خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
دوشنبه 20 مرداد 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد غلامی زاده

محمد برقکار بود و علاقۀ زیادی برای خدمت به مردم داشت. او همیشه دلش می خواست که فرصتی پیش بیاید و بتواند بچه های یتیم را تحت پوشش خود قرار دهد.

من به همراه ایشان چند بار به جبهه اعزام شدم. محمد چون برقکار بود، در جبهه ها کارهای تخصصی را انجام می داد. قبل از عملیات بدر، هنگام ساختن پل خیبر، زمانی که آنها به وسیلۀ قایقی تکه های پل را کنار هم قرار می دادند، خمپاره ای به پل اصابت می کند و بر اثر ترکش آن خمپاره محمد به شهادت می رسد.

راوی: «بستگان شهید محمد غلامی زاده»

خوشه چینان بهشت




نوع مطلب : نحوه شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 8 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمدعلی شاکر درگاه

محمدعلی از همان روز اول جنگ به فعالیت پرداخت. او همچنین جزء اولین گروه اعزامی به جبهه بود و برای رفتن به جبهه نیازی به اجازه گرفتن نداشت زیرا خانواده اش همفکر ایشان بودند و دفاع از کشور را یک وظیفه شرعی و انسانی می دانستند.

در آن زمان که هنوز بسیج مرکزی تشکیل نشده بود، آنها از طریق ستاد جنگ های نامنظم به اهواز اعزام شدند. در آنجا یک دوره آموزشی فشرده را پشت سر گذاشته بودند که تعدادی از بچه ها توان این آموزشها را نداشتند و برگشتند، ولی محمدعلی و تعدادی دیگر از بچه ها به این آموزش ها ادامه دادند.

یادم است که شهید جمهوری قبل از محمدعلی به شهادت رسیده بود، زمانی که محمدعلی از اهواز به مدت پنج روز به مرخصی آمد، وسائل شهید را هم با خودش آورده بود، ایشان بهم گفت: «اگر اجازه بدهید می خواهم خودم این وسایل را به خانه آنها ببرم، یک روز هم می آید که کسی وسائل مرا به خانه می آورد». این عین جمله ای بود که محمدعلی بهم گفت.

محمدعلی هم مانند دیگر بچه های بسیجی با عشق و شور به جبهه می رفت و از روحیه معنوی بالایی برخوردار بود، نماز شب را هیچ گاه فراموش نمی کرد و همیشه برای سربلندی اسلام و همه مردم دعا می کرد و در بیشتر اوقات مشغول راز و نیاز با خدای خود بود. در ابتدای جنگ نیروهای عراقی تا نزدیکی اهواز پیشروی کرده و به نزدیکی سوسنگرد رسیده بودند، شهید محمدعلی هم آن زمان در جبهه مالکیه بود.

هنگام به خاکسپاری محمدعلی، شهید علیرضا ماهینی در گلزار شهدا مطالبی را در مورد ایشان برای ما نقل کردند و شهید حاج رضا محمدی باغملایی نیز در مورد نحوه مجروحیت و شهادت ایشان برای ما مطالبی را بیان کردند.

زمانی که محمدعلی از ناحیه کتف، پهلو و پا مورد ترکش خمپاره قرار می گیرد و مجروح می شود، حاج رضا و بچه های دیگر به وسیله یک ماشین لاندرور او را به بیمارستان منتقل می کنند. اوایل جنگ بود و هنوز امکاناتی مانند آمبولانس در جبهه نبود. در آن زمان محمدعلی مرتب از آنها عذرخواهی می کرد و به آنها می گفته: «من باعث زحمت شما شدم». حاج رضا به ما گفت که وقتی او را در ماشین قرار دادیم به ما گفت: «یک خواهشی از شما دارم». گفتم: «بفرمائید». گفت:«من نماز ظهرم را به جا آورده ام ولی فرصت نشد که نماز عصرم را بخوانم به پدرم بگوئید که نماز عصر را برایم بجا بیاورد». این نشانه معنویت او بود، در حالی که سخت مجروح بود به جای صدا زدن پدر و مادرش سفارش نمازش را می کند. این سفارش ایشان، قبل از شهادتش بود.

راوی: «بستگان شهید محمدعلی شاکر درگاه»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 25 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عادل حاوی زاده

بعد از اینکه ما به گردان ثارالله آمدیم، از استان بوشهر اعزام بزرگی صورت گرفت که با نیروهای گردان شهید مصطفی خمینی آمده بودند و تقریباً همه از بچه های شهر بوشهر بودند. آنها شب رسیدند که مصادف با مانور و رزم شبانه ما بود. در کنار مقر، من و عادل کمک آرپی جی زن بودیم و قرار بود در فاصله بسیار کمی با آرپی جی، فانوسهایی را که از قبل آماده شده بود، مورد هدف قرار دهیم. آتشباران وسیعی شده بود و آنها که آن شب تازه رسیده بودند با اینکه خیلی خسته بودند، نتوانستند استراحت کنند.

مانورهای ما این گونه بود که حدوداً ۱۰ کیلومتر پیاده روی می کردیم و وقتی که به رودخانه کارون می رسیدیم، سوار قایق می شدیم و به آن طرف رود که آخرین مرحله عملیات فرضی به همراه آتش سنگین بود، می رفتیم و مانور ما پایان می گرفت. این مانور جهت آمادگی نیروها در جنگ تن به تن با دشمن و عادت کردن به این موضوع بود.

عادل از نظر توان رزمی و استعداد نظامی خیلی ایده ال بود و قد بلندی هم داشت. بعد از گذشت دو ماه رزمهای شبانه سنگین، عملیاتی که می خواست انجام شود بر حسب تبدیر فرماندهان لغو شد. بعد از آن ما یکی دو سری به مرخصی رفتیم و برگشتیم. سری آخر که برگشتیم دیدیم گردان به جزیره جنوبی مجنون رفته است. علت انتقال گردان به آنجا این بود که قبل از ما در آنجا گردان شهید مصطفی خمینی حضور داشتند و چون آنها کمی خسته شده بودند و برای اینکه نیروهای ما نیز آمادگی خود را از دست ندهند، گردان ما به آنجا منتقل شد و ما در جزیره جنوبی مجنون خط را تحویل گرفتیم.

خط مقدم در آنجا مانند خطهای دیگر نبود و به این شکل بود که جادهای بین ما و خط دشمن قرار داشت که از جزیره شروع می شد تا به خشکی عراقی ها می رسید و بیشتر ما در روی جاده استقرار داشتیم. موقعیت سنگرها به این شکل بود که سمت چپ جاده سنگر زده بودند که بالای سنگر همتراز کف جاده بود و در عمق آن نیز پلهای خیبری کار گذاشته بودند و ما حدود سه یا چهار شب در آنجا مستقر بودیم و بعد به صورت موقت به جایی رفتیم که به آن «نوک» می گفتند. جایی مجاور جزیره جنوبی با فاصله 5 إلى 6 کیلومتری به اندازه زمین فوتبال بود که نیروهای ارتش و بسیج در آنجا مستقر بودند. فاصله ما با دشمن چیزی در حدود ۱۰۰ متر بود و مرتباً با خمپاره 60 ما را هدف قرار می دادند و هر روز شهید و مجروح داشتیم. به نظر می رسید عراقی ها هر گاه اراده کنند، می توانند آنجا را بگیرند ولی با عنایت الهی و کمکهای غیبی امام زمان (عج) این امر ممکن نمی شد.

بعد از گذشت چند روز به مقر اصلی گردان برگشتیم. دسته سازمان خود را از دست داده بود و هر کس در سنگری مستقر بود و من و عادل هم در سنگری با هم بودیم. وقتی جابه جا می شدیم عراقی ها ما را می دیدند. آنها می توانستند خیلی راحت با آرپی جی یا توپ صد و شش سنگرهایمان را مورد هدف قرار دهند. فاصله ما با دشمن حتی به صد و پنجاه متر هم نمی رسید ولی چون بیشه زار بود، هدف گیری کمی سخت بود. ولی آنها با خمپاره مرتب مواضع ما را می زدند. تا یک نفر را می دیدند که روی جاده حرکت می کند فوراً او را هدف می گرفتند و می زدند. ما در آن سنگرها روز استراحت می کردیم و شب در نوک به نگهبانی مشغول می شدیم.

یک روز حوالی ساعت ده ظهر بود که عادل جهت غذا آوردن برای بچه ها کمی به عقب رفته بود که در حین برگشتن از روی جاده مورد اصابت ترکش خمپاره از ناحیه سر قرار می گیرد. وقتی ما صدای افتادن خمپاره را شنیدیم بلافاصله به طرف او رفتیم اما متأسفانه ترکش به گلوی عادل اصابت کرده بود. ما به اتفاق چند نفر از بچه ها شروع به تیراندازی کردیم. وقتی ما تیراندازی می کردیم نیروهایی که تا آخر جاده مستقر بودند می فهمیدند که کسی مجروح یا شهید شده و اتفاقی افتاده و سریع قایق می آمد. اتفاقاً شهید محمد نوذری هم قایقران بود. ایشان را به عقب انتقال دادیم ولی چون ترکش به گلویش اصابت کرده بود همان جا به شهادت رسید و به لقاءالله پیوست.

در مورد اخلاق و رفتار ایشان باید بگویم که او نمونه بارز یک انسان متعالی بود. او خلق و خوی عرفانی داشت و رفتارش مانند انسانهای بزرگ و جا افتاده بود. اغلب اوقات که من و ایشان تنها بودیم فقط در چشمان معصوم و چهره نورانی ایشان نگاه می کردم. او حرفهایی می زد که به دل می نشست. وقتی به این موضوع فکر می کردم که این انسان در چه مرتبه ای از معنویت قرار دارد و در چه موقعیتی می تواند قرار بگیرد، هیجانزده می شدم. من هیچ وقت ندیدم که با کسی بحث و مشاجره کند و همیشه حرفهایش به دل می نشست.

راوی: «دوست و همرزم شهید عادل حاوی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : نحوه شهادت، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 17 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عادل حاوی زاده

وقتی وارد منطقه عملیاتی شدیم، در مقری به نام کوشک که آموزش قبل از عملیاتها را انجام می دادیم، مستقر شدیم. در آنجا من و عادل با هم بودیم و برای عملیاتی که قرار بود در خرداد ماه سال 1363 در منطقه فاو اجرا شود، آمادگی پیدا می کردیم. بنا به دلایلی این عملیات اجرا نشد و این عملیات در سال 1364 بنام عملیات والفجر ۸ اجرا شد.

از آنجایی که عملیات عقب افتاده بود ما را که جزء نیروهای رزمی بودیم، به خط پدافندی جزیره اعزام کردند. عادل حدود یک ماه نارنجک انداز بود، ضمن این که تیراندازی با اسلحه ژ۳ را هم آموزش می دید. او کار خود را به نحو احسن انجام می داد و خیلی خوب از عهده تمریناتش بر می آمد. پس از مدتی چون عادل از نظر بدنی قوی بود و جثه خوبی داشت از ایشان خواستند که تیربارچی بشود. او مدتی کار تیربارچی را انجام می داد ولی وقتی به خط پدافندی جزایر مجنون اعزام شدیم، عادل در عملیات شرکت نداشت.

خط پدافندی جزایر مجنون (جزایر جنوبی) یک خط پدافندی خاص بود که کمینهای ما فاصله چندانی با کمینهای عراقی نداشت. ما چند تا کمین در چند محور داشتیم و دشمن هم چند کمین در چند محور درست روبروی ما داشت. فاصله کمینهای ما با کمینهای دشمن در چند مرحله به ۳۰ تا ۳۵ متر بیشتر نمی رسید.

نیروها شبانه تا محدوده ای پیاده می رفتند، سپس با زانو حرکت می کردند و بعد از کانالهایی که کنده شده بود، مقداری نیز سینه خیز می رفتند. آنها حدود ۱۰ تا ۱۵ متر سینه خیز می رفتند تا برسند به سنگر کمین اول ما، فاصله کمین اول ما تا کمین اول دشمن حدودا ۳۰ متر بود.

در آنجا ما کمتر صحبت می کردیم و نیروها فقط شبها می توانستند بروند و برگردند. نیروها ۲۶ ساعت باید آنجا می ماندند، برای همین آنها تمام امکانات را با خودشان می بردند. در طول روز اگر مجروح هم می شدند، باز نمی توانستند از سنگر خارج شوند، تا شب که هوا تاریک می شد و نیروهای بعدی جایگزین می شدند.

عادل هر سه شبانه روز یک مرحله باید به کمینگاه می رفت و جزء نیروها بود. او دوستی نزدیکی با مسؤول دسته و معاون دسته داشت و کارهایی را که می خواستند انجام دهند از عادل نیز می خواستند که با آنها همراه شود. هر دسته یک شب در کمینهای شماره ۱ تا ٤ قرار می گرفت و وقتی از کمینها بر می گشتند استراحت می کردند و دسته بعد در کمینها قرار می گرفت.

از آنجایی که تابستان بود و هوا بسیار گرم بود، بچه ها برای تقویت بدنشان باید از میوه های تابستانی استفاده می کردند. یک روز صبح عادل همراه معاون دسته به دستور فرماندهی دسته رفته بودند که میوه ها را تحویل بگیرند و بیاورند. در آنجا اول صبح طوری بود که ماشین یا هر وسیله دیگری در جاده نمی توانست حرکت کند و مجبور بودند امکانات غذایی را با قایقها به بچه ها برسانند. آنها دو صندوق میوه آوردند که یک صندوق انگور را عادل و یک صندوق میوه دیگر را هم معاون دسته بر می دارند. این میوه ها را به سنگرهای اجتماعی انتقال می دهند تا بتوانند نیروهای دسته را تغذیه کنند. یک مقدار آب معدنی هم بود که قرار بود آنها برگردند و آنها را هم بیاورند.

در همین هنگام عراقی ها شروع می کنند به تیراندازی و آتش بود که بر سر ما می ریخت. اما عادل و معاون دسته تصمیم گرفته بودند که کارشان را انجام دهند. آنها در جاده حرکت می کردند بدون اینکه سر پناهی داشته باشند. یک دفعه مزدوران عراقی شروع کردند به زدن جاده که در تیررس آنها بود. از قضا یک گلوله نزدیک عادل که پشت سر معاون دسته بوده به زمین می خورد و عادل که ترکش به زیر گلویش اصابت کرده بود، همان جا به روی زمین می افتد. عادل را سریعاً با قایقی که میوه ها را آورده بود به بهداری می برند و از آنجایی که ترکشها قسمتی از فک و گلوی او را بریده بودند، ایشان همان جا به شهادت می رسند. زمانی که او ترکش می خورد من در آنجا بودم ولی چون در کمین سمت راست بودم، صحنه را ندیدم.

راوی: «برادر شهید عادل حاوی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 9 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض پسر بسیار خنده رو و در عین حال کم حرفی بود و همه او را دوست داشتند. من در عملیات بستان، زمانی که به سوی دشمن در حال حرکت بودیم، زخمی شدم و لحظاتی بعد به محاصره دشمن درآمدیم. عوض با وجود اینکه اطلاع داشت که من زخمی شده ام ولی عملیات را رها نکرد و کار خود را انجام داد. تعدادی از نیروهای خودی مرا به عقب برگرداندند و بعد از اینکه عملیات با موفقیت به پایان رسید، او نیز به همراه دیگر نیروها به عقب آمد و آن وقت بود که سراغ مرا گرفت.

یک بار زمانی که ایشان به همراه شهید علیرضا ماهینی به تنگه چزابه اعزام شدند، درست در همان زمان آنجا زیر پاتک شدید دشمن بود. عوض به همراه تعدادی از بچه ها دشمن را دور زدند و آن گونه که بعدها از همرزمانش شنیدیم، در آن عملیات فداکاری و رشادتهای زیادی از خود نشان داده بودند. در همان عملیات بود که یکی از بچه ها در نزدیکی خاکریز دشمن زخمی می شود و عوض که برای کمک به او به جلو رفته بود، از ناحیه پا زخمی می شود. سپس تعدادی از بچه ها برای کمک به آنها به جلو می روند و هر دو مجروح را به عقب منتقل کرده و وی مدتی هم در بیمارستان اهواز بستری می شود.

در عملیات بدر من و عوض در گردان امام حسین (ع) به فرماندهی پرویز معروفی نژاد در کنار هم بودیم و چون ما به عنوان قایقران در جبهه مشغول به خدمت بودیم، به ناوتیپ امیرالمومنین، گردان امام حسن (ع) و گردان امام حسین (ع) می رفتیم و در آنجا نیز به وظایفمان عمل می کردیم. عوض هم در عملیات بدر قایقران بود و مهمات می آورد و نیروها را جابجا می کرد.

وقتی محمد غلامی زاده (شوهر خواهرم) به شهادت رسید، من و عوض تصمیم گرفتیم که دوباره به جبهه برویم. مخصوصاً عوض که همیشه به فکر این بود که جای خالی او را در جبهه پر کند. با وجود اینکه وی برادر بزرگتر خانواده بودند و تأمین هزینه های زندگی خانواده ما بر عهده ایشان بود، ولی او باز هم طاقت نیاورد و به جبهه رفت.

من در منطقه بودم که عوض به مرخصی آمد و با همه دوستان و آشنایانش خداحافظی کرد. آن گونه که دوستان تعریف می کردند، رفتارش در این سفر آخر چنان تغییر کرده بود که گویی خود می دانست که این رفتن را برگشتنی نیست و این موضوع را به چند نفر از دوستانش نیز گفته بود.

درست ۱۰ روز بعد از عملیات بدر، زمانی که در جزیره مجنون مشغول آماده کردن قایقها برای عملیات بعدی بودند، عوض زیر پل مشغول وضو گرفتن جهت اقامه نماز مغرب و عشاء بود، خمپاره ۱۲۰ به پل اصابت کرد و ما که درون سنگر بودیم خود را بر روی زمین انداختیم و در همان لحظه ندای الله اکبر از بیرون سنگر شنیده شد. بچه ها از سنگر بیرون رفتند تا ببینند برای کسی اتفاق افتاده است یا نه، اما همین که من می خواستم از سنگر بیرون بروم، یکی از بچه ها جلوی مرا گرفت که بیرون نروم. از این کار او تعجب کردم و او را به کنار زده و از سنگر بیرون رفتم و در آنجا بود که متوجه شدم برای چه نمی گذاشتند من از سنگر خارج بشوم. ترکشی به سر برادرم اصابت کرده بود و خون از سرش جاری بود. همان موقع با آمبولانس او را به عقب اعزام کردیم و در آن لحظه بود که من به یاد صحرای کربلا افتادم و با خود گفتم که ما هم برای رضای خدا باید صبر کنیم، هر چه خدا بخواهد همان می شود.

من می خواستم در جبهه بمانم، اما دوستان و همرزمانم این اجازه را به من ندادند و گفتند در حال حاضر در خانه بیشتر از اینجا به تو نیاز دارند. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم که بدون عوض به خانه برگشتم، در حالی که حامل خبر شهادت برادرم بودم. پیکر مطهر برادرم را ابتدا به شهر دیگری فرستاده بودند ولی بعد از ده روز پیکر مطهر ایشان را به بوشهر منتقل کردند.

راوی: «برادر شهید عوض ایروانچی»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید محمد شفیع غلام زاده

در تاریخ 1367/1/28 ساعت ۹ صبح در بسیج مرکزی حاضر شدم. بعد از حضور و غیاب بچه ها و خواندن سرود جنگ، حدود ساعت ۱۱ صبح به سوی پادگان امیرالمؤمنین ماهشهر حرکت کردیم و در ساعت ۶ بعد از ظهر به آن جا رسیدیم.

چون نیروهای زیادی آمده بودند ما را به یک اردوگاه که روبروی پادگان قرار داشت بردند. بعد از کمی استراحت کم کم بچه ها زیاد شدند و فهمیدیم که دیروز عراق پاتک زده و فاو را گرفته است. بعد از گرفتن شام و پتو در محوطه اردوگاه خوابیدیم.

صبح روز بعد فرمانده پادگان آمد و گفت: «نیروی کمکی برای فاو می خواهیم، هر که داوطلب است بیاید». محمد شفیع تقاضا داد و ما همگی با هم قبول کردیم و رفتیم داخل پادگان، تجهیزات دادند و حدود ساعت ۱۱ ظهر ما را به سوی فاو حرکت دادند. شب بود که به آنجا رسیدیم و در نزدیکی شط مستقر شدیم. چون پشه زیاد بود کسی تا صبح خوابش نبرد.

فردا صبح هم هواپیماهای عراقی شروع به ریختن بمب خوشه ای کردند. به مدت ۲ ساعت زیر بمب خوشه ای هواپیماهای عراقی به سر بردیم. در همان موقع یک ماشین باری کوچک که پر از غذا بود آمد و غذاها را خالی کرد و رفت. محمد شفیع گفت: «حسن، برویم غذایی بخوریم که حداقل اگر شهید شدیم گرسنه نباشیم». بعد از خوردن غذا و خواندن نماز، ساعت ۵ بعد از ظهر همان روز ما به سوی روستای کوچکی که میان فاو و مرز ایران قرار داشت، حرکت کردیم. در آن جا به مدت ۲ ماه مستقر بودیم، بعد از مدتی مرخصی گرفتیم و بازگشتیم.

بعد از ده روز برگشتیم پادگان، باز درخواست نیرو کردند. این بار ما را به جزیره مجنون اعزام کردند. شب ها با بچه ها به کمین می رفتیم و صبح روز بعد بر می گشتیم. بعد از ظهر هم که هوا کمی خنک می شد فوتبال بازی می کردیم.

یکی از شبهای گرم تیرماه سال ۱۳۶۷ بود که مواجه شدیم با حمله عراقی ها که با آتش و گاز شیمیایی اکثر بچه ها را شهید کردند. حدود ساعت ۱۰ صبح بود که جزیره کاملا به تصرف عراقی ها در آمده بود و ما در محاصره عراقی ها قرار گرفته بودیم.

من با شهید محمد شفیع در یک مسیر حرکت می کردیم، همین طور که با سرعت از خاکریزها عبور می کردیم، یکباره انفجاری مهیب هر دوی ما را به هوا پرتاب کرد. نمی دانم چقدر طول کشید، ولی وقتی بلند شدم چیزی را ندیدم. بعد از این که حالم جا آمد دنبال محمد شفیع می گشتم که یک دفعه دیدم محمد شفیع در خون خود غلطیده و به فیض شهادت نایل آمده است. آوردن جسد مطهر شهید به عقب کار مشکلی بود، اما پس گذشت یک هفته با گروه تعاون به سوی جزیره مجنون حرکت کردیم و پیکر مطهرش را آوردیم و تحویل دادیم.

راوی: «همرزم شهید محمد شفیع غلام زاده»




نوع مطلب : نحوه شهادت، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 23 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل رسول نژاد

در مقطع راهنمایی با اسماعیل همکلاس بودم. خصلتهای انسانی در وجود وی از همان ابتدا یعنی دوران قبل از انقلاب، مشخص بود. متانت، حوصله و رعایت مسایل شرعی و دینی شخصیتش را بارز کرده بود.

بعد از انقلاب در نیروگاه اتمی بوشهر به عنوان مسؤول اموال خدمات اداری اشتغال داشت. در آنجا نیز به امانتداری و سلامت کار وی همگی اذعان داشتند.

در یکی از روزها کارگران و کارمندان نیروگاه مانند همه روزها، با زدن کارت ساعت و پوشیدن لباس کار بر سر کار خویش حاضر شده و ساعتهای کاری خود را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتند که یکباره محوطه سایت (راکتورها و ساختمانهای مجاور آن) با صدای مهیب انفجار به خود لرزید.

هواپیماهای عراقی این بار تصمیم داشتند هر طور شده، تنها تأسیسات عظیم اتمی ایران اسلامی را برای همیشه با خاک یکسان کنند. موشکهای بکار رفته در این عملیات تجاوزکارانه، این بار تفاوت اساسی داشت، زیرا به محض برخورد با ساختمان های محکم و بتونی نیروگاه، خرابی جدی بوجود می آورد.

همه جا را گرد و غبار فرا گرفته بود و سایه ترس و وحشت چهره های کارگران و کارمندان را دگرگون کرده بود. سریعا به طرف محل انفجار حرکت کردیم. شهدا و زخمیها را از زیر آوار بیرون می کشیدیم. در میان آنها اسماعیل که هنوز زنده بود، بیرون آوردیم.

فوراً او را برای ادامه مداوا به بیمارستان سعدی شیراز انتقال دادند، اما میزان جراحت و سوختگی آنقدر زیاد بود که روح مطهرش توان ماندن در کالبد رنجورش را نداشت و مانند شهدای دیگر دعوت حق را لبیک گفت و به خیل شهدا پیوست.

راوی: «دوست شهید اسماعیل رسول نژاد»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین خاطره شهیدان، شهیدان و احکام دینی، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic