خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
چهارشنبه 6 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید خضر شمسی

خضر سال 61 به جبهه رفت. وقتی که  می خواست به جبهه برود از من اجازه می گرفت و من هم راضی بودم و با کمال میل به همه پسرهایم اجازه رفتن به جبهه را می دادم. حتی خودم هم دوست داشتم به جبهه بروم ولی نمی گذاشتند. آنها به من می گفتند: «تو یکی از بچه هایت شهید شده و یکی هم جانباز است، لازم نیست که به جبهه بروی».

‏همان سالی که او به جبهه رفت وقتی از جبهه آمد، به او گفتم: «تا برایت زن بگیرم، تو انتخاب کن تا من برایت به خواستگاری بروم»، ولی پسرم قبول نکرد. گفت: «تا جنگ و جبهه است، من ازدواج نمی کنم، باید به جبهه بروم، چون دشمن در خاک ما آمده و باید او را بیرون کرده و از مال و ناموس خود دفاع کنیم. شاید هم کشته شوم و اگر ازدواج کنم دختر مردم را بدبخت کرده ام».

راوی: «پدر شهید خضر شمسی»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 26 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید عبدالرسول شکیبازاده

رسول محسنات اخلاقی بسیاری داشت. همیشه خنده ای بر لبانش نقش بسته بود. در سلام کردن از دیگران پیشی می گرفت و اعتقاد داشت که سلام گفتن به دیگران واجب است. او از کودکی دلسوز و خیرخواه همه بود و سعی می کرد تا آنجایی که دستش بر می آید به همه کمک کند.

با شروع جنگ تحمیلی، وی بسیار مشتاق بود که در جنگ شرکت کند، ولی چون سنش خیلی کم بود، نمی توانست به جبهه ‏برود. او 14 ‏سال بیشتر نداشت که به من گفت: «می خواهد به جبهه برود».

هر چه به او گفتم: «پسرم، تو هنوز سنت برای جبهه رفتن کم است، چطور می خواهی به جبهه بروی؟»، ‏پایش را یک کفش کرده بود و می گفت: «می خواهم به جبهه بروم». ‏

هنگامی که علاقه وی را برای رفتن به جبهه دیدم، مانعش نشدم و من و مادرش به او گفتیم: ‏«حالا که دوست داری به جبهه بروی، برو، در پناه خدا». یک سال در پادگان شهید صدوقی بوشهر بود و 15 ‏ساله که شد، او را ‏به جبهه بردند.

راوی: «پدر شهید عبدالرسول شکیبازاده»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 10 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید ناصر خدری

من و ناصر از همان دوران نوجوانی با هم آشنا بودیم و بعدها در جمعیت فدائیان اسلام با هم بیشتر آشنا شدیم. ‏ما از طرف جمعیت به آبادان اعزام شدیم، آن زمان هنوز سپاه تشکیل نشده بود. بعد از آبادان به حصیرآباد اهواز رفتیم.

در هتل آبادان آقایی به نام ‏صادق ما را سازماندهی کرد. تعداد ما 22 ‏نفر بود و سپس دو دسته دیگر هم به ما اضافه شد. به ما اعلام کردند که آماده رفتن به خط باشید. هنوز حدود جبهه ایران معلوم نبود و ما از طرف شهر آبادان، بدون آگاهی به طرف اروند حرکت کردیم.

اواخر شهر که رسیدیم از طرف نیروهای عراقی روی ما رگبار گرفته شد. فوری خود را جمع و جور کردیم و در پشت خانه ها پنهان شدیم، ولی نتوانستیم مقاومت کنیم، چون ما با آن منطقه آشنایی نداشتیم و از آنجا دوباره به هتل برگشتیم و از آنها خواستیم که ما را راهنمایی کنند. آنها یک نفر را به عنوان راهنما با ما فرستادند، او ما را به طرف پالایشگاه هدایت کرد.

‏این اولین باری بود که ما با ناصر عازم جبهه می شدیم و به عنوان فرمانده دسته بودیم. ناصر با خواندن شعرهای محلی که در مورد رئیسعلی دلواری بود، بچه ها را خوشحال می کرد و به آنها روحیه می داد. ما در آنجا حالت پدافند داشتیم و بیشتر بچه های آبادان که با منطقه آشنا بودند، مسئول آفند بودند.  

راوی: «همرزم شهید ناصر خدری»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 8 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید ناصر خدری

ناصر همواره در فعالیت های دوران انقلاب شرکت داشت و هیچ وقت درباره فعالیت هایش با ما صحبت نمی کرد و ما بیشتر از زبان مردم در مورد فعالیتهای او چیزهایی را می شنیدیم.

اولین باری که به جبهه رفت، 2 ‏ماه در آنجا بود. هر وقت که می خواست به جبهه برود برای خداحافظی به خانه ما می آمد. ایشان اهل معاشرت بودند و هنگامی که از منطقه بر می گشت، معمولاً به خانه ما و دیگر فامیل سر می زد.

برادرم ناصر زیاد به جبهه می رفت. به او می گفتیم که دیگر نمی خواهد به جبهه بروی، در پاسخ به ما می گفت: «‏مگر خون من از خون علی اکبر امام حسین (علیه السلام) رنگین تر است». ایشان همیشه سعی می کرد به فقیران و مستمندان کمک کند و این کار را برای رضای خدا انجام می داد.

راوی: «خواهر شهید ناصر خدری»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، اولین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 30 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید عباس حسین نژاد

عباس در محله ی شیخ سعدون به دنیا آمد و در همان محله رشد کرد. من افتخار هم کلاس بودن با آن عزیز را داشتم. زمانی که جنگ شروع شد، ما هر دو به جبهه رفتیم و شانه به شانه در برابر دشمن ایستادگی کردیم و جنگیدیم. ‏

ما قبل از آذر ماه، در منطقه ی دهلاویه مستقر شدیم و تحت فرماندهی شهید علیرضا ماهینی، حدود یک ماه و اندی در آن منطقه ماندیم. در آنجا فضایی فوق العاده معنوی و صمیمی بین عزیزان رزمنده حکم فرما بود و ما از شهید علیرضا ماهینی، فرماندهی گردان به عنوان یک معلم استفاده می کردیم.

قبل از شروع عملیات، ما را به «درب خزینه» بردند و در آن جا آموزشهای سخت و فشرده ای دادند. بعد از آن، به پادگان شهید غیور اصلی در اهواز که محل استقرار مجاهدین عراقی بود، رفتیم و چند روز هم در آن جا آموزشهای لازم را ‏دیدیم.

ما در آنجا عملیاتی تمرینی را هم چون عملیات اصلی ولی در مقیاس بسیار کوچکتر انجام دادیم و همواره در کنار عباس بودیم، تا اینکه به ما گفتند که نیروی غواص می خواهند و عباس نیز داوطلب شد و برای آموزش دیدن به سوسنگرد رفت. ‏من در طول مدتی که با ایشان بودم خیلی چیزها از او یاد گرفتم که هیچ وقت آنها را فراموش نمی کنم.

راوی: «همرزم شهید عباس حسین نژاد»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید محمدرضا بندر ریگی

خدمت سربازی محمدرضا در سه ماه آموزشی، در هوابرد شیراز بود. پس از مدتی به مرخصی آمد، وقتی برای ادامه خدمت به هوابرد شیراز برگشت، ‏همراه نیروهای اعزامی به جبهه های حق علیه باطل اعزام شد.

در مرحله نخست اعزام، در جریان عملیات فتح المبین در منطقه رقابیه، بر اثر اصابت تیر مستقیم به شقیقه اش به شهادت رسید. از طرز شهادت محمدرضا اطلاعی نداریم، زیرا همه همرزمان او از جمله شهید مظلوم زاده نیز در همان دم به شهادت رسیدند، کسی نماند تا از آن لحظات برایمان صحبتی کند.

شبی یکی از بستگان به خانه آمد، گرفته و ناراحت بود. مرا کنار کشید و گفت: «عکسی از محمدرضا دارید؟». گفتم: «مگر چه شده؟». گفت: «چیزی نگو تا مادرت متوجه نشود، او به شهادت رسیده». ‏

عکس را به ایشان دادم و ‏همه بچه های فدائیان اسلام را با خبر کردم. سپس سایر اعضای خانواده را مطلع کردم و به بهشت صادق رفتیم. به جز مادر و خواهرانم، همه ما محمدرضا را  دیدیم.

راوی: «برادر شهید محمد رضا بندر ریگی»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید محمدرضا بندر ریگی

در زمان مبارزات مردم علیه رژیم پهلوی، همراه انبوه مردم ندای ظلم ستیزی سر داد و فعالیتهایی در این زمینه داشت. زمانی که در شیراز زندگی می کردیم در صفوف اول پشت سر آیت الله دستغیب، نماز جماعت به جا می آورد. علاقه وافری به این علامه شهید داشت و وقتی آن بزرگوار به شهادت رسید، محمدرضا بسیار گریه می کرد و خیلی ساکت و آرام شد.

اکثر اوقات به یاد خاطرات شیرین و رفتار نیک او می افتم. من به مصلحت خدا راضی هستم. شهادت عیدی پسرم بود. او به خوشبختی جاودانه ای رسید که خیلی از مسلمانان آرزوی آن را دارند. محمدرضا در یک شب ره صد ساله سالکان ‏درگاه الهی را پیمود، همان بار اول در اعزام به جبهه، توسط معبود خویش انتخاب و فراخوانده شد. ‏

گاهی به خوابم می آید، شاید می خواهد مرا از دلتنگی در آورد. او را در باغ  بسیار زیبا و سرسبزی می بینم، در حالی که بسیار خوشحال است. خوشا به حال شهدا، چه زیبا زندگی کردند و چه با شکوه ازدنیا رفتند. نام آنها تا همیشه به خواست خدا باقی می ماند. ‏در فدائیان اسلام، همراه دوستانش بسیار خدمت کرد و شب ها تا صبح نگهبانی می داد. زمانی که یکی از اعضای فدائیان اسلام شهید شد، در بیمارستانی که پیکر شهید بود، در آن سرمای شدید تا صبح نگهبانی داد و مراقب رفت و آمدها در سردخانه بود، تا زمانی که او را تشییع کردند .

راوی: «مادر شهید محمدرضا بندر ریگی»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 2 )    1   2