خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید احمد درویشی

من و احمد در بیست و هفتم فروردین ماه سال 1367 از طرف بسیج سپاه پاسداران دیلم به جبهه جنوب اعزام شدیم. هم در شهرستان دیلم و هم در استان خوزستان، شهرهای هندیجان و ماهشهر انبوهی از مردم برای بدرقه کاروان رزمندگان به کنار جاده آمده بودند. دست تکان می دادند، صلوات می فرستادند، گلاب می پاشیدند، شعار می دادند و پیروزی اسلام را از خدا طلب می کردند.

احمد گفت: «باید آن قدر به جبهه بروم تا اینکه یا دستم به ضریح شش گوشه ی مولایم امام حسین (علیه السلام) برسد یا خونم در راه دین مبین اسلام و رهبرم بر روی خاک جبهه ها ریخته شود». ما می گفتیم: «کجا سعادت چنین شود، این نصیب خوبان می باشد». ایشان می گفت: «بیایید برای همدیگر دعا کنیم تا بتوانیم به دیدار معشوق خود برسیم».

راوی: «همرزم شهید احمد درویشی»




نوع مطلب : خاطرات همرزمان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید نصرالله دشمن زیاری

سالها بود که هم چنان منتظر نصرالله بودیم. چند روزی بود که در سرتاسر کشور طنین دیگر انداخته شده بود، قرار بود تعدادی از شهیدانی را که گروه تفحص نشانی از آنها پیدا کرده بود جهت خاکسپاری به شهرهایشان بفرستند. شبی خواب دیدم که شهید نصرالله پیش من آمد و گفت: «من در ایرانم اما در خانه ی خودم نیستم». اتفاقاً چند روزی از این خواب نگذشته بود که پیکر او را آوردند.

راوی: «همرزم شهید نصرالله دشمن زیاری»




نوع مطلب : خاطرات همرزمان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید نصرالله دشمن زیاری

آتش عراقی ها سنگین بود ولی ما با دقت و هوشیاری خودمان را به هدف نزدیک کردیم. موقعیت دشمن نسبت به ما برتر بود و آنها تعداد زیادی از نیروهای ما را که در تیررسشان بودند به شهادت رساندند. من دیگر از نصرالله خبری نداشتم و تمام هوش و حواسم به فتح قله بود.

من و چهل الی پنجاه نفر دیگر از همرزمانمان به بالای  کوه  رسیدیم. چندی ساعت از تبادل سنگین آتش می گذشت و همچنان بر سر ما گلوله می بارید. مجبور شدیم به فرمان فرمانده عقب نشینی کنیم اما امکان عقب نشینی هم نبود. زیرا عراقی ها ما را تقریباً محاصره کرده بودند. تعداد زیادی از دوستانمان شهید شده بودند و باران گلوله دشمن نیز خاموشی نداشت.

تصمیم گرفتیم تسلیم شویم. ولی گفتیم که بر می گردیم، هر چه بادا بادا، از سمت راست کوه به طرف پایین حرکت کردیم. دشمن همچنان ما را زیر گلوله داشت به نحوی که چند نفر دیگر نیز از همراهانمان شهید شدند. وقتی به سنگرهای خودمان برگشتیم، هر کس سراغ دوست خود را می گرفت و من نیز از چند نفر سراغ نصرالله را گرفتم ولی از نصرالله خبری نبود و دیگر هم خبری نشد.

راوی: «همرزم شهید نصرالله دشمن زیاری»








نوع مطلب : خاطرات همرزمان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید نصراله دشمن زیاری

شب سوم آذر 1361 به ما خبر دادند که فردا شب عملیات داریم. نصرالله به طرف من آمد و گفت: «هر چه سریع تر اسباب و اثاثیه را جمع کن تا در عملیات شرکت کنیم». او برافروخته شده بود و از چهره اش نور و از کلماتش عشق می بارید، شور و شوق عجیبی در او پیدا شده بود و برای آغاز عملیات لحظه شماری می کرد.

فردای آن روز ما را به اتفاق دیگر نیروها به منطقه ی عملیاتی مورد نظر بردند. نزدیکی های غروب، کوه بلندی را که باید فتح می کردیم به ما نشان دادند. شب هنگام به ندای الله اکبر حمله را آغاز نمودیم و به طرف کوه مشخص شده پیش روی کردیم. (ادامه دارد)

راوی: «همرزم شهید نصرالله دشمن زیاری»






نوع مطلب : خاطرات همرزمان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالعزیز ستارپناهی

ساعت 12 ظهر ما را از کانال پدافندی سمت چپ فاو برای عملیات جاده فاو – ام القصر حرکت دادند و کنار یکی از پادیگاه های تسخیر شده ی دشمن، در پشت جاده ی خاکی مستقر نمودند. در فرصت کم اقدام به تهیه ی سنگر موقتی نمودیم.

در حدود ساعت 14/30 با عبدالعزیز آماده ی صرف غذا بودیم که هواپیماهای عراقی اقدام به بمباران منطقه نمودند. بر اثر ترکش بمب خوشه ای پیکر ستارپناهی پاره پاره گشت و در بهشت خونین کربلای عراق گسترده شد تا پاره های بدنش خاک را گلگون کند و تربت پاکی از خون دلاور مردان جمهوری اسلامی باشد که عاشقانه در راه آزادی سرزمین اسلامی، جان خود را فدا کردند.

راوی: «همرزم شهید عبدالعزیز ستارپناهی»




نوع مطلب : خاطرات همرزمان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالعلی کنارکوهی

ایشان به حضرت امام (ره) عشق و علاقه ی خاصی داشتند و می گفتند: «تا این سید بزرگ و عارف پیر را داریم، غمی نخواهیم داشت».

یک روز شهید قدم زنان سنگر را ترک می کند و در همان لحظه خمپاره ای در چند متری سنگر اصابت کرده و سنگر را به هوا می برد، اگر عبدالعلی در سنگر بودند خدا می داند چه اتفاقی برای او می افتاد.

شب حمله هنگامی که شهید کنارکوهی سوار ماشین شدند، با تمام تجهیزات از پشت به زمین افتادند. با وجودی که قبلاً کمرش درد می کرد، باز بلند شدند و با کمال تعجب آماده ی حمله به دشمن گردیدند. با این حالش خواست خداوند بود که توانستند بدون هیچ عیبی در عملیات شرکت کند و به لقای پروردگارش برسد.

راوی: «همرزم شهید عبدالعلی کنارکوهی»




نوع مطلب : خاطرات همرزمان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید مبارک زورقی

مبارک یکی از جوانان بارز و نمونه زمان خود بود. وی در اوایل انقلاب با اینکه در دبیرستان درس می خواند ولی در تبلیغات اسلامی دانشجویان نیز فعالیت می کرد و مسائل اسلام را تبلیغ می نمود.

در زمان شاه مدتی گلوله بازی (تیله بازی) مد شده بود و آن را به صورت قمار بازی می کردند. ایشان سنگی برداشت و تمام چاله هایی را که برای این منظور درست کرده بودند را پر نمود و کسی جرات نمی کرد در این مورد با او درگیر شود. مبارک در راهپیماییها هم شرکت فعال داشت و بعضاً با نیروهای نظامی آن زمان هم درگیر می شد.

اوایل انقلاب به استخدام آموزش و پرورش درآمد. با وجود این که در آموزش و پرورش مشغول کار بود، بیشتر وقت خود را در کمیته و بسیج می گذراند. من در آن زمان پاسدار نیمه وقت بودم که با مبارک برای یک ماموریت به جبهه ی سوسنگرد و دهلاویه رفتم. ماموریت خطرناکی بود منطقه مذکور به «دیدگاه مرگ» معروف بود. دشمن روی آن منطقه دید مستقیم داشت، نیروهای آن ناحیه تلفات بسیاری داشتند. دشمن از ترس شبیخون زدن پیوسته ما را زیر آتش می گرفت.

یک روز عصر که من و مبارک کنار سنگر نشسته بودیم گفتم: «بیا بالا برویم و منطقه دشمن را دید بزنیم». به دوربین که نگاه کردیم مشاهد نمودیم که دشمن برج ها و تانک های زیادی دارد. تانک را که شمردیم دیدیم که حدود 120 تانک به همراه تجهیزات دیگر وجود دارد، در صورتی که ما این طرف میدان حتی یک تانک هم نداشتیم.

به مبارک گفتم: «آنها این همه تجهیزات دارند، در صورتی که ما فاقد این گونه تجهیزات هستیم و با چند تفنگ کلاشینکف و تعدادی آر.پی.جی مبارزه می کنیم». وی گفت: «مساله و عقیده ما با اینها فرق می کند فکر ما با اینها متفاوت است. ما خدا را داریم، ما باید این قدر جسم خود را در راه خدا در سختی قرار دهیم که روحمان بتواند لیاقت پیوستن به خدا را داشته باشد». ایشان هر کاری را خالصانه انجام می دادند و هدفش خدا و آرزویش شهادت و رسیدن به لقاء الله بود.

راوی: «همرزم شهید مبارک زورقی»




نوع مطلب : خاطرات همرزمان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 46 )    1   2   3   4   5   6   7   ...