خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید عبدالرسول ضاحیان

وقتی که جسد فرزندم را آوردند، ‏گفتم: «می خواهم پسرم را ببینم». آنها گفتند: «نمی شود او را ببینی». ‏گفتم: «مگر می توانید نگذارید، اگر مانع من شوید، در غسالخانه را ‏می شکنم و نزد پسرم می روم»، قبول کردند.

روز جمعه بود، شهید را تیمم دادند. همان تک پوشی که در خانه بعد از حمام کردن پوشید و رفت، به تنش ‏بود. تا سرشانه هایش را دیدم، خواستم دهانش را ببوسم، صورتم به لبهایش نرسید، پیشانیش را بوسیدم و از هوش رفتم، دیگر نفهمیدم چه شد.

بعد هم می شنیدم تعدادی با رمز با هم حرف می زنند. گفتم: «می گویی رسول بعضی از اعضایش را به بدن ندارد؟». گفتند: «نه، کی گفته است؟». ‏گفتم: «چرا، رسول پیکرش سالم نیست، رسول دست راست نداشت».

از جسدش عکس و فیلم گرفتند، نگذاشتند من ببینم. عکسی از پیکر شهید آوردند که با دیدن آن حالم دگرگون شد.

من فرزندم را در راه خدا و امام حسین (علیه السلام) دادم. امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا بهترین یاران و کسان خود را از دست داد. خدا را شکر می کنم که پسرم در راه شهادت قدم برداشت. شهدا همنشین سالار خود، امام حسین (علیه السلام) هستند و این از بهشت نیز بهتر است.

راوی: «مادر شهید عبدالرسول ضاحیان»




نوع مطلب : آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 21 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید عباس صفوی

روزی که برای آخرین بار می خواست به ماموریت برود، یک نفر از روستا آمده بود و مهمان سید بود. وقتی که فردی دنبال سید عباس آمد که با هم بروند، سید به او گفت: «صبر کن تا مهمانم برود بعد می رویم، چون صحیح نیست که من قبل از مهمان خارج شوم».

آن روز با دفعه های قبل فرق می کرد و حالت عجیبی به ما دست داده بود. نحوه ی شهادت ایشان به این صورت بود که آنها با ماشین در جاده امیدیه - اهواز در حرکت بودند که هواپیمای عراقی ها بالای سر آنها می آید ‏و آنها به خاطر اینکه از تیررس هواپیما دور شونده، با سرعت زیاد حرکت می کنند که ناگهان به کامیونی برخورد می کنند و سید عباس به شهادت می رسد.

راوی: «خواهر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 26 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

یک روز صبح که بیدار شدم برای نماز یک کمردرد و پا درد شدیدی گرفتم، هر کاری کردم که بتوانم وضو بگیرم، نتوانستم. دست و پاپم خشک شده بود. به هر مکافاتی بود خودم را به دم پله رساندم، برایم آب آوردند، وضو گرفتم و نماز خواندم.

حدود نیم ساعتی گذشت که حیاط شلوغ شد. دیدم بچه های بسیج آمدند، پرسیدم: «راستش را بگویید، چه شده که شما همه توی هم ریختید؟». گفتند: «هیچی، بچه ها آمدند کار داشتند و رفتند».

خلاصه حاج سید حسین آمد. گفتم: «مادر چه شده؟». گفت: «چیزی نشده است، اسلحه عباس جا مانده، بچه ها که دیشب رفته بودند پیشش، حالا آوردند».

وقتی همه رفتند و فقط من و عمه ام ماندیم، من با هر زحمتی بود، خودم را به در خانه آقای صفایی رساندم، دیدم که همه آنها داخل اتاق دارند گریه می کنند. گفتم: «هر ‏چه شده بگویید، من که دیگر مُردم، هر چه سرش آمده بگویید، هر چه بوده ‏مصلحت خدا بوده است». باز هم حقیقت را به من نگفتند.

بعد خانم صفایی آمد و گفت: «می دانی حقیقت چیه؟». گفتم: «نه». گفت: «راستش عباس زخمی شده و بچه ها حالا می خواهند بروند او را بیاورند». گفتم: «اگر از همان اول گفته بودید، من این همه ناراحتی نمی کردم. زخمی شده می آید، به حمدالله خوب می شود». گفت: «بله، فقط پایش زخمی شده است».

ساعت هشت و نیم ‏بود که خبر شهادتش را به ما دادند. آن زمانی که کمر من خشک شده بود و پاهایم گرفته بود، زمانی بود که پسرم به شهادت رسیده بود.

در غسالخانه مرا صدا زدند من هم رفتم داخل، صلوات می فرستادم و از سر تا پاهایش را می بوسیدم و در آنجا از حول وقوه الهی و لطف خدا و کمک جدمان و امام خمینی (ره) بود که یک قوت قلبی به من دست داد که حتی یک قطره اشک هم نریختم و همینطور دست دور گردنش می کشیدم و صلوات می فرستادم. اما وقتی آمدم بیرون، از حال رفتم.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، مجروحیت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 25 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

پسرم  آخرین  باری که برای خداحافظی  آمده بود، گفت: «مادر، ما این دفعه می خواهیم برویم آنجا یک ستاد را تشکیل دهیم و برای 6 ‏ماه آنجا هستیم». به او گفتم: «خوب تکلیف زنت چه می شود، یک هفته دیگر مانده به وضع حملش، شاید به تو نیاز داشته باشد». گفت: «اول خدا، بعد هم شما هستید».

ما هم او را زیر قرآن رد کردیم و پشت سرش آب و برگ سبز ریختیم، خداحافظی کرد و رفت. من هم تا وسط کوچه دنبالش رفتم. همیشه وقتی می رفت، دلشوره نداشتم. می گفتم: «مادر، برو دست خدا». اما این دفعه بر خلاف دفعه های قبل، وقتی برگشتم، رفتم توی اتاق نشستم وگریه کردم.

عمه ام (که مادر شوهرم هست) گفت: «این چه ادایی است که تو در آورده ای؟ او که همیشه می رود، ولی تو این کار نمی کردی». گفتم: «عمه، انگار به دلم برات شده که این دفعه  بچه ام بر نمی گردد، هیچ وقت خداحافظی نمی کرد. این دفعه آمد سرم را بوسید و حلالیت طلبید، این دفعه فرق می کرد».

گفت: «او که 24 ‏ساعته سرت را می بوسید، این حرفها را نزن، بچه ام صحیح و سالم بر می گردد».

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید سید عباس صفوی

عباس 10 ماه پس از ازدواجش به سربازی رفت و پس از گذراندن دوران آموزشی، او را به منطقه مارد فرستادند. پسرم در آنجا به شدت مجروح شد و به علت خونریزی زیاد به شهادت رسید. 

‏روزی که عباس می خواست به جبهه برود، به من گفت: «من می خواهم برای مدتی به جبهه بروم، شما از همسرم نگهداری کنید».

او وصیت کرد که اگر شهید شدم، اسم پسرم را نواب بگذارید. من به او گفتم: «پسرم، شاید بچه ات دختر باشد؟». گفت: «‏نه، من مطمئن هستم که پسر است». ‏بعد به شوخی گفت: «حالا اگر دختر بود بگذارید نواب زا».

پسرش روز بعد از شهادت عباس به دنیا آمد و همان نامی را که عباس وصیت کرده بود، رویش گذاشتیم.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، شوخی های شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، وصیت نامه ی شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 9 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید خضر شمسی

در خانه خیلی کار می کرد. از مهمانها پذیرایی می کرد و کارهای بیرون خانه هم انجام می داد و خیلی زرنگ بود. وقتی می خواستم بخوابم، وضو می گرفتم. یک روز خضر از من پرسید: «چرا وضو می گیری؟». گفتم: «وقت خواب ثواب دارد وضو بگیری». گفت: «من هم بگیرم؟»، بهش گفتم: «بله، تو هم بگیر».

‏بعد از مدتی دوباره به جبهه رفت. به او گفتم: «در جبهه مواظب باش، حواست را جمع کن...». به او نصیحت می کردم و او می گفت: «چند ماه آموزش دیدم، حواسم جمع است».

‏‏یک روز درب مغازه بقالی ام در خیابان نادر بودم، پسر خواهرم با موتور آمد و صدایم زد و گفت: «خضر زخمی شده و دائیم حاج علی گفته بیا برویم اصفهان پیش خضر». همان موقع پیش خودم گفتم خضر زخمی نشده، حتماً شهید شده است.

آمدم خانه ، دیدم خانه شلوغ است و فهمیدم که خضر شهید شده است. نزدیک ظهر بود، نماز ظهر را خواندم و بعد هم تدارک مراسم را دیدم. عصر همان روز مردم به خانه ما می آمدند. فردا صبح همگی به مسجد رفتیم .

دو نفر آمدند و گفتند: «دوست داری شهید خضر را ببینی؟». گفتم: «بله». ‏من و برادرم و همسرم به همراه هم به بهشت صادق رفتیم. سپس ما را به بیمارستان نیروگاه بردند. جسد خضر را به ما نشان دادند و گفتند: «آیا جسد خضر است؟». او را شناختم و گفتم: «بله، پسرم است».

پیکرش را که دیدم، صورتش سالم بود، ولی دستش قطع شده بود و چند جایی از بدنش زخم عمیق داشت. گفتم: «پسرم، رفتی و به هدفت رسیدی، امیدوارم جایگاه خوبی پیش خدا داشته باشی».

راوی: «پدر شهید خضر شمسی»




نوع مطلب : محبت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 4 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید رسول شکیبازاده

من و برادرم همیشه در کنار هم بودیم، لذا وقتی پیکر بی جانش را آوردند بسیار گریه کردم. در آن زمان درک واقعیت برایم خیلی مشکل و این غم و اندوه بیش از طاقت من بود.

پدر و مادرم با وجود غم دوری از رسول، خدا را شاکر بودند ‏و می گفتند: «الحمدلله، امانت خدا را سالم به او تحویل دادیم».

‏من از رسول خاطرات زیادی دارم. هنوز حرف ها و خنده هایش در گوشم است و اصلاً نمی توانم رفتن او را باور کنم. حتی چند سال بعد از این که اسرا به میهن برگشتند، باز هم منتظرش بودم و به خودم می گفتم شاید اشتباهی شده باشد و برادرم برگردد.  

‏‏رسول قبل از آن که برای آخرین بار به جبهه برود یک دست بلوز، شلوار و کفش برای خودش خریده بود. پس از شهادتش وقتی لباس هایش را به ما تحویل دادند، لباسهای نو او هنوز در ساکش بود و من آنها را به عنوان یادگاری در چمدانم گذاشته بودم.

مدتی از شهادتش می گذشت که یک شب به خوابم آمد و به من گفت: ‏«برو لباسهای مرا که در چمدان گذاشته ای بیاور و از آنها استفاده کن و سایر وسایلم را نیز به نیازمندان بده». من به محض اینکه از خواب بیدار شدم، خواسته اش را عملی کردم تا دلش را در آن دنیا شاد کنم. روحش شاد و یادش گرامی باد .

راوی: «برادر شهید عبدالرسول شکیبازاده»





نوع مطلب : خواب شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 3 )    1   2   3