خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

در قسمت یکصد و پنجاه سوم ؛ آقای دادفر خاطره ای از شهید علیرضا ماهینی بیان کردند و حالا ادامه خاطرات خانم شاه بابایی :

بعد از اینکه صحبتهای آقای دادفر تمام شد ، بغض سنگینی راه گلویم را بست . آقای دادفر به رسم یاد بود به هر کدام از ما یک قلم و تقویم هدیه کرد و ما هم از ایشان تشکر نمودیم .

بعد از خداحافظی ، حسابی در ققنوس وجود خودم فرو رفته بودم . به یاد آیه ی ۱۶۹سوره آل عمران افتادم که می فرماید : « ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون » . واقعا چه نیکو رهبر عالیقدرمان حضرت آیت ‌الله خامنه ای با استناد به این آیه در یکی از سخنرانیهایش فرمودند : « شهدا  زنده اند و نزد خدا  روزی می گیرند ، مشرف  بر این عالم  هستند و حوادث را می بینند ؛ اعمال  من  و شما را می بینند، آن‌ وقتی که پای من و شما به سنگی بخورد، آن وقتی که نتوانیم  درست حرکت کنیم  و زمین بخوریم آنها نگران می شوند ، آن وقتی که می بینند محکم  قدم  بر می داریم ؛ مستقیم حرکت می کنیم و به هدف نزدیک می شویم ؛ خوشحال می شوند » .

در همین افکار بودم که اشک از چشمانم سرازیر شد و با تمام وجود گفتم :« سپاس، سپاس خدایی که از بی رنگی، رنگ را آفرید و از رنگ نور را، سپاس خدای را که نور و صوت را در هم آمیخت وهستی را متجلی کرد و عشق را در کانون آن قرار داد و انسان را به زیور نور عشق بیاراست، سپاس خدای را برای هر آنچه که هست و به من داده و نمی دانم » .

شهید علیرضا ماهینی

حال عجیبی داشتم مثل پرنده ای بودم که برای رهایی از قفس بی قرار شده، به یاد آن روز پاییزی که برای اولین بار عکس علیرضا را زیر پاها برداشتم ؛ افتادم . شش سال تمام با یک عکس بی نام و نشان زندگی کردم، چه روزهایی بود . دنیا برایم جذابیتش را از دست داده بود، احساس می کردم ندایی مرا فرا می خواند، اما قادر به تشخیص اینکه این ندا مرا به کدام سو فرا می خواند ؛ نبودم . تا اینکه سال ۱۳۹۱روزنه ای برویم گشاده شد و سعادت دیدار مزارش را پیدا کردم و از همان روزها سیر و سلوکم آغاز شد .

آن روزها چون عاشقی سراپا نشناخته با هر مشقتی بود تک تک دوستانش را پیدا می کردم و همراه دوست عزیزم زهرا برای ضبط خاطراتشان به دیدنشان می رفتم . هر روز که می گذشت حال من دگرگونتر می شد، احساس می کردم تازه دارم مسلمان می شوم و اسلام می آورم نه یک اسلام موروثی و سینه به سینه گشته، من خدا را با تمام وجود احساس می کردم، عشق را احساس می کردم، روز به روز  زشتی  و سیاهی  خودم  برایم آشکارتر می شد ، روزگارم با خنده و اشک آمیخته تر می شد، من آن روزها چون کودک تازه متولد شده احساس سبکی می کردم .

این چهار سال تحقیق برای من از بهترین روزهای زندگی ام بود، یادم می آید آن روزهای آغاز تحقیقاتم زیاد در مورد دفاع مقدس مطالعه می کردم . لا به لای کتابها به دنبال راهی برای غبار روبی وجود خود می گشتم . کاملا تغییر کرده بودم، این تغییر نه تنها در ظاهر من بلکه در تار و پود وجودم ریشه دوانده بود، خیلی زود اطرافیانم متوجه این تحول بزرگ در من شدند . عده ای نگران، عده ای حیرت زده ماجراهایی که با این افراد داشتم خود داستانی جدا می طلبد اما هیچ نگاه و سخنی در من تاثیری نداشت .

من پروانه وار به دور شمع حقیقت می چرخیدم و از سوختن بالهایم لذت می بردم، چه عاشقانه و مصمم در این راه قدم برداشتم، چندی طول نکشید که اطرافیانم نیز مرا با افکار جدیدم پذیرا شدند . من در این سالها خدای خود را بهتر شناختم و دانستم که عشق و محبتی حقیقی است که آثار آن در محب آشکار شود، اگر این محبت در خلق و خوی او از محبوب تاثیر داشته باشد صحیح است در غیر این صورت تنها یک حالت احساسی نسبت به محبوب است .

تمام خاطرات این سالها و یافته ها و تحقیقاتم به یاد و خاطرم آمد و با چشمانی غرق اشک رو به دوستم زهرا کردم و گفتم : « امروز پایان تحقیقاتم  است و شروع  حرکت و سفری  در درون خودم می باشد » .

اکنون که آخرین کلمات این داستان را به نگارش در می آورم در شمال کشور پهناورمان در میان انبوهی از درختان سر به فلک کشیده و در کنار همسر مهربانم که در تمام این چهارسال صبورانه مرا یاری کرد ؛ می باشم . وجود شهید علیرضا ماهینی برای من برکتی بود از جانب حق تعالی که به پاس دعای خیر مادرم و زندگی صادقانه ام با یک جانباز جنگ تحمیلی نصیبم شد . (پایان)

راوی : خانم شاه بابایی از تهران






نوع مطلب : کرامات شهید ماهینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




در قسمت یکصد و پنجاه دوم ؛ آقای دادفر خاطره ای از شهید علیرضا ماهینی بیان کردند و حالا ادامه خاطرات خانم شاه بابایی :

بعد از صحبتهای آقای دادفر رو به ایشان کردم و گفتم : « اگر بخواهید علیرضا را در چند جمله تعریف کنید، چه می گویید؟ » .

آقای دادفر بعد از مکث کوتاهی گفت : « علیرضا آدم کتابخوانی بود، به روز بود، از عقاید خشک و جمود به دور بود، دارای عقیده و مرام بود، همیشه در ساکش کتاب و نشریه بود . یک روز که از خط برگشته بود، بلافاصله بعد از سلام و احوالپرسی با من، پرسید : روزنامه چی داریم ؟ با وجود خستگی نشست و روزنامه خواند .

دادفر

علیرضا جدای از سلحشوری انسانی فرهیخته و اهل دانش بود، در او یک مهربانی خاصی هم وجود داشت، او هدفش از جنگ خیلی فراتر از امثال من بود . او دارای بصیرت و آگاهی بود، یادش جاوید و روحش شاد » .

صحبتهای آقای دادفر به اینجا که رسید، بغض راه گلویم را بست، می دانستم که این آخرین مصاحبه از دوستان شهید ماهینی می باشد . این مصاحبه از نظر من با تمام مصاحبه ها متفاوت بود، حال و هوای من هم با روزهای دیگر فرق داشت . احساس می کردم علیرضا در این چهارسال راه های زیادی را به من نشان داد ، من اکنون در مرحله ای از سیر و سلوک قرار داشتم .

راوی : خانم شاه بابایی از تهران






نوع مطلب : کرامات شهید ماهینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




در قسمت یکصد و پنجاه یکم ؛ آقای دادفر خاطره ای از شهید علیرضا ماهینی بیان کردند و حالا ادامه خاطرات :

ادامه خاطرات آقای دادفر : « بعد از اینکه الله کرمی اسیر شد، به دستور دکتر چمران عملیات به تعویق افتاد . از آن روز به بعد عراقی ها خط ما را زیر آتش سنگین قرار دادند، سه شب پیاپی مورد هجوم عراقی ها قرار گرفتیم . آنها تصمیم داشتند ما را از کنار کرخه به عقب برانند و از آن نقطه پلی بزنند که محاصره سوسنگرد تنگتر و دست و پای ما بسته بشود . در همین حملات بود که عباس کهزادی شهید شد .

زمانی که منطقه تحت اشغال عراقی ها بود در آن منطقه یک کانال زده بودند که تا ۲۰متری خاکریز کنار رودخانه ای که ما پشت اش بودیم ؛ می رسید . در حقیقت از خاکریز ما تا آن کانال ۲۰متر فاصله بود . آنها از آنجا صدای ما را می شنیدند، من تصور می کنم چون بچه ها مرتب عباس کهزادی را صدا می زدند آنها تشخیص داده بودند که عباس فرمانده است ؛ برای همین نزدیک صبح از داخل کانال صدای عباس ، عباس آمد ، عباس هم که جوانمرد بود، گمان کرد شاید بچه های خودمان داخل کانال زخمی شدند، برای همین از خط خارج شد و به طرف کانال رفت، در همین هنگام بود که اطرافش چند تا نارنجک دستی انداختند و عباس کهزادی در همان جا به شهادت رسید .

دادفر

بعد از شهادت عباس، علیرضا فرماندهی ما را عهده دار شد . حوالی ساعت ۸ صبح همان روز اردشیر ماهینی به علیرضا گفت : « سروان رستمی پشت بیسیم است » . علیرضا بیسیم را گرفت که جواب سروان رستمی را بدهد . من سرم را بردم نزدیک بیسیم که ببینم سروان رستمی چه فرمانی به علیرضا می دهد .

سروان رستمی که از مقاومت خوب بچه ها خوشحال بود ، گفت : «سلام به مالک اشتر» ؛ علیرضا گفت : «عباس کهزادی شهید شده و یک پیرمردی هم ترکش خورده به صورتش» . سروان رستمی از اینکه خبر شهادت عباس کهزادی را شنید ؛ بسیار ناراحت شد و در خلال حرفهایش چندین بار علیرضا را با لقب مالک اشتر خطاب کرد .

درهمین درگیریها چند تا زخمی از عراقی ها نزدیک نقطه ای که ما مستقر بودیم ؛ افتاده بودند . علیرضا اصرار داشت که زخمی های عراقی را بیاوریم عقب، برای همین قرار شد ما خودمان را به کانال برسانیم تا از داخل کانال به زخمی های عراقی نزدیک بشویم تا بتوانیم آنها را بیاوریم عقب ، حدوداً ساعت ۱۰ صبح بود که با آقای باشی و علیرضا و چند نفر دیگر خواستیم وارد کانال بشویم اما عراقی ها آتش سنگینی ریختند و ما نتوانستیم خودمان را به زخمی های عراقی برسانیم و آنها را نجات بدهیم .

اول کانال یک جنازه عراقی افتاده بود، علیرضا با دیدن جنازه عراقی گفت : «حالا که تا اینجا آمدیم بهتر است جنازه این عراقی را دفن کنیم » . به هر زحمتی بود زیر آن آتش سنگین عراقی ها یک گودال کندیم ، یکی از بچه ها که اهل خورموج بود یک مشت خاک برداشت و روی صورت جنازه عراقی ریخت ، علیرضا با دیدن این صحنه برآشفته شد ؛ رو به آن شخص کرد و گفت : « به چه حقی به خودت اجازه می دهی به جنازه عراقی اهانت کنی؟» . آن قدر علیرضا تند برخورد کرد که آن شخص عقب عقب رفت و خورد زمین .

غروب آن روز گروه ما با گروه راشد تعویض شد و خط را به راشد و گروهش تحویل دادیم ، اگر بخواهم علیرضا را در یک کلمه توصیف کنم ؛ باید بگویم که او بزرگ بود » . (ادامه دارد)

راوی : خانم شاه بابایی از تهران






نوع مطلب : کرامات شهید ماهینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




در قسمت یکصد و پنجاهم ؛ خانم شاه بابایی در خصوص ملاقات با آقای دکتر جدی توضیح دادند و حالا ادامه خاطرات خانم شاه بابایی :

سه شنبه شب مصادف به 17 شهریور ماه با آقای دادفر تماس گرفتم و برای چهارشنبه صبح قرار مصاحبه گذاشتم . چهارشنبه صبح ۱۸ شهریور ماه ۱۳۹۴ساعت هشت و نیم صبح ؛ دوستم زهرا آمد دنبالم و به اتفاق رفتیم شرکت هدایت کشتی خلیج فارس ؛ محل کار آقای محمد دادفر که در بزرگراه حقانی واقع گردیده است .

دفتر کار آقای دادفر طبقه چهارم ساختمان قرار داشت . ساعت یازده صبح بود که رسیدیم ولی ایشان هنوز نیامده بودند . منشی شان که یک آقای جوانی بود ؛ به ما گفت که حدود نیم ساعت دیگر آقای دادفر خواهد آمد ؛ من و دوستم منتظر ماندیم .

محمد دادفر

حدود ساعت یازده و نیم بود که آقای دادفر آمدند ، بعد از سلام و احوالپرسی ما را به طرف دفترش راهنمایی کردند . وارد دفتر که شدیم روی صندلی نشستیم، آقای دادفر نیز مقابل ما نشست ؛ موبایلم را روی فیلمبرداری گذاشتم و به آقای دادفر گفتم : «اگر ممکن است نحوه آشنایی تان را با شهید ماهینی بیان کنید و خاطره ای نیز از ایشان برایمان بازگو نماید» .

آقای دادفر بعد از اتمام صحبتهای من گفتند : « من در آغاز به شما خدا قوت می گویم بخاطر زحماتی که در این مسیر کشیده اید، اما باید بگویم که من پیش از جنگ با علیرضا آشنایی کمی داشتم، منزل ما نزدیک منزل خواهر علیرضا بود، اما آشنایی نزدیک من با ایشان از سال ۱۳۵۹ شروع شد .

فروردین ۱۳۶۰ برای اولین بار با علیرضا در یک محور بودیم، فرمانده گروه ما شهید عباس کهزادی بود. ما در دهی بنام سید حمد مستقر بودیم، علیرضا و بسیاری از بچه های بوشهر در دهی بنام سید خلف بودند .

طبق برنامه شهید دکتر چمران طی عملیاتی قرار بود که تپه های الله اکبر را از وجود عراقی ها پاک کنیم . به خاطر همین هر شب دو نفر برای شناسایی می رفتند، یک شب که آقای تاجیک و آقای الله کرمی برای شناسایی رفتند ؛ عراقی ها متوجه می شوند که ما داریم منطقه را شناسایی می کنیم .

موقع شناسایی فقط یک نارنجک داشتیم که مخصوص خودمان بود که اگر می خواستیم اسیر بشویم ؛ برای اینکه عملیات لو نرود ؛ بوسیله آن نارنجک به زندگیمان خاتمه می دادیم .

وقتی آقای تاجیک و الله کرمی رفته بودند شناسایی، عراقیها به طرفشان شلیک می کنند، تاجیک احتمال می داده که با اسیر شدنش ممکن است عملیات لو برود ؛ از الله کرمی خداحافظی می کند؛ ضامن نارنجک را می کشد و نارنجک را می گذارد زیر شکمش، الله کرمی هم زخمی می شود و بدست عراقی ها اسیر می شود، برای همین شهید دکتر چمران عملیات را به تاخیر می اندازد ». (ادامه دارد)

راوی : خانم شاه بابایی از تهران






نوع مطلب : کرامات شهید ماهینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




در قسمت یکصد و چهل نهم ؛ آقای مراتی خاطره ای از شهید ماهینی بیان کردند و حالا ادامه خاطرات خانم شاه بابایی :

بعد از خارج شدن از منزل آقای مراتی ؛ ایشان تا جلوی درب منزل ما را بدرقه کردند . بعد از خداحافظی لحظه ای از فکر اینکه چطور شهید ماهینی دلیرانه و خالصانه  در میدان نبرد می جنگید و در تمام لحظات زندگی اش لحظه ای از قرآن فاصله نمی گرفت است ؛ این مطلب ذهنم را به خودش مشغول کرده بود، رو به همسرم کردم و گفتم : « شهدا از آغاز انسانهای خاصی بودند یا محیط جبهه از آنها انسانهای خاص ساخته بود؟ » .

همسرم مکث کوتاهی کرد و گفت : « واقعیت این است که جوهره دلیری و جوانمردی و فضایل نیکو در آنها وجود داشته اما جبهه امکان رشد و تکامل این فضائل را در آنها بیشتر نموده است وگرنه انسانهای زیادی هستند که در محیط های پاک و تحت تربیتهای خاص قرار می گیرند اما سر از بیراهه در می آورند ؛ چون شرایط فقط امکان این را محیا می کند که انسان آنچه درونش است را بارور کند» . صحبتهای همسرم در نظرم قابل تامل آمد، مرتب به این فکر می کردم یعنی من در شرایط خاص زندگی چگونه خواهم بود .

دکتر جدی

آن روز گذشت ، چند روز بعد آقای دکتر جدی با من تماس گرفت و گفت که بروم دیدنش ، من هم با دوستم تماس گرفتم و فردای آن روز به دانشگاه شهید بهشتی رفتیم . دکتر جدی با دیدن ما ؛ با روی گشاده سلام و احوالپرسی نموده و با شکلات و چای از ما پذیرایی کردند و گفتند : « من به همت شما تبریک  می گویم ، داستان  را در  وبلاگ دنبال می کنم . به نظرم نسبت به نوشته های قبلی پخته تر شده است ؛ اما آنچه تحسین مرا برانگیخته ؛ همت و استقامت شما در این مسیر است ».

دکتر جدی یک کتاب به من و یک کتاب هم به دوستم هدیه کردند و ساعتی در مورد نقاط ضعف و قوت داستانم صحبت کردیم . دکتر هم خاطراتی از جنگ به خصوص عملیات کربلا ۴ که با شکست منجر ؛ شد تعریف کردند .

بعد از اینکه از دکتر جدی خداحافظی کردیم، با دوستم زهرا از ساختمان معماری خارج شدیم و چند دقیقه ای را روی چمن فضای سبز محوطه دانشگاه نشستیم و با همدیگر خاطراتمان را در مورد این چهارسالی که در خصوص شهید ماهینی تحقیق کردیم را مرور نمودیم . من آهی کشیدم و گفتم : « در این چهارسال ما چه فراز و نشیبهایی را طی کردیم و چه تجاربی در این مسیر به دست آوردیم ، اما ای کاش این کار ما مورد قبول حق و خود شهید واقع شود » . دوستم به تایید حرفم سرش را تکان داد و بعد با همدیگر به طرف منزل حرکت کردیم . (ادامه دارد)

راوی : خانم شاه بابایی از تهران






نوع مطلب : کرامات شهید ماهینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




در قسمت یکصد و چهل هشتم ؛ آقای مراتی خاطره ای از شهید ماهینی بیان کردند و حالا ادامه خاطرات :

ادامه صحبتهای آقای مراتی : « بعد از اینکه تپه های الله اکبر را گرفتیم، دشمن از طرف طراح از پشت فرسیه و عباسی یک برنامه ریزی کرده بود که بیاید جاده سوسنگرد را قطع کند . دکتر چمران یک نقشه وضعیتی از منطقه را در اطاقش نصب کرده بود که نیروهای خودی را با پولکهای آبی و نیروهای دشمن را با پولکهای قرمز هر روز مشخص می کرد . از روی نقشه می گفت : کجا آلان وضعیت بحرانی است و چه باید انجام بدهیم .

دکتر چمران از جابجایی نیروی دشمن متوجه شده بود که دشمن تصمیم دارد از طراح بیاید جاده سوسنگرد را بگیرد، برای همین به ما گفت : یک اکیپ شناسایی بفرستید بروند در منطقه طراح هم وضعیت آب را بررسی کنند که آب چقدر عقب نشینی کرده و هم اینکه نیروهای دشمن دقیقا کجا مستقر هستند و میزان و توان دشمن چقدر است ؟ 

مراتی

به همین سبب گروهی از رکن ۲ رفتند شناسایی، بعد از شناسایی از اطلاعات بدست آمده برای دکتر چمران قطعی شد که دشمن از سمت منطقه طراح می خواهد حمله ای انجام دهد . یک طرحی دکتر چمران ریخت که نیروهای عراقی را در طراح مجبور به عقب نشینی کنند . جبهه محور شمالی را به بچه های سپاه داده شد، جبهه میانی را بچه های ستاد جنگهای نامنظم عهده دار شدند و سمت چپ به ارتش سپردند .

شب حمله نیروهای ما شروع کردند به پیش روی، نزدیک ظهر بود که خاکریز سوم دشمن را تصرف کردیم . برنامه این بود که وقتی نیروها به خاکریز سوم رسیدند یک سری نیروی تازه نفس جایگزین ما شوند . متاسفانه آن نیروهای تازه نفسی که قرار بود وارد عمل شوند ؛ همان موقع که آتش تهیه را توپخانه داشت می ریخت ؛ آنها رسیده  بودند  به منطقه  طراح  و  فکر کرده  بودند  دشمن دارد آتش می ریزد ؛ برای همین در خط اول زمین گیر شدند و جلو نیامدند .

ما که تا خط سوم پیش روی کرده بودیم بیسیم زدیم که چه شد؟ چرا بچه های تازه نفس نیامدند؟ به ما اطلاع دادند که بچه ها آمدند اما در خط اول زمین گیر شدند و منتظر دستور هستند. دیگر شب شده بود، ساعت ۱۱شب بود ، رو به آقای ماهینی کردم و گفتم : نکند از زیر این کانالها تانکها ما را دور بزنند . برای همین با ماهینی رفتیم برای شناسایی، هوا خیلی تاریک بود، رو به ماهینی کردم و گفتم : شما می دانی از کدام راه باید برگردیم ؟ آقای ماهینی کمی فکر کرد و گفت : نه نمی دانم ،هوا تاریک است و تشخیص راه سخت است، بهتر است همین جا بمانیم تا کمی هوا روشن شود . همانجا خوابیدیم ، هوا که کمی روشن شد برگشتیم ؛ صبح بود که نیروهای جایگزین آمدند .

این قدر شخصیت آقای ماهینی والا و بزرگ بود که نیروهای چمران ماهینی را به نام مالک اشتر چمران می شناختند . در یکی از عملیاتها سر آقای ماهینی ترکش خورده بود و سرگیجه داشت . قرار بود حمله ای برای آزاد سازی جاده خرمشهرانجام دهیم . آقای فرتاش به دکتر چمران گفته بود که وضعیت آقای ماهینی مناسب نیست، دکتر چمران گفت: حمله را چند روز عقب می اندازیم تا آقای ماهینی سلامتی اش را بدست آورد و حالش بهتر شود . تا این اندازه وضعیت ماهینی در حملات تاثیر گذار بود که آقای دکتر چمران روی فرماندهی و رشادتش حساب می کرد .

من بیشتر زمان جنگ را در خوزستان بودم ، خوزستانیها مردمان غیوری هستند اما بوشهریها از نظر اخلاص ؛ صفا و سادگی خیلی خاص هستند . به نظر من بوشهریها انسانهای ویژه ای هستند ؛ شاید بشود گفت که آنها دست پروده های رئیسعلی دلواری هستند که با انگلیسی ها جنگیدند و خون دادند تا انگلیسی ها را از مرز و بومشان بیرون کردند . آنها هر کدامشان پرچمدار رئیسعلی دلواری بودند » .

وقتی صحبتهای آقای مراتی به پایان رسید، حال عجیبی داشتم، هر چه بیشتر از علیرضا می فهمیدم بیشتر احساس می کردم با او فاصله دارم . شاید تعبیر آقای مراتی تعبیر بجایی باشد که رشادت و دلیری مشخصه مردم بوشهر است ؛ آنها پرچمدار رئیسعلی دلواری هستند .

در حال و هوای خودم بودم که صدای همسر آقای مراتی مرا به خود آورد، یک کتاب از زندگینامه حضرت زهرا (سلام الله علیها) را رو به من گرفته بود و با مهربانی می گفت : « خانم شاه بابایی این کتاب هدیه ای باشد از طرف من به شما » . لبخندی زدم و کتاب را گرفتم و تشکر کردم . بعد رو به آقای مراتی کردم و گفتم اگر اجازه دهید چند تا عکس از شما بگیرم ؛ ایشان هم قبول کردند . حدود ساعت هفت و نیم غروب بود که به اتفاق همسرم از خانواده محترم آقای مراتی خداحافظی کردیم . (ادامه دارد)

راوی : خانم شاه بابایی از تهران







نوع مطلب : کرامات شهید ماهینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




در قسمت یکصد و چهل هفت ؛ آقای مراتی خاطره ای از شهید ماهینی بیان کردند و حالا ادامه خاطرات :

ادامه صحبتهای آقای مراتی : « در این دید و بازدیدها و معرفی فرمانده ها بود که در منطقه طراح با آقای ماهینی آشنا شدم . او مردی نجیب و افتاده ای بود ؛ اصلاً نشان نمی داد که فرمانده باشد . قیافه مظلوم و آرامی داشت ، فقط زمان حمله که می شد پی به ابعاد وجودی او می بردیم که چقدر با ایمان و دلاور است . در فرصتهای خالی که گیر می آورد قرآن می خواند، یک قرآن کوچک همیشه همراهش بود به بچه ها هم سفارش می کرد که قرآن بخوانند .

در یکی از عملیاتها دکتر چمران گفته بود که باید تپه های الله اکبر را تصرف کنیم . اگر ما بر تپه های الله اکبر مسلط می شدیم و دشمن را از آن نقطه بیرون می کردیم ؛ جاده سوسنگرد - اهواز امنیت پیدا می کرد .

آقای مراتی

برنامه ریزی شده بود که ازسه محور به تپه های الله اکبر حمله شود . از محور شمالی آقای راشد و بچه های فارس عمل کنند و از محور میانی بچه های سپاه به همراه تیپ ۳ لشکر ۱۶ قزوین که سرهنگ الماسی فرمانده شان بود و از محور جنوبی بچه های بوشهر به فرماندهی آقای ماهینی وارد عمل شوند . قرار شد بچه های ماهینی از سمت طراح بیایند از جاده سوسنگرد - اهواز عبور کنند ؛ وارد یال جنوبی تپه های الله اکبر بشوند و از آنجا بیایند بالای تپه و سه گروه با هم در تپه الله اکبر با هم تلاقی کنند و تپه را از وجود دشمن پاک کنند .

دکتر چمران در آن زمان به خاطر اینکه در آزادسازی سوسنگرد از ناحیه پا مجروح شده بود و هنوز پایش در گچ بود ؛ نمی توانست در حمله شرکت کند . برای همین چند شب قبل حمله آمد پیش بچه های بوشهر و گفت : باید قبل از حمله ؛ چند نفر از جاده تدارکاتی عراق عبور کنند و یک سری مهمات ببرند آن طرف جاده و زیر یال جنوبی دفن کنند . چون روز عملیات عراق جاده را زیر آتش خواهد گرفت و امکان رساندن مهمات به شما سخت است، باید مهمات مورد نیازتان را قبل از عملیات آن طرف جاده دفن کنید تا روز حمله از آن استفاده کنید .

بخاطر همین شبها بچه های گروه ماهینی مهمات را می بردند آن طرف جاده و مهمات را زیر پل دفن می کردند . گاهی هم درگیریهایی هم پیش می آمد، اما عراقیها فکرش را هم نمی کردند که بچه ها آن طرف جاده می آیند و مهمات زیر خاک دفن می کنند، با خودشان فکر می کردند شاید گشتی ایرانیها هستند که آمده اند شناسایی انجام دهند .

شب حمله از شمال آقای راشد و از محور میانی گروه آقای الماسی حمله را شروع کردند، آقای ماهینی هم از محور جنوبی وارد حمله شد . اولین گروهی که به قله رسید و از پشت بیسیم صدای الله اکبرش بلند شد ؛ آقای ماهینی بود . وقتی با الله اکبر اعلام پیروزی کرد، گفت که دشمن دارد به طرف تپه های شوتیه می رود و ما مهمات نداریم که آنها را دنبال کنیم ؛ تعدادی گلوله آر پی ‌جی به ما برسانید .

یکی از معتمدهای بازار بنام حاج رضا عبدالله زاده که جزء انجمن اسلامی بازار بود و تدارکات جبهه را از طریق بازاریهایی که کمک می کردند ؛ می آورد به جبهه ، آن هم همراه من بود . در مقرمان که جابر حمدان بود ؛ مستقر بودیم ، گفتم : حاج آقا تعدادی از بچه ها را جمع کن که هر کدام در کوله پشتی شان چند تا آر پی ‌جی بگذارند و به گروه ماهینی برسانند، حاج آقا گفت: خودت هم با ما بیا ؛ گفتم : باشه .

ما راه افتادیم و از جاده عبور کردیم و رسیدیم به پای تپه های الله اکبر، به ماهینی بیسیم زدم و گفتم : ما پای یال هستیم، چند نفر را بفرست تا بیایند آر پی‌ جی ها را از ما تحویل بگیرند . آقای ماهینی گفت: تعداد ۳۰ تا هم اسیر دارم که دست و پای ما را بسته اند، آنها را می فرستم پایین از بچه ها تحویل بگیرید . اسرا را به همراه  تعدادی از نیروهایش فرستاد  پایین ، ما  اسرا را  تحویل گرفتیم و آر پی ‌جی ها را به آنها تحویل دادیم، بعد به سمت مقرمان حرکت کردیم . گروه آقای ماهینی عراقی ها را تا تپه های شوتیه دنبال کردند .

 بعد از اینکه نیروهای آقای ماهینی رسیدند تپه های شوتیه ؛ آقای سرهنگ الماسی و آقای راشد تازه رسیده بودند به قله های الله اکبر .  آقای ماهینی ظاهرش مظلوم بود اما موقع نبرد چیزی جلودارش نبود مثل شیر می غرید، آقای ماهینی یک شاگرد به تمام معنای حضرت علی (علیه السلام) بود . (ادامه دارد)

راوی : خانم شاه بابایی از تهران






نوع مطلب : کرامات شهید ماهینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 22 )    1   2   3   4   5   6   7   ...