خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
جمعه 17 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

در منطقه طراح بودیم، در هیجدهم تیرماه سال 1360 حدود ساعت ۱۱ یا ۱۲ ظهر بود که قرار شد به همراه علیرضا برای شناسایی وضعیت و خاکریز دشمن راهی شویم. آنجا از نظر سوق الجیشی برای ما دارای اهمیت فراوان بود و باید عملیات موفقیت آمیز صورت می گرفت و به همین دلیل می بایست شناسایی خیلی دقیق انجام می شد.

در همان ابتدای راه خمپاره ای به نزدیکی ما به زمین خورد و ترکش آن به صورت علیرضا برخورد کرد و باعث مجروحیت ایشان شد. علیرضا فوراً به طرف سنگر بهداری رفت و سر خود را باند پیچی نمود و مجدداً برای شناسایی آماده رفتن شد. من به ایشان گفتم: «با توجه به وضعیت و حالتان صلاح نیست حرکت کنید». ولی او نپذیرفت و گفت: «ما باید کار خود را تمام کنیم و شناسایی به نحو احسن انجام شود، چون عملیاتی در پیش داریم که به اطلاعاتی دقیقی نیاز دارد». پس از این گفتگو به شناسایی رفتیم، کارمان را انجام دادیم و سالم برگشتیم.

من به عبادت های علیرضا توجه می کردم. همیشه می دیدم که او در نمازهای خود توجه زیادی به ذکرها دارد و با معنویت زیادی نمازهای خود را می خواند. اگر کسی تصادفاً متوجه نماز خواندن ایشان می شد، می فهمید که نماز خواندن او مانند یک فرد عادی نیست. معنویتش طرف مقابل را مجذوب می کرد. چنان با خضوع و خشوع رکوع و سجود را بجا می آورد که انسان احساس می کرد آخرین نمازش است.

علیرضا در مقابل اطرافیان، بسیار خاشع و نرم برخورد می کرد و قلبی رئوف داشت. فرماندهی منطقه ای که در آنجا استقرار داشتیم را به ماهینی سپرده بودند. تعدادی از بچه های قم، بوشهر و برخی استانهای دیگر تحت فرماندهی او بودند.

در یکی از روزها، یکی از بچه های قم، برای گرفتن مرخصی قصد ملاقات با علیرضا را داشت. به سنگر فرماندهی آمد. ما نیز در کنار ایشان بودیم. آن برادر رزمنده گفت: «با فرماندهی منطقه کار دارم». با دیدن برگه مرخصی در دستش، متوجه کار او شدم. به ماهینی اشاره کردم و گفتم: «فرمانده منطقه ایشونه». آن رزمنده نگاهی به علیرضا کرد، احساس می کرد که دارم با او شوخی می کنم. گفت: «من با فرمانده کار دارم». گفتم: «فرمانده ایشون هستند». رزمنده قمی باز لبخندی زد و گفت: «شوخی نمی کنم، با فرمانده کار دارم».

علیرضا که متوجه ماجرا شده بود، به آن رزمنده گفت: «بفرمایید کاری داشتید؟». برادر رزمنده پاسخ داد: «من با فرمانده کار دارم». علیرضا گفت: «فرمانده من هستم». رزمنده ای که برای گرفتن مرخصی آمده بود، خیلی برایش جالب و از طرفی باور نکردنی بود که شخصی با چنین ظاهر ساده و صمیمی فرمانده باشد. به علیرضا ماهینی گفت: «من می خواهم به مرخصی بروم». ماهینی جواب داد: «برگه ات بده تا امضاء کنم». آن رزمنده پس از روبوسی و عذرخواهی از اتفاق پیش آمده، از سنگر خارج شد. این نشانه سادگی و ساده زیستی علیرضا در منطقه بود که خود را هم رنگ همه رزمندگان می ساخت.

او در برخورد با افراد کوچک و بزرگ رعایت احترام و ادب را می نمود. رنجیده خاطری از ایشان تاکنون روایت نشده است. روح و منشی آن شهید بزرگوار، آن قدر عظیم و لطیف بود که هرگز باعث ناراحتی رزمنده ای نشد و با وجود این که فرمانده بود، امکان نداشت که رویدادهای مختلف او را عصبانی کند.

راوی: « همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»





نوع مطلب : محبت شهیدان، مناجاتهای شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 8 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عیسی قاسمی

من و شهید قاسمی در عملیات «فتح المبین» در منطقه زعن یا منطقه شهادت (تپه های مشرف به شوش) در تیپ ۱۷ قم با هم بودیم. در محل که با هم به مدرسه می رفتیم، او معمولا دنبال ورزش و فوتبال بود، اما در منطقه همیشه در سنگر بود و کمتر بیرون می آمد. به او می گفتم: «این قدر که در سنگر هستی، خسته نمی شوی؟».

همیشه کتاب دعا و قرآن در دستش بود، حالات عجیبی داشت. به سیمایش که نگاه می کردیم خبر از حادثه ای در آن به نظر می رسید، روحیه اش حالت شهادت داشت. می گفت: «این دفعه خدا خواست که ما برویم».

به شوخی می گفتم: «هیچ خبری نیست، می روی پیش مشهدی حسین (پدرش)، معلوم نیست که عملیاتی انجام شود...». مدتی پیش ایشان می نشستم، مجدداً به خواندن قرآن و دعا مشغول می شد و کمتر صحبت می کرد.

پیش از این هیچگاه این گونه نبود که چنین حالتی داشته باشد، مثل اینکه در عالم دیگر سیر می کرد. تا اینکه عملیات آغاز شد، صبح که رفتیم در شیار دیدم که ایشان در کنار شهید سلطانی، فرمانده گردان افتاده است.

این جا بود که حالات و روحیات قبل از شهادت در نظرم آمد. جسد ایشان را به عقب کشاندیم و پس از آن به معراج شهدا انتقال دادند و بعد از آن به بوشهر فرستادند.

راوی: «همرزم شهید عیسی قاسمی»




نوع مطلب : مناجاتهای شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 13 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

مناجات شهید حسین احمدی:

مولایم، به نام تو آغاز می کنم که آغازگر هر چیز تویی. معبودم، من بنده خوار و ضعیف، نیازمند و گناهکار تو هستم. می دانم که گناهانم از حد گذشته و همین مانع اجابت دعاهایم می شود. اما معشوق من، تو توبه پذیری و هیچ وقت  بنده ات را ناراحت نخواهی کرد. ای تمام هستیم، با ندای علی، امیرمومنان (علیه السلام) صدایت می زنم و می گویم: «اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعاء».

‏بار پروردگارا، آمده ام چون که خودت گفتی بیا. می خوانمت چون که ‏خودت گفتی: ‏«ادعونی استجب لکم». ‏معشوقم، تو را به شریفترین بندگان درگاهت قسم، دستم را پس مزن، دعایم را اجابت فرما.

مولایم، می ترسم بگویم که تشنه محبت تو هستم و هیچ وقت عطش من رفع نمی گردد. زیرا من گمان می کنم که اثری از محبت من به دل تو نیست. الهی، تو مولایی و سیدی. معبودا، از شرم کدامین گناهم گریه و ناله کنم. از دست کدامین بدیهایم به تو پناه ببرم. مولا، از بس گناهانم زیاد شده شمارش آنها میسر نیست. از شر آنها چه کنم؟ مولا، به ندای علی (علیه السلام) می خوانمت: ‏«الهی و ربی من لی غیرک».

پروردگارا، می گویند که یک نفر در بیابان بتی را به دوش گرفته بود و مدام می گفت: «یا هبل». یک دفعه از دهانش در رفت و گفت: «یا رب». در آن هنگام تو به جبرییل گفتی: «برو ببین که بنده من چه حاجتی دارد؟». تو جواب آن بنده گنهکار را دادی، پس جواب یارب یاربهای ما را هم بده. اگر تو جوابمان ندهی به کجا برویم؟

‏معبودا، تو که بخیل نیستی که بر من بخل روا کنی. می دانیم که عفو و رحمت به دست توست و تنها تو می توانی آرزوهای ما را برآورده کنی. خدایا، اگر چه گنهکارم اما به جود و بخشش تو نیز امیدوارم. تو را به رافت و مهربانیت ما را ببخش.

درست است که می گویند: ‏«گر گدا کاهل بود، تقصیر صاحبخانه چیست؟». ا‏ما ای صاحب هستی و نیستی، اگر به در خانه تو نیاییم به کجا برویم؟ از تو می خواهم که هدایتم کنی تا بتوانم از روی اخلاص و نیت پاک، صدایت بزنم. خدایا، به من حقیقتی ده تا زمانی که صدایت می زنم: «الهی و ربی من لی غیرک»، از روی تزویر و ریا نباشد.

پروردگارا، من واقعاً دریافته ام که جز تو ‏کسی را ندارم. آقا و مولایم، من نمی دانم که عاشقان و محبان تو چگونه تو را خواندند و چه سان صدایت زدند که این چنین آنان را به پیش خود فرا خواندی. به ما هم یاد بده که مانند عاشقانت تو را بخوانیم و مانند گم کردگانت در فراق تو اشک بریزیم.

ای تمام هستیم، همان طور که مولا امیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرموده: «الدنیا سجن المؤمن»، دنیا برای من بعد از شهادت همرزمان و همسنگرانم، زندانی بس بزرگ گشته است. از این دنیا مرا برهان. ما بدبختیم و بیچاره ایم. من نمی توانم که از گناهان بسیارم غم بخورم یا این که از کمی و کاستی های عبادتهایم بنالم.

ای که تو مولایی و ما بنده تو. ای غفار، ای تواب، ای منتهای آمال و آرزوها، ای پناه دهنده پناه خواهان و مرجع شاکیان، ای ارحم و الراحمین، رحم کن بر بنده هایی که هیچ چیز و هیچ کس و هیچ پناهگاهی جز تو ندارند.

پروردگارا، ترسم از آن دم است که بگویی برو ای بنده نافرمان، در آن دم چه کار می توانم بکنم. یا رب، می گویند وقتی بعضی از بندگان ناسپاست صدایت می زنند و یا الله ، یا الله می کنند، تو رویت را از آنها بر می گردانی و به آنها اهمیت نمی دهی، وای به حال من، نکند من از آنها باشم. خداوندا، پناه می برم به ‏رحمانیت تو، من می دانم که گنهکارم اما هیچ کسی جز تو ندارم. از تو می خواهم که اسم مرا میان نامهای عاشقان و محبانت بنویسی ‏یا رب، یارب، یا رب.




نوع مطلب : مناجاتهای شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 14 فروردین 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد حسن زاهدی

خواهرش وقتی کوچک بود، شبها بلند می شد تا نماز بخواند. محمد حسن هم که کوچکتر از او بود، بلند می شد و در اتاق دیگری نماز می خواند تا کسی نفهمد. یک شب، نصف شب بود که از خواب بیدار شدم، دیدم یک سایه پشت ستون خانه نشسته و چیزی را زیر لب زمزمه می کند. وقتی نزدیکتر رفتم، دیدم محمد حسن است. او بلافاصله خودش را از من قایم کرد و من بدون این که به روی خودم بیاورم، رفتم که سر جایم بخوابم.

یک دفعه دیدم دخترم به طرفم آمد و گفت: «محمد حسن دارد نماز می خواند و می خواهد کسی نفهمد، چرا می روی نگاهش ‏می کنی؟». ‏ازش پرسیدم: «‏این کتاب چیه که در دستش است؟». او جواب داد: «کتاب مفاتیح الجنان من است، وقتی که نمازش را می خواند دعا هم می خواند. ولی دوست ندارد کسی بفهمد».

زمانی که محمد حسین کمی بزرگتر شده بود، من اصلأ نمی دیدم به خانه بیاید و درس بخواند و هر وقت هم می پرسیدم محمد حسن کجاست؟ پدرش می گفت: «‏بقیه بچه ها مال تو، اما محمد حسن مال من است».

محمد حسن دست راست پدرش در مغازه بود و تمام کارهای مغازه را انجام می داد. آب می آورد، وسایل را جابجا می کرد اما راضی نبود که پشت ترازو بایستد و همیشه به پدرش می گفت: «من جارو می کنم و همه کار برایت انجام می دهم ولی هرگز از من نخواه که پشت ترازو بایستم و چیزی بکشم، ممکن است اشتباه کنم و حق کسی را ضایع کنم».

راوی: «مادر شهید محمد حسن زاهدی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، مناجاتهای شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 16 اسفند 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا بهرامی

علیرضا آن قدر با اخلاص و با ایمان بود که هیچ وقت هنگام فیلمبرداری جلوی دوربین قرار نمی گرفت و اعتقاد داشت که این کار ریاکاری است. اخلاق و رفتار او با من و پدرش بسیار خوب بود. اگر چیزی داشت بدون خواهر و برادرانش نمی خورد. پسرم حتی برای اینکه خانواده اش به راحتی و آبرومندانه زندگی کنند، مدتی در شهرستان کازرون کارگری می کرد.

او خیلی کم از منزل بیرون می رفت به طوری که یکی از همسایه ها یک روز علیرضا را دید و به من گفت: «ایشان فرزند شماست؟ من تا به حال او را ندیده بودم».

او اتاقی جداگانه داشت که همیشه در آن اتاق با خدا راز و نیاز می کرد. اغلب پس از خواندن نماز شب گریه می کرد و من صبح که از خواب بیدار می شدم از او می پرسیدم که برای چه گریه کرده است، در جوابم می گفت: «چیزی نبود، خوابی دیدم و گریه ام گرفت».

حتی مدتی از شدت گریه های شبانه، چشمش درد گرفته بود و می گفت: ‏«نمی دانم چه چیزی به چشمم زده که این طور درد می کند».

‏مدتی بود که موتور کولر گازی ما سوخته بود و کولر نداشتیم، وقتی علیرضا به نماز جمعه می رفت و بر می گشت، بدنش از شدت گرمای تابستان سرخ می شد. من از این موضوع خیلی ناراحت بودم و او که نمی توانست ناراحتی مرا ببیند بهم می گفت: «امامان بزرگوار ما همه در چادر بدون هیچ وسیله خنک کننده ای زندگی می کردند. شما باید شکر کنید که ما یک پنکه برای خنک کردن داریم. در ضمن انسان هر چه بیشتر زجر بکشد خداوند در مقابل اجر بیشتری به او می دهد».

راوی: «مادر شهید علیرضا بهرامی»




نوع مطلب : مناجاتهای شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 3 بهمن 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید حسن وردیانی

حسن بچه عجیبی بود. از همان کودکی حال و هوای خاصی داشت. او عاشق دریا بود و همیشه به دریا می رفت. گویی که زمزمه های دریا، روح مواج و بی قرارش را رام می کرد.

از همان کودکی در مساجد و محافل مذهبی شرکت می کرد. جاذبه ‏نماز، مسجد و خدا او را از دنیا می کند و به جاهایی می برد که برای ما گنگ ‏و نامفهوم بود. گاهی بین نماز آن قدر گریه می کرد که نگرانش می شدیم و گمان می کردیم که از چیزی یا کسی مکدر شده، اما بعدها به این نتیجه رسیدیم که در عمق وجود او رازهایی نهفته است که برای ما قابل درک نیست. روح بلند او در عوالم ماوراء پرسه می زد.

‏از همان اوائل انقلاب، با وجود این که سن کمی داشت، در راهپیمایی ها شرکت می کرد و زمانی که به او می گفتم: «ممکن است که تو را بگیرند...»، با خونسردی شانه هایش را بالا می انداخت و چیزی نمی گفت. همین شجاعت ‏او باعث شد که بارها در راهپیمایی ها حضور داشته باشد.

‏راوی: «برادر شهید حسن وردیانی»




نوع مطلب : مناجاتهای شهیدان، شهیدان و احکام دینی، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 20 آذر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید جلال عین الملک

قبل از انقلاب کمتر کسی در خانه اش مراسم زیارت عاشورا یا دعای توسل بر پا می کرد، به خاطر این که رژیم پهلوی با این گونه مجالس موافق نبود، ولی پدرم از همان دوران سعی می کرد مراسم دعا در خانه اش بر پا باشد.

انقلاب اسلامی که پیروز شد وی برای برپایی چنین مجالسی انسانهای مشتاق و علاقه مند را جمع آوری کرد و همیشه مجلس دعایش بر پا بود. ایشان اولین بار با دعوت کردن بچه های مذهبی محل که علاقه خاصی به آقا داشتند، در منزل ‏خود جلسه ای ترتیب داد و بعد از جلسه بچه ها زیارت عاشورا خواندند. همان روز تاریخ دیگری را مشخص کرد تا در منزلمان مراسم زیارت عاشورا ‏را بر پا کنند.

‏روزی که قرار بود مراسم دعا در منزل ما برگزار شود، بهم گفت: ‏«شما می توانی برای بچه ها غذا درست کنی و ثواب ببری». گفتم: «چشم پدر، شما دستور بده من چه غذایی را درست کنم تا آن را درست کنم». به هر حال آن روز بچه ها به منزل ما آمدند و مراسم زیارت عاشورا برگزار شد و ما صبحانه به آنها دادیم و آنها خورند و رفتند.

همین طور بچه ها به نوبت زیارت عاشورا را در منزلشان برگزار می کردند تا این که پدرم تصمیم گرفت مراسم زیارت عاشورا را به مساجد بکشاند. وقتی بچه ها علتش را از او پرسیده بودند، وی گفته بود: «بعضی از شماها از نظر درآمد ضعیف هستید و چون  می خواهید مراسم دعا خوب برگزار شود، مجبورید خرج کنید و این کار به شما فشار می آورد و من راضی نیستم». بالاخره  پدرم با راضی کردن بچه ها توانست زیارت عاشورا را به مسجد محل بکشاند و روز به روز تعداد افراد شرکت کننده در این مراسم زیادتر می شد.

راوی: «فرزند شهید سید جلال عین الملک»




نوع مطلب : مناجاتهای شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 14 )    1   2   3   4   5   6   7   ...