خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید احمد درویشی

مادر شهید احمد درویشی می گوید: «هر وقت احمد به جایی می رفت ، تا نام خدا را بر زبان جاری نمی کرد ، حرکت نمی نمود و هنگام برگشت به خانه ، اگر اندوهی در دلش بود ، آن چنان با ما خوش رفتار بود که هیچ گونه نگرانی را در چهره اش مشاهده نمی کردیم.

هیچ وقت با ما بد رفتاری نکرد و می گفت: پدر ، مادر ، برادر و خواهران عزیزم ، همه ما باید سربازی خالص برای امام خمینی (ره) باشیم. اگر چنین نکنیم بار دیگر دشمنان بر دین ، مذهب و اسلام مسلط خواهند شد و آن وقت دینداری سخت خواهد بود».

برادر شهید درویشی می گوید: «احمد همیشه به ما محبت می کرد. اگر پدر یا مادر پولی برای مخارج تحصیلی اش به او می دادند ، احمد آن را به من می داد یا با آن برایم هدیه ای می خرید و مرا خوشحال می کرد».   






نوع مطلب : خاطرات مادران شهداء، خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید نادر پهلوانی

در اوایل بهمن 1361 بعد از چند روز دوری از خانه به روستای عامری رفتم. چشمم که توی طاقچه افتاد دیدم نادر یک قطعه عکس از خودش بزرگ کرده ، دورش نقاشی کشیده و قاب گرفته است. در حالی که داشتم به عکس نگاه می کردم از اوپرسیدم: «نادر، این عکس برای چه گرفته ای؟». گفت: «برای بعد از شهادتم گرفته ام». تا آن وقت ما هیچ خبری از عشق و علاقه ی او به بسیج و جبهه رفتن نداشتیم. حتی ما فکرش را نمی کردیم که او قصد جبهه رفتن داشته باشد. شاید خودش هم تا آن روز آنقدر تصمیم جدی برای جبهه رفتن نداشت، چون سه الی چهار ماهی از آغاز مدرسه می گذشت و او کلاس اول دبیرستان بندر دیلم بود. من هم به شوخی به او گفتم: «ما این شانس را نداریم که روزی به ما برادر شهید بگویند». گفت: «چرا به این آرزویت می رسی، مطمئن باش».

طولی نکشید که یازدهم بهمن ، شب یکی از دوستان درب حیاط آمد و به ما خبر داد که نادر امروز به جبهه رفت. چند روزی از اعزام او به جبهه شرهانی می گذشت که نامه ای برای ما فرستاد. او در نامه اش نوشته بود که این آخرین نامه ی من است. چند روز از آمدن نامه اش نگذشته بود که پس از 32 روز جانفشانی در جبهه ها، در تاریخ 13/12/1361 در جبهه ی شرهانی بر اثر ترکش خمپاره به پشت سرش به شهادت رسید.

راوی: «برادر شهید نادر پهلوانی»






نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید نادر پهلوانی

نادر با اینکه 14 یا 15 ساله بود اما احساس می کرد که باید به خودش متکی باشد. او در ایام تابستان که مدارس تعطیل می شد، روزها از روستای عامری به دیلم می رفت و کار می کرد. شبی دیر وقت به خانه آمد. پرسیدم: « نادر کجا بودی؟». گفت: «کار». گفتم: «برادر، تو دانش آموزی، باید درس و مشقت را بخوانی». گفت: «آلان که تابستان است و درس و مشق هم تمام شده است. چرا بیکار باشم؟ باید از این تعطیلات استفاده کنم. هم پولی پس انداز کنم و هم پدر و مادرم را از خودم راضی و خوشحال نمایم».

راوی: «برادر شهید نادر پهلوانی»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید محمود عباسی

چند نفر از برادران سپاه به منزل ما آمدند و مرا برای شناسایی پیکر شهید با خود به سپاه پاسداران بردند. یکی از شهدای داخل تابوت به نام شهید محمود عباسی، همراه با مشخصات کامل بود. در صورتی که جنازه ی شهید محمود و عبدالعلی کنارکوهی در حال تشییع بود. آن قدر موج تشییع کنندگان در سطح شهرستان زیاد بود که گویی روز عاشورا بار دیگر تکرار شده است.

وقتی تابوت را باز کردند، دیدم آن شهید صورت نورانی و ریش بلندی دارد. با خودم گفتم: «چرا مشخصات محمود روی این شهید نوشته شده است؟». این شهید از شهدای شهرستان دیگر بود. بعدها متوجه شدم که آن شهید کسی به جز شهید احمد راهنورد نبود، زیرا شهید راهنورد با محمود خیلی صمیمی بودند و شهید راهنورد محمود را برای جشن عروسی اش در بهبهان دعوت کرده بود. حدس می زنم مدارکی که همراه شهید راهنورد بوده ، به محمود مربوط می شده و به نام محمود عباسی در پرونده و روی تابوتش نوشته شده بود.

راوی: «برادر شهید محمود عباسی»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید محمود عباسی

دوازده روز بعد از عملیات فتح المبین که اوایل سال 1361 انجام شد، وقتی پدرم برای ادای نماز صبح به مسجد رفته بود، خبر رسید که محمود شهید شده است. بعد از خبر شهادت محمود، مادرم خیلی بی تابی می کرد. بلافاصله مادرم به اتاقی که من در آن بستری بودم، آمد و گفت: «خدا را شکر که یکی از بچه هایم شهید و دیگری زخمی شده است». بنده از شنیدن این جمله روحیه ی تازه ای گرفتم. ناگفته نماند آن قدر روحیه ی پدرم بالا بود که به مادرم و بقیه روحیه ی تازه ای می داد. (ادامه دارد)

راوی: «برادر شهید محمود عباسی»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید ماشاالله بازیار

ماشاالله اهل نماز بود، مادرم را خیلی دوست می داشت و به او احترام می گذاشت. علاقه ی زیادی به ورزش داشت و در کارهای خانه به مادرم کمک می کرد. وقتی با هم حرف می زدیم، سرش را پایین می انداخت و می گفت: «چشم»، همیشه کم صحبت بود.

در اولین عملیات از ناحیه ی پا زخمی شد. وقتی آمبولانس آوردند، اجازه نداد او را ببرند و ده یا یازده نفر از مجروحان را از پشت سیم خاردارها به پشت جبهه منتقل نمودند. وقتی صدایش زدند و گفتند که زخمی هستی و آمبولانس می خواهد برود، برای کمک و بردن فرمانده که زخمی شده بود، رفته بود. هنگام برگشتن تیر دشمن به فرق سر مبارکش اصابت کرد و به شهادت رسید. فرمانده اش داستان شهادتش را برای ما تعریف کرد و گفت که شهید بازیار مرا نجات داده است.

راوی: «برادر شهید ماشاالله بازیار»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 1 دی 1395 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد خلیفه

محمد خیلی علاقه داشت که به جبهه برود و هنگامی که از جبهه بر می گشت به ما نصیحتهای زیادی می کرد. او همیشه می گفت: «شما باید در زندگی پای مشکلات محکم بایستید و هیچگاه نترسید، ممکن است من شهید شوم و شما حتماً راه مرا ادامه دهید».

محمد با روحانیت رابطه خیلی خوبی داشت و به نماز و روزه علاقه زیادی نشان می داد. در خانواده به برادران و خواهران خود بسیار محبت می کرد. دفعه ی آخر که از جبهه برگشته بود چند روز در منزل حضور داشت و پس از پایان مرخصی قصد داشت دوباره به جبهه برگردد. اصلاً با بقیه مرخصی هایی که قبلاً آمده بود خیلی فرق می کرد. ما متعجب مانده بودیم، این آخرین مرخصی او بود، موقعی که به جبهه برگشت به شهادت رسید.

راوی: «برادر شهید محمد خلیفه»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 31 )    1   2   3   4   5   6   7   ...