خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
سه شنبه 15 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید مجید فیلی

مجید از بچگی بسیار مذهبی بود. از نظر نماز و روزه کاملاً رعایت می کرد و همچنین شبهای احیاء را تا صبح در مسجد جامع (خرمشهر) و مراسم سینه زنی با بچه های محل شرکت می کرد. حتی یک روز آمده بود مرخصی، کار آموزشی او در شمال تمام شده بود، آمده بود مرخصی و مریض بود. بهم گفت: «مادر حالم خوب نیست ممکن است برای نماز بیدار نشوم، لطفاً مرا بیدار کنید». صبح بود و داشتم بچه کوچکم را شیر می دادم، دیدم که مجید وضو گرفته و برای نماز آماده شده است.

اولین اعزام شهید به جبهه به صورت داوطلبانه بود. وقتی بهم گفت می خواهم به سربازی بروم، به او گفتم: «تو که هنوز دیپلمت رو نگرفتی، اول دیپلمت رو بگیر بعد برو». ولی او گفت: «نه، می ترسم جنگ تمام شود و به خرمشهر برگردم و ببینم دوستانم شهید شده اند ولی من زنده مانده ام، دوست ندارم این طور شود»، و بالاخره از بوشهر به جبهه اعزام شد.

یک بار که از جبهه آمده بود، هنوز یک روز مانده بود تا مرخصی اش تمام شود، می خواست به جبهه برگردد. ما به او گفتیم: «تو باید فردا بروی». ولی او گفت: «نه، می ترسم ماشین در راه خراب شود و دیر برسم، شما از جبهه خبر ندارید، آدم آنجا وقتی پیرمردها و بچه های کم سن و سال را می بیند، خجالت می کشد».

حتی برادرش برایش بلیط گرفته بود اما او رفت و بلیطش را یک روز جلو انداخت و یک روز زودتر به جبهه برگشت.

راوی: «مادر شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : امام حسین (ع) و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، شهیدان و احکام دینی، اولین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید اسماعیل غریبی

بعد از انقلاب وقتی می خواستند جایگاه نماز جمعه بوشهر را بسازند، اسماعیل در پایه سازی آنجا به آنها کمک کرد و هیچ حقوقی نیز از آنها نگرفت.

او با شهید عاشوری رابطه نزدیک و به خانه آنها رفت و آمد داشت. در زمان انقلاب، یک روز که پسر بزرگم به نانوایی رفته بود وقتی به خانه برگشت به ما گفت که صدای تیر شنیده است و دوستانش گفته اند که آقای عاشوری شهید شده است. آن روز اسماعیل به محض شنیدن این خبر به خانه یکی از دوستانش که در تنگستان بود، رفت و از آنها تفنگ گرفت و به خانه یکی از همسایه ها که در آن زمان تلفن داشتند رفت و به خانه برادر شهید عاشوری زنگ زد و از او جریان را پرسید. برادر شهید گفته بود که حال برادرم خوب است ولی دو یا سه روز بعد اعلام کردند که آقای عاشوری شهید شده است.

اوایل جنگ بود که برای گذراندن دوران آموزش به کازرون رفت و پس از ‏آن به سوی جبهه های نبرد شتافت. اسماعیل در عملیات فتح المبین شرکت داشت. بعد از دو ماه که به خانه آمد برای من از خاطرات جبهه و جنگ تعریف می کرد.

یادم هست که یک بار بهم گفت: «شب خودم به تنهایی جلو می رفتم تا اینکه به مقر عراقیها رسیدم و متوجه شدم که آنها در سنگر نوار موسیقی گذاشته اند و می رقصند. وقتی برگشتم به فرمانده گفتم که من تا نزدیکی مقر دشمن رفتم ولی فرمانده بهم گفت که نباید چنین کاری می کردی و بدون اجازه به تنهایی آن قدر جلو می رفتی. ولی شب بعد با چند تا از رزمندگان دیگر به همان جا رفتیم و در آنجا عملیاتی صورت گرفت که به خاطر آشنایی با آن منطقه، پیروز شدیم».

‏او از خاطرات جبهه تعریف می کرد و می گفت: «در یکی از عملیاتها ما می دیدیم که همین طور همرزمانمان در اطراف سنگرها تیر می خورند و شهید می شوند ولی نمی دانستیم که از کدام طرف تیراندازی می شود. وقتی خوب دقت کردم دیدم یک عراقی بالای درختی نشسته ‏و تیراندازی می کند. من آهسته آهسته و به صورتی که متوجه نشود تا زیر درخت رفتم و تفنگم را زیر پایش گرفتم تا مجبور شود که از درخت پایین بیاید. هنگامی که او را اسیر کردم، ساعت، کاپشن و رادیوی خودش را ‏بهم داد تا از تحویل دادن او منصرف شوم اما من اعتنایی نکردم و او را به مسئولین تحویل دادم».

راوی: «همسر شهید اسماعیل غریبی»




نوع مطلب : عشق شهیدان به وطن، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید محمد علی ظهرابی

همیشه آرزو داشتم که اگر محمد علی می خواهد شهید شود، در یک ‏عملیات بزرگ شهید شود. همان شب خواب دیدم که لباس سیاه به تن دارم و در کوچه نشسته ام. در همان حالت در خواب، کسی بهم گفت: «عملیات شروع نشده ولی پسر شما شهید شده است». یک مرغ بسیار زیبا در خواب دیدم که سرش از تنش جدا شده بود. وقتی که جسد پسرم را آوردند ‏خوابم تعبیر شد، زیرا سرش از تنش جدا شده بود. از طریق پا و جورابش او را شناختم. در همان حال از خدا خواستم که این قربانی را از من قبول کند.

محمدعلی قبل از اینکه به جبهه برود از من سؤال کرد: ‏«مادر، اجازه می دهی به جبهه بروم؟». ‏گفتم: «‏سفره بزرگی پهن شده است، تو هم از آن استفاده کن. نمی دانم که اگر به تو اجازه ندهم، فردای قیامت که حضرت زهرا (سلام الله علیها) از من سوال کرد که حسین من بهتر بود یا محمدعلی تو؟ چه جوابی بدهم».

‏زمانی که دایی اش شهید شده بود، محمد علی به مادر بزرگش ‏گفت: «به زن دایی بگو که انگشتر و ساعت دایی را به من بدهد» و مادر بزرگش ‏قبول کرد. بعد از آن با موتورسیکلت بیرون رفت و وقتی برگشت به مادر بزرگش گفت: «موضوع را به زن دایی نگو، من باید راه دایی را ادامه بدهم». ‏

در روز 22 ‏بهمن ماه سال 60 ‏طبق معمول هر سال با پدر شهید به استادیوم رفته بودیم تا این روز را جشن بگیریم. فردای آن روز که جمعه بود حسین کامکاری (دایی کوچکتر محمد علی) به منزل ما آمد. او همیشه عادت داشت ‏همین طور که مرا صدا می زد وارد منزل می شد، ولی آن روز با ناراحتی وارد منزلمان شد. به برادرم گفتم: «مگر موضوعی پیش آمده که مثل همیشه سر حال نیستی؟ شاید محمد علی شهید شده است». همان موقع حسین شروع به گریستن کرد. من با وجود اینکه بغض گلویم را گرفته بود، صورت برادرم را بوسیدم و به او گفتم: «به جای اینکه مرا تسلی دهی، خودت گریه می کنی». ‏بعد با اصرار یک لیوان شیر به او دادم. وقتی کمی حالش سر جا آمد بهم گفت: ‏«غضنفر (شوهر دخترم) بیرون ایستاده است، او را صدا بزن تا وارد خانه شود». من بیرون رفتم و صورت غضنفر را بوسیدم و او را هم دلداری دادم. ‏

قبل از تشییع پیکر پاک محمد علی در نماز جمعه شرکت کردیم. آقای مدنی ‏امام جمعه وقت بوشهر، از پدر محمد علی سوال کرد: ‏«چرا ناراحت هستی؟» و ایشان در جواب امام جمعه گفتند: «یک پسر داشتم که شهید شده است و جسدش را در سردخانه گذاشته اند». ‏آقای مدنی آن روز در خطبه های نماز به مردم گفت: «‏ای مردم، این خانواده یک فرزند پسر داشتند که او هم شهید شده است و قبل از فرزندشان نیز دو شهید دیگر داده اند و اکنون هم در میان جمعیت نشسته اند و هیچ کدام هم ناله و زاری نمی کنند. سعی کنید آنها را الگوی خود قرار دهید». بعد از نماز جمعه پیکر پسرم را تشییع کردند ‏و در بهشت صادق به خاک سپردند. ‏

یک شب به خواب یکی از دوستانش آمده بود و گفته بود: «‏به مادر بگویید چرا در نماز جمعه شرکت نمی کنی؟» و من از آن به بعد سعی کردم که به نمازجمعه بروم. ‏شب شهادت محمد علی من خواب دیدم که عباس (برادرم) دست دور گردنم انداخته است و می گوید: «قربان دستت بروم خواهر». فردا صبح خبر شهادت پسرم را آوردند. ‏

یادم می آید ‏بعد از شهات ‏عباس حسین نژاد، مادر شهید دوستان ‏فرزندش را جمع کرده بود و در مورد پسرش با آنها صحبت می کرد. بعد از شام که محمد علی به خانه برگشت بهم گفت: «اگر من هم شهید شدم دوستانم را به خانه دعوت کنید و در مورد من با آنها صحبت کنید». ‏به او گفتم: ‏«من که دوستانت را نمی شناسم». جواب داد: ‏«به عباس نبی پور بگو، او دوستان مرا می شناسد». ‏من هم به وصیت او عمل کردم و پس از شهادت پسرم، تمام همکلاسیها و دوستان محمد علی را به خانه دعوت کردم و آنها از پسرم و خوبیهاش گفتند.

‏یک روز به پدرم گفتم: «دیشب خواب دیده ام که پسرم شهید شده است». پدرم گریه کرد و گفت: «خدا نکند». چند شب بعد دوباره خواب دیدم که امام به خانه ما آمده است. من چادرم را روی دست آن بزرگوار انداختم و آن را بوسیدم و گفتم: «آقا قربانت شوم، دعا کن که ما هم شهید شویم». امام فرمودند: «من دعا نمی کنم که شما شهید شوید، دعا می کنم که ثواب شهید را ببرید». مطمئن بودم که این دفعه محمدعلی شهید می شود.

راوی: «مادر شهید محمد علی ظهرابی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، امام خمینی و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 10 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

یک بار هر سه نفر ما در جبهه جنوب بودیم. فکر می کنم عملیات خیبر بود که حسین در این عملیات شرکت داشت، من و پسر دیگرم نیز در دشت عباس بودیم. او در عملیاتهای زیادی شرکت کرده بود از جمله عملیات طراح در کرخه، دهلاویه در بستان، عملیات فتح در کردستان، عملیات بیت المقدس (آزادی خرمشهر)، عملیات رمضان، عملیات خیبر، عملیات والفجر چهار، عملیات والفجر هشت، عملیات بدر و ...

او در عملیات والفجر هشت شیمیایی شد و تقریبا یک ماه در بیمارستان اصفهان بستری بود. وقتی که از بیمارستان مرخص شد و به خانه آمد دیدیم پشت دو دستش و پشت دو پایش زخم است و تاول زده به طوری که حتی نمی توانست پایش را در کفش کند.

‏اولین عملیاتی که در آن شرکت داشت عملیات طراح بود. او در آن زمان 14 ‏سال بیشتر نداشت. در آنجا فرمانده ایشان شهید علیرضا ماهینی بود. حسین وقتی از عملیات برگشت بسیار راضی و خشنود بود. چون نیروهای ما در این عملیات به اهداف خود رسیده بودند. ‏

یکی از خاطرات جالبی که از حسین شنیدیم این بود که می گفت: «یک روز ظهر ما خوراک نخورده بودیم. ساعت حدود 3 ‏یا 4 ‏بود که برای ما غذا آوردند. همین که بچه ها آماده خوردن غذا شدند، خمپاره ای از سوی ‏نیروهای عراقی شلیک  شد و به دیگ غذا که حاوی پلو و مرغ  بود، اصابت کرد ‏و آن روز همه ما گرسنه ماندیم».

‏در عملیاتی که حسین قائم مقام واحد اطلاعات و عملیات بود، یک از دوستانش نقل می کند که ‏حسین می بایست فردی را که تازه به آن منطقه (فاو) آمده بود، راهنمایی می کرد و او را به وظیفه خود که نگهبانی در یک دکل دیدبانی بود، آشنا می نمود. همین طور که حسین به وسیله موتورسیکلت آن فرد را که اهل شیراز بود به جایگاهش راهنمایی می کرد، در راه برگشت به پایگاه، خمپاره ای در پشت موتور او فرود می آید و چند ترکشی به این شخص می خورد که حسین سریعاً و با هر زحمتی که بود، او را به پایگاه می برد تا وی را به بیمارستان برسانند.

زمانی که در تیپ احمد بن موسی بود، ما در منطقه جنوبی تر در اردو‏گاهی نزدیک سه راه ابوقریه مستقر بودیم. یک روز که من برای دیدار با حسین به آنجا رفتم، با فرمانده اطلاعات و عملیات آنجا آشنا شدم. ایشان ‏وقتی فهمیدند که من پدر حسین هستم، بسیار مرا تحویل گرفتند و از دلاوریها و شجاعتهای حسین و از کارهایی که انجام می داد، خیلی تعریف کردند. ‏یکی از دوستان ایشان که با هم آشنا بودند و خیلی وقتها همسنگر حسین بود، می گفت: ‏

حسین بسیار فرد مؤمن و با خدایی بود. تا آنجایی که یک روز هم نمی شد که نماز شب خود را رها کند و همیشه غسل جمعه را انجام می داد. ایشان عاشق امام خمینی (ره) بودند و همیشه از خدا به خاطر اینکه امام خمینی (ره) را رهبر ما قرار داده، تشکر می کرد و می گفت که اگر امام را نداشتیم حالا این کشور را هم  نداشتیم. او از شهید بهشتی نیز بسیار تعریف می کرد. حتی زمانی که عده ای به توطئه بنی صدر، از شهید بهشتی به بدنامی یاد می کردند، حسین به شدت می گریست و از اینکه درباره این عزیز بزرگوار این طور یاد می شد، ناراحت بود.

او در اواخر جنگ کمتر مرخصی می گرفت. بار آخر که ایشان 10 ‏روزی را مرخصی گرفتند و به بوشهر آمدند، به ما گفتند که قصد زیارت امام رضا (علیه السلام) را دارند. او فوراً بلیط مشهد را تهیه کرده بود و همراه 2 ‏یا 3 ‏نفر از دوستانش به مشهد رفتند. در مشهد ایشان خوابی می بینند و فردای آن روز که به حرم مطهر امام رضا (علیه السلام) می رود از یک روحانی تعبیر خوابش را می پرسد و او نیز خوابش را تعبیر می کند. البته هیچگاه تعبیر خوابش را به ما نگفت. خلاصه پس از صحبت کردن با آن روحانی با حالتی بسیار خوشحال به نزد دوستانش بر می گردد و جریان را برای آنان تعریف می کند. بعد از بازگشت از مشهد حسین حالت عجیبی پیدا کرده بود حتی دو روز از مرخصی اشی باقی مانده بود که قصد برگشتن به جبهه را داشت که به اصرار ما این کار را نکرد. ایشان در این 2 روز می رفت از تمام دوستان و آشنایان خداحافظی می کرد و سپس به جبهه باز می گشت.

راوی: «پدر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 29 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

حسین بعنوان فرزند اول ما از همان دوران کودکی بسیار عاقل و فهمیده بود. وقتی ما اندک پولی برای  خرجش به او می دادیم با قناعت، مقدار بیشتر آن را به ما بر می گرداند و این گونه از همان دوران کودکی به سادگی و قناعت روی آورد.

او در سن 9 سالگی قرآن را ختم کرد و در همین زمان نیز شروع به خواندن نماز کرد. 12 ‏سال بیشتر نداشت که روزه گرفت و هیچ گاه نماز و روزه اش را ترک نمی کرد، حتی در سال 1365 ‏که ایشان 25 ‏روز از ماه رمضان را در جبهه ها حضور داشتند و نتوانستند روزه بگیرند، بسیار غمگین و محزون بودند و به من می گفتند که پس از بازگشت از جبهه با هم روزه می گیریم که متاسفانه دیگر بازنگشت. همان سال حسین یک سکه طلا از بانک جایزه گرفت که ما آن را به شخصی دادیم و گفتیم این 25 روز را برای پسرم روزه بگیرد تا روح او ایشان آرام گردد.

‏‏حسین از همان دوران نوجوانی به مسجد می رفت و دوستان خود را نیز تشویق به این امر می کرد و به اتفاق آنان در مسجد حضور می یافت.

ایشان تا سال سوم راهنمایی به تحصیل ادامه داد و با شروع انقلاب به خاطر شرکت کردن در فعالیتهای انقلابی، درس و مدرسه را رها کرد. ‏در آن هنگام 14 ساله بود و به مبارزه علیه رژیم شاه می پرداخت. آنها با ساختن سنگر و فراهم کردن وسایل و امکانات لازم، خود را برای مبارزه آماده می کردند و با کمک دوستان و یاران خود به تظاهرات و مبارزه ادامه می دادند تا بالاخره به لطف خدا مبارزات آنان در سال 1357 به ثمر نشست و انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.

در سال 1359 ‏با آغاز جنگ تحمیلی، فوراً حسین با پدرش به جبهه های جنگ اعزام و مسئول حفاظت از خاک این ملت و مردم شدند. در این میان من که تقریباً تنها بودم شبها سختی را گذراندم و هر شب برای رزمندگان اسلام به خصوص پسر و همسرم و برای پیروزی آنها دعا می کردم. با وجود اینکه تنها بودم اما اصلاً ناراحت نبودم که چرا همسرم و پسرم در جبهه نبرد حضور دارند، چون می دانستم که این یک وظیفه شرعی و بنا به دستور امام (ره) است و مردان غیور ما باید از خاک ایران اسلامی حفاظت کنند.

حسین و همسرم مدام در جبهه های جنگ مبارزه می کردند و کمتر به مرخصی می آمدند. حتی زمانی که به خانه می آمدند پس از دو یا سه روز بر می گشتند. حسین هر وقت به مرخصی می آمد با من در مورد شهادت حرف می زد و کسی را شهید فرض می کرد که هیچ آثاری از او باقی نمانده باشد و در آخر نیز همان شد که می گفت، حتی پیکر مطهر حسین پس از 10 سال که جنگ پایان یافته بود، به دست ما رسید.

راوی: «مادر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : امام خمینی و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 19 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید احمد یاسی

من طاقت رفتن احمد به سربازی را نداشتم. هنگامی که احمد آماده رفتن شد، سر و صورتش را بوسیدم و او را از زیر قرآن رد کردم ولی با او به محل اعزامش نرفتم. شب وقتی که پدرش آمد، من و همسایه ها در حیاط نشسته بودیم، او گفت: «به سلامتی احمد هم به سربازی رفت».

فصل تابستان بود، هوا هم گرم بود ولی من یک لرزش عجیبی در بدنم به وجود آمده بود که نمی توانستم دندانهایم را روی هم بگذارم، طوری که پدرش زیر بغلم را گرفت و به داخل برد و گفت: «بچه تو هم مثل بقیه، مثل امیر که به خدمت رفت و تمام کرد، احمد هم ان شاالله خدمتش را به سلامتی به پایان می رساند. تو برای امیر خیلی ناراحتی نمی کردی، چرا برای احمد این قدر بی تابی می کنی؟».

خیلی دوستش داشتم، او وقتی می خواست به سربازی برود بهم گفت: «مادر، من هم مثل مردم یا شهید می شوم یا اسیر».

برادر بزرگش به خدمت سربازی رفت. هنوز پنج ماه از پایان خدمت برادرش مانده بود که احمد بعد از یک سری رفت و آمد، شناسنامه اش را درست کرد و به کازرون رفت. قبل از رفتن هر چه من بهش گفتم: «مادر، تو را نمی برند، هم قدت کوتاه است و هم سنت کم است». گفت: «نه، من باید بروم».

دوستی در کازرون داشتیم که صبح با او به کازرون رفت و شب ساعت 12 به خانه برگشت. پدرش گفت: «چرا ساعت 12 شب آمدی؟ به خانه دایی یا خاله ات می رفتی، ما که در کازرون فامیل داریم، نیاز نبود این وقت شب برگردی». احمد در جواب پدرش گفت: «می خواهم فردا مدارکم را تحویل بدهم و به جبهه بروم».

من گفتم: «پسرم، به خدا تو کوچک هستی و تو را به جبهه نمی برند»، ولی قبول نمی کرد. پدرش گفت: «حداقل صبر کن تا برادرت برگردد، بعد برو». اما احمد گوشش به این حرفها بدهکار نبود و چند روز بعد به جبهه رفت.

راوی: «مادر شهید احمد یاسی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، اولین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 28 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید بهرام مظلوم زاده

برای اینکه کمک حال پدرم باشد با ایشان به دریا می رفت و در واقع دست راست پدرم بود. بهرام بعد از پیروزی انقلاب، جذب پایگاه های مقاومت شد و فعالیتهای خود را در آنجا دنبال می کرد. او شبها نگهبانی می داد و برای محافظت از دین و وطن از هیچ کاری دریغ نمی کرد.

شب ها که نوبت استراحت ایشان بود به دریا می رفت و کمک حال پدرم بود. حتی بعضاً اتفاق می افتاد که روزها به دریا می رفت و شب ها تا صبح در بسیج نگهبانی می داد. بهرام مدتی به سختی مریض شدند، طوری که تا شیراز هم بردیم و فقط خدا کمک کرد و او را دوباره به خانواده برگرداند و به محض اینکه خوب شد دوباره به دریا رفت تا کمک حال پدر باشد.

بهرام برای حضور در جبهه داوطلبانه و زودتر از زمان مقرر دفترچه سربازی اش را گرفت. او فوتبالیست بود و در بوشهر در تیم جوانان گسار بازی می کرد.

سربازی بهرام در کرمان بود. دوران آموزشی او که تمام شد می خواستند به خاطر فوتبال او را نگه دارند که ایشان قبول نکردند و گفتند: «می خواهم بروم و در آنجا به مردم خدمت کنم، زمانی که همه شما به جبهه می روید، من برای چه اینجا بمانم و فوتبال بازی کنم».

آموزشی را که تمام کرد به هوانیروز شیراز رفت. در آنجا به آنها گفته بودند که هر کس دوست دارد به جبهه برود کنار بایستد و بهرام هم داوطلب شده بود که به جبهه برود. سپس به آنها یک هفته مرخصی دادند که بیایند و به خانواده هایشان سر بزنند.

یادم هست زمانی که بهرام به بوشهر آمد من موتورسیکلت داشتم. بهم گفت: «موتورت را به من قرض می دهی؟». گفتم: «برای چه؟». گفت: «می خواهم بروم دریا و عکس یادبودی بگیرم».

راوی: « برادر شهید بهرام مظلوم زاده»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4