خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
جمعه 24 مرداد 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد غلامی زاده

با شروع جنگ محمد که عضو بسیج بود، داوطلبانه راهی جبهه های شد. اولین بار که به جبهه اعزام شد، سه ماه در جبهه بود و پس از آن چند روزی به مرخصی آمد. در سفر دوم که عازم جبهه شده بود، پس از یک ماه زخمی شد و به بوشهر برگشت. در همین اعزام دوم بود که وی تعریف می کرد:«روزی با سایر همسنگرانم در سنگر نشسته بودیم که ناگهان خمپاره ای نزدیک سنگر ما اصابت کرد و ترکش ریزی به اندازه سر سوزن به پشت گردن یکی از بچه ها اصابت کرد. من به طرف او رفتم و وقتی ترکش را دیدم، آن را با احتیاط از پشت گردنش بیرون کشیدم و به شوخی گفتم: این که چیزی نیست، فکر کردم همای سعادت بر شانه هایت نشسته است، که ناگهان دوست ما به زمین افتاد و دیگر بلند نشد. او به شهادت رسیده بود».

محمد عاشق حق بود و زمین و زمینی های ناسپاس را شایستۀ لطف بی کران حق نمی دانست. او شهادت را سعادتی می دانست که انتهای آن به خدا متصل می شود و بیشتر رضای حق را در نظر داشت تا دست یافتن به بهشت و زیبایی های آن. وی اطاعت حق را نه به بهای دریافت تحفه و پاداش بلکه به بهای ناز و کرشمه و یک نگاه معشوق، طالب بود. برای او چیزی لذت بخش تر از آن نبود که معشوق، روزی نام او را بر زبان ملائک جاری سازد و برای همنشینی با خود فراخواند. سرانجام نیز آن کریم بی همتا و آن صاحب خانۀ عشق به رویش در گشود و بالی از جنس نور به او بخشید تا آرام و راحت به سویش پر کشد و زمینیان را در حسرت یک دیدار و یک کلامش در انتظار بگذارد.

آخرین بار که می خواست به جبهه برود، برای خداحافظی پیشم آمد. زمستان سال 63 و هوا بسیار سرد بود. بهش گفتم: «تو تا به حال چند بار به جبهه رفتی. حالا که هوا سرد است پیش بچه هایت بمان. تو که در پشت جبهه هم مشغول فعالیت هستی و نان و مواد غذایی جمع آوری می کنی و به جبهه می فرستی. پس می توانی اینجا بمانی و به فعالیت هایت نیز ادامه دهی». او به من گفت: «مگر آنهایی که در جبهه مشغول نبرد و ستیز با جهانخواران و مزدوران هستند، سردشان نیست؟ مگر آنها زن و فرزند ندارند؟ مگر بسیاری از آنها جوانانی نیستند که از پای حجلۀ عروسی به سوی جبهه شتافته اند؟ یعنی خون من از آنها رنگین تر است؟».

آن روز بعد از خداحافظی با من و بوسیدن فرزند ۸ روزه ام، محمود (که بعدها به خاطر بیماری، در ۲۰ روزگی از دنیا رفت) به سوی دیار عاشقان شتافت و این آخرین دیدار ما بود. وقتی فرزندم از دنیا رفت، محمد در جبهه خوابی دیده بود و به پدرم تلفن زده بود. هر چه پدرم به او می گفت که کسی نمرده، ولی او اصرار داشت و می گفت: «چرا، یکی از افراد فامیل از دنیا رفته است، به من بگویید او کیست؟» و پدرم به ناچار جریان را به محمد گفت و او خیلی ناراحت شد ولی مرا به صبر دعوت کرد.

راوی: «خواهر شهید محمد غلامی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : خواب شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 12 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمدعلی شاکر درگاه

‏پدر محمدعلی مدیر مدرسه شریعتی بود، به همین دلیل یک روز محمدعلی به ما گفت: «می خواهم مدرسه ام را عوض کنم». ما علت را جویا شدیم و او به ما گفت: «چون پدرم مدیر این دبیرستان است، برای بچه ها سوء تفاهم پیش می آید». زیرا نمرات ایشان همیشه خوب و در سطح بالایی بود.

‏سه سال آخر دبیرستان را در مدرسه سعادت گذراند. کلاس یازدهم بود که در جریانات انقلاب همراه با دوستانش در مدرسه تحصن می کردند ‏و سر کلاس نمی رفتند. زمانی که شهید میگلی نژاد را به شهادت رساندند و از پشت بام ‏مدرسه در اثر اصابت تیر به پایین افتاد، در آن روز محمدعلی در مدرسه بود و ما برای ایشان نگران بودیم .

بعضی از مواقع پدر ایشان از کارهایش انتقاد می کردند، اما او به ما می گفت: «ما باید سفارشات امام را مو به مو اجرا کنیم» ‏و این کار را هم انجام می داد. ‏او در زمان انقلاب بچه بسیار فعالی بود و ما هم همراه با او شروع به فعالیت در این زمینه ها کردیم. در راهپیمایی ها عکس می گرفت، حتی یادم می آید که بارها از نیروهای شاه کتک خورد. با تمام این سختی ها بحمدالله این انقلاب پیروز شد و خون شهیدان انقلاب به ثمر نشست. ‏

محمدعلی نماز و روزه را حدوداً از سن نه سالگی ادا می کرد. تابستان سال 59 در ایام ماه رمضان یک ماه را در مشهد گذراندیم، محمدعلی سعی می کرد نمازش را در مسجدی که کنار محل اقامتمان بود ادا کند، او شبها به بسیج مسجد می رفت و تا دیر وقت بر نمی گشت.

وقتی که ما از مشهد برگشتیم دو یا سه روز بعد عراق به خاک ما تجاوز کرد و جنگ شروع شد. زمانی که برای اولین بار می خواستند نیرو اعزام کنند، برادرم مسئول اعزام نیرو بود. محمدعلی به من اصرار می کرد که از برادرم خواهش کنم او را هم در لیست قرار دهد. ‏وقتی با برادرم این موضوع را در میان گذاشتم، ایشان به محمدعلی گفت: «‏شما هنوز سربازی نرفته ای و نمی توانی با اسلحه و وسائل دیگر کار کنی». او در ‏پاسخ می گوید: «در آنجا یاد می گیرم».

‏محمدعلی بعد از این صحبت با برادرم، برای رفتن به سربازی تلاش کرد ولی به خاطر کمی سن ایشان را نپذیرفتند. ‏بالاخره به هر شکلی که بود توانست به مراد دلش برسد و از طرف بسیج و تشکیل لشکر بیست میلیونی به فرمان امام خمینی (ره)، به جبهه اعزام شدند.

‏حدوداً پانزده روز از جنگهای نامنظم به فرمانده ای شهید چمران گذشته بود که او برای ده روز مرخصی به بوشهر آمد ولی بیشتر از هشت روز پیش ما نماند. ‏بار آخر که می خواست به جبهه برود من خیلی دلم شور می زد. در حال نماز خواندن بودم که او از بیرون آمد و دراز کشید، بعد از تمام شدن نماز رو کردم به او و گفتم: ‏«محمدعلی، دیگر نمی خواهد به جبهه بروی، بعد از آنکه به سربازی رفتی مجدداً به جبهه برو»، در جوابم گفت: «مادرجان، اگر شما بهشت را پیش چشمان خود مجسم کنی، خود شما نیز به جبهه می آیی». این حرف او را هیچ گاه فراموش نمی کنم. ‏

بار آخر که برای مرخصی آمده بود لباسهای شهید عباس مرادی و شهید ‏جمهوری را با خودش آورده بود. به او گفتم: «تو می خواهی لباس این شهیدان را به خانواده آنها تحویل بدهی». گفت: «بله، مانند روزی که یک نفر لباسهای مرا به شما تحویل خواهد داد». ‏محمدعلی پنجمین شهید بوشهر بود، او و نصرالله محمدی همزمان با هم تشییع شدند.

‏زمانی که ما برای آخرین بار با ایشان تماس گرفتیم، به ما گفت: «اگر امکان دارد دیگر با من تماس نگیرید، زیرا ممکن است همرزمان من بدلیل اینکه ‏نمی توانند با خانواده خود تماس بگیرند، دلگیر شوند»، و وقتی از او پرسیدم: «کی به مرخمی می آیی؟». ‏گفت: «ما ابتدا به کربلا می رویم بعد به مرخصی می آییم».

یک ماه بعد ایشان ‏در مالکیه سوسنگرد به شهادت رسیدند. ‏یکی از همرزمانش از زمانی که محمدعلی مجروح شده بودند، برای ما نقل می کرد: «زمانی که ایشان مجروح شده بودند، هم شکم و هم دستش خونریزی شدیدی داشته است و پزشک ایشان مجبور شده بود که دست ایشان را قطع کند، به همین دلیل محمدعلی بسیار ناراحت بود، با آن حال بدی که داشت مرتب به دکتر می گفتند که دست مرا قطع نکنید، من هنوز با این دست کار دارم. ‏او در ساعت دو بعد از ظهر مجروح می شود و به خاطر خونریزی شدید ساعت نه شب همان روز به شهادت می رسد».

به خاطر دارم که یک بار به او گفتم: «پسرم، چرا با این سن کم به جبهه می روی؟». گفت: «مادرجان، اگر روزی دزدی به خانه ما تجاوز کند، ما سعی می کنیم که در برابر او بایستیم و از خود ‏دفاع کنیم، حالا که  د‏شمنان به خانه مان تجاوز کرده اند وظیفه همه ماست برای دفاع از آن د‏ر برابر آنها بایستیم و با تمام جان از دین و ناموسمان حراست کنیم».

راوی: «مادر شهید محمدعلی شاکر درگاه»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 2 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ماشاالله رمضانی

آخرین بار که ماشاالله می خواست به جبهه برود من خیلی اصرار کردم که نرود. به او گفتم: ‏«در طول سه باری که به جبهه رفتی، پایت مجروح شد و ترکش هنوز در بدنت است. دیگر جای سالم در بدن نداری که بخواهی آن را هم نثار کنی». در جواب بهم گفت: ‏«مادر، این بار شما ‏اجازه بدهید من بروم، اگر شهید شدم که هیچ و اگر شهید نشدم دیگر نمی روم ‏و هر کاری که شما گفتید، انجام می دهم». ‏

قبل از اینکه برای آخرین بار به جبهه برود، به وی پیشنهاد کردم که اول زن ‏بگیرد و بعد به جبهه برود. او در جواب بهم گفت: ‏«صبر کنید تا بروم، اگر ‏زنده برگشتم، حتماً این بار زن خواهم گرفت».

فردای آن روز به محل کارش که واقع در فرمانداری بوشهر بود مراجعه کردم و خدمت فرماندار وقت رسیدم و گفتم: «خواسته ای دارم و می خواهم شما برایم انجام دهید». آن روز وقتی از فرماندار خواستم که نگذارد ماشاالله به جبهه برود، در جواب رو به من کرد و گفت: «مادرجان، جبهه رفتن ماشاالله دست من نیست و او از طرف فرمانداری نمی رود که من بتوانم جلوی او را بگیرم و نگذارم برود. بلکه ایشان خودش افتخاری و در راه فی سبیل الله ‏می رود و ما به هیچ وجه نمی توانیم جلوی ایشان را بگیریم. اگر خودتان می توانید  جلویش را بگیرید وگرنه کاری از دست ما بر نمی آید».

من در آن زمان نمی دانستم که اتاق پسرم بغل اتاق فرماندار است و اتاق فرماندار به اتاق ماشاالله راه دارد. ظهر که از سر کار به خانه آمد، رو به من کرد و گفت: ‏«مادر، شنیده ام که آمدی فرمانداری». گفتم: «بله». ‏ گفت: «مگر نگفته بودی نمی دانی فرمانداری کجاست؟». ‏در جوابش گفتم: «مادر، مردم پرسان پرسان به کربلا می روند، فرمانداری که در همین شهر است و خیلی راحت می توان به آنجا رفت». ‏ گفت: «خوب آمدی و جوابت را گرفتی؟». ‏گفتم: «بله». ‏او گفت: «فرماندار هم به تو گفت که دست او نیست، درست است؟».

با تعجب رو به ماشاالله کردم و گفتم: «فرماندار به تو گفته؟». ‏اما او چیزی نگفت. باز سؤال کردم که تو از کجا فهمیدی من به فرماندار چه چیزی گفتم. جواب داد: «من در اتاق ام که بغل اتاق فرماندار است، نشسته بودم و حرفهایت را شنیدم. حالا جوابت را گرفتی؟». با ناراحتی گفتم: «بله». ‏

او فردای آن روز آماده شد که به جبهه برود ‏و به من گفت: «مادر حلالم می کنی؟» ‏و من گفتم: «حلالت می کنم، اما یادت باشد که به خاطر من کاری نکردی». بعد رو به من کرد و گفت: «اگر از ته دل اجازه بدهی این بار هم به جبهه ‏بروم، قول می دهم که د‏یگر به جبهه نروم. فقط این بار را از ته دل رضایت بده».

پسرم آن روز رضایت مرا برای شهادتش گرفت، گویا به او الهام شده بود ‏که د‏یگر بر نمی گردد ‏و از برخوردها و حرفهایش می شد این را فهمید. بالاخره او به قول خودش عمل کرد ‏و برای همیشه از پیش ما رفت.

راوی: «مادر شهید ماشاالله رمضانی»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : شهدا و خانواده، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 25 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عادل حاوی زاده

بعد از اینکه ما به گردان ثارالله آمدیم، از استان بوشهر اعزام بزرگی صورت گرفت که با نیروهای گردان شهید مصطفی خمینی آمده بودند و تقریباً همه از بچه های شهر بوشهر بودند. آنها شب رسیدند که مصادف با مانور و رزم شبانه ما بود. در کنار مقر، من و عادل کمک آرپی جی زن بودیم و قرار بود در فاصله بسیار کمی با آرپی جی، فانوسهایی را که از قبل آماده شده بود، مورد هدف قرار دهیم. آتشباران وسیعی شده بود و آنها که آن شب تازه رسیده بودند با اینکه خیلی خسته بودند، نتوانستند استراحت کنند.

مانورهای ما این گونه بود که حدوداً ۱۰ کیلومتر پیاده روی می کردیم و وقتی که به رودخانه کارون می رسیدیم، سوار قایق می شدیم و به آن طرف رود که آخرین مرحله عملیات فرضی به همراه آتش سنگین بود، می رفتیم و مانور ما پایان می گرفت. این مانور جهت آمادگی نیروها در جنگ تن به تن با دشمن و عادت کردن به این موضوع بود.

عادل از نظر توان رزمی و استعداد نظامی خیلی ایده ال بود و قد بلندی هم داشت. بعد از گذشت دو ماه رزمهای شبانه سنگین، عملیاتی که می خواست انجام شود بر حسب تبدیر فرماندهان لغو شد. بعد از آن ما یکی دو سری به مرخصی رفتیم و برگشتیم. سری آخر که برگشتیم دیدیم گردان به جزیره جنوبی مجنون رفته است. علت انتقال گردان به آنجا این بود که قبل از ما در آنجا گردان شهید مصطفی خمینی حضور داشتند و چون آنها کمی خسته شده بودند و برای اینکه نیروهای ما نیز آمادگی خود را از دست ندهند، گردان ما به آنجا منتقل شد و ما در جزیره جنوبی مجنون خط را تحویل گرفتیم.

خط مقدم در آنجا مانند خطهای دیگر نبود و به این شکل بود که جادهای بین ما و خط دشمن قرار داشت که از جزیره شروع می شد تا به خشکی عراقی ها می رسید و بیشتر ما در روی جاده استقرار داشتیم. موقعیت سنگرها به این شکل بود که سمت چپ جاده سنگر زده بودند که بالای سنگر همتراز کف جاده بود و در عمق آن نیز پلهای خیبری کار گذاشته بودند و ما حدود سه یا چهار شب در آنجا مستقر بودیم و بعد به صورت موقت به جایی رفتیم که به آن «نوک» می گفتند. جایی مجاور جزیره جنوبی با فاصله 5 إلى 6 کیلومتری به اندازه زمین فوتبال بود که نیروهای ارتش و بسیج در آنجا مستقر بودند. فاصله ما با دشمن چیزی در حدود ۱۰۰ متر بود و مرتباً با خمپاره 60 ما را هدف قرار می دادند و هر روز شهید و مجروح داشتیم. به نظر می رسید عراقی ها هر گاه اراده کنند، می توانند آنجا را بگیرند ولی با عنایت الهی و کمکهای غیبی امام زمان (عج) این امر ممکن نمی شد.

بعد از گذشت چند روز به مقر اصلی گردان برگشتیم. دسته سازمان خود را از دست داده بود و هر کس در سنگری مستقر بود و من و عادل هم در سنگری با هم بودیم. وقتی جابه جا می شدیم عراقی ها ما را می دیدند. آنها می توانستند خیلی راحت با آرپی جی یا توپ صد و شش سنگرهایمان را مورد هدف قرار دهند. فاصله ما با دشمن حتی به صد و پنجاه متر هم نمی رسید ولی چون بیشه زار بود، هدف گیری کمی سخت بود. ولی آنها با خمپاره مرتب مواضع ما را می زدند. تا یک نفر را می دیدند که روی جاده حرکت می کند فوراً او را هدف می گرفتند و می زدند. ما در آن سنگرها روز استراحت می کردیم و شب در نوک به نگهبانی مشغول می شدیم.

یک روز حوالی ساعت ده ظهر بود که عادل جهت غذا آوردن برای بچه ها کمی به عقب رفته بود که در حین برگشتن از روی جاده مورد اصابت ترکش خمپاره از ناحیه سر قرار می گیرد. وقتی ما صدای افتادن خمپاره را شنیدیم بلافاصله به طرف او رفتیم اما متأسفانه ترکش به گلوی عادل اصابت کرده بود. ما به اتفاق چند نفر از بچه ها شروع به تیراندازی کردیم. وقتی ما تیراندازی می کردیم نیروهایی که تا آخر جاده مستقر بودند می فهمیدند که کسی مجروح یا شهید شده و اتفاقی افتاده و سریع قایق می آمد. اتفاقاً شهید محمد نوذری هم قایقران بود. ایشان را به عقب انتقال دادیم ولی چون ترکش به گلویش اصابت کرده بود همان جا به شهادت رسید و به لقاءالله پیوست.

در مورد اخلاق و رفتار ایشان باید بگویم که او نمونه بارز یک انسان متعالی بود. او خلق و خوی عرفانی داشت و رفتارش مانند انسانهای بزرگ و جا افتاده بود. اغلب اوقات که من و ایشان تنها بودیم فقط در چشمان معصوم و چهره نورانی ایشان نگاه می کردم. او حرفهایی می زد که به دل می نشست. وقتی به این موضوع فکر می کردم که این انسان در چه مرتبه ای از معنویت قرار دارد و در چه موقعیتی می تواند قرار بگیرد، هیجانزده می شدم. من هیچ وقت ندیدم که با کسی بحث و مشاجره کند و همیشه حرفهایش به دل می نشست.

راوی: «دوست و همرزم شهید عادل حاوی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : نحوه شهادت، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 13 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید غضنفر جمیری

وقتی که غضنفر تازه به عضویت سپاه درآمده بود، یک روز یکی از دوستانش به او می گوید: «قصد دارم به عضویت سپاه درآیم». غضنفر هم جواب می دهد: «بسیار عالی است، حتما این کار را بکن». بعد از حرفهای غضنفر، دوستش سئوال می کند: «می خواهم بدانم که وضعیت سپاه از لحاظ مادی چگونه است؟». غضنفر می پرسد: «چرا این سوال را می پرسی؟». او جواب می دهد: «چون من برای کسب معاش خانواده و تأمین مخارج زندگی می خواهم وارد سپاه شوم و می خواهم بدانم که آیا می توانم با حقوق سپاه چرخه زندگی خانواده ام را بچرخانم یا نه؟».

غضنفر در حالی که اراده ای خاص در نگاهش موج می زد، در جوابش می گوید: «برادرجان، اگر هدف شما از آمدن به سپاه کسب معاش و تأمین مخارج زندگی است، از همین الان بگویم که راه را اشتباهی آمده ای، چون سپاه یک ارگان انقلابی است و به نیروی فداکار و از جان گذشته و ایثارگر و شهادت طلب نیاز دارد و یک انسان فداکار و ایثارگر نیز هیچ وقت به دنبال مزد از خودگذشتگی اش نیست. شما اگر هدفت کسب رضای خدا و خدمت به انقلاب اسلامی و دفاع از میهن باشد، می توانی به عضویت سپاه در بیایی، در غیر این صورت آمدن شما به این ارگان سودی نخواهد داشت. چون در اینجا فقط می توانی با انجام دادن کارهای خداپسندانه مزد کارهایت را در آخرت دریافت کنی که آن هم پاداش معنوی است، نه پاداش مادی». پس از تمام شدن حرفهای غضنفر، آن فرد رفت تا به حرفهای او بیشتر فکر کند.

غضنفر خود را سرباز امام خمینی (ره) می دانست و آرزو داشت که شهادت را در آغوش بفشارد و تا ابد از آن جدا نشود. او می گفت: «می دانم با خدمت در سپاه پاسداران، در واقع به اسلام و مسلمین خدمت می کنم و خدا به زودی پاداش مرا که همانا شهادت است می دهد، پس چه بهتر که با عزت و افتخار شهادت نصیبم گردد».

برادرم همیشه در تنهایی های خود، با خدا راز و نیاز می کرد و می گفت: «بارالها، این بنده حقیر سراپا تقصیر را که غرق معصیت است ببخش، با وجود اینکه من به هیچ وجه خود را لایق بخشیده شدن نمی بینم، ولی می دانم که تو بخشنده و مهربانی و آن گاه که بدانم از سر تقصیرات من گذشته ای، به کرم و بزرگواری تو بیشتر ایمان می آورم. خداوندا، تو توبه پذیر هستی و از تو می خواهم که توبه من حقیر را بپذیری تا عاری از آلودگی گناه شوم و راهم برای رسیدن به تو هموارتر شود. پروردگارا، می دانم که انتخاب راه شهادت انتخابی آگاهانه و مشتاقانه است و این افتخار بدون فداکاری و از خود گذشتگی بدست نخواهد آمد. شهادت نصیب کسانی خواهد شد که جبهه را حجله قلمداد کرده و خونشان را حنای سرخ عروسی و این گونه به سوی معشوق می روند، و من می خواهم مانند آنها باشم. شهادت تنها راه رسیدن به معشوق ازلی است و من راهم را ادامه خواهم داد تا شهادت نصیبم شود».

غضنفر پس از شهادت پسر عمه اش، ۳ شبانه روز خواب و خوراک نداشته و بی قراری می کرد است. بالاخره به اصرار یکی از همرزمانش سعی می کند کمی استراحت کند و هنوز سرش را روی زمین نگذاشته بوده که از فرط خستگی به خواب می رود. در عالم رویا، سواری را با چهره نورانی می بیند که به او می گوید: «چرا این قدر بی قراری می کنی؟ منتظر باش که نوبت تو هم فرا خواهد رسید». غضنفر وقتی از خواب بیدار می شود، خوابش را با خوشحالی برای همه تعریف می کند و پس از آنکه اطمینان می یابد خودش هم بالاخره به پسر عمه اش می پیوندد، به آرامش می رسد.

او قبل از به شهادت رسیدنش، در نامه ای به شهید حسین حمیدیان می نویسد: «از خداوند حاجت خواسته ام که شهادت را که بالاترین مرحله قرب الهی است، نصیبم گرداند. از تو می خواهم به خانواده ام بگویی که من وصیت کرده ام اگر به شهادت رسیدم، پیکرم را روز جمعه تشییع کنند و پس از خواندن نماز جمعه، برایم دعای ندبه بخوانند. در ضمن، متن کامل وصیت نامه ام را به دست همسرم بدهید تا بخواند و همگان بشنوند و دعای خیرشان را بدرقه راهم کنند. ان شاء الله».

راوی: «برادر شهید غضنفر جمیری»




نوع مطلب : مناجاتهای شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 11 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید غضنفر جمیری

یک بار یکی از همرزمان غضنفر او را در جبهه دیده بود و به او گفته بود: «شما از اوایل جنگ تاکنون در جبهه خدمت می کنی و خیلی وقت است که به مرخصی نرفته ای، بهتر نیست چند روزی به مرخصی بروی و خانواده را از نزدیک ببینی؟ من هم مدتی به جای شما در جبهه می مانم تا برگردید».

غضنفر هم در جواب او گفته بود: «شما اگر می خواهید در جبهه بمانید، به جای خودتان بمانید. هر کسی در جبهه به جای خودش می جنگد و از مرزهای میهن اسلامی اش دفاع می کند. هیچ کس نمی تواند جای شخص دیگری را پر کند. از شما متشکرم که به فکر من و خانواده ام هستید، ولی من نمی توانم مسئولیتم را نادیده بگیرم و شما را جایگزین خود کنم. امروز مملکت به تک تک رزمندگان نیاز دارد تا از اسلام و قرآن دفاع کنند و با تمام وجود به پاسداری از مرزهای میهن بپردازند و در این راه نیز هر کس در جای خود انجام وظیفه می کند. پس من نمی توانم جبهه را رها کنم و نزد خانواده ام بروم، باید تا جان در بدن دارم با دشمن جنایتکار بجنگم، شاید افتخار شهادت نصیبم شود».

یک بار که مادرم بیمار بود و او را در بیمارستان بستری کرده بودند، غضنفر به محض شنیدن خبر بستری شدن مادر، چند روزی مرخصی گرفت و برای عیادتش به بیمارستان آمد. او وقتی مادر را با آن وضعیت دید، پیشانی اش را بوسید و گفت: «مادرجان، من از جبهه برگشته ام و پیش شما هستم. تا زمانی که حالت خوب نشود، پیشت می مانم. زمانی به جبهه بر می گردم که مطمئن باشم شما کاملا بهبودی یافته ای».

بعد هم با لحنی دوستانه گفت: «البته این را هم بگویم که من برای خوب شدن شما و برگشتن خودم به جبهه لحظه شماری می کنم».

آن روز مادرم برای این که غضنفر را ناراحت نکند، به او اطمینان داد که حالش رو به بهبود است و او می تواند با خیال آسوده هر موقع که دوست داشت، به جبهه برگردد. غضنفر هم روز بعد پس از اینکه از بابت حال مادر مطمئن شد، به جبهه برگشت».

راوی: «برادر شهید غضنفر جمیری»




نوع مطلب : محبت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 9 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض پسر بسیار خنده رو و در عین حال کم حرفی بود و همه او را دوست داشتند. من در عملیات بستان، زمانی که به سوی دشمن در حال حرکت بودیم، زخمی شدم و لحظاتی بعد به محاصره دشمن درآمدیم. عوض با وجود اینکه اطلاع داشت که من زخمی شده ام ولی عملیات را رها نکرد و کار خود را انجام داد. تعدادی از نیروهای خودی مرا به عقب برگرداندند و بعد از اینکه عملیات با موفقیت به پایان رسید، او نیز به همراه دیگر نیروها به عقب آمد و آن وقت بود که سراغ مرا گرفت.

یک بار زمانی که ایشان به همراه شهید علیرضا ماهینی به تنگه چزابه اعزام شدند، درست در همان زمان آنجا زیر پاتک شدید دشمن بود. عوض به همراه تعدادی از بچه ها دشمن را دور زدند و آن گونه که بعدها از همرزمانش شنیدیم، در آن عملیات فداکاری و رشادتهای زیادی از خود نشان داده بودند. در همان عملیات بود که یکی از بچه ها در نزدیکی خاکریز دشمن زخمی می شود و عوض که برای کمک به او به جلو رفته بود، از ناحیه پا زخمی می شود. سپس تعدادی از بچه ها برای کمک به آنها به جلو می روند و هر دو مجروح را به عقب منتقل کرده و وی مدتی هم در بیمارستان اهواز بستری می شود.

در عملیات بدر من و عوض در گردان امام حسین (ع) به فرماندهی پرویز معروفی نژاد در کنار هم بودیم و چون ما به عنوان قایقران در جبهه مشغول به خدمت بودیم، به ناوتیپ امیرالمومنین، گردان امام حسن (ع) و گردان امام حسین (ع) می رفتیم و در آنجا نیز به وظایفمان عمل می کردیم. عوض هم در عملیات بدر قایقران بود و مهمات می آورد و نیروها را جابجا می کرد.

وقتی محمد غلامی زاده (شوهر خواهرم) به شهادت رسید، من و عوض تصمیم گرفتیم که دوباره به جبهه برویم. مخصوصاً عوض که همیشه به فکر این بود که جای خالی او را در جبهه پر کند. با وجود اینکه وی برادر بزرگتر خانواده بودند و تأمین هزینه های زندگی خانواده ما بر عهده ایشان بود، ولی او باز هم طاقت نیاورد و به جبهه رفت.

من در منطقه بودم که عوض به مرخصی آمد و با همه دوستان و آشنایانش خداحافظی کرد. آن گونه که دوستان تعریف می کردند، رفتارش در این سفر آخر چنان تغییر کرده بود که گویی خود می دانست که این رفتن را برگشتنی نیست و این موضوع را به چند نفر از دوستانش نیز گفته بود.

درست ۱۰ روز بعد از عملیات بدر، زمانی که در جزیره مجنون مشغول آماده کردن قایقها برای عملیات بعدی بودند، عوض زیر پل مشغول وضو گرفتن جهت اقامه نماز مغرب و عشاء بود، خمپاره ۱۲۰ به پل اصابت کرد و ما که درون سنگر بودیم خود را بر روی زمین انداختیم و در همان لحظه ندای الله اکبر از بیرون سنگر شنیده شد. بچه ها از سنگر بیرون رفتند تا ببینند برای کسی اتفاق افتاده است یا نه، اما همین که من می خواستم از سنگر بیرون بروم، یکی از بچه ها جلوی مرا گرفت که بیرون نروم. از این کار او تعجب کردم و او را به کنار زده و از سنگر بیرون رفتم و در آنجا بود که متوجه شدم برای چه نمی گذاشتند من از سنگر خارج بشوم. ترکشی به سر برادرم اصابت کرده بود و خون از سرش جاری بود. همان موقع با آمبولانس او را به عقب اعزام کردیم و در آن لحظه بود که من به یاد صحرای کربلا افتادم و با خود گفتم که ما هم برای رضای خدا باید صبر کنیم، هر چه خدا بخواهد همان می شود.

من می خواستم در جبهه بمانم، اما دوستان و همرزمانم این اجازه را به من ندادند و گفتند در حال حاضر در خانه بیشتر از اینجا به تو نیاز دارند. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم که بدون عوض به خانه برگشتم، در حالی که حامل خبر شهادت برادرم بودم. پیکر مطهر برادرم را ابتدا به شهر دیگری فرستاده بودند ولی بعد از ده روز پیکر مطهر ایشان را به بوشهر منتقل کردند.

راوی: «برادر شهید عوض ایروانچی»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 12 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic