خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 23 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عادل حاوی زاده

شهید عادل حاوی زاده اهل خرمشهر بود که بعد از اینکه جنگ شروع شد به بوشهر مهاجرت کردند و در حوالی فرودگاه بوشهر ساکن شدند و از سال 1362 نیز رفت و آمد ایشان به بسیج محل شروع شد. از جمله فعالیتهایی که ما در خدمت این شهید بزرگوار بودیم حضور در پایگاه و گروه مقاومت و انجام مأموریتهای گشت شبانه و نگهبانی در بسیج مرکزی و گشتهای دیگر در سطح شهر بود.

عادل از نظر اخلاق و منش بسیار انسان متین و بزرگواری بودند و ما از مصاحبت ایشان لذت می بردیم. او در عین حال خیلی انسان شوخ طبعی بود و خود را در مقابل مسایل و مشکلات زندگی مسؤول می دانست و با زیرکی با آنها برخورد می کرد. وی بسیار انسان مقید به نماز و روزه بود و تقوایش برای ما مثال زدنی بود. اولین بار که با ایشان در مسجد برخورد کردم و به علت مداومت حضور جوانان مانند او در مسجد و برپایی مراسمهای دینی و مذهبی، با هم صمیمی شدیم.

در سال 1362 من برای دومین بار به جبهه اعزام شدم که عادل نیز با من بود، ولی ایشان اولین اعزامش بود. من و ایشان و چند نفر دیگر از بچه های محل با مینی بوس به شیراز رفتیم و در پادگان صاحب الزمان استقرار پیدا کردیم. در آن زمان در لشکر ۱۹ فجر گردانی بود به نام گردان ثارالله که موقع اعزام یک سری از افراد زبده و آماده را از میان بچه های پادگان گلچین می کردند و به گردان ثارالله انتقال می دادند، فاضل برادر عادل نیز عضو گردان بود.

این گردان بسیار مقرراتی از نظر نظامی و هم از نظر معنوی بود. همه شبها (بلا استثنا) عزاداری داشتیم و مداحان مطرحی از شیراز می آمدند. چون عادل برای اولین بار بود که در چنین محیطی قرار گرفته بود، بسیار تحت تأثیر جو حاکم قرار گرفته بود و خودم شخصاً پیشرفت معنوی ایشان را می دیدم. او به صورت فعال در تمامی مراسمهای دعا و عزاداریها و نماز جماعت شرکت می کرد.

عادل هم در زمینه نظامی و هم در زمینه غیر نظامی تبحر پیدا کرده بود و دوستان بسیار خوبی در مقر پیدا کرده بود که بعدها همه آنها شهید شدند. او با یکی از بچه های اطراف شیراز به نام شهید محمد نوذری که بسیار شجاع و نترس بود، معاون دسته هم بود، خیلی صمیمی شده بود. به طوری که حتی از ۲ برادر هم به هم نزدیکتر بودند و آن قدر که عادل با او راحت بود با فاضل برادرش اینگونه نبود.

مدتی را در آنجا گذراندیم تا اینکه تقریبا گردان تکمیل شد و سازماندهی تجدید شد و رفت و آمد فرماندهان و جلسات پی در پی آنان نوید عملیات بزرگی می داد. ما یک سری برنامه های مانوری بسیار سنگین داشتیم و همیشه با اسلحه بودیم و به این وضع عادت کرده بودیم.

راوی: «دوست و همرزم شهید عادل حاوی زاده»

خوشه چینان بهشت




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، مناجاتهای شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 15 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عادل حاوی زاده

عادل سال دوم هنرستان بود که تصمیم گرفت به جبهه برود و در همان مرحله اول، در سن ۱۷ سالگی به شهادت رسید.

ما قبل از اینکه به بوشهر بیاییم چند ماه در اهواز سکونت داشتیم، او از همان جا فعالیتش را در بسیج شروع کرد و با شروع جنگ با بسیج و پایگاه مقاومت محله مان همکاری داشت. ابتدا در پایگاه مقاومتی به نام پایگاه مقاومت ابوالفضل که در منطقه حصر آبادان - اهواز بود، فعالیت داشت.

بعد از آن ما به بوشهر منتقل شدیم و چند ماه طول کشید که ما با بچه های محله مان آشنا شدیم. تا آن زمان در بسیج فعالیتی نداشتیم و بعد از آن که با بچه ها آشنایی پیدا کردیم در مسجد امیرالمومنین فعالیت خود را با بسیج شروع کرده و با گروه بسیج شهید مجاهدی همکاری می کردیم.

در آن زمان به دلیل اینکه انقلاب نو پا بود و جنگ تحمیلی نیز شروع شده بود و ناامنی هایی نیز در سطح شهر به وجود آمده بود، بسیج برای امنیت گشتهای شبانه راه انداخته بود و در سطح محله ها این گشتها صورت می گرفت. من و عادل و هم مسجدیها و بچه هایی که در پایگاه فعالیت داشتند، با هم این گشتها را انجام می دادیم و اگر بحث رژه یا مانور یا ایست بازرسی و فعالیتهای انقلابی دیگری بود ایشان نیز در آن شرکت می کردند. به طور کلی هر فعالیت مذهبی یا فرهنگی که گروه مقاومت انجام می داد، عادل در این فعالیتها حضور داشتند.

او بعد از گذراندن دوره راهنمایی وارد هنرستان حاج جاسم بوشهری شد و در این هنرستان نیز شروع به همکاری با پایگاه مقاومت هنرستان و انجمن اسلامی آن کرد. وی علاوه بر همکاری که در پایگاه مقاومت امیرالمؤمنین داشت با پایگاه مقاومت هنرستان نیز همزمان همکاری می کرد و در کارهای فرهنگی و غیر فرهنگی شرکت می نمود. او همچنین در راهپیمایی ها و برنامه های سیزده آبان و دیگر مناسبتهای دینی و انقلابی شرکت داشت و با همکاری دیگر دوستان در نوشتن اعلامیه ها و روزنامه دیواری نیز همکاری می کرد.

قبل از اینکه ایشان به جبهه برود، من خودم در جبهه بودم. او با چند تن از دوستان خود برای اولین بار به جبهه آمد. عادل کارت آموزش نظامی نداشت. البته قبل از اینکه به بوشهر بیاییم در اهواز آموزشهای مقدماتی را دیده بود و در بوشهر نیز آموزشهای نظامی را طی بود ولی کارت و مجوز ورود مستقیم به جبهه را نداشت. بخاطر همین برای وارد شدن به جبهه با ترفندی از کارت من استفاده کرد و خودش را به جبهه رساند.

برای مرخصی به بوشهر آمده بودم، پس از گذراندن دوران مرخصی ام دوباره به جبهه اعزام شدم. عادل در حال پیگیری کارهای اعزام به جبهه خودش بود و من نمی دانستم. البته اگر هم می دانستم جلوی او را نمی گرفتم. خانواده ام نیز از موضوع اطلاع نداشتند. آن روز، اردیبهشت یا خرداد ماه سال 1363 بود و ما در شیراز بودیم که یک گردان از پایگاه صاحب الزمان بوشهر به آنجا اعزام شدند که عادل نیز میان آنها بود. در همان بدو ورود، عادل و دیگر دوستانش درخواست کردند که وارد گردان ما بشوند تا از آنجا به جبهه اعزام شوند. فرماندهی گردان ما نیز چند تن از این نیروها که عادل و دوستانش هم جزء آنها بودند را قبول کرد و آنها به گردان ما آمدند. بدین ترتیب ما از آنجا با همدیگر به منطقه رفتیم.

راوی: «برادر شهید عادل حاوی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 28 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسدالله اسدی

زمانی که همسرم می خواست به جبهه برود، از طرف محل کارش به ایشان مرخصی نمی دادند، اما او گفته بود که حتی اگر اخراجم کنید من باید به جبهه بروم. هر چه بهش گفتم: «بچه ها کوچک هستند و من هم تنها هستم، ما را تنها نگذار، نیاز نیست که همه به جبهه بروند»، اما او در جواب گفت: «این دلیل نمی شود که من به خاطر اینکه بچه دارم و زنم تنهاست به جبهه نروم. دیگری هم پیر است و نمی تواند به جبهه برود. یکی هم جوان است و مادرش آرزو دارد دامادیش را ببیند، پس او هم نباید به جبهه برود. اگر این طور باشد همه باید در خانه هایشان بنشینند و قید جبهه رفتن را بزنند».

آن روز بعد به بسیج رفت و به عنوان نیروی داوطلب اسم نوشت، اما چون من راضی به رفتن اسدالله نبودم، به بسیج رفتم و به آنها گفتم: «ایشان بچه کوچک دارد و من هم تنها هستم و راضی به رفتن او نیستم». برادری که در بسیج بود بهم گفت: «رفتن به جبهه اجباری نیست، ما حتی سرباز داریم که هنوز نیامده بدون اینکه مجبور باشد دوباره می خواهد به جبهه برگردد و از نظر نیرو هم مشکلی نداریم، من خودم با شوهر شما صحبت می کنم».

آن روز وقتی به خانه برگشتم، متوجه شدم که یکی از بچه هایم تب کرده و حالش خیلی بد است. ناخودآگاه حس کردم خدا دارد مرا مجازات می کند، به همین دلیل با خودم گفتم: «یا امام حسین (ع) اگر حال بچه ام خوب شود، خودم می روم و اسم شوهرم را برای رفتن به جبهه می نویسم»، و همین طور هم شد، هنوز صبح نشده حال بچه ام خوب شد، به گونه ای که فکر کردم اصلاً بیمار نبوده است. برای همین صبح روز بعد به بسیج رفتم و به آنها گفتم: «من حرفم را پس می گیرم و رضایت کامل دارم که شوهرم به جبهه برود».

ایشان قبل از رفتن کولر و منبع آب را که نیاز به تعمیر داشتند، تعمیر نمود و برای خانه هم خرید کرد تا من و بچه ها در غیاب او راحت باشیم. یک روز قبل از اعزام اسدالله به جبهه خواب دیدم که وی در یک باغ است و دارد برای ما کپسول گاز می آورد. در همین حین کسی صدایش زد و بهش گفت: «بیا نامه ات را بگیر»، او کپسول گاز را همان جا گذاشت و نامه را گرفت و بهم گفت: «اگر می توانی کپسول گاز را خودت به خانه ببر چون من باید بروم، آخر منتظرم هستند».

صبح روز بعد که می خواست به جبهه برود با همه خداحافظی کرد ولی هیچ کس حتی بچه هایش را هم نبوسید. یادم می آید پسر بزرگم پای پدرش را گرفته بود و گریه می کرد ولی او باز هم پسرش را در آغوش گرفت و بچه را از خود جدا کرد و به من داد و خداحافظی کرد و رفت.

شب شهادت همسرم خواب دیدم که او به خانه آمده است و در حالی که خیلی خسته هست، روی تخت داخل حیاط خوابیده است و یک شاخه گل محمدی هم در دستش بود. سؤال کردم: «کجا بودی که این قدر خسته ای؟ و این چیه که در دستت است؟»، جواب داد: «این گل محمدی است. ما آنجا هر وقت که می خواهیم به حمام برویم، با گل محمدی حمام می کنیم». سپس بهم گفت: «باید بروم، دوستانم منتظرم هستند». گفتم: «کجا؟ شما که تازه آمده اید. اگر بچه ها سراغت را گرفتند به آنها چه بگویم؟»، و او فقط بهم گفت: «تو و بچه ها را به خدا می سپارم»، و آن وقت در حیاط ما رو به باغ بزرگی باز شد و اسدالله وارد آن باغ شد و از پیش ما رفت.

وقتی خبر شهادتش را برایمان آوردند من و پدر و مادرش از شنیدن این خبر نه تنها ناراحت نشدیم بلکه بسیار خوشحال هم شدیم و من از داشتن چنین همسری و آنها از داشتن چنین فرزندی به خودمان می بالیدیم. پیکر مطهرش را از بسیج مرکزی تا بهشت صادق با حضور با شکوه دوستان و مردم شهیدپرور تشییع کردیم و او را در کنار دیگر همرزمانش به خاک سپردیم.

یک روز بعد از سالگرد شهادتش خواب دیدم که تشییع جنازه است. پرسیدم: «تشییع جنازه چه کسی است؟ باز هم شهید آورده اند؟»، و یکی جواب داد: «تشییع جنازه شهید اسدالله اسدی است». گفتم: «ما تازه اولین سالگردش را گرفتیم»، و او به طرف تابوتی که کنار دیوار بیمارستان روی زمین گذاشته بودند، رفت و پارچه سفیدی که روی جنازه بود را کنار زد. یکدفعه نوری بیرون آمد و شهید آرام آرام چشمانش را باز کرد. مردمی که در آنجا بودند، صلوات فرستادند. من هم بلافاصله بچه هایم را صدا زدم و گفتم: «بیاید، پدرتان آمده است»، و شهید به آرامی کفنش را باز کرد و دستش را از آن بیرون آورد و نشست. به او گفتم: «تو که دیروز سالگردت بود و ما رفتیم سر قبرت»، گفت: «درست است که آنجا قبرم است، اما من نمرده ام و زنده هستم».

راوی: «همسر شهید اسدالله اسدی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، محبت شهیدان، اولین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، امام حسین (ع) و شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 22 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمحمد گرگین

عبدالمحمد با منافقان و ضد انقلاب سرسختانه مخالفت می کرد و مدام ندای مرگ بر منافق سر می داد. تعدادی از افراد در محل با منافقین همکاری داشتند و ایشان همیشه با آنها درگیر بود. او امر به معروف و نهی از منکر می کرد و به این امر اهمیت می داد. ابتدا از خانواده و بستگان خودش شروع می کرد. گاهی که رعایت نکردن شئونات اسلامی را از بستگان نزدیک خود می دید، به درب خانه آنها می رفت وبه آنها تذکر می داد و می گفت: «مسایل دین و مذهب را رعایت کنید. هر روز ما شهید می دهیم، نباید بی تفاوت باشید. در جامعه اسلامی باید طبق اسلام عمل کنید». او همیشه فریضه امر به معروف و نهی از منکر را انجام می داد.

سیزده ساله بود که جنگ تحمیلی آغاز شد. با ادامه یافتن جنگ عازم جبهه شد. همان بار اول که رفت دیگر نیامد. اثر و نشانی نیز تا مدتها از او نیافتند. من نیز همیشه آرزو داشتم که به جبهه بروم تا آن که خدا توفیق داد در سن سیزده سالگی عازم جبهه شدم. برای بار اول به همان منطقه ای رفتم که عملیات «محرم» در آن واقع شده بود. سپس ما را به جایی که قبلا عبدالمحمد بود، بردند. تپه های «الله اکبر» محل استقرار آنها بین ما و عراقی ها قرار داشت. از فرماندهان خیلی خواهش می کردم که اجازه دهند در آن محل که شهدای بسیاری بود، جست جو کنم شاید اثری از شهید پیدا کنم، اما آنها اجازه نمی دادند و می گفتند شما در ابتدای کارید و توان دیدن کشته ها و وضعیت وخیم آنها را ندارید، ممکن است از شدت ناراحتی داد و فریاد کنید و مأموریتها لو برود.

یک روز فرمانده مان را راضی کردم و تا نزدیکی تپه رفتم. این تپه به حالت معلق گاهی دست ما و گاهی در اختیار عراقی ها بود. این طور نبود که کاملاً در کنترل ما باشد، وضعیت بحرانی داشت. با شدت یافتن آتش دشمن به عقب برگشتیم. من و سایر بچه ها هر از گاهی به آن تپه سر می زدیم، چون مدت زیادی از جنگ نگذشته بود و می شد هویت شهدا را تشخیص داد. هنوز پیکرها از بین نرفته بود و بعضی کارت و پلاک داشتند.

آن منطقه جزء زبیدات بود، ساکنین آن به پیکر شهدا بی حرمتی نکرده و صدمه وارد نمی کردند. شهدا را در گور دسته جمعی خاک می کردند و با علامتی مشخص می کردند: «سربازان خمینی». ما به این صورت متوجه دفن شهیدان می شدیم و پیکرها را انتقال می دادیم. بارها در پی یافتن پیکر عبدالمحمد تلاشم بی نتیجه ماند. نشانی او را به سایر رزمندگان دادم، ولی کسی او را نیافت تا این که جنگ تمام شد.

راوی: «دوست شهید عبدالمحمد گرگین»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 17 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمحمد گرگین

عبدالمحمد بسیار مهربان و دلسوز بود. به یاد دارم روزی مادرم مریض بود و خوابیده بود. خودش رفت داروهای او را گرفت، با حوصله و مهربانی داروها را قاشق قاشق به مادرم می داد و کنارش نشسته بود.

پدرم با رفتن عبدالمحمد به جبهه موافق نبود، چون سن چندانی نداشت. عبدالمحمد پس از اینکه تصمیم گرفت که به جبهه برود، لباسهایش را در خانه عمه ام گذاشت تا به بهانه مدرسه به جبهه برود. زمانی که او از خانه عمه ام حرکت می کند، به عمه ام می گوید: «حلام کن، من دیگر بر نمی گردم». خودش می دانست که برگشتن در کارش نیست.

نقاشی و کاشتن گل و گیاه را دوست داشت و مرتب نقاشی می کشید. اکثر نقاشی ها روی دیوار مدارس محله خواجه ها را خودش کشیده است. روی دیوارها شعارهای مرگ بر آمریکا، مرگ بر منافقین و درود بر خمینی می نوشت و عکس امام را می کشید.

برادرم در مسجد و بسیج حضور چشم گیری داشت و هر کس می خواست او را پیدا کند در این دو مکان دنبال او می گشت. با همه این تحرک ها و شوری که داشت ولی فرد بسیار دلسوز و خونگرمی بود. در برخورد اول با افراد چنان سلام و احوالپرسی می کرد که انگار آن طرف را ده سال است که می شناسد. مردم محل به خاطر رفتار جذابش خیلی او را دوست داشتند.

راوی: «برادر شهید عبدالمحمد گرگین»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، اولین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 10 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ابراهیم قهرمانی

ابراهیم خیلی خوش اخلاق بود، با ما اخلاقش خیلی خوب بود. با پدرش خیلی مهربان بود، پدرش وقتی که توی حیاط قدم می زد دست دور گردنش می انداخت و پیشانی اش را می بوسید. وقتی که من در آشپزخانه مشغول غذا درست کردن بودم، می آمد دست دور گردنم می کرد و دستم را بوسه می زد و می گفت: «مادر عزیزم، قربان این دست تو بروم که زحمت برای ما می کشی». فرزندم مؤمن و انقلابی بود، خیلی برای انقلاب دوندگی می کرد، شبها به خانه نمی آمد.

وقتی می خواست به جبهه برود، آمد و گفت: «پدر و مادر، جنگ شروع شده، باید شما اجازه بدهید تا به جبهه بروم، می گویند باید از پدر و مادرتان اجازه بگیرید». نصف شب بود، نزدیکی های سحر پدرش خواب بود. گفتم: «برو پیش پدرت، اگر قبول کرد من هم امضا می کنم». به پدرش گفت، پدرش هم در جواب گفت: «دو دستی امضا می کنم». برایش امضا کرد و من هم امضا کردم، زود رفت تا به کاروان اعزام به جبهه برسد.

برای اولین بار که به جبهه رفت، حمله چزابه بود. در این حمله شرکت نمود، بعد از سه ماه برگشت به خانه، من رفتم جلویش گفتم: «خوش آمدی مادر». اما او با ناراحتی گفت: «مادر، من قبول نشدم».

همیشه بهم نصیحت می کرد و می گفت: «مادر، استوار باش، نه یک وقت برای من گریه کنی. ما مسؤولیت بر گردن داریم. ما جوانها باید به جبهه برویم. ما در خانواده مان سه نفر هستیم، من و برادر و پدرم، یکی از ما الزاماً باید تا آخر جنگ در جبهه باشیم». پدرش می گفت: «می ترسم که آخر ما را داغدار کنی». ابراهیم می گفت: «نه پدر، شما هم مثل بقیه پدرها و مادرها باشید. شما باید خودتان دست پشت سر ما بگذارید و بگویید بروید، مبادا اجر خودتان را تباه کنید».

وقتی که فرزندم توی جبهه بود، دلم آرام بود. می گفتم: «خدایا کاش ده تا فرزند مثل ابراهیم بهم عطا می کردی تا برود در جبهه از اسلام دفاع بکند».

راوی: «مادر شهید ابراهیم قهرمانی»




نوع مطلب : محبت شهیدان، اولین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 25 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید جمشید روانی پور

جمشید تنها فرزند پسر خانواده ما بود، با این که از ما کوچکتر بود ولی برای ما حکم پدر را داشت. از زمان تشکیل بسیج، وارد این نهاد مقدس شد و منشاء خدمات شایانی گردید. انقلاب از این بچه کسی را ساخته بود که با این که سن و سال کمی داشت، ولی مسؤولیتهای فراوانی بر دوش می گرفت. او پسری بود اهل نماز و آشنا با قرآن و مسائل دینی را واقعا می دانست. همه این رفتارها و اعتقادات را از مادرم آموخته بود.

از کودکی جمشید آن چه به یاد دارم، مدرسه رفتن و درس خواندن و بازی کردنش است، ولی فشار زندگی به او مجال درست خواندن را نمی داد. کلاس دوم راهنمایی بود که خودش کار می کرد و هرگز برای تأمین نیازهایش از دیگران کمک نمی خواست. ما وضع اقتصادی خوبی نداشتیم، مجبور بود با کارگری نیازهایش را رفع کند.

وقتی که جنگ شروع شد به جبهه رفت. اوایل مادرم موافق رفتن او نبود و می گفت: «تو پدر خانواده هستی، اگر بروی دیگر کسی را نداریم». با این که از خدمت سربازی معاف شده بود، ولی باز اصرار داشت به جبهه برود. یک روز غروب آن قدر گریه کرد و سرش را به دیوار زد که مادرم چادرش را برداشت و به مسجد رفت و مسجدیها را به خانه آورد تا با او صحبت کنند، آنها می گفتند: «چرا این طور می کنی؟ این جا هم می توانی در فعالیتهای بسیج شرکت کنی، مراقبت از خواهر و مادرت کاری بسیجی است». آخر توانست مادرم را راضی کند، مادری که اگر لحظه ای جمشید دیر به خانه می آمد، دلواپس می شد آخر رضایت داد.

اردیبهشت ماه ۱۳۶۰ بود که به جبهه رفت. بسیاری از دوستانی که با او رفته بودند، بعد از مدتی برگشتند یا مرخصی گرفتند، اما او هر بار می گفت: «من هنوز کار بزرگ و مثبتی انجام نداده ام». به ما می گفت: «شما فقط دعا کنید تا پیروز شویم». مدام ما را به صبر و شکیبایی دعوت می کرد، البته یکی دو بار تلفنی صحبت کردیم و برای ما نامه می داد.

تا اینکه اواخر تیرماه 1360 ‏مصادف با ششم یا هفتم ماه رمضان برای مرخصی آمد. نمی دانید چقدر قیافه اش عوض شده  بود. جبهه از او یک مرد با تقوی، مخلص، با ایمان، نجیب و باوقار ساخته بود. مثل این که نه در میدان جنگ بود بلکه در کلاس اخلاص و ایمان درس خوانده بود و در دریای مهربانی و پاکی غوطه ور شده بود. ‏چهره مهربانش، مهربان تر و معصوم تر از همیشه شده بود.

پس از 6 ‏روز مرخصی در 13 ‏رمضان سال 1360 ‏دوباره عازم جبهه شد. می گفت: «باید ‏بروم تا در یک حمله دیگر شرکت کنم، ان شاءالله برای عید فطر خواهم آمد». در موقع خداحافظی عکسی از خودش را که در گوشه طاقچه گذاشته بود، برداشت و بهم داد و گفت: «خواهرم، این عکس را برای برادرت بزرگ کن، ممکن است این دفعه خداوند با ما یار باشد و شهادت نصیبمان کند، البته اگر لایق باشم». ‏اینها را با تبسم خاصی می گفت.

نگذاشتم حرفش را تمام کند. عکس را از او گرفتم و بالای قرآنی که دستم بود گذاشتم و قرآن را ‏روی سرش گرفتم. قرآن را بوسید و زیر آن رد شد، نگاهی به همگی ما کرد و ‏گفت: «همین جا خداحافظی می کنیم، کسی با من نیاید، من خودم می روم».

چند قدم که می رفت ما هم چند قدم پشت سرش می رفتیم، برگشت و گفت: «‏شما را به خدا نیایید، من می روم، نگران نباشید». ‏اما باز هم کنار در ‏حیاط ایستاد، به مدت چند دقیقه همگی ما را نگاه کرد و رفت. مثل این که ‏خداوند این بار از او راضی شده بود. ما هم رضا بودیم به رضای خدا و به خدا خوشحالیم که راهی را رفت که دوست داشت.

‏در مدت 6 روز مرخصی که پیش ما بود، خاطرات زیادی از جبهه داشت. از معجزه هایی که اتفاق می افتاد تعریف می کرد. می گفت: «یک روز کبوتری آمد، من و دوستم سینه خیز به طرف کبوتر رفتیم، کبوتر می رفت ما هم به دنبال او می رفتیم. نمی دانم چرا به دنبالش می رفتیم، اما مقداری که ‏از سنگر دور شدیم، صدایی بلند شد، دیدم که درست دشمن سنگر ما را ‏نشانه گرفته است. آن کبوتر را خداوند فرستاده بود تا جان ما را نجات دهد».

یک شب که مادرم برای سحری غذای تقریب مناسبی را آماده کرده بود، او بیشتر نان می خورد. وقتی اصرار کردیم که چرا نان خالی می خوری؟ گفت: «دلم به فکر بچه هاست که در جبهه هستند...».

روزی که خبر شهادت جمشید را به ما دادند، این گونه بود که اعلام کردند رزمندگان دارند می آیند. مادر و خواهرانم در منزل ماندند، من به اتفاق خانواده عبدالکریم رایانی به برج مقام (میدان آزادی فعلی) رفتیم. اتوبوس ایستاد و رزمندگان دلاور یکی یکی پیاده شدند اما جمشید و عبدالكریم رایانی را ندیدیم. آن جا بود که شهید حاج رضا محمدی به خانواده رایانی خبرهایی داد و آنها هم به ما گفتند باید صبر کنیم. به خانه آمدیم و چند روزی منتظر بودیم تا این که رسما به ما اعلام کردند بچه ها مفقود شده اند. ما مراسم گرفتیم تا اینکه پس از مدتی اعلام کردند که جمشید شهید شده و منتظر نباشید.

راوی: «خواهر شهید جمشید روانی پور»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات