خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
جمعه 17 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل ملاح زاده

در دوران شکل گیری انقلاب، پایگاه و محل تجمع ما مسجد جامع عطار بود. یادم می آید یک روز ساعت 9 صبح بود که ما نزدیک مسجد می خواستیم تظاهرات کنیم. ماشین لندروری که شماره دولتی داشت، کنار بانک رفاه کنونی پارک کرده بود. من و اسماعیل به همراه بچه ها لندرور را وارونه کردیم و آتش زدیم، وقتی گاردیها رسیدند ما فرار کردیم.

گاردیها از طرف محله جبری ما را محاصره کرده بودند و ما مجبور شدیم به کوچه های محله بهبهانی پناه ببریم. در کوچه ای بن بست بودیم که دیدیم چند تا گاردی از سر کوچه به دنبال ما می آیند. فوری در خانه ای را زدیم. دختر بچه ای در را باز کرد و ما بلافاصله خود را به پشت بام رساندیم و از آنجا به پشت بام خانه های دیگر پریدیم و چند کوچه آن طرفتر پایین آمدیم و این گونه از دست گاردیها نجات پیدا کردیم.

وقتی سرباز بودم، یک روز به اهواز رفته بودم که به خانه تلفن بزنم. همین طور که به طرف مخابرات می رفتم، یک دفعه یکی از پشت به کمرم زد. نگاه کردم دیدیم اسماعیل و چند تا سرباز دیگر هستند. همه با لباس سربازی و تفنگ در شهر اهواز بودند. چون آن موقع شهر اهواز به یک شهر نظامی تبدیل شده بود و فقط سربازها در شهر بودند.

همین طور که با هم صحبت می کردیم، یک دفعه موشکی به یک ساختمان که در نزدیکی ما بود اصابت کرد. فوری خودمان را روب زمین انداختیم و با چشمان خود دیدیم که آن ساختمان چگونه با خاک یکسان شد. وقتی که اوضاع عادی شد، همگی به مخابرات رفتیم و خبر سلامتی خود را به خانوادهایمان دادیم.

فردای عملیات من اسماعیل را ندیدم. برای همین به همراه یکی از بچه ها از فرمانده اجازه گرفتیم و یک راست به بیمارستان اهواز رفتیم. اسم اسماعیل در لیست زخمی ها نبود. بچه ها گفته بودند که اسماعیل در چانه اش ترکش خورده و زخمی شده است، ولی اسم او جزء زخمی ها نبود.

مسئول بیمارستان به ما گفت که بیاید در سردخانه هم نگاه کنید شاید شهید شده باشد. ولی من جراتش را نداشتم و نمی توانستم جسدها را نگاه کنم. دوباره برگشتم به سنگر و بعد از دو سه روز به مخابرات اهواز رفتم و به خانه تلفن زدم و سراغ اسماعیل را گرفتم که متاسفانه پدرم خبر شهادت اسماعیل را به من داد.

راوی: «از دوستان و همرزمان شهید اسماعیل ملاح زاده»




نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمجید کبابی زاده

بعد از پیروزی انقلاب، به دلیل اینکه منزل ما نزدیک دریا بود و پاسگاه مرزی هم از نیروی نظامی خالی بود، بچه های محل پاسگاه را حراست می کردند. عبدالمجید همیشه با عشق و علاقه سر پست حاضر می شد و سعی می کرد کاری را که به او محول شده به نحو مطلوب انجام دهد و هیچ وقت زیر کار شانه خالی  نمی کرد.

سه یا چهار ماه از انقلاب اسلامی گذشته بود که ما در محله بسیج تشکیل دادیم. عبدالمجید از جمله کسانی بود که از همان ابتدا در بسیج محل ثبت نام کرد و بعد از ثبت نام هم به بچه هایی که از بسیج مرکزی می آمدند، آموزش اسلحه می داد.

روز به روز کارها پیشرفت می کرد تا اینکه جنگ شروع شد. روزی که جنگ آغاز شد یعنی 31 ‏شهریور ماه، همه بچه ها از جمله عبدالمجید با در دست گرفتن اسلحه در محله حضور پیدا کردند و با این کار به مردم آرامش خاصی دادند. آن شب تا صبح ما در کنار دریا نگهبانی دادیم. چون در ابتدای جنگ خاموشی بود، می خواستیم که کسی به خانه های مردم تعرضی نکند.

عبدالمجید در سال 1361 ‏به سربازی اعزام شد. خیلی علاقه منه بود که داوطلبانه در جبهه حضور پیدا کند ولی به دلیل اقتضای سنش، مجبور شد به خدمت مقدس سربازی برود. دوره آموزش در شهرستان جهرم بود و بعد از دوران آموزشی به صورت داوطلب به جبهه رفت.

‏یک شب قبل از ورود مجید به موسیان عملیات شروع شده بود. ‏وقتی ایشان وارد منطقه عملیاتی شدند با پاتک دشمن مواجه و با ترکش خمپاره از ناحیه ران و سینه مجروح شدند و به درجه رفیع شهادت ‏نایل آمدند.

راوی: «برادر شهید عبدالمجید کبابی زاده»




نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا کمالی

وقتی تحصیلات علیرضا ‏ به پایان رسید، تقریباً مصادف با آغاز جنگ تحمیلی بود و آن زمان هنوز بسیج تشکیل نشده بود و اعزام نیروی مردمی هم امکان پذیر نبود، لذا علیرضا تصمیم گرفت که از طریق رفتن ‏به سربازی به جبهه راه پیدا کند.

داوطلبانه دفترچه آماده خدمتش را گرفت و در تاریخ 1359/7/1 ‏به خدمت مقدس سربازی رفت و از طریق ژاندارمری سابق به شهر کرمان فرستاده شد. ‏دوره آموزشی علیرضا در کرمان بود و بعد از سه ماه آنها را به تیپ هوابرد شیراز منتقل کردند.

‏در این مدت علیرضا از طریق نامه با ما در ارتباط بود و خبر سلامتی خودش را به ما اعلام می کرد. وقتی آنها را به آموزشی هوابرد شیراز بردند، علیرضا خیلی ناراحت بود و دوست داشت به جبهه برود. به همین خاطر یک روز به قصد رفتن به جبهه از پادگان بیرون می آید که او را می گیرند و وقتی از او علت فرارش را می پرسند، می گوید: «درست نیست که بعضی ها در جبهه های جنگ باشند و ما اینجا باشیم، من دوست دارم در جبهه خدمت کنم».

در مورد نحوه شهادت علیرضا یکی از همرزمانش نقل می کند که ابتدا ترکش به پایش اصابت کرده بود و هر چه فرمانده به او می گفت به عقب برو، علیرضا قبول نمی کرد و می گفت: «پایم را پانسمان می کنم و به کارم ادامه می دهم». همان موقع برای دیده بانی می رود که ترکش به سمت راست بدنش نیز اصابت می کند و شهید می شود.

راوی: «برادر شهید علیرضا کمالی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 7 فروردین 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید ابراهیم زنده بودی

گاهی اوقات پیش می آمد که افراد ضد انقلاب اعلامیه هایی بر علیه انقلاب در خانه ها می انداختند. یک بار که دو تا از دخترهای ضد انقلاب، با شکلی فریبکارانه و با پوشش چادر در حال پخش این اعلامیه ها و نامه های خلاف بودند، ابراهیم آنها را دستگیر کرد و اعلامیه هایی را که زیر چادرشان مخفی کرده بودند را از آنها گرفت و با آنها به شدت برخورد کرد.

هنگامی که ابراهیم برای بار دوم در جبهه زخمی شد، او را به اهواز منتقل کردند. یکی از دوستانش خبر زخمی شدن ابراهیم را به ما داد، ولی من باور نمی کردم که او زنده باشد و در خانه گریه و زاری می کردم. تا اینکه عصر دم غروب زنگ زد و گفت که فردا صبح از اهواز حرکت می کند و نیازی نیست کسی دنبالش برود.

‏برای دهه ماه محرم به ولایت رفته بودیم. عده ای از دوستان و اقوام ‏از شهادت ابراهیم با خبر شده بودند، ولی چیزی به ما نگفتند تا اینکه روز هشتم ماه محرم جنازه ابراهیم را با هواپیما به بوشهر آوردند و به سردخانه نیروگاه انتقال دادند. یازدهم ماه محرم حدوداً ساعت یازده شب بود، تعدادی از اقوام و دوستان شیون کنان وارد خانه ما شدند، آن موقع بود که  فهمیدیم ابراهیم شهید شده است. دیگر نفهمیدم چه به سرم آمد. آخر من ‏مادرم و داغ فرزند خیلی سخت است.

‏به خاطر دارم که چند روز قبل از اینکه از شهادتش مطلع شویم، او را در خواب دیدم. در آن زمان حیاط خانه مان کوچکتر از حالا بود. در خواب دیدم که صندوقهای مغازه که داخل حیاط بودند، آتش گرفته اند و دارند می سوزند. یک دفعه از خواب پریدم و پدر بچه ها را از خواب بیدار کردم و همان طور که ‏مثل بید می لرزیدم، گفتم: «برو توی حیاط نگاه کن، صندوقهای مغازه دارند ‏می سوزند». او به حیاط رفت و وقتی فهمید که خبری نیست و من خواب دیده ام، سعی کرد که مرا آرام کند. من این خواب را نهم محرم دیدم که در آن زمان جنازه ابراهیم را به بوشهر منتقل کرده بودند.

راوی: «مادر شهید ابراهیم زنده بودی»




نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 5 فروردین 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ابراهیم زنده بودی

ابراهیم اخلاق و رفتار بسیار خوبی داشت. وقتی می خواست به جبهه برود بهم گفت: «‏مادر، من می خواهم به جبهه بروم و شاید هرگز برنگردم و شهید شوم، از تو می خواهم که زینب وار صبور باشی. ما وظیفه داریم که برویم و از دین و مملکتمان دفاع کنیم». با این که در آن زمان بهش گفتم که تو بچه هستی و خیلی زود است که به جبهه بروی، ولی او هرگز قبول نکرد.

ابراهیم در زمان انقلاب 12 ‏سال بیشتر نداشت که برای تظاهرات به کنگان، دیلم، گناوه و برازجان می رفت و در تمام تظاهراتها شرکت می کرد. یک روز بهش گفتم: «ابراهیم  می ترسم در تظاهرات زیر دست و پای مردم له شوی...». ولی او مثل همیشه گفت: «من باید بروم».

او بیشتر اوقات در مساجد بهبهانی و شنبدی بود و مرتب به بسیج می رفت. ‏پدرش در مورد جبهه رفتن ابراهیم حرفی نداشت و نظرش این بود که این بچه متعلق به ما نیست، او متعلق به خداست. برای رفتن به جبهه، چون سنش کم بود، حتی یکبار شناسنامه برادرش را که 15 ‏سال سن داشت به جای شناسنامه خودش برده بود ولی آنها فهمیده بودند و از او قبول نکرده بودند.

‏یک بار زمانی که به خانه برگشت دیدم که تمام بدش زخمی شده ولی از اینکه خداوند پسرم را دوباره بهم برگردانده بود، خوشحال بودم. بعد از مدتی که برای دومین بار می خواست به جبهه برود، به او گفتم: «مادر، تو که هنوز تمام بدنت پر از ترکش خمپاره است، کجا می خواهی بروی؟». ولی پدرش می گفت: «وقتی ابراهیم تصمیم گرفته که به جبهه برود، پس دیگر نباید مانع او شد، این فرزند نزد ما به امانت گذاشته شده است و در واقع او متعلق به خداست».

راوی: «مادر شهید ابراهیم زنده بودی»




نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، مبارزات انقلابی شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسن وردیانی

ایام نوروز روز اول عملیات فتح المبین بود که خبر آوردند حسن زخمی شده است. یکی از دوستان که یک پیکان سبز رنگ داشت، گفت بیا برویم شیراز، زیرا حسن را به شیراز منتقل کرده بودند. ما شب حرکت کردیم و حوالی سحر به شیراز رسیدیم و به بیمارستان رفتیم. سه روز از زخمی شدن حسن می گذشت و به ما نگفته بودند که از چه ناحیه ای زخمی شده است.

رفتیم و دست به دامن نگهبان بیمارستان شدیم و از او تقاضا کردیم که ترتیبی بدهد تا بتوانیم وارد بیمارستان شویم.

چون خیلی شلوغ بود، ما را راه ندادند. ما ‏به او التماس کردیم، گفتیم: «مجروحی داریم و باید حتماً او را ببینیم». ‏گفت: «مریضتان اهل کجاست؟». ‏گفتیم: «اهل بوشهر»، همین که این کلمه از دهان ما خارج شد، گفت: «بیایید و سریع او را ببرید». ‏متعجبانه به او گفتیم: «چرا؟». گفت: ‏«از صبح که بلند می شود، مریضها را دور خودش جمع می کند و با آنها بگو و بخند راه می انداز تا شب که بخواهد بخوابد، بیمارستان از دست او در ‏امان نیست».

بعد از شنیدن این مطلب، گفتم: «توی این وضعیت او را کجا ببریم؟». گفت: «او را به بیمارستان دنا ببرید، آنجا دیگر نمی تواند بازیگوشی کند».

حسن عادتی که داشت این بود که وقتی قهقهه می زد، هیچکس حریفش نبود و در بین بچه های بسیج معروف بود.

راوی: «برادر شهید حسن وردیانی»




نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، شوخی های شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 26 دی 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسن وردیانی

اوایل جنگ که هنوز بسیج تشکیل نشده بود، به همراه شهید مجید ‏بشکوه از طریق ستاد جنگهای نامنظم به مناطق جنگی اهواز می رفت. ‏آن زمان 12 ‏یا 13 ‏سال بیشتر نداشت. ما همه راضی بودیم که ایشان به جبهه برود. حتی مادرم نیز با رغبت و رضایت تمام رضایت نامه را انگشت زد و تا زمانی که جنگهای نامنظم وجود داشت، مرتب به جبهه می رفت.

‏پس از آن از طریق بسیج مجدداً راهی جبهه شد و در عملیات فتح المبین شرکت داشت و در آن عملیات بود که مجروح گردید و در بیمارستان مسلمین شیراز بستری شد. دستها، پاها و صورتش بدجوری زخمی شده بود و بیهوش روی تخت بیمارستان افتاده بود.

پس از مدتی حسن را به بوشهر منتقل کردند. مدتی هم در منزل از او مراقبت کردیم، اما روح بلند او تاب دوری از جبهه عشق را نداشت، تا اینکه توسط سپاه پاسداران به ما خبر دادند که حسن به مناطق جنگی بازگشته است، در حالی که هنوز کاملاً بهبود نیافته بود.

‏خیلی نگران وضعیت حسن بودم. به همین دلیل پس از اتمام ماموریتم در خارک، به طرف اهواز حرکت نمودم و پس از پرس و جوی فراوان، سرانجام توسط شهید مجید بشکوه ایشان را پیدا کردم. بعد از ظهر همان روز تا فردا صبح در مسافرخانه پیش هم بودیم که مجدداً به منطقه جنگی برگشت. هر چه اصرار کردم که پولی از من بگیرد، قبول نکرد و گفت: «نیاز چندانی به پول ندارم».

راوی: «برادر شهید حسن وردیانی»





نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 2 )    1   2