خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید محمد معماریان

محرم حدود 20 سال پیش بود که تو یه اتفاق، پام ضربه ی شدیدی خورد؛ به طوری که قدرت حرکت نداشتم. پام رو آتل بسته بودند. ناراحت بودم که نمی تونستم تو این ایام کمک کنم. نذر کرده بودم که اگه پام تا عاشورا خوب بشه، با بقیه ی دوستانم، دیگ های مسجد را بشورم و کمکشون کنم.

شب عاشورا رسیده بود و هنوز پام همون طور بود. از مسجد که به خونه رفتم، حال خوشی نداشتم. زیارت را خوندم و کلی دعا کردم. نزدیک های صبح بود که گفتم یه مقدار بخوابم، تا صبح با دوستان به مسجد بِرَم. تو خواب دیدم تو مسجد (المهدی) جمعیت زیادی جمع هستند و منم با دو تا عصا زیر بغل رفته بودم. یه دسته ی عزاداری منظم، داشت وارد مسجد می شد. جلوی دسته، شهید سعید آل طه داشت نوحه می خوند.

با خودم گفتم: این که شهید شده بود پس این جا چیکار می کنه؟! یه دفعه دیدم پسرم محمد هم در کنارش هست. عصا زنان رفتم قسمت زنونه و داشتم این ها رو نگاه می کردم که دیدم محمد سراغم اومد و دستش را انداخت دور گردنم. بهش گفتم: مامان، چه قدر بزرگ شدی، گفت: آره از موقعی که اومدیم این جان، کلی بزرگ شدیم.

دیدم کنارش شهید آزادیان هم وایساده. آزادیان به من گفت: حاج خانوم، خدا بد نده. محمد برگشت و گفت: مادرم چیزیش نیست. بعد رو کرد به خودم و گفت: مامان، چیه؟ گفتم: چیزی نیست؛ پاهام یه کم درد می کرد، با عصا اومدم. محمد گفت: ما چند روز پیش رفتیم کربلا. از ضریح برات یه شال سبز آوردم. می خواستم زودتر بیام که آزادیان گفت: صبر کن با هم بریم. بعد تو راه رفته بودیم مرقد حضرت امام (ره).

گفتیم امروز که روز عاشوراست، اول بریم مسجد، زیارت بخونیم بعد بیایم پیش شما. بعد دستاشو باز کرد و کشید از سر تا مچ پاهام. بعد آتل و باندها رو باز کرد و شال سبز را بست به پام و بعدش هم گفت: از استخونت نیست؛ یه کم به خاطر عضله ات است که او هم خوب می شه.

از خواب بیدار شدم دیدم واقعیت داره؛ باندها همه باز شده بودند و شال سبزی به پاهام بسته شده بود. آروم بلند شدم و یواش یواش راه رفتم. من که کف پام را نمی تونستم رو زمین بذارم، حالا داشتم بدون عصا راه می رفتم. رفتم پایین و شروع به کار کردم که دیدم پدر محمد از خواب بیدار شده؛ به من گفت: چرا بلند شدی؟ چیزی نمی تونستم بگم. زبونم بند اومده بود، فقط گفتم: حاجی، محمد اومده بود. اونم اومد پاهام رو که دید، زد زیر گریه. بعد بچه ها رو صدا کرد. اونا هم گریه شون گرفته بود. این شال یه بویی داشت که کلّ فضای خونه رو پر کرده بود.

مسجد هم که رفتیم، کلّ مسجد پر شده بود از این بو. رفتم پیش بقیه ی خانوم ها و گفتم: یادتونه گفته بودم اگه پاهام به زمینه برسه، صبح می آم. اونا هم منقلب شده بودند. یه خانومی بود که میگرن داشت. شال رو از دست من گرفت و یه لحظه به سرش بست و بعد هم باز کرد. از اون به بعد دیگه میگرن اذیتش نکرده.

مسجدی ها هم موضوع را فهمیده بودند. واقعاً عاشورایی به پا شده بود. بعدها این جریان به گوش آیت الله العظمی گلپایگانی (ره) رسید. ایشون هم فرموده بودند: که این ها رو پیش من بیارید. پیش ایشون رفتم، کنار تختشون نشستم و شال رو بهشون دادم. شال رو روی دو چشم و قلبشون گذاشتند و گفتند: به جدّم قسم، بوی حسین (علیه السلام) رو می ده. بعد به آقازاده شون فرمودند: اون تربت رو بیارید، می خوام با هم مقایسه شون کنم. وقتی تربت رو کنار شال گذاشتند، گفتند که این شال و تربت از یک جا اومده. بعد آقا فرمودند: فکر نکنید این یه تربت معمولیه. این تربت از زیر بدن امام حسین (علیه السلام) برداشته شده، مال قتل گاه ست؛ دست به دستِ علما گشته تا به دست ما رسیده. بعد ادامه دادند: شما نیم سانت از این شال رو به ما بدید، من هم به جاش بهتون از این تربت می دهم.

بهشون گفتم: آقا بفرمایید تمام شال برای خودتان. ایشون فرمودند: اگه قرار بود این شال به من برسه، خدا شما رو انتخاب نمی کرد؛ خداوند خانواده ی شهدا رو انتخاب کرد تا مقامشون رو به همه یادآور بشه ... اگه روزی ارزش خون شهدای کربلا از بین رفت، ارزش خون شهدای شما هم از بین می ره. بعد هم نیم سانت از شال بهشون دادم و یه مقدار از اون تربت ازشون گرفتم.

راوی: «مادر شهید محمد معماریان»




نوع مطلب : کرامات شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 11 اسفند 1394 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهیدان

تیر عراقی ها به سر و چشمم می خورد

یک هفته قبل از عملیات فتح المبین من و برادرم و خواهرم در منزل بودیم که مجید با تبسم خاصی که بر لب داشت به مادرم گفت: «من مثل علی اکبر امام حسین (علیه السلام) شهید می شوم»، بعد دستش را روی سرش گذاشت و ادامه داد: «تیر عراقی ها به سر و چشمم می خورد، مادر مرا ببخش که این حرف را می زنم، ولی به خاطر وضعیتی که سر و صورت من پیدا می کند، دوست ندارم در غسالخانه بالای سر من حاضر باشی و مرا در این وضعیت ببینی».

بعد از مادرم خواست تا او را حلال کند، مادرم نیز گفت: «از همین حالا تو را حلال می کنم» و به گریه افتاد. روز بعد به همراه مجید به «بهشت علی» رفتیم تا او بر سر مزار دوست شهیدش محمد افخم فاتحه ای بخواند. به من وصیت کرد او را در کنار دوستش به خاک بسپاریم.

آن جا نیز قبری خالی بود که روی آن را با ورقه ی حلبی پوشانده بودند. مجید ورقه را برداشت و به دقت درون آن را نگاه کرد و بعد حرفش را تکرار و تأکید کرد و سرانجام وعده ی او در عملیات فتح المبین محقق شد و در دشت عباس در تپه ی چشمه یک ، یک گلوله ی کالیبر 75 تیربار به چشم راست او خورد و از پشت سرش خارج شد و او به آرزوی دیرینه اش رسید و در کنار مزار دوست شهیدش به خاک سپرده شد.

«برادر شهید عبدالمجید صدف ساز»






نوع مطلب : کرامات شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 6 اسفند 1394 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهیدان

تیر به سرم اصابت خواهد کرد

قبل از شروع عملیات پیروزمندانه ی فتح المبین در پادگان دوکوهه بودیم که خبر رسید، امشب عملیات می شود و همه خود را برای رفتن آماده می کردند.

حال و هوای پادگاه به کلی تغییر کرد. در محوطه ی آن جا مجید صدف ساز را دیدم که داشت سرش را با آب می شست. گفتم: «در این هوای سرد چرا این کار را می کنی؟» و او با حالتی روحانی جواب داد: «می دانم که ان شاء الله شهید خواهم شد و تیر به سرم اصابت خواهد کرد» و او از اولین شهدای عملیات فتح المبین بود که تیر به سرش اصابت کرد و جاودانه شد.

راوی : «شهید عباس جلایی»






نوع مطلب : کرامات شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




حرم امام رضا (علیه السلام)

پیکر شهید که به مشهد رفت

شهید محمدرضا عاشورا پس از مجروحیت در عملیات والفجر 8 به بیمارستانی در اصفهان منتقل گردید. در آن جا رو به خانواده اش که به دیدار او آمده بودند، گفت: «آرزو داشتم که پس از عملیات والفجر 8 به پابوس امام رضا (علیه السلام) بروم، اما افسوس که دیگر نمی توانم» و لحظاتی بعد جام نوشین شهادت را برگرفت و همپای فرشتگان گردید.

برادرش پیکر شهید را در تابوت نهاده بر روی پارچه سفید آن نوشت: «محمدرضا عاشورا، اعزامی از گرمسار» و خود برای مهیا کردن مقدمات تشییع راهی گرمسار شد.

پیکر محمدرضا به تهران رسید و در آن جا به طور اتفاقی، پارچه روی تابوتش با پارچه شهیدی از مشهد عوض شد. او به مشهد رفت، در آن جا غسل داده شد و در حرم مطهر امام رضا (علیه السلام) طواف کرد و متبرک شد.

پس از این که خانواده هر دو شهید متوجه جابجایی آنان شدند، بلافاصله برای انتقال پیکرها به شهرهایشان اقدام نمودند و در حالی بود که شهید «عاشورا» به آرزویش رسیده و به زیارت امام رضا (علیه السلام) نایل شده بود.

راوی : «حسن بلوچی»




نوع مطلب : کرامات شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 16 بهمن 1394 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید همت

به آرزوی خود که شهادت در راه خداست خواهم رسید

یک روز از همت پرسیدم : «چگونه می شود که شما در این همه نبردهای خونین حتی یک بار موردی پیش نیامده که کمترین خراشی و جراحتی برداری حال آنکه همیشه در خط مقدم جبهه ای؟».

وی در پاسخم گفت : «آن روز که در مکه ی معظمه در طواف بیت الله الحرام بودم، آن لحظه ای که از زیر ناودان طلا می گذشتم، از خدا تقاضا نمودم که :

1) مرا از کاروانیان نور و فضیلت باز ندارد و مدال پرافتخار شهادت ارزانیم دارد.

2) راضی به اسارتم نگردد و مرا از اسارت به دست دژخیمان بعثی در سایه ی لطف و عنایت خود نگه دارد.

3) تا لحظه ی شهادت کوچکترین آسیب و زخمی از طرف خصم دون عارضم نگردد تا با بدنی سالم و پیکری توانمند در حین نبرد و جدال با شراب گوارای شهادت، به محفل انس روم.

همسرم ؛ به تو اطمینان می دهم که من به آرزوی خود که شهادت در راه خداست خواهم رسید، بدون این که قبل از شهادت کمترین آسیبی یا جراحتی متوجهم گردد» .

همسر شهید همت




نوع مطلب : کرامات شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عباس بابایی

مطمئن شدیم که ایشان به مکه مشرف نخواهد شد

سالی که به مکه ی مکرمه مشرف شدم در کاروانی که قرار بود سرلشکر خلبان شهید «عباس بابائی» نیز با آن اعزام شود، ثبت نام نموده بودم. در ساعت مقرر در مسجدالحسین تهران نو جمع شدیم تا به سوی فرودگاه مهرآباد حرکت کنیم.

شهید بابائی تا پای اتوبوس آمد و همسرش را بدرقه کرد و به او قول داد که به آخرین پرواز مشرف شود. آن مدت سپری شد، تا وقتی که حجاج آماده ی عزیمت به منی و عرفات می شدند. همسر شهید بابائی با ایران تماس گرفت و علت نیامدن ایشان را جویا شد. شهید بابائی گفته بود: «بودن من در جبهه ثوابش از حج بیشتر است» . همه مطمئن شدیم که ایشان به مکه مشرف نخواهد شد.

در عرفات وقتی روحانی کاروان ؛ برادر رستگاری مشغول خواندن دعای حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) در روز عرفه بود، در حالی که تمام حجاج گریه می کردند، من یک لحظه نگاهم به گوشه ی سمت راست چادر محل استقرارمان افتاد، شهید بابائی را دیدم که با لباس احرام مشغول گریه کردن می باشد.

از خودم سؤال کردم ایشان کی تشریف آوردند؟ کی محرم شدند و خودشان را به مناسک رسانیدند؟ باز خیال کردم ممکن است اشتباه کرده باشم. برگشتم تا یک نگاه دیگر ایشان را ببینم، ولی جایشان خالی بود.

این موضوع را به هیچکس نگفتم، چون خیال می کردم خطای چشم بوده است. مناسک در عرفات و منی تمام شد و به مکه ی مکرمه برگشتیم و از شهادت سرلشکر بابائی با خبر شدیم.

کتاب کرامات شهدا






نوع مطلب : کرامات شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 25 دی 1394 :: نویسنده : آزاده بوشهری
پیکر شهید

رایحه ی دل انگیز مربوط به جنازه ی دو شهید بود

شب جمعه در بالکن اتاقمان در بیمارستان پادگان سرپل ذهاب بودیم. در مقابل اتاق ما ماشین حمل پیکر شهدا قرار داشت. ناگهان احساس کردم بوی تند گلاب فضای اطراف را پر کرده، گویی آن جا را با گلاب شسته اند، اما گلاب و عطری در کار نبود.

تمام آن رایحه ی دل انگیز مربوط به جنازه ی دو شهید بود که در آن ماشین قرار داشتند. پس از آن که پیکر مطهر شهدا را بردند، دیگر اثری از بوی گلاب در آن جا وجود نداشت.

راوی : خانم مهری یزدانی






نوع مطلب : کرامات شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7