خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
سه شنبه 4 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

وقتی می خواستم به زیارت خانه خدا بروم، جمعه به سوی عربستان پرواز داشتم. بنابراین ‏با دوستان و آشنایان خداحافظی کردم و روز پنج شنبه نیز به بهشت صادق رفتم تا از حسین خداحافظی کنم. سرم را روی قبرش گذاشتم و گفتم: ‏«می گویند روح مرده ها در قبرستان هستند، پس حتماً تو هم اینجا هستی و می توانی به حرفهایم گوشی بدهی. مادر، من فردا می خواهم به مکه بروم و امشب آمده ام که از تو خداحافظی کنم، می خواهم امشب تو در کنار من باشی، می خواهم با من حرف بزنی».

خلاصه بعد از چند دقیقه از آنجا بلند شدم و به خانه برگشتم. همان شب حسین به خوابم آمد. من در اتاق پذیرایی نشسته بودم که حسین وارد شد و گفت: «مادر آمدم، همان طور که می خواستی آمدم، ولی مگر قرار است برای شما ‏چه کنم که هر بار می گویی بیا؟ مگر از دستم چه کاری بر می آید». ‏به او گفتم: «مگر بقیه فرزندان برای مادرانشان چه می کنند، همین که تو پیشم باشی ‏برایم کافی است».

‏همین طور با هم حرف می زدیم، می خندیدیم و با هم دیگر شوخی ‏می کردیم. خوب که نگاهش کردم چهره اش نورانی و اندامش بسیار زیباتر از قبل شده بود. همین که آمدم به طرف او بروم از خواب بیدار شدم.

فردای آن شب به مکه رفتم و ‏در مکه از خدا خواستم که پسرم باز هم به خوابم بیاید تا من او را ببینم. حتی در حجر اسماعیل از خدا خواستم و گفتم: ‏«به حق همان لحظه ای که هاجر در پی یافتن آب برای فرزندش اسماعیل بود و 7 ‏بار این دو کوه را رفت تا بالاخره خدا کاری کرد که از زمین گرم آب بیرون بیاید، این بار برای بنده حقیرت کاری انجام بده تا فرزندش را ببیند».

یکی از همسفرانم در مکه خواب دید که حسین به نزد او آمده است. بهم گفت: ‏«اول فکر کردم که حسین خدمه است، به او گفتم پسرم اتاق مردان که آن طرف است. حسین رو به من کرد و گفت: من حسین احمدی هستم، برو ‏به مادرم بگو هر جا بروی من کنار تو هستم. به او بگو ناراحت نباشد، اگر ناراحت و گریان باشد، من دیگر به نزد او نمی آیم».

راوی: «مادر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شوخی های شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 15 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل ملاح زاده

به اولین پاسگاه بستان که رسیدیم، پاسگاه سابله بود. اول ترسیدیم وارد پاسگاه شویم چون فکر می کردیم عراقی ها در پاسگاه هستند، ولی خدا را شکر صدای بچه های خودمان را شنیدیم و وارد پاسگاه شدیم. به ما گفتند که دوباره باید به بستان بروید. آنها اول ما را به امیدیه و بعد به سوسنگرد بردند.

کاظمی فرمانده گردان بود که خودش هم بعداً شهید شد. او به ما دستور داد که به جولانیه (نزدیک سوسنگرد) بروید.

ما تقریباً یک گروهان بودیم و فرمانده به ما یادآوری می کرد که شب را نخوابیم، چون ممکن است عراقی ها سر برسند، آخر چند نفر را اینجا سر بریده بودند. ما نوبتی نگهبانی می دادیم.

یک ماه آنجا بودیم. یک روز دیدم اسماعیل حلوا خرمایی دارد. گویا مادرش برایش فرستاده بود. نشستیم و با هم حلوا خرمایی خوردیم.

شب حمله فرا رسید. من آرپی جی زن بودم و اسماعیل تفنگ نارنجک انداز داشت. او دور کمرش را تمام گلوله نارنجک بسته بود و به شوخی به من می گفت: «با همین تفنگ توی شکم عراقیها می زنم و آنها را می کشم، اصلاً نترسید».

آن شب برای ما مرغ و کمپوت آناناس آوردند و من با بچه ها شوخی می کردم و به آنها می گفتم: «بچه ها همه خوراکیهایتان را بخورید که اگر شهید شدید، هیچ کدام خوارکیهایتان را از دست نداده باشید».

اوایل جنگ پلاک نبود و ما مشخصات خود، شماره تلفن و شماره اسلحه را پشت یک برگ از فتوکپی شناسنامه مان نوشته بودیم و در جیبمان گذاشته بودیم که اگر شهید شدیم از این طریق مشخصات ما را بفهمند.

همان شب حمله شروع شد و ما تا صبح می جنگیدیم. صبح چون فشار مقاومت عراقیها زیاد بود مجبور شدیم مناطقی را که گرفته بودیم، دوباره از دست بدهیم و به عقب برگردیم.

راوی: «از همرزمان شهید اسماعیل ملاح زاده»




نوع مطلب : شوخی های شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسن وردیانی

ایام نوروز روز اول عملیات فتح المبین بود که خبر آوردند حسن زخمی شده است. یکی از دوستان که یک پیکان سبز رنگ داشت، گفت بیا برویم شیراز، زیرا حسن را به شیراز منتقل کرده بودند. ما شب حرکت کردیم و حوالی سحر به شیراز رسیدیم و به بیمارستان رفتیم. سه روز از زخمی شدن حسن می گذشت و به ما نگفته بودند که از چه ناحیه ای زخمی شده است.

رفتیم و دست به دامن نگهبان بیمارستان شدیم و از او تقاضا کردیم که ترتیبی بدهد تا بتوانیم وارد بیمارستان شویم.

چون خیلی شلوغ بود، ما را راه ندادند. ما ‏به او التماس کردیم، گفتیم: «مجروحی داریم و باید حتماً او را ببینیم». ‏گفت: «مریضتان اهل کجاست؟». ‏گفتیم: «اهل بوشهر»، همین که این کلمه از دهان ما خارج شد، گفت: «بیایید و سریع او را ببرید». ‏متعجبانه به او گفتیم: «چرا؟». گفت: ‏«از صبح که بلند می شود، مریضها را دور خودش جمع می کند و با آنها بگو و بخند راه می انداز تا شب که بخواهد بخوابد، بیمارستان از دست او در ‏امان نیست».

بعد از شنیدن این مطلب، گفتم: «توی این وضعیت او را کجا ببریم؟». گفت: «او را به بیمارستان دنا ببرید، آنجا دیگر نمی تواند بازیگوشی کند».

حسن عادتی که داشت این بود که وقتی قهقهه می زد، هیچکس حریفش نبود و در بین بچه های بسیج معروف بود.

راوی: «برادر شهید حسن وردیانی»




نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، شوخی های شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید سید عباس صفوی

عباس 10 ماه پس از ازدواجش به سربازی رفت و پس از گذراندن دوران آموزشی، او را به منطقه مارد فرستادند. پسرم در آنجا به شدت مجروح شد و به علت خونریزی زیاد به شهادت رسید. 

‏روزی که عباس می خواست به جبهه برود، به من گفت: «من می خواهم برای مدتی به جبهه بروم، شما از همسرم نگهداری کنید».

او وصیت کرد که اگر شهید شدم، اسم پسرم را نواب بگذارید. من به او گفتم: «پسرم، شاید بچه ات دختر باشد؟». گفت: «‏نه، من مطمئن هستم که پسر است». ‏بعد به شوخی گفت: «حالا اگر دختر بود بگذارید نواب زا».

پسرش روز بعد از شهادت عباس به دنیا آمد و همان نامی را که عباس وصیت کرده بود، رویش گذاشتیم.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، شوخی های شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، وصیت نامه ی شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید سید فخرالدین هاشمی

من و سید فخرالدین و چند نفر از بچه ها به جبهه اعزام شدیم. در آن موقع من 14 سالم بود و سید 13 سال داشت ولی اخلاق و رفتارش از سنش بیشتر بود. من آر.پی.جی زن بودم و سید هم در گروه تخریب کار می کرد. سید فخرالدین در جبهه هم با روحیه ی شادی همیشگی اش بچه ها را سر ذوق می آورد و خستگی را از تن آنها بیرون می کرد، واقعاً روحیه و رفتارش ستودنی بود.

من و سید در عملیات خیبر با هم بودیم. با اینکه سید یک سال از من کوچکتر بود ولی بسیار شجاع و نترس بود. یک شب که همراه با او مسیری که برای ما تعیین شده بود را می پیمودیم، وقتی خمپاره یا منور می زدند، همگی می نشستیم. همین طور که به جلو می رفتیم و مراقب اطرافمان بودیم، دوباره منوری روشن شد و ما نشستیم.

یک لحظه دیدم یک مرد عراقی بلند قد که گویا چند روز قبل در آنجا کشته شده بود، جلوی پایمان افتاده، وقتی او را دیدم یکباره ترسیدم. جسد مرد عراقی باد کرده و بوی تعفن می داد. وقتی این صحنه را دیدم، رو به سید کردم و گفتم: «نگاه کن»، ولی سید با خونسردی گفت: «بذار برای خودش لالایی کنه» و لبحند زد. در دلم گفتم ماشاالله به این روحیه سید فخرالدین...

راوی: «همرزم شهید سید فخرالدین هاشمی»




نوع مطلب : شوخی های شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 1 بهمن 1396 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید عبدالمحسن زائری

هر چه درباره ی محسن بگویم ، کم گفته ام. به قول معروف بچه خوشمزه ای بود، در دل همه جا باز می کرد. همیشه با همسایه ها جلو خانه ی می نشستند و با هم صحبت می کردند. ‏عمه ی پیری داشتیم که با ما زندگی می کرد و اولادی هم نداشت. شب ها به خانه پسرعمه ام می رفت. شبی محسن با همان شوخ طبعی همیشگی اش در تاریکی جلوی او را می گیرد و می گوید: «ایست، ایست، آهای پیرزن، شبها رفت و آمد در کوچه ممنوع است. حالا دیگر اعلامیه در کوچه پخش می کنی؟ آلان تو را دستگیر می کنم، به پلیس تحویل می دهم».

عمه هم با ترس و دلهره جواب می دهد: «قربانت بروم، من رفته بودم خانه ی پسرعمه ام، کاری نکرده ام». چند روزی عمه از خانه بیرون نیامد. گفتم: «عمه چرا از خانه بیرون نمی روی؟». گفت: «پلیسی به من گفته پیرزن در کوچه ها اعلامیه پخش می کنی؟ تو را دستگیر می کنم». گفتم: «عمه ، این کار محسن است ، پلیس کجا بود».  وقتی محسن به خانه آمد، عمه گفت: «ای چشم سفید، پس کار تو بود».

راوی: «مادر شهید عبدالمحسن زائری»




نوع مطلب : شوخی های شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :