خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
چهارشنبه 21 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید عباس صفوی

روزی که برای آخرین بار می خواست به ماموریت برود، یک نفر از روستا آمده بود و مهمان سید بود. وقتی که فردی دنبال سید عباس آمد که با هم بروند، سید به او گفت: «صبر کن تا مهمانم برود بعد می رویم، چون صحیح نیست که من قبل از مهمان خارج شوم».

آن روز با دفعه های قبل فرق می کرد و حالت عجیبی به ما دست داده بود. نحوه ی شهادت ایشان به این صورت بود که آنها با ماشین در جاده امیدیه - اهواز در حرکت بودند که هواپیمای عراقی ها بالای سر آنها می آید ‏و آنها به خاطر اینکه از تیررس هواپیما دور شونده، با سرعت زیاد حرکت می کنند که ناگهان به کامیونی برخورد می کنند و سید عباس به شهادت می رسد.

راوی: «خواهر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 26 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

یک روز صبح که بیدار شدم برای نماز یک کمردرد و پا درد شدیدی گرفتم، هر کاری کردم که بتوانم وضو بگیرم، نتوانستم. دست و پاپم خشک شده بود. به هر مکافاتی بود خودم را به دم پله رساندم، برایم آب آوردند، وضو گرفتم و نماز خواندم.

حدود نیم ساعتی گذشت که حیاط شلوغ شد. دیدم بچه های بسیج آمدند، پرسیدم: «راستش را بگویید، چه شده که شما همه توی هم ریختید؟». گفتند: «هیچی، بچه ها آمدند کار داشتند و رفتند».

خلاصه حاج سید حسین آمد. گفتم: «مادر چه شده؟». گفت: «چیزی نشده است، اسلحه عباس جا مانده، بچه ها که دیشب رفته بودند پیشش، حالا آوردند».

وقتی همه رفتند و فقط من و عمه ام ماندیم، من با هر زحمتی بود، خودم را به در خانه آقای صفایی رساندم، دیدم که همه آنها داخل اتاق دارند گریه می کنند. گفتم: «هر ‏چه شده بگویید، من که دیگر مُردم، هر چه سرش آمده بگویید، هر چه بوده ‏مصلحت خدا بوده است». باز هم حقیقت را به من نگفتند.

بعد خانم صفایی آمد و گفت: «می دانی حقیقت چیه؟». گفتم: «نه». گفت: «راستش عباس زخمی شده و بچه ها حالا می خواهند بروند او را بیاورند». گفتم: «اگر از همان اول گفته بودید، من این همه ناراحتی نمی کردم. زخمی شده می آید، به حمدالله خوب می شود». گفت: «بله، فقط پایش زخمی شده است».

ساعت هشت و نیم ‏بود که خبر شهادتش را به ما دادند. آن زمانی که کمر من خشک شده بود و پاهایم گرفته بود، زمانی بود که پسرم به شهادت رسیده بود.

در غسالخانه مرا صدا زدند من هم رفتم داخل، صلوات می فرستادم و از سر تا پاهایش را می بوسیدم و در آنجا از حول وقوه الهی و لطف خدا و کمک جدمان و امام خمینی (ره) بود که یک قوت قلبی به من دست داد که حتی یک قطره اشک هم نریختم و همینطور دست دور گردنش می کشیدم و صلوات می فرستادم. اما وقتی آمدم بیرون، از حال رفتم.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، مجروحیت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 25 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

پسرم  آخرین  باری که برای خداحافظی  آمده بود، گفت: «مادر، ما این دفعه می خواهیم برویم آنجا یک ستاد را تشکیل دهیم و برای 6 ‏ماه آنجا هستیم». به او گفتم: «خوب تکلیف زنت چه می شود، یک هفته دیگر مانده به وضع حملش، شاید به تو نیاز داشته باشد». گفت: «اول خدا، بعد هم شما هستید».

ما هم او را زیر قرآن رد کردیم و پشت سرش آب و برگ سبز ریختیم، خداحافظی کرد و رفت. من هم تا وسط کوچه دنبالش رفتم. همیشه وقتی می رفت، دلشوره نداشتم. می گفتم: «مادر، برو دست خدا». اما این دفعه بر خلاف دفعه های قبل، وقتی برگشتم، رفتم توی اتاق نشستم وگریه کردم.

عمه ام (که مادر شوهرم هست) گفت: «این چه ادایی است که تو در آورده ای؟ او که همیشه می رود، ولی تو این کار نمی کردی». گفتم: «عمه، انگار به دلم برات شده که این دفعه  بچه ام بر نمی گردد، هیچ وقت خداحافظی نمی کرد. این دفعه آمد سرم را بوسید و حلالیت طلبید، این دفعه فرق می کرد».

گفت: «او که 24 ‏ساعته سرت را می بوسید، این حرفها را نزن، بچه ام صحیح و سالم بر می گردد».

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید سید عباس صفوی

عباس 10 ماه پس از ازدواجش به سربازی رفت و پس از گذراندن دوران آموزشی، او را به منطقه مارد فرستادند. پسرم در آنجا به شدت مجروح شد و به علت خونریزی زیاد به شهادت رسید. 

‏روزی که عباس می خواست به جبهه برود، به من گفت: «من می خواهم برای مدتی به جبهه بروم، شما از همسرم نگهداری کنید».

او وصیت کرد که اگر شهید شدم، اسم پسرم را نواب بگذارید. من به او گفتم: «پسرم، شاید بچه ات دختر باشد؟». گفت: «‏نه، من مطمئن هستم که پسر است». ‏بعد به شوخی گفت: «حالا اگر دختر بود بگذارید نواب زا».

پسرش روز بعد از شهادت عباس به دنیا آمد و همان نامی را که عباس وصیت کرده بود، رویش گذاشتیم.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، شوخی های شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، وصیت نامه ی شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 9 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید خضر شمسی

در خانه خیلی کار می کرد. از مهمانها پذیرایی می کرد و کارهای بیرون خانه هم انجام می داد و خیلی زرنگ بود. وقتی می خواستم بخوابم، وضو می گرفتم. یک روز خضر از من پرسید: «چرا وضو می گیری؟». گفتم: «وقت خواب ثواب دارد وضو بگیری». گفت: «من هم بگیرم؟»، بهش گفتم: «بله، تو هم بگیر».

‏بعد از مدتی دوباره به جبهه رفت. به او گفتم: «در جبهه مواظب باش، حواست را جمع کن...». به او نصیحت می کردم و او می گفت: «چند ماه آموزش دیدم، حواسم جمع است».

‏‏یک روز درب مغازه بقالی ام در خیابان نادر بودم، پسر خواهرم با موتور آمد و صدایم زد و گفت: «خضر زخمی شده و دائیم حاج علی گفته بیا برویم اصفهان پیش خضر». همان موقع پیش خودم گفتم خضر زخمی نشده، حتماً شهید شده است.

آمدم خانه ، دیدم خانه شلوغ است و فهمیدم که خضر شهید شده است. نزدیک ظهر بود، نماز ظهر را خواندم و بعد هم تدارک مراسم را دیدم. عصر همان روز مردم به خانه ما می آمدند. فردا صبح همگی به مسجد رفتیم .

دو نفر آمدند و گفتند: «دوست داری شهید خضر را ببینی؟». گفتم: «بله». ‏من و برادرم و همسرم به همراه هم به بهشت صادق رفتیم. سپس ما را به بیمارستان نیروگاه بردند. جسد خضر را به ما نشان دادند و گفتند: «آیا جسد خضر است؟». او را شناختم و گفتم: «بله، پسرم است».

پیکرش را که دیدم، صورتش سالم بود، ولی دستش قطع شده بود و چند جایی از بدنش زخم عمیق داشت. گفتم: «پسرم، رفتی و به هدفت رسیدی، امیدوارم جایگاه خوبی پیش خدا داشته باشی».

راوی: «پدر شهید خضر شمسی»




نوع مطلب : محبت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 4 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید رسول شکیبازاده

من و برادرم همیشه در کنار هم بودیم، لذا وقتی پیکر بی جانش را آوردند بسیار گریه کردم. در آن زمان درک واقعیت برایم خیلی مشکل و این غم و اندوه بیش از طاقت من بود.

پدر و مادرم با وجود غم دوری از رسول، خدا را شاکر بودند ‏و می گفتند: «الحمدلله، امانت خدا را سالم به او تحویل دادیم».

‏من از رسول خاطرات زیادی دارم. هنوز حرف ها و خنده هایش در گوشم است و اصلاً نمی توانم رفتن او را باور کنم. حتی چند سال بعد از این که اسرا به میهن برگشتند، باز هم منتظرش بودم و به خودم می گفتم شاید اشتباهی شده باشد و برادرم برگردد.  

‏‏رسول قبل از آن که برای آخرین بار به جبهه برود یک دست بلوز، شلوار و کفش برای خودش خریده بود. پس از شهادتش وقتی لباس هایش را به ما تحویل دادند، لباسهای نو او هنوز در ساکش بود و من آنها را به عنوان یادگاری در چمدانم گذاشته بودم.

مدتی از شهادتش می گذشت که یک شب به خوابم آمد و به من گفت: ‏«برو لباسهای مرا که در چمدان گذاشته ای بیاور و از آنها استفاده کن و سایر وسایلم را نیز به نیازمندان بده». من به محض اینکه از خواب بیدار شدم، خواسته اش را عملی کردم تا دلش را در آن دنیا شاد کنم. روحش شاد و یادش گرامی باد .

راوی: «برادر شهید عبدالرسول شکیبازاده»





نوع مطلب : خواب شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 3 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید رسول شکیبازاده

رسول سال سوم راهنمایی و 14 ساله بود که با چند تن از بچه های محل برای اعزام ثبت نام کردند. آخرین بار که رسول می خواست به جبهه برود، نگاه عجیبی داشت. او قبل از رفتن نگاه عمیقی به من کرد، به گونه ای که مو بر تنم سیخ شد. من با آن که در آن زمان سن کمی داشتم، ولی از حرکات او حس می کردم که دیگر او را نمی بینم.

من آن روز تا بسیج بدرقه اش کردم و او مثل همیشه خنده رو بود، ولی از چهره اش آشکار بود که چیزی به دلش الهام شده است. ‏رسول روز شنبه از بوشهر به منطقه عملیاتی رفت و چهارشنبه همان هفته به شهادت رسید.

راوی: «برادر شهید عبدالرسول شکیبازاده»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 2 )    1   2