خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
دوشنبه 27 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

علیرضا نسبت به شناساییها حساسیت عجیبی داشت. هم در انتخاب افراد و هم در سایر مراحل شناساییها شرکت می کرد تا اطلاعاتی که از دشمن بعثی به دست می آمد هیچ ابهامی در آن نباشد. چون نیروهایش را خیلی دوست می داشت و می خواست ماموریتها را هم به نحو احسن انجام دهد.

در شناسایی برای عملیات بستان 1 در پانزدهم آبان ماه سال 1360 نهایت تلاش خود را کرد تا راهی پیدا کند تا نیروها در زمان عملیات بتوانند از روی نهر عبید عبور کنند و موفق شد پل کوچکی که عراقیها روی نهر برای عبور خودشان نصب کرده بودند را پیدا کند و از آن پل برای پیشروی در عملیات استفاده کردند.

یادم می آید شهید محمد فشنگساز، با کوله پشتی سنگینی که داشت از روی آن پل لغزنده به درون آب افتاد و نتوانست بالا بیاید و در نهایت غرق شد و به فیض شهادت نائل گردید.

در برگشت که داشتند سنگرهای آن منطقه را پاکسازی می کردند، شهید ماهینی مجروح شد. در آن لحظه ما در سنگرهای اولیه خودمون بودیم. من به اتفاق دو نفر از بچه ها، در تیررس دشمن به خط زدیم و خود را به علیرضا رساندیم.

نم نم باران می بارید و هوا سرد بود. علیرضا می لرزید. خون زیادی از او رفته بود. به محض این که ما را دید گفت: «تو رو به خدا مرا رها کنید و مواظب خودتان باشید». به هر نحوی که بود ایشان را روی برانکارد گذاشتیم و به عقب آوردیم. بعد از آن عملیات، جهت عیادت ایشان به تهران رفتیم و در آنجا مورد لطف، محبت و راهنماییهایش قرار گرفتیم.

یک شب با علیرضا به شناسایی رفتم. اولین شناسایی بود که من با ایشان می رفتم. از طرف روستای بیت ناجی و خط دهلاویه حرکت کردیم. در جایی قرار گرفتیم که آنها برای یادداشت مواضع و سنگرهای دشمن، باید از ما فاصله می گرفتند. حقیقتاً در آن زمان بدلیل کمی سن و سال می ترسیدم.

در هنگام برگشت ترس بر من غالب شد. آن برادران نیز در حال جلو رفتن بودند. ناگهان فریاد زدم علیرضا، ایشان به طرف من برگشت، مرا در آغوش گرم خود فشرد، نوازش کرد، با مهر ملاطفت فراوان او آرام شدم.

به شوخی گفت: «بچه ها، چه کسی طلا دارد تا کمی آب طلا به ایشان بدهیم تا حالش جا بیاید». در کنار طبع لطیف و مزاحهایی که با بچه ها می کرد، جدیت بی نظیری نیز در کارهایش داشت که همین موضوع باعث می شد که همه رزمندگان تحت مدیریت ایشان او را به شکل دیگری ببینند. به نظر من، علیرضا ماهینی در صحنه عمل، واقعاً مالک اشتر زمان بود.

راوی: «همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»

 





نوع مطلب : عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، شوخی های شهیدان، مجروحیت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 16 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

در پایین تپه شحیطیه در اواسط خرداد ماه سال 1360 مستقر بودیم که علیرضا تعداد هفده نفر از بچه ها را جدا کرد و گفت: «باید به دهلاویه برویم، ان شاءالله قرار است که عملیاتی در آنجا انجام شود...». با توجه به مشکلاتی که در منطقه دهلاویه داشتیم و شهدای زیادی که در آن منطقه داده بودیم، بازپس گیری آن جزء آرزوهای ما شده بود. علیرضا تعدادی از بچه ها را به عنوان گروه شناسایی انتخاب کرد، روی شناسایی خیلی حساس بود و معمولاً خودش نقش اول در شناسایی داشت.

در عملیات دهلاویه پس از شناسایی، مقرر شد که ساعت سه الی چهار بامداد به دشمن یورش برده و دهلاویه را از دست بعثیها خارج کنیم. ماهینی فقط یک فرمانده معمولی نبود بلکه خود در نبرد جلودار بود و وقتی فرماندهی در میدان و در کنار نیروهایش باشد روحیه آنها دو چندان می شود و در این عملیات ما صحرگاهان به قلب دشمن یورش بردیم و علیرضا هم مثل همیشه جلودار نیروها بود.

بحمدالله این عملیات بر اساس برنامه از قبل طراحی شده صورت گرفت. بر همین اساس در ساعت مقرر عملیات آغاز شد و بچه ها به روستای دهلاویه که نیروهای دشمن در آنجا مستقر شده بودند، حمله کردند. دشمن از آن نقطه، سوسنگرد و تپه های الله اکبر را با توپخانه خود هدف قرار می داد. علیرضا در هر لحظه در نقطه ای از درگیری حضور داشت، هم نیروها را به جلو فرا می خواند و هم خودش با آر.پی.جی که معمولاً همراه داشت به سمت دشمن شلیک می کرد.

او در زمان نبرد چهره اش تغییر می کرد و از علیرضای آرام ، یک علیرضای خشمگین می ساخت و نمی شد مثل داخل خط حرفش را به تاخیر انداخت. با همه این اوصاف وقتی چهره اش را می دیدیم، لذت می بردیم. با یاری خداوند و همت بچه ها و علیرضا، با کمی امکانات و مشکلات، توانستیم دهلاویه را از لوث وجود بعثیها پاک کنیم. پس از پایان عملیات در منطقه دهلاویه استقرار پیدا کردیم. اما با این حال ساعت ۲ بعد از ظهر، در گرمایی طاقت فرسای خوزستان، از طرف نیروهای باقی مانده و تانکهای پراکنده عراقی به سمت ما تیراندازی می شد.

ما در پشت جاده ای که از بین روستای دهلاویه عبور می کرد و به بستان منتهی می شد، مستقر شده بودیم. در همان حال علیرضا را در حالی مشاهده کردم که دستهایش را روی شکم و سینه اش گرفته بود و از روی جاده به سمت ما می آمد. با خود گفتم: «حتماً حادثه ای برای او پیش آمده...».

به طرفش دویدم. دیدم این شهید بزرگوار از ناحیه سینه و شکم، مورد اصابت گلوله های دشمن قرار گرفته و بر اثر جراحات و پارگی شکم، ضعف و ناتوانی بر ایشان غالب شده بود. به محض رسیدن به همدیگر بلافاصله ایشان را در آغوش گرفتم. در خط مقدم، موتورسیکلت وسیله نقلیه متداول بود. در آن گیرودار و شلوغی، یکی از بچه ها که راکب موتورسیکلت بود را صدا زدم. فوراً علیرضا را روی موتور نشاندم، خودم نیز پشت سر او سوار شده و از پشت سر در حالی که مواظب بودم که نیفتد، ایشان را به بیمارستان سوسنگرد رساندم.

وقتی مطمئن شدم که حالش رو به بهبودی است، به منطقه برگشتم. دیگر او را به مدت بیست روز ندیدم، علیرغم مجروحیتشں تاب فراق و دوری از جبهه نیاورده و برای سرکشی به رزمندگان عازم منطقه شده بود. همین بهانه کافی بود تا در منطقه عملیاتی بماند و در عملیات بعد هم حضوری فعال داشته باشد.

راوی: «همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»





نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 9 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسن قنبرپور

با حسن قنبرپور از دوره ابتدایی همکلاس بودم. فرد بسیار زرنگی بود. من و او و چند نفر دیگر با هم رقیب بودیم. حسن ذوق طراحی و خطاطی خوبی داشت.

در عملیات «بیت المقدس» در منطقه شلمچه با هم بودیم. در آن موقع جز تیپ امام حسین (علیه السلام) اصفهان بودیم. فرماندهان گروهانها آقایان پرویز قوسی، بهرام پورعلی و حاج اسماعیل ماهینی و فرمانده گردان آقای غضنفر ماهینی بود.

قنبرپور بی سیم چی گروهان بود. عملیات آغاز شد ولی ناهماهنگ بود. سازمان رزم نیروها به هم ریخته بود. ما پیشروی کردیم تا نزدیکی های بصره و با پاسگاه بصره درگیر شدیم. هنگام برگشتن به توپ خانه عراق برخورد کردیم و نیروها سردرگم شده بودند.

در تاریکی همین طور که به طرف جلو می رفتم، صدای بی سیم چی را شنیدم. رفتم جلوتر دیدم که حسن قنبرپور است. صدا می زد: «بهرام، پرویز»، (کلمات رمز بی سیم چی ها بود). درگیری شدید بود، مرتب صدا می زد اما بی سیم جواب نمی داد و قطع شده بود.

از پشت رفتم و گوشی را برداشتم و گفتم: «چرا جواب نمی دهد؟». گفت: «هر کاری می کنم جواب نمی دهد». گفتم: «الان آن را به جواب می آورم». در گوشی بی سیم صدا زدم: «بهرام - گلشن، بهرام - گلشن دیگر فکر حسن نباشید»، (گلشن نام مادر و بهرام نام پدر حسن بود).

تعجب کرده بود، گفت: «حالا وقت گیر آوردی و داری شوخی می کنی، در این آتش داری مسخره بازی می کنی؟!». سپس از هم جدا شدیم. من به طرف جلو رفتم، هنگام بازگشت آمدم دیدم موج انفجار خورده و به بیمارستان رفت است.

راوی: «همرزم شهید حسن قنبرپور»





نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 17 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل ملاح زاده

در دوران شکل گیری انقلاب، پایگاه و محل تجمع ما مسجد جامع عطار بود. یادم می آید یک روز ساعت 9 صبح بود که ما نزدیک مسجد می خواستیم تظاهرات کنیم. ماشین لندروری که شماره دولتی داشت، کنار بانک رفاه کنونی پارک کرده بود. من و اسماعیل به همراه بچه ها لندرور را وارونه کردیم و آتش زدیم، وقتی گاردیها رسیدند ما فرار کردیم.

گاردیها از طرف محله جبری ما را محاصره کرده بودند و ما مجبور شدیم به کوچه های محله بهبهانی پناه ببریم. در کوچه ای بن بست بودیم که دیدیم چند تا گاردی از سر کوچه به دنبال ما می آیند. فوری در خانه ای را زدیم. دختر بچه ای در را باز کرد و ما بلافاصله خود را به پشت بام رساندیم و از آنجا به پشت بام خانه های دیگر پریدیم و چند کوچه آن طرفتر پایین آمدیم و این گونه از دست گاردیها نجات پیدا کردیم.

وقتی سرباز بودم، یک روز به اهواز رفته بودم که به خانه تلفن بزنم. همین طور که به طرف مخابرات می رفتم، یک دفعه یکی از پشت به کمرم زد. نگاه کردم دیدیم اسماعیل و چند تا سرباز دیگر هستند. همه با لباس سربازی و تفنگ در شهر اهواز بودند. چون آن موقع شهر اهواز به یک شهر نظامی تبدیل شده بود و فقط سربازها در شهر بودند.

همین طور که با هم صحبت می کردیم، یک دفعه موشکی به یک ساختمان که در نزدیکی ما بود اصابت کرد. فوری خودمان را روب زمین انداختیم و با چشمان خود دیدیم که آن ساختمان چگونه با خاک یکسان شد. وقتی که اوضاع عادی شد، همگی به مخابرات رفتیم و خبر سلامتی خود را به خانوادهایمان دادیم.

فردای عملیات من اسماعیل را ندیدم. برای همین به همراه یکی از بچه ها از فرمانده اجازه گرفتیم و یک راست به بیمارستان اهواز رفتیم. اسم اسماعیل در لیست زخمی ها نبود. بچه ها گفته بودند که اسماعیل در چانه اش ترکش خورده و زخمی شده است، ولی اسم او جزء زخمی ها نبود.

مسئول بیمارستان به ما گفت که بیاید در سردخانه هم نگاه کنید شاید شهید شده باشد. ولی من جراتش را نداشتم و نمی توانستم جسدها را نگاه کنم. دوباره برگشتم به سنگر و بعد از دو سه روز به مخابرات اهواز رفتم و به خانه تلفن زدم و سراغ اسماعیل را گرفتم که متاسفانه پدرم خبر شهادت اسماعیل را به من داد.

راوی: «از دوستان و همرزمان شهید اسماعیل ملاح زاده»




نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمجید کبابی زاده

بعد از پیروزی انقلاب، به دلیل اینکه منزل ما نزدیک دریا بود و پاسگاه مرزی هم از نیروی نظامی خالی بود، بچه های محل پاسگاه را حراست می کردند. عبدالمجید همیشه با عشق و علاقه سر پست حاضر می شد و سعی می کرد کاری را که به او محول شده به نحو مطلوب انجام دهد و هیچ وقت زیر کار شانه خالی  نمی کرد.

سه یا چهار ماه از انقلاب اسلامی گذشته بود که ما در محله بسیج تشکیل دادیم. عبدالمجید از جمله کسانی بود که از همان ابتدا در بسیج محل ثبت نام کرد و بعد از ثبت نام هم به بچه هایی که از بسیج مرکزی می آمدند، آموزش اسلحه می داد.

روز به روز کارها پیشرفت می کرد تا اینکه جنگ شروع شد. روزی که جنگ آغاز شد یعنی 31 ‏شهریور ماه، همه بچه ها از جمله عبدالمجید با در دست گرفتن اسلحه در محله حضور پیدا کردند و با این کار به مردم آرامش خاصی دادند. آن شب تا صبح ما در کنار دریا نگهبانی دادیم. چون در ابتدای جنگ خاموشی بود، می خواستیم که کسی به خانه های مردم تعرضی نکند.

عبدالمجید در سال 1361 ‏به سربازی اعزام شد. خیلی علاقه منه بود که داوطلبانه در جبهه حضور پیدا کند ولی به دلیل اقتضای سنش، مجبور شد به خدمت مقدس سربازی برود. دوره آموزش در شهرستان جهرم بود و بعد از دوران آموزشی به صورت داوطلب به جبهه رفت.

‏یک شب قبل از ورود مجید به موسیان عملیات شروع شده بود. ‏وقتی ایشان وارد منطقه عملیاتی شدند با پاتک دشمن مواجه و با ترکش خمپاره از ناحیه ران و سینه مجروح شدند و به درجه رفیع شهادت ‏نایل آمدند.

راوی: «برادر شهید عبدالمجید کبابی زاده»




نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا کمالی

وقتی تحصیلات علیرضا ‏ به پایان رسید، تقریباً مصادف با آغاز جنگ تحمیلی بود و آن زمان هنوز بسیج تشکیل نشده بود و اعزام نیروی مردمی هم امکان پذیر نبود، لذا علیرضا تصمیم گرفت که از طریق رفتن ‏به سربازی به جبهه راه پیدا کند.

داوطلبانه دفترچه آماده خدمتش را گرفت و در تاریخ 1359/7/1 ‏به خدمت مقدس سربازی رفت و از طریق ژاندارمری سابق به شهر کرمان فرستاده شد. ‏دوره آموزشی علیرضا در کرمان بود و بعد از سه ماه آنها را به تیپ هوابرد شیراز منتقل کردند.

‏در این مدت علیرضا از طریق نامه با ما در ارتباط بود و خبر سلامتی خودش را به ما اعلام می کرد. وقتی آنها را به آموزشی هوابرد شیراز بردند، علیرضا خیلی ناراحت بود و دوست داشت به جبهه برود. به همین خاطر یک روز به قصد رفتن به جبهه از پادگان بیرون می آید که او را می گیرند و وقتی از او علت فرارش را می پرسند، می گوید: «درست نیست که بعضی ها در جبهه های جنگ باشند و ما اینجا باشیم، من دوست دارم در جبهه خدمت کنم».

در مورد نحوه شهادت علیرضا یکی از همرزمانش نقل می کند که ابتدا ترکش به پایش اصابت کرده بود و هر چه فرمانده به او می گفت به عقب برو، علیرضا قبول نمی کرد و می گفت: «پایم را پانسمان می کنم و به کارم ادامه می دهم». همان موقع برای دیده بانی می رود که ترکش به سمت راست بدنش نیز اصابت می کند و شهید می شود.

راوی: «برادر شهید علیرضا کمالی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 7 فروردین 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید ابراهیم زنده بودی

گاهی اوقات پیش می آمد که افراد ضد انقلاب اعلامیه هایی بر علیه انقلاب در خانه ها می انداختند. یک بار که دو تا از دخترهای ضد انقلاب، با شکلی فریبکارانه و با پوشش چادر در حال پخش این اعلامیه ها و نامه های خلاف بودند، ابراهیم آنها را دستگیر کرد و اعلامیه هایی را که زیر چادرشان مخفی کرده بودند را از آنها گرفت و با آنها به شدت برخورد کرد.

هنگامی که ابراهیم برای بار دوم در جبهه زخمی شد، او را به اهواز منتقل کردند. یکی از دوستانش خبر زخمی شدن ابراهیم را به ما داد، ولی من باور نمی کردم که او زنده باشد و در خانه گریه و زاری می کردم. تا اینکه عصر دم غروب زنگ زد و گفت که فردا صبح از اهواز حرکت می کند و نیازی نیست کسی دنبالش برود.

‏برای دهه ماه محرم به ولایت رفته بودیم. عده ای از دوستان و اقوام ‏از شهادت ابراهیم با خبر شده بودند، ولی چیزی به ما نگفتند تا اینکه روز هشتم ماه محرم جنازه ابراهیم را با هواپیما به بوشهر آوردند و به سردخانه نیروگاه انتقال دادند. یازدهم ماه محرم حدوداً ساعت یازده شب بود، تعدادی از اقوام و دوستان شیون کنان وارد خانه ما شدند، آن موقع بود که  فهمیدیم ابراهیم شهید شده است. دیگر نفهمیدم چه به سرم آمد. آخر من ‏مادرم و داغ فرزند خیلی سخت است.

‏به خاطر دارم که چند روز قبل از اینکه از شهادتش مطلع شویم، او را در خواب دیدم. در آن زمان حیاط خانه مان کوچکتر از حالا بود. در خواب دیدم که صندوقهای مغازه که داخل حیاط بودند، آتش گرفته اند و دارند می سوزند. یک دفعه از خواب پریدم و پدر بچه ها را از خواب بیدار کردم و همان طور که ‏مثل بید می لرزیدم، گفتم: «برو توی حیاط نگاه کن، صندوقهای مغازه دارند ‏می سوزند». او به حیاط رفت و وقتی فهمید که خبری نیست و من خواب دیده ام، سعی کرد که مرا آرام کند. من این خواب را نهم محرم دیدم که در آن زمان جنازه ابراهیم را به بوشهر منتقل کرده بودند.

راوی: «مادر شهید ابراهیم زنده بودی»




نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو