خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
دوشنبه 6 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عیسی قاسمی

برادرم عیسی در مدت کوتاه عمر خود همیشه برادرانش را به حفظ و نگهداری دین خود و پاسداری از خون شهدا و اقامه نماز و خواهرانش را به حفظ حجاب سفارش می نمود. بار آخر که به جبهه می رفت، به مادرم گفت: «مادر جان، اگر شهید شدم برای من گریه نکن بلکه برای امام حسین (علیه السلام) گریه کن، زیرا غم مصیبت امام حسین (علیه السلام) خیلی سنگین تر از غم از دست دادن ماست».

دوستان صمیمی او شهید علیرضا ماهینی و شهید محمد خلیل خانه بودند. به همین دلیل نیز در وصیت نامه اش نوشته بود: «اگر شهید شدم مرا در پیش دوستانم در دارالشهدای کوی دواس به خاک بسپارید».

دوستانش جریان به شهادت رسیدن برادرم را این گونه برایمان تعریف کرده اند: «یکی از دوستانش در نزدیکی نیروهای عراقی زخمی می شود و به زمین می افتد. عیسی برای کمک به او به طرفش می رود. هر چه به او می گویند: «برگرد، خطرناک است...»، ولی او می گوید: «نه، من باید بروم و او را بیاورم، شاید زنده بماند و بتواند باز هم به اسلام کمک کند». حتی خود را به دوست زخمی اش می رساند و او را به دوش می گیرد و بر می گردد، اما هنگام برگشت مورد هدف گلوله دشمن قرار می گیرد و به شهادت می رسد».

یک روز برادرم برای خرید پیراهن به بازار می رود، وقتی بر می گردد معلوم می شود که پول را خرج کرده اما از پیراهن خبری نیست. پس از اصرار من، پدر و مادرم برای روشن شدن ماجرا، او می گوید: «پیراهن را خریدم ولی وقتی بر می گشتم، مرد فقیری را کنار خیابان دیدم که وضعیت مناسبی نداشت و پیراهن مندرس و پاره ای پوشیده بود، وجدانم قبول نکرد که پیراهن نو بپوشم و این بنده خدا پیراهن نداشته باشد، لذا پیراهن نو خود را به او بخشیدم».

راوی: «خواهر شهید عیسی قاسمی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 1 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید فرخ (نجف) زایر حسینی

سال پایانی جنگ بود. به اتفاق فرخ در منطقه مارد به حمام رفتیم. ایشان عطر همراه خود آورده بود و بهم گفت: «بیا تا غسل شهادت کنیم». به او گفتم: «اینجا کجا و شهادت کجا؟ ما که از خط مقدم فاصله داریم». به هر حال او غسل شهادت کرد و خود را با عطر خوشبو ساخت.

در جبهه اعلام کردند که هر کس راننده و داوطلب است، برای انتقال نیروها بیاید. فرخ برای این کار داوطلب می شود و یک الی دو بار نیز نیروها را به عقب انتقال می دهد، اما در مرتبه سوم در حالی که نیروهای رزمنده را به عقب خط منتقل می کرده مورد اصابت ترکش بمب هواپیماهای عراقی قرار می گیرد و به شهادت می رسد.

یک شب در سنگر در حال استراحت بودم، یکی از دوستان مرا صدا زد و گفت: «درب سنگر با شما کار دارند». آمدم بیرون دیدم زایر حسینی است. ایشان با تجهیزات کامل آمده بود و عازم خط مقدم بود.

فرخ حالات و روحیات عجیبی داشت. با هم در عملیاتهای مختلفی بودیم ولی این دفعه روحیه عجیبی داشت. گاهی با او شوخی می کردم و می گفتم: «در این عملیات شهید می شوی»، فرخ با تبسمی عارفانه می گفت: «راست گفتی، این دفعه با دفعه های دیگر فرق می کند، دلم می گوید که این آخرین خداحافظی است». در پاسخ او می گفتم: «هیچ اتفاقی نمی افتد، شوخی کردم». می گفت: «به خدا قسم مطمئن هستم که این دفعه شهید می شوم». ایشان رفتند و به درج رفیع شهادت نائل گردیدند.

در عقب نشینی جزیره مجنون تلاش زیادی از خود نشان داده بود تا به بچه ها آسیبی نرسد. جزیره بمباران شیمیایی شده بود، علی رغم اینکه ماشین سوخت رسانی دستش بود ولی برای اینکه بچه ها را نجات بدهد، یک مینی بوس که در مسیر گذاشته شده بود سوار می شود و بچه ها را که متفرق شده بودند، جمع آوری می کند و به عقب می آورد. باز هم بر می گردد که بقیه بچه ها را بیاورد ولی در مسیر مورد اصابت گلوله یا موشک قرار می گیرد و با تعدادی از همرزمانش به شهادت می رسد. از طرفی بمب شیمیایی هم زده بودند و همه افراد کاملا شیمیایی شده بودند.

راوی: «همرزمان شهید فرخ (نجف) زایر حسینی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 29 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرحمن یاعلی مدد

از فرزند شهیدم هر چه بگویم کم است. او یکی از شاگردان ممتاز دانشگاه و زبانزد خاص و عام بود. بدون آزمون وارد دانشگاه شد و به ادامه تحصیل در رشته مهندسی عمران پرداخت. سپس در تربت جام در هیات هفت نفره واگذاری زمین، مسئول تقسیم اراضی بین مردم شد. فرزندم خیلی دوست داشت عدالت پیاده شود و سعی می کرد آنچه رضای خداست، انجام گیرد.

یک روز از مرخصی برگشته بود و ما تازه سهمیه 4 نفر کوپن شورا گرفته بودیم. وقتی دید ما سهمیه چهار نفر گرفته ایم، با ناراحتی بهم گفت: «چرا سهمیه 4 نفر کوپن گرفته اید؟ من که پیش شما نیستم، این کار صحیح نیست و باید سهمیه یک نفر کم شود». خودش به شورا رفت و سهمیه یک نفر را کم کرد.

پیکر فرزندم پس از شهادت در منطقه سوسنگر 5 ماه مفقود بود. تا اینکه یکی از دوستان، در همان منطقه خواب می بیند که جسد شهید یاعلی مدد و چند نفر از یارانش در منطقه سوسنگرد زیر خاک است. شهید به خواب دوستش می آید و می گوید: «این قدر دنبال من نگردید، من همین جا در همین منطقه هستم».

صبح که می شود برای پیدا کردن اجساد چند نفر به همراه دو لودر به منطقه می روند. چندین ساعت تلاش می کنند و جسدی پیدا نمی شود. یکی از راننده ها خسته می شود و دست از کار می کشد و بر می گردد. ولی راننده دوم به کار خود برای پیدا کردن اجساد ادامه می دهد تا اینکه بعد از ساعتها تفحص، یکباره راننده از بالای لودر پرت می شود و به زمین می خورد. افرادی که شاهد این ماجرا بوده اند به طرف راننده می دوند و راننده با حیرت می گوید: «درون بیل لودر را نگاه کنید». وقتی می روند و درون بیل را نگاه می کنند، می بینند چهار جسد است که یکی از آنها متعلق به عبدالرحمن بوده است.

راوی: «پدر شهید عبدالرحمن یاعلی مدد»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 19 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین مقاتلی

شهید مقاتلی نقل می کرد که در یکی از مناطق نزدیک به مرز مستقر بودیم. قرار شد نیروها برای انجام عملیات در یکی از شبها به قصد گرفتن تپه ای که از همه بلندتر و مهمتر بود، حرکت کنند. وقتی تیربارچی و آر.پی.جی زن های دشمن بعثی شروع به تیراندازی و آتش می کردند، نیروهای خودی با شجاعت و شهامت، سینه خیز به طرف بالا به حرکت خود به سوی دشمن ادامه می دادند. بالاخره به یاری خدا با این شرایط سخت، همه نیروها بدون تلفات به آخرین تپه بلند رسیدند و همه با یک حرکت هماهنگ و برق آسا و با ندای تکبیر، دشمن را دستپاچه نموده و نیروهای دشمن پا به فرار گذاشته و کلیه تجهیزات خود را آنجا رها می کنند و عده ای هم اسیر می شوند. حسین می گفت ما در این عملیات تیر شلیک نکردیم و لازم هم نبود که این کار را انجام بدهیم. نیروهای ما با تکبیر (الله اکبر) دشمن را شکست دادند.

در عملیات طراح با حسین همراه بودم که در ماه رمضان بود و ما تصمیم گرفتیم روزه بگیریم. حدود 10 روز در آن گرمای شدید شهر اهواز روزه گرفتیم. همه می گفتند که شما روزه ندارید، اما حسین می گفت: «ما باید روزه بگیریم» و قصد ده روزه کردیم. در عملیات بعدی بود که حسین شهید شد.

بعد از عملیات کرخه نور (کرخه کور) منطقه ای را به نام «طراح» فتح کرده بودیم. صبح روز 60/6/10 من و حسین برای پی بردن به وضعیت و شناسایی دشمن و استقرار آنها، از رودخانه خود را به پشت خاکریز دشمن رساندیم. یک لحظه متوجه شدم که چند نفر از نیروهای دشمن از کنار رودخانه به طرف ما می آیند، ما سریع برگشتیم تا به نیروهای خودی آماده باش بدهیم.

در برگشت می بایست از تپه کوچکی بگذریم که در مسیر دید دشمن قرار داشت، اما ناچار بودیم که از آنجا عبور کنیم. ما در هنگام عبور از تپه مورد اصابت گلوله های تک تیراندازان دشمن واقع شدیم و آنجا بود که حسین شهید شد. حسین اکثر اوقات این شعر و اشعاری نظیر آن را ورد زبان داشت:

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

راوی: «همرزمان و دوستان شهید حسین مقاتلی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 5 شهریور 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمود معماری

محمود از 10 سالگی نماز خواندن را به کمک من و مادرش فرا گرفت و از 14 سالگی روزه می گرفت. زمان افطار که می شد هر چیزی سر سفره داشتیم با هم می خوردیم و او هیچ وقت از ساده بودن غذا شکایت نمی کرد. اگر هم یک روز غذا زیاد بود به مادرش می گفت: «من چند خانواده فقیر سراغ دارم، مقداری از غذا را بده تا به آنها بدهم».

او در تظاهرات و راهپیماییهایی که علیه حکومت شاه ملعون صورت می گرفت، شرکت می کرد و از من می خواست که در مغازه پنبه و الکل بگذارم تا اگر زمانی کسی در آن حوالی زخمی شد، بتوانیم او را مداوا کنیم.

وقتی محمود سربازیش را تمام کرد و برگشت، یک روز همه دوستانش به نزد او آمدند. وقتی آنها به شوخی به پسرم گفتند: «تو که سربازی را تمام کردی پس حالا باید ازدواج کنی تا ما شیرینی تو را بخوریم»، او از حرف آنها ناراحت شد و به دوستانش گفت: «اگر قصد شما شوخی کردن هم باشد، باز نباید در این موقعیت این حرف را بزنید. مگر نمی بینید که به کشور عزیز ما ایران حمله کرده اند؟ پس ما باید بجنگیم. وقتی که دینم در خطر است، وقتی که ناموس و مملکتم در خطر است، آیا صحیح است که من و امثال من به ازدواج فکر کنیم؟ ما نباید این جا بمانیم. وظیفه ماست که در جبهه های نبرد حاضر شویم و از دین و مملکتمان دفاع کنیم. دوران سربازیم که تمام شد نمی خواستم برگردم ولی آنها به من گفتند که باید بروی و از پدر و مادرت رضایت بگیری».

شبی که محمود می خواست به جبهه اعزام شود، رضایت من و مادرش را جلب کرد و روز بعد با شور و شوق به سوی جبهه های حق علیه باطل شتافت. وقتی می خواست به ما بگوید که قصد رفتن به جبهه را دارد، خجالت می کشید رو در رو با من حرف بزند. به همین دلیل برایم نامه نوشت. من هم در جواب او گفتم: «افتخار می کنم که چنین پسری داشته باشم که در راه دفاع از دین و میهن خود بجنگد».

این طوری که به ما گفتند نحوه به شهادت رسیدنش از این قرار بوده که گردانی از مشهد آمده بودند و یک آر.پی.جی زن می خواستند که بتواند سینه خیز برود و شلیک کند و محمود داوطلبانه می پذیرد و در همان عملیات (فتح المبین) توسط بعثی های جنایتکار با نارنجک به شهادت می رسد.

هنوز 3 الی 4 روز به چهلمین روز شهادتش مانده بود، من یک شب خواب دیدم که در جایی هستم و هر طرف را نگاه می کنم تعدادی پسر جوان را می بینم که مشغول کاشتن نهال انار و نهال حنا هستند. وقتی از آنها پرسیدم که چرا این دو نوع نهال را با هم می کارید؟ بهم جواب دادند که به ما گفته اند باید نهالها  را به همین ترتیب بکاریم. در حال صحبت کردن با آنها بودم که یک دفعه دیدم عمویم که سالها پیش مرده است، دارد از دور می آید و من فهمیدم که آن جوانها هم مرده اند. وقتی عمویم به من رسید از او پرسیدم: «عمو در این دنیا چه کار خوبی باید انجام بدهم تا توشه ای برای آخرتم باشد؟». گفت: «اگر پروردگار متعال نمازهایت را قبول کند تو در این جهان نجات می یابی».

این را گفت و می خواست برود که دو نفر که پشتشان به من بود را صدا زد. یکی از آنها محمود بود. عمویم بهم گفت: «حالا فهمیدی در آن دنیا هم که هستی می توانی ما را ببینی، پس همین جا بمان». من مکثی کردم و یک دفعه محمود با صدای بلند گفت: «نه، او را ببرید آلان وقتش نیست». گفتم: «خودم می روم». ولی او گفت: «نه، خودت نمی توانی بروی». سرم را که برگرداندم کمی جلوتر تونلی را دیدم که کنار آن مقداری تخمهای ریز ماهی از تعدادی لوله بیرون می آید و هر تخمی که به زمین می رسید به یک انسان تبدیل می شد. آن موقع بود که فهمیدم آنها راست می گفتند، من به تنهایی نمی توانستم از آنجا بروم. بیش از حد حیرت زده و متعجب شده بودم که از خواب بیدار شدم.

شب هفتم شهادتش به خوابم آمد و گفت: «به مختار متولی (یکی از دوستانش) کمک کن، می خواهد ازدواج کند». چند روز بعد نزد مختار رفتم. ایشان قبلاً عقد کرده بودند و می خواستند جشن عروسی بگیرند. به او گفتم: «نمی توانم عین واقعیت را به تو بگویم ولی باید در چند روز آینده جشن عروسیت را بگیری». مختار بهم گفت: «من چه طور می توانم جشن بگیرم وقتی دوستم به شهادت رسیده است». آن روز من او را راضی کردم و پولی به او قرض دادم تا جشن عروسی اش را بگیرد.

‏راوی: «پدر شهید محمود معماری»





نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، شهدا و خانواده، شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 29 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

مجید فیلی از نظر اخلاقی و شجاعت بی نظیر بود، چنان که در گشتهای شبانه جهت شناسایی نفر اول بود و هیچ ابایی از مرگ نداشت.

روزی از مرخصی روزانه بر می گشتم که دیدم مجید کنار سنگر نشسته و مشغول تمیز کردن اسلحه ای است. بهش گفتم: «مجید این تیربار کجا بوده؟». گفت: «یکی از بچه ها به وسیله همین تیربار گلوله آر.پی.جی را در هوا زده و به او مرخصی تشویقی داده اند و حالا نصیب من شده است. می خواهم امشب با این تیربار چنان محشری به پا کنم که خواب از چشمان بعضی ها ربوده شود». به او گفتم: «مواظب خودت باش، من هم از تو حمایت می کنم». آن شب غوغایی به پا کرد که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

یکی از بچه های رزمنده همیشه به مجید می گفت: «اگر بگویند کسی تیر به سرش خورده، مطمئنم تو هستی» و مجید به او پاسخ می داد: «ما سعادت دیدار حق را نداریم».

یک روز به او گفتم: «تا کی می خواهی اینجا بمانی؟». در جوابم گفت: «تا زمانی که سعادت دیدار حق نصیبم شود».

آن روز بعد از ظهر، مجید آواز حزن انگیزی می خواند. وقتی صدایش را شنیدم، او را نزد خودم آوردم و به چهره او نگاه کردم. متوجه شدم که مجید مثل همیشه نیست. بسیار نگران شدم، آخرتازه از مرخصی شهرستان آمده بود. بهش گفتم: «قضیه چیه؟». گفت: «می ترسم ناراحت شوی». گفتم: «مگر تا حالا ناراحتی مرا دیده ای؟».

یکباره اشک در چشمات حلقه زد، تا حالا گریه او را ندیده بودم، من که نمی دانستم در مرخصی به مجید چه گذشته بود، از او خواستم با من حرف بزند و او لب به سخن گشود و گفت: «این بار پیش تمام فامیل رفته ام و از همه آنها خداحافظی کرده ام. هر کس هم از من دلخوری داشته، از دلش در آورده ام ولی نگران مادرم هستم. مثل اینکه این سفر، سفر آخرم است و دیگر بر نمی گردم. از تو خواهش می کنم تمام یادبودهای من، از کیفم گرفته تا دیگر وسایلم را برداری و به خانواده ام تحویل بدهی، من فردا صبح دیگر نیستم».

‏گرچه جبهه بود و هیچ کسی سرنوشت خود را نمی دانست ولی گویا به او الهام شده بود. بهش گفتم: «در آن دنیا شفاعت مرا می کنی؟». او گفت: «من خود نیز نیاز به شفاعت دارم».

فردا صبح زمانی که صدای تیربار او خاموش شد، متوجه شدم دیگر جواب آتش عراقیها را نمی دهد. اسلحه ام را گذاشتم و به طرف سنگر مجید دویدم، از پشت سرش او را دیدم که در کف سنگر نشسته است. اول فکر کردم واقعاً نشسته و اتفاقی برایش نیفتاده است. ‏ولی رو به رویش ایستادم دیدم صورت او خون آلود گشته و تیر به سر او اصابت کرده است. آن موقع بود که تمام حرفهایی را که دیروز زده بود در ذهنم مرور کردم و گریستم. آری او خبر داشت که چه اتفاقی خواهد افتاد و آن دیدار آخر ما بود.

راوی: «همرزم شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 23 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

مجید شخصیتی فوق العاده جدی داشت و در عین حال خیلی پر کار و فعال بود. او در آن زمان با همسالانش خیلی متفاوت بود و حس مسئولیت پذیری عجیبی نسبت به خانواده اش داشت.

در زمان جنگ ایشان هشتاد درصد هزینه خانه را بر دوش می کشید و کار کردن برایش عیب و عار نبود و همیشه تلاش می کرد که مادرش زندگی راحتی داشته باشد. او پسر فوق العاده فعالی بود، تا اینکه زمان سربازی اش فرا رسید. در آن زمان خیلی از همسن و سالانش به خدمت نمی رفتند و بعضی از افراد هم که به خدمت می رفتند از آنجا فرار می کردند. اما مجید این گونه نبود بخصوص زمانی که وضعیت خرمشهر را دید.

زمانی که جنگ شروع شد همه ما از خرمشهر بیرون آمدیم، اما مجید در خرمشهر ماند و با بعثیون کافر جنگید تا زمانی که خرمشهر سقوط کرد از خرمشهر خارج شد.

او قبل از سربازی داوطلبانه برای رفتن به جبهه ثبت نام کرد و زمانی که چند روز مرخصی داشت و از جبهه برگشت، کاملاً از جهت روحی و معنوی تغییر کرده بود. از اوایلی که به جبهه رفته بود تعریف می کرد و می گفت: «روزهای اول از انفجارهای که صورت می گرفت، می ترسیدیم و خودمان را مخفی می کردیم، ولی بعد از دو سه روز همه چیز عادی شد، گویی آنجا محل زندگی ما بود».

وقتی به مرخصی می آمد برای برگشتن به جبهه بی تابی می کرد و می گفت: «دلم طاقت نمی آورد که اینجا بمانم، نمی دانید آنجا چقدر کار برای انجام دادن است».

شبی هم که به شهادت رسید، همرزمانش می گفتند از شب تا صبح مجید قبضه آر.پی.جی را روی زمین نمی گذاشت، تا زمانی که عراقیها جایش را پیدا کردند و گلوله ای به پیشانیش می زنند و وی در اثر اثابت گلوله به پیشانیش شهید می شود.

راوی: «بستگان شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو