خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
یکشنبه 14 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد غلامی زاده

محمد در تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی حضوری فعال داشتند و به طور آزاد دست به فعالیتهای انقلابی می زدند. وی بعدها که در اداره بندر بوشهر مشغول به کار شد، به عضویت گروه اداره بندر در آمد و در آنجا نیز به فعالیت پرداخت.

پس از شروع جنگ تحمیلی ایشان علیرغم مخالفت آشنایانش به جبهه می رفت. حتی هنگامی که پدرش با رفتنش به جبهه مخالفت کرد، در جواب پدرش گفت: «یا شما باید به جبهه جنگ بروید یا من، شما که پیر هستید و چشمتان هم درست نمی بیند و نمی توانید به جبهه بروید ولی من که هنوز جوانم و می توانم از دین و مملکتم دفاع کنم، پس من به جبهه می روم و از شما می خواهم فقط مواظب فرزندانم باشید». در آن زمان پدرش ساکن برازجان بود و ما در منازل سازمانی اداره بندر بوشهر ساکن بودیم.

محمد 5-6 دفعه به جبهه های نبرد رفت و یک بار هم از ناحیه دست مجروح شد و در یکی از بیمارستانهای تهران، تحت مراقبت قرار گرفت ولی در آن زمان کسی به ما اطلاع نداد که او زخمی شده و در بیماستان بستری است و محمد پس از بهبودی، خودش به خانه آمد.

وقتی ایشان به شهادت رسیدند، شوهر خواهرش به منزل ما آمد تا خبر شهادت محمد را به ما بدهد اما نتوانست به ما چیزی بگوید و رفت. بعد از رفتن او برادرم (شهید عوض ایروانچی) به خانه ما آمد و بهم گفت: «زود لباست را بپوش و به خانه ما بیا، چون حال پدرمان بد است». من بلافاصله آماده شده و با عوض همراه شدم ولی او مرا به منزل خواهر محمد برد و در آنجا بود که به من گفتند محمد شهید شده است. من در ابتدا حرفشان را باور نکردم، چون یک بار دیگر هم به من خبر داده بودند که محمد شهید شده ولی بعد مشخص شد که اشتباه کرده اند و محمد بهم گفته بود: «تا زمانی که با چشمان خودت جنازه مرا ندیده ای، خبر شهادت مرا باور نکن».

روز بعد مرا به نیروگاه بردند و در آنجا بود که با دیدن جسد محمد باور کردم که او شهید شده است. آری، او بالاخره به شهادت رسید و من و بچه ها را با خدای خودمان تنها گذاشت.

راوی: «همسر شهید محمد غلامی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 12 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمدعلی شاکر درگاه

‏پدر محمدعلی مدیر مدرسه شریعتی بود، به همین دلیل یک روز محمدعلی به ما گفت: «می خواهم مدرسه ام را عوض کنم». ما علت را جویا شدیم و او به ما گفت: «چون پدرم مدیر این دبیرستان است، برای بچه ها سوء تفاهم پیش می آید». زیرا نمرات ایشان همیشه خوب و در سطح بالایی بود.

‏سه سال آخر دبیرستان را در مدرسه سعادت گذراند. کلاس یازدهم بود که در جریانات انقلاب همراه با دوستانش در مدرسه تحصن می کردند ‏و سر کلاس نمی رفتند. زمانی که شهید میگلی نژاد را به شهادت رساندند و از پشت بام ‏مدرسه در اثر اصابت تیر به پایین افتاد، در آن روز محمدعلی در مدرسه بود و ما برای ایشان نگران بودیم .

بعضی از مواقع پدر ایشان از کارهایش انتقاد می کردند، اما او به ما می گفت: «ما باید سفارشات امام را مو به مو اجرا کنیم» ‏و این کار را هم انجام می داد. ‏او در زمان انقلاب بچه بسیار فعالی بود و ما هم همراه با او شروع به فعالیت در این زمینه ها کردیم. در راهپیمایی ها عکس می گرفت، حتی یادم می آید که بارها از نیروهای شاه کتک خورد. با تمام این سختی ها بحمدالله این انقلاب پیروز شد و خون شهیدان انقلاب به ثمر نشست. ‏

محمدعلی نماز و روزه را حدوداً از سن نه سالگی ادا می کرد. تابستان سال 59 در ایام ماه رمضان یک ماه را در مشهد گذراندیم، محمدعلی سعی می کرد نمازش را در مسجدی که کنار محل اقامتمان بود ادا کند، او شبها به بسیج مسجد می رفت و تا دیر وقت بر نمی گشت.

وقتی که ما از مشهد برگشتیم دو یا سه روز بعد عراق به خاک ما تجاوز کرد و جنگ شروع شد. زمانی که برای اولین بار می خواستند نیرو اعزام کنند، برادرم مسئول اعزام نیرو بود. محمدعلی به من اصرار می کرد که از برادرم خواهش کنم او را هم در لیست قرار دهد. ‏وقتی با برادرم این موضوع را در میان گذاشتم، ایشان به محمدعلی گفت: «‏شما هنوز سربازی نرفته ای و نمی توانی با اسلحه و وسائل دیگر کار کنی». او در ‏پاسخ می گوید: «در آنجا یاد می گیرم».

‏محمدعلی بعد از این صحبت با برادرم، برای رفتن به سربازی تلاش کرد ولی به خاطر کمی سن ایشان را نپذیرفتند. ‏بالاخره به هر شکلی که بود توانست به مراد دلش برسد و از طرف بسیج و تشکیل لشکر بیست میلیونی به فرمان امام خمینی (ره)، به جبهه اعزام شدند.

‏حدوداً پانزده روز از جنگهای نامنظم به فرمانده ای شهید چمران گذشته بود که او برای ده روز مرخصی به بوشهر آمد ولی بیشتر از هشت روز پیش ما نماند. ‏بار آخر که می خواست به جبهه برود من خیلی دلم شور می زد. در حال نماز خواندن بودم که او از بیرون آمد و دراز کشید، بعد از تمام شدن نماز رو کردم به او و گفتم: ‏«محمدعلی، دیگر نمی خواهد به جبهه بروی، بعد از آنکه به سربازی رفتی مجدداً به جبهه برو»، در جوابم گفت: «مادرجان، اگر شما بهشت را پیش چشمان خود مجسم کنی، خود شما نیز به جبهه می آیی». این حرف او را هیچ گاه فراموش نمی کنم. ‏

بار آخر که برای مرخصی آمده بود لباسهای شهید عباس مرادی و شهید ‏جمهوری را با خودش آورده بود. به او گفتم: «تو می خواهی لباس این شهیدان را به خانواده آنها تحویل بدهی». گفت: «بله، مانند روزی که یک نفر لباسهای مرا به شما تحویل خواهد داد». ‏محمدعلی پنجمین شهید بوشهر بود، او و نصرالله محمدی همزمان با هم تشییع شدند.

‏زمانی که ما برای آخرین بار با ایشان تماس گرفتیم، به ما گفت: «اگر امکان دارد دیگر با من تماس نگیرید، زیرا ممکن است همرزمان من بدلیل اینکه ‏نمی توانند با خانواده خود تماس بگیرند، دلگیر شوند»، و وقتی از او پرسیدم: «کی به مرخمی می آیی؟». ‏گفت: «ما ابتدا به کربلا می رویم بعد به مرخصی می آییم».

یک ماه بعد ایشان ‏در مالکیه سوسنگرد به شهادت رسیدند. ‏یکی از همرزمانش از زمانی که محمدعلی مجروح شده بودند، برای ما نقل می کرد: «زمانی که ایشان مجروح شده بودند، هم شکم و هم دستش خونریزی شدیدی داشته است و پزشک ایشان مجبور شده بود که دست ایشان را قطع کند، به همین دلیل محمدعلی بسیار ناراحت بود، با آن حال بدی که داشت مرتب به دکتر می گفتند که دست مرا قطع نکنید، من هنوز با این دست کار دارم. ‏او در ساعت دو بعد از ظهر مجروح می شود و به خاطر خونریزی شدید ساعت نه شب همان روز به شهادت می رسد».

به خاطر دارم که یک بار به او گفتم: «پسرم، چرا با این سن کم به جبهه می روی؟». گفت: «مادرجان، اگر روزی دزدی به خانه ما تجاوز کند، ما سعی می کنیم که در برابر او بایستیم و از خود ‏دفاع کنیم، حالا که  د‏شمنان به خانه مان تجاوز کرده اند وظیفه همه ماست برای دفاع از آن د‏ر برابر آنها بایستیم و با تمام جان از دین و ناموسمان حراست کنیم».

راوی: «مادر شهید محمدعلی شاکر درگاه»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 8 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمدعلی شاکر درگاه

محمدعلی از همان روز اول جنگ به فعالیت پرداخت. او همچنین جزء اولین گروه اعزامی به جبهه بود و برای رفتن به جبهه نیازی به اجازه گرفتن نداشت زیرا خانواده اش همفکر ایشان بودند و دفاع از کشور را یک وظیفه شرعی و انسانی می دانستند.

در آن زمان که هنوز بسیج مرکزی تشکیل نشده بود، آنها از طریق ستاد جنگ های نامنظم به اهواز اعزام شدند. در آنجا یک دوره آموزشی فشرده را پشت سر گذاشته بودند که تعدادی از بچه ها توان این آموزشها را نداشتند و برگشتند، ولی محمدعلی و تعدادی دیگر از بچه ها به این آموزش ها ادامه دادند.

یادم است که شهید جمهوری قبل از محمدعلی به شهادت رسیده بود، زمانی که محمدعلی از اهواز به مدت پنج روز به مرخصی آمد، وسائل شهید را هم با خودش آورده بود، ایشان بهم گفت: «اگر اجازه بدهید می خواهم خودم این وسایل را به خانه آنها ببرم، یک روز هم می آید که کسی وسائل مرا به خانه می آورد». این عین جمله ای بود که محمدعلی بهم گفت.

محمدعلی هم مانند دیگر بچه های بسیجی با عشق و شور به جبهه می رفت و از روحیه معنوی بالایی برخوردار بود، نماز شب را هیچ گاه فراموش نمی کرد و همیشه برای سربلندی اسلام و همه مردم دعا می کرد و در بیشتر اوقات مشغول راز و نیاز با خدای خود بود. در ابتدای جنگ نیروهای عراقی تا نزدیکی اهواز پیشروی کرده و به نزدیکی سوسنگرد رسیده بودند، شهید محمدعلی هم آن زمان در جبهه مالکیه بود.

هنگام به خاکسپاری محمدعلی، شهید علیرضا ماهینی در گلزار شهدا مطالبی را در مورد ایشان برای ما نقل کردند و شهید حاج رضا محمدی باغملایی نیز در مورد نحوه مجروحیت و شهادت ایشان برای ما مطالبی را بیان کردند.

زمانی که محمدعلی از ناحیه کتف، پهلو و پا مورد ترکش خمپاره قرار می گیرد و مجروح می شود، حاج رضا و بچه های دیگر به وسیله یک ماشین لاندرور او را به بیمارستان منتقل می کنند. اوایل جنگ بود و هنوز امکاناتی مانند آمبولانس در جبهه نبود. در آن زمان محمدعلی مرتب از آنها عذرخواهی می کرد و به آنها می گفته: «من باعث زحمت شما شدم». حاج رضا به ما گفت که وقتی او را در ماشین قرار دادیم به ما گفت: «یک خواهشی از شما دارم». گفتم: «بفرمائید». گفت:«من نماز ظهرم را به جا آورده ام ولی فرصت نشد که نماز عصرم را بخوانم به پدرم بگوئید که نماز عصر را برایم بجا بیاورد». این نشانه معنویت او بود، در حالی که سخت مجروح بود به جای صدا زدن پدر و مادرش سفارش نمازش را می کند. این سفارش ایشان، قبل از شهادتش بود.

راوی: «بستگان شهید محمدعلی شاکر درگاه»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 19 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عادل حاوی زاده

صبح که از سنگر کمین برگشتیم به ما خبر دادند که فرمانده گردان با من کار دارد. از آنجایی که من از قبل فرمانده گردان و معاونینش و فرمانده گروهها را می شناختم، به محض اینکه وضعیتشان را دیدم متوجه شدم که اتفاقی افتاده است.

در ابتدا به من گفتند که برادرتان مجروح شده و باید بنشینی تا با بهداری تماس بگیریم و ببینیم که وضعیتش چگونه است. آنها پس از اینکه به ظاهر با بهداری تماس گرفتند، به من گفتند: «گویا برادرت عادل، شهید شده است». در آن لحظه نمی دانستم چه کار کنم. از آنجایی که یک مسؤولیت کوچکی در خط داشتم می خواستم به خط بروم ولی فرمانده گردان دستور داد که باید برگردی و من قبول کردم.

مرا به کانتینر کوچکی که معراج شهداء خط بود و اول شهداء را در آنجا نگهداری می کردند، بردند و برادرم را نشانم دادند. آن روز مرا به مقر برگرداندند و از مقر به اهواز بردند.

من تا مدتها نمی دانستم که عادل از کارت من استفاده کرده، تا اینکه دوستانش که با او به شیراز آمده بودند و بعد به منطقه آمدند این موضوع را به من گفتند. یکی دو ماه بعد بود که من فهمیدم از کارتم استفاده کرده و از این همه زرنگی او لذت بردم. گویا او برای شهادت دعوت شده بود و آن روزها حالت کسی را داشت که روزهای آخر عمرش را در این دنیا می گذراند.

عادل در برخوردهایش خیلی آرام و در عین حال خونگرم بود. او خیلی ساکت بود و بی دلیل صحبت نمی کرد و اگر خنده و شوخی هم می کرد برای خود دلیلی داشت و برای همه مشخص شده بود که او به راحتی و با هر کسی خودمانی نمی شود. خیلی سریع دوست پیدا می کرد. با اینکه بعضی از دوستان دوره تحصیلیش هم از لحاظ افکار و هم از نظر ظاهری مثل او نبودند ولی طوری نبود که ایشان، آنها را از خودش دور کند و با آنها مشکلی نداشت. وی بر اعتقاد خود پا برجا بود و ذره ای در آن تردید نداشت.

یک روز من از جبهه به خانه آمده بودم که شنیدم عادل با یکی از اعضای فامیل مشکل پیدا کرده است. گویا عادل با ایشان در مورد مسأله خانوادگی بحث کرده بود و ایشان هم ناراحت شده و رفته بود. همان موقع عادل بلند شده و به اتاق دیگر رفته و با اینکه وقت نماز نبوده شروع به نماز خواندن کرده بود. آن روز ما متوجه شدیم که او به خاطر اینکه مبادا ناراحتی اش را به دیگران منتقل کند، نماز خوانده است.

زمانی که در جبهه داشتیم آموزش خاصی می دیدیم. تعدادی از نیروهای قدیمی را برای آموزش مخصوص جدا کرده بودند و ما حدود ۲۰ نفر بودیم. تعدادی از نیروهای جدید که عادل هم جزء آنها بود به فرماندهی خیلی التماس کردند که به آنها هم آموزشهای مخصوص بدهد ولی فرماندهی قبول نکرد. من آن موقع نمی دانستم دلیلش چیست که فرماندهی علی رغم اینکه می داند عادل از عهده این کار بر می آید ولی قبول نمی کند. ولی بعدها فهمیدم که فرماندهی نمی خواست ما دو تا برادر کنار هم باشیم. عادل همان موقع این موضوع را فهمیده بود و خیلی ناراحت شده بود و به فرماندهی گفته بود: «من برایم خیلی فرق نمی کند که برادرم چه بلایی به سرش بیاید و او هم برایش فرق نمی کند که من چه بلایی به سرم می آید. ما کار خودمان را می کنیم. مگر کاری باشد که ما نتوانیم آن را انجام دهیم». این را فرماندهی بعد از شهادتش بهم گفت.

راوی: «برادر شهید عادل حاوی زاده»

خوشه چینان بهشت




نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 17 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عادل حاوی زاده

وقتی وارد منطقه عملیاتی شدیم، در مقری به نام کوشک که آموزش قبل از عملیاتها را انجام می دادیم، مستقر شدیم. در آنجا من و عادل با هم بودیم و برای عملیاتی که قرار بود در خرداد ماه سال 1363 در منطقه فاو اجرا شود، آمادگی پیدا می کردیم. بنا به دلایلی این عملیات اجرا نشد و این عملیات در سال 1364 بنام عملیات والفجر ۸ اجرا شد.

از آنجایی که عملیات عقب افتاده بود ما را که جزء نیروهای رزمی بودیم، به خط پدافندی جزیره اعزام کردند. عادل حدود یک ماه نارنجک انداز بود، ضمن این که تیراندازی با اسلحه ژ۳ را هم آموزش می دید. او کار خود را به نحو احسن انجام می داد و خیلی خوب از عهده تمریناتش بر می آمد. پس از مدتی چون عادل از نظر بدنی قوی بود و جثه خوبی داشت از ایشان خواستند که تیربارچی بشود. او مدتی کار تیربارچی را انجام می داد ولی وقتی به خط پدافندی جزایر مجنون اعزام شدیم، عادل در عملیات شرکت نداشت.

خط پدافندی جزایر مجنون (جزایر جنوبی) یک خط پدافندی خاص بود که کمینهای ما فاصله چندانی با کمینهای عراقی نداشت. ما چند تا کمین در چند محور داشتیم و دشمن هم چند کمین در چند محور درست روبروی ما داشت. فاصله کمینهای ما با کمینهای دشمن در چند مرحله به ۳۰ تا ۳۵ متر بیشتر نمی رسید.

نیروها شبانه تا محدوده ای پیاده می رفتند، سپس با زانو حرکت می کردند و بعد از کانالهایی که کنده شده بود، مقداری نیز سینه خیز می رفتند. آنها حدود ۱۰ تا ۱۵ متر سینه خیز می رفتند تا برسند به سنگر کمین اول ما، فاصله کمین اول ما تا کمین اول دشمن حدودا ۳۰ متر بود.

در آنجا ما کمتر صحبت می کردیم و نیروها فقط شبها می توانستند بروند و برگردند. نیروها ۲۶ ساعت باید آنجا می ماندند، برای همین آنها تمام امکانات را با خودشان می بردند. در طول روز اگر مجروح هم می شدند، باز نمی توانستند از سنگر خارج شوند، تا شب که هوا تاریک می شد و نیروهای بعدی جایگزین می شدند.

عادل هر سه شبانه روز یک مرحله باید به کمینگاه می رفت و جزء نیروها بود. او دوستی نزدیکی با مسؤول دسته و معاون دسته داشت و کارهایی را که می خواستند انجام دهند از عادل نیز می خواستند که با آنها همراه شود. هر دسته یک شب در کمینهای شماره ۱ تا ٤ قرار می گرفت و وقتی از کمینها بر می گشتند استراحت می کردند و دسته بعد در کمینها قرار می گرفت.

از آنجایی که تابستان بود و هوا بسیار گرم بود، بچه ها برای تقویت بدنشان باید از میوه های تابستانی استفاده می کردند. یک روز صبح عادل همراه معاون دسته به دستور فرماندهی دسته رفته بودند که میوه ها را تحویل بگیرند و بیاورند. در آنجا اول صبح طوری بود که ماشین یا هر وسیله دیگری در جاده نمی توانست حرکت کند و مجبور بودند امکانات غذایی را با قایقها به بچه ها برسانند. آنها دو صندوق میوه آوردند که یک صندوق انگور را عادل و یک صندوق میوه دیگر را هم معاون دسته بر می دارند. این میوه ها را به سنگرهای اجتماعی انتقال می دهند تا بتوانند نیروهای دسته را تغذیه کنند. یک مقدار آب معدنی هم بود که قرار بود آنها برگردند و آنها را هم بیاورند.

در همین هنگام عراقی ها شروع می کنند به تیراندازی و آتش بود که بر سر ما می ریخت. اما عادل و معاون دسته تصمیم گرفته بودند که کارشان را انجام دهند. آنها در جاده حرکت می کردند بدون اینکه سر پناهی داشته باشند. یک دفعه مزدوران عراقی شروع کردند به زدن جاده که در تیررس آنها بود. از قضا یک گلوله نزدیک عادل که پشت سر معاون دسته بوده به زمین می خورد و عادل که ترکش به زیر گلویش اصابت کرده بود، همان جا به روی زمین می افتد. عادل را سریعاً با قایقی که میوه ها را آورده بود به بهداری می برند و از آنجایی که ترکشها قسمتی از فک و گلوی او را بریده بودند، ایشان همان جا به شهادت می رسند. زمانی که او ترکش می خورد من در آنجا بودم ولی چون در کمین سمت راست بودم، صحنه را ندیدم.

راوی: «برادر شهید عادل حاوی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 22 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل رسول نژاد

آشنایی من با اسماعیل و خانواده اش سابقه طولانی دارد. از همان ابتدا ساده زیست، مهربان و جوانی پاک و مذهبی بود. عشق و علاقه اش نسبت به اهلبیت پیامبر (علیهم السلام) از وی فردی با شخصیت و متدین ساخته بود و بی قراریش به آن حضرات را با شرکت در مجالس روضه و مصیبت خوانی امام حسین (علیه السلام) و سایر مناسبتها جبران می کرد.

اسماعیل دوران خدمت سربازی را در کردستان و در آن شرایط بسیار سخت گذرانید و تکیه کلامش همیشه این بود: «همه شهید می شوند، اما من نه».

پس از پایان دوره سربازی برای امرار معاش و ادامه زندگی در نیروگاه اتمی بوشهر مشغول به کار شد. ‏آن روز من نگهبان اداره بودم که خبر دادند به نیروگاه حمله هوایی شده و تعدادی زخمی و شهید شده اند ‏و اسماعیل در میان زخمی هاست. آثار سوختگی بیشتر بدنش را فرا گرفته بود. پاهایش کبود شده بود و تنها جایی که سالم مانده بود، پیشانی او بود.

آنچه برای ما که همراهش بودیم، تعجب آور بود، روحیه بالا و صبر و استقامت او در برابر دردهایی که تحمل می کرد، بود.

‏برای ادامه مداوا، سریعأ او را به شیراز منتقل کردیم، اما دیگر فایده ای نداشت. جواب پزشکان متخصص، ناامیدی به همراه داشت.

لحظات وداع با مادرش برای ما که اطراف بسترش بودیم خیلی سخت و غم انگیز بود. گفت: «مادر، مرا حلال کن و زبانت را بیرون بیاور تا ببوسم». ‏تا اینکه سرانجام پس از تحمل درد بسیار، وعده حق را لبیک گفت و به آرزوی دیرین خود یعنی شهادت رسید.

راوی: «دوست شهید اسماعیل رسول نژاد»





نوع مطلب : استقبال شهیدان از شهادت، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، مجروحیت شهیدان، نحوه شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 13 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ابراهیم تلیانی

صبح روز هفتم آبان ماه 1360 برادران جهت ثبت نام به عملیات سپاه مراجعه می کردند و اعزام فردای آن روز بود. ‏ابراهیم به علت مجروحیت ناشی از گلوله دشمن در اعزام قبلیش، برای اعزام مجدد موافقت نمی شد، اما او اصرار فراوان کرد تا این که مسؤول عملیات گفت: «اگر بتوانی یک کیلومتر بدوی، می توانی اعزام شوی». با وجود مجروحیت با سرعت مسیر را طی کرد. سپس با اعزام وی موافقت شد.

‏پس از سازماندهی در پادگان شیراز به سمت اهواز ‏حرکت کردیم. توقف ما در اهواز چند روز طول کشید تا این که عصر یک ‏روز سرد دلگیر، گفتند: «آماده باشید می خواهیم به طرف سوسنگرد حرکت کنیم».

ساعت نوزده و سی دقیقه بود که به شهر جنگ زده سوسنگرد رسیدیم. پس از صرف ناهار و استراحت مختصر، ساعت شانزده گردان با چند دستگاه خودرو به سمت یک روستای متروکه حرکت کردند و پس از طی مسافتی به محل مورد نظر رسیدیم. ‏

پس از صرف صبحانه گردان را جمع کردند و گروهان، گروهان سوار ‏ماشین لندکروز ‏می شدند و به منطقه ای به نام تپه های الله اکبر اعزام شدیم. ‏باد سردی می وزید و قلبها تند تند می زد. همه ساکت بودیم و هر لحظه به توپخانه دشمن نزدیکتر می شدیم. ‏

در این اثنا دشمن متوجه حضور ما شد و با آتش تهیه به استقبالمان آمد. زمین و آسمان یک پارچه آتش شد. حرکت ما سریع تر شد. ‏با عبور از ارتفاعات مجاور، آتش دشمن هم زیادتر شد، در اینجا تعدادی ازبچه ها زخمی شدند. ‏

از ارتفاعات پایین آمدیم و از پشت، عراقی ها را دور زدیم. درگیری بین طرفین شدت گرفت. دشمن به محاصره درآمده بود، جنگ به صورت تن به تن ‏پیش می رفت. اولین شهید گروه ما ابراهیم بود که با رگبار یک عراقی به شهادت رسید. صحنه کربلا دوباره بوجود آمده بود. رزمندگان اسلام با تمام توان از دین و ناموس خود دفاع می کردند.

راوی: «همرزم شهید ابراهیم تلیانی»





نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات