خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
سه شنبه 26 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

یک روز صبح که بیدار شدم برای نماز یک کمردرد و پا درد شدیدی گرفتم، هر کاری کردم که بتوانم وضو بگیرم، نتوانستم. دست و پاپم خشک شده بود. به هر مکافاتی بود خودم را به دم پله رساندم، برایم آب آوردند، وضو گرفتم و نماز خواندم.

حدود نیم ساعتی گذشت که حیاط شلوغ شد. دیدم بچه های بسیج آمدند، پرسیدم: «راستش را بگویید، چه شده که شما همه توی هم ریختید؟». گفتند: «هیچی، بچه ها آمدند کار داشتند و رفتند».

خلاصه حاج سید حسین آمد. گفتم: «مادر چه شده؟». گفت: «چیزی نشده است، اسلحه عباس جا مانده، بچه ها که دیشب رفته بودند پیشش، حالا آوردند».

وقتی همه رفتند و فقط من و عمه ام ماندیم، من با هر زحمتی بود، خودم را به در خانه آقای صفایی رساندم، دیدم که همه آنها داخل اتاق دارند گریه می کنند. گفتم: «هر ‏چه شده بگویید، من که دیگر مُردم، هر چه سرش آمده بگویید، هر چه بوده ‏مصلحت خدا بوده است». باز هم حقیقت را به من نگفتند.

بعد خانم صفایی آمد و گفت: «می دانی حقیقت چیه؟». گفتم: «نه». گفت: «راستش عباس زخمی شده و بچه ها حالا می خواهند بروند او را بیاورند». گفتم: «اگر از همان اول گفته بودید، من این همه ناراحتی نمی کردم. زخمی شده می آید، به حمدالله خوب می شود». گفت: «بله، فقط پایش زخمی شده است».

ساعت هشت و نیم ‏بود که خبر شهادتش را به ما دادند. آن زمانی که کمر من خشک شده بود و پاهایم گرفته بود، زمانی بود که پسرم به شهادت رسیده بود.

در غسالخانه مرا صدا زدند من هم رفتم داخل، صلوات می فرستادم و از سر تا پاهایش را می بوسیدم و در آنجا از حول وقوه الهی و لطف خدا و کمک جدمان و امام خمینی (ره) بود که یک قوت قلبی به من دست داد که حتی یک قطره اشک هم نریختم و همینطور دست دور گردنش می کشیدم و صلوات می فرستادم. اما وقتی آمدم بیرون، از حال رفتم.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، مجروحیت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید محمد تندی

در ابتدای جنگ ما خرمشهر بودیم، چون پدر و پدر بزرگم اهل آبادان بودند. بعد از جنگ ما به خورموج آمدیم و پدرم وارد اداره راه شد. او همیشه از طریق بسیج به جبهه می رفت.

وقتی جنگ شروع شد، من 3 سال بیشتر نداشتم. ولی این طور که مادرم صحبت می کرد همه خانه و کاشانه را رها کرده و به شهرهای دیگر رفتند. ما در خرمشهر زندگی خوبی داشتیم ولی وقتی به خورموج آمدیم، هیچ نداشتیم.

پدرم ابتدا مفقودالاثر شد و تا شش ماه هیچ خبری از او نداشتیم. بعد از شش ماه  در تلویزیون عراق با او مصاحبه کرده بودند که دایی ام این مصاحبه را دیده و برای ما ضبط کرده بود، نوارش را خودمان هم دیدیم.

بعد از آن از طریق نامه با ما در ارتباط بود، تا یک سال و نیم بعد، پدرم چون به زبان عربی مسلط بود، عراقی ها از او خواسته بودند که با آنها همکاری کند ولی او زیر بار نرفته بود.

طبق گفته های هم بندیهایش که بعدها برای ما تعریف کردند، زیر چشم پدرم ترکشی خورده بود، عراقی ها به او گفته بودند که اگر با ما همکاری کنی، این ترکش را برایت بیرون می آوریم، ولی پدرم قبول نکرده بود و هم وطنهایش را به آنها نفروخته بود و حاضر بود این زجر را تحمل کند. هر دو یا سه ماه ، نامه ای از او برای ما می آمد. ‏

راوی: «دختر شهید محمد تندی»




نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 6 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید مجید بشکوه

او چند بار در بستان، دهلاویه و مناطق دیگر مجروح شد. البته بیشتر این جراحتها را از خانواده مخفی می کرد و به آنها در این مورد چیزی نمی گفت تا ناراحت نشوند. او در عملیات والفجر 8 ‏نیز به وسیله چند ترکش زخمی شد، ولی به هیچ کس  چیزی  نگفت و همین طور که با بچه ها به عقب بر می گشت، از حال رفته و آنها با دیدن این صحنه تازه متوجه مجروح شدن او شدند و او را به بیمارستان می رسانند.

‏یکی از دوستان که در عملیات والفجر 8 ‏به همراه مجید بود، یک روز درباره این عملیات و کارهای مجید با من صحبت کرد و بهم گفت: «پس از پایان این عملیات، ما در یک منطقه وسیع که هیچ سنگری در آن نبود، گیر افتادیم. بیشتر افراد در این عملیات به شهادت رسیدند ولی من به همراه 60 ‏یا 70 ‏نفر دیگر زنده بودیم. البته می دانستیم که شانس ما برای نجات خیلی کم است ولی چاره ای نداشتیم و به جلو می رفتیم».

در این اثنا صدای یک نفر را شنیدیم که می گفت: «محمد، من دارم می آیم». من پشت سر را نگاه کردم و با دیدن مجید و چند نفر دیگر، آن قدر خوشحال شدم که ‏انگار لشکری به کمک ما آمده بودند. خلاصه مجید به همراه دوستانش به هر صورتی که بود، ما را نجات دادند، ولی در هنگام برگشتن متوجه شدیم که مجید مجروح است و چند ترکش به کتف ایشان اصابت کرده است. به سرعت او را به عقب آوردیم و بلافاصله برای عمل به تهران منتقل کردیم.

‏چند روز بعد، من از زخمی شدن مجید مطلع شدم و بلافاصله خود را به تهران رساندم. مجید دوران نقاهتش را طی می کرد و برای برگشتن به جبهه بی تابی بود و آرام و قرار نداشت. اما با خواهش و تمنای من راضی شد که چند روز به نزد یکی از دوستانمان که در تهران زندگی می کردند، برویم و او در آنجا استراحت کند. مجید را به آنجا بردیم و او که بسیار خسته و زخمی بود، از من خواست که او را به حمام ببرم. من با اینکه بسیار خسته بودم، او را به حمام بردم و در آنجا بود که چشمم به کتف ایشان افتاد و بی اختیار حالم به هم خورد و سریعاً خود را به حیاط رساندم و در سرمای زمستان سر خود را در آب سرد حوض فرو کردم تا حالم به جا آمد. تا آن روز من افراد زخمی و حتی جسدهای زیادی دیده بودم اما کتف مجید آن قدر وضعیت فجیعی داشت که من به آن حال و روز افتادم.

‏صبح روز بعد که مجید از خواب بیدار شد، متوجه شدیم که ملحفه ایشان خونی شده است. فوراً پانسمان مجید را عوض کردیم و خدا را شکر، خونش بند آمد. میزبان ملحفه خونی مجید را به یادگاری برداشتند و تا امروز آن را نگه داشته اند. پس از چند روز استراحت، به اصرار مجید به بوشهر برگشتیم  و درست روز بعد، مجید در حالی که از ناحیه کتفش رنج می برد، به جبهه رفت. بعدها از یک نفر از دوستانش شنیدم که مجید در جبهه برای بهبودی زخمهایش، سنگی را گرم می کرد و بر روی حوله ای که روی زخمش بود، می گذاشت و چند بار این عمل را تکرار می کرد تا دردش تسکین پیدا کند.  

‏وی حتی چند بار هم از ناحیه صورت زخمی شد و همیشه درد در قسمتی از بدنش می پیچید. ولی همیشه می گفت: «هیچ دردی بالاتر از درد از دست دادن دوستان و یاران صمیمی نیست» و همین موضوع بود که عزم وی را برای شهادت بیشتر می کرد. او همیشه به من می گفت: «شهر دیگر برای ماندن ارزشی ندارد». مجید از افرادی که به دنبال مادیات و افزایش ثروت خود بودند، متنفر بود و طاقت دیدن آنها را نداشت و سعی می کرد از آنها دوری کند.

راوی: «برادر شهید مجید بشکوه»




نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 29 فروردین 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید مجید بشکوه

وقتی عمل مجید با موفقیت به پایان رسید و پس از مدتی استراحت حالش بهبود یافت، تصمیم گرفت دوباره به مناطق جنگی برگردد. وی برای رفتن به جبهه، بلافاصله به ستاد جنگ های نامنظم مراجعه کرد. در آن زمان پد‏ر شهید علیرضا ماهینی مسئول ستاد بود و به مجید اجازه نداد که به جبهه برود و به او گفت: «‏اول باید به اندازه کافی حالت خوب شود، بعداً شما را به جبهه اعزام می کنیم».

‏وقتی مجید را به جبهه اعزام نکردند، تا چند روز خواب و آرامش نداشت، تا اینکه یک دفعه فکری به ذهنش رسید. او سریعاً خود را به بیمارستان رساند و به عنوان اینکه می خواهد در سازمانی مشغول به کار شود از دکتر برگه ی سلامتی گرفت و آن برگه را به ستاد جنگ های نامنظم فرستاد و از آنها خواست که اجازه اعزام به منطقه جنگی را به او بدهند.

این دفعه تیرش به هدف خورد و بهش اجازه حضور در جبهه را دادند. با اینکه حالش هنوز کاملاً خوب نشده بود، دوباره در جبهه های جنگ حضور یافت و به نبرد با دشمن متجاوز پرداخت.

راوی: «برادر شهید مجید بشکوه»




نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 28 فروردین 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید مجید بشکوه

یک روز مجید با خوشحالی به طرف من آمد وگفت: «من یک خبر خوب دارم، اگر توانستی حدس بزن». من که هیجان زده شده بودم به او گفتم: «سریع بگو چه اتفاقی افتاده، من زیاد طاقت ندارم». مجید گفت: «دکتر میری را امروز دیدم و او پس از معاینه من گفت اگر بخواهی می توانیم در همین بیمارستان نیز تو را عمل کنیم. البته در حین عمل شاید نیاز به خون داشته باشیم که باید قبل از عمل، آن را تهیه کنیم».

من از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم و تصمیم گرفتم هر طور شده، برای او خون آماده کنم. از قضا همان روز مراسم عزاداری یکی از دوستانمان در قبرستان بود. من بعد از مراسم، موضوع را با اهالی محل و دوستان در میان گذاشتم و واقعاً مردم برای مجید سنگ تمام گذاشتند. عصر همان روز بیمارستان از مرد و زن برای اهدای خون، پر شد و حدود 3500 ‏سی سی خون تهیه شد. ازدحام جمعیت به حدی بود که کارمندان بیمارستان نیز از جمع شدن این همه جمعیت حیرت کرده بودند.

‏خدا را شکر مجید در هنگام عمل به خون نیاز پیدا نکرد ولی همین که آن خون برای یک بیمار دیگر استفاده شد، بسیار امیدوار کننده بود. البته من در آن زمان اطلاع نداشتم که از آن خون اهدایی، برای نجات جان چه کسی استفاده کردند. سال 1376 ‏بود که یک نفر که کارگر شهرداری بود، نزد من آمد و گفت: «آقای بشکوه، شما مرا می شناسید؟». من در جواب او گفتم: «مگر شما کارمند این اداره و همکار ما نیستید؟». او خندید و گفت: «چرا ‏من همکار شما هستم، ولی بیشتر فکر کن جای دیگر مرا ندیده اید؟» و من به او جواب منفی دادم، ولی او ادامه داد: «زمانی که برادرت مجید در بیمارستان بود و می خواست عمل شود، پدر من در کنار ایشان بستری بود».

در آن لحظه به فکر فرو رفتم و یک دفعه او را به یاد آوردم و پدرش را هم در نظرم مجسم کردم و به او گفتم: «چرا، آن مرد را به یاد دارم؟ مرد بسیار خوب و مهربانی بود». سپس ایشان دنباله ماجرا را تعریف کرد وگفت: «‏پدرم درباره سجایای اخلاقی شما و مجید خیلی صحبت کرده و از خوبی ها و کمکهای شما بسیار تعریف کرده و به ما گفته که چقدر با او مهربان بوده اید. او همیشه از مجید تعریف می کرد و می گفت که او با آن حال بد، از من مراقبت می کرد. انگار پرستار من بود و همیشه خوردنی و وسایلی را که برای او می آوردند، با من تقسیم می کرد. حتی در موقع عملم که نیاز به خون داشتم، مجید آن خونی را که برای خودش تهیه کرده بود، به من داد و مرا از مرگ نجات داد.

من آن موقع بود که فهمیدم خون اهدایی ما باعث نجات جان چه کسی شده است. آن روز این آقا به من گفت که چند بار هم برای تشکر به در خانه ما آمده، ولی ما خانه نبودیم و یک بار هم که مادرم  تنها در خانه بوده، خجالت کشیده بود که با او صحبت کند. سپس او خیلی از من تشکر کرد و می خواست دستم را ببوسد که من به او اجازه ندادم و او را در آغوش گرفتم و بوسیدم.

راوی: «برادر شهید مجید بشکوه»




نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 27 فروردین 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید مجید بشکوه

اولین عملیاتی که مجید در کنار شهید چمران بود، عملیات آزاد سازی کرخه نور بود که در این عملیات بچه های بوشهر نقش بسیار فعالی داشتند. با اینکه در این عمیات کرخه نور آزاد شد، ولی عده ای از بچه ها از جمله مجید و شهید علیرضا ماهینی و چند نفر دیگر توسط عراقی ها محاصره شدند.

آن روز مجید قصد داشت از خاکریزی که در آن گرفتار شده بودند، فرار کند که صدای شهید ماهینی به جای خود بر می گردد و یک جیپ فرماندهی عراقی را می بیند که در بالای خاکریز آنان ایستاده و می خواهد به طرف آنها شلیک کند. درست زمانی که شهید ماهینی به مجید می گوید که با آر.پی.جی به جیپ شلیک کن، یکی از سربازان عراقی به طرف آنان شلیک می کند و گلوله ای به پهلوی مجید اصابت می کند و او به زمین می افتد در حالی که آر.پی.جی اش آماده شلیک بوده و همچنین چند نارنجک هم به کمر خود بسته بود که هر لحظه احتمال انفجار آنها وجود داشت. در همین حال دوستان مجید به تصور اینکه او شهید شده، ‏به عقب برمی گردند.

‏ما از آن شب به مدت پنج شبانه روز با همه جا تماس گرفتیم تا از مجید خبری کسب کنیم. با بیمارستانها، معراج شهدا و بنیاد شهید و ستاد جنگهای نامنظم و در هر استانی که فکر می کردیم امکان دارد به آنجا رفته باشد تماس گرفتیم ولی خبری از او به دست نیاوردیم. البته ما کسی را که هم اسم و هم فامیل او بود در یکی از بیمارستان ها پیدا کردیم اما وقتی او را از نزدیک ملاقات کردیم، دیدیم که مجید نیست.

بالاخره یک نفر به ما خبر داد که مجید را به بیمارستان طالقانی اهواز منتقل کرده اند ولی تا آنجا که ما خبر داشتیم این بیمارستان در بمباران از بین رفته بود. برای همین احتمال دادیم که مجید در بیمارستان طالقانی تهران بستری شده باشد اما پس از تحقیق متوجه شدیم که بیمارستان طالقانی اهواز دوباره راه اندازی شده است و ما همان روز به آنجا رفتیم و با پرس و جو از کارکنان آنجا بالاخره مجید را پیدا کردیم. پزشک معالج او دکتر حمید زاهدی نام داشت. وقتی جویای حال مجید شدیم دکتر زاهدی به ما گفت: ‏«زمانی که او را به بیمارستان آوردند وضعیت بسیار وخیمی داشت و ما امید کمی به زنده ماندن او داشتیم، اما سریعاً او را به اتاق عمل بردیم و بعد عمل، به لطف خدا حال او رو به بهبودی رفته و آماده ی ترخیص است».

راوی: «برادر شهید مجید بشکوه»




نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :