خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید احمد انیسه

در عملیات کربلای 4 با هم بودیم ؛ اما آن شب خبری از احمد نداشتم . در جریان یک عقب نشینی یکی از همرزمان به من گفت: «احمد ؛ همشهری شما هم زخمی شده» . او نمی دانست که احمد برادر من است .

در همان حالت نشانی را از او گرفتم و سریع خودم را به آنجا رساندم . دیدم درون بیشه کنار یک قایق نیمه سوخته دراز کشیده است . گفتم: «احمد ؛ دشمن دارد می رسد ؛ چرا اینجا خوابیده ای ؟» . گفت: «کجا بروم ؟ کار من تمام است» .

دلم فرو ریخت ؛ می خواستم زود او را بلند کنم و با خودم ببرم ولی دیدم دو زخم عمیق  بر پیکرش نشسته ؛ بدون اینکه داد و فریادی کند ؛ آهسته گفت: «برادرم برو ؛ خودت را نجات بده ؛ مرا حلال کن ...» .

کم کم چشمانش را بست ؛ با دستپاچگی می خواستم کاری بکنم که دیدم بدن نازنینش سرد شد . احمد بزرگ بود ؛ من او را کوچکتر از خود می دانستم .

راوی : برادر شهید احمد انیسه




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




عباسعلی ذبیحی آقای ذبیحی برادر شهید محمدعلی ذبیحی از این روحانی شهید والامقام می گوید :

شهید محمدعلی ذبیحی متولد 1345 در شهر بوشهر و در خانواده متوسط و مذهبی بدنیا آمد. نوجوانی او همزمان بود با پیروزی انقلاب اسلامی که با داشتن سن کم در تمام صحنه ها حضور فعالانه داشت و از همان ابتدا با فرمان حضرت امام (ره) مبنی بر تشکیل بسیج مستضعفین؛ ضمن شرکت مداوم در تمام برنامه ها؛ در کلاسهای عقیدتی و سیاسی و تشویق جوانان شهر در پاسداری و حفاظت از دستاوردهای نظام نوپای انقلاب اسلامی اقدام می نمود.

شهید محمدعلی ذبیحی

شهید علاقه زیادی به ادای نماز اول وقت و حضور در مسجد و همچنین ولایت فقیه داشت و همیشه سفارش می نمود که تابع و گوش به فرمان رهبر باشید تا به گفته او به اسلام و این مملکت آسیبی نرسد .

محمدعلی از لحاظ اخلاق و رفتار هم در منزل وهم در اجتماع فردی نمونه بود وهمیشه بیاد دارم که درمقابل پدر سرش پایین بود و حرفی نمی زد.

در آموختن درس بسیار کوشا بود و به همین علت در سال ۶۴ با تعداد از دوستانش مثل  شهیدان حسن وردیانی و مصطفی شمسا جهت فراگیری علوم اسلامی به حوزه علمیه قم؛ مدرسه امام جعفر صادق (علیه السلام) رفته و مشغول درس حوزه شدند.

وی پس از چندین بار حضور فعالانه در جبهه های نبرد در سال ۶۶ از طرف مدرسه علمیه به جبهه اعزام و پس از رشادتهای زیاد و درگیری با دشمن در ارتفاعات کردستان به شهادت رسیدند.

راوی : «عباسعلی ذبیحی»




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید خسرو حسرویان

برادر شهید خسرو خسرویان از مبارزات شهید می گوید :

از قبل از پیروزی انقلاب اسلامی مبارزاتش را با پیامهای امام و تکثیر آنها در شهر شروع کرد . از جمله اولین کسانی بود که پوستر حضرت امام (ره) را بالا می برد . ایشان جزء کسانی بودند که در صف اول تظاهرات شرکت داشتند و نظم دهنده راهپیمایها بودند تا اینکه انقلاب اسلامی پیروز شد.

شهید با تعدادی از دوستانش گروه فدائیان اسلام را تشکیل دادند . وی یکی از بنیانگذاران فدائیان اسلام بودند . بعد از تشکیل این گروه در حراست از دست آورده های انقلاب اسلامی کوشش زیادی نمود و شب و روز بر علیه گروهکها مبارزاتی داشت که چندین بار از طرف آنها مورد حمله قرار گرفت .

با شروع جنگ تحمیلی او با فرمان حضرت امام (ره) مبنی بر تشکیل ارتش 20 میلیونی به آموزش نظامی برادران و خواهران شهر پرداخت و مرتباً برادران را به جبهه اعزام می کرد و خودش هم در کنار آنها اعزام می شد .

موقع سربازیش که فرا رسید به تهران اعزام شد . در دوران سربازی فعالیت زیادی داشت و به همین خاطر جذب دایره عقیدتی سیاسی نزاجا تهران شد . ولی عشق خسرو به جبهه مانع نشد و تمام آن مسئولیتها را کنار گذاشت و پس از مدتی آموزش در تهران ؛ به جبهه رفت .

پنج روز قبل از شهادتش از جبهه تماس گرفت و گفت دو روز دیگر ماموریت من تمام می شود و به بوشهر بر می گردم . ولی در همان ایام اعلام حمله شد که وی اعلام آمادگی کرد و در عملیات قدس 5 قسمتی از کار آن منطقه را بر عهده گرفتند و با تعدادی از برادارنش در آن منطقه شهید شدند .






نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسین پیروزمند

برادر شهید حسین پیروزمند از آخرین لحظه شهید با فرزند کوچکش می گوید :

روزی که قرار بود با هم به جبهه اعزام شویم ؛ اعلام کرده بودند که همه جلوی درب جایگاه نماز جمعه تجمع کنند ؛ بعد از آنجا ما را به طرف جبهه می بردند . صبح زود همراه با شهید و بعضی از همکاران که همگی می خواستیم به جبهه برویم ؛ جلوی درب جایگاه نماز جمعه بوشهر رفتیم و منتظر ماندیم .

در آن میان والدین و دوستان بعضی ها برای بدرقه کردن عزیزان رزمنده عازم به جبهه ؛ نقل و شیرینی تقسیم و در هوا پرت می کردند . شهید سه عدد شکلات در دستش بود ؛ در همین حین که داشت با ما صحبت می کرد ؛ خانمش در حالی که فرزند خردسالش را در بغل داشت برای خداحافظی به سمت ایشان آمد .

بچه در حال گریه کردن بود . حسین بچه را از خانمش گرفت و روی پای خودش گذاشت . شکلاتها را به دست بچه داد . به محض اینکه شکلاتها را در دستان کوچک بچه قرار گرفت ؛ آرام شد و به پدرش نگاه کرد و خندید .

وقت رفتن فرا رسید بود و شکلاتها هم تمام شده بود . بچه دوباره گریه کنان شکلات طلب می کرد . شهید با صدای بلند خندید ؛ گفتم : «حاجی چه شده ؟ به چی می خندی ؟» . گفت : «مگر نمی بینی این دم آخری این کوچولو از من شکلات می خواهد و با گریه اش دارد به من می گوید تا شیرینی ندهی اجازه نمی دهم بروی ؛ چطوری راضی و آرامش کنم» .






نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسین پیروزمند

برادر شهید حسین پیروزمند از روز اعزام به جبهه می گوید :

روزی که عازم جبهه شدیم ؛ صبح زود راه افتادیم . در بین راه به ماهشهر رسیدیم . در قهوه خانه ای برای صرف صبحانه توقف کردیم . یک میز چند نفره را انتخاب کردیم و همگی دور یک میز نشستیم؛ چند صندلی هم از میزهای دیگر به دور میز خودمان کذاشتیم و صبحانه سفارش دادیم .

همه گرم خوردن صبحانه بودیم که حسین در همان حین دست از خوردن کشید و از سر میز بلند شد . از او پرسیدیم که کجا می روی ؟ در پاسخ گفت : « شما ادامه بدهید من زود بر می گردم » . بعد از چند دقیقه برگشت و بقیه ی صبحانه اش را خورد .

بعد از صرف صبحانه بلند شدیم که حساب کنیم . همه در حال تعارف بودند و می خواستند حساب کنند. وقتی که نزد حسابدار رفتیم ؛ گفت : «حساب شده است» . با تعجب پرسیدیم : «چه کسی حساب کرده ؟» . صاحب قهوه خانه در حالی که به سمت حسین اشاره می کرد ؛ گفت : « ایشان ؛ وقتی شما مشغول خوردن صبحانه بودید نزد من آمد و پول همه را حساب کرد » .

بعد متوجه دلیل بلند شدنش از پای میز صبحانه شدیم . حسین ما را صدا کرد و گفت : « بیایید برویم ؛ آخر یک بنده خدایی حساب کرده است » . 




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسین پیروزمند

برادر شهید حسین پیروزمند از آخرین آعزام شهید می گوید :

چند روز قبل از اینکه برای آخرین بار عازم جبهه شود ؛ حدود ساعت 7 صبح به کنار دریا رفته بودیم . در حالی که لب ساحل نشسته بودم و دریا را تماشا می کردم ؛ دیدم حسین یک پلاستیک سیاهی در دست دارد و کنار دریا قدم می زند ؛ نزدیک که رفتم متوجه شدم که در پلاستیک نان خشک دارد .

نانها را تکه تکه کرد و در دریا جلوی مرغان دریایی ریخت . هیچ وقت زیبایی آن روز صبح کنار دریا را فراموش نخواهم کرد که چگونه مرغان سفید دریایی در بالای دریا پروازکنان به طرف نانهایی که حسین برای آنها می ریخت ؛ هجوم می آوردند .

در همان لحظه که متوجه کارش شدم ؛ به یکباره به خودم آمدم . گویا تحولاتی در ایشان بوجود آمده بود . با دیدن این منظره که چگونه به فکر فرو رفته بود و به کار خود ادامه می داد ؛ چنان تحت تاثیر قرار گرفتم که تاکنون هر وقت به کنار ساحل می روم و مرغان دریایی را می بینم ؛ آن صحنه ها جلوی چشمم مجسم می شوند ؛ انگار همین دیروز بود .






نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسین پیروزمند

برادر شهید حسین پیروزمند از مبارزات انقلابی شهید می گوید :

زمانی که انقلاب شد من تاکسی داشتم و در سطح شهر بوشهر کار می کردم . یک هفته قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ؛ در حالی که مسافر داشتم و به میدان شهر (میدان انقلاب) رسیدم ؛ از دور دیدم که چند تا جوان در حال مبارزه با ماموران گارد شاهنشاهی هستند . وقتی که نزدیکتر شدم دیدم که حسین با چند تا از ماموران گلاویز شده است و با آنها در حال مبارزه می باشد .

سریعا از ماشین پیاده شدم و با عجله به طرف آنان دویدم . از خدا بی خبران داشتند حسین را با باتون می زدند . حسین با دست خالی عقب نشینی نمی کرد و به طرف آنها مشت و لگد پرت می کرد . به جای اینکه فرار کند مردانه ایستاده بود و با آنها مبارزه می کرد . سریعاً او را به طرف خودم کشیدم تا از دست گاردیهای شاه نجات بدهم .

وقتی متوجه من شد و دید که دارم او را به طرف خودم می کشم به من گفت : «شما از اینجا برو ؛ احتمال دارد که شما را هم بزنند » . در حالی که داشتم حسین را می کشیدم تا او را راضی کنم که از آنجا دور شود ؛ دیدم یکی از گاردیهای شاه به ما نزدیک شد و با باتون دو بار به سر من ضربه زد . در حالی که از ناحیه ی سر ؛ درد شدیدی را احساس می کردم به هر طریقی بود وی را از دست گاردیها بیرون کشیدم و هر دو با هم فرار کردیم و خودمان را به خانه رساندیم . بعد فهمیدم که آن از خدا بی خبران چقدر ایشان را مورد ضرب و شتم قرار داده اند و کتک زده اند . به او گفتم : «مگر تو مجبوری که با دست خالی جلوی آنها بایستی ؟» او گفت : «ما به خاطر ایمانمان مجبور هستیم» .








نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 31 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو