خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
چهارشنبه 13 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید غضنفر جمیری

وقتی که غضنفر تازه به عضویت سپاه درآمده بود، یک روز یکی از دوستانش به او می گوید: «قصد دارم به عضویت سپاه درآیم». غضنفر هم جواب می دهد: «بسیار عالی است، حتما این کار را بکن». بعد از حرفهای غضنفر، دوستش سئوال می کند: «می خواهم بدانم که وضعیت سپاه از لحاظ مادی چگونه است؟». غضنفر می پرسد: «چرا این سوال را می پرسی؟». او جواب می دهد: «چون من برای کسب معاش خانواده و تأمین مخارج زندگی می خواهم وارد سپاه شوم و می خواهم بدانم که آیا می توانم با حقوق سپاه چرخه زندگی خانواده ام را بچرخانم یا نه؟».

غضنفر در حالی که اراده ای خاص در نگاهش موج می زد، در جوابش می گوید: «برادرجان، اگر هدف شما از آمدن به سپاه کسب معاش و تأمین مخارج زندگی است، از همین الان بگویم که راه را اشتباهی آمده ای، چون سپاه یک ارگان انقلابی است و به نیروی فداکار و از جان گذشته و ایثارگر و شهادت طلب نیاز دارد و یک انسان فداکار و ایثارگر نیز هیچ وقت به دنبال مزد از خودگذشتگی اش نیست. شما اگر هدفت کسب رضای خدا و خدمت به انقلاب اسلامی و دفاع از میهن باشد، می توانی به عضویت سپاه در بیایی، در غیر این صورت آمدن شما به این ارگان سودی نخواهد داشت. چون در اینجا فقط می توانی با انجام دادن کارهای خداپسندانه مزد کارهایت را در آخرت دریافت کنی که آن هم پاداش معنوی است، نه پاداش مادی». پس از تمام شدن حرفهای غضنفر، آن فرد رفت تا به حرفهای او بیشتر فکر کند.

غضنفر خود را سرباز امام خمینی (ره) می دانست و آرزو داشت که شهادت را در آغوش بفشارد و تا ابد از آن جدا نشود. او می گفت: «می دانم با خدمت در سپاه پاسداران، در واقع به اسلام و مسلمین خدمت می کنم و خدا به زودی پاداش مرا که همانا شهادت است می دهد، پس چه بهتر که با عزت و افتخار شهادت نصیبم گردد».

برادرم همیشه در تنهایی های خود، با خدا راز و نیاز می کرد و می گفت: «بارالها، این بنده حقیر سراپا تقصیر را که غرق معصیت است ببخش، با وجود اینکه من به هیچ وجه خود را لایق بخشیده شدن نمی بینم، ولی می دانم که تو بخشنده و مهربانی و آن گاه که بدانم از سر تقصیرات من گذشته ای، به کرم و بزرگواری تو بیشتر ایمان می آورم. خداوندا، تو توبه پذیر هستی و از تو می خواهم که توبه من حقیر را بپذیری تا عاری از آلودگی گناه شوم و راهم برای رسیدن به تو هموارتر شود. پروردگارا، می دانم که انتخاب راه شهادت انتخابی آگاهانه و مشتاقانه است و این افتخار بدون فداکاری و از خود گذشتگی بدست نخواهد آمد. شهادت نصیب کسانی خواهد شد که جبهه را حجله قلمداد کرده و خونشان را حنای سرخ عروسی و این گونه به سوی معشوق می روند، و من می خواهم مانند آنها باشم. شهادت تنها راه رسیدن به معشوق ازلی است و من راهم را ادامه خواهم داد تا شهادت نصیبم شود».

غضنفر پس از شهادت پسر عمه اش، ۳ شبانه روز خواب و خوراک نداشته و بی قراری می کرد است. بالاخره به اصرار یکی از همرزمانش سعی می کند کمی استراحت کند و هنوز سرش را روی زمین نگذاشته بوده که از فرط خستگی به خواب می رود. در عالم رویا، سواری را با چهره نورانی می بیند که به او می گوید: «چرا این قدر بی قراری می کنی؟ منتظر باش که نوبت تو هم فرا خواهد رسید». غضنفر وقتی از خواب بیدار می شود، خوابش را با خوشحالی برای همه تعریف می کند و پس از آنکه اطمینان می یابد خودش هم بالاخره به پسر عمه اش می پیوندد، به آرامش می رسد.

او قبل از به شهادت رسیدنش، در نامه ای به شهید حسین حمیدیان می نویسد: «از خداوند حاجت خواسته ام که شهادت را که بالاترین مرحله قرب الهی است، نصیبم گرداند. از تو می خواهم به خانواده ام بگویی که من وصیت کرده ام اگر به شهادت رسیدم، پیکرم را روز جمعه تشییع کنند و پس از خواندن نماز جمعه، برایم دعای ندبه بخوانند. در ضمن، متن کامل وصیت نامه ام را به دست همسرم بدهید تا بخواند و همگان بشنوند و دعای خیرشان را بدرقه راهم کنند. ان شاء الله».

راوی: «برادر شهید غضنفر جمیری»




نوع مطلب : مناجاتهای شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 18 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد خلیل خواجه ئیان

آخرین مرحله ای که خلیل می خواست به جبهه برود را دقیقأ به یاد دارم. ظهر در مسجد قدیمی پس از اقامه نماز نشسته بودیم و صحبت می کردیم. به چهره خلیل توجه کردم، مظلومیت و معصومیت خاصی در او آشکار بود.

پس از نماز با یک شور خاصی بچه های مسجد را در آغوش می گرفت و می بوسید. می گفت: «من قصد رفتن به جبهه را دارم، احتمال دارد که دیگر شما را نبینم». با دیدن این رفتار از خلیل، برایم روشن بود که ایشان این بار به فیض شهادت می رسند. ‏

چند سال پس از شهادت خلیل، یکی از بچه های محل در عالم خواب مسجد را می بیند که غرق در نور است. این فرد تعریف می کرد: ‏«در همان حال وارد مسجد شدم، دیدم تعداد زیادی داخل مسجد نشسته اند. هر چه نگاه می کردم شخص آشنایی در آن جمعیت نمی دیدم تا این که دیدم خلیل در حالی که کتابهایی در دست داشت در دعای کمیل شرکت کرده بود. نزد شهید نشستم و رویش را بوسیدم، او نیز روی مرا بوسید. پس از سلام و احوالپرسی گفتم: «خلیل تو این جا چه می کنی؟ تو که شهید شده بودی». خلیل گفت: «به بچه ها بگو اگر می خواهند مرا ببینند، من تمام شبهای جمعه در دعای کمیل مسجد شرکت دارم».

راوی: «دوست شهید محمد خلیل خواجه ئیان»




نوع مطلب : خواب شهیدان، حضور شهیدان، مناجاتهای شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 8 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید امیر مظفر موسوی

با یک گروه به فرماندهی شهید غلامرضا ماهینی، به مدت دو هفته در اطراف کازرون آموزش سخت نظامی دیدیم و با انواع سلاحها آشنا شدیم و بعد از گذراندن این دوره به اهواز منتقل گردیدیم. در پادگان شهید بهشتی به مدت یک هفته آموزش دیدیم و در این بین شهید علیرضا ماهینی به ما درسهای اختصاصی نظامی و آموزشی داد تا بتوانیم با روحیه بالا و آگاهی با دشمن متجاوز بجنگیم.

امیر مظفر موسوی با ما بود. در کازرون که بودیم سید امیر مظفر با این که چندین بار به جبهه رفته بود، بیش از همه بی تابی می کرد و دوست داشت در خط مقدم باشد.

در پادگان شهید بهشتی اهواز امیر مظفر شبها مجالس دعا و سینه زنی بر پا می کرد. در یکی از این شبها که ایشان و بقیه همرزمان در اتاقی مشغول دعا بودند، اعلام کردند که بیایید اسلحه و مهمات تحویل بگیرید. امیر مظفر اولین شخصی بود که در جایگاه آماده ایستاده بود.

اسلحه و مهمات را تحویل گرفتیم و با اتوبوسی که آماده کرده بودند، حرکت کردیم. غروب بود که به بستان رسیدیم و از آنجا توسط ماشینهای تویوتا ما را به سوی تنگه چزابه حرکت دادند. قبل از اذان بود که به مرکز توپخانه ارتش رسیدیم. بعد از پیاده شدن ما را در سنگری اجتماعی بردند و شخصی آمد و به ما اعلام کرد که عراق قصد دارد امشب تنگه چزابه را به تصرف خود درآورد و به خاطر همین گروه زبده شما انتخاب شده تا بتواند امشب جلوی این حمله شدید را بگیرد. عراق قصد داشت با تصرف تنگه شهرهایی را که در عملیات فتح المبین از دست داده بود، مجددأ متصرف شود. این تنگه از نظر نظامی راه ورودی نیروهای عراقی بود.

بعد از اقامه نماز مغرب و عشاء به طرف تنگه حرکت کردیم. هوا ابری و بسیار سرد و بارانی بود. موقعی که به تنگه رسیدیم آرامش خاصی منطقه را فرا گرفته بود. بعد از مستقر شدن در خاکریزها هر ۲ نفر در یک سنگر جای گرفتیم. ساعت ۱۱ شب بود که صدای تانکهای عراقی به گوش رسید. آن شب عراق با استفاده از انواع تانکها و نیروهای مخصوص به امید فتح این تنگه که بعد از آن شب، بچه ها نام تنگه را تنگه نیروهای مخصوص و مکانیرهی عراق نام نهادند، آمده بود.

عراق با تمام قوا در ساعت ۱۱ شب حمله را شروع کرد و جوانان رزمنده این مرزوبوم با دیدن کمترین دوره آموزش نظامی و با تنها با سلاح ایمان شجاعانه جنگیدند و اجازه ندادند که نیروهای دشمن حتی نزدیک خاکریزها شوند. با روشن شدن هوا عراقیها با به جا گذاشتن تعداد زیادی تانک و هزاران کشته در تنگه، مجبور به عقب نشینی گشتند و ما محکم و استوارتر از روز گذشته در خاکریزهایمان به دفاع مشغول بودیم.

دو ساعت می شد که آرامش پیدا کرده بودیم. سراغ همسنگرانمان رفتیم. مقداری از خاکریزها با سطح زمین یکسان شده بود، تعداد کمی از بچه ها شهید شده بودند و تعدادی نیز زخمی، بعد از جمع آوری شهیدان و مجروحین برگشتیم به سنگرها، عراقی ها هنوز در فرار بودند. بنده و امیر مظفر و شهید حسن قنبرپو در سنگر نشسته بودیم، امیر مظفر دعایی از جیبش بیرون آورد و شروع به خواندن کرد.

لحظه ای نگذشت (حدود ۱۲ صبح) که عراق منطقه را با خمپاره و گلوله های توپ هدف قرار داد، خمپاره ای کنارمان افتاد و امیر مظفر به وسیله ترکش خمپاره مجروح گردید. ترکش خمپاره به سینه وی خورده بود، در همان موقع می گفت هیچ احساس دردی ندارم و آماده نبرد بود که ناگهان دوباره خمپاره آمد و به درجه رفیع شهادت نایل آمد. به علت شدت بمباران تا ساعتی در همان سنگر و در آغوش بقیه همرزمانش بود تا اینکه به وسیله یکی از از نفربرها به بقیه شهیدان و زخمیان به عقب فرستاده شد.

راوی: «همرزم شهید سید امیر مظفر موسوی»




نوع مطلب : استقبال شهیدان از شهادت، عشق شهیدان به وطن، آخرین اعزام شهیدان، مناجاتهای شهیدان، مجروحیت شهیدان، نحوه شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 6 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید امیر مظفر موسوی

با شروع انقلاب اسلامی در سال 57 امیر مظفر همدوش همشهریهای خود در راهپیمایی و تطاهرات شرکت می نمود و در مراسم سخنرانی شهید ابوتراب عاشوری در هر مکانی که برگزار می گردید، شرکت می کرد و خود نگهبانی از منزل شهید را هم بر عهده داشت. حتی در روز شهادت شهید عاشوری در محل حادثه حضور داشت و از ناحیه زانو زخمی شده بود.

در خلع سلاح شهربانی بوشهر نیز حضور داشت. او در هنرستان عضو انجمن اسلامی بود و با گروهکها ابتدا با راهنمایی و صحبت و نهایتاً با مبارزه روبرو می شد که به همین دلیل بارها ایشان را تهدید به مرگ کردند. او بسیار شجاع و با شهامت بود. هنوز شاه در مملکت بود که روی کاغذا هوا (بادبادک) می نوشت مرگ بر شاه و در آسمان رها می کرد. در درگیریهای خیابانی علیه گروهک منافقین شرکت داشت و مجروحان را بر دوش می گرفت و به بیمارستان منتقل می کرد.

پس از شروع جنگ تحمیلی ایشان که سال آخر رشته راه و ساختمان را می گذراند، سال 1359 به جبهه اعزام شد. مدت 7 ماه در سومار و گیلان غرب بود و بعد به بوشهر برگشت و پس از سه روز مجدداً به اتفاق دیگر همرزمانش از جمله شهید علیرضا ماهینی به جبهه برگشت. ایشان در طول مدت اقامت در جبهه بارها مجروح شد و هر بار پس از مداوا در بیمارستان صحرایی مجدداً به خط مقدم بر می گشت.

بعد از مدتها اقامت در جبهه یک بار به مرخصی آمد و سه روز در بوشهر ماند. پدرش از او خواست که چند روز بیشتر بماند تا در کنار او باشد. اما او گفت: «پدرجان، حضرت ابراهیم (علیه السلام) فقط یک پسر داشت و به امر خداوند خواست او را قربانی کند، ولی شما 8 پسر دارید، یکی از آنها را در راه خدا بدهید و اجازه بدهید که آن یکی من باشم».

امیر مظفر مدت 20 ماه در جبهه خدمت کرد تا سرانجام در پاتک دشمن در تنگه چزابه قلب نازنینش مورد هدف قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نایل گردید. همرزمانش می گفتند: «وقتی به زمین خورد برای آخرین بار روی زانوی خود بلند شد و سه بار گفت: «یا مهدی ادرکنی»، سپس جان به جان آفرین تسلیم کرد».

یکی از دوستانش تعریف می کرد: «شبی که دشمن در تنگه چزابه اقدام به پاتک کرد، مظفر تا صبح بلند بلند قرآن می خواند. ساعت 4 صبح به نیروها دستور پیشروی دادند، اما مطفر چنان سرگرم قرائت قرآن بود که متوجه نشد. آخرین نفر من بودم که به او گفتم حرکت کن. او قرآنش را بست و به دنبال بقیه به سوی دشمن حرکت کرد».

یکی دیگر از همرزمانش می گفت: «روزی که امیر مظفر به شهادت رسید، ساعت حدود 8 صبح بود که حمله به اوج خود رسیده بود. امیر مظفر به همراه پسر خاله اش سید موسی نبوی در سنگر بودند که شهیدی را می آورند و در کنار او می گذارند. امیر مظفر دستی به سر شهید می کشد، دستانش خونی می شود و دستهای خون آلود خود را بالا می آورد و می گوید: «خداوندا، همین طور که این برادر در خط مقدم شهید شد، آرزو دارم که من هم خونم در خط مقدم ریخته شود». هنوز یک ساعت از این دعا نگذشته بود که پسر خاله اش بر اثر موج انفجار به طرف نیروهای دشمن در سمت دیگر خاکریز پرتاب می گردد و یکی از نیروهای دشمن دشنه ای در دست می گیرد و به طرف سید موسی نبوی می آید. مظفر به روی خاکریز رفته و زانوی دشمن بعثی را هدف قرار می دهد و در این لحظه کتف امیر مظفر مورد اصابت گلوله دشمن قرار می گیرد و خون از انگشتانش سرازیر می شود. مظفر تفنگ را به دست می گیرد و به سوی دشمن تیراندازی می کند تا اینکه دشمن قلب او را مورد هدف قرار می دهد و او را به شهادت می رساند».

روز 20 بهمن که امیر مظفر به شهادت رسید، نماز ظهرم را خوانده بودم و می خواستم نماز عصرم را ادا کنم. پاهایم شروع به لرزیدن کرد و ناخوآگاه اشکم جاری شد. لرزش بدنم به حدی بود که نتوانستم ایستاده نماز بخوانم، بالاجبار نشستم و گریه و اشک مهلتم نمی داد. آن روز  پدرش در بیمارستان بستری بود. از بیمارستان بهم زنگ زد و گفت در عالمی بین خواب و بیداری، امیر مظفر تا ساعت 4 صبح پیش من در بیمارستان بود و کنار تخت من ایستاده بود و سپس دستم را بوسید و اجازه رفتن خواست. بعدها از یکی از همرزمانش که روز شهادتش در کنارش بوده، درباره ساعت شهادتش سئوال کردم، گفت: «مظفر درست ساعت 12 ظهر 20 بهمن به شهادت رسیده است».

وقتی از جبهه بر می گشت، می گفت: «مادرجان، مقداری پول از طرف سپاه یا بسیج به رزمندگان هدیه می دهند، شما اگر احتیاجی به آن ندارید اجازه بدهید نا به خانواده های نیازمندتر از خودمان بدهیم». اگر می آمد و سفره غذای رنگین می دید، کنار سفره می نشست و می گفت: «مادر، چگونه می توانم پای این سفره بنشینم در حالی که خانواده های زیادی هستند که بچه های آنها در جبهه هستند ولی وضعیت مالی خوبی ندارند». ازم خواهش می کرد تا غذای سهمیه او را قبل از پخت کردن، کنار بگذارم تا بتواند آن را در اختیار خانواده های نیازمند قرار دهد.

راوی: «مادر شهید سید امیر مظفر موسوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، مناجاتهای شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 17 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید علیرضا ماهینی

در منطقه طراح بودیم، در هیجدهم تیرماه سال 1360 حدود ساعت ۱۱ یا ۱۲ ظهر بود که قرار شد به همراه علیرضا برای شناسایی وضعیت و خاکریز دشمن راهی شویم. آنجا از نظر سوق الجیشی برای ما دارای اهمیت فراوان بود و باید عملیات موفقیت آمیز صورت می گرفت و به همین دلیل می بایست شناسایی خیلی دقیق انجام می شد.

در همان ابتدای راه خمپاره ای به نزدیکی ما به زمین خورد و ترکش آن به صورت علیرضا برخورد کرد و باعث مجروحیت ایشان شد. علیرضا فوراً به طرف سنگر بهداری رفت و سر خود را باند پیچی نمود و مجدداً برای شناسایی آماده رفتن شد. من به ایشان گفتم: «با توجه به وضعیت و حالتان صلاح نیست حرکت کنید». ولی او نپذیرفت و گفت: «ما باید کار خود را تمام کنیم و شناسایی به نحو احسن انجام شود، چون عملیاتی در پیش داریم که به اطلاعاتی دقیقی نیاز دارد». پس از این گفتگو به شناسایی رفتیم، کارمان را انجام دادیم و سالم برگشتیم.

من به عبادت های علیرضا توجه می کردم. همیشه می دیدم که او در نمازهای خود توجه زیادی به ذکرها دارد و با معنویت زیادی نمازهای خود را می خواند. اگر کسی تصادفاً متوجه نماز خواندن ایشان می شد، می فهمید که نماز خواندن او مانند یک فرد عادی نیست. معنویتش طرف مقابل را مجذوب می کرد. چنان با خضوع و خشوع رکوع و سجود را بجا می آورد که انسان احساس می کرد آخرین نمازش است.

علیرضا در مقابل اطرافیان، بسیار خاشع و نرم برخورد می کرد و قلبی رئوف داشت. فرماندهی منطقه ای که در آنجا استقرار داشتیم را به ماهینی سپرده بودند. تعدادی از بچه های قم، بوشهر و برخی استانهای دیگر تحت فرماندهی او بودند.

در یکی از روزها، یکی از بچه های قم، برای گرفتن مرخصی قصد ملاقات با علیرضا را داشت. به سنگر فرماندهی آمد. ما نیز در کنار ایشان بودیم. آن برادر رزمنده گفت: «با فرماندهی منطقه کار دارم». با دیدن برگه مرخصی در دستش، متوجه کار او شدم. به ماهینی اشاره کردم و گفتم: «فرمانده منطقه ایشونه». آن رزمنده نگاهی به علیرضا کرد، احساس می کرد که دارم با او شوخی می کنم. گفت: «من با فرمانده کار دارم». گفتم: «فرمانده ایشون هستند». رزمنده قمی باز لبخندی زد و گفت: «شوخی نمی کنم، با فرمانده کار دارم».

علیرضا که متوجه ماجرا شده بود، به آن رزمنده گفت: «بفرمایید کاری داشتید؟». برادر رزمنده پاسخ داد: «من با فرمانده کار دارم». علیرضا گفت: «فرمانده من هستم». رزمنده ای که برای گرفتن مرخصی آمده بود، خیلی برایش جالب و از طرفی باور نکردنی بود که شخصی با چنین ظاهر ساده و صمیمی فرمانده باشد. به علیرضا ماهینی گفت: «من می خواهم به مرخصی بروم». ماهینی جواب داد: «برگه ات بده تا امضاء کنم». آن رزمنده پس از روبوسی و عذرخواهی از اتفاق پیش آمده، از سنگر خارج شد. این نشانه سادگی و ساده زیستی علیرضا در منطقه بود که خود را هم رنگ همه رزمندگان می ساخت.

او در برخورد با افراد کوچک و بزرگ رعایت احترام و ادب را می نمود. رنجیده خاطری از ایشان تاکنون روایت نشده است. روح و منشی آن شهید بزرگوار، آن قدر عظیم و لطیف بود که هرگز باعث ناراحتی رزمنده ای نشد و با وجود این که فرمانده بود، امکان نداشت که رویدادهای مختلف او را عصبانی کند.

راوی: « همرزم سردار شهید علیرضا ماهینی»





نوع مطلب : محبت شهیدان، مناجاتهای شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 8 آبان 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عیسی قاسمی

من و شهید قاسمی در عملیات «فتح المبین» در منطقه زعن یا منطقه شهادت (تپه های مشرف به شوش) در تیپ ۱۷ قم با هم بودیم. در محل که با هم به مدرسه می رفتیم، او معمولا دنبال ورزش و فوتبال بود، اما در منطقه همیشه در سنگر بود و کمتر بیرون می آمد. به او می گفتم: «این قدر که در سنگر هستی، خسته نمی شوی؟».

همیشه کتاب دعا و قرآن در دستش بود، حالات عجیبی داشت. به سیمایش که نگاه می کردیم خبر از حادثه ای در آن به نظر می رسید، روحیه اش حالت شهادت داشت. می گفت: «این دفعه خدا خواست که ما برویم».

به شوخی می گفتم: «هیچ خبری نیست، می روی پیش مشهدی حسین (پدرش)، معلوم نیست که عملیاتی انجام شود...». مدتی پیش ایشان می نشستم، مجدداً به خواندن قرآن و دعا مشغول می شد و کمتر صحبت می کرد.

پیش از این هیچگاه این گونه نبود که چنین حالتی داشته باشد، مثل اینکه در عالم دیگر سیر می کرد. تا اینکه عملیات آغاز شد، صبح که رفتیم در شیار دیدم که ایشان در کنار شهید سلطانی، فرمانده گردان افتاده است.

این جا بود که حالات و روحیات قبل از شهادت در نظرم آمد. جسد ایشان را به عقب کشاندیم و پس از آن به معراج شهدا انتقال دادند و بعد از آن به بوشهر فرستادند.

راوی: «همرزم شهید عیسی قاسمی»




نوع مطلب : مناجاتهای شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 13 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

مناجات شهید حسین احمدی:

مولایم، به نام تو آغاز می کنم که آغازگر هر چیز تویی. معبودم، من بنده خوار و ضعیف، نیازمند و گناهکار تو هستم. می دانم که گناهانم از حد گذشته و همین مانع اجابت دعاهایم می شود. اما معشوق من، تو توبه پذیری و هیچ وقت  بنده ات را ناراحت نخواهی کرد. ای تمام هستیم، با ندای علی، امیرمومنان (علیه السلام) صدایت می زنم و می گویم: «اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعاء».

‏بار پروردگارا، آمده ام چون که خودت گفتی بیا. می خوانمت چون که ‏خودت گفتی: ‏«ادعونی استجب لکم». ‏معشوقم، تو را به شریفترین بندگان درگاهت قسم، دستم را پس مزن، دعایم را اجابت فرما.

مولایم، می ترسم بگویم که تشنه محبت تو هستم و هیچ وقت عطش من رفع نمی گردد. زیرا من گمان می کنم که اثری از محبت من به دل تو نیست. الهی، تو مولایی و سیدی. معبودا، از شرم کدامین گناهم گریه و ناله کنم. از دست کدامین بدیهایم به تو پناه ببرم. مولا، از بس گناهانم زیاد شده شمارش آنها میسر نیست. از شر آنها چه کنم؟ مولا، به ندای علی (علیه السلام) می خوانمت: ‏«الهی و ربی من لی غیرک».

پروردگارا، می گویند که یک نفر در بیابان بتی را به دوش گرفته بود و مدام می گفت: «یا هبل». یک دفعه از دهانش در رفت و گفت: «یا رب». در آن هنگام تو به جبرییل گفتی: «برو ببین که بنده من چه حاجتی دارد؟». تو جواب آن بنده گنهکار را دادی، پس جواب یارب یاربهای ما را هم بده. اگر تو جوابمان ندهی به کجا برویم؟

‏معبودا، تو که بخیل نیستی که بر من بخل روا کنی. می دانیم که عفو و رحمت به دست توست و تنها تو می توانی آرزوهای ما را برآورده کنی. خدایا، اگر چه گنهکارم اما به جود و بخشش تو نیز امیدوارم. تو را به رافت و مهربانیت ما را ببخش.

درست است که می گویند: ‏«گر گدا کاهل بود، تقصیر صاحبخانه چیست؟». ا‏ما ای صاحب هستی و نیستی، اگر به در خانه تو نیاییم به کجا برویم؟ از تو می خواهم که هدایتم کنی تا بتوانم از روی اخلاص و نیت پاک، صدایت بزنم. خدایا، به من حقیقتی ده تا زمانی که صدایت می زنم: «الهی و ربی من لی غیرک»، از روی تزویر و ریا نباشد.

پروردگارا، من واقعاً دریافته ام که جز تو ‏کسی را ندارم. آقا و مولایم، من نمی دانم که عاشقان و محبان تو چگونه تو را خواندند و چه سان صدایت زدند که این چنین آنان را به پیش خود فرا خواندی. به ما هم یاد بده که مانند عاشقانت تو را بخوانیم و مانند گم کردگانت در فراق تو اشک بریزیم.

ای تمام هستیم، همان طور که مولا امیرمؤمنان علی (علیه السلام) فرموده: «الدنیا سجن المؤمن»، دنیا برای من بعد از شهادت همرزمان و همسنگرانم، زندانی بس بزرگ گشته است. از این دنیا مرا برهان. ما بدبختیم و بیچاره ایم. من نمی توانم که از گناهان بسیارم غم بخورم یا این که از کمی و کاستی های عبادتهایم بنالم.

ای که تو مولایی و ما بنده تو. ای غفار، ای تواب، ای منتهای آمال و آرزوها، ای پناه دهنده پناه خواهان و مرجع شاکیان، ای ارحم و الراحمین، رحم کن بر بنده هایی که هیچ چیز و هیچ کس و هیچ پناهگاهی جز تو ندارند.

پروردگارا، ترسم از آن دم است که بگویی برو ای بنده نافرمان، در آن دم چه کار می توانم بکنم. یا رب، می گویند وقتی بعضی از بندگان ناسپاست صدایت می زنند و یا الله ، یا الله می کنند، تو رویت را از آنها بر می گردانی و به آنها اهمیت نمی دهی، وای به حال من، نکند من از آنها باشم. خداوندا، پناه می برم به ‏رحمانیت تو، من می دانم که گنهکارم اما هیچ کسی جز تو ندارم. از تو می خواهم که اسم مرا میان نامهای عاشقان و محبانت بنویسی ‏یا رب، یارب، یا رب.




نوع مطلب : مناجاتهای شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 15 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic