خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید عبدالرضا افتخاری

ایشان رفتار خوبی با خانواده داشت و با دوستانش خوش برخورد بود. رفت و آمد و معاشرت زیادی با آنها داشت و همیشه آنها را به خانه دعوت می کرد.

ایشان به زیارت امام زمان (عج) علاقه ی زیادی داشت و همیشه این زیارت را تلاوت می کرد. همچنین به امام خمینی (ره) و کشور خود علاقه ی فراوانی داشت. همیشه در دفترچه ی یادداشت خود مطالب و سروده هایی در مورد امام (ره) می نوشت. ایشان در دفترش این گونه نوشته بود.

مردی که طلایه دار مردان خداست

از طایفه ی نور و نوردان خداست

قطبی که مدار چشم او قبله نماست

قلبش گل آفتابگردان خداست

راوی: «برادر شهید عبدالرضا افتخاری»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 24 آذر 1395 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مرتضی حقگوی

هنگامی که مرتضی در جبهه ی مهران و آن هم در خط مقدم خدمت می کرد به اتفاق پدرم برای دیدنش رفتیم، او مرخصی گرفت و همگی به شهر آمدیم.

به او گفتم: «اگر جایت خوب نیست بگو کاری کنم تا تو را به خط دوم منتقل کنند». گفت: «نه، من چنین کاری نمی کنم... در شب که هوا تاریک است ما را می برند جلو که سنگر بسازیم. وقتی اینها را می بینم از خود بی خود می شوم و این اجازه را به خود نمی دهم که در خط بعدی جبهه خدمت کنم، من باید شهید شوم یا این قدر جلو بروم تا دشمنان را نابود کنم و از پا در آورم».

راوی: «برادر شهید مرتضی حقگوی»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید مرتضی حقگوی

یک بار هنگامی که در سربازی بود، برایمان نامه نوشت و در نامه پرسید بود که خداوند چه فرزندی به برادرم احمد عطا کرده است؟ وقتی فهمید که فرزندم دختر است، در نامه ای دیگر نوشت که برایش اسم انتخاب نکنید تا خودم از جبهه برگردم.

بدین ترتیب پانزده روز برای بچه اسم انتخاب نکردیم تا مرتضی به منزل برگشت. وقتی نوزاد را دید، نام خیرالنسا که نام مادرمان بود برایش انتخاب کرد. روزی هم که برای دخترمان شناسنامه گرفتیم با شهادت ایشان مصادف بود.

در ایام حج که در مشعر بودیم، خواب دیدم در یک اتاق با درب چوبی هستیم، موقعی که خودم و همسرم (در خواب) از اتاق بیرون رفتیم دیدم که تشک و پتوی سبزی داخل حیاط گذاشته شده است. وقتی پتو را بلند کردم دیدم پدرم به همراه مرتضی کنار هم خوابیده اند.

راوی: «برادر شهید مرتضی حقگوی»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید مرتضی حقگو

هنگامی که نام مرتضی برای سربازی اعلام شد، او را به هوابرد شیراز اعزام کردند. یک ماه خدمت وظیفه را انجام داد و سپس برگشت. به او گفتم: «برادر برای چه آمده ای؟ هوابرد که جای خوبی بود، در شیراز می ماندی و خدمت را آن جا تمام می کردی».

وقتی از او پرسیدم که چرا نمی روی، پاسخ داد: «چون هوابرد به جبهه اعزام ندارد». بالاخره ایشان از هوابرد فرار کرد و سال بعد دوباره به سربازی رفت. وقتی دید که ارتش است و به 05 کرمان منتقل شده و اعزام به جبهه دارد، به خدمت رفت و چهار ماه آموزشی را آن جا گذراند. سپس به تهران و از آنجا به مهران اعزام شد. هفده ماه در جبهه ی مهران مبارزه گسترده و جانانه ای با دشمن بعثی داشت و سرانجام به درجه رفیع شهادت نایل گردید.

راوی: «برادر شهید مرتضی حقگو»

نظر نویسنده:

چرا در دوران دفاع مقدس جوانان برای رفتن به جبهه خود را به آب و آتش می زدند که به هر نحوه ممکن به آنجا اعزام شوند. آنها چه دیده بودن که به خاطرش حاضر بودند بهترین محل خدمت را ترک کنند و به میدان نبرد بروند و ....






نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسین تراکمه

ایشان مهربان، با ایمان  و با نماز بود. بیشتر اوقات پیش خودم زندگی می کرد و علاقه به خصوصی به یکدیگر داشتیم. از لحاظ ایمان و تقوا خیلی خوب بود و نماز را به وقت می خواند. احترام زیادی برای پدر و مادرم قائل بود.

روزی به پدر و مادرم گفت: «این بار که به جبهه می روم، شهید می شوم». ایشان به جبهه رفت و به همان آرزویی که داشت رسید، بعد از سه الی چهار روز خبر آوردند که حسین شهید شده است.  

راوی: «برادر شهید حسین تراکمه»

نظر نویسنده:

خوشا به سعادت کسانی که به درجه ای از ایمان و اخلاص می رسند که قبل از رفتن به میدان نبرد به آنها الهام می گردد که برای رسیدن به سعادت ابدی آماده باشد....






نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید نگهدار اسماعیلی

بعد از گذشت شش ماه از شهادت شیخ علی (نگهدار) تعدادی از پیکر شهدا را توانستند به عقب برگردانند که 11 پیکر از آنان، شهدای بوشهر بودند. یک روز ساعت 8 صبح به منزل ما زنگ زدند و گفتند: «جهت شناسایی شهدا به بوشهر برویم». من بلافاصله به طرف بوشهر حرکت کردم.

ساعت یک بعد از ظهر بود که به بوشهر رسیدم و به سپاه رفتم. آنجا به ما گفتند: «این شهدا سر در بدن ندارند و دشمن پا و سر آنها را از بدنشان جدا نموده است». گفتم: «من برادرم را می شناسم».

وقتی جنازه را دیدم نه سر داشت و نه پا، وقتی این حالت را دیدم همان جا شکر خدا را به جا آوردم و گفتم: «خدایا شکر که همان چیزی که شیخ علی سال ها به دنبالش بود را به او عطا نمودی». زیرا همیشه می گفت: «دعا کنید من شهید شوم» و او با شهادتش به آرزوی قلبی اش رسید. (ادامه دارد)

راوی: «برادر شهید حجة الاسلام نگهدار اسماعیلی»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 23 آبان 1395 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید نگهدار اسماعیلی

آن روز ساعت 8 یا 9 صبح بود که دوستانش به دنبالش آمده و با همدیگر به جبهه اعزام شدند. من بعدها فهمیدم که چون قرار بوده به همین زودی عملیاتی انجام شود عجله او به خاطر حضور در آن عملیات بوده است.

شب جمعه بعد از خواندن دعای کمیل آماده عملیات می شوند و ساعت 9 یا 10 شب عملیات شروع می شود. بعد از اتمام عملیات تعداد زیادی از رزمندگان به مرخصی آمدند اما هنوز هیچ خبری از شیخ علی (نگهدار) نداشتیم .

از همشهری هایش که از جبهه برگشته  بودند سراغش را می گرفتیم، اما آنها هم اظهار بی اطلاعی می کردند و می گفتند: «شاید همراه طلبه ها به قم رفته باشد و شاید هم مجروح شده و او را به تهران برده اند و شاید هم اسیر شده باشد».

کم کم برایمان معلوم و مشخص شد که شیخ علی شهید شده است اما هنوز این خبر قطعی نبود. مادرم با شنیدن خبر حالش بد شد. وقتی مردم و دوستان هم خبر وضعیت او را از ما می گرفتند اظهار بی اطلاعی می کردیم زیرا هنوز خبر قطعی به ما نرسیده بود.

راوی: «برادر شهید حجة الاسلام نگهدار اسماعیلی»






نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 31 )    1   2   3   4   5   6   7   ...