خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 9 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض پسر بسیار خنده رو و در عین حال کم حرفی بود و همه او را دوست داشتند. من در عملیات بستان، زمانی که به سوی دشمن در حال حرکت بودیم، زخمی شدم و لحظاتی بعد به محاصره دشمن درآمدیم. عوض با وجود اینکه اطلاع داشت که من زخمی شده ام ولی عملیات را رها نکرد و کار خود را انجام داد. تعدادی از نیروهای خودی مرا به عقب برگرداندند و بعد از اینکه عملیات با موفقیت به پایان رسید، او نیز به همراه دیگر نیروها به عقب آمد و آن وقت بود که سراغ مرا گرفت.

یک بار زمانی که ایشان به همراه شهید علیرضا ماهینی به تنگه چزابه اعزام شدند، درست در همان زمان آنجا زیر پاتک شدید دشمن بود. عوض به همراه تعدادی از بچه ها دشمن را دور زدند و آن گونه که بعدها از همرزمانش شنیدیم، در آن عملیات فداکاری و رشادتهای زیادی از خود نشان داده بودند. در همان عملیات بود که یکی از بچه ها در نزدیکی خاکریز دشمن زخمی می شود و عوض که برای کمک به او به جلو رفته بود، از ناحیه پا زخمی می شود. سپس تعدادی از بچه ها برای کمک به آنها به جلو می روند و هر دو مجروح را به عقب منتقل کرده و وی مدتی هم در بیمارستان اهواز بستری می شود.

در عملیات بدر من و عوض در گردان امام حسین (ع) به فرماندهی پرویز معروفی نژاد در کنار هم بودیم و چون ما به عنوان قایقران در جبهه مشغول به خدمت بودیم، به ناوتیپ امیرالمومنین، گردان امام حسن (ع) و گردان امام حسین (ع) می رفتیم و در آنجا نیز به وظایفمان عمل می کردیم. عوض هم در عملیات بدر قایقران بود و مهمات می آورد و نیروها را جابجا می کرد.

وقتی محمد غلامی زاده (شوهر خواهرم) به شهادت رسید، من و عوض تصمیم گرفتیم که دوباره به جبهه برویم. مخصوصاً عوض که همیشه به فکر این بود که جای خالی او را در جبهه پر کند. با وجود اینکه وی برادر بزرگتر خانواده بودند و تأمین هزینه های زندگی خانواده ما بر عهده ایشان بود، ولی او باز هم طاقت نیاورد و به جبهه رفت.

من در منطقه بودم که عوض به مرخصی آمد و با همه دوستان و آشنایانش خداحافظی کرد. آن گونه که دوستان تعریف می کردند، رفتارش در این سفر آخر چنان تغییر کرده بود که گویی خود می دانست که این رفتن را برگشتنی نیست و این موضوع را به چند نفر از دوستانش نیز گفته بود.

درست ۱۰ روز بعد از عملیات بدر، زمانی که در جزیره مجنون مشغول آماده کردن قایقها برای عملیات بعدی بودند، عوض زیر پل مشغول وضو گرفتن جهت اقامه نماز مغرب و عشاء بود، خمپاره ۱۲۰ به پل اصابت کرد و ما که درون سنگر بودیم خود را بر روی زمین انداختیم و در همان لحظه ندای الله اکبر از بیرون سنگر شنیده شد. بچه ها از سنگر بیرون رفتند تا ببینند برای کسی اتفاق افتاده است یا نه، اما همین که من می خواستم از سنگر بیرون بروم، یکی از بچه ها جلوی مرا گرفت که بیرون نروم. از این کار او تعجب کردم و او را به کنار زده و از سنگر بیرون رفتم و در آنجا بود که متوجه شدم برای چه نمی گذاشتند من از سنگر خارج بشوم. ترکشی به سر برادرم اصابت کرده بود و خون از سرش جاری بود. همان موقع با آمبولانس او را به عقب اعزام کردیم و در آن لحظه بود که من به یاد صحرای کربلا افتادم و با خود گفتم که ما هم برای رضای خدا باید صبر کنیم، هر چه خدا بخواهد همان می شود.

من می خواستم در جبهه بمانم، اما دوستان و همرزمانم این اجازه را به من ندادند و گفتند در حال حاضر در خانه بیشتر از اینجا به تو نیاز دارند. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم که بدون عوض به خانه برگشتم، در حالی که حامل خبر شهادت برادرم بودم. پیکر مطهر برادرم را ابتدا به شهر دیگری فرستاده بودند ولی بعد از ده روز پیکر مطهر ایشان را به بوشهر منتقل کردند.

راوی: «برادر شهید عوض ایروانچی»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید محمد شفیع غلام زاده

در تاریخ 1367/1/28 ساعت ۹ صبح در بسیج مرکزی حاضر شدم. بعد از حضور و غیاب بچه ها و خواندن سرود جنگ، حدود ساعت ۱۱ صبح به سوی پادگان امیرالمؤمنین ماهشهر حرکت کردیم و در ساعت ۶ بعد از ظهر به آن جا رسیدیم.

چون نیروهای زیادی آمده بودند ما را به یک اردوگاه که روبروی پادگان قرار داشت بردند. بعد از کمی استراحت کم کم بچه ها زیاد شدند و فهمیدیم که دیروز عراق پاتک زده و فاو را گرفته است. بعد از گرفتن شام و پتو در محوطه اردوگاه خوابیدیم.

صبح روز بعد فرمانده پادگان آمد و گفت: «نیروی کمکی برای فاو می خواهیم، هر که داوطلب است بیاید». محمد شفیع تقاضا داد و ما همگی با هم قبول کردیم و رفتیم داخل پادگان، تجهیزات دادند و حدود ساعت ۱۱ ظهر ما را به سوی فاو حرکت دادند. شب بود که به آنجا رسیدیم و در نزدیکی شط مستقر شدیم. چون پشه زیاد بود کسی تا صبح خوابش نبرد.

فردا صبح هم هواپیماهای عراقی شروع به ریختن بمب خوشه ای کردند. به مدت ۲ ساعت زیر بمب خوشه ای هواپیماهای عراقی به سر بردیم. در همان موقع یک ماشین باری کوچک که پر از غذا بود آمد و غذاها را خالی کرد و رفت. محمد شفیع گفت: «حسن، برویم غذایی بخوریم که حداقل اگر شهید شدیم گرسنه نباشیم». بعد از خوردن غذا و خواندن نماز، ساعت ۵ بعد از ظهر همان روز ما به سوی روستای کوچکی که میان فاو و مرز ایران قرار داشت، حرکت کردیم. در آن جا به مدت ۲ ماه مستقر بودیم، بعد از مدتی مرخصی گرفتیم و بازگشتیم.

بعد از ده روز برگشتیم پادگان، باز درخواست نیرو کردند. این بار ما را به جزیره مجنون اعزام کردند. شب ها با بچه ها به کمین می رفتیم و صبح روز بعد بر می گشتیم. بعد از ظهر هم که هوا کمی خنک می شد فوتبال بازی می کردیم.

یکی از شبهای گرم تیرماه سال ۱۳۶۷ بود که مواجه شدیم با حمله عراقی ها که با آتش و گاز شیمیایی اکثر بچه ها را شهید کردند. حدود ساعت ۱۰ صبح بود که جزیره کاملا به تصرف عراقی ها در آمده بود و ما در محاصره عراقی ها قرار گرفته بودیم.

من با شهید محمد شفیع در یک مسیر حرکت می کردیم، همین طور که با سرعت از خاکریزها عبور می کردیم، یکباره انفجاری مهیب هر دوی ما را به هوا پرتاب کرد. نمی دانم چقدر طول کشید، ولی وقتی بلند شدم چیزی را ندیدم. بعد از این که حالم جا آمد دنبال محمد شفیع می گشتم که یک دفعه دیدم محمد شفیع در خون خود غلطیده و به فیض شهادت نایل آمده است. آوردن جسد مطهر شهید به عقب کار مشکلی بود، اما پس گذشت یک هفته با گروه تعاون به سوی جزیره مجنون حرکت کردیم و پیکر مطهرش را آوردیم و تحویل دادیم.

راوی: «همرزم شهید محمد شفیع غلام زاده»




نوع مطلب : نحوه شهادت، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 23 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل رسول نژاد

در مقطع راهنمایی با اسماعیل همکلاس بودم. خصلتهای انسانی در وجود وی از همان ابتدا یعنی دوران قبل از انقلاب، مشخص بود. متانت، حوصله و رعایت مسایل شرعی و دینی شخصیتش را بارز کرده بود.

بعد از انقلاب در نیروگاه اتمی بوشهر به عنوان مسؤول اموال خدمات اداری اشتغال داشت. در آنجا نیز به امانتداری و سلامت کار وی همگی اذعان داشتند.

در یکی از روزها کارگران و کارمندان نیروگاه مانند همه روزها، با زدن کارت ساعت و پوشیدن لباس کار بر سر کار خویش حاضر شده و ساعتهای کاری خود را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتند که یکباره محوطه سایت (راکتورها و ساختمانهای مجاور آن) با صدای مهیب انفجار به خود لرزید.

هواپیماهای عراقی این بار تصمیم داشتند هر طور شده، تنها تأسیسات عظیم اتمی ایران اسلامی را برای همیشه با خاک یکسان کنند. موشکهای بکار رفته در این عملیات تجاوزکارانه، این بار تفاوت اساسی داشت، زیرا به محض برخورد با ساختمان های محکم و بتونی نیروگاه، خرابی جدی بوجود می آورد.

همه جا را گرد و غبار فرا گرفته بود و سایه ترس و وحشت چهره های کارگران و کارمندان را دگرگون کرده بود. سریعا به طرف محل انفجار حرکت کردیم. شهدا و زخمیها را از زیر آوار بیرون می کشیدیم. در میان آنها اسماعیل که هنوز زنده بود، بیرون آوردیم.

فوراً او را برای ادامه مداوا به بیمارستان سعدی شیراز انتقال دادند، اما میزان جراحت و سوختگی آنقدر زیاد بود که روح مطهرش توان ماندن در کالبد رنجورش را نداشت و مانند شهدای دیگر دعوت حق را لبیک گفت و به خیل شهدا پیوست.

راوی: «دوست شهید اسماعیل رسول نژاد»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین خاطره شهیدان، شهیدان و احکام دینی، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 22 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل رسول نژاد

آشنایی من با اسماعیل و خانواده اش سابقه طولانی دارد. از همان ابتدا ساده زیست، مهربان و جوانی پاک و مذهبی بود. عشق و علاقه اش نسبت به اهلبیت پیامبر (علیهم السلام) از وی فردی با شخصیت و متدین ساخته بود و بی قراریش به آن حضرات را با شرکت در مجالس روضه و مصیبت خوانی امام حسین (علیه السلام) و سایر مناسبتها جبران می کرد.

اسماعیل دوران خدمت سربازی را در کردستان و در آن شرایط بسیار سخت گذرانید و تکیه کلامش همیشه این بود: «همه شهید می شوند، اما من نه».

پس از پایان دوره سربازی برای امرار معاش و ادامه زندگی در نیروگاه اتمی بوشهر مشغول به کار شد. ‏آن روز من نگهبان اداره بودم که خبر دادند به نیروگاه حمله هوایی شده و تعدادی زخمی و شهید شده اند ‏و اسماعیل در میان زخمی هاست. آثار سوختگی بیشتر بدنش را فرا گرفته بود. پاهایش کبود شده بود و تنها جایی که سالم مانده بود، پیشانی او بود.

آنچه برای ما که همراهش بودیم، تعجب آور بود، روحیه بالا و صبر و استقامت او در برابر دردهایی که تحمل می کرد، بود.

‏برای ادامه مداوا، سریعأ او را به شیراز منتقل کردیم، اما دیگر فایده ای نداشت. جواب پزشکان متخصص، ناامیدی به همراه داشت.

لحظات وداع با مادرش برای ما که اطراف بسترش بودیم خیلی سخت و غم انگیز بود. گفت: «مادر، مرا حلال کن و زبانت را بیرون بیاور تا ببوسم». ‏تا اینکه سرانجام پس از تحمل درد بسیار، وعده حق را لبیک گفت و به آرزوی دیرین خود یعنی شهادت رسید.

راوی: «دوست شهید اسماعیل رسول نژاد»





نوع مطلب : استقبال شهیدان از شهادت، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، مجروحیت شهیدان، نحوه شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 21 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد خلیل خواجه ئیان

اتوبوس که سوار شدیم ۱۳ نفر از بچه های محل با هم بودیم. هر کس چیزی می گفت، خلاصه همهمه ای بود. می گفتم: «خلیل، تو گل سر سبد خواجه ئیانها هستی، اگر تو شهید شوی ما چه بکنیم؟». خندید و چیزی نگفت.

رفتیم جراحی و پس از آن وارد گردان مالک اشتر شدیم. بعد از ظهرها دور هم جمع می شدیم و حدیثی می خواندیم و صحبتی می شد. یک روز مانور داشتیم، خلیل آر.پی.جی زن بود. چون آر.پی.جی سلاحی سنگین بود و سینه اش را درد می آورد، از او خواستم اگر برایش ممکن است با کلاشی که دستم بود، عوض کند ولی قبول نمی کرد. حدود ساعت ۴ صبح برگشتیم. چون خرد و خسته بودیم، به محض این که رسیدیم خوابیدیم. نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدیم. خلیل گفت: «برویم پوتینهایمان را بشوییم». او نظم خاصی داشت و همیشه تمیز بود و بعد از شستن پوتینهایش آن را واکس می زد، ما هم مجبور بودیم مثل ایشان این کارها را انجام بدهیم.

توی گردان عملیاتی که بودیم نیرو کم بود و ما در پد ۳ بودیم. یکی از بچه ها به نام آقای شاکردرگاه از مرخصی آمد و به خلیل گفت: «مادرت سلام رسانده و گفته ما ناراحت هستیم که چرا بدون خداحافظی رفتی، اگر می شود یک مرخصی ۴۸ ساعته بگیر و بیا تا ما ببینیمت». آمد پیشم و گفت: «می خواهم بروم». چون من مسؤول دسته بودم امضا کردم، شهید مجید بشکوه هم موافقت خود را اعلام کرد. در هنگام رفتنش، یکی از بچه ها گفت: «برامون دمپایی بیار»، من گفتم: «شربت ویمتو بیار» و یکی از بچه ها هم گفت: «ماهی سرخ کرده بیار». وقتی برگشت تمام اینها را با خودش آورده بود و بچه ها سریع (چون هوا گرم بود) شربت درست کردند. یک روز دم در چادر ایستاده بودیم، یکی از بچه ها به شوخی گفت: «خلیل آدم درستیه، حتما شهید می شه...».

یک روز ما به فاو رفتیم، آنجا جایگاهمان مشخص گردید. در آنجا سه سنگر وجود داشت، یکی از سنگرها متعلق به فرمانده گروهان بود. یک سنگر خلیل به همراه دو نفر دیگر و در یک سنگر هم من و شهید محمدی معاون دسته و یک سرباز بودیم. در واقع نزدیکترین دکل دیده بانی به خورعبدالله دكل ما بود. مرتب تیراندازی می کردند تا دکل را از بین ببرند، موشکهای کاتیوشا وحشتناک هم چون باران بر ما می بارید. وقتی آنها به جایی اصابت می کردند، آن وقت می فهمیدیم که چه شده، چون بدون صدا بود و بعد سنگر به شدت به لرزه در می آمد.

در جلوی سنگرمان کپر زدیم تا بتوانیم در آن نماز بخوانیم، چون سقف سنگرمان بسیار کوتاه و فقط در حد نشستن بود. من و آقای محمدی و سربازی که اهل جهرم بود به ساختن کپر مشغول شدیم. تابستان بسیار گرمی بود. خلیل هم مثل ما به فکر ساختن کپر افتاد. او عرق می ریخت و کار می کرد. محمدی به خلیل گفت: «اگر مهندس خواستی، خبر بده». وقتی ساختن کپر تمام شد، رفتیم دیدیم که درست نبود. گفتیم: «خلیل مگر ما نگفتیم خبرمون بده مهندسی کنیم...».

خلاصه یک روز قبل از شهادتش بهم گفت: «قرآنت را بده ببرم بخوانم و بعد بیاورم». قرآنم را بهش دادم. چون او دوست داشت قرآن معنی دار باشد. رفت به سنگر دیده بانی، روزها خبری نبود فقط شبها در آن جا نگهبانی می دادیم. هر روز یک جزء از قرآن را می خواندیم و خلیل تا روز شهادتش 19 جزء خوانده بود، بقیه اش را من برایش خواندم.

به محض این که محمدی و بچه ها که سوار لندکروز شدند و رفتند، هواپیمای دشمن دكل دیده بانی و اطراف آن را بمباران کرد. آمدم بیرون از چادر، گرد و غبار جاده را گرفته بود. گفتم: «وای، لندکروز پر از بچه ها بود، تار و مار شدند». به طرف لندکروز رفتم ولی دیدم که لندکروز به راه افتاد، خیلی خوشحال شدم که اتفاقی نیفتاده.

عمو جابر کلیه اش درد گرفته بود، خلیل که برده بودش پیش دکتر، برگشته بود. من هم رفتم توی سنگر پیشش. حدود ساعت 12/20 بود که اذان ظهر شد. رفتم وضو گرفتم، غذا هم آن روز مرغ و برنج بود. فرمانده گروهان آقای بهبهانی مهمان خلیل بود. من رفتم نماز خواندم، چون اگر ابتدا ناهار می خوردم، سنگین می شدم و نمازم به تأخیر می افتاد. خلیل هم رفت که چاقو بشوید. ما حدود ۴۰ نفر بودیم، بچه ها سفره انداختند و مرغ و برنج هم در سفره بود. اولین لقمه که خوردیم صدای انفجار آمد. گلوله بین سنگر ما و فرمانده گروهان خورد. خلیل دو متر آن طرف تر افتاده بود. گل و لای بیرون ریخت تو غذامون. اسماعیل خوشبخت گفت: «بریم تو سنگر، خلیل شهید شده». رفتیم توی سنگر خلیل، دو نفر از بچه ها هم آن جا بودند، فقط خلیل شهید شده بود.

رفتم کنارش، نوک چاقو هنوز توی دستش بود. موج انفجار پوست تنش را برده بود، به طوری که دل و روده اش مشخص بود. سرش هم ترکش خورده بود و دو نیمه شده بود، ولی از هم جدا نشده بود. هم چنین پای سمت راستش ترکش خورده بود. سینه و صورتش را بوسیدم و به یاد مظلومیت علی اصغر حسین (علیه السلام) زیر گلویش را هم بوسیدم و با آمبولانس به عقب بردیمش. یک روز بعد از شهادت خلیل، با شهید بشکوه و محمدی به سنگرش رفتیم، گوشت تنش در سنگر مانده بود. مانند شهید دستغیب به شهادت رسیده بود. همه ناراحت بودیم و گریه می کردیم.

راوی: «همرزم شهید محمد خلیل خواجه ئیان»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 20 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد خلیل خواجه ئیان

خلیل یکی از با تقواترین و مخلص ترین و پاکترین بچه های محل و یکی از دانش آموزان ممتاز مدرسه بود و دیپلم ریاضی خود را از دبیرستان دکتر شریعتی گرفت.

به استخدام مخابرات درآمده بود و هنگامی که دوره مخابرات را در تهران سپری می کرد، در همان موقع در آزمون شرکت نفت هم شرکت کرد و موفق گردید.

دوران سربازیش اکثراً در جبهه غرب بود. بعد از آن، در سال ۱۳۶۵ از بوشهر اعزام بزرگی صورت گرفت. حدود صد نفر از جوانان بسیجی محل به جبهه اعزام شدند که یکی از آنان خلیل بود. چند روزی در جراحی بودیم و پس از آن به گردان مالک اشتر انتقال پیدا کردیم.

حدوداً 45 روز در عملیاتی به نام فاو شرکت کردیم و بعد از دو هفته در پد ۳ مستقر شدیم. آن جا یک دکل دیده بانی مستقر کرده بودند.

ما در ماه مبارک رمضان که مصادف با تیرماه بود، اعزام شدیم. هوا بسیار گرم و عصرها بسیار دلگیر بود. همه تأسف می خوردند که در ماه مبارک نمی توانند روزه بگیرند.

خلیل روزهای نزدیک به شهادتش در خود فرو رفته بود و حالت متفکرانه ای داشت. وقت بسیاری را برای دعا و قرآن می گذاشت. شب بسیار کم می خوابید و حتی گاهی شبها که آزاد بود، پیش ما می آمد و نگهبانی می داد.

یکی از شبها موقع خداحافظی، آتش دشمن به شدت زیاد شد. خلیل هنگام رفتنش گفت: «کاری ندارید؟»، یکی از بچه ها گفت: «مقداری آب بیاور و برو». هوا هم بسیار تاریک بود و هر لحظه شدت گلوله های دشمن زیادتر می شد، به گونه ای که منطقه به شکل روز در می آمد. ایشان رفت و برگشتش ۴۵ دقیقه طول کشید. ما فکر کردیم یادش رفته، وقتی برگشت گفت: «دوبار آب توی پارچ کرده ام، اما از شدت تکانها آب می ریخت، مجبور شده ام آب توی کتری کنم و بیاورم».

کم کم ماه رمضان به هفدهم و هجدهم می رسید. خلیل هم به دعا و قرآن مشغول بود. شب ۲۱ ماه رمضان، ساعت ۱۰ شب صدای دعای کمیل می آمد. رفتم دیدم خلیل دارد دعای کمیل می خواند، گروهی را هم دور خودش جمع کرده بود. برای این که مرا نبیند رفتم بیرون سنگر نشستم. بعد از دعا گفتم: «خوب می خوانی، چرا هیچ وقت تا حالا نخونده بودی؟»، خندید.

یک شب بهش گفتم: «فردا ظهر پنج شنبه می خواهیم برویم فاو حمام کنیم، اگر می خواهی تو هم بیا»، گفت: «باشه». فردا صبح ساعت 7/30 دقیقه بود، گفتم: «خلیل می آیی؟». گفت: «نه، منصرف شدم». من به اتفاق یکی از دوستان با لندکروز حرکت کردیم. در حین حرکت بودیم که هواپیما آمد و منطقه را بمباران شدیدی کرد. ما پیاده شدیم و بعد از توقفی کوتاه حرکت کردیم تا فاو رفتیم و برگشتیم و مسافت زیادی را هم پیاده روی کردیم.

ساعت ۲ بعد از ظهر بود و گرما به حد خودش رسیده بود. خمپاره هایی که در منطقه بود همگی تازگی داشت. چون آن جا هم یک حالت باتلاقی داشت، همه چیز را در خودش فرو می برد. حالت خفه کننده ای بود. هیچ کس نبود، در صورتی که همیشه آن جا رفت و آمد زیادی بود. بوی مرگ می آمد. بیانگر این بود که اتفاق بزرگی افتاده، با دلهره به سنگرمان رسیدیم. دیدم سفره پهن است، غذا هم مرغ و برنج بود، ولی سفره پر از شل و گل بود، گفتم: «خدایا، چه شده؟». یکی از بچه ها آمد و گفت: «خلیل شهید شده...». ایشان چقدر مورد لطف خداوند قرار گرفته بودند که در یکی از بهترین ماه های سال و بهترین روز سال به دیدار خداوند رفتند.

خلیل از همه لحاظ انسان وارسته ای بود. روزهای آخر یک حالت معنوی و روحانی خاص داشت. پس از شهادتش آن را به معراج شهدا بردیم و به لشکر ۱۹ فجر که آن طرف رودخانه بود، تحویل دادیم. چون پلاک و کارت شناسایی نداشت، روی شلوارش نام و نام خانوادگی و محل سکونت و شهر را نوشتیم. چندین جا همین طور برچسب زدیم تا قابل شناسایی باشد. اولین باری بود که به عنوان بسیجی به جبهه آمده بود و در کمتر از دو ماه به شهادت رسید.

راوی: «همرزم شهید محمد خلیل خواجه ئیان»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 13 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ابراهیم تلیانی

صبح روز هفتم آبان ماه 1360 برادران جهت ثبت نام به عملیات سپاه مراجعه می کردند و اعزام فردای آن روز بود. ‏ابراهیم به علت مجروحیت ناشی از گلوله دشمن در اعزام قبلیش، برای اعزام مجدد موافقت نمی شد، اما او اصرار فراوان کرد تا این که مسؤول عملیات گفت: «اگر بتوانی یک کیلومتر بدوی، می توانی اعزام شوی». با وجود مجروحیت با سرعت مسیر را طی کرد. سپس با اعزام وی موافقت شد.

‏پس از سازماندهی در پادگان شیراز به سمت اهواز ‏حرکت کردیم. توقف ما در اهواز چند روز طول کشید تا این که عصر یک ‏روز سرد دلگیر، گفتند: «آماده باشید می خواهیم به طرف سوسنگرد حرکت کنیم».

ساعت نوزده و سی دقیقه بود که به شهر جنگ زده سوسنگرد رسیدیم. پس از صرف ناهار و استراحت مختصر، ساعت شانزده گردان با چند دستگاه خودرو به سمت یک روستای متروکه حرکت کردند و پس از طی مسافتی به محل مورد نظر رسیدیم. ‏

پس از صرف صبحانه گردان را جمع کردند و گروهان، گروهان سوار ‏ماشین لندکروز ‏می شدند و به منطقه ای به نام تپه های الله اکبر اعزام شدیم. ‏باد سردی می وزید و قلبها تند تند می زد. همه ساکت بودیم و هر لحظه به توپخانه دشمن نزدیکتر می شدیم. ‏

در این اثنا دشمن متوجه حضور ما شد و با آتش تهیه به استقبالمان آمد. زمین و آسمان یک پارچه آتش شد. حرکت ما سریع تر شد. ‏با عبور از ارتفاعات مجاور، آتش دشمن هم زیادتر شد، در اینجا تعدادی ازبچه ها زخمی شدند. ‏

از ارتفاعات پایین آمدیم و از پشت، عراقی ها را دور زدیم. درگیری بین طرفین شدت گرفت. دشمن به محاصره درآمده بود، جنگ به صورت تن به تن ‏پیش می رفت. اولین شهید گروه ما ابراهیم بود که با رگبار یک عراقی به شهادت رسید. صحنه کربلا دوباره بوجود آمده بود. رزمندگان اسلام با تمام توان از دین و ناموس خود دفاع می کردند.

راوی: «همرزم شهید ابراهیم تلیانی»





نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو