خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

در حال برگزاری نماز جماعت بودیم که ناگهان افسر عراقی با چند نفر از سربازان به آسایشگاه داخل شدند. بچه ها فوراً نماز را فُرادا کردند و برای این که امام جماعت شناخته نشود، پنج نفر از کسانی که جلو بودند، یک قدم پیش گذاشتند و امام جماعت یک قدم عقب آمد. افسر بعثی به دنبال یافتن امام جماعت بود، اما هر چه تلاش کرد نتیجه ای نگرفت.

اسیران ایرانی در عراق

یک باره با خشم داد زد: «من نمی دانم شما چه طور مسلمان هستید که یک نماز جماعت را به امامت پنج نفر برگزار می کنید؟ شما تاکنون در کجا شنیده یا دیده اید که رسول خدا و چهار خلیفه او، پنج نفری با هم امام جماعت باشند. شما از احکام اسلام هیچ چیزی نمی دانید. من باید از بغداد بخواهم که یک روحانی برایتان بفرستند تا شما را نسبت به احکام دین آگاه کند ...».

در نهایت با زندانی کردن چند نفر از نمازگزاران، ماجرا پایان یافت اما خنده بر حماقت آن بعثی ادامه داشت.

راوی: «محمد درویشی»




نوع مطلب : خاطرات آزادگان ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 25 اسفند 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
به اردوگاه عنبر وارد شدیم. بچه ها را در اتاقها و ما بیست و سه قطع نخاعی را در بهداری اردوگاه جا دادند. دورتادور اردوگاه سیم خاردار فشرده و متراکم بود که عمق آن به ده متر می رسید. فرمانده اردوگاه با غرور به سراغ ما اسرای تازه وارد آمد و اعلام کرد: «نماز جماعت ممنوع، هرگونه تجمع، دعا خواندن، گریه کردن و سوگواری ممنوع، اما رقص و آواز آزاد است».

اسیران ایرانی در عراق

بچه ها که فهمیدند اگر به چرندهای او تا آخر گوش بدهند بنده حلقه به گوش او خواهند شد، به سیم آخر زدند و صفوف منظم و با شکوه نماز جماعت را تشکیل دادند. آن جا بلوک بسیجی ها و افسران و سربازان جدا بود. تازگی به همه لباس بلند عربی داده بودند. تصور کنید ناگهان صدها نفر با لباسهای بلند سفید، دوش به دوش هم و بی حرکت، به نماز جماعت بایستند و هنگام رکوع و سجود، مثل دریا موج بردارند.

طوری شده بود که گاهی خود عراقی ها می ایستادند و با حیرت و حسرت به آنها خیره می شدند. حتی آن عراقی که تحت تأثیر نماز جماعت قرار می گرفت، می رفت و در جمع دوستانش این ماجرا را تعریف می کرد و این تبلیغ خوبی بود. بعضی ها از آنها هم باورشان نمی شد که ایرانی ها مسلمانند و نماز می خوانند، می گفتند: «شما مجوسید، پس چه طور نماز می خوانید؟».

ما بیست و سه نفر هم دوست داشتیم در بهداری نماز جماعت بخوانیم، اما وجود جاسوسها مانع این کار بود.

راوی: «حسین معظمی نژاد»




نوع مطلب : خاطرات آزادگان ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 21 اسفند 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
هنگام غروب آفتاب بود، ناگهان در زندان باز شد. یک نگهبان بعثیِ بدقواره خودش را نشانمان داد. او لگدی به در زد و گفت: «خارج شوید و به توالت بروید». پیش خودم گفتم: «بگذار سلامی بکنم شاید کمی دلش به رحم بیاید». اما ای کاش سلام نکرده بودم. چشمتان روز بد نبیند، تا سلام کردم چنان ضربه مشتی به سینه ام زد که روی زمین پرت شدم. بعد هم سر و صورتم را خون آلود کرد.

اسیران ایرانی در عراق

آن شب نه آب داشتیم نه خاک، دست به دیوار زدیم و تیمم کردیم و هر کس مشغول نماز شد. نماز مغرب که تمام شد، می خواستیم نماز عشاء بخوانیم که سر و صدای زیادی به گوشمان خورد. ناگهان در باز شد و چهره زشت آن بعثی دوباره پیدا شد. تا می توانست فحش داد و آخرش هم گفت: «مگر نمی دانید که نماز خواندن ممنوع است؟».

ما را به بیرون اتاقی بردند که برای کتک و شکنجه فراهم شده بود. چه کسی جرأت داشت حرف بزند، آن جا ما را له و لَوَرده کردند و دوباره به جای اولمان باز گرداندند.

از آن به بعد موقع نماز نگهبان می گذاشتیم. گاهی دو رکعت نماز چه قدر طول می کشید که به خوبی تمام شود، از بس نگهبان می آمد که نکند نماز بخوانیم.

راوی: «تقی شامیزاده»





نوع مطلب : خاطرات آزادگان ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 19 اسفند 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
دومین شب اسارتم در عراق بود و از خستگی خیلی زود خوابم برد. نیمه شب صدای ناله و فریاد کسی که شکنجه می شد بیدارم کرد. گوشم را زیر در چسباندم، گاهی صدای ضربه شلاق و گاهی صدایی مثل سیلیِ محکم به گوش می رسید. صدا خیلی نزدیک بود، به نظرم رسید که توی راهرو باشد. بعد از نیم ساعت سکوتی خوشایند همه جا را فرا گرفت. دوباره دراز کشیدم. هوا رفته رفته به روشنی می زد که بلند شدم تا نماز بخوانم. ولی متأسفانه بلد نبودم، چون در ایران نماز نمی خواندم. وضو گرفتم و راز و نیاز کردم. از خدا خواستم که کوتاهی و گناهانم را (که در آن جا سنگینی اش را بیشتر احساس می کردم) ببخشاید. خانواده ام را دعا کردم، امام خمینی را، رزمندگان را و ...

اسیران ایرانی در عراق

زیاد صلوات می فرستادم. البته می دانستم که همه نماز را درست نمی خوانم. با کسی هم نمی توانستم تماس داشته باشم تا از او بپرسم. تک و تنها در سلولی افتاده بودم. فکرِ بلد نبودن نماز مرا زیاد رنج می داد تا این که شبی خواب دیدم که در حال نماز خواندن هستم اما درست نمی خوانم. وقتی سر از سجده برداشتم، دستی به پشت سرم فشار آورد و مرا به حالت سجده برگرداند و گفت: «... چون نماز را غلط می خوانی، در هر سجده بعد از ذکر، سی و سه صلوات بفرست». از آن به بعد همین کار را می کردم.

سی و پنج روز در آن سلول تنها بودم، تا این که آمدند و چشمانم را بستند و مرا به اتاقی بزرگ بردند. چشمم را که باز کردند، کم کم خلبانها را می دیدم که از سلولها می آورند. چیزی نگذشت که حدود سی نفر در آن اتاق جمع شدند. بعضی ها را می شناختم. یکی از آنها رضا احمدی بود که آخرین شب قبل از اسارت در منزلم با هم بودیم. به سراغش رفتم و پس از احوال پرسی، بی رودربایستی به او گفتم: «رضاجان، سریع نماز را به من یاد بده، چند تا اشکال دارم». او هم فارغ از گفتگوی دیگران و جو محیط، نماز را دقیق برایم توضیح داد.

رضا مرد مومن و باخدایی بود و از انجام هر نوع فداکاری دریغ نداشت، اما افسوس که آن سرتیپ خلبان پس از بازگشت به میهن در سانحه ای اسفبار به دیدار خدا رفت.

راوی: «هوشنگ شروین»





نوع مطلب : خاطرات آزادگان ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 11 اسفند 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

در اردوگاه رمادی 2، مدتی بود که در مقابل دیدگان سربازان بعثی عراقی نیز نماز جماعت را بر پا می کردیم. البته این وضعیت دوام چندانی نداشت، به خاطر حادثه تیغ کشیدن یکی از اسرا بر گردن یکی از سربازان بعثی، سخت گیری بعثی ها بسیار شدید شده بود، طوری که ناچار بودیم نماز جماعت را مخفیانه و با نگهبانی برگزار کنیم. به محض این که سربازی به سوی آسایشگاه می آمد، نماز را به فرادا تبدیل می کردیم.

اسیران ایرانی در عراق

یکی روز ظهر من پیشنماز بودم و چون وقت آزادباش بود، تعدادی از بچه های آسایشگاه های دیگر هم به ما پیوستند و نماز جماعت خوبی شکل گرفت. نماز ظهر تمام شد و خواستم برای نماز عصر برخیزم که ناگهان یکی از دوستان با اشاره به من فهماند که نباید بلند شوم. کمی صبر کردم و متوجه شدم یکی از سربازان عراقی جلوی در آسایشگاه ایستاده و منتظر است تا ببیند چه کسی امام جماعت است.

سرباز بعثی کمی صبر کرد و دید کسی بلند نمی شود و همه هم چنان رو به قبله نشسته و مشغول و دعا و مناجات هستند، بنابراین با صدای بلند گفت: «من می روم، شما نمازتان را بخوانید».

اگر بعثی ها امام جماعت را پیدا می کردند و از او می پرسیدند که نماز جماعت می خواندی؟ امام جماعت با روحیه ای عالی می گفت: «این برنامه نوبتی است و امروز نوبت من بوده است». مزدور بعثی هم چاره ای نداشت جز این که پس از مقداری ضرب و شتم، او را رها کند.

راوی: «غلام حسین کمیلی»





نوع مطلب : خاطرات آزادگان ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 30 بهمن 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

قطعنامه 598 پذیرفته شده بود، اما عراقی ها می خواستند بر تعداد اسیرانشان بیفزایند. آنها ما را غافلگیرانه در اول مرداد 67 اسیر کردند. خیلی از بچه ها زخمی شدند و مداوایی در کار نبود، حتی پارچه ای که روز زخم ها بسته شود.

من جوانی را دیدم که ترکش یا تیر خورده بود و از دهان و گردنش خون می ریخت، در همان چند ساعت اول خیلی ضعیف شده بود. در کنارش بودم ولی نمی توانستم کاری انجام دهم.

اسیران ایرانی در عراق

چشمم که در چشمش افتاد، فهمیدم که کاری دارد. با اشاره به من گفت: «کمی خاک بیاور تا تیمم کنم می خواهم نماز بخوانم». به او گفتم: «شما الان نمی توانی با این بدن خون آلود و صورتی که از آن خون می ریزد، نماز بخوانی».

او پافشاری می کرد که من خواسته اش را انجام دهم. همان دوروبر جز یک آجر چیزی پیدا نکردم. او آجر را به سختی خرد کرد و دستهایش را بر آن زد. پس از تیمم غرق در نماز شد. نمازش استثنایی و تماشایی بود.

وقتی نماز می خواند، پیش خود می گفتم: «همه تشنه آبند و او تشنه نماز، چه روحیه ای».

راوی: «غلامعلی حقدادی»





نوع مطلب : خاطرات آزادگان ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 26 بهمن 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

پاییز سال 68 بود و خدا پاداش خوبی به آن همه صبر و مقاومت اسرای مظلوم داد. عراقی ها وسیله شدند تا ما به کربلا برویم. وقتی اتوبوسها یکی یکی جلوی درِ حرم ایستادند و ما را پیاده کردند، چه زیبا بود. صحنه پیاده شدن مشتاقان حسین (علیه السلام) در خاک کربلا...

اسیران ایرانی در عراق

همه به خاک می افتادند و بر آن تربت پاک بوسه می زدند. وقتی که با فشار سربازان عراقی از زمین بر می خاستند، با سلام دادن به حضرت سیدالشهداء (علیه السلام)، وارد حیاط حرم می شدند. همه را در حیاط به خط کردند و تک تک ما را به داخل حرم فرستادند. اطراف حرم را خاک گرفته بود.

بچه ها به در و دیوار دست می کشیدند و به صورت می مالیدند. هر چه به بعثی ها اصرارکردیم که پیش از ورود به حرم وضو بگیریم، نپذیرفتند. جلویِ در ورودی به صحن حرم، قالیچه ای افتاده بود. بچه ها با خاک آن تیمم کردند. دستها که به قالیچه خورد، گرد و غبار به هوا رفت، طوری که صدای اعتراض عراقی ها بلند شد.

راوی: «سیدرضا میرزاده حسینی»




نوع مطلب : خاطرات آزادگان ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 17 )    1   2   3   4   5   6   7   ...