خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 17 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید عباس صفوی

سید عباس اردیبهشت ماه سال 1358 ‏ازدواج کرد. قبل از اینکه جنگ شروع شود فقط یک بار به اتفاق خانمش به مشهد مقدس سفر کردند. بعد از جنگ کمتر سید عباس را در خانه می دیدیم زیرا مرتب در مأموریت بود.

وقتی امام (ره) دستور تشکیل ارتش بیست میلیونی را دادند، سید عباس با تعدادی از بچه های جمعیت فدائیان اسلام شروع به تشکیل بسیج کردند. ابتدا ایشان به همراه شهید حاج باقر میگلی نژاد به تهران رفتند و مجوز ساختمان بسیج را گرفتند. فعالیت های او به صورت مخفیانه بود و چیزی به ما نمی گفت.

با شروع جنگ، سید عباس از طرف بسیج نماینده اتاق جنگ در پایگاه دریایی شد و تصمیمات مهم به اتفاق ‏مسئولین پایگاه ها با هم می گرفتند.

در ابتدای جنگ کمک هایی از طرف ایرانیان مقیم کشورهای عربی به بوشهر فرستاده می شد که سید عباس خودش به گمرک بوشهر می رفت و کمک ها را جمع آوری و به انبار بنیاد شهید منتقل می کرد و از آن جا هم بین جنگ زده هایی که به بوشهر آمده بودند تقسیم می کردند. سید عباس خیلی برای جنگ زده ها دلسوزی می کرد و همیشه می گفت: «آنها به ما پناه آورده اند، ما باید به آنها کمک کنیم».

راوی: «خواهر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : خاطرات خواهران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 3 شهریور 1396 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید خداخواست شکریان

خاطره ای از شهید رضاعلی (خداخواست) شکریان

خداخواست در زمان جنگ، دائم به جبهه می رفت و کمتر در خانه بود. او دوم اسفند ماه سال 1360 بود که به اصرار خانواده ازدواج نمود و بعد از ازدواج نیز علی رغم تصوری که اعضای خانواده داشتند، به جبهه رفت و در عملیاتها شرکت کرد.

او صبح عروسی در مراسم تشییع پیکر شھید علیرضا ماھینی شرکت نمود و وقتی برگشت موضوع رفتن به جبهه را مطرح کرد که با اعتراض مادر و بقیه اعضاء خانواده مواجه شد. او وقتی مخالفت شدید خانواده را دید از روی ناچاری، برادر دیگرمان که جفت دوقلویش بود را به جای خود به جبهه فرستاد، ولی باز هم آرام نگرفت و چندین بار به من گفت: «احساس می کنم که دنیا خیلی برایم تنگ شده و نمی توانم در این غربتکده بمانم».

این سخنانش در گوشم بود تا اینکه یک روز که در مراسم نماز جمعه شرکت کرده بود، وقتی به خانه برگشت، با چهره ای نورانی و بشاش، گفت: «دیگر تمام شد، من تصمیم خودم را گرفتم» و ما جز اینکه همگی مات و مبهوت به او خیره شویم، کار دیگری از دستمان بر نمی آمد.

راوی: «خواهر شهید رضاعلی (خداخواست) شکریان»





نوع مطلب : خاطرات خواهران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید مرتضی ناطق زاده

مرتضی هر وقت از سفر بر می گشت برای تمام اعضای خانواده هدیه ای هر چند کوچک و مختصر می آورد و هیچ یک از افراد خانواده را فراموش نمی کرد. او به صله ی رحم خیلی تاکید داشت و در مرخصی به آشنایان و اقوام سر می زد.

وقتی خبر شهادت مرتضی را دادند، 10 روز از شهادت ایشان می گذشت. آن طور که ما فهمیدیم، هنگامی که وقت دیده بانی مرتضی تمام شده بود، چون همرزمی که می بایست جایگزین ایشان بر پست حاضر شود، نیامده بود، مرتضی منتظر آمدن نیروی جایگزین خود می ماند که ناگهان بر اثر خمپاره دشمن به درجه ی عظمای شهادت نائل می شود. شاید خداوند این چنین مقدر کرده بود که او به شهادت برسد.

راوی: «خواهر شهید مرتضی ناطق زاده»




نوع مطلب : خاطرات خواهران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید محمد انصار

سالی که همراه با محمد برای زیارت حرم امام رضا (علیه السلام) به مشهد رفتیم، در میان راه جایی برای استراحت پیدا کردیم که درختان زیادی داشت. در میان درختان، درخت سیب هم بود.

هنگامی که همه مشغول استراحت بودیم، بچه ها برای بازی به اطراف محوطه ای که در آن جا بود رفتند و مشغول بازی و شیطنت شدند. بچه ها از روی شیطنت و حس کودکانه به طرف درخت سیب رفتند و قصد داشتند سیب بچینند. هنگامی که بزرگترها این صحنه را دیدند به آنها نگریستند و گفتند: «کدام بچه از درخت سیب می چیند؟».

در آن زمان محمد چهار ساله بود، یکی از بچه ها چند عدد سیب چید و یک دانه از آن را به محمد داد. اما محمد با آن سن کم سیب را از او نگرفت و گفت: «این درخت مال ما نیست که از سیب آن بخورم، این مال حرام است و من نمی خورم». بزرگترها با تعجب به حرف شهید گوش دادند و او مورد تحسین همگان گردید».

راوی : «خواهر شهید محمد انصاری»






نوع مطلب : خاطرات خواهران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید ابراهیم قصابکار

برادر شهیدم ابراهیم  قصابکار  خیلی  مهربان و با نماز  بود. او همیشه ما را به خواندن نماز سفارش می کرد. زمانی که شهید شد، در خواب دیدم که دارد به شهیدان آب می دهد. به مادرم گفتم که اگر ابراهیم نیامد حتماً شهید شده است. چه قدر مادرم انتظار وی را کشید و عاقبت جسد او را ندید.

شهید هر وقت که به مرخصی  می آمد  قبل  از هر چیز غسل می کرد، وضو می گرفت و نماز به جا می آورد. به دلیل این که از محل خدمتش تا منزل ما راه زیادی بود، نامه می نوشت و ذکر می کرد که از راه دور دست شما را می بوسم، همیشه سفارش برادران و خواهران را می نمود.

راوی: «خواهر شهید ابراهیم قصابکار»




نوع مطلب : خاطرات خواهران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید غلامحسین دشتی

یکی از شب های سرد پاییز بود. مادرم رفته بود گچساران، چند روز بود که علیرضا (غلامحسین) خیلی در تب و تاب بود. با وجود صمیمیت بیش از حدی که به من داشت اما نتوانستم از زیر زبانش بکشم که چه چیزی موجب خوشحالی بیش از اندازه اش شده است.

شب که پدر از مسجد آمد، علیرضا کنار او نشست و با تبسم همیشگی به پدر سلام کرد و خسته نباشی گفت. کاغذی را جلوی پدر گذاشت و گفت: «این کاغذ را برای من امضاء می کنید؟».

پدر لحظه ای تامل کرد و بعد سرش را بلند کرد و به چهره معصوم علیرضا نگریست. من نمی دانم چه چیزی در فکر پدر گذشت، شاید برای لحظاتی صحنه ی کربلا و میدان رفتن علی اکبر (علیه السلام) را مجسم کرد که از پدر اذن جنگ می خواست. با رضایت و خشنودی کاغذ را امضاء کرد تا با این کار هم قلب علیرضا را شاد کند و هم آن دنیا جلوی امام حسین (علیه السلام) شرمنده نباشد.

راوی: «خواهر شهید غلامحسین دشتی»




نوع مطلب : خاطرات خواهران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید غلامحسین دشتی

پاییز سال شصت بود و اوج اعزام به جبهه ها، هر کس می خواست به طریقی به جبهه اعزام شود. یادم است برای بدرقه ی رزمندگان به مقر سپاه رفته بودیم. اقوام و دوستان هم برای بدرقه ی علیرضا (غلامحسین) و دیگر رزمندگان آمده بودند.

هیچ وقت یادم نمی رود که چه قدر علیرضا برای رفتن به جبهه سر از پا نمی شناخت. موقع سوار شدن رزمندگان به اتوبوس بود، علیرضا برای خداحافظی پیش ما آمد. یکی از اقوام هم که با گل و گلاب برای بدرقه آمده بود، گلاب را روی سر رزمندگان پاشیده بود و گلدان خالی در دستش مانده بود.

علیرضا آمد نزدیکش و گفت: « عمه پس ما چی ؟ سهم ما کو؟ چرا ما را از گل و گلاب خودت بی نصیب می گذاری؟». همان طور که علیرضا با او حرف می زد، ناخوادگاه دستش در گلدان رفت و ته آن را جستجو کرد و مشتی گل را از گلدان خالی درآورد و بر سر علیرضا ریخت».

راوی: «خواهر شهید غلامحسین دشتی»






نوع مطلب : خاطرات خواهران شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...