خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
جمعه 22 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل رسول نژاد

آشنایی من با اسماعیل و خانواده اش سابقه طولانی دارد. از همان ابتدا ساده زیست، مهربان و جوانی پاک و مذهبی بود. عشق و علاقه اش نسبت به اهلبیت پیامبر (علیهم السلام) از وی فردی با شخصیت و متدین ساخته بود و بی قراریش به آن حضرات را با شرکت در مجالس روضه و مصیبت خوانی امام حسین (علیه السلام) و سایر مناسبتها جبران می کرد.

اسماعیل دوران خدمت سربازی را در کردستان و در آن شرایط بسیار سخت گذرانید و تکیه کلامش همیشه این بود: «همه شهید می شوند، اما من نه».

پس از پایان دوره سربازی برای امرار معاش و ادامه زندگی در نیروگاه اتمی بوشهر مشغول به کار شد. ‏آن روز من نگهبان اداره بودم که خبر دادند به نیروگاه حمله هوایی شده و تعدادی زخمی و شهید شده اند ‏و اسماعیل در میان زخمی هاست. آثار سوختگی بیشتر بدنش را فرا گرفته بود. پاهایش کبود شده بود و تنها جایی که سالم مانده بود، پیشانی او بود.

آنچه برای ما که همراهش بودیم، تعجب آور بود، روحیه بالا و صبر و استقامت او در برابر دردهایی که تحمل می کرد، بود.

‏برای ادامه مداوا، سریعأ او را به شیراز منتقل کردیم، اما دیگر فایده ای نداشت. جواب پزشکان متخصص، ناامیدی به همراه داشت.

لحظات وداع با مادرش برای ما که اطراف بسترش بودیم خیلی سخت و غم انگیز بود. گفت: «مادر، مرا حلال کن و زبانت را بیرون بیاور تا ببوسم». ‏تا اینکه سرانجام پس از تحمل درد بسیار، وعده حق را لبیک گفت و به آرزوی دیرین خود یعنی شهادت رسید.

راوی: «دوست شهید اسماعیل رسول نژاد»





نوع مطلب : استقبال شهیدان از شهادت، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، مجروحیت شهیدان، نحوه شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 13 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ابراهیم تلیانی

صبح روز هفتم آبان ماه 1360 برادران جهت ثبت نام به عملیات سپاه مراجعه می کردند و اعزام فردای آن روز بود. ‏ابراهیم به علت مجروحیت ناشی از گلوله دشمن در اعزام قبلیش، برای اعزام مجدد موافقت نمی شد، اما او اصرار فراوان کرد تا این که مسؤول عملیات گفت: «اگر بتوانی یک کیلومتر بدوی، می توانی اعزام شوی». با وجود مجروحیت با سرعت مسیر را طی کرد. سپس با اعزام وی موافقت شد.

‏پس از سازماندهی در پادگان شیراز به سمت اهواز ‏حرکت کردیم. توقف ما در اهواز چند روز طول کشید تا این که عصر یک ‏روز سرد دلگیر، گفتند: «آماده باشید می خواهیم به طرف سوسنگرد حرکت کنیم».

ساعت نوزده و سی دقیقه بود که به شهر جنگ زده سوسنگرد رسیدیم. پس از صرف ناهار و استراحت مختصر، ساعت شانزده گردان با چند دستگاه خودرو به سمت یک روستای متروکه حرکت کردند و پس از طی مسافتی به محل مورد نظر رسیدیم. ‏

پس از صرف صبحانه گردان را جمع کردند و گروهان، گروهان سوار ‏ماشین لندکروز ‏می شدند و به منطقه ای به نام تپه های الله اکبر اعزام شدیم. ‏باد سردی می وزید و قلبها تند تند می زد. همه ساکت بودیم و هر لحظه به توپخانه دشمن نزدیکتر می شدیم. ‏

در این اثنا دشمن متوجه حضور ما شد و با آتش تهیه به استقبالمان آمد. زمین و آسمان یک پارچه آتش شد. حرکت ما سریع تر شد. ‏با عبور از ارتفاعات مجاور، آتش دشمن هم زیادتر شد، در اینجا تعدادی ازبچه ها زخمی شدند. ‏

از ارتفاعات پایین آمدیم و از پشت، عراقی ها را دور زدیم. درگیری بین طرفین شدت گرفت. دشمن به محاصره درآمده بود، جنگ به صورت تن به تن ‏پیش می رفت. اولین شهید گروه ما ابراهیم بود که با رگبار یک عراقی به شهادت رسید. صحنه کربلا دوباره بوجود آمده بود. رزمندگان اسلام با تمام توان از دین و ناموس خود دفاع می کردند.

راوی: «همرزم شهید ابراهیم تلیانی»





نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 8 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید امیر مظفر موسوی

با یک گروه به فرماندهی شهید غلامرضا ماهینی، به مدت دو هفته در اطراف کازرون آموزش سخت نظامی دیدیم و با انواع سلاحها آشنا شدیم و بعد از گذراندن این دوره به اهواز منتقل گردیدیم. در پادگان شهید بهشتی به مدت یک هفته آموزش دیدیم و در این بین شهید علیرضا ماهینی به ما درسهای اختصاصی نظامی و آموزشی داد تا بتوانیم با روحیه بالا و آگاهی با دشمن متجاوز بجنگیم.

امیر مظفر موسوی با ما بود. در کازرون که بودیم سید امیر مظفر با این که چندین بار به جبهه رفته بود، بیش از همه بی تابی می کرد و دوست داشت در خط مقدم باشد.

در پادگان شهید بهشتی اهواز امیر مظفر شبها مجالس دعا و سینه زنی بر پا می کرد. در یکی از این شبها که ایشان و بقیه همرزمان در اتاقی مشغول دعا بودند، اعلام کردند که بیایید اسلحه و مهمات تحویل بگیرید. امیر مظفر اولین شخصی بود که در جایگاه آماده ایستاده بود.

اسلحه و مهمات را تحویل گرفتیم و با اتوبوسی که آماده کرده بودند، حرکت کردیم. غروب بود که به بستان رسیدیم و از آنجا توسط ماشینهای تویوتا ما را به سوی تنگه چزابه حرکت دادند. قبل از اذان بود که به مرکز توپخانه ارتش رسیدیم. بعد از پیاده شدن ما را در سنگری اجتماعی بردند و شخصی آمد و به ما اعلام کرد که عراق قصد دارد امشب تنگه چزابه را به تصرف خود درآورد و به خاطر همین گروه زبده شما انتخاب شده تا بتواند امشب جلوی این حمله شدید را بگیرد. عراق قصد داشت با تصرف تنگه شهرهایی را که در عملیات فتح المبین از دست داده بود، مجددأ متصرف شود. این تنگه از نظر نظامی راه ورودی نیروهای عراقی بود.

بعد از اقامه نماز مغرب و عشاء به طرف تنگه حرکت کردیم. هوا ابری و بسیار سرد و بارانی بود. موقعی که به تنگه رسیدیم آرامش خاصی منطقه را فرا گرفته بود. بعد از مستقر شدن در خاکریزها هر ۲ نفر در یک سنگر جای گرفتیم. ساعت ۱۱ شب بود که صدای تانکهای عراقی به گوش رسید. آن شب عراق با استفاده از انواع تانکها و نیروهای مخصوص به امید فتح این تنگه که بعد از آن شب، بچه ها نام تنگه را تنگه نیروهای مخصوص و مکانیرهی عراق نام نهادند، آمده بود.

عراق با تمام قوا در ساعت ۱۱ شب حمله را شروع کرد و جوانان رزمنده این مرزوبوم با دیدن کمترین دوره آموزش نظامی و با تنها با سلاح ایمان شجاعانه جنگیدند و اجازه ندادند که نیروهای دشمن حتی نزدیک خاکریزها شوند. با روشن شدن هوا عراقیها با به جا گذاشتن تعداد زیادی تانک و هزاران کشته در تنگه، مجبور به عقب نشینی گشتند و ما محکم و استوارتر از روز گذشته در خاکریزهایمان به دفاع مشغول بودیم.

دو ساعت می شد که آرامش پیدا کرده بودیم. سراغ همسنگرانمان رفتیم. مقداری از خاکریزها با سطح زمین یکسان شده بود، تعداد کمی از بچه ها شهید شده بودند و تعدادی نیز زخمی، بعد از جمع آوری شهیدان و مجروحین برگشتیم به سنگرها، عراقی ها هنوز در فرار بودند. بنده و امیر مظفر و شهید حسن قنبرپو در سنگر نشسته بودیم، امیر مظفر دعایی از جیبش بیرون آورد و شروع به خواندن کرد.

لحظه ای نگذشت (حدود ۱۲ صبح) که عراق منطقه را با خمپاره و گلوله های توپ هدف قرار داد، خمپاره ای کنارمان افتاد و امیر مظفر به وسیله ترکش خمپاره مجروح گردید. ترکش خمپاره به سینه وی خورده بود، در همان موقع می گفت هیچ احساس دردی ندارم و آماده نبرد بود که ناگهان دوباره خمپاره آمد و به درجه رفیع شهادت نایل آمد. به علت شدت بمباران تا ساعتی در همان سنگر و در آغوش بقیه همرزمانش بود تا اینکه به وسیله یکی از از نفربرها به بقیه شهیدان و زخمیان به عقب فرستاده شد.

راوی: «همرزم شهید سید امیر مظفر موسوی»




نوع مطلب : استقبال شهیدان از شهادت، عشق شهیدان به وطن، آخرین اعزام شهیدان، مناجاتهای شهیدان، مجروحیت شهیدان، نحوه شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 1 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

وقتی به خط چزابه «تبه نبعه» رسیدیم تعداد زیادی شهید روی زمین افتاده بودند. خدا می داند با دیدن این صحنه ها حالمان دگرگون شد. علیرضا به عنوان فرمانده خط مقدم را کنترل می کرد. علیرضا و برادر دیگری پشت ماشین سوخته عراقی ها که در سر کانال قرار داشت کمین می کردند، به عنوان شکارچی منتظر می ماندند به محض پیدا شدن نفری از دشمن آن را هدف قرار می دادند.

یک روز ساعت 11/5 ظهر از سنگر بیرون آمدم. سنگر من بالای سنگر تدارکات قرار داشت. علیرضا را بیشتر طرف سنگر تدارکات می دیدیم، چون آنجا تجمع می کردند و پزشکی برای مداوای مجروحین می آمد و آنها را به عقب انتقال می دادند.

از سنگر پایین آمدم، آتش دشمن مثل بارون می آمد. در همین حین ماشین لانکروز نهار بچه ها را آورده بود. بچه ها سریع آمدند و غذاها را پایین آوردند. ناگهان خمپاره 60 آمد و ۸ تا از بچه ها مجروح شدند و تنها بنده از میان آنها سالم ماندم. با کمک علیرضا و سایرین، مجروحین را با لانکروز به عقب فرستادیم.

با این اتفاق علیرضا با صدای بلند خطاب به نیروها گفت: «همگی به سنگرهایتان بروید و بجز سنگر در جای دیگری نباشید. دشمن با تسلطی که دارد یکی یکی ما را می زند». نهار پر از تیر و ترکش را آوردند، همگی به سنگرها رفتیم. علیرضا خودش نهار را از سنگر ما شروع کرد به تقسیم کردن.

نهارمان را داخل نصف نانی ریخته بودند و مثل ساندویج پیچیده و به دست ما داد و گفت: «مراقب باشید و از سنگر بیرون نیایید». شاید حدود یک متر تا یک متر و نیم که از سنگر ما جدا شد، خمپاره ۱۲۰ فرود آمد و علیرضا به شهادت رسید. موج انفجار حاصل از آن خمپاره، گونیهای سنگرمان را پایین ریخت. از شدت موج گرفتگی حالی به من دست داد که تا وقتی علیرضا را پایین و داخل سنگر اجتماعی بردند، نتوانستم تکان بخورم.

راوی: «همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»





نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 27 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

علیرضا نسبت به شناساییها حساسیت عجیبی داشت. هم در انتخاب افراد و هم در سایر مراحل شناساییها شرکت می کرد تا اطلاعاتی که از دشمن بعثی به دست می آمد هیچ ابهامی در آن نباشد. چون نیروهایش را خیلی دوست می داشت و می خواست ماموریتها را هم به نحو احسن انجام دهد.

در شناسایی برای عملیات بستان 1 در پانزدهم آبان ماه سال 1360 نهایت تلاش خود را کرد تا راهی پیدا کند تا نیروها در زمان عملیات بتوانند از روی نهر عبید عبور کنند و موفق شد پل کوچکی که عراقیها روی نهر برای عبور خودشان نصب کرده بودند را پیدا کند و از آن پل برای پیشروی در عملیات استفاده کردند.

یادم می آید شهید محمد فشنگساز، با کوله پشتی سنگینی که داشت از روی آن پل لغزنده به درون آب افتاد و نتوانست بالا بیاید و در نهایت غرق شد و به فیض شهادت نائل گردید.

در برگشت که داشتند سنگرهای آن منطقه را پاکسازی می کردند، شهید ماهینی مجروح شد. در آن لحظه ما در سنگرهای اولیه خودمون بودیم. من به اتفاق دو نفر از بچه ها، در تیررس دشمن به خط زدیم و خود را به علیرضا رساندیم.

نم نم باران می بارید و هوا سرد بود. علیرضا می لرزید. خون زیادی از او رفته بود. به محض این که ما را دید گفت: «تو رو به خدا مرا رها کنید و مواظب خودتان باشید». به هر نحوی که بود ایشان را روی برانکارد گذاشتیم و به عقب آوردیم. بعد از آن عملیات، جهت عیادت ایشان به تهران رفتیم و در آنجا مورد لطف، محبت و راهنماییهایش قرار گرفتیم.

یک شب با علیرضا به شناسایی رفتم. اولین شناسایی بود که من با ایشان می رفتم. از طرف روستای بیت ناجی و خط دهلاویه حرکت کردیم. در جایی قرار گرفتیم که آنها برای یادداشت مواضع و سنگرهای دشمن، باید از ما فاصله می گرفتند. حقیقتاً در آن زمان بدلیل کمی سن و سال می ترسیدم.

در هنگام برگشت ترس بر من غالب شد. آن برادران نیز در حال جلو رفتن بودند. ناگهان فریاد زدم علیرضا، ایشان به طرف من برگشت، مرا در آغوش گرم خود فشرد، نوازش کرد، با مهر ملاطفت فراوان او آرام شدم.

به شوخی گفت: «بچه ها، چه کسی طلا دارد تا کمی آب طلا به ایشان بدهیم تا حالش جا بیاید». در کنار طبع لطیف و مزاحهایی که با بچه ها می کرد، جدیت بی نظیری نیز در کارهایش داشت که همین موضوع باعث می شد که همه رزمندگان تحت مدیریت ایشان او را به شکل دیگری ببینند. به نظر من، علیرضا ماهینی در صحنه عمل، واقعاً مالک اشتر زمان بود.

راوی: «همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»

 





نوع مطلب : عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، شوخی های شهیدان، مجروحیت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 16 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

در پایین تپه شحیطیه در اواسط خرداد ماه سال 1360 مستقر بودیم که علیرضا تعداد هفده نفر از بچه ها را جدا کرد و گفت: «باید به دهلاویه برویم، ان شاءالله قرار است که عملیاتی در آنجا انجام شود...». با توجه به مشکلاتی که در منطقه دهلاویه داشتیم و شهدای زیادی که در آن منطقه داده بودیم، بازپس گیری آن جزء آرزوهای ما شده بود. علیرضا تعدادی از بچه ها را به عنوان گروه شناسایی انتخاب کرد، روی شناسایی خیلی حساس بود و معمولاً خودش نقش اول در شناسایی داشت.

در عملیات دهلاویه پس از شناسایی، مقرر شد که ساعت سه الی چهار بامداد به دشمن یورش برده و دهلاویه را از دست بعثیها خارج کنیم. ماهینی فقط یک فرمانده معمولی نبود بلکه خود در نبرد جلودار بود و وقتی فرماندهی در میدان و در کنار نیروهایش باشد روحیه آنها دو چندان می شود و در این عملیات ما صحرگاهان به قلب دشمن یورش بردیم و علیرضا هم مثل همیشه جلودار نیروها بود.

بحمدالله این عملیات بر اساس برنامه از قبل طراحی شده صورت گرفت. بر همین اساس در ساعت مقرر عملیات آغاز شد و بچه ها به روستای دهلاویه که نیروهای دشمن در آنجا مستقر شده بودند، حمله کردند. دشمن از آن نقطه، سوسنگرد و تپه های الله اکبر را با توپخانه خود هدف قرار می داد. علیرضا در هر لحظه در نقطه ای از درگیری حضور داشت، هم نیروها را به جلو فرا می خواند و هم خودش با آر.پی.جی که معمولاً همراه داشت به سمت دشمن شلیک می کرد.

او در زمان نبرد چهره اش تغییر می کرد و از علیرضای آرام ، یک علیرضای خشمگین می ساخت و نمی شد مثل داخل خط حرفش را به تاخیر انداخت. با همه این اوصاف وقتی چهره اش را می دیدیم، لذت می بردیم. با یاری خداوند و همت بچه ها و علیرضا، با کمی امکانات و مشکلات، توانستیم دهلاویه را از لوث وجود بعثیها پاک کنیم. پس از پایان عملیات در منطقه دهلاویه استقرار پیدا کردیم. اما با این حال ساعت ۲ بعد از ظهر، در گرمایی طاقت فرسای خوزستان، از طرف نیروهای باقی مانده و تانکهای پراکنده عراقی به سمت ما تیراندازی می شد.

ما در پشت جاده ای که از بین روستای دهلاویه عبور می کرد و به بستان منتهی می شد، مستقر شده بودیم. در همان حال علیرضا را در حالی مشاهده کردم که دستهایش را روی شکم و سینه اش گرفته بود و از روی جاده به سمت ما می آمد. با خود گفتم: «حتماً حادثه ای برای او پیش آمده...».

به طرفش دویدم. دیدم این شهید بزرگوار از ناحیه سینه و شکم، مورد اصابت گلوله های دشمن قرار گرفته و بر اثر جراحات و پارگی شکم، ضعف و ناتوانی بر ایشان غالب شده بود. به محض رسیدن به همدیگر بلافاصله ایشان را در آغوش گرفتم. در خط مقدم، موتورسیکلت وسیله نقلیه متداول بود. در آن گیرودار و شلوغی، یکی از بچه ها که راکب موتورسیکلت بود را صدا زدم. فوراً علیرضا را روی موتور نشاندم، خودم نیز پشت سر او سوار شده و از پشت سر در حالی که مواظب بودم که نیفتد، ایشان را به بیمارستان سوسنگرد رساندم.

وقتی مطمئن شدم که حالش رو به بهبودی است، به منطقه برگشتم. دیگر او را به مدت بیست روز ندیدم، علیرغم مجروحیتشں تاب فراق و دوری از جبهه نیاورده و برای سرکشی به رزمندگان عازم منطقه شده بود. همین بهانه کافی بود تا در منطقه عملیاتی بماند و در عملیات بعد هم حضوری فعال داشته باشد.

راوی: «همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»





نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 9 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسن قنبرپور

با حسن قنبرپور از دوره ابتدایی همکلاس بودم. فرد بسیار زرنگی بود. من و او و چند نفر دیگر با هم رقیب بودیم. حسن ذوق طراحی و خطاطی خوبی داشت.

در عملیات «بیت المقدس» در منطقه شلمچه با هم بودیم. در آن موقع جز تیپ امام حسین (علیه السلام) اصفهان بودیم. فرماندهان گروهانها آقایان پرویز قوسی، بهرام پورعلی و حاج اسماعیل ماهینی و فرمانده گردان آقای غضنفر ماهینی بود.

قنبرپور بی سیم چی گروهان بود. عملیات آغاز شد ولی ناهماهنگ بود. سازمان رزم نیروها به هم ریخته بود. ما پیشروی کردیم تا نزدیکی های بصره و با پاسگاه بصره درگیر شدیم. هنگام برگشتن به توپ خانه عراق برخورد کردیم و نیروها سردرگم شده بودند.

در تاریکی همین طور که به طرف جلو می رفتم، صدای بی سیم چی را شنیدم. رفتم جلوتر دیدم که حسن قنبرپور است. صدا می زد: «بهرام، پرویز»، (کلمات رمز بی سیم چی ها بود). درگیری شدید بود، مرتب صدا می زد اما بی سیم جواب نمی داد و قطع شده بود.

از پشت رفتم و گوشی را برداشتم و گفتم: «چرا جواب نمی دهد؟». گفت: «هر کاری می کنم جواب نمی دهد». گفتم: «الان آن را به جواب می آورم». در گوشی بی سیم صدا زدم: «بهرام - گلشن، بهرام - گلشن دیگر فکر حسن نباشید»، (گلشن نام مادر و بهرام نام پدر حسن بود).

تعجب کرده بود، گفت: «حالا وقت گیر آوردی و داری شوخی می کنی، در این آتش داری مسخره بازی می کنی؟!». سپس از هم جدا شدیم. من به طرف جلو رفتم، هنگام بازگشت آمدم دیدم موج انفجار خورده و به بیمارستان رفت است.

راوی: «همرزم شهید حسن قنبرپور»





نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic