیات بستان، زمانی که به سوی دشمن در حال حرکت بودیم، زخمی شدم و لحظاتی بعد به محاصره دشمن درآمدیم. عوض با وجود اینکه اطلاع داشت که من زخمی شده ام ولی عملیات را رها نکرد و کار خود را انجام داد. تعدادی از نیروهای خودی مرا به عقب برگرداندند و بعد از اینکه عملیات با موفقیت به پایان رسید، او نیز به همراه دیگر نیروها به عقب آمد و آن وقت بود که سراغ مرا گرفت.

یک بار زمانی که ایشان به همراه شهید علیرضا ماهینی به تنگه چزابه اعزام شدند، درست در همان زمان آنجا زیر پاتک شدید دشمن بود. عوض به همراه تعدادی از بچه ها دشمن را دور زدند و آن گونه که بعدها از همرزمانش شنیدیم، در آن عملیات فداکاری و رشادتهای زیادی از خود نشان داده بودند. در همان عملیات بود که یکی از بچه ها در نزدیکی خاکریز دشمن زخمی می شود و عوض که برای کمک به او به جلو رفته بود، از ناحیه پا زخمی می شود. سپس تعدادی از بچه ها برای کمک به آنها به جلو می روند و هر دو مجروح را به عقب منتقل کرده و وی مدتی هم در بیمارستان اهواز بستری می شود.

در عملیات بدر من و عوض در گردان امام حسین (ع) به فرماندهی پرویز معروفی نژاد در کنار هم بودیم و چون ما به عنوان قایقران در جبهه مشغول به خدمت بودیم، به ناوتیپ امیرالمومنین، گردان امام حسن (ع) و گردان امام حسین (ع) می رفتیم و در آنجا نیز به وظایفمان عمل می کردیم. عوض هم در عملیات بدر قایقران بود و مهمات می آورد و نیروها را جابجا می کرد.

وقتی محمد غلامی زاده (شوهر خواهرم) به شهادت رسید، من و عوض تصمیم گرفتیم که دوباره به جبهه برویم. مخصوصاً عوض که همیشه به فکر این بود که جای خالی او را در جبهه پر کند. با وجود اینکه وی برادر بزرگتر خانواده بودند و تأمین هزینه های زندگی خانواده ما بر عهده ایشان بود، ولی او باز هم طاقت نیاورد و به جبهه رفت.

من در منطقه بودم که عوض به مرخصی آمد و با همه دوستان و آشنایانش خداحافظی کرد. آن گونه که دوستان تعریف می کردند، رفتارش در این سفر آخر چنان تغییر کرده بود که گویی خود می دانست که این رفتن را برگشتنی نیست و این موضوع را به چند نفر از دوستانش نیز گفته بود.

درست ۱۰ روز بعد از عملیات بدر، زمانی که در جزیره مجنون مشغول آماده کردن قایقها برای عملیات بعدی بودند، عوض زیر پل مشغول وضو گرفتن جهت اقامه نماز مغرب و عشاء بود، خمپاره ۱۲۰ به پل اصابت کرد و ما که درون سنگر بودیم خود را بر روی زمین انداختیم و در همان لحظه ندای الله اکبر از بیرون سنگر شنیده شد. بچه ها از سنگر بیرون رفتند تا ببینند برای کسی اتفاق افتاده است یا نه، اما همین که من می خواستم از سنگر بیرون بروم، یکی از بچه ها جلوی مرا گرفت که بیرون نروم. از این کار او تعجب کردم و او را به کنار زده و از سنگر بیرون رفتم و در آنجا بود که متوجه شدم برای چه نمی گذاشتند من از سنگر خارج بشوم. ترکشی به سر برادرم اصابت کرده بود و خون از سرش جاری بود. همان موقع با آمبولانس او را به عقب اعزام کردیم و در آن لحظه بود که من به یاد صحرای کربلا افتادم و با خود گفتم که ما هم برای رضای خدا باید صبر کنیم، هر چه خدا بخواهد همان می شود.

من می خواستم در جبهه بمانم، اما دوستان و همرزمانم این اجازه را به من ندادند و گفتند در حال حاضر در خانه بیشتر از اینجا به تو نیاز دارند. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم که بدون عوض به خانه برگشتم، در حالی که حامل خبر شهادت برادرم بودم. پیکر مطهر برادرم را ابتدا به شهر دیگری فرستاده بودند ولی بعد از ده روز پیکر مطهر ایشان را به بوشهر منتقل کردند.

راوی: «برادر شهید عوض ایروانچی»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 7 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان فرزین قدیم که امروز ۲۲ بهمن نامیده می شود، به پایان رسانید. با وجود اینکه به ادامه تحصیل علاقه مند بود ولی به دلیل بیماری (پادرد) از ادامه تحصیل محروم شد و به علت همان بیماری از انجام خدمت سربازی هم معاف گردید.

او بعد از آن که ترک تحصیل کرد، به حرفه برق کشی ساختمان روی آورد و کارش را ادامه داد تا جایی که در این حرفه استاد کار ماهری شد و هر وقت کسی به او نیاز پیدا می کرد، به کمکش می رفت. به دلیل مهارتی که در این رشته کسب کرده بود، از شرکتهای مختلف بهش پیشنهاد کار می شد ولی ترجیح می داد به طور آزاد کار کند.

عوض در کودکی و نوجوانی اوقات فراغت خود را با فوتبال سپری می کرد و به این ورزش بسیار علاقه مند بود. از همان دوران نوجوانی به خواندن نماز در مسجد خیلی اهمیت می داد و اوایل برای اقامه نماز به مسجد توحید می رفت اما بعد از آنکه مسجد خاتم الانبیاء احداث شد، وی به مسجد خاتم الانبیاء می رفت و در آنجا نماز خود را به جا می آورد. ایشان در زمان احداث این مسجد حضوری فعال داشتند و برای برپایی آن از هیچ کاری دریغ نمی کردند.

برادرم در پایگاه مقاومت محله و بسیج عضویت داشت و از همان جا نیز به جبهه رفت. علی رغم مخالفتهایی که خانواده برای جبهه رفتن وی داشتند اما او به جبهه رفت و هنگام رفتن به همه گفت: «من می روم و فقط به خدا توکل می کنم، چون برای رضای او می روم و می دانم که بیماری ام نیز بالاخره خوب می شود».

او اولین بار در مهرماه سال 1360 به همراه تعدادی از بچه های بوشهر به بسیج رفت و همگی از آنجا به سوی جبهه اعزام شدند. ایشان حدود 5 إلى 6 بار به جبهه اعزام شدند و در عملیاتهای طریق القدس، تنگه چزابه و بدر حضور فعال داشتند. عوض در خط مقدم دهلاویه و در جنگهای نامنظم، به فرماندهی شهید چمران که به همراه تعدادی از نیروهای لبنانی و فلسطینی و ایرانی انجام می شد نیز حضور داشت. در آن زمان فرماندهی قسمتی از خط مقدم دهلاویه را شهید علیرضا ماهینی بر عهده داشت و برادرم در خط مقدم حضوری فعال داشت. زمانی که بچه های بوشهر که به منطقه دهلاویه اعزام شدند، زیر نظر شهید ماهینی در خط مقدم فعالیت می کردند.

او یک بار برای دیدار با امام راحل (ره) به تهران دعوت شد که مشتاقانه به تهران رفت و از آنجا هم به زیارت امام رضا (علیه السلام) مشرف شد. زمانی که امام خمینی (ره) از جوانان و سلحشوران وطن خواستند که به جبهه ها بروند، عوض کارش را رها کرد و به فرمان امام لبیک گفت و به سوی جبهه ها رفت. خودش اعتقاد داشت که به همین دلیل است که از ابتدای ورود به سرزمین مقدس جبهه تا زمانی که به درجه رفیع شهادت نایل آمد، بیماری اش از او دور شده بود و او این موضوع را یکی از امدادهای غیبی خداوند نسبت به ایشان می دانست و سعی می کرد با انجام واجبات دینی به نحو احسن، از خداوند قدردانی کند.

ما دو بار با هم به جبهه اعزام شدیم. در اولین اعزام ایشان پنج روز زودتر از من به خط مقدم رفتند و وقتی من به او ملحق شدم، چون از من بزرگتر بودند، با منزل تماس گرفتند و هنگامی که از موافقت خانواده برای حضورم در جبهه مطلع شدند، موافقت خود را برای حضورم در جبهه اعلام کردند. در سنگر ما اکثر بچه ها، کم سن و سال بودند و برای همین زمانی که شهید چمران برای بازدید به سنگر ما آمدند و متوجه شدند که اغلب بچه های سن و سال زیادی ندارند، ما را خیلی تشویق کردند.

به دلیل جو حاکم در آنجا، کمتر می توانستیم به حمام برویم. برای همین یک ماشین صورت تراشی به عوض داده بودند و او مرتب موهای بچه ها را کوتاه می کرد. علاوه بر آن عوض در دسته ای که بود، سمت تک تیرانداز را بر عهده داشت و از عهده مسؤولیتهایی که به او واگذار شده بود، به خوبی بر می آمد.

راوی: «برادر شهید عوض ایروانچی»





نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، امام خمینی و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 28 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسدالله اسدی

زمانی که همسرم می خواست به جبهه برود، از طرف محل کارش به ایشان مرخصی نمی دادند، اما او گفته بود که حتی اگر اخراجم کنید من باید به جبهه بروم. هر چه بهش گفتم: «بچه ها کوچک هستند و من هم تنها هستم، ما را تنها نگذار، نیاز نیست که همه به جبهه بروند»، اما او در جواب گفت: «این دلیل نمی شود که من به خاطر اینکه بچه دارم و زنم تنهاست به جبهه نروم. دیگری هم پیر است و نمی تواند به جبهه برود. یکی هم جوان است و مادرش آرزو دارد دامادیش را ببیند، پس او هم نباید به جبهه برود. اگر این طور باشد همه باید در خانه هایشان بنشینند و قید جبهه رفتن را بزنند».

آن روز بعد به بسیج رفت و به عنوان نیروی داوطلب اسم نوشت، اما چون من راضی به رفتن اسدالله نبودم، به بسیج رفتم و به آنها گفتم: «ایشان بچه کوچک دارد و من هم تنها هستم و راضی به رفتن او نیستم». برادری که در بسیج بود بهم گفت: «رفتن به جبهه اجباری نیست، ما حتی سرباز داریم که هنوز نیامده بدون اینکه مجبور باشد دوباره می خواهد به جبهه برگردد و از نظر نیرو هم مشکلی نداریم، من خودم با شوهر شما صحبت می کنم».

آن روز وقتی به خانه برگشتم، متوجه شدم که یکی از بچه هایم تب کرده و حالش خیلی بد است. ناخودآگاه حس کردم خدا دارد مرا مجازات می کند، به همین دلیل با خودم گفتم: «یا امام حسین (ع) اگر حال بچه ام خوب شود، خودم می روم و اسم شوهرم را برای رفتن به جبهه می نویسم»، و همین طور هم شد، هنوز صبح نشده حال بچه ام خوب شد، به گونه ای که فکر کردم اصلاً بیمار نبوده است. برای همین صبح روز بعد به بسیج رفتم و به آنها گفتم: «من حرفم را پس می گیرم و رضایت کامل دارم که شوهرم به جبهه برود».

ایشان قبل از رفتن کولر و منبع آب را که نیاز به تعمیر داشتند، تعمیر نمود و برای خانه هم خرید کرد تا من و بچه ها در غیاب او راحت باشیم. یک روز قبل از اعزام اسدالله به جبهه خواب دیدم که وی در یک باغ است و دارد برای ما کپسول گاز می آورد. در همین حین کسی صدایش زد و بهش گفت: «بیا نامه ات را بگیر»، او کپسول گاز را همان جا گذاشت و نامه را گرفت و بهم گفت: «اگر می توانی کپسول گاز را خودت به خانه ببر چون من باید بروم، آخر منتظرم هستند».

صبح روز بعد که می خواست به جبهه برود با همه خداحافظی کرد ولی هیچ کس حتی بچه هایش را هم نبوسید. یادم می آید پسر بزرگم پای پدرش را گرفته بود و گریه می کرد ولی او باز هم پسرش را در آغوش گرفت و بچه را از خود جدا کرد و به من داد و خداحافظی کرد و رفت.

شب شهادت همسرم خواب دیدم که او به خانه آمده است و در حالی که خیلی خسته هست، روی تخت داخل حیاط خوابیده است و یک شاخه گل محمدی هم در دستش بود. سؤال کردم: «کجا بودی که این قدر خسته ای؟ و این چیه که در دستت است؟»، جواب داد: «این گل محمدی است. ما آنجا هر وقت که می خواهیم به حمام برویم، با گل محمدی حمام می کنیم». سپس بهم گفت: «باید بروم، دوستانم منتظرم هستند». گفتم: «کجا؟ شما که تازه آمده اید. اگر بچه ها سراغت را گرفتند به آنها چه بگویم؟»، و او فقط بهم گفت: «تو و بچه ها را به خدا می سپارم»، و آن وقت در حیاط ما رو به باغ بزرگی باز شد و اسدالله وارد آن باغ شد و از پیش ما رفت.

وقتی خبر شهادتش را برایمان آوردند من و پدر و مادرش از شنیدن این خبر نه تنها ناراحت نشدیم بلکه بسیار خوشحال هم شدیم و من از داشتن چنین همسری و آنها از داشتن چنین فرزندی به خودمان می بالیدیم. پیکر مطهرش را از بسیج مرکزی تا بهشت صادق با حضور با شکوه دوستان و مردم شهیدپرور تشییع کردیم و او را در کنار دیگر همرزمانش به خاک سپردیم.

یک روز بعد از سالگرد شهادتش خواب دیدم که تشییع جنازه است. پرسیدم: «تشییع جنازه چه کسی است؟ باز هم شهید آورده اند؟»، و یکی جواب داد: «تشییع جنازه شهید اسدالله اسدی است». گفتم: «ما تازه اولین سالگردش را گرفتیم»، و او به طرف تابوتی که کنار دیوار بیمارستان روی زمین گذاشته بودند، رفت و پارچه سفیدی که روی جنازه بود را کنار زد. یکدفعه نوری بیرون آمد و شهید آرام آرام چشمانش را باز کرد. مردمی که در آنجا بودند، صلوات فرستادند. من هم بلافاصله بچه هایم را صدا زدم و گفتم: «بیاید، پدرتان آمده است»، و شهید به آرامی کفنش را باز کرد و دستش را از آن بیرون آورد و نشست. به او گفتم: «تو که دیروز سالگردت بود و ما رفتیم سر قبرت»، گفت: «درست است که آنجا قبرم است، اما من نمرده ام و زنده هستم».

راوی: «همسر شهید اسدالله اسدی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، محبت شهیدان، اولین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، امام حسین (ع) و شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 24 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمحمد گرگین

عبدالمحمد علاقه بسیاری به لباس بسیجی داشت. همیشه این دو کلمه ورد زبانش بود: «لباس نظام، پرچم نظام». همیشه آمادگی صد در صدی برای خدمت در هر نقطه ای که نیاز بود را داشت. در اکثر پست ها با بچه ها بود و با سلاح از غروب تا صبح نگهبانی می داد. در مراسم دهه فجر و جشن ۲۲ بهمن بچه های بسیج در طی دو هفته برنامه داشتند و عبدالمحمد در طول این روزها مداوم و سلاح به دست پست می داد.

علاقه خاصی به نماز در مسجد داشت. اگر به دریا می رفت سر اذان در مسجد حاضر می شد. او همیشه در صفوف نماز جماعت شرکت داشت. به یاد ندارم روزی که او در نماز جماعت نباشد. هر دعایی که برگزار می شد، او فوراً حاضر می شد.

شبها با ماشین نیسان پایگاه بسیج به خانواده های شهدا در محل و سایر محلات از جمله جلالی، شغاب و ریشهر سر می زدیم. اگر ماشین پایگاه بسیج نبود بچه ها با وانت شهید خواجه ئیان می رفتند و به خانواده های شهدا سر می زدند. مخصوصاً به خانه شهید ماهینی خیلی می رفتیم.

گرگین به مردم می گفت که از دین و شریعت اسلام دفاع کنند و به خون شهدا با رعایت قوانین اسلامی احترام بگذارند. او اهداف رزمندگان و شهدا را برای سایرین تشریح می کرد.

زمانی که در جبهه حضور نداشت، در پشت جبهه بسیار کمک رسان و هادی مردم بود. با جسارت و شجاعتی که از کودکی همراهش بود، با عشق و علاقه وارد بسیج و انجمن اسلامی شد. دوست داشت هر چه زودتر اسلحه ای به دست بگیرد و رو به روی دشمن بایستد.

پدرش دوست داشت عبدالمحمد مدارج درسی را طی کند و فرد موفقی شود، ولی او با دعای خیر پدرش به موفقیت ابدی و همیشگی و رضای الهی دست یافت و یاد و نامش برای همیشه زنده ماند.

پس از رسیدن خبر مفقود شدن عبدالمحمد، پدر شهید بسیار غمگین و بی تاب بود. چشم انتظار فرزندش روزها را سپری می کرد و سرانجام در این حال از دنیا رفت.

راوی: «دوست شهید عبدالمحمد گرگین»




نوع مطلب : عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 17 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمحمد گرگین

عبدالمحمد بسیار مهربان و دلسوز بود. به یاد دارم روزی مادرم مریض بود و خوابیده بود. خودش رفت داروهای او را گرفت، با حوصله و مهربانی داروها را قاشق قاشق به مادرم می داد و کنارش نشسته بود.

پدرم با رفتن عبدالمحمد به جبهه موافق نبود، چون سن چندانی نداشت. عبدالمحمد پس از اینکه تصمیم گرفت که به جبهه برود، لباسهایش را در خانه عمه ام گذاشت تا به بهانه مدرسه به جبهه برود. زمانی که او از خانه عمه ام حرکت می کند، به عمه ام می گوید: «حلام کن، من دیگر بر نمی گردم». خودش می دانست که برگشتن در کارش نیست.

نقاشی و کاشتن گل و گیاه را دوست داشت و مرتب نقاشی می کشید. اکثر نقاشی ها روی دیوار مدارس محله خواجه ها را خودش کشیده است. روی دیوارها شعارهای مرگ بر آمریکا، مرگ بر منافقین و درود بر خمینی می نوشت و عکس امام را می کشید.

برادرم در مسجد و بسیج حضور چشم گیری داشت و هر کس می خواست او را پیدا کند در این دو مکان دنبال او می گشت. با همه این تحرک ها و شوری که داشت ولی فرد بسیار دلسوز و خونگرمی بود. در برخورد اول با افراد چنان سلام و احوالپرسی می کرد که انگار آن طرف را ده سال است که می شناسد. مردم محل به خاطر رفتار جذابش خیلی او را دوست داشتند.

راوی: «برادر شهید عبدالمحمد گرگین»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، اولین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 11 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو