خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
جمعه 24 مرداد 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد غلامی زاده

با شروع جنگ محمد که عضو بسیج بود، داوطلبانه راهی جبهه های شد. اولین بار که به جبهه اعزام شد، سه ماه در جبهه بود و پس از آن چند روزی به مرخصی آمد. در سفر دوم که عازم جبهه شده بود، پس از یک ماه زخمی شد و به بوشهر برگشت. در همین اعزام دوم بود که وی تعریف می کرد:«روزی با سایر همسنگرانم در سنگر نشسته بودیم که ناگهان خمپاره ای نزدیک سنگر ما اصابت کرد و ترکش ریزی به اندازه سر سوزن به پشت گردن یکی از بچه ها اصابت کرد. من به طرف او رفتم و وقتی ترکش را دیدم، آن را با احتیاط از پشت گردنش بیرون کشیدم و به شوخی گفتم: این که چیزی نیست، فکر کردم همای سعادت بر شانه هایت نشسته است، که ناگهان دوست ما به زمین افتاد و دیگر بلند نشد. او به شهادت رسیده بود».

محمد عاشق حق بود و زمین و زمینی های ناسپاس را شایستۀ لطف بی کران حق نمی دانست. او شهادت را سعادتی می دانست که انتهای آن به خدا متصل می شود و بیشتر رضای حق را در نظر داشت تا دست یافتن به بهشت و زیبایی های آن. وی اطاعت حق را نه به بهای دریافت تحفه و پاداش بلکه به بهای ناز و کرشمه و یک نگاه معشوق، طالب بود. برای او چیزی لذت بخش تر از آن نبود که معشوق، روزی نام او را بر زبان ملائک جاری سازد و برای همنشینی با خود فراخواند. سرانجام نیز آن کریم بی همتا و آن صاحب خانۀ عشق به رویش در گشود و بالی از جنس نور به او بخشید تا آرام و راحت به سویش پر کشد و زمینیان را در حسرت یک دیدار و یک کلامش در انتظار بگذارد.

آخرین بار که می خواست به جبهه برود، برای خداحافظی پیشم آمد. زمستان سال 63 و هوا بسیار سرد بود. بهش گفتم: «تو تا به حال چند بار به جبهه رفتی. حالا که هوا سرد است پیش بچه هایت بمان. تو که در پشت جبهه هم مشغول فعالیت هستی و نان و مواد غذایی جمع آوری می کنی و به جبهه می فرستی. پس می توانی اینجا بمانی و به فعالیت هایت نیز ادامه دهی». او به من گفت: «مگر آنهایی که در جبهه مشغول نبرد و ستیز با جهانخواران و مزدوران هستند، سردشان نیست؟ مگر آنها زن و فرزند ندارند؟ مگر بسیاری از آنها جوانانی نیستند که از پای حجلۀ عروسی به سوی جبهه شتافته اند؟ یعنی خون من از آنها رنگین تر است؟».

آن روز بعد از خداحافظی با من و بوسیدن فرزند ۸ روزه ام، محمود (که بعدها به خاطر بیماری، در ۲۰ روزگی از دنیا رفت) به سوی دیار عاشقان شتافت و این آخرین دیدار ما بود. وقتی فرزندم از دنیا رفت، محمد در جبهه خوابی دیده بود و به پدرم تلفن زده بود. هر چه پدرم به او می گفت که کسی نمرده، ولی او اصرار داشت و می گفت: «چرا، یکی از افراد فامیل از دنیا رفته است، به من بگویید او کیست؟» و پدرم به ناچار جریان را به محمد گفت و او خیلی ناراحت شد ولی مرا به صبر دعوت کرد.

راوی: «خواهر شهید محمد غلامی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : خواب شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 2 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ماشاالله رمضانی

آخرین بار که ماشاالله می خواست به جبهه برود من خیلی اصرار کردم که نرود. به او گفتم: ‏«در طول سه باری که به جبهه رفتی، پایت مجروح شد و ترکش هنوز در بدنت است. دیگر جای سالم در بدن نداری که بخواهی آن را هم نثار کنی». در جواب بهم گفت: ‏«مادر، این بار شما ‏اجازه بدهید من بروم، اگر شهید شدم که هیچ و اگر شهید نشدم دیگر نمی روم ‏و هر کاری که شما گفتید، انجام می دهم». ‏

قبل از اینکه برای آخرین بار به جبهه برود، به وی پیشنهاد کردم که اول زن ‏بگیرد و بعد به جبهه برود. او در جواب بهم گفت: ‏«صبر کنید تا بروم، اگر ‏زنده برگشتم، حتماً این بار زن خواهم گرفت».

فردای آن روز به محل کارش که واقع در فرمانداری بوشهر بود مراجعه کردم و خدمت فرماندار وقت رسیدم و گفتم: «خواسته ای دارم و می خواهم شما برایم انجام دهید». آن روز وقتی از فرماندار خواستم که نگذارد ماشاالله به جبهه برود، در جواب رو به من کرد و گفت: «مادرجان، جبهه رفتن ماشاالله دست من نیست و او از طرف فرمانداری نمی رود که من بتوانم جلوی او را بگیرم و نگذارم برود. بلکه ایشان خودش افتخاری و در راه فی سبیل الله ‏می رود و ما به هیچ وجه نمی توانیم جلوی ایشان را بگیریم. اگر خودتان می توانید  جلویش را بگیرید وگرنه کاری از دست ما بر نمی آید».

من در آن زمان نمی دانستم که اتاق پسرم بغل اتاق فرماندار است و اتاق فرماندار به اتاق ماشاالله راه دارد. ظهر که از سر کار به خانه آمد، رو به من کرد و گفت: ‏«مادر، شنیده ام که آمدی فرمانداری». گفتم: «بله». ‏ گفت: «مگر نگفته بودی نمی دانی فرمانداری کجاست؟». ‏در جوابش گفتم: «مادر، مردم پرسان پرسان به کربلا می روند، فرمانداری که در همین شهر است و خیلی راحت می توان به آنجا رفت». ‏ گفت: «خوب آمدی و جوابت را گرفتی؟». ‏گفتم: «بله». ‏او گفت: «فرماندار هم به تو گفت که دست او نیست، درست است؟».

با تعجب رو به ماشاالله کردم و گفتم: «فرماندار به تو گفته؟». ‏اما او چیزی نگفت. باز سؤال کردم که تو از کجا فهمیدی من به فرماندار چه چیزی گفتم. جواب داد: «من در اتاق ام که بغل اتاق فرماندار است، نشسته بودم و حرفهایت را شنیدم. حالا جوابت را گرفتی؟». با ناراحتی گفتم: «بله». ‏

او فردای آن روز آماده شد که به جبهه برود ‏و به من گفت: «مادر حلالم می کنی؟» ‏و من گفتم: «حلالت می کنم، اما یادت باشد که به خاطر من کاری نکردی». بعد رو به من کرد و گفت: «اگر از ته دل اجازه بدهی این بار هم به جبهه ‏بروم، قول می دهم که د‏یگر به جبهه نروم. فقط این بار را از ته دل رضایت بده».

پسرم آن روز رضایت مرا برای شهادتش گرفت، گویا به او الهام شده بود ‏که د‏یگر بر نمی گردد ‏و از برخوردها و حرفهایش می شد این را فهمید. بالاخره او به قول خودش عمل کرد ‏و برای همیشه از پیش ما رفت.

راوی: «مادر شهید ماشاالله رمضانی»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : شهدا و خانواده، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 29 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید هادی درویشی

ما در شهر آبادان ساکن بودیم ولی بعد از فوت پدرمان، دایی هادی به آنجا ‏آمد و ما را با خود به بوشهر آورد.

او با انجام دادن کارهای ساختمانی، زندگی ما و دایی کوچکم را تامین می کرد و به حق برای ما خیلی زحمت می کشید. وی نسبت به ما بسیار محبت داشت به گونه ای که ما کمبود پدرمان را حس ‏نمی کردیم.

‏او برای ما فقط یک دایی نبود، بلکه یک برادر بزرگتر بود که از خوراک و پوشاک خود می زد و سعی می کرد لباس و غذاهای خوب برای ما تهیه کند. اگر چه خودش نتوانست به مدرسه برود، اما به درس خواندن ما اهمیت زیادی ‏می داد، حتی حقوق سربازیش را جمع می کرد و برای ما می فرستاد تا ما در رفاه باشیم. ‏

آخرین بار که به مرخصی آمد ماه رمضان و نزدیک سحر بود. وقتی که در حیاط  را زد و ما در را باز کردیم، او ما را در آغوش خود گرفت و بوسید. هنگامی که مرخصی اش تمام شد و می خواست به جبهه برگردد، به مادرم سفارش کرد که مواظب بچه هایش باشد و مقدار پولی را هم که در بانک داشت، به مادرم داد و به او سفارش کرد که آن پول را برای تحصیل بچه هایش خرج کند و مراقب باشد که آنها درسشان را بخوانند.

رفتار او نسبت به دفعات قبل خیلی فرق کرده بود. بسیار مهربانتر شده بود و سعی کرد به دیدار همه بستگانش برود و از آنها خداحافظی کند، گویی که خودش می دانست که آخرین سفرش می باشد.

راوی: «بستگان شهید هادی درویشی»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 17 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عادل حاوی زاده

وقتی وارد منطقه عملیاتی شدیم، در مقری به نام کوشک که آموزش قبل از عملیاتها را انجام می دادیم، مستقر شدیم. در آنجا من و عادل با هم بودیم و برای عملیاتی که قرار بود در خرداد ماه سال 1363 در منطقه فاو اجرا شود، آمادگی پیدا می کردیم. بنا به دلایلی این عملیات اجرا نشد و این عملیات در سال 1364 بنام عملیات والفجر ۸ اجرا شد.

از آنجایی که عملیات عقب افتاده بود ما را که جزء نیروهای رزمی بودیم، به خط پدافندی جزیره اعزام کردند. عادل حدود یک ماه نارنجک انداز بود، ضمن این که تیراندازی با اسلحه ژ۳ را هم آموزش می دید. او کار خود را به نحو احسن انجام می داد و خیلی خوب از عهده تمریناتش بر می آمد. پس از مدتی چون عادل از نظر بدنی قوی بود و جثه خوبی داشت از ایشان خواستند که تیربارچی بشود. او مدتی کار تیربارچی را انجام می داد ولی وقتی به خط پدافندی جزایر مجنون اعزام شدیم، عادل در عملیات شرکت نداشت.

خط پدافندی جزایر مجنون (جزایر جنوبی) یک خط پدافندی خاص بود که کمینهای ما فاصله چندانی با کمینهای عراقی نداشت. ما چند تا کمین در چند محور داشتیم و دشمن هم چند کمین در چند محور درست روبروی ما داشت. فاصله کمینهای ما با کمینهای دشمن در چند مرحله به ۳۰ تا ۳۵ متر بیشتر نمی رسید.

نیروها شبانه تا محدوده ای پیاده می رفتند، سپس با زانو حرکت می کردند و بعد از کانالهایی که کنده شده بود، مقداری نیز سینه خیز می رفتند. آنها حدود ۱۰ تا ۱۵ متر سینه خیز می رفتند تا برسند به سنگر کمین اول ما، فاصله کمین اول ما تا کمین اول دشمن حدودا ۳۰ متر بود.

در آنجا ما کمتر صحبت می کردیم و نیروها فقط شبها می توانستند بروند و برگردند. نیروها ۲۶ ساعت باید آنجا می ماندند، برای همین آنها تمام امکانات را با خودشان می بردند. در طول روز اگر مجروح هم می شدند، باز نمی توانستند از سنگر خارج شوند، تا شب که هوا تاریک می شد و نیروهای بعدی جایگزین می شدند.

عادل هر سه شبانه روز یک مرحله باید به کمینگاه می رفت و جزء نیروها بود. او دوستی نزدیکی با مسؤول دسته و معاون دسته داشت و کارهایی را که می خواستند انجام دهند از عادل نیز می خواستند که با آنها همراه شود. هر دسته یک شب در کمینهای شماره ۱ تا ٤ قرار می گرفت و وقتی از کمینها بر می گشتند استراحت می کردند و دسته بعد در کمینها قرار می گرفت.

از آنجایی که تابستان بود و هوا بسیار گرم بود، بچه ها برای تقویت بدنشان باید از میوه های تابستانی استفاده می کردند. یک روز صبح عادل همراه معاون دسته به دستور فرماندهی دسته رفته بودند که میوه ها را تحویل بگیرند و بیاورند. در آنجا اول صبح طوری بود که ماشین یا هر وسیله دیگری در جاده نمی توانست حرکت کند و مجبور بودند امکانات غذایی را با قایقها به بچه ها برسانند. آنها دو صندوق میوه آوردند که یک صندوق انگور را عادل و یک صندوق میوه دیگر را هم معاون دسته بر می دارند. این میوه ها را به سنگرهای اجتماعی انتقال می دهند تا بتوانند نیروهای دسته را تغذیه کنند. یک مقدار آب معدنی هم بود که قرار بود آنها برگردند و آنها را هم بیاورند.

در همین هنگام عراقی ها شروع می کنند به تیراندازی و آتش بود که بر سر ما می ریخت. اما عادل و معاون دسته تصمیم گرفته بودند که کارشان را انجام دهند. آنها در جاده حرکت می کردند بدون اینکه سر پناهی داشته باشند. یک دفعه مزدوران عراقی شروع کردند به زدن جاده که در تیررس آنها بود. از قضا یک گلوله نزدیک عادل که پشت سر معاون دسته بوده به زمین می خورد و عادل که ترکش به زیر گلویش اصابت کرده بود، همان جا به روی زمین می افتد. عادل را سریعاً با قایقی که میوه ها را آورده بود به بهداری می برند و از آنجایی که ترکشها قسمتی از فک و گلوی او را بریده بودند، ایشان همان جا به شهادت می رسند. زمانی که او ترکش می خورد من در آنجا بودم ولی چون در کمین سمت راست بودم، صحنه را ندیدم.

راوی: «برادر شهید عادل حاوی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 9 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض پسر بسیار خنده رو و در عین حال کم حرفی بود و همه او را دوست داشتند. من در عملیات بستان، زمانی که به سوی دشمن در حال حرکت بودیم، زخمی شدم و لحظاتی بعد به محاصره دشمن درآمدیم. عوض با وجود اینکه اطلاع داشت که من زخمی شده ام ولی عملیات را رها نکرد و کار خود را انجام داد. تعدادی از نیروهای خودی مرا به عقب برگرداندند و بعد از اینکه عملیات با موفقیت به پایان رسید، او نیز به همراه دیگر نیروها به عقب آمد و آن وقت بود که سراغ مرا گرفت.

یک بار زمانی که ایشان به همراه شهید علیرضا ماهینی به تنگه چزابه اعزام شدند، درست در همان زمان آنجا زیر پاتک شدید دشمن بود. عوض به همراه تعدادی از بچه ها دشمن را دور زدند و آن گونه که بعدها از همرزمانش شنیدیم، در آن عملیات فداکاری و رشادتهای زیادی از خود نشان داده بودند. در همان عملیات بود که یکی از بچه ها در نزدیکی خاکریز دشمن زخمی می شود و عوض که برای کمک به او به جلو رفته بود، از ناحیه پا زخمی می شود. سپس تعدادی از بچه ها برای کمک به آنها به جلو می روند و هر دو مجروح را به عقب منتقل کرده و وی مدتی هم در بیمارستان اهواز بستری می شود.

در عملیات بدر من و عوض در گردان امام حسین (ع) به فرماندهی پرویز معروفی نژاد در کنار هم بودیم و چون ما به عنوان قایقران در جبهه مشغول به خدمت بودیم، به ناوتیپ امیرالمومنین، گردان امام حسن (ع) و گردان امام حسین (ع) می رفتیم و در آنجا نیز به وظایفمان عمل می کردیم. عوض هم در عملیات بدر قایقران بود و مهمات می آورد و نیروها را جابجا می کرد.

وقتی محمد غلامی زاده (شوهر خواهرم) به شهادت رسید، من و عوض تصمیم گرفتیم که دوباره به جبهه برویم. مخصوصاً عوض که همیشه به فکر این بود که جای خالی او را در جبهه پر کند. با وجود اینکه وی برادر بزرگتر خانواده بودند و تأمین هزینه های زندگی خانواده ما بر عهده ایشان بود، ولی او باز هم طاقت نیاورد و به جبهه رفت.

من در منطقه بودم که عوض به مرخصی آمد و با همه دوستان و آشنایانش خداحافظی کرد. آن گونه که دوستان تعریف می کردند، رفتارش در این سفر آخر چنان تغییر کرده بود که گویی خود می دانست که این رفتن را برگشتنی نیست و این موضوع را به چند نفر از دوستانش نیز گفته بود.

درست ۱۰ روز بعد از عملیات بدر، زمانی که در جزیره مجنون مشغول آماده کردن قایقها برای عملیات بعدی بودند، عوض زیر پل مشغول وضو گرفتن جهت اقامه نماز مغرب و عشاء بود، خمپاره ۱۲۰ به پل اصابت کرد و ما که درون سنگر بودیم خود را بر روی زمین انداختیم و در همان لحظه ندای الله اکبر از بیرون سنگر شنیده شد. بچه ها از سنگر بیرون رفتند تا ببینند برای کسی اتفاق افتاده است یا نه، اما همین که من می خواستم از سنگر بیرون بروم، یکی از بچه ها جلوی مرا گرفت که بیرون نروم. از این کار او تعجب کردم و او را به کنار زده و از سنگر بیرون رفتم و در آنجا بود که متوجه شدم برای چه نمی گذاشتند من از سنگر خارج بشوم. ترکشی به سر برادرم اصابت کرده بود و خون از سرش جاری بود. همان موقع با آمبولانس او را به عقب اعزام کردیم و در آن لحظه بود که من به یاد صحرای کربلا افتادم و با خود گفتم که ما هم برای رضای خدا باید صبر کنیم، هر چه خدا بخواهد همان می شود.

من می خواستم در جبهه بمانم، اما دوستان و همرزمانم این اجازه را به من ندادند و گفتند در حال حاضر در خانه بیشتر از اینجا به تو نیاز دارند. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم که بدون عوض به خانه برگشتم، در حالی که حامل خبر شهادت برادرم بودم. پیکر مطهر برادرم را ابتدا به شهر دیگری فرستاده بودند ولی بعد از ده روز پیکر مطهر ایشان را به بوشهر منتقل کردند.

راوی: «برادر شهید عوض ایروانچی»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 19 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمحمد گرگین

پدرم هفت سال چشم به راه آمدن برادرم بود و از دوری او بسیار غمگین بود. مدام در فکر عبدالمحمد بود، تا این که در سال ۱۳۶۸ ساعت ۱۲ شب گفت: «قلبم درد می کند». ساعت ۴ صبح حالش بدتر شد، او را به بیمارستان بردیم و آنجا از دنیا رفت.

روزی پدرم خانه بود، شهید خلیل خواجه ئیان در سفر آخرش برای خداحافظی آمد و به پدرم گفت: «پیغامی برای پسرت نداری، من عازم جبهه هستم». آن زمان برادرم غلام نیز در جبهه بود. پدرم گفت: «نه، برو به دست خدا، فقط به عبدالمحمد بگو دیگر بس است، برگرد»، و روی خلیل را بوسید. وقتی پس از چندی خبر شهادت خلیل را آوردند، پدرم خیلی گریه و ناراحتی کرد.

عبدالمحمد نیز مفقود شد و ما خبری از او نداشتیم، فقط منتظر بودیم. پدرم می گفت: «اگر برگردد، اول او را یک سیلی می زنم، بعد می بوسمش»، نمی دانستیم عبدالمحمد شهید شده است. تعدادی به ما گفتند او را در جمع اسیران از تلویزیون عراق دیده ایم. یکی از بستگان نیز به ما اطلاع داد که عبدالمحمد از جای شلوغی و با عجله تماس گرفته و گفته است: «من عبدالمحمد پسر فلانی هستم، الان نمی توانم زیاد صحبت کنم، دوباره تماس می گیرم»، اما دیگر زنگ نزد. این خبر خانواده ما را خوشحال و امیدوار کرد، ولی خبری نشد.

زمانی که آزادگان آمدند، من خودم جزء محافظین آنها بودم. اولین نفر آنها را ملاقات کردم و عکس عبدالمحمد را به آنها نشان دادم و از او پرسیدم. بعضی می گفتند که یک اسیر به نام گرگین نزد ما بود ولی او را بردند. نمی دانم او همان برادر من بوده یا نه.

عبدالمحمد در هنگام شهادت ۱۷ سال کمتر داشت. روزی از طرف نیروی انتظامی در خانه ما آمدند و گفتند: «موعد رفتن سربازی پسر شما رسیده، چرا به سربازی نمی آید؟». پدرم گفت: «اگر او را پیدا کردید ما را هم خبر کنید. پسر من قبل از وقت سربازی به جبهه رفت و اکنون مفقود است». آنها به بنیاد شهید مراجعه کردند و متوجه ماجرا شدند.

وقتی خبر مفقود شدن عبدالمحمد را همراه با ساکش آوردند، مادرم از شدت ناراحتی در همان وسط ظهر پای برهنه به طرف امامزاده محمد باقر دوید و بشدت گریه می کرد. قبل از آن که پیکر عبدالمحمد را به ما نشان دهند، عکسهایی از عبدالمحمد جهت شناسایی پیکر از ما گرفتند و بردند. ما فکر می کردیم این عکسها را برای نمایشگاه دفاع مقدس می خواهند، از جریان واقعی خبر نداشتیم.

چند روز بعد به ما گفتند که پیکر عبدالمحمد را آورده اند. وقتی به مادرم گفتم او در حالی که خیلی ناراحت شد اصلاً باور نکرد، بلند شد و رفت. شهادت عبدالمحمد را قبول نداشت و می گفت زنده است و بر می گردد. به همین جهت در تشییع جنازه و بخشی از مراسم برادرم نیامد.

فردای آن روز به بنیاد رفتیم، خانواده شهدا منتظر بودند تا به نوبت، پیکر فرزندانشان را شناسایی کنند. نوبت به من رسید، بالای پیکر مطهرش حاضر شدم، سری بر بدن نداشت. تنها استخوانهای بدنش مانده بود. بعضی از اجزای بدنش از بین رفته بودند. قمقمه اش ترکش فراوانی داشت. فانوسقه دور کمرش بود و کفشهای کتانی به پا داشت که بخشی از آن از بین رفته بود. باندی دور پایش پیچیده شده بود. گویی قبل از شهادت زخمی بوده است.

راوی: «برادر شهید عبدالمحمد گرگین»





نوع مطلب : شهدا و خانواده، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 12 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ابراهیم قهرمانی

در سال ۱۳۶۴ بعد از عملیات غرورآفرین و پیروزمند والفجر ۸ دوران نقاهت مجروحیت را در بوشهر طی می کردم. در یکی از روزها شنیدم که فردا صبح از جایگاه نماز جمعه اعزام برادران داوطلب بسیجی به سوی جبهه می باشد. فردا صبح برای دیدن برادران اعزامی رفتم تا قبل از اعزام موفق به دیدن و خداحافظی با آنها شوم.

در جایگاه ایستاده بودم که متوجه ابراهیم قهرمانی شدم و به سوی او رفتم. با هم سلام و علیک گرمی کردیم، ولی در همان برخورد اول فهمیدم که ابراهیم اصلاً متوجه من و جمعیت و خانواده که برای خداحافظی آمده بودند، نیست. خوب که دقت کردم دیدم که او در عالم دیگری سیر می کند.

با دیدن این حالت ابراهیم یادم به روحانی شهید حیدر حیدری افتاد، چون با او بسیار صمیمی بود و یکسری مسایل عاطفی و دوستی دیرینه داشتند و حتی در جبهه نیز در واحد ادوات و توپخانه لشکر ۱۹ فجر با هم بودند.

ابراهیم در آن زمان به عنوان دیده بان کار می کرد، کارش بسیار خوب بود و به قول بچه های جبهه هدایتگر خوبی برای آتش بارها جهت ایجاد آتش و گرفتن تلفات از دشمن بود. لازم به ذکر است که شهید قهرمانی و شهید حیدری در هنرستان حاج جاسم بوشهری به همراه شهیدان عباس کبگانی و مصطفی شمسا با هم بودند.

شهادت حیدر حیدری آن قدر روی ابراهیم تأثیر گذاشته بود که وقتی با ایشان صحبت می کردی جواب می داد، ولی روح او با تو نبود. خدا را گواه می گیرم از درب جایگاه نماز جمعه تا محل سوار شدن به اتوبوس حدوداً پنج بار با او خداحافظی و روبوسی کردم، انگار مطمئن بودم این بار آخر است که او را می بینم.

چند روز بعد که با برادر بزرگوارم فاضل حاوی زاده برای پیوستن به گردان به اهواز و سپس به مارد رفتیم، متوجه شدیم گردان ما در خط پدافندی جاده فاو - ام القصر مستقر است، به همین علت به مقر گردان امام حسین (ع) که نیروهای اعزامی از بوشهر به این گردان مأموریت داده شده بودند، رفتیم. در اولین برخورد سراغ دوستان را گرفتم، خبر شهادت شهید قهرمانی را دادند، به دنبال این خبر من و فاضل به هم نگاهی انداختیم و رفتیم به کناری و آرام شروع کردیم به گریه کردن.

راوی: «همرزم شهید ابراهیم قهرمانی»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات