خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید نگهدار اسماعیلی

خدمت سربازی شیخ علی (نگهدار) فرا رسید و جهت خدمت اعزام شد. پس از گذراندن دوره آموزشی به علت لیاقت و شایستگی هایی که در او دیده بودند، او را به عنوان ارشد گروهان منصوب و معرفی می کنند.

مدتی از خدمت او گذشت، من 50 تومان برای او در پاکت گذاشتم و پست کردم. پاکت حاوی پول پس از مدتی برگشت و پستچی گفت: «احتمالاً آدرس را اشتباه نوشته اید». مدتی گذشت و یکی از دوستانش به مرخصی آمد. شیخ علی توسط او پیغام فرستاده بود که به فکر من نباشید من خرجی خودم را در می آورم.

بعد که آمد از او سئوال کردم که چگونه خرجی خودش را در می آورد؟ و او جریان را این گونه برایم توضیح داد که در آنجا او را به عنوان  سخنران  گروهان  منصوب  کرده و از نگهبانی دادن معافش می کنند. ولی او مخالفت می کند و می گوید که من راضی نیستم که دیگران نگهبانی بدهند و من ندهم.

او ماه محرم در پادگان سخنرانی می کرد، حتی افسران و درجه داران نیز پای بحثها و صحبتهای او می نشستند. دیگر طوری شده بود که تمام افسران و درجه داران پادگان را نمازخوان کرده بود. به همین جهت هم آن قدر در دل آنها نفوذ کرده بود که آنها او را به خانه هایشان دعوت می کردند و او توانسته بود این ارزش های دینی را به دل خانواده های آنها نیز انتقال دهد و حتی خانواده آنها را نیز نمازخوان کرده بود.

افسران به جهت علاقه ای که به او داشتند و یا شاید هم به خاطر اینکه از وضعیت مالی او خبر داشتند مقداری پول به او می دادند تا خرجی خودش را در بیاورد. حدود 7 الی 8 ماه از خدمتش گذشته بود که به مرخصی آمد. ما دیدیم که وضع ظاهر و روحیه اش خیلی بهتر شده و ما هم با دیدن او خوشحال شدیم .

راوی: «برادر شهید حجة الاسلام نگهدار اسماعیلی»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 13 آبان 1395 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید نگهدار (علی) اسماعیلی

شیخ علی (نگهدار) به درس خواندن علاقه زیادی داشت. تا کلاس نهم در سعدآباد (از توابع دشتستان) درس خواند و چون از کودکی زیر نظر استادی چون شیخ مرتضی با دروس دینی آشنا و به این تعالیم علاقمند شده بود، برای ادامه تحصیل وارد حوزه علمیه شد و زیر نظر آقا سید جواد حسینی مشغول تحصیل علوم دینی گردید.

لقب شیخ علی را همین استادش به او داد، استادش به ما می گفت: «شیخ علی استعداد خوبی دارد شما باید کمکش کنید تا پیشرفت کند». البته من هم هر کاری از دستم بر می آمد انجام می دادم.

ایشان در کنار مسائل دینی مسائل سیاسی را نیز دنبال می کرد. سال 1341 الی 1342 بود که برای مبارزه با رژیم ستم شاهی همراه با تعدادی از دوستانش گروهی انقلابی را تشکیل دادند که محل تجمع و جلسات آنها در خانه ما بود. پس از مدتی چند نفر از معلمان و مدیران مدارس نیز به این گروه پیوستند و اکنون که من این خاطرات را برای شما بیان می کنم بیشتر افراد آن گروه به خیل عظیم شهدا پیوسته و شهید شده اند.

شیخ علی در دوران خفقان طاغوت جلسات روضه خوانی داشت و در قالب همین روضه خوانی ها ماهیت رژیم پهلوی و چهره پلید سران آن را برای مردم بیان می کرد. مامورین ژاندارمری و امنیتی با لباس مبدل در این جلسات حاضر می شدند و فعالیت های او را زیر نظر می گرفتند. اما او به جز خدا از کسی واهمه نداشت و حرف حق را حتی با این همه تهدید بیان می کرد.

بدنبال این روشنگری ها یکی از مسئولان ژاندارمری نزد او آمده و سئوال می کند: «چرا حرف های ضد رژیم می زنی ؟ چرا به شاه بد می گویی؟» و او جواب می دهد: «من کاری به شاه ندارم، حرف خدا و پیغمبر (صلی الله علیه و آله) و حضرت علی (علیه السلام) را تکرار و سخنان آنها را به مردم گوشزد می کنم». مامور می گوید: « تو باید بالای منبر و بعد از روضه برای شاه دعا کنی».

شیخ علی هم به ظاهر قبول می کند و بعد از روضه این چنین شروع به دعا می کند: «خدایا، ظالمان را از روی زمین محو بفرما، خدایا دشمنان اسلام را نابود بگردان و ...». فردادی آن روز مزدوران رژیم شیخ علی را دستگیر کردند و بعد از سه روز او را با یک خودرو آورده و آزاد کردند.

به همراه شیخ علی سربازی بعنوان راننده و افسری هم درون خودرو بود. شیخ علی به خانه ما آمد و جریان را توضیح داد و گفت که این افسر از آن افرادی است که دل در گروه اسلام و مردم دارد و لذا به همین دلیل به شیخ علی کمک کرده بود تا آزاد شود و حتی گفته بود که هر کاری از دستم بر بیاید برایت انجام خواهم داد.

در آن ایام در روستاهای کوچک و حتی در شهرها هم هنوز به آن صورت خبری از انقلاب نبود اما شهید شیخ علی در اوج خفقان و تاریکی و با تحمل مرارت ها و سختی های فراوان فعالیت های انقلابی و بیدار گرانه ی خود را دنبال می کرد.

راوی: «برادر شهید حجة الاسلام نگهدار اسماعیلی»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید نگهدار اسماعیلی

شیخ علی (نگهدار) کلاس اول یا دوم دبستان بود که پدرمان به رحمت ایزدی پیوست. استعداد و علاقه زیادی به درس و یادگیری داشت. ما در آن دوران رنج و سختی زیادی کشیدیم ولی با همه این سختیها علی با جدیت درس می خواند.

تا کلاس چهارم نتوانستیم برای او کفش تهیه کنیم به همین خاطر با دمپایی یا با پای برهنه به دبستان سعدآباد می رفت اما با این وجود کلاس چهارم را به صورت جهشی خواند تا این که در روستای خودمان مدرسه ساخته شد و او در آنجا مشغول به ادامه تحصیل شد.

تابستان که مدرسه ها تعطیل بودند برای کسب علوم دینی نزد فردی روحانی به نام «شیخ مرتضی» می رفت. از زمانی که کلاس دوم یا سوم دبستان بود دقت و سعی داشت تا روزه بگیرد. شیخ مرتضی به او گفته بود که برای تو هنوز زود است، ولی شیخ علی گوشش بدهکار این حرف ها نبود و به ما می گفت: «مرا برای سحری بیدار کنید چون دوست دارم که روزه بگیرم». بالاخره علی رغم سن کم و ناتوانی بدنی در هفته 2 یا 3 روز را روزه می گرفت.

با اینکه 10 الی 12 سال بیشتر سن نداشت ما را نصیحت می کرد. از آن طرف هم چون بچه ی روستا بودیم و سخت گرفتار کار و مشکلات زندگی و تبلیغات دینی نیز کم بود به راهنمایی هایش نیاز داشتیم.

راوی: «برادر شهید حجة الاسلام نگهدار اسماعیلی»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالرسول قادریان

آقای بستان کللی از رزمندگان دوران دفاع مقدس، پس از گذشت 30 سال که از شهادت رسول قادریان، برایم نقل کرد که در عملیات آزاد سازی بستان (طریق القدس) زخمی شدم و همه رفتند. ایشان می گفت: «تیر در دهانم خورده بود، شهید رسول قادریان آمد، گفتم برو، گفت یا هر دو شهید می شویم یا اسیر و یا باید شما را به عقب ببرم، من را انداخت پشت دوش خود و آورد پشت خاکریز خودمان و آلان زنده بودنم مدیون شهید قادریان هستم». یاد همه شهیدان گرامی باد

راوی: «آقای غلامعلی قادریان»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالرسول قادریان

سال 1359 بود، شهید رجایی که آن زمان نخست وزیر بود، در زمان جنگ آمد بوشهر و شام در سپاه دعوت بود. ساختمان سپاه آن زمان در خیابان بیسیم (استانداری سابق) یعنی محل زندگی استاندار قبل از انقلاب قرار داشت.

ما بسیجیها هم به عشق شهد رجایی رفتیم آنجا، فرمانده سپاه حاج علیرضا مظفری بود، سفره شام انداختند، نان و مرغ و خیلی هم کم بود.

شهید رسول قادریان که کم سن و سال بود، به همراه شهید مجید مرادزاده دور رسیدند. ما داشتیم شام می خوردیم، کسی توجه به این دو نفر نمی کرد، شهید رجایی آنها را صدا کرد و آنها آمدند کنار شهید رجایی، چون غذا خیلی کم بود ننشستند.

رجایی به فرمانده سپاه گفت: «برو کنارتر» و همین طور به محافظش و دست شهید رسول قادریان و شهید مجید مرادزاده را گرفت و گفت: «یک عالم غذاست»، و شروع کردند با هم خوردند و بعدها هر سه شهید شدند، انگار شهید رجایی می دانست که هر سه آنها شهید می شوند. یاد آنها گرامی باد

راوی: «آقای غلامعلی قادریان»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالرسول قادریان

روز اول جنگ در سال 1359 در تاریخ 31 شهریور ماه ساعت 2 بعد از ظهر جلوی منزل داشتم روزنامه می خواندم که نوشته بود در مرز درگیری پراکنده ای شروع شده و این انتظار می رفت که عراق به ایران حمله کند.

ناگهان متوجه شدم که از طرف محله ی بنمانع دو فروند میگ های عراقی با پرواز خیلی پایین به طرف فرودگاه می آیند و شروع به بمباران و شکستن دیوار صوتی نمودند.

منزل ما با باند فرودگاه فاصله چندانی ندارد. من فریاد می زدم و از میگ های عراقی همه وحشت زده شده بودیم. شهید عبدالرسول قادریان خواب بود، از خواب پرید و گفت: «چه شده؟!»، فهمید که عراق حمله کرده است.

منزل قدیم ما چند تا اطاق داشت و حاج رضا دریکی از اتاق ها اسلحه های بسیج را گذاشته بود. عبدالرسول دوید که اسلحه بر دارد، با ناراحتی برگشت و به من گفت: «حاج رضا اسلحه ها را باز کرده و در گازوییل گذاشته»، من به او گفتم: «برو در مخفیگاه». 

این جوان 17 ساله با شجاعت  تمام رفت یک اسلحه و خشاب برداشت و به طرف باند فرودگاه دوید و من هم حدودا 20 تفنگ را برداشتم و بردم به دستور شهید بزرگوار حاج باقر میگلی نژاد بین بسیج محل تقسیم کردم. حدوداً ساعت 5 بعد از ظهر باز میگ های عراقی حمله کردند.

راوی: «آقای غلامعلی قادریان»








نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسین ابراهیمی

حسین می دانست كه شهادت مقام والایی است و اگر انسان در راه خدا با مبارزه با دشمنان كشته شود؛ واقعاً شانس بزرگی در زندگی داشته است .

مراحل مدرسه خود را تا سوم راهنمایی با نمرات عالی پشت سر گذاشته و در همان موقع بود كه دلش هوایی جبهه شد و مدرسه را ترک كرد . اوقات فراغت را به فوتبال بازی و كتاب خوانی مشغول بود . او همیشه می گفت ما باید كشورمان را حفظ كنیم و بدنبال مد و پوشیدن لباس نباشیم.

اولین بار در سن 16 سالگی برای نام نویسی به مسجد محل رفت و عضو بسیج شد و از همان جا به جبهه اعزام گردید. ایشان به جبهه خیلی علاقه داشت و در بسیج آموزشهایی كه می دید بیشتر تشویق می شد كه این راه ادامه دهد.

اولین باری كه می خواست به جبهه برود خیلی خوشحال بود و مادرم اجازه رفتن به جبهه را به او نمی دادند ولی او اصلاً دلسرد نمی شد و كاری می كرد كه بتواند دل پدر و مادرم را بدست آورد. او می گفت روزی من را در جبهه خواهید دید و می شد از چهره اش نوید شهادتش را خواند .

در نامه هایش همیشه برادران و خواهران را به خدا و آداب درست زندگی كردن وصیت می كرد و می گفت كه همیشه به یاد خدا باشند. بعد از آمدن از جبهه انسانی با فهم و شعور شده بود. مومن و با سلیقه شده بود ؛ همه را نصحیت می كرد و پند و اندرز می داد ؛ با اینكه سنی هم نداشت ولی اندیشه او زیاد بود .

همیشه یک قرآن در جیب بغل راست او بود و هر وقت كه می خواست از مرخصی به جبهه برود؛ قرآن را تلاوت می كرد و می بوسید و می رفت. ابتدا مرگ برادرم سخت و ناگوار بود كه برادرمان را از دست داده ایم ولی بعدها فهمیدیم كه خدا خواسته كه در چنین راهی جان او را از دست بدهیم و این بزرگترین مقام است و بسیار خوشحال شدیم كه چنین مقامی یعنی شهادت نصیب برادرمان شده است.

راوی : برادر شهید حسین ابراهیمی




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، زندگینامه شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 31 )    1   2   3   4   5   6   7   ...