خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید نگهدار اسماعیلی

یک روز وقت نماز صبح من در حیاط خانه نگهبانی می دادم که شیخ علی (نگهدار) بیدار شد و وقتی داشت برای نماز صبح وضو می گرفت به من گفت: «هر چه اصرار می کنم مادر راضی نمی شود که من به جبهه بروم، شما صحبت کن تا با رفتن من به جبهه موافقت نماید».

مادرم بیشتر به خاطر همسر شیخ علی که باردار و نزدیک وضع حملش بود اجازه نمی داد که در آن شرایط به جبهه برود و می گفت: «کمی صبر کن تا بچه ات به دنیا بیاید بعد برو». اما شیخ علی قبول نمی کرد. من هم به مادر گفتم: «چرا مانع رفتن او می شوی؟ می خواهد برود دنبال راه انبیاء و اولیاء».

البته مادرم با اصل رفتنش مخالف نبود و فقط به خاطر همسرش می گفت چند روزی صبر کن، ولی شیخ علی می گفت من می روم و بعد از 10 روز دیگر بر می گردم. بالاخره مادرم با رفتنش موافقت کرد.

شیخ علی خیلی خوشحال شد و دست و صورت مادرم را بوسید و برای او آیات و روایاتی درباره اهمیت جبهه و جهاد خواند از جمله اینکه اهل بیت پیامبر اسلام (علیهم السلام) این گونه بودند و ما هم می خواهیم راه امام حسین (علیه السلا) را ادامه دهیم و اگر ما نرویم چه کسی می خواهد به جبهه برود. مادرم هم گفت: «وقتی خودت رضایت داری که در این مسیر بروی من راضی هستم».

راوی: «برادر شهید حجة الاسلام نگهدار اسماعیلی»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید نگهدار اسماعیلی

شیخ علی (نگهدار) بار اول که به جبهه رفت اوایل هجوم ارتش عراق به خرمشهر و دیگر شهرهای ایران بود. حدوداً 15 روزی از رفتنش به جبهه نگذشته بود که مجروح شد و به خانه برگشت. بعداً برای درمان او را به تهران بردند و بر اثر این مجروحیت حدوداً یک ماه در خانه بود.

برای انسانی مبارز و مجاهد همچون شیخ علی خیلی سخت بود که دوستانش در جبهه باشند و او در خانه بنشیند به همین دلیل بسیار ناراحت بود که در جبهه و در کنار همرزمان خود حضور نداشته باشد و دائم به همین خاطر خودخوری می کرد.

به جهت افشاگریها و فعالیتهای چشمگیری که داشت منافقان او را تهدید کرده بودند به همین خاطر معمولاً سلاح کمری برای دفاع از خود همراه داشت. من هم شب ها در حیاط خانه نگهبانی می دادم. حیاط خانه ما دیوار خاصی نداشت، دیوار آن شاخه و برگ درختان بود به همین علت هم هر کسی نزدیک خانه رد می شد از فاصله 50 متری پیدا بود.

راوی: «برادر شهید حجة الاسلام نگهدار اسماعیلی»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید نگهدار اسماعیلی

شیخ علی (نگهدار) بعد از سپاه وارد کمیته امداد امام خمینی (ره) شد. پس از اینکه وارد این سازمان شد پایگاه های کمیته امداد را از دیلم تا جم توسعه داد و برای هر شهر پایگاه های کمیته امداد احداث نمود. بدین صورت که یا مردم را ترغیب می کرد که خانه ای را به کمیته اهداء کنند یا اینکه خود کمیته خانه ای را کرایه و راه اندازی می کرد.

پس از مدتی پیشنهاد کرد که من هم وارد کمیته شوم. پرسیدم: «کار کمیته چیه؟». گفت: «ما آذوقه و وسایل مورد نیاز را میان خانواده های نیازمند تقسیم می کنیم». من چون مشغول باغبانی بودم قبول نکردم اما بالاخره با اصرار زیاد ایشان قبول کردم و تا مدتی با آنها همکاری می کردم.

زمانی که شیخ علی در کمیته بود موقع تقسیم مواد غذایی بین نیازمندان با لباسی ساده و بدون عبا و عمامه می آمد و کمک می کرد. کار من هم وزن کردن و سپس بسته بندی بود. برای تقسیم این مواد به روستاهای دور و نزدیک می رفتیم و به مردم مواد غذایی و ... می رساندیم تا اینکه جنگ تحمیلی آغاز گردید. (ادامه دارد)

راوی: «برادر شهید حجة الاسلام نگهدار اسماعیلی»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید نگهدار اسماعیلی

سپاه پاسداران تازه در بوشهر شکل گرفته و راه اندازی شده بود. شیخ علی (نگهدار) از اولین کسانی بود که وارد سپاه شد. بعد من را هم دعوت کرد که وارد سپاه شوم و من که آن موقع از سپاه شناختی نداشتم، از او پرسیدم: «سپاه کارش چیه؟».

رو کرد به من و گفت: «کار ما در سپاه نظامی و فرهنگی است». من به او گفتم: «سنم زیاد است و نمی توانم»، آن موقع حدود 40 سال داشتم. ولی با راهنمایی هایی که ایشان فرمودند قانع شدم و من هم وارد سپاه گردیدم.

وقتی وارد سپاه شدم احساس شجاعت و توانمندی خاصی به من دست داد حتی بیشتر از آن موقعی که 20 ساله بودم و خدمت سربازی را سپری می کردم. (ادامه دارد)

راوی: «برادر شهید حجة الاسلام نگهدار اسماعیلی»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید نگهدار اسماعیلی

در روزهای اول پیروزی انقلاب اسلامی هنوز بعضی از سازمان های دولتی تسلیم انقلاب نشده بودند و لذا شهید برای این ادارات نامه نوشت و آنها را دعوت کرد که به انقلاب و مردم بپیوندند.

البته این ادارات هم دوست داشتند به انقلاب بپیوندند اما از بازمانده های ساواک و رژیم پهلوی ترس داشتند. این موضوع را مسئولین این ادارات در نامه به شیخ علی (نگهدار) نوشته بودند که شیخ در جواب نامه آنها نوشت: «از ساواک نترسید خداوند کمک خواهد کرد و مردم نیز شما را پشتیبانی خواهند نمود».

از دیگر فعالیت های ایشان در آن روزها بسیج کردن مردم ده کهنه بود که به کمک آنها پاسگاه روستا را خلع سلاح کردند. او پس از تصرف پادگان اسلحه ها را جمع آوری نمود و تحویل استاد حوزه اش سید محمد موسوی داد.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی منافقان و گروه های انقلاب فعالیت زیادی داشتند. یک بار این کوردلان و منافقان تعداد زیادی از مساجد منطقه اعم از گناوه، ده کهنه، سعدآباد، زیارت، شبانکاره و ... را تصرف کردند.

من رفتم با تعدادی از آن منافقان صحبت کردم، چون بعضی از آنها را از نردیک می شناختم. به آنها گفتم که خودتان را به دردسر نیندازید و در مقابل اسلام و مردم ایستادگی نکنید ولی گوش نکردند. تعداد این افراد حدود 60 الی 70 نفر بودند که مردم با تمام توان در برابر آنها ایستادند و مقاومت کردند وبه یاری خداوند در مدت کوتاهی توانستند منطقه را از لوث وجود آنان پاک نمایند. (ادامه دارد)

راوی: «برادر شهید حجة الاسلام نگهدار اسماعیلی»








نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید نگهدار اسماعیلی و حیدر حیدری

پس از ازدواج به تحصیلات حوزوی اش ادامه داد و فعالیتهای انقلابی او نیز وارد دور جدیدی شد و با جدیت اهداف خود را دنبال کرد.

هر چند که فعالیتهای او در بین بعضی از مردم عامه مخالفینی داشت و این مخالفت به این جهت بود که بخشی از مردم هنوز از خواب غفلت بیدار نشده بودند. به خاطر فعالیتها و مبارزات انقلابی چند بار نیز او را به پاسگاه بردند اما این بازداشتها به تنها او را سست نمی کرد بلکه او را در ادامه مسیر جدی تر و مصمم تر نیز می کرد.

او هر چند وقت یک بار به بوشهر نزد استادش آقای سید حسینی حاضر می شد و گزارش فعالیتهای انقلابی خود را به او می داد و سید هم ایشان را در چگونگی ادامه دادن راه خود راهنمایی می کرد.

او در آن موقع رساله امام خمینی (ره) و اعلامیه های ایشان را در بین طلاب و مردم علاقه مند توزیع می کرد و همراه و همدوش روحانی بزرگ و مبارز انقلاب شهید ابوتراب عاشوری به نقاط مختلف استان بوشهر نظیر گناوه، درودگاه، زیارت، مزیری، خورموج، اهرم و ... رهسپار می شد و با ایشان همکاری می کرد و این دو شهید نقش به سزایی در بیداری مردم این منطقه داشتند.

راوی: «برادر شهید حجة الاسلام نگهدار اسماعیلی»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید نگهدار اسماعیلی

در بوشهر با یکی از دوستانش به نام شیخ امرالله سر کلاس آقای حسینی حاضر می شد. شیخ امرالله به شهید پیشنهاد داده بود که من دختری دارم، اگر صلاح می بینی و دوست داری خانواده ات را برای خواستگاری بفرست. شیخ علی به شیخ امرالله می گوید: «شما می دانید که من از نظر اقتصادی وضع خوبی ندارم و از وضع اقتصادی خانواده ما آگاه هستید».

ابتدا شیخ علی (نگهدار) خودش رفته بود و آن دختر را دیده بود، بعد از آن به من گفت که شما هم بروید و او را ببینید و بعد به من جواب بدهید. ما به خانه شیخ امرالله رفتیم. عروس جدید خانواده مان را دیدیم و با آن خانواده صحبت کردیم و برگشتیم. به خانه که رسیدیم به شیخ علی گفتم: «ان شاء الله مبارک باشد»، خوشحال شد و خدا را شکر کرد.

برای تامین مخارج زندگی و تحصیلش در روزهای تعطیل کارگری می کرد و این امر برای یک فرد محصل بسیار سخت است. من هم به او کمک می کردم تا کارها و اهدافش پیش برود. وقتی کارگری می کرد هر صاحب کاری دوست داشت که کارش را به او بسپارد زیرا فردی کوشا، با دقت و با همت بود و به همین علت توانسته بود همه را به سمت خود بکشاند. شیخ علی زمانی که می خواست ازدواج کند نزد من آمد و گفت: «من خانه ای ندارم و دستم هم خالی است». ما هم برای اینکه کار عروسی برادرمان را راه بیندازیم باغمان را گرو گذاشتیم و سیصد تومان قرض گرفتیم و مقداری از این پول را برای خرج عروسی کنار گذاشتیم.

ولی این پول برای گذراندن زندگی و مخارج بعد از عروسی کفایت نمی کرد. به همین علت یک باغ هم اجاره کردیم تا روی آن کار کنیم. او خیلی خوشحال شد و خدا را شکر می کرد و در حیاط خانه خودمان یک اتاق ساخت و در همین خانه هم عروسی کرد که این اتاق بعدها محل درس خواندن و فعالیت های انقلابی اش شد.

اکثر خانواده ها بویژه خانواده های روستایی در آن موقع از وضعیت مالی واقتصادی مطلوبی برخوردار نبودند. زندگی شبیه زندگی کسانی بود که در حاشیه خیابان زندگی می کنند. در اتاقی کوچک که حیاط آن از خار و خاشاک درختان ساخته شده بود.

راوی: «برادر شهید حجة الاسلام نگهدار اسماعیلی»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 31 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو