خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
چهارشنبه 23 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

مجید شخصیتی فوق العاده جدی داشت و در عین حال خیلی پر کار و فعال بود. او در آن زمان با همسالانش خیلی متفاوت بود و حس مسئولیت پذیری عجیبی نسبت به خانواده اش داشت.

در زمان جنگ ایشان هشتاد درصد هزینه خانه را بر دوش می کشید و کار کردن برایش عیب و عار نبود و همیشه تلاش می کرد که مادرش زندگی راحتی داشته باشد. او پسر فوق العاده فعالی بود، تا اینکه زمان سربازی اش فرا رسید. در آن زمان خیلی از همسن و سالانش به خدمت نمی رفتند و بعضی از افراد هم که به خدمت می رفتند از آنجا فرار می کردند. اما مجید این گونه نبود بخصوص زمانی که وضعیت خرمشهر را دید.

زمانی که جنگ شروع شد همه ما از خرمشهر بیرون آمدیم، اما مجید در خرمشهر ماند و با بعثیون کافر جنگید تا زمانی که خرمشهر سقوط کرد از خرمشهر خارج شد.

او قبل از سربازی داوطلبانه برای رفتن به جبهه ثبت نام کرد و زمانی که چند روز مرخصی داشت و از جبهه برگشت، کاملاً از جهت روحی و معنوی تغییر کرده بود. از اوایلی که به جبهه رفته بود تعریف می کرد و می گفت: «روزهای اول از انفجارهای که صورت می گرفت، می ترسیدیم و خودمان را مخفی می کردیم، ولی بعد از دو سه روز همه چیز عادی شد، گویی آنجا محل زندگی ما بود».

وقتی به مرخصی می آمد برای برگشتن به جبهه بی تابی می کرد و می گفت: «دلم طاقت نمی آورد که اینجا بمانم، نمی دانید آنجا چقدر کار برای انجام دادن است».

شبی هم که به شهادت رسید، همرزمانش می گفتند از شب تا صبح مجید قبضه آر.پی.جی را روی زمین نمی گذاشت، تا زمانی که عراقیها جایش را پیدا کردند و گلوله ای به پیشانیش می زنند و وی در اثر اثابت گلوله به پیشانیش شهید می شود.

راوی: «بستگان شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 2 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

یک روز صبح هنگامی که از خواب بیدار شدم کیفی را در وسط اتاق دیدم که چند لباس در اطراف آن افتاده بود. آن کیف متعلق به حسین بود، لباسها هم مال خودش بود، ولی او آنجا نبود. وقتی که به دنبال حسین گشتم دیدم در انباری با همان لباس بسیجی خوابیده است. گویا شب دیر وقت به خانه رسیده و برای آنکه ما را ‏از خواب بیدار نکند از بالای دیوار به داخل خانه آمده و کیف خود را از پنجره به داخل انداخته بود و خود به انباری می رود و در آن گرمای طاقت فرسا در انباری می خوابد. زمانی که من او را در انباری با آن وضعیت دیدم فوراً او را بیدار کردم و گفتم که در اتاق کولر روشن است، بیا داخل اتاق بخواب.

‏روزی که حسین منزل را ترک می کرد تا به جبهه برود، از او پرسیدم: «حسین جان، چه موقع از جبهه بر می گردی؟». ‏او در جواب گفت: ‏«احتمالاً 15 ‏شهریور ماه بر خواهم گشت».

‏من آن روز برای اولین بار در طول دوران جنگ، قصد داشتم مانع رفتن او شوم. به اوگفتم: ‏«این 15 ‏روز را در خانه بمان و بعد از آن برو». ‏ولی گوش او به این حرفها بدهکار نبود و گفت: «مادر، اصل کار همین 15 ‏روز است». ‏او با گفتن این جمله از من خداحافظی کرد، رفت و پس از 7 ‏روز خبر شهادت ایشان را برای ما آوردند. ‏

بعد از چند روز حاج غلامرضا ماهینی به منزل ما آمد و ما را دلداری داد. ‏اصرار کردم که چگونگی شهید شدن فرزندم را برایم تعریف کند، او گفت: «‏در عملیات کربلای 3 ‏بود که ما ساعت 3 ‏شب توسط قایق به محل عملیات اسکله الامیه اعزام شدیم. حسین فرمان قایق را در دست داشت و راهنمای بقیه قایقها بود. مهمات و بقیه وسایل داخل قایق او بود، من نیز در کنار حسین نشسته بودم که یکباره عراقی ها از حضور ما آگاه شدند و شروع به تیراندازی و پرتاب موشک کردند. یک موشک به قایق ما خورد، من زخمی و به درون آب پرتاب شدم. چند نفر از دوستان مرا از آب در آوردند و به عقب برگرداندند و گفتند که حسین شهید شده است. بچه ها هر کاری کردند که بتوانند جسد ایشان را پیدا کنند، نتوانستند. حتی پس از دو یا سه روز چند نفر برای پیدا کردن قایق و همچنین جسد حسین رفته بودند ولی متاسفانه نتوانستند خبری به دست آورند». ‏

بالاخره پس از گذشت 11 ‏سال یک روز من در مراسم عزاداری بودم که خبر آوردند جسد حسین پیدا شده است. ‏چند روز قبل از این خبر خواب دیده بودم که با چند تن از دوستان از طرف کلاس قرآن به اردویی رفته ایم. در آنجا به مکانی رفتم که پر از شاخه های گل بود، گل سرخ و گل رز و من همه گل ها را چیدم. فوراً یکی از دوستانم که مادر شهید بود به طرفم آمد. به او گفتم: «تو هم بیا و این گلهای قشنگ را بچین». ایشان گفتند: ‏«من یک گل آفتابگردان چیده ام. اگر می شود این را هم بین آن گلهایی که چیده ای، بگذار تا خراب نشود». خوشحال شدم و آن گل را از او گرفتم. همین طور که جلوتر می رفتم، چشمه آبی دیدم که در چهار گوشه آن چهار نخل خرما قرار داشت و در وسط این چشمه، گل محمدی خشکیده ای قرار داشت. ‏من به درون آب رفتم و آن گل را نیز چیدم و در بین بقیه گلهایی که چیده بودم گذاشتم. بعد با خود فکر کردم که این گل خشکیده است و به درد من نمی خورد. آن گل را برداشتم و در کنار چشمه گذاشتم.

در همین لحظه از خوا ب بیدار شدم و این خواب را برای خانمی تعریف کردم. ایشان به من گفتند که بروم آیه چهار سوره اسراء را بخوانم. ‏آن شب سیزده صفر بود. من به خانه رفتم و آن آیه را خواندم. سه روز بعد خبر آوردند که جسد پسرم پیدا شده و آن را آورده اند.

وقتی به آنجا رسیدیم چهل و پنج پیکر شهید دیدیم که روی هر کدام شاخه گلی قرار داده بودند. یکدفعه به یاد خوابم افتادم. آری، خوابم به همین راحتی تعبیر شد. حسین من همان گل پژمرده محمدی بود.

من به کنار تابوت ایشان رفتم و می خواستم گریه کنم که به یاد گفته او افتادم که به من گفته بود: «مادر، اگر روزی شهید شدم، وقتی جسدم را دیدی گریه نکن». ‏برای همین به سختی خودم را کنترل کردم تا گریه نکنم. ولی بعد از اینکه از آنجا بیرون آمدم شروع به گریستن کردم. ‏

فردای روزی هم که امام خمینی (ره) فوت کردند، من خواب دیدم که به بهشت صادق رفته ام و وقتی می خواستم وارد آنجا شوم یکباره حسین مرا صدا زد و گفت: ‏«مادر کمی صبر کن و وارد نشو». ‏دلیلش را از او پرسیدم ولی فقط همین جمله را تکرار می کرد که صبر کن و داخل نیا.

راوی: «مادر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 23 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید احمد یاسی

بعد از شهادت احمد، یکی از همسنگرانش گفته بود که احمد همان طور که سرش را بالا می آورد تا به دشمن تیراندازی کند، از روبرو تیر به شکمش اصابت می کند و از پشتش بیرون می آید و به گفته یک نفر از اهالی بوشهر که برای پدرش تعریف کرده بود، بعد از آن هم شیمیایی می زنند.

صبح روز پنجشنبه ای و تشییع جنازه شهید کمالی بود. پدر احمد نیز برای تشییع رفته بود. موقعی که آمد تا از موتور پیاده شد به خانه برادرش رفت، من در حیاط نشسته بودم و متوجه شدم که خانه برادرش شلوغ است و سر و صدا می آید.

آن زمان بچه کوچکی هم داشتم که 7 ساله بود، گفت: «می خواهم حمام کنم». گفتم: «مادر آب قطع است، برو خانه عمویت ببین چه خبر است که سر و صدا می آید»، رفت و فوراً برگشت و گفت: «مادر می گویند احمد شهید شده»، گفتم: «دیگر نبینم از این حرفها بزنی». گفت: «مادر به خدا زن عمو و عمه دارند گریه می کنند». من چادرم را سر کردم و رفتم، دیدم تمام فامیل جمع شده اند، دارند گریه و زاری می کنند.

احمد خیلی پسر خوب و حرف گوش کنی بود. هرگاه بچه ای می دید که گریه می کند به او می گفت: «چرا گریه می کنی ؟» و هر چه می خواست به او می داد.

در ماه رمضان اگر کنار خانه کسی رد می شد و می شنید که چیزی لازم دارند، مثلاً می گفتند چرا نرفتی هندوانه بخری اول افطار است، او مخفیانه می رفت هندوانه می خرید و می گذاشت کنار در حیاط ، طوری که کسی متوجه نشود و هیچ وقت به خاطر کاری که برای دیگران می کرد بر آنها منت نمی گذاشت.

‏احمد هر وقت به جبهه می رفت با ما که خداحافظی می کرد و ما هم مانع او نمی شدیم و می گفتیم: «برو، خدا به همراهت». ‏اول ماه محرم بود، او برای ‏پسرعمویش در اهواز نامه نوشته بود و گفته بود: «بگذار با هم به بوشهر ‏برویم و عاشورا برای سینه زنی در مسجد باشیم». ‏ دو روز مانده بود به شب عاشورا که جسد او را آوردند.

‏او از کودکی عاشق امام حسین (علیه السلام) بود و از همان کوچکی آن را نذر امام حسین (علیه السلام) کردم و می گفتم: «‏این علی اصغر حسین (علیه السلام) است  ‏و از کوچکی علی اصغر امام حسین (علیه السلام) بود. سال اول آن را سبز پوش کردم و سال دوم آن را سیاه پوش کردم تا شاید خداوند آن را برایم نگه دارد، تا اینکه به سلامتی شهید در راه خدا شد.

به خاطر دارم شبی که امام خمینی (ره)، به رحمت خدا رفته بود و مردم نمی دانستند، من در حیاط خوابیده بودم، خواب دیدم که احمد آمد کنارم نشست و سرش را گذاشت روی دستم. گفتم: «‏پسرم، چه شده؟». گفت: «‏آقای خمینی مریض است». گفتم: «مادر خدا نکند». گفت: «‏مادر، چندین دکتر جوابش کرده اند». ‏

صبح که شد به پدرش گفتم من چنین خوابی دیده ام و ساعت 8 ‏صبح بود که خبر دادند امام خمینی رحمت خدا رفته و پدرش گفت: «‏نگاه کن این شهیدان همه چیز را می فهمند».

راوی: «مادر شهید احمد یاسی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، خبر شهادت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 10 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرضا معزی

شب 19 ‏یا 21 ماه رمضان بود، ‏پسر یکی از همسایه ها بهم گفت: ‏«خواب دیدم که یک عده در حیاط دیگ بار نهاده اند و غذا درست می کنند و خودت و عبدالرضا هم دارید به آنها خدمت می کنید. من از عبدالرضا خواستم که بروم و کمک کنم. عبدالرضا گفت: اینها اجازه نمی دهند و مادرم هم که آمده، خودشان اجازه داده اند».  

عبدالرضا بچه ای تابع خانه و خانواده بود. یادم هست برای سحری بلند می شد و خیلی دوست داشت روزه بگیرد، ولی چون کوچک و ضعیف بود نمی توانست، ساعت 11 روزه را باز می کرد تا بعدها که بزرگ شد و روزه اش را کامل می گرفت.

کوچک که بود خودش بلند می شد و نماز می خواند. چنان مطیع بود که وقتی محله زندگی ما عوض شد و چند تا دوست جدید پیدا کرده بود، آنها را آورد خانه و به من نشان داد و گفت: «اینها خوب هستند؟» و بعد با آنها بازی کرد.

بعد از شهادتش خیلی گریه می کردم و وقتی به سر خاکش می رفتم خیلی ناراحتی می کردم. تا یک شب خوابد دیدم که در یک بیابانی هستم و در داخل یک سری کانال قرار دارم. یک مرتبه عبدالرضا با لباس سربازی آمد پیش من و دست بسته ایستاد و هیچ چیزی نمی گفت. گفتم: «چطوری شهید شدی؟». گفت: «مادر، همین طوری که داشتم برای عمویم نامه می نوشتم، نفهمیدم چه شد».

بعد گفتم: «مادر، می خواهی بروی؟». گفت: «بله». گفتم: «برو، تو را به خدا و امام حسین (علیه السلام) می سپارم». حدود 50 متر فاصله گرفته بود که برگشت و نگاهی به من کرد و همانجا غیب شد.

راوی: «مادر شهید عبدالرضا معزی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمجید کبابی زاده

نحوه با خبر شدن ما از شهادت عبدالمجید به این صورت بود که صبح به اداره رفتم. از بنیاد شهید تماس گرفتند و گفتند: «عبدالمجید با شما چه نسبتی دارد؟». گفتم: «برادرم هستند». تماس گیرنده مکثی کرد، چون ایشان را می شناختم که کارمند بنیاد شهید است، فهمیدم که اتفاقی افتاده است. ایشان بعد از مکثی که کردند، گفتند: «عبدالمجید به چیزی که می خواست رسید». ‏ایشان درخواست کردند که یک قطعه عکس شهید را به بنیاد شهید ببریم و برای شناسایی شهید ساعت 12 در بنیاد شهید باشیم.

ظهر به بنیاد شهید رفتیم و از آنجا ما را به سردخانه بیمارستان بردند و مجید را از نزدیک شناسایی کردیم. مشخص بود که بوسیله ترکش خمپاره شهید شده است.

روی پارچه ای که بر پیکرش کشیده شده بود نام او و کدی نوشته شده بود. وقتی به او نگاه کردم هنوز چشمانش باز بود و لبخند ملیحی بر صورتش نقش بسته بود.

بعد از شناسایی به خانه برگشتیم و مقدمات تشییع جنازه اش را فراهم کردیم و او را با شکوه خاصی تشییع کرده و در بهشت صادق بوشهر به خاک سپردیم.

من همیشه خواب او را می بینم و وقتی که از خواب بیدار می شوم خوشحالم از اینکه مجید را دیده و با او صحبت کرده ام. یک شب خواب مجید را دیدم که با لباس هایی زیبا کنار سفره نشسته و با ما حرف می زند و برای مادر که کسالت داشت، نگران است.

زمانی هم که قصد ازدواج داشتم برادرم به خوابم آمد. او خیلی خوشحال بود و دوستانم را برای جشن عروسی ام دعوت می کرد.

راوی: «برادر شهید عبدالمجید کبابی زاده»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمجید کبابی زاده

بعد از پیروزی انقلاب، به دلیل اینکه منزل ما نزدیک دریا بود و پاسگاه مرزی هم از نیروی نظامی خالی بود، بچه های محل پاسگاه را حراست می کردند. عبدالمجید همیشه با عشق و علاقه سر پست حاضر می شد و سعی می کرد کاری را که به او محول شده به نحو مطلوب انجام دهد و هیچ وقت زیر کار شانه خالی  نمی کرد.

سه یا چهار ماه از انقلاب اسلامی گذشته بود که ما در محله بسیج تشکیل دادیم. عبدالمجید از جمله کسانی بود که از همان ابتدا در بسیج محل ثبت نام کرد و بعد از ثبت نام هم به بچه هایی که از بسیج مرکزی می آمدند، آموزش اسلحه می داد.

روز به روز کارها پیشرفت می کرد تا اینکه جنگ شروع شد. روزی که جنگ آغاز شد یعنی 31 ‏شهریور ماه، همه بچه ها از جمله عبدالمجید با در دست گرفتن اسلحه در محله حضور پیدا کردند و با این کار به مردم آرامش خاصی دادند. آن شب تا صبح ما در کنار دریا نگهبانی دادیم. چون در ابتدای جنگ خاموشی بود، می خواستیم که کسی به خانه های مردم تعرضی نکند.

عبدالمجید در سال 1361 ‏به سربازی اعزام شد. خیلی علاقه منه بود که داوطلبانه در جبهه حضور پیدا کند ولی به دلیل اقتضای سنش، مجبور شد به خدمت مقدس سربازی برود. دوره آموزش در شهرستان جهرم بود و بعد از دوران آموزشی به صورت داوطلب به جبهه رفت.

‏یک شب قبل از ورود مجید به موسیان عملیات شروع شده بود. ‏وقتی ایشان وارد منطقه عملیاتی شدند با پاتک دشمن مواجه و با ترکش خمپاره از ناحیه ران و سینه مجروح شدند و به درجه رفیع شهادت ‏نایل آمدند.

راوی: «برادر شهید عبدالمجید کبابی زاده»




نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا کمالی

وقتی تحصیلات علیرضا ‏ به پایان رسید، تقریباً مصادف با آغاز جنگ تحمیلی بود و آن زمان هنوز بسیج تشکیل نشده بود و اعزام نیروی مردمی هم امکان پذیر نبود، لذا علیرضا تصمیم گرفت که از طریق رفتن ‏به سربازی به جبهه راه پیدا کند.

داوطلبانه دفترچه آماده خدمتش را گرفت و در تاریخ 1359/7/1 ‏به خدمت مقدس سربازی رفت و از طریق ژاندارمری سابق به شهر کرمان فرستاده شد. ‏دوره آموزشی علیرضا در کرمان بود و بعد از سه ماه آنها را به تیپ هوابرد شیراز منتقل کردند.

‏در این مدت علیرضا از طریق نامه با ما در ارتباط بود و خبر سلامتی خودش را به ما اعلام می کرد. وقتی آنها را به آموزشی هوابرد شیراز بردند، علیرضا خیلی ناراحت بود و دوست داشت به جبهه برود. به همین خاطر یک روز به قصد رفتن به جبهه از پادگان بیرون می آید که او را می گیرند و وقتی از او علت فرارش را می پرسند، می گوید: «درست نیست که بعضی ها در جبهه های جنگ باشند و ما اینجا باشیم، من دوست دارم در جبهه خدمت کنم».

در مورد نحوه شهادت علیرضا یکی از همرزمانش نقل می کند که ابتدا ترکش به پایش اصابت کرده بود و هر چه فرمانده به او می گفت به عقب برو، علیرضا قبول نمی کرد و می گفت: «پایم را پانسمان می کنم و به کارم ادامه می دهم». همان موقع برای دیده بانی می رود که ترکش به سمت راست بدنش نیز اصابت می کند و شهید می شود.

راوی: «برادر شهید علیرضا کمالی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 2 )    1   2