خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 25 مرداد 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد غلامی زاده

یکی از دوستانش تعریف می کرد که شب آخر محمد خواب می بیند که حضرت امام خمینی به جبهه تشریف آورده اند و او اولین نفری بوده که دست او را می بوسد. صبح دوستان محمد، خواب او را برای فرمانده تعریف کردند و فرمانده به آنها گفته بود که اسم محمد را برای دیدار با امام رد کرده است و قرار است بعد از عملیات او را برای دیدار با آن بزرگوار بفرستند. اما بعدها فهمیدیم که تعبیر خواب او چیز دیگری بوده است. روز عملیات که او وسایل را جهت ساختن پل مصنوعی می برد، جزء اولین کسانی بود که در آن عملیات شهید می شود و این گونه خوابش تعبیر می گردد.

روزی که خبر شهادت برادرم را آوردند من برای خرید به بازار رفته بودم. وقتی از بازار برگشتم، دیدم همسرم در خانه نیست. از بچه ها پرسیدم: «پدرتان کجاست؟» گفتند: «چند پاسدار آمدند دنبالش و پدر را بردند». از آنجایی که شوهرم خودش پاسدار بود، تعجب نکردم.

هنگامی که همسرم به خانه برگشت، دیدم چشم هایش قرمز شده، از او پرسیدم: «کجا بودی؟ با تو چه کار داشتند؟». او در جواب من گفت: «چیزی نیست». من که خودم شب قبل خواب عجیبی دیده بودم، شک کردم. شب قبلش خواب دیده بودم که جمعیت زیادی دارند دعا می خوانند و همه با هم یک صدا فریاد می زنند، ولی صدای محمد در میان جمعیت از همه رساتر بود که می گفت: «من اینجا هستم». برای همین حرفش را باور نکردم و اصرار کردم که واقعیت را بگوید. وقتی دیدم چیزی نمی گوید، با صدایی لرزان از او پرسیدم: «محمد شهید شده است؟» که دیگر نتوانست تحمل کند و بعضش ترکید و گریه کرد. در آن لحظه من بدون اینکه بدانم چه کار می کنم، بر سر و روی خود زدم و همسایه ها همه در خانه مان جمع شدند.

هنوز که هنوزاست داغ برادرم در دلم تازه است، اما آن چه تحمل رفتنش را برای من آسان می کند، این است که در راهی رفته که انتهایش سعادت ابدی است. آری، او در راه خدا و رضای او رفت، همان راهی که خودش می خواست.

سه ماه بعد از شهادتش یک شب خواب دیدم که برادرم در منزلش پیش همسرش هست. من برای انجام کاری به در خانۀ برادرم رفته بودم که دیدم برادرم بر روی ویلچری نشسته و زنی ویلچر او را به طرف من هدایت می کند. من با تعجب جلو رفتم و گفتم: «محمد مگر تو شهید نشده بودی؟». او گفت: «نه، من زنده ام و در این مدت زخمی بوده و در بیمارستان بستری بودم». به او گفتم: «پس این خانم که مثل فرشته ها به دنبال تو می باشد، کیست؟»، و او با خنده گفت: «این خانم پرستار من است». من یک دفعه از خواب بیدار شدم و آرزو کردم که ای کاش واقعاً برادرم زنده بود.

راوی: «خواهر شهید محمد غلامی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : خبر شهادت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 7 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض تحصیلات ابتدایی خود را در دبستان فرزین قدیم که امروز ۲۲ بهمن نامیده می شود، به پایان رسانید. با وجود اینکه به ادامه تحصیل علاقه مند بود ولی به دلیل بیماری (پادرد) از ادامه تحصیل محروم شد و به علت همان بیماری از انجام خدمت سربازی هم معاف گردید.

او بعد از آن که ترک تحصیل کرد، به حرفه برق کشی ساختمان روی آورد و کارش را ادامه داد تا جایی که در این حرفه استاد کار ماهری شد و هر وقت کسی به او نیاز پیدا می کرد، به کمکش می رفت. به دلیل مهارتی که در این رشته کسب کرده بود، از شرکتهای مختلف بهش پیشنهاد کار می شد ولی ترجیح می داد به طور آزاد کار کند.

عوض در کودکی و نوجوانی اوقات فراغت خود را با فوتبال سپری می کرد و به این ورزش بسیار علاقه مند بود. از همان دوران نوجوانی به خواندن نماز در مسجد خیلی اهمیت می داد و اوایل برای اقامه نماز به مسجد توحید می رفت اما بعد از آنکه مسجد خاتم الانبیاء احداث شد، وی به مسجد خاتم الانبیاء می رفت و در آنجا نماز خود را به جا می آورد. ایشان در زمان احداث این مسجد حضوری فعال داشتند و برای برپایی آن از هیچ کاری دریغ نمی کردند.

برادرم در پایگاه مقاومت محله و بسیج عضویت داشت و از همان جا نیز به جبهه رفت. علی رغم مخالفتهایی که خانواده برای جبهه رفتن وی داشتند اما او به جبهه رفت و هنگام رفتن به همه گفت: «من می روم و فقط به خدا توکل می کنم، چون برای رضای او می روم و می دانم که بیماری ام نیز بالاخره خوب می شود».

او اولین بار در مهرماه سال 1360 به همراه تعدادی از بچه های بوشهر به بسیج رفت و همگی از آنجا به سوی جبهه اعزام شدند. ایشان حدود 5 إلى 6 بار به جبهه اعزام شدند و در عملیاتهای طریق القدس، تنگه چزابه و بدر حضور فعال داشتند. عوض در خط مقدم دهلاویه و در جنگهای نامنظم، به فرماندهی شهید چمران که به همراه تعدادی از نیروهای لبنانی و فلسطینی و ایرانی انجام می شد نیز حضور داشت. در آن زمان فرماندهی قسمتی از خط مقدم دهلاویه را شهید علیرضا ماهینی بر عهده داشت و برادرم در خط مقدم حضوری فعال داشت. زمانی که بچه های بوشهر که به منطقه دهلاویه اعزام شدند، زیر نظر شهید ماهینی در خط مقدم فعالیت می کردند.

او یک بار برای دیدار با امام راحل (ره) به تهران دعوت شد که مشتاقانه به تهران رفت و از آنجا هم به زیارت امام رضا (علیه السلام) مشرف شد. زمانی که امام خمینی (ره) از جوانان و سلحشوران وطن خواستند که به جبهه ها بروند، عوض کارش را رها کرد و به فرمان امام لبیک گفت و به سوی جبهه ها رفت. خودش اعتقاد داشت که به همین دلیل است که از ابتدای ورود به سرزمین مقدس جبهه تا زمانی که به درجه رفیع شهادت نایل آمد، بیماری اش از او دور شده بود و او این موضوع را یکی از امدادهای غیبی خداوند نسبت به ایشان می دانست و سعی می کرد با انجام واجبات دینی به نحو احسن، از خداوند قدردانی کند.

ما دو بار با هم به جبهه اعزام شدیم. در اولین اعزام ایشان پنج روز زودتر از من به خط مقدم رفتند و وقتی من به او ملحق شدم، چون از من بزرگتر بودند، با منزل تماس گرفتند و هنگامی که از موافقت خانواده برای حضورم در جبهه مطلع شدند، موافقت خود را برای حضورم در جبهه اعلام کردند. در سنگر ما اکثر بچه ها، کم سن و سال بودند و برای همین زمانی که شهید چمران برای بازدید به سنگر ما آمدند و متوجه شدند که اغلب بچه های سن و سال زیادی ندارند، ما را خیلی تشویق کردند.

به دلیل جو حاکم در آنجا، کمتر می توانستیم به حمام برویم. برای همین یک ماشین صورت تراشی به عوض داده بودند و او مرتب موهای بچه ها را کوتاه می کرد. علاوه بر آن عوض در دسته ای که بود، سمت تک تیرانداز را بر عهده داشت و از عهده مسؤولیتهایی که به او واگذار شده بود، به خوبی بر می آمد.

راوی: «برادر شهید عوض ایروانچی»





نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، امام خمینی و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 26 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمحمد گرگین

عبدالمحمد از خانواده ای متدین بودند. افتخاری است برای من که در یک کلاس درس خواندیم و در کنار هم بودیم. در این معاشرتهای دوستانه خاطره های زیادی از ایشان به یاد دارم. ایشان همیشه در بسیج فعالانه شرکت می کرد و تجلیل از خانواده های شهدا را در رأس کارهای خود قرار می دادند. او بسیار معتقد به امام، ولایت فقیه و معتقد به ارزشهای دینی بود.

احساسات پاک ایشان از علم و آگاهی و یقین قلبی سرچشمه می گرفت، به طوری که زمانی که شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی و ۷۲ نفر از یاران حقیقی امام به شهادت رسیدند، عبدالمحمد بسیار زیاد ناراحت و بی طاقت شد. وی در بیشتر اوقات روز در گوشه ای از مدرسه، در زیر درخت می نشست و مضطرب و ناراحت در حال گریه کردن بود. می گفتم: «گریه شما مشکلی را حل نمی کند، شهید پاداش خود را از خدا می گیرد». می گفت: «آیا روزی فرا می رسد که من هم شهید شوم؟ من گریه می کنم که شاید توفیق شهادت حاصل شود. یاران امام مظلومانه شهید شدند و امام را داغدار کردند». عبدالمحمد حتی سر کلاس هم بسیار گریه می کرد.

او خیلی خوش برخورد و خوش اخلاق بود. در امور مدرسه در حد توان کمک می کرد. یکی از کسانی بودند که کم و بیش سر صبحگاه دعا می خواند.

راوی: «دوست شهید عبدالمحمد گرگین»





نوع مطلب : امام خمینی و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 22 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمحمد گرگین

عبدالمحمد با منافقان و ضد انقلاب سرسختانه مخالفت می کرد و مدام ندای مرگ بر منافق سر می داد. تعدادی از افراد در محل با منافقین همکاری داشتند و ایشان همیشه با آنها درگیر بود. او امر به معروف و نهی از منکر می کرد و به این امر اهمیت می داد. ابتدا از خانواده و بستگان خودش شروع می کرد. گاهی که رعایت نکردن شئونات اسلامی را از بستگان نزدیک خود می دید، به درب خانه آنها می رفت وبه آنها تذکر می داد و می گفت: «مسایل دین و مذهب را رعایت کنید. هر روز ما شهید می دهیم، نباید بی تفاوت باشید. در جامعه اسلامی باید طبق اسلام عمل کنید». او همیشه فریضه امر به معروف و نهی از منکر را انجام می داد.

سیزده ساله بود که جنگ تحمیلی آغاز شد. با ادامه یافتن جنگ عازم جبهه شد. همان بار اول که رفت دیگر نیامد. اثر و نشانی نیز تا مدتها از او نیافتند. من نیز همیشه آرزو داشتم که به جبهه بروم تا آن که خدا توفیق داد در سن سیزده سالگی عازم جبهه شدم. برای بار اول به همان منطقه ای رفتم که عملیات «محرم» در آن واقع شده بود. سپس ما را به جایی که قبلا عبدالمحمد بود، بردند. تپه های «الله اکبر» محل استقرار آنها بین ما و عراقی ها قرار داشت. از فرماندهان خیلی خواهش می کردم که اجازه دهند در آن محل که شهدای بسیاری بود، جست جو کنم شاید اثری از شهید پیدا کنم، اما آنها اجازه نمی دادند و می گفتند شما در ابتدای کارید و توان دیدن کشته ها و وضعیت وخیم آنها را ندارید، ممکن است از شدت ناراحتی داد و فریاد کنید و مأموریتها لو برود.

یک روز فرمانده مان را راضی کردم و تا نزدیکی تپه رفتم. این تپه به حالت معلق گاهی دست ما و گاهی در اختیار عراقی ها بود. این طور نبود که کاملاً در کنترل ما باشد، وضعیت بحرانی داشت. با شدت یافتن آتش دشمن به عقب برگشتیم. من و سایر بچه ها هر از گاهی به آن تپه سر می زدیم، چون مدت زیادی از جنگ نگذشته بود و می شد هویت شهدا را تشخیص داد. هنوز پیکرها از بین نرفته بود و بعضی کارت و پلاک داشتند.

آن منطقه جزء زبیدات بود، ساکنین آن به پیکر شهدا بی حرمتی نکرده و صدمه وارد نمی کردند. شهدا را در گور دسته جمعی خاک می کردند و با علامتی مشخص می کردند: «سربازان خمینی». ما به این صورت متوجه دفن شهیدان می شدیم و پیکرها را انتقال می دادیم. بارها در پی یافتن پیکر عبدالمحمد تلاشم بی نتیجه ماند. نشانی او را به سایر رزمندگان دادم، ولی کسی او را نیافت تا این که جنگ تمام شد.

راوی: «دوست شهید عبدالمحمد گرگین»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید محمد علی ظهرابی

همیشه آرزو داشتم که اگر محمد علی می خواهد شهید شود، در یک ‏عملیات بزرگ شهید شود. همان شب خواب دیدم که لباس سیاه به تن دارم و در کوچه نشسته ام. در همان حالت در خواب، کسی بهم گفت: «عملیات شروع نشده ولی پسر شما شهید شده است». یک مرغ بسیار زیبا در خواب دیدم که سرش از تنش جدا شده بود. وقتی که جسد پسرم را آوردند ‏خوابم تعبیر شد، زیرا سرش از تنش جدا شده بود. از طریق پا و جورابش او را شناختم. در همان حال از خدا خواستم که این قربانی را از من قبول کند.

محمدعلی قبل از اینکه به جبهه برود از من سؤال کرد: ‏«مادر، اجازه می دهی به جبهه بروم؟». ‏گفتم: «‏سفره بزرگی پهن شده است، تو هم از آن استفاده کن. نمی دانم که اگر به تو اجازه ندهم، فردای قیامت که حضرت زهرا (سلام الله علیها) از من سوال کرد که حسین من بهتر بود یا محمدعلی تو؟ چه جوابی بدهم».

‏زمانی که دایی اش شهید شده بود، محمد علی به مادر بزرگش ‏گفت: «به زن دایی بگو که انگشتر و ساعت دایی را به من بدهد» و مادر بزرگش ‏قبول کرد. بعد از آن با موتورسیکلت بیرون رفت و وقتی برگشت به مادر بزرگش گفت: «موضوع را به زن دایی نگو، من باید راه دایی را ادامه بدهم». ‏

در روز 22 ‏بهمن ماه سال 60 ‏طبق معمول هر سال با پدر شهید به استادیوم رفته بودیم تا این روز را جشن بگیریم. فردای آن روز که جمعه بود حسین کامکاری (دایی کوچکتر محمد علی) به منزل ما آمد. او همیشه عادت داشت ‏همین طور که مرا صدا می زد وارد منزل می شد، ولی آن روز با ناراحتی وارد منزلمان شد. به برادرم گفتم: «مگر موضوعی پیش آمده که مثل همیشه سر حال نیستی؟ شاید محمد علی شهید شده است». همان موقع حسین شروع به گریستن کرد. من با وجود اینکه بغض گلویم را گرفته بود، صورت برادرم را بوسیدم و به او گفتم: «به جای اینکه مرا تسلی دهی، خودت گریه می کنی». ‏بعد با اصرار یک لیوان شیر به او دادم. وقتی کمی حالش سر جا آمد بهم گفت: ‏«غضنفر (شوهر دخترم) بیرون ایستاده است، او را صدا بزن تا وارد خانه شود». من بیرون رفتم و صورت غضنفر را بوسیدم و او را هم دلداری دادم. ‏

قبل از تشییع پیکر پاک محمد علی در نماز جمعه شرکت کردیم. آقای مدنی ‏امام جمعه وقت بوشهر، از پدر محمد علی سوال کرد: ‏«چرا ناراحت هستی؟» و ایشان در جواب امام جمعه گفتند: «یک پسر داشتم که شهید شده است و جسدش را در سردخانه گذاشته اند». ‏آقای مدنی آن روز در خطبه های نماز به مردم گفت: «‏ای مردم، این خانواده یک فرزند پسر داشتند که او هم شهید شده است و قبل از فرزندشان نیز دو شهید دیگر داده اند و اکنون هم در میان جمعیت نشسته اند و هیچ کدام هم ناله و زاری نمی کنند. سعی کنید آنها را الگوی خود قرار دهید». بعد از نماز جمعه پیکر پسرم را تشییع کردند ‏و در بهشت صادق به خاک سپردند. ‏

یک شب به خواب یکی از دوستانش آمده بود و گفته بود: «‏به مادر بگویید چرا در نماز جمعه شرکت نمی کنی؟» و من از آن به بعد سعی کردم که به نمازجمعه بروم. ‏شب شهادت محمد علی من خواب دیدم که عباس (برادرم) دست دور گردنم انداخته است و می گوید: «قربان دستت بروم خواهر». فردا صبح خبر شهادت پسرم را آوردند. ‏

یادم می آید ‏بعد از شهات ‏عباس حسین نژاد، مادر شهید دوستان ‏فرزندش را جمع کرده بود و در مورد پسرش با آنها صحبت می کرد. بعد از شام که محمد علی به خانه برگشت بهم گفت: «اگر من هم شهید شدم دوستانم را به خانه دعوت کنید و در مورد من با آنها صحبت کنید». ‏به او گفتم: ‏«من که دوستانت را نمی شناسم». جواب داد: ‏«به عباس نبی پور بگو، او دوستان مرا می شناسد». ‏من هم به وصیت او عمل کردم و پس از شهادت پسرم، تمام همکلاسیها و دوستان محمد علی را به خانه دعوت کردم و آنها از پسرم و خوبیهاش گفتند.

‏یک روز به پدرم گفتم: «دیشب خواب دیده ام که پسرم شهید شده است». پدرم گریه کرد و گفت: «خدا نکند». چند شب بعد دوباره خواب دیدم که امام به خانه ما آمده است. من چادرم را روی دست آن بزرگوار انداختم و آن را بوسیدم و گفتم: «آقا قربانت شوم، دعا کن که ما هم شهید شویم». امام فرمودند: «من دعا نمی کنم که شما شهید شوید، دعا می کنم که ثواب شهید را ببرید». مطمئن بودم که این دفعه محمدعلی شهید می شود.

راوی: «مادر شهید محمد علی ظهرابی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، امام خمینی و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 29 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

حسین بعنوان فرزند اول ما از همان دوران کودکی بسیار عاقل و فهمیده بود. وقتی ما اندک پولی برای  خرجش به او می دادیم با قناعت، مقدار بیشتر آن را به ما بر می گرداند و این گونه از همان دوران کودکی به سادگی و قناعت روی آورد.

او در سن 9 سالگی قرآن را ختم کرد و در همین زمان نیز شروع به خواندن نماز کرد. 12 ‏سال بیشتر نداشت که روزه گرفت و هیچ گاه نماز و روزه اش را ترک نمی کرد، حتی در سال 1365 ‏که ایشان 25 ‏روز از ماه رمضان را در جبهه ها حضور داشتند و نتوانستند روزه بگیرند، بسیار غمگین و محزون بودند و به من می گفتند که پس از بازگشت از جبهه با هم روزه می گیریم که متاسفانه دیگر بازنگشت. همان سال حسین یک سکه طلا از بانک جایزه گرفت که ما آن را به شخصی دادیم و گفتیم این 25 روز را برای پسرم روزه بگیرد تا روح او ایشان آرام گردد.

‏‏حسین از همان دوران نوجوانی به مسجد می رفت و دوستان خود را نیز تشویق به این امر می کرد و به اتفاق آنان در مسجد حضور می یافت.

ایشان تا سال سوم راهنمایی به تحصیل ادامه داد و با شروع انقلاب به خاطر شرکت کردن در فعالیتهای انقلابی، درس و مدرسه را رها کرد. ‏در آن هنگام 14 ساله بود و به مبارزه علیه رژیم شاه می پرداخت. آنها با ساختن سنگر و فراهم کردن وسایل و امکانات لازم، خود را برای مبارزه آماده می کردند و با کمک دوستان و یاران خود به تظاهرات و مبارزه ادامه می دادند تا بالاخره به لطف خدا مبارزات آنان در سال 1357 به ثمر نشست و انقلاب اسلامی به پیروزی رسید.

در سال 1359 ‏با آغاز جنگ تحمیلی، فوراً حسین با پدرش به جبهه های جنگ اعزام و مسئول حفاظت از خاک این ملت و مردم شدند. در این میان من که تقریباً تنها بودم شبها سختی را گذراندم و هر شب برای رزمندگان اسلام به خصوص پسر و همسرم و برای پیروزی آنها دعا می کردم. با وجود اینکه تنها بودم اما اصلاً ناراحت نبودم که چرا همسرم و پسرم در جبهه نبرد حضور دارند، چون می دانستم که این یک وظیفه شرعی و بنا به دستور امام (ره) است و مردان غیور ما باید از خاک ایران اسلامی حفاظت کنند.

حسین و همسرم مدام در جبهه های جنگ مبارزه می کردند و کمتر به مرخصی می آمدند. حتی زمانی که به خانه می آمدند پس از دو یا سه روز بر می گشتند. حسین هر وقت به مرخصی می آمد با من در مورد شهادت حرف می زد و کسی را شهید فرض می کرد که هیچ آثاری از او باقی نمانده باشد و در آخر نیز همان شد که می گفت، حتی پیکر مطهر حسین پس از 10 سال که جنگ پایان یافته بود، به دست ما رسید.

راوی: «مادر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : امام خمینی و شهیدان، عشق شهیدان به وطن، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 23 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید احمد یاسی

بعد از شهادت احمد، یکی از همسنگرانش گفته بود که احمد همان طور که سرش را بالا می آورد تا به دشمن تیراندازی کند، از روبرو تیر به شکمش اصابت می کند و از پشتش بیرون می آید و به گفته یک نفر از اهالی بوشهر که برای پدرش تعریف کرده بود، بعد از آن هم شیمیایی می زنند.

صبح روز پنجشنبه ای و تشییع جنازه شهید کمالی بود. پدر احمد نیز برای تشییع رفته بود. موقعی که آمد تا از موتور پیاده شد به خانه برادرش رفت، من در حیاط نشسته بودم و متوجه شدم که خانه برادرش شلوغ است و سر و صدا می آید.

آن زمان بچه کوچکی هم داشتم که 7 ساله بود، گفت: «می خواهم حمام کنم». گفتم: «مادر آب قطع است، برو خانه عمویت ببین چه خبر است که سر و صدا می آید»، رفت و فوراً برگشت و گفت: «مادر می گویند احمد شهید شده»، گفتم: «دیگر نبینم از این حرفها بزنی». گفت: «مادر به خدا زن عمو و عمه دارند گریه می کنند». من چادرم را سر کردم و رفتم، دیدم تمام فامیل جمع شده اند، دارند گریه و زاری می کنند.

احمد خیلی پسر خوب و حرف گوش کنی بود. هرگاه بچه ای می دید که گریه می کند به او می گفت: «چرا گریه می کنی ؟» و هر چه می خواست به او می داد.

در ماه رمضان اگر کنار خانه کسی رد می شد و می شنید که چیزی لازم دارند، مثلاً می گفتند چرا نرفتی هندوانه بخری اول افطار است، او مخفیانه می رفت هندوانه می خرید و می گذاشت کنار در حیاط ، طوری که کسی متوجه نشود و هیچ وقت به خاطر کاری که برای دیگران می کرد بر آنها منت نمی گذاشت.

‏احمد هر وقت به جبهه می رفت با ما که خداحافظی می کرد و ما هم مانع او نمی شدیم و می گفتیم: «برو، خدا به همراهت». ‏اول ماه محرم بود، او برای ‏پسرعمویش در اهواز نامه نوشته بود و گفته بود: «بگذار با هم به بوشهر ‏برویم و عاشورا برای سینه زنی در مسجد باشیم». ‏ دو روز مانده بود به شب عاشورا که جسد او را آوردند.

‏او از کودکی عاشق امام حسین (علیه السلام) بود و از همان کوچکی آن را نذر امام حسین (علیه السلام) کردم و می گفتم: «‏این علی اصغر حسین (علیه السلام) است  ‏و از کوچکی علی اصغر امام حسین (علیه السلام) بود. سال اول آن را سبز پوش کردم و سال دوم آن را سیاه پوش کردم تا شاید خداوند آن را برایم نگه دارد، تا اینکه به سلامتی شهید در راه خدا شد.

به خاطر دارم شبی که امام خمینی (ره)، به رحمت خدا رفته بود و مردم نمی دانستند، من در حیاط خوابیده بودم، خواب دیدم که احمد آمد کنارم نشست و سرش را گذاشت روی دستم. گفتم: «‏پسرم، چه شده؟». گفت: «‏آقای خمینی مریض است». گفتم: «مادر خدا نکند». گفت: «‏مادر، چندین دکتر جوابش کرده اند». ‏

صبح که شد به پدرش گفتم من چنین خوابی دیده ام و ساعت 8 ‏صبح بود که خبر دادند امام خمینی رحمت خدا رفته و پدرش گفت: «‏نگاه کن این شهیدان همه چیز را می فهمند».

راوی: «مادر شهید احمد یاسی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، خبر شهادت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات