خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

شهید سید عباس صفوی

عباس 10 ماه پس از ازدواجش به سربازی رفت و پس از گذراندن دوران آموزشی، او را به منطقه مارد فرستادند. پسرم در آنجا به شدت مجروح شد و به علت خونریزی زیاد به شهادت رسید. 

‏روزی که عباس می خواست به جبهه برود، به من گفت: «من می خواهم برای مدتی به جبهه بروم، شما از همسرم نگهداری کنید».

او وصیت کرد که اگر شهید شدم، اسم پسرم را نواب بگذارید. من به او گفتم: «پسرم، شاید بچه ات دختر باشد؟». گفت: «‏نه، من مطمئن هستم که پسر است». ‏بعد به شوخی گفت: «حالا اگر دختر بود بگذارید نواب زا».

پسرش روز بعد از شهادت عباس به دنیا آمد و همان نامی را که عباس وصیت کرده بود، رویش گذاشتیم.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، شوخی های شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، وصیت نامه ی شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید سید فخرالدین هاشمی

من و سید فخرالدین و چند نفر از بچه ها به جبهه اعزام شدیم. در آن موقع من 14 سالم بود و سید 13 سال داشت ولی اخلاق و رفتارش از سنش بیشتر بود. من آر.پی.جی زن بودم و سید هم در گروه تخریب کار می کرد. سید فخرالدین در جبهه هم با روحیه ی شادی همیشگی اش بچه ها را سر ذوق می آورد و خستگی را از تن آنها بیرون می کرد، واقعاً روحیه و رفتارش ستودنی بود.

من و سید در عملیات خیبر با هم بودیم. با اینکه سید یک سال از من کوچکتر بود ولی بسیار شجاع و نترس بود. یک شب که همراه با او مسیری که برای ما تعیین شده بود را می پیمودیم، وقتی خمپاره یا منور می زدند، همگی می نشستیم. همین طور که به جلو می رفتیم و مراقب اطرافمان بودیم، دوباره منوری روشن شد و ما نشستیم.

یک لحظه دیدم یک مرد عراقی بلند قد که گویا چند روز قبل در آنجا کشته شده بود، جلوی پایمان افتاده، وقتی او را دیدم یکباره ترسیدم. جسد مرد عراقی باد کرده و بوی تعفن می داد. وقتی این صحنه را دیدم، رو به سید کردم و گفتم: «نگاه کن»، ولی سید با خونسردی گفت: «بذار برای خودش لالایی کنه» و لبحند زد. در دلم گفتم ماشاالله به این روحیه سید فخرالدین...

راوی: «همرزم شهید سید فخرالدین هاشمی»




نوع مطلب : شوخی های شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 1 بهمن 1396 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید عبدالمحسن زائری

هر چه درباره ی محسن بگویم ، کم گفته ام. به قول معروف بچه خوشمزه ای بود، در دل همه جا باز می کرد. همیشه با همسایه ها جلو خانه ی می نشستند و با هم صحبت می کردند. ‏عمه ی پیری داشتیم که با ما زندگی می کرد و اولادی هم نداشت. شب ها به خانه پسرعمه ام می رفت. شبی محسن با همان شوخ طبعی همیشگی اش در تاریکی جلوی او را می گیرد و می گوید: «ایست، ایست، آهای پیرزن، شبها رفت و آمد در کوچه ممنوع است. حالا دیگر اعلامیه در کوچه پخش می کنی؟ آلان تو را دستگیر می کنم، به پلیس تحویل می دهم».

عمه هم با ترس و دلهره جواب می دهد: «قربانت بروم، من رفته بودم خانه ی پسرعمه ام، کاری نکرده ام». چند روزی عمه از خانه بیرون نیامد. گفتم: «عمه چرا از خانه بیرون نمی روی؟». گفت: «پلیسی به من گفته پیرزن در کوچه ها اعلامیه پخش می کنی؟ تو را دستگیر می کنم». گفتم: «عمه ، این کار محسن است ، پلیس کجا بود».  وقتی محسن به خانه آمد، عمه گفت: «ای چشم سفید، پس کار تو بود».

راوی: «مادر شهید عبدالمحسن زائری»




نوع مطلب : شوخی های شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :