خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید محمد علی ظهرابی

همیشه آرزو داشتم که اگر محمد علی می خواهد شهید شود، در یک ‏عملیات بزرگ شهید شود. همان شب خواب دیدم که لباس سیاه به تن دارم و در کوچه نشسته ام. در همان حالت در خواب، کسی بهم گفت: «عملیات شروع نشده ولی پسر شما شهید شده است». یک مرغ بسیار زیبا در خواب دیدم که سرش از تنش جدا شده بود. وقتی که جسد پسرم را آوردند ‏خوابم تعبیر شد، زیرا سرش از تنش جدا شده بود. از طریق پا و جورابش او را شناختم. در همان حال از خدا خواستم که این قربانی را از من قبول کند.

محمدعلی قبل از اینکه به جبهه برود از من سؤال کرد: ‏«مادر، اجازه می دهی به جبهه بروم؟». ‏گفتم: «‏سفره بزرگی پهن شده است، تو هم از آن استفاده کن. نمی دانم که اگر به تو اجازه ندهم، فردای قیامت که حضرت زهرا (سلام الله علیها) از من سوال کرد که حسین من بهتر بود یا محمدعلی تو؟ چه جوابی بدهم».

‏زمانی که دایی اش شهید شده بود، محمد علی به مادر بزرگش ‏گفت: «به زن دایی بگو که انگشتر و ساعت دایی را به من بدهد» و مادر بزرگش ‏قبول کرد. بعد از آن با موتورسیکلت بیرون رفت و وقتی برگشت به مادر بزرگش گفت: «موضوع را به زن دایی نگو، من باید راه دایی را ادامه بدهم». ‏

در روز 22 ‏بهمن ماه سال 60 ‏طبق معمول هر سال با پدر شهید به استادیوم رفته بودیم تا این روز را جشن بگیریم. فردای آن روز که جمعه بود حسین کامکاری (دایی کوچکتر محمد علی) به منزل ما آمد. او همیشه عادت داشت ‏همین طور که مرا صدا می زد وارد منزل می شد، ولی آن روز با ناراحتی وارد منزلمان شد. به برادرم گفتم: «مگر موضوعی پیش آمده که مثل همیشه سر حال نیستی؟ شاید محمد علی شهید شده است». همان موقع حسین شروع به گریستن کرد. من با وجود اینکه بغض گلویم را گرفته بود، صورت برادرم را بوسیدم و به او گفتم: «به جای اینکه مرا تسلی دهی، خودت گریه می کنی». ‏بعد با اصرار یک لیوان شیر به او دادم. وقتی کمی حالش سر جا آمد بهم گفت: ‏«غضنفر (شوهر دخترم) بیرون ایستاده است، او را صدا بزن تا وارد خانه شود». من بیرون رفتم و صورت غضنفر را بوسیدم و او را هم دلداری دادم. ‏

قبل از تشییع پیکر پاک محمد علی در نماز جمعه شرکت کردیم. آقای مدنی ‏امام جمعه وقت بوشهر، از پدر محمد علی سوال کرد: ‏«چرا ناراحت هستی؟» و ایشان در جواب امام جمعه گفتند: «یک پسر داشتم که شهید شده است و جسدش را در سردخانه گذاشته اند». ‏آقای مدنی آن روز در خطبه های نماز به مردم گفت: «‏ای مردم، این خانواده یک فرزند پسر داشتند که او هم شهید شده است و قبل از فرزندشان نیز دو شهید دیگر داده اند و اکنون هم در میان جمعیت نشسته اند و هیچ کدام هم ناله و زاری نمی کنند. سعی کنید آنها را الگوی خود قرار دهید». بعد از نماز جمعه پیکر پسرم را تشییع کردند ‏و در بهشت صادق به خاک سپردند. ‏

یک شب به خواب یکی از دوستانش آمده بود و گفته بود: «‏به مادر بگویید چرا در نماز جمعه شرکت نمی کنی؟» و من از آن به بعد سعی کردم که به نمازجمعه بروم. ‏شب شهادت محمد علی من خواب دیدم که عباس (برادرم) دست دور گردنم انداخته است و می گوید: «قربان دستت بروم خواهر». فردا صبح خبر شهادت پسرم را آوردند. ‏

یادم می آید ‏بعد از شهات ‏عباس حسین نژاد، مادر شهید دوستان ‏فرزندش را جمع کرده بود و در مورد پسرش با آنها صحبت می کرد. بعد از شام که محمد علی به خانه برگشت بهم گفت: «اگر من هم شهید شدم دوستانم را به خانه دعوت کنید و در مورد من با آنها صحبت کنید». ‏به او گفتم: ‏«من که دوستانت را نمی شناسم». جواب داد: ‏«به عباس نبی پور بگو، او دوستان مرا می شناسد». ‏من هم به وصیت او عمل کردم و پس از شهادت پسرم، تمام همکلاسیها و دوستان محمد علی را به خانه دعوت کردم و آنها از پسرم و خوبیهاش گفتند.

‏یک روز به پدرم گفتم: «دیشب خواب دیده ام که پسرم شهید شده است». پدرم گریه کرد و گفت: «خدا نکند». چند شب بعد دوباره خواب دیدم که امام به خانه ما آمده است. من چادرم را روی دست آن بزرگوار انداختم و آن را بوسیدم و گفتم: «آقا قربانت شوم، دعا کن که ما هم شهید شویم». امام فرمودند: «من دعا نمی کنم که شما شهید شوید، دعا می کنم که ثواب شهید را ببرید». مطمئن بودم که این دفعه محمدعلی شهید می شود.

راوی: «مادر شهید محمد علی ظهرابی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، امام خمینی و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 29 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

حسین بعنوان فرزند اول ما از همان دوران کودکی بسیار عاقل و فهمیده بود. وقتی ما اندک پولی برای  خرجش به او می دادیم با قناعت، مقدار بیشتر آن را به ما بر می گرداند و این گونه از همان دوران کودکی به سادگی و قناعت روی آورد.

او در سن 9 سالگی قرآن را ختم کرد و در همین زمان نیز شروع به خواندن نماز کرد. 12 ‏سال بیشتر نداشت که روزه گرفت و هیچ گاه نماز و روزه اش را ترک نمی کرد، حتی در سال 1365 ‏که ایشان 25 ‏روز از ماه رمضان را در جبهه ها حضور داشتند و نتوانستند روزه بگیرند، بسیار غمگین و محزون بودند و به من می گفتند که پس از بازگشت از جبهه با هم روزه می گیریم که متاسفانه دیگر بازنگشت. همان سال حسین یک سکه طلا از بانک جایزه گرفت که ما آن را به شخصی دادیم و گفتیم این 25 روز را برای پسرم روزه بگیرد تا روح او ایشان آرام گردد.

‏‏حسین از همان دوران نوجوانی به مسجد می رفت و دوستان خود را نیز تشویق به این امر می کرد و به اتفاق آنان در مسجد حضور می یافت.

ایشان تا سال سوم راهنمایی به تحصیل ادامه داد و با شروع انقلاب به خاطر شرکت کردن در فعالیتهای انقلابی، درس و مدرسه را رها کرد. ‏در آن هنگام 14 ساله بود و به مبارزه علیه رژیم شاه می پرداخت. آنها با ساختن سنگر و فراهم کردن وسایل و امکانات لازم، خود را برای مبارزه آماده می کردند و با کمک دوستان و یاران خود به تظاهرات و مبارزه ادامه می دادند تا بالاخره به لطف خدا مبارزات آنان در سال 1357 به ثمر نشست و انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.

در سال 1359 ‏با آغاز جنگ تحمیلی، فوراً حسین با پدرش به جبهه های جنگ اعزام و مسئول حفاظت از خاک این ملت و مردم شدند. در این میان من که تقریباً تنها بودم شبها سختی را گذراندم و هر شب برای رزمندگان اسلام به خصوص پسر و همسرم و برای پیروزی آنها دعا می کردم. با وجود اینکه تنها بودم اما اصلاً ناراحت نبودم که چرا همسرم و پسرم در جبهه نبرد حضور دارند، چون می دانستم که این یک وظیفه شرعی و بنا به دستور امام (ره) است و مردان غیور ما باید از خاک ایران اسلامی حفاظت کنند.

حسین و همسرم مدام در جبهه های جنگ مبارزه می کردند و کمتر به مرخصی می آمدند. حتی زمانی که به خانه می آمدند پس از دو یا سه روز بر می گشتند. حسین هر وقت به مرخصی می آمد با من در مورد شهادت حرف می زد و کسی را شهید فرض می کرد که هیچ آثاری از او باقی نمانده باشد و در آخر نیز همان شد که می گفت، حتی پیکر مطهر حسین پس از 10 سال که جنگ پایان یافته بود، به دست ما رسید.

راوی: «مادر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : امام خمینی و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 23 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید احمد یاسی

بعد از شهادت احمد، یکی از همسنگرانش گفته بود که احمد همان طور که سرش را بالا می آورد تا به دشمن تیراندازی کند، از روبرو تیر به شکمش اصابت می کند و از پشتش بیرون می آید و به گفته یک نفر از اهالی بوشهر که برای پدرش تعریف کرده بود، بعد از آن هم شیمیایی می زنند.

صبح روز پنجشنبه ای و تشییع جنازه شهید کمالی بود. پدر احمد نیز برای تشییع رفته بود. موقعی که آمد تا از موتور پیاده شد به خانه برادرش رفت، من در حیاط نشسته بودم و متوجه شدم که خانه برادرش شلوغ است و سر و صدا می آید.

آن زمان بچه کوچکی هم داشتم که 7 ساله بود، گفت: «می خواهم حمام کنم». گفتم: «مادر آب قطع است، برو خانه عمویت ببین چه خبر است که سر و صدا می آید»، رفت و فوراً برگشت و گفت: «مادر می گویند احمد شهید شده»، گفتم: «دیگر نبینم از این حرفها بزنی». گفت: «مادر به خدا زن عمو و عمه دارند گریه می کنند». من چادرم را سر کردم و رفتم، دیدم تمام فامیل جمع شده اند، دارند گریه و زاری می کنند.

احمد خیلی پسر خوب و حرف گوش کنی بود. هرگاه بچه ای می دید که گریه می کند به او می گفت: «چرا گریه می کنی ؟» و هر چه می خواست به او می داد.

در ماه رمضان اگر کنار خانه کسی رد می شد و می شنید که چیزی لازم دارند، مثلاً می گفتند چرا نرفتی هندوانه بخری اول افطار است، او مخفیانه می رفت هندوانه می خرید و می گذاشت کنار در حیاط ، طوری که کسی متوجه نشود و هیچ وقت به خاطر کاری که برای دیگران می کرد بر آنها منت نمی گذاشت.

‏احمد هر وقت به جبهه می رفت با ما که خداحافظی می کرد و ما هم مانع او نمی شدیم و می گفتیم: «برو، خدا به همراهت». ‏اول ماه محرم بود، او برای ‏پسرعمویش در اهواز نامه نوشته بود و گفته بود: «بگذار با هم به بوشهر ‏برویم و عاشورا برای سینه زنی در مسجد باشیم». ‏ دو روز مانده بود به شب عاشورا که جسد او را آوردند.

‏او از کودکی عاشق امام حسین (علیه السلام) بود و از همان کوچکی آن را نذر امام حسین (علیه السلام) کردم و می گفتم: «‏این علی اصغر حسین (علیه السلام) است  ‏و از کوچکی علی اصغر امام حسین (علیه السلام) بود. سال اول آن را سبز پوش کردم و سال دوم آن را سیاه پوش کردم تا شاید خداوند آن را برایم نگه دارد، تا اینکه به سلامتی شهید در راه خدا شد.

به خاطر دارم شبی که امام خمینی (ره)، به رحمت خدا رفته بود و مردم نمی دانستند، من در حیاط خوابیده بودم، خواب دیدم که احمد آمد کنارم نشست و سرش را گذاشت روی دستم. گفتم: «‏پسرم، چه شده؟». گفت: «‏آقای خمینی مریض است». گفتم: «مادر خدا نکند». گفت: «‏مادر، چندین دکتر جوابش کرده اند». ‏

صبح که شد به پدرش گفتم من چنین خوابی دیده ام و ساعت 8 ‏صبح بود که خبر دادند امام خمینی رحمت خدا رفته و پدرش گفت: «‏نگاه کن این شهیدان همه چیز را می فهمند».

راوی: «مادر شهید احمد یاسی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، خبر شهادت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 9 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا کمالی

علیرضا متولد 1340 ‏و روز تولدش هم زمان با میلاد حضرت علی (علیه السلام) بود، به همین خاطر او را علیرضا نامگذاری کردند و دوران دبیرستانش هم زمان با وقوع انقلاب اسلامی بود. خیلی به درس علاقه داشت و همیشه با معدل خوب قبول می شد و بالاخره با معدل شانزده دیپلم گرفت. ‏

در آن دوران به صورت مداوم در راهپیمایی ها شرکت می کرد. به همراه شهید میگلی در تمام سخنرانی ها حضور داشت و اعلامیه های حضرت امام (ره) را پخش می کردند. حتی چند بار هم با مأمورین شاه درکوچه های محله درگیر شدند ولی توانستند خود را از دست آنها نجات دهد.

‏علیرضا به خطاطی خیلی علاقه داشت و در زمینه شعارنویسی فعالیت می کرد. یک بار پدرم مانع ادامه فعالیتهایش شد و درب خانه روی او قفل کرد. اما این کار پدرم هیچ فایده ای نداشت چون او همان روز از بالای دیوار خانه به بیرون پرید و در راهپیمایی شرکت کرد.

یک بار توسط مأمورین گارد شاه دستگیر شد ولی چون مدرکی علیه او نداشتند، آزادش کردند. همیشه از طرف مدرسه به مدرسه های همجوار می رفت و دانش آموزان را جمع می کرد و همه با هم به طرف مسجد جامع راهپیمایی می کردند.

در مسجد محل نیز جوانان را به راهپیمایی تشویق می کرد و همیشه به حرف روحانیت یعنی آقای طاهری و شهید عاشوری گوش می داد و درهای مسجد را به منظور پناه دادن به تظاهر کنندگان باز می گذاشت تا هر مبارزی نیاز دارد به مسجد پناه ببرد و بعد در را می بست.

‏علیرضا همیشه در خانه در مورد ظلم و ستمهایی که شاه به مردم روا می داشت صحبت می کرد و ما را به فعالیتهای انقلابی تشویق می نمود. وقتی انقلاب شد او خیلی احساس شادمانی می کرد و به همه می گفت که دیگر دوران ظلم و ستم شاه ملعون به سر آمده است. در آن زمان هنوز بسیج یا سپاه تشکیل نشده بود و از انقلاب اسلامی، توسط  ‏تشکیلات مردمی پاسداری می شد. ایشان در آن زمان نیز در حفاظت و حراست از انقلاب اسلامی نقش موثری داشتند.

راوی: «برادر شهید علیرضا کمالی»




نوع مطلب : امام خمینی و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 6 بهمن 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید حسن وردیانی

در اوایل انقلاب با همکاری شهید عباس کامکاری که یک دستگاه تکثیر داشت، اطلاعیه ها را تکثیر و پخش می کردیم. من تعدادی را در پاکت می گذاشتم و به حسن می دادم و او آنها را زیر پیراهنش مخفی می کرد و به محله های مشخص شده می رفت و به افراد مورد نظر می داد که آنها نیز مجدداً این اعلامیه ها را تکثیر و در راهپیمایی ها ‏توزیع می کردند.

‏بعضی مواقع هم اتفاق می افتاد که آنها را بر می گرداند و می گفت: «کنار مسجد پلیس ایستاده»، یا می گفت: «‏افراد مشکوکی آنجا بودند، نتوانستم اعلامیه ها را به فلانی برسانم». خلاصه خیلی محتاط و هوشیار بود و بی گدار به آب نمی زد.

‏آن زمان منزل ما نزدیک زندان بود و به دلیل اوضاع آشفته آن روزها، ‏اطراف زندان توسط پلیس کنترل می شد، چون این احتمال را می دادند که ممکن است توسط انقلابیون به زندان حمله شود و زندانیان را آزاد کنند.

یک روز یکی از افسران پلیس که افسر مؤمنی بود، بهم گفت: «کمی آقا حسن را نصیحت کنید». پرسیدم: «اتفاقی افتاده؟». گفت: ‏«تعدادی عکس و اطلاعیه امام دست برادرتان بود که من آنها را گرفتم و چشم پوشی کردم. هیچ می دانید که اگر این مدارک را از او می گرفتند، جرمش اعدام بود؟».

راوی: «برادر شهید حسن وردیانی»




نوع مطلب : امام خمینی و شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 4 اسفند 1396 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید حسین اکباتانی

خاطرم هست که شب جمعه ای بود از مسجد و دعای کمیل به خانه برگشته بودم. خوابیدم و در خواب دیدم که در حرم امام رضا (علیه السلام) هستم و چراغ سبزی روشن است. امام خمینی (ره) نیز با تعدادی زیادی از بچه ها که لباس سبز و سفید پوشیده اند، ایستاده اند.

رفتم خدمت امام راحل (ره)، سلام کردم و خواستم دست ایشان را ببوسم، دستش را کشید. از امام (ره) سئوال گرفتم که این جمعیت چه کسانی هستند؟ امام (ره) فرمود: «اینها شهدا هستند». گفتم: «من پسری داشتم بنام ‏حسین، اینجا نیست؟». گفت: «چرا» و با دست او را به من نشان داد.

یک بار دیگر ‏حسین را در خواب دیدم که لباس سفیدی بر تن دارد و با دوچرخه اش در باغ  در حال دور زدن است. در همین حین به من می گفت: «بابا، من این قدر اینجا راحت هستم، می خواهم فردا به اینجا بیایم، تو هم بیا»، گفتم: «من حالا وقت ‏ندارم، تو حالا بگرد». حسین گفت: «اینجا خیلی خوب است، می خواهم یکی ‏از درختها را برای شما بیاورم». من به شوخی به او گفتم: «ما که جا نداریم».

حسین محبت زیادی نسبت به ما داشت. هیچ وقت نمی گذاشت که ما ناراحت شویم. هر وقت که به خانه می آمد و می دید ما یک مقدار خاطرمان از هم مکدر شده سریع شروع می کرد به صحبت کردن از این طرف و آن طرف و فکر ما را از آن موضوع منحرف می کرد. سعی داشت که همیشه در سلامت و شادی باشیم.

راوی: «پدر شهید حسین اکباتانی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :