خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 9 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض پسر بسیار خنده رو و در عین حال کم حرفی بود و همه او را دوست داشتند. من در عملیات بستان، زمانی که به سوی دشمن در حال حرکت بودیم، زخمی شدم و لحظاتی بعد به محاصره دشمن درآمدیم. عوض با وجود اینکه اطلاع داشت که من زخمی شده ام ولی عملیات را رها نکرد و کار خود را انجام داد. تعدادی از نیروهای خودی مرا به عقب برگرداندند و بعد از اینکه عملیات با موفقیت به پایان رسید، او نیز به همراه دیگر نیروها به عقب آمد و آن وقت بود که سراغ مرا گرفت.

یک بار زمانی که ایشان به همراه شهید علیرضا ماهینی به تنگه چزابه اعزام شدند، درست در همان زمان آنجا زیر پاتک شدید دشمن بود. عوض به همراه تعدادی از بچه ها دشمن را دور زدند و آن گونه که بعدها از همرزمانش شنیدیم، در آن عملیات فداکاری و رشادتهای زیادی از خود نشان داده بودند. در همان عملیات بود که یکی از بچه ها در نزدیکی خاکریز دشمن زخمی می شود و عوض که برای کمک به او به جلو رفته بود، از ناحیه پا زخمی می شود. سپس تعدادی از بچه ها برای کمک به آنها به جلو می روند و هر دو مجروح را به عقب منتقل کرده و وی مدتی هم در بیمارستان اهواز بستری می شود.

در عملیات بدر من و عوض در گردان امام حسین (ع) به فرماندهی پرویز معروفی نژاد در کنار هم بودیم و چون ما به عنوان قایقران در جبهه مشغول به خدمت بودیم، به ناوتیپ امیرالمومنین، گردان امام حسن (ع) و گردان امام حسین (ع) می رفتیم و در آنجا نیز به وظایفمان عمل می کردیم. عوض هم در عملیات بدر قایقران بود و مهمات می آورد و نیروها را جابجا می کرد.

وقتی محمد غلامی زاده (شوهر خواهرم) به شهادت رسید، من و عوض تصمیم گرفتیم که دوباره به جبهه برویم. مخصوصاً عوض که همیشه به فکر این بود که جای خالی او را در جبهه پر کند. با وجود اینکه وی برادر بزرگتر خانواده بودند و تأمین هزینه های زندگی خانواده ما بر عهده ایشان بود، ولی او باز هم طاقت نیاورد و به جبهه رفت.

من در منطقه بودم که عوض به مرخصی آمد و با همه دوستان و آشنایانش خداحافظی کرد. آن گونه که دوستان تعریف می کردند، رفتارش در این سفر آخر چنان تغییر کرده بود که گویی خود می دانست که این رفتن را برگشتنی نیست و این موضوع را به چند نفر از دوستانش نیز گفته بود.

درست ۱۰ روز بعد از عملیات بدر، زمانی که در جزیره مجنون مشغول آماده کردن قایقها برای عملیات بعدی بودند، عوض زیر پل مشغول وضو گرفتن جهت اقامه نماز مغرب و عشاء بود، خمپاره ۱۲۰ به پل اصابت کرد و ما که درون سنگر بودیم خود را بر روی زمین انداختیم و در همان لحظه ندای الله اکبر از بیرون سنگر شنیده شد. بچه ها از سنگر بیرون رفتند تا ببینند برای کسی اتفاق افتاده است یا نه، اما همین که من می خواستم از سنگر بیرون بروم، یکی از بچه ها جلوی مرا گرفت که بیرون نروم. از این کار او تعجب کردم و او را به کنار زده و از سنگر بیرون رفتم و در آنجا بود که متوجه شدم برای چه نمی گذاشتند من از سنگر خارج بشوم. ترکشی به سر برادرم اصابت کرده بود و خون از سرش جاری بود. همان موقع با آمبولانس او را به عقب اعزام کردیم و در آن لحظه بود که من به یاد صحرای کربلا افتادم و با خود گفتم که ما هم برای رضای خدا باید صبر کنیم، هر چه خدا بخواهد همان می شود.

من می خواستم در جبهه بمانم، اما دوستان و همرزمانم این اجازه را به من ندادند و گفتند در حال حاضر در خانه بیشتر از اینجا به تو نیاز دارند. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم که بدون عوض به خانه برگشتم، در حالی که حامل خبر شهادت برادرم بودم. پیکر مطهر برادرم را ابتدا به شهر دیگری فرستاده بودند ولی بعد از ده روز پیکر مطهر ایشان را به بوشهر منتقل کردند.

راوی: «برادر شهید عوض ایروانچی»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 19 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمحمد گرگین

پدرم هفت سال چشم به راه آمدن برادرم بود و از دوری او بسیار غمگین بود. مدام در فکر عبدالمحمد بود، تا این که در سال ۱۳۶۸ ساعت ۱۲ شب گفت: «قلبم درد می کند». ساعت ۴ صبح حالش بدتر شد، او را به بیمارستان بردیم و آنجا از دنیا رفت.

روزی پدرم خانه بود، شهید خلیل خواجه ئیان در سفر آخرش برای خداحافظی آمد و به پدرم گفت: «پیغامی برای پسرت نداری، من عازم جبهه هستم». آن زمان برادرم غلام نیز در جبهه بود. پدرم گفت: «نه، برو به دست خدا، فقط به عبدالمحمد بگو دیگر بس است، برگرد»، و روی خلیل را بوسید. وقتی پس از چندی خبر شهادت خلیل را آوردند، پدرم خیلی گریه و ناراحتی کرد.

عبدالمحمد نیز مفقود شد و ما خبری از او نداشتیم، فقط منتظر بودیم. پدرم می گفت: «اگر برگردد، اول او را یک سیلی می زنم، بعد می بوسمش»، نمی دانستیم عبدالمحمد شهید شده است. تعدادی به ما گفتند او را در جمع اسیران از تلویزیون عراق دیده ایم. یکی از بستگان نیز به ما اطلاع داد که عبدالمحمد از جای شلوغی و با عجله تماس گرفته و گفته است: «من عبدالمحمد پسر فلانی هستم، الان نمی توانم زیاد صحبت کنم، دوباره تماس می گیرم»، اما دیگر زنگ نزد. این خبر خانواده ما را خوشحال و امیدوار کرد، ولی خبری نشد.

زمانی که آزادگان آمدند، من خودم جزء محافظین آنها بودم. اولین نفر آنها را ملاقات کردم و عکس عبدالمحمد را به آنها نشان دادم و از او پرسیدم. بعضی می گفتند که یک اسیر به نام گرگین نزد ما بود ولی او را بردند. نمی دانم او همان برادر من بوده یا نه.

عبدالمحمد در هنگام شهادت ۱۷ سال کمتر داشت. روزی از طرف نیروی انتظامی در خانه ما آمدند و گفتند: «موعد رفتن سربازی پسر شما رسیده، چرا به سربازی نمی آید؟». پدرم گفت: «اگر او را پیدا کردید ما را هم خبر کنید. پسر من قبل از وقت سربازی به جبهه رفت و اکنون مفقود است». آنها به بنیاد شهید مراجعه کردند و متوجه ماجرا شدند.

وقتی خبر مفقود شدن عبدالمحمد را همراه با ساکش آوردند، مادرم از شدت ناراحتی در همان وسط ظهر پای برهنه به طرف امامزاده محمد باقر دوید و بشدت گریه می کرد. قبل از آن که پیکر عبدالمحمد را به ما نشان دهند، عکسهایی از عبدالمحمد جهت شناسایی پیکر از ما گرفتند و بردند. ما فکر می کردیم این عکسها را برای نمایشگاه دفاع مقدس می خواهند، از جریان واقعی خبر نداشتیم.

چند روز بعد به ما گفتند که پیکر عبدالمحمد را آورده اند. وقتی به مادرم گفتم او در حالی که خیلی ناراحت شد اصلاً باور نکرد، بلند شد و رفت. شهادت عبدالمحمد را قبول نداشت و می گفت زنده است و بر می گردد. به همین جهت در تشییع جنازه و بخشی از مراسم برادرم نیامد.

فردای آن روز به بنیاد رفتیم، خانواده شهدا منتظر بودند تا به نوبت، پیکر فرزندانشان را شناسایی کنند. نوبت به من رسید، بالای پیکر مطهرش حاضر شدم، سری بر بدن نداشت. تنها استخوانهای بدنش مانده بود. بعضی از اجزای بدنش از بین رفته بودند. قمقمه اش ترکش فراوانی داشت. فانوسقه دور کمرش بود و کفشهای کتانی به پا داشت که بخشی از آن از بین رفته بود. باندی دور پایش پیچیده شده بود. گویی قبل از شهادت زخمی بوده است.

راوی: «برادر شهید عبدالمحمد گرگین»





نوع مطلب : شهدا و خانواده، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 12 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ابراهیم قهرمانی

در سال ۱۳۶۴ بعد از عملیات غرورآفرین و پیروزمند والفجر ۸ دوران نقاهت مجروحیت را در بوشهر طی می کردم. در یکی از روزها شنیدم که فردا صبح از جایگاه نماز جمعه اعزام برادران داوطلب بسیجی به سوی جبهه می باشد. فردا صبح برای دیدن برادران اعزامی رفتم تا قبل از اعزام موفق به دیدن و خداحافظی با آنها شوم.

در جایگاه ایستاده بودم که متوجه ابراهیم قهرمانی شدم و به سوی او رفتم. با هم سلام و علیک گرمی کردیم، ولی در همان برخورد اول فهمیدم که ابراهیم اصلاً متوجه من و جمعیت و خانواده که برای خداحافظی آمده بودند، نیست. خوب که دقت کردم دیدم که او در عالم دیگری سیر می کند.

با دیدن این حالت ابراهیم یادم به روحانی شهید حیدر حیدری افتاد، چون با او بسیار صمیمی بود و یکسری مسایل عاطفی و دوستی دیرینه داشتند و حتی در جبهه نیز در واحد ادوات و توپخانه لشکر ۱۹ فجر با هم بودند.

ابراهیم در آن زمان به عنوان دیده بان کار می کرد، کارش بسیار خوب بود و به قول بچه های جبهه هدایتگر خوبی برای آتش بارها جهت ایجاد آتش و گرفتن تلفات از دشمن بود. لازم به ذکر است که شهید قهرمانی و شهید حیدری در هنرستان حاج جاسم بوشهری به همراه شهیدان عباس کبگانی و مصطفی شمسا با هم بودند.

شهادت حیدر حیدری آن قدر روی ابراهیم تأثیر گذاشته بود که وقتی با ایشان صحبت می کردی جواب می داد، ولی روح او با تو نبود. خدا را گواه می گیرم از درب جایگاه نماز جمعه تا محل سوار شدن به اتوبوس حدوداً پنج بار با او خداحافظی و روبوسی کردم، انگار مطمئن بودم این بار آخر است که او را می بینم.

چند روز بعد که با برادر بزرگوارم فاضل حاوی زاده برای پیوستن به گردان به اهواز و سپس به مارد رفتیم، متوجه شدیم گردان ما در خط پدافندی جاده فاو - ام القصر مستقر است، به همین علت به مقر گردان امام حسین (ع) که نیروهای اعزامی از بوشهر به این گردان مأموریت داده شده بودند، رفتیم. در اولین برخورد سراغ دوستان را گرفتم، خبر شهادت شهید قهرمانی را دادند، به دنبال این خبر من و فاضل به هم نگاهی انداختیم و رفتیم به کناری و آرام شروع کردیم به گریه کردن.

راوی: «همرزم شهید ابراهیم قهرمانی»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 26 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید بزرگ صفوی

پسرم سال 1340 ‏بدنیا آمد. هفت ساله که شد او را به مدرسه فرستادیم. مدرسه اش در محله هلیله و از نظر درسی زرنگ بود. وقتی پول تو جیبی به او می دادم، پولش را خرج نمی کرد و به خانه می آورد. تا کلاس پنجم در هلیله درس خواند. دوران راهنمایی به مدرسه ای واقع در نیروگاه می رفت.

نماز خواندن را پدرش به او یاد داد، از دوازده سالگی نماز می خواند و روزه می گرفت. با دوستانش و همه مردم خیلی مهربان و خوش رفتار بود. هیچگاه با کسی دعوا نمی کرد و کسی هم از او شکایتی نداشت. ایراد غذا پختن من را نمی گرفت و هر غذایی که درست می کردم، می خورد و چیزی نمی گفت، قانع بود.

دوران دبیرستانش به مرکز شهر ‏می رفت و به خاطر این که به جبهه می رفت، نتوانست دیپلم بگیرد. هر زمان ‏که می خواست به جبهه برود ما را با خبر می کرد و بدون اجازه نمی رفت. ‏بار اول سه ماه در جبهه بود. بار دوم که می خواست برود، گفتم: ‏«مادر، دیگر بس است، بمان و مدرسه ات را تمام کن و با دختری که برایت انتخاب ‏کرده ام ازدواج کن و تشکیل خانواده بده». ‏

همان روزهایی که به شهادت رسیده بود، خواب دیدم در سنگری هستم و دو نفر رزمنده هم آنجا بودند و لباسهای سید بزرگ گذاشته بود، اما خودش نبود. از سنگر بیرون آمدم، شنیدم که کسی می گوید: «از خاکریز بالا برو»، وقتی که بالا می رفتم از خواب بیدار شدم. دانستم که سید بزرگ شهید شده است.

‏قبل از این که از شهادتش با خبر شوم، خیلی حیران و اضطراب داشتم. ولی وقتی مرا برای دیدن پیکرش بردند، تا او را دیدم آرام شدم. احساس کردم که او زنده است، دست به صورتش کشیدم، با دیدن او خستگی از بدنم بیرون رفت.

پسرم را در امامزاده هلیله به خاک سپردند، بعد از شهادتش مردم از خوبیهای او صحبت می کردند و خیلی در مراسمش زحمت کشیدند. تشیع جناره اش خیلی شلوغ بود، از بندرگاه هم مردم آمده بودند چون خیلی مهربان بود. مردم برایش خیلی متاثر بودند و می گفتند مگراین شهید چکاره بود که این قدر تشیع جنازه اش شلوغ است. ‏

بعد از شهادتش چند مرتبه خوابش را دیدم. سید بزرگ وقتی نگهبانی می داد یک مرتبه اشتباهاً تیری به کتفش خورده بود و یک ماه او را در بیمارستان نیروگاه اتمی بستری کردند. هر وقت به ملاقاتش می رفتم، نمی گذاشت زخمش را ببینم. بعد از شهادتش همیشه در این فکر بودم که چرا کتفش را نگاه نکردم تا بفهمم که چقدر زخم شده است.

چون همیشه در این فکر بودم، یک ‏شب در خواب دیدم که سید بزرگ می گوید: ‏«من هیچ جای بدنم درد نمی کند، ناراحت نباش، فقط کمی سرم درد گرفته که حالا خوب شده است».

‏رفتار سید بزرگ از همه فرزندانم بهتر بود. خیلی به من و پدرش احترام می گذاشت و هر چه از خوبی هایش بگویم کم گفته ام. در ساختن خانه مردم و خانواده های بی بضاعت به آنها کمک می کرد. برایشان بنایی می کرد. مثلا سیمان یا سنگ آنها را جا به جا می کرد.

هر وقت از خانه بیرون می رفت من احساس می کردم که این بچه متعلق به ما نیست و مال خداست. از کودکی این موضوع را حس می کردم. همیشه سفارش خواهرانش را می کرد که حجابتان کامل کنید، من به جبهه می روم شاید بار آخرم باشد و از شما می خواهم که حجابتان کامل باشد.

مرتبه آخر که می خواست که به جبهه برود، بهش گفتم: «اگر تو رفتی من از هجرت بیمار می شوم». گفت: «تا تو اجازه ندهی من به جبهه نمی روم و اگر بگذاری من بروم، پایم که به جبهه برسد جنگ تمام می شود». خدا شاهد است، همین که او به جبهه رفت، امام (ره) قطعنامه را پذیرفت و جنگ به پایان رسید. خرداد ماه سال شصت و هفت بود که به شهادت رسید و طولی نکشید که جنگ تمام شد.

راوی: «مادر شهید سید بزرگ صفوی»





نوع مطلب : آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 25 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید جمشید روانی پور

جمشید تنها فرزند پسر خانواده ما بود، با این که از ما کوچکتر بود ولی برای ما حکم پدر را داشت. از زمان تشکیل بسیج، وارد این نهاد مقدس شد و منشاء خدمات شایانی گردید. انقلاب از این بچه کسی را ساخته بود که با این که سن و سال کمی داشت، ولی مسؤولیتهای فراوانی بر دوش می گرفت. او پسری بود اهل نماز و آشنا با قرآن و مسائل دینی را واقعا می دانست. همه این رفتارها و اعتقادات را از مادرم آموخته بود.

از کودکی جمشید آن چه به یاد دارم، مدرسه رفتن و درس خواندن و بازی کردنش است، ولی فشار زندگی به او مجال درست خواندن را نمی داد. کلاس دوم راهنمایی بود که خودش کار می کرد و هرگز برای تأمین نیازهایش از دیگران کمک نمی خواست. ما وضع اقتصادی خوبی نداشتیم، مجبور بود با کارگری نیازهایش را رفع کند.

وقتی که جنگ شروع شد به جبهه رفت. اوایل مادرم موافق رفتن او نبود و می گفت: «تو پدر خانواده هستی، اگر بروی دیگر کسی را نداریم». با این که از خدمت سربازی معاف شده بود، ولی باز اصرار داشت به جبهه برود. یک روز غروب آن قدر گریه کرد و سرش را به دیوار زد که مادرم چادرش را برداشت و به مسجد رفت و مسجدیها را به خانه آورد تا با او صحبت کنند، آنها می گفتند: «چرا این طور می کنی؟ این جا هم می توانی در فعالیتهای بسیج شرکت کنی، مراقبت از خواهر و مادرت کاری بسیجی است». آخر توانست مادرم را راضی کند، مادری که اگر لحظه ای جمشید دیر به خانه می آمد، دلواپس می شد آخر رضایت داد.

اردیبهشت ماه ۱۳۶۰ بود که به جبهه رفت. بسیاری از دوستانی که با او رفته بودند، بعد از مدتی برگشتند یا مرخصی گرفتند، اما او هر بار می گفت: «من هنوز کار بزرگ و مثبتی انجام نداده ام». به ما می گفت: «شما فقط دعا کنید تا پیروز شویم». مدام ما را به صبر و شکیبایی دعوت می کرد، البته یکی دو بار تلفنی صحبت کردیم و برای ما نامه می داد.

تا اینکه اواخر تیرماه 1360 ‏مصادف با ششم یا هفتم ماه رمضان برای مرخصی آمد. نمی دانید چقدر قیافه اش عوض شده  بود. جبهه از او یک مرد با تقوی، مخلص، با ایمان، نجیب و باوقار ساخته بود. مثل این که نه در میدان جنگ بود بلکه در کلاس اخلاص و ایمان درس خوانده بود و در دریای مهربانی و پاکی غوطه ور شده بود. ‏چهره مهربانش، مهربان تر و معصوم تر از همیشه شده بود.

پس از 6 ‏روز مرخصی در 13 ‏رمضان سال 1360 ‏دوباره عازم جبهه شد. می گفت: «باید ‏بروم تا در یک حمله دیگر شرکت کنم، ان شاءالله برای عید فطر خواهم آمد». در موقع خداحافظی عکسی از خودش را که در گوشه طاقچه گذاشته بود، برداشت و بهم داد و گفت: «خواهرم، این عکس را برای برادرت بزرگ کن، ممکن است این دفعه خداوند با ما یار باشد و شهادت نصیبمان کند، البته اگر لایق باشم». ‏اینها را با تبسم خاصی می گفت.

نگذاشتم حرفش را تمام کند. عکس را از او گرفتم و بالای قرآنی که دستم بود گذاشتم و قرآن را ‏روی سرش گرفتم. قرآن را بوسید و زیر آن رد شد، نگاهی به همگی ما کرد و ‏گفت: «همین جا خداحافظی می کنیم، کسی با من نیاید، من خودم می روم».

چند قدم که می رفت ما هم چند قدم پشت سرش می رفتیم، برگشت و گفت: «‏شما را به خدا نیایید، من می روم، نگران نباشید». ‏اما باز هم کنار در ‏حیاط ایستاد، به مدت چند دقیقه همگی ما را نگاه کرد و رفت. مثل این که ‏خداوند این بار از او راضی شده بود. ما هم رضا بودیم به رضای خدا و به خدا خوشحالیم که راهی را رفت که دوست داشت.

‏در مدت 6 روز مرخصی که پیش ما بود، خاطرات زیادی از جبهه داشت. از معجزه هایی که اتفاق می افتاد تعریف می کرد. می گفت: «یک روز کبوتری آمد، من و دوستم سینه خیز به طرف کبوتر رفتیم، کبوتر می رفت ما هم به دنبال او می رفتیم. نمی دانم چرا به دنبالش می رفتیم، اما مقداری که ‏از سنگر دور شدیم، صدایی بلند شد، دیدم که درست دشمن سنگر ما را ‏نشانه گرفته است. آن کبوتر را خداوند فرستاده بود تا جان ما را نجات دهد».

یک شب که مادرم برای سحری غذای تقریب مناسبی را آماده کرده بود، او بیشتر نان می خورد. وقتی اصرار کردیم که چرا نان خالی می خوری؟ گفت: «دلم به فکر بچه هاست که در جبهه هستند...».

روزی که خبر شهادت جمشید را به ما دادند، این گونه بود که اعلام کردند رزمندگان دارند می آیند. مادر و خواهرانم در منزل ماندند، من به اتفاق خانواده عبدالکریم رایانی به برج مقام (میدان آزادی فعلی) رفتیم. اتوبوس ایستاد و رزمندگان دلاور یکی یکی پیاده شدند اما جمشید و عبدالكریم رایانی را ندیدیم. آن جا بود که شهید حاج رضا محمدی به خانواده رایانی خبرهایی داد و آنها هم به ما گفتند باید صبر کنیم. به خانه آمدیم و چند روزی منتظر بودیم تا این که رسما به ما اعلام کردند بچه ها مفقود شده اند. ما مراسم گرفتیم تا اینکه پس از مدتی اعلام کردند که جمشید شهید شده و منتظر نباشید.

راوی: «خواهر شهید جمشید روانی پور»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 23 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل رسول نژاد

در مقطع راهنمایی با اسماعیل همکلاس بودم. خصلتهای انسانی در وجود وی از همان ابتدا یعنی دوران قبل از انقلاب، مشخص بود. متانت، حوصله و رعایت مسایل شرعی و دینی شخصیتش را بارز کرده بود.

بعد از انقلاب در نیروگاه اتمی بوشهر به عنوان مسؤول اموال خدمات اداری اشتغال داشت. در آنجا نیز به امانتداری و سلامت کار وی همگی اذعان داشتند.

در یکی از روزها کارگران و کارمندان نیروگاه مانند همه روزها، با زدن کارت ساعت و پوشیدن لباس کار بر سر کار خویش حاضر شده و ساعتهای کاری خود را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتند که یکباره محوطه سایت (راکتورها و ساختمانهای مجاور آن) با صدای مهیب انفجار به خود لرزید.

هواپیماهای عراقی این بار تصمیم داشتند هر طور شده، تنها تأسیسات عظیم اتمی ایران اسلامی را برای همیشه با خاک یکسان کنند. موشکهای بکار رفته در این عملیات تجاوزکارانه، این بار تفاوت اساسی داشت، زیرا به محض برخورد با ساختمان های محکم و بتونی نیروگاه، خرابی جدی بوجود می آورد.

همه جا را گرد و غبار فرا گرفته بود و سایه ترس و وحشت چهره های کارگران و کارمندان را دگرگون کرده بود. سریعا به طرف محل انفجار حرکت کردیم. شهدا و زخمیها را از زیر آوار بیرون می کشیدیم. در میان آنها اسماعیل که هنوز زنده بود، بیرون آوردیم.

فوراً او را برای ادامه مداوا به بیمارستان سعدی شیراز انتقال دادند، اما میزان جراحت و سوختگی آنقدر زیاد بود که روح مطهرش توان ماندن در کالبد رنجورش را نداشت و مانند شهدای دیگر دعوت حق را لبیک گفت و به خیل شهدا پیوست.

راوی: «دوست شهید اسماعیل رسول نژاد»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین خاطره شهیدان، شهیدان و احکام دینی، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 22 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل رسول نژاد

آشنایی من با اسماعیل و خانواده اش سابقه طولانی دارد. از همان ابتدا ساده زیست، مهربان و جوانی پاک و مذهبی بود. عشق و علاقه اش نسبت به اهلبیت پیامبر (علیهم السلام) از وی فردی با شخصیت و متدین ساخته بود و بی قراریش به آن حضرات را با شرکت در مجالس روضه و مصیبت خوانی امام حسین (علیه السلام) و سایر مناسبتها جبران می کرد.

اسماعیل دوران خدمت سربازی را در کردستان و در آن شرایط بسیار سخت گذرانید و تکیه کلامش همیشه این بود: «همه شهید می شوند، اما من نه».

پس از پایان دوره سربازی برای امرار معاش و ادامه زندگی در نیروگاه اتمی بوشهر مشغول به کار شد. ‏آن روز من نگهبان اداره بودم که خبر دادند به نیروگاه حمله هوایی شده و تعدادی زخمی و شهید شده اند ‏و اسماعیل در میان زخمی هاست. آثار سوختگی بیشتر بدنش را فرا گرفته بود. پاهایش کبود شده بود و تنها جایی که سالم مانده بود، پیشانی او بود.

آنچه برای ما که همراهش بودیم، تعجب آور بود، روحیه بالا و صبر و استقامت او در برابر دردهایی که تحمل می کرد، بود.

‏برای ادامه مداوا، سریعأ او را به شیراز منتقل کردیم، اما دیگر فایده ای نداشت. جواب پزشکان متخصص، ناامیدی به همراه داشت.

لحظات وداع با مادرش برای ما که اطراف بسترش بودیم خیلی سخت و غم انگیز بود. گفت: «مادر، مرا حلال کن و زبانت را بیرون بیاور تا ببوسم». ‏تا اینکه سرانجام پس از تحمل درد بسیار، وعده حق را لبیک گفت و به آرزوی دیرین خود یعنی شهادت رسید.

راوی: «دوست شهید اسماعیل رسول نژاد»





نوع مطلب : استقبال شهیدان از شهادت، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، مجروحیت شهیدان، نحوه شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic