خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
دوشنبه 21 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

یک روز مجید از سرکار به خانه برگشت و به خاله اش گفت: «لطفاً یک آلبوم عکس برایم بخر». او هم یک آلبوم برایش خریده بود. مجید وقتی آلبوم را از خاله اش گرفته بود، به او گفته بود: «می خواهم عکسهایم را در این آلبوم بزنم تا وقتی که به جبهه رفتم و شهید شدم، عکسهایم را داشته باشید». پس از اینکه عکسهایش را در آلبوم قرار داده بود، با دستخط خودش بر روی آلبوم نوشته بود: «آن گاه که نیستم با نگاهی به عکسهای گویای بی روح، خاطرات با هم بودنمان را به یاد آر».

‏موقعی که مجید شهید شده بود من خیلی بی قراری می کردم و عروس و خواهرم مواظب من بودند که مبادا بروم گوشه حیاط و گریه و زاری کنم.

‏یک روز پسرم علی مریض بود. وقتی او را به دکتر بردیم، دکتر گفت که باید عمل شود. آن شب تب شدیدی داشت. همه خواب بودند ولی من بالای سرش بیدار نشسته بودم و گریه می کردم. حدود ساعت 1‏ الی 2 ‏شب بود که به خواب رفتم و در خواب دیدم که در باز شد و مجید با یک پیراهن کرمی و شلوار سبز که همیشه آنها را می پوشید، وارد شد. من بلند شدم و او را در آغوش گرفتم، گویا بیدار بودم. او گفت: «مادر چرا این قدر گریه می کنی؟».

‏اصلاً فراموش کردم به او بگویم که علی مریض است و گفتم: «آخر تو شهید شده ای و ما تو را خاک کرده ایم». گفت: «می دانم، ولی نگفتی برای چه گریه می کنی؟».  گفتم: «علی مریض است، باید عمل شود». گفت: «صبح که شد ان شاءالله خوبِ خوب خواهد شد».

بهم گفت: «بیا برویم بیرون و هوایی تازه کنیم». من دست گذاشتم روی شانه اش و با هم رفتیم توی حیاط ، همین طور که داشتیم راه می رفتیم گفت: «مادرجان، این ‏قدر گریه نکن. نگو مجید ناکامم، مجید عروسی نکرده ام، من ناراحت می شوم» ‏و حیاط خیلی بزرگی که دورش یک دیوار گلی بود را بهم نشان داد و گفت: «نگاه کن، هروقت که بخواهیم می توانیم اینجا ازدواج کنیم، در حیاط آن طرفی همه دختر و در حیاط این طرفی همه پسرند، تو را به خدا دیگرگریه نکن». و ‏بعد از آن مرا به خانه برگرداند و گفت: «ان شاءالله علی همین فردا خوب می شود. دیگر کاری نداری، می خواهم بروم». به او گفتم: «می خواهم تو را ببوسم مثل گذشته»، یکباره از خواب بیدار شدم.

زمانی که مجید را به غسالخانه بوشهر آوردند، دیدم که لبخند زده و چشمهایش انگار باز بود و ما را می دید. باورم نمی شد که شهید شده است. همه می گفتند که مجید دارد می خندد. حتی هنگامی که سرش را روی دامنم گذاشته بودم، احساس کردم که دارد با من حرف می زند.

راوی: «مادر شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 18 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

مراسم تشییع جنازه مجید بسیار با شکوه انجام شد. در آن زمان همه با هم همبستگی داشتند. هر شهیدی را که می آوردند گویا روز عاشورا بود. همه در تشییع جنازه او شرکت می کردند و نیاز به دعوت و اطلاعیه نبود و همه به مراسم سوگواری او می آمدند.

مجید قبل از اینکه به جبهه برگردد، در مورد خاکسپاری خودش به خاله اش گفته بود: «می دانم که این بار می روم و دیگر بر نمی گردم و این سفر آخرم است. برای همین وصیتنامه ام را می نویسم و می گذارم توی جیب لباسهایم تا دوستانم بعد از شهادتم آن را برایتان بیاورند. اگر وصیتنامه ام به دست شما نرسید، بدانید که در وصیتنامه ام نوشته ام که مرا در گلزار شهدای بوشهر به خاک بسپارید و سایبانی هم بر روی قبرم بزنید و رنگش را آبی کنید. برایم گریه و زاری نکنید و به جای گریه و زاری کردن به مردم شیرینی بدهید».

شهید علاوه بر کارهای منزل، کارهای بیرون از منزل را نیز انجام می داد. او هر وقت مدرسه اش تمام می شد با پسر دیگرم برای بنایی کردن می رفتند و مشغول به کار می شدند.

مجید هیچ وقت بیکار نمی نشست و به فعالیتهای ورزشی از قبیل فوتبال و بدنسازی علاقه زیادی داشت. البته نه به صورت حرفه ای بلکه به صورت محله ای با بچه ها بازی می کرد.

بهترین خاطره ای که من از مجید دارم مربوط به روز آخری بود که مجید می خواست به جبهه برود. پسرم مجید همیشه از اینکه من دست به گردنش می انداختم و او را می بوسیدم بدش می آمد، ولی روز آخری که با همه خداحافظی کرد، نگاهی بهم کرد و سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت: «هر چه می خواهی مرا ببوس». من گفتم: «تو که بدت می آمد»، و او بهم جواب داد: «این بار فرق می کند». من هم دستهایم را به دور گردنش انداختم و او را بوسیدم.

زمانی که با همه خداحافظی می کرد من ایستاده بودم و مجید تا آخرین لحظه ای که می رفت برایم دست تکان می داد. آن روز دلهره عجیبی داشتم. درست سه یا چهار روز بعد از رفتنش خبر شهید شدن او را شنیدم.

راوی: «مادر شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید محمد علی ظهرابی

همیشه آرزو داشتم که اگر محمد علی می خواهد شهید شود، در یک ‏عملیات بزرگ شهید شود. همان شب خواب دیدم که لباس سیاه به تن دارم و در کوچه نشسته ام. در همان حالت در خواب، کسی بهم گفت: «عملیات شروع نشده ولی پسر شما شهید شده است». یک مرغ بسیار زیبا در خواب دیدم که سرش از تنش جدا شده بود. وقتی که جسد پسرم را آوردند ‏خوابم تعبیر شد، زیرا سرش از تنش جدا شده بود. از طریق پا و جورابش او را شناختم. در همان حال از خدا خواستم که این قربانی را از من قبول کند.

محمدعلی قبل از اینکه به جبهه برود از من سؤال کرد: ‏«مادر، اجازه می دهی به جبهه بروم؟». ‏گفتم: «‏سفره بزرگی پهن شده است، تو هم از آن استفاده کن. نمی دانم که اگر به تو اجازه ندهم، فردای قیامت که حضرت زهرا (سلام الله علیها) از من سوال کرد که حسین من بهتر بود یا محمدعلی تو؟ چه جوابی بدهم».

‏زمانی که دایی اش شهید شده بود، محمد علی به مادر بزرگش ‏گفت: «به زن دایی بگو که انگشتر و ساعت دایی را به من بدهد» و مادر بزرگش ‏قبول کرد. بعد از آن با موتورسیکلت بیرون رفت و وقتی برگشت به مادر بزرگش گفت: «موضوع را به زن دایی نگو، من باید راه دایی را ادامه بدهم». ‏

در روز 22 ‏بهمن ماه سال 60 ‏طبق معمول هر سال با پدر شهید به استادیوم رفته بودیم تا این روز را جشن بگیریم. فردای آن روز که جمعه بود حسین کامکاری (دایی کوچکتر محمد علی) به منزل ما آمد. او همیشه عادت داشت ‏همین طور که مرا صدا می زد وارد منزل می شد، ولی آن روز با ناراحتی وارد منزلمان شد. به برادرم گفتم: «مگر موضوعی پیش آمده که مثل همیشه سر حال نیستی؟ شاید محمد علی شهید شده است». همان موقع حسین شروع به گریستن کرد. من با وجود اینکه بغض گلویم را گرفته بود، صورت برادرم را بوسیدم و به او گفتم: «به جای اینکه مرا تسلی دهی، خودت گریه می کنی». ‏بعد با اصرار یک لیوان شیر به او دادم. وقتی کمی حالش سر جا آمد بهم گفت: ‏«غضنفر (شوهر دخترم) بیرون ایستاده است، او را صدا بزن تا وارد خانه شود». من بیرون رفتم و صورت غضنفر را بوسیدم و او را هم دلداری دادم. ‏

قبل از تشییع پیکر پاک محمد علی در نماز جمعه شرکت کردیم. آقای مدنی ‏امام جمعه وقت بوشهر، از پدر محمد علی سوال کرد: ‏«چرا ناراحت هستی؟» و ایشان در جواب امام جمعه گفتند: «یک پسر داشتم که شهید شده است و جسدش را در سردخانه گذاشته اند». ‏آقای مدنی آن روز در خطبه های نماز به مردم گفت: «‏ای مردم، این خانواده یک فرزند پسر داشتند که او هم شهید شده است و قبل از فرزندشان نیز دو شهید دیگر داده اند و اکنون هم در میان جمعیت نشسته اند و هیچ کدام هم ناله و زاری نمی کنند. سعی کنید آنها را الگوی خود قرار دهید». بعد از نماز جمعه پیکر پسرم را تشییع کردند ‏و در بهشت صادق به خاک سپردند. ‏

یک شب به خواب یکی از دوستانش آمده بود و گفته بود: «‏به مادر بگویید چرا در نماز جمعه شرکت نمی کنی؟» و من از آن به بعد سعی کردم که به نمازجمعه بروم. ‏شب شهادت محمد علی من خواب دیدم که عباس (برادرم) دست دور گردنم انداخته است و می گوید: «قربان دستت بروم خواهر». فردا صبح خبر شهادت پسرم را آوردند. ‏

یادم می آید ‏بعد از شهات ‏عباس حسین نژاد، مادر شهید دوستان ‏فرزندش را جمع کرده بود و در مورد پسرش با آنها صحبت می کرد. بعد از شام که محمد علی به خانه برگشت بهم گفت: «اگر من هم شهید شدم دوستانم را به خانه دعوت کنید و در مورد من با آنها صحبت کنید». ‏به او گفتم: ‏«من که دوستانت را نمی شناسم». جواب داد: ‏«به عباس نبی پور بگو، او دوستان مرا می شناسد». ‏من هم به وصیت او عمل کردم و پس از شهادت پسرم، تمام همکلاسیها و دوستان محمد علی را به خانه دعوت کردم و آنها از پسرم و خوبیهاش گفتند.

‏یک روز به پدرم گفتم: «دیشب خواب دیده ام که پسرم شهید شده است». پدرم گریه کرد و گفت: «خدا نکند». چند شب بعد دوباره خواب دیدم که امام به خانه ما آمده است. من چادرم را روی دست آن بزرگوار انداختم و آن را بوسیدم و گفتم: «آقا قربانت شوم، دعا کن که ما هم شهید شویم». امام فرمودند: «من دعا نمی کنم که شما شهید شوید، دعا می کنم که ثواب شهید را ببرید». مطمئن بودم که این دفعه محمدعلی شهید می شود.

راوی: «مادر شهید محمد علی ظهرابی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، امام خمینی و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 21 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد علی ظهرابی

روزی که در مدرسه «سعادت» بوشهر اعتصاب کرده بودند، برادرم ‏حسین هم همراهشان بود. همان روز بود که میگلی نژاد شهید شد. آن روز محمدعلی هنگامی که به خانه آمد آشفته بود و اصلاً نمی توانست آرام بنشیند. مادر بزرگش به او گفت: «بیا بنشین و یک تکه نانی بخور»، ‏ولی او به مادر بزرگش گفت: «رفیقم شهید شده آن وقت من بنشینم و چیزی بخورم». ‏

محمدعلی پس از به شهادت رسیدن دایی اش شهید عباس کامکاری، بی تابانه در انتظار بود که ترتیب اعزامش به جبهه داده شود.

او با وجود اینکه نوجوان بود، همیشه ما را راهنمایی می کرد و یکی از صحبتهایی که برای دلداری من به زبان می آورد این بود که می گفت: «اگر به فیض شهادت نایل شدم مرا ناکام نخوانید، زیرا چه کامی بهتر از به شهادت رسیدن است. در ضمن چون تک فرزند خانواده هستم برای از دست دادنم افسوس نخورید و اشک نریزید که دیگر فرزندی ندارید، زیرا فرزندان حزب الهی و دلاوران بسیجی جایگزین فرزند شما هستند». ‏

او تصمیم قطعی گرفته بود که به جبهه برود. هر چه پدرش بهش می گفت: «مدتی صبر کن تا ببینیم چه می شود». محمدعلی در جواب می گفت: «پدرجان، با نیت خالص می خوابم تا ببینم در خواب بهم چه می گویند». همان شب بود که خوابید و صبح که از خواب بیدار شد، بهم گفت: «‏دایی شهیدم عباس را در عالم خواب دیدم و بهم گفت که اول خودسازی کنم و بعد عازم جبهه های جنگ شوم». ‏

پسرم آخرین بار که می خواست به جبهه برو ‏می گفت: «من چندین بار به جبهه رفته ام و خوشبختانه توانسته ام دشمنان اسلام را نابود سازم، اما د‏ر این سفر به احتمال زیاد شربت شهاد‏ت را خواهم نوشید». او به ما می گفت: «برای شهادتم ناراحت و غمگین نباشید و به یاد داشته باشید که هزاران سال است که امام حسین (علیه السلام) شهید شده ولی هنوز نام او زبانزد خاص و عام است، من نیز اگر شهید شدم، نام و نشانم همیشه باقی می ماند».

آخرین روزی که روز وداعم با محمدعلی بود، دست دور گردنم انداخت و گفت: «‏مادر، شاید این آخرین دیدارم با شما باشد». ‏گفتم: ‏«باید مرا حلال کنی، زیرا ما نتوانستیم تو را آن چنان که شایسته توست ‏تربیت کنیم و وظیفه خود را نسبت به تو به جا آوریم». ‏آن روز محمدعلی در جوابم گفت: «رفتنم به جبهه، نتیجه تربیت و پرورش شماست».

‏موقع اعزام محمدعلی به جبهه، من و پدرش همراه او به بسیج رفتیم و چون علاقه ای خاص بهم داشت و نمی خواست زیاد اذیت شوم، بهم گفت: «شما به خانه بروید، زیرا ساعت اعزام هنوز مشخص نیست». من هم در جوابش گفتم: «اگر تا غروب آفتاب هم ساعت اعزام شما مشخص نشود من اینجا منتظر می نشینم، دیگر هم از این صحبتها نکن». او سرش را پایین انداخت و دوباره وارد بسیج شد. ‏

راوی: «مادر شهید محمد علی ظهرابی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 9 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرضا معزی

تا جسد عبدالرضا به دست ما رسید 17 روز گذشت. وضعیتم به گونه ای بود که من را به بیمارستان می بردند، تا زمانی که تشییع جنازه شروع شد. آن وقت دیگر مسائل برایم عادی شده بود، دیگر آدم قبلی نبودم. وقتی فکرش را می کنم نمی دانم خدا چه نیرویی در من قرار داده بود که این قدر صبور بودم. تعجب اینجا بود که وقتی جسد عبدالرضا را به غسالخانه بردند، به من گفتند: «می توانی عبدالرضا را ببینی؟». گفتم: «نمی دانم، ولی حتماً برای آخرین بار باید ایشان را ببینم».

زیر بغلم را گرفتند و بردند داخل، بدون هیچ گونه سر وصدا و ناراحتی کنار او نشستم، روی صورت او را کنار زدم، بدنش سفید بود. وقتی دست روی صورتش می کشیدم، اثرات قرمزی جای دستم روی صورتش می ماند. لبهای او قرمز بود و هنوز جوشهای قرمز دوران جوانی بر روی صورتش بود. فقط  سر به آسمان بلند کردم و گفتم: «خدایا، تو را به فاطمه زهرا (سلام الله علیها) بهم صبر بده تا اجرم ضایع نشود».

‏برای مکه ثبت نام کرده بودم، وقتی اسمم درآمد که عبدالرضا شهید شده بود. پیش از آن بحث این بود که از آنجا چه سوغاتی برای بچه ها بیاورم که فرقی بین آنها باشد. حاجی گفت: «برای عبدالرضا یک تکه زمین کنار بگذاریم».

این گذشت تا ماه رمضان که زنهای محل در آنجا نان درست می کردند. اطراف زمین دیوار کشیده بودیم و در آن یک نخل بزرگ شده بود و رطب کبکاب می داد. یک بار در حیاط ، زیر درخت نارنج بودم که یکدفعه انگار به من الهامی شد. گفتم: «یا امام حسین (علیه السلام) کمکم کن تا بتوانم در این زمین حسینیه ای درست کنم به نام عبدالرضا».

فردای آن روز خانم همسایه ما گفت: «دیشب خواب دیدم که از قدم گاه حضرت اباالفضل (علیه السلام) آمدند پشت در ما و عبدالرضا هم که لباس سبز به تن و پرچمی در دست داشت با آنها بود. به من گفتند: کلید این زمین را بیاورید، ‏می خواهیم داخلش برویم. ‏من گفتم: بگذارید بروم و اجازه بگیرم. گفتند: کلید دست خیری است. گفتم: خودم هستم و کلید پیش خودم است و از ترس رفتم و کلید را برای آنها آوردم، در را باز کردند و رفتند داخل و بعد من از خواب بیدار شدم».

دیگر زبانم بند آمده بود. گفتم: «دیروز پیش از نماز کنار درخت نارنج چیزی از امام حسین (علیه السلام) طلب کردم و دیشب ‏با اهل بیت آمد و آنجا را افتتاح کرد، دیگر پدر جدم هم نمی تواند جلوی آنها را بگیرد». خیلی هیجان زده بودم.

راوی: «مادر شهید عبدالرضا معزی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 4 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرضا ملاح زاده

یک روز در حیاط نشسته بودم و چون آبگرمکن نداشتیم، داشتم روی اجاق آب گرم می کردم که یک دفعه دیدم شوهر خواهرم با یک حالتی آمد توی حیاط و دوباره برگشت. همان موقع فهمیدم که خبری شده است. بلافاصله رفتم بیرون و دیدم که چند نفر کنار شوهر خواهرم ایستاده اند. وقتی به من گفتند که از بنیاد شهید آمده اند و عکس عبدالرضا را می خواهند، فهمیدم که برادرم شهید شده است.

من و خواهرم اول می خواستیم مادرمان متوجه نشود، ولی چون دنبال عکسش می گشتیم مادرم هم متوجه شد و شروع کرد به گریه و زاری کردن. ما عکسی از برادرم پیدا کردیم و به کارمند بنیاد شهید دادیم و او هم ساک برادرم را که با خود آورده بود، به ما داد.

آخرین باری که او را دیدم هر دو به مرخصی آمده بودیم. من با یکی از دوستانم داشتم شام می خوردم که عبدالرضا گفت: «می خواهم به جبهه برگردم». او سه یا چهار روز مرخصی داشت ولی یک روز ماند و دوباره به جبهه برگشت و این آخرین دیدار ما بود.

یکی از همرزمانش در خصوص نحوه شهادت عبدالرضا نقل می کند: «ما در سنگر بودیم که صدای کمک خواستن یکی از رزمندگان را شنیدیم. عبدالرضا رفت تا به او کمک کند که خودش هم ترکش خورد و شهید شد».

وقتی لباسش را برای ما آوردند، در اثر سینه خیز رفتن تکه ای از آن پاره شده بود. من جسدش را در بهشت صادق دیدم. وقتی می خواستم او را ببوسم، هنوز از دهانش خون بیرون می آمد.

عبدالرضا علاقه زیادی به فوتبال داشت و در تیم کمان بازی می کرد. او خیلی آرام و ساکت بود. وقتی شهید شد دوستانش ما را دلداری می دادند و همیشه از او تعریف می کردند. همیشه به کار خودش مشغول بود و زیاد پر حرف نبود. اخلاق بسیار خوبی داشت. بعضی وقتها هم کارگری می کرد و حتی کولر و یخچال خانه را هم با پول خودش خرید.

همیشه در مسجد بود و به همه کمک می کرد. ماه محرم و صفر پرچمها را با کمک بچه ها نصب و مسجد را سیه پوش می کردند. علاقه زیادی به مسجد رفتن داشت و در تمام مراسم سینه زنی و سنج و دمام شرکت می کرد.

راوی: «برادر شهید عبدالرضا ملاح زاده»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمجید کبابی زاده

نحوه با خبر شدن ما از شهادت عبدالمجید به این صورت بود که صبح به اداره رفتم. از بنیاد شهید تماس گرفتند و گفتند: «عبدالمجید با شما چه نسبتی دارد؟». گفتم: «برادرم هستند». تماس گیرنده مکثی کرد، چون ایشان را می شناختم که کارمند بنیاد شهید است، فهمیدم که اتفاقی افتاده است. ایشان بعد از مکثی که کردند، گفتند: «عبدالمجید به چیزی که می خواست رسید». ‏ایشان درخواست کردند که یک قطعه عکس شهید را به بنیاد شهید ببریم و برای شناسایی شهید ساعت 12 در بنیاد شهید باشیم.

ظهر به بنیاد شهید رفتیم و از آنجا ما را به سردخانه بیمارستان بردند و مجید را از نزدیک شناسایی کردیم. مشخص بود که بوسیله ترکش خمپاره شهید شده است.

روی پارچه ای که بر پیکرش کشیده شده بود نام او و کدی نوشته شده بود. وقتی به او نگاه کردم هنوز چشمانش باز بود و لبخند ملیحی بر صورتش نقش بسته بود.

بعد از شناسایی به خانه برگشتیم و مقدمات تشییع جنازه اش را فراهم کردیم و او را با شکوه خاصی تشییع کرده و در بهشت صادق بوشهر به خاک سپردیم.

من همیشه خواب او را می بینم و وقتی که از خواب بیدار می شوم خوشحالم از اینکه مجید را دیده و با او صحبت کرده ام. یک شب خواب مجید را دیدم که با لباس هایی زیبا کنار سفره نشسته و با ما حرف می زند و برای مادر که کسالت داشت، نگران است.

زمانی هم که قصد ازدواج داشتم برادرم به خوابم آمد. او خیلی خوشحال بود و دوستانم را برای جشن عروسی ام دعوت می کرد.

راوی: «برادر شهید عبدالمجید کبابی زاده»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4