خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
خانم شمسی بهرامی

لطف کنید خودتان را به طور مختصر معرفی کنید:

من شمسی بهرامی متولد ۱۳۳۸ آبادان، قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در تجمعات شرکت داشتم و بعد از انقلاب نیز از فعالین اجتماعی بودم و مسئول تهیه گزارش از مساجد و فعالیتهای آنان. با شروع جنگ تحمیلی نیز به عنوان نماینده فرمانداری آبادان، مسئول تهیه گزارش و برآورد میزان خسارات وارده به مناطق بمباران شده بودم و در مهر ماه ۱۳۵۹ در آغازین روزهای جنگ در جاده ماهشهر به آبادان به اسارت نیروهای بعثی در آمدم و پس از تحمل ۴۰ ماه اسارت در ۱۲ بهمن ۶۲ به میهن بازگشتم.

لطف کنید و نحوه اسارتتان را توضیح دهید؟

از طرف فرمانداری برای یک ماموریت سه روزه به شیراز رفته بودیم تا بچه های پرورشگاه آبادان را تحویل یکی از پرورشگاه شیراز بدهیم که ساعت ۱۰ صبح  ۲۳ مهر در راه باز گشت از شیراز، در ۷ کیلومتری جاده ماهشهر به آبادان به همراه خواهر آباد به اسارت نیروهای بعثی در آمدم.

احساس شما در لحظات اولیه اسارت چه بود؟

فقط می توانم بگویم که اصلاً احساس ترس نداشتم و احساس می کردم این یک شروع جدید است و باید به جای دیگری بروم. از آبادان که خارج شدم و به شیراز رفتم و برگشتم، با خودم می گفتم چرا این قدر عجله دارم و زمانی که اسیر شدم  دلیل عجله ام را  فهمیدم. خیلی  خونسرد  و آرام  بودم و فکر می کنم این آرامش نشانه قدرت و لطف خداوند بود نه قدرت بنده، چون خداوند می فرماید: چنانچه در راه من حرکت کنید من از شما حمایت می کنم و این آرامش نشانه ای از حمایت خداوند بود.

سخت ترین لحظات برای شما در این دوران چه زمانی بود؟

سخت ترین لحظات برای من روزهایی بود که در زندان استخبارات عراق بودم و صلیب سرخ از حضور ما هیچ اطلاعی نداشت و ما مجهول المکان بودیم و ما و خانواده هایمان از هم بی اطلاع بودیم، مفقود بودن ما سخت ترین قسمت اسارتمان بود.

در دوران اسارات در لحظات سختی و ناراحتی چطور خود را آرام می کردید؟

شاید شما باور نکنید ولی در آن دوران اینطور نبود که ما یک گوشه نشسته باشیم و زانوی غم بغل گرفته باشیم، فقط در لحظات سختی بود که بی تاب می شدیم. نوری که خداوند در دلهایمان به ودیعه گذاشته بود و احساسی که به خداوند داشتیم در این لحظات آرام بخش دلهایمان بود و دعا و نماز و … انیس تنهاییمان بود و تا می توانستیم خود را از نظر روحی تقویت می کردیم و یاد خداوند و احساس مسئولیتی که در قبال عهدمان با امام داشتیم به ما روحیه می داد و با خود می گفتیم ما با امام عهد بسته ایم و باید به این عهد وفادار باشیم.

در زندان های رژیم بعث چقدر احساس خطر و ناامنی می کردید؟

ما حساب آنها را رسیده بودیم و همیشه می گفتند: «ما اسیر شما هستیم نه شما اسیر ما» و همیشه از برادران سئوال می کردند: «همه زنانتان اینطور هستند؟ چرا اینها اینطور رفتار می کنند؟». طوری رفتار کرده بودیم که جرأت نمی کردند نگاه چپ به ما داشته باشند و به سمت ما بیایند. مانند تار عنکبوتی که به فرمان خداوند بر در غار ثور تنیده شد. بعثی ها جرأت نمی کردند طرف ما بیایند چون می دانستند با چنگ و دندان از خود دفاع می کنیم و لطف خداوند هم شامل حالمان بود و چنان رعب و وحشتی نسبت به ما در دلشان ایجاد کرده بود که طرف ما نمی آمدند و ما هم آنچه را که شرع از نظر حجاب و رفتار دستور داده بود اجرا می کردیم، یعنی ما یک لحظه هم بدون حجاب و پوشش مناسب نبودیم و حتی وقتی که می خوابیدیم هم مراقب بودیم چون بعثی ها به یکباره وارد اتاق می شدند و همیشه می گفتند: «شما هیچ وقت روسری هایتان را در نمی آورید؟» و ما می گفتیم: «نه».

سخن پایانی خانم بهرامی؟

زبان من از بیان حال و هوای  آن  روزها  قاصر است ، اما  نکته ای  که همیشه باعث دلگیری من می شود این است که در سالگرد بازگشت آزادگان به میهن اسلامی حتی یک برنامه کوتاه یا فیلم در مورد زنان آزاده پخش نمی شود، اینجا مسئله من نیستم مسئله فلسفه اسارت ماست، مسئله حضور زنان این دیار در کنار مردان برای دفاع از اسلام و میهن است. هر سال با دیدن تصاویر بازگشت آزادگان اشک از چشمانم جاری می شود ، به خصوص دیدن تصاویر شهید لشکری ، این تصاویر مرا داغون می کند. ای کاش تصاویر زنان آزاده نیز نشان داده می شد تا همه بدانند زن مسلمان ایرانی در میدان دفاع از سرزمین و آرمانش نیز حضوری فعال داشته است.

«با حجاب»






نوع مطلب : خاطرات آزادگان ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




اسیران ایرانی در عراق

در اتاق بازجویی افسران بعثی ریخته بودند روی سرش، هی می زدند و سوال می کردند: «چرا به جبهه آمدی؟»، او بی خیال جواب می داد: « برای آزادی قدس»، عراقی می گفت: « قدس در اشغال اسراییل است، چرا به ما حمله کردید؟». او پاسخ می داد: «راه قدس از کربلا می گذرد». دوباره هجوم وحشیانه ی بعثی ها آغاز می شد؛ لگد، کابل، فحش و این گونه چیزها که جز فرهنگ بعثیهاست.

حاج عبدالله وقتی به اردوگاه آمد، به هر کس که می رسید، می گفت: «کربلایی، سلام کربلایی، نگران نباش». وقتی هم فیلم های مبتذل می آوردند و ما را مجبور می کردند که جمع شویم و نگاه کنیم، وسط جمعیت آزادگان تسبیح در دستش می چرخید و یک ریز می گفت: «اللهم صل علی محمد و آل محمد» و درد ضربه های کابل را دیگر احساس نمی کرد. حاج عبدالله  یا در حال عبادت خدا بود یا خدمت به خلق خدا.

یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و گفت: «دیشب پسر شهیدم را در خواب دیدم که منتظر ایستاده، وسط یک دشت سبز سبز، به زور از  تپه ای  بالا رفتم . در سراشیبی  تپه با شوق  به طرفش می دویدم».

تازه سه چهار شب از این خواب گذشته بود که وسط نماز نافله ی شب افتاد؛ داشت استغفار می کرد برای چهل مومن و هفتاد بار برای خودش. دستش روی قلبش بود. چند نفر نماز شبشان را ول کردند و آمدند بالای سرش. دو نفر از بچه ها دهانشان را گذاشته بودند لای میله های پنجره و نگهبان عراقی را صدا می زدند. نگهبان یک بار آمد و رفت و وقتی برگشت، یک دانه قرص در دستش بود. با ناامیدی و حسرت به قرص سردرد نگاه کردیم. حاج عبدالله روی سجده افتاده بود و عرق سرد بر پیشانیش. به همین راحتی چشم هایش را پشت درهای بسته بست.

اشک های بچه ها روی صورت و بدن او می ریخت. از پنجره تا بهداری هم کمتر از دویست متر فاصله بود. سحر جدید که فرا رسید، بچه ها نام حاج عبدالله را به چهل مومن افزودند: «اللهم اغفر لعبادالله». او را در قبرستان «وادی عکاب» دفن کردند؛ قبر شماره ی 40

راوی: «صادق مهمان دوست»






نوع مطلب : خاطرات آزادگان ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




آزادگان

دشمن هر کجا اسیری می گرفت اولین خواسته ی او اهانت به امام بود. برای ما هم پیش آمد که در ابتدای اسارت ما را که حدوداً هشتاد نفر بودیم تحت فشار قرار دادند و از ما خواستند تا به امام اهانت کنیم که نهایتاً حدود ده نفر را به اسارت گرفتند و بقیه را به رگبار بستند.

در بدو ورود به هر اردوگاه هم تونل مرگ درست می کردند و بعد از آن هم به بهانه های مختلف از قبیل تأمین دارو یا غذا دادن از ما می خواستند به امام توهین کنیم، ولی این خوابی آشفته بود که هیچگاه تعبیر نشد اینکه آنها بخواهند ما را با این شکنجه وادار به توهین به امام کنند. همه ی بچه ها استوار بودند و هیچ یک از بچه ها اهانت نمی کردند.

هر بار که از بچه ها می خواستند به امام اهانت کنند و بچه ها با تمام قوا در مقابل آنها می ایستادند و هیچ جسارتی نمی کردند، این مساًله برای آنها خیلی سخت تمام می شد و واقعاً احساس عجز و خواری می کردند. این حالت از چهره ی عصبانی آنها و فحش هایی که به زبان می آوردند و همچنین شدت گرفتن شکنجه های آن ها مشخص بود.

«اکبر صابری»






نوع مطلب : خاطرات آزادگان ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 26 آبان 1395 :: نویسنده : آزاده بوشهری
اردوگاه اسیران ایرانی در عراق

یک بار اردوگاه به مناسبتی شلوغ شده بود و عراقی ها هم بچه ها را زده بودند. آنها پس از شناسایی افراد مؤثر در این حرکت، ده نفر از بچه ها را از بقیه جدا کردند و به سلول های انفرادی بردند. در ایام زندان، آنها سه وعده کتک می زدند که این شکنجه ی جسمی آنها بود. یکسری شکنجه های روحی هم داشتند که در آن از ما می خواستند به امام توهین کنیم و علیه ایشان شعار بدهیم و دقیقاً بر نقطه ای که ما بر آن حساس بودیم دست می گذاشتند.

آن روز، یکی از نگهبان ها که فردی گستاخ و بی حیا بود از ما خواست بگوییم: «مرگ بر امام». او به ما یک مهلت ده دقیقه ای هم داد. ما در این زمان کوتاه مشورت کردیم و یکی از بچه ها گفت: «این نگهبان که فارسی نمی فهمد، ما می توانیم با تغییر اندکی در این شعار، شر او را از سر خودمان کم کنیم».

بنا شد به جای مرگ بر امام بگوییم مرد است امام. زمانی که او برگشت و از ما خواست شعار بدهیم، ما شعار مرد است امام را تکرار کردیم. او هم که خیال می کرد ما شعار را طبق نظر او داده ایم دست از سر ما برداشت و رفت.

«اسماعیل نوربخش»




نوع مطلب : خاطرات آزادگان ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




مرحوم ابوترابی

حاج آقا ابوترابی در اردوگاه های عراق استاد اخلاق بودند. کارهای این مرد خدا سرچشمه گرفته از اعماق وجودش بود.

یکی از دوستان که در اسارت مشکل روحی و روانی شدید داشت، طوری که رفتارش برای دوستان غیر قابل تحمل شده بود، ولی ابوترابی بزرگوار در روز برایش  وقت می گذاشت و صمیمانه دست به گردن این بنده خدا می کرد و به حرفاش خوب گوش می داد. یک لحظه هم لبخند از روی لبانش قطع نمی شد. او امروز در کنار خانواده اش زندگی را بخیر و خوشی می گذراند.

حاج آقا ابوترابی می گفت: «این مرد بخاطر دفاع از مقدسات ما اسیر شده، ما باید قدردان او باشیم و حرمت او را نگهداریم». خدا روح شهید ابوترابی عزیز را با ارواح طیبه شهدای مظلوم دشت کربلا محشور نماید.

راوی : «آزاده محمد باقر رنجبر»






نوع مطلب : خاطرات آزادگان ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




آزادگان

به یاران آزاده از ما درود / بخوانید ای دوستان این سرود

سرود دلیران آزاده را / به راه وطن جان و سر داده را

بخوانید این قصه راستان / ز آزادگی سر کنم داستان

چو آزادگی پاکبازی بود / ره و رسم آن سر فرازی بود

درودم به آزادگان جهان / به آن پاکبازان روشن روان

به آنان که کردند جان را فدا / به راه عدالت به راه خدا

پس آنان که در ملک آزاده اند / به برپایی داد جان داده اند

که آزادگی راه و رسم خداست / ره عدل و داد است این راه راست

«البرز چلبی»






نوع مطلب : خاطرات آزادگان ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




آزادگان

در اردوگاه تكریت ١١ یا اردوگاه مفقودین؛ در بند ٣ آسایشگاه هفتم؛ اسیرى بود بنام حسن قاسمى اهل همدان؛ یک روز به دلیل فشار روحى شروع كرد از پشت پنجره شعار دادن بر علیه اسرائیل و صدام؛ در وسط محوطه اردوگاه یک حوضى بود و نگهبانهاى عراقى لب این حوض نشسته بودند؛ همین كه صداى قاسمى را از پشت پنجره شنیدند؛ با اینكه بعد از ورود ما به آسایشگاه ممنون بود درب آسایشگاه را باز كنند ؛ ولى ریختند در را باز كردند و قاسمى را بردند .

با رفتن قاسمى مثل اینكه خاک مرده روى بقیه افراد آسایشگاه ریخته باشند سكوتى مطلق حاكم شد كه حكایت از یک اتفاق مبهمى داشت؛ نمى دانستیم آیا حسن دوباره بر مى گردد و یا خیر؟

مدتى گذشت؛ نگهبان عراقى آمد و درب آسایشگاه را باز كرد و گفت ٤ نفر با یک پتو بیایند بیرون؛ سریع خودم را به بیرون آسایشگاه رساندم و به اتفاق ٣ نفر دیگر پشت سر نگهبان عراقى به راه افتادیم. بین بندهاى ٢ و ٣ یک محوطه خالى بود كه اسیران نسبت به آنجا دید نداشتند و عراقیها چنانچه مى خواستند كسى را به قصد كشت بزنند آنجا مى بردند؛ همین كه وارد محوطه شدیم دیدم كه حسن روى زمین افتاده و نگهبانهاى عراقى با كابل؛ دسته بیل و ... بالاى سر او ایستاده اند.

حسن دیگر حتى ناى ناله كردن هم نداشت فقط از ته گلویش یک صداى ضعیفى را مى شنیدى؛ به جرات مى توانم بگویم كه جفت ساق پایش؛ جفت ساق دستش و ... شكسته بودند. امكان اینكه بشود به بدنش دست بزنى نبود ولى بنا به خواست عراقیها باید این كار را انجام مى دادیم. به هر شكل بود این بدن له شده را روى پتو گذاشتیم و داخل آسایشگاه آوردیم.

وقتى وارد آسایشگاه شدیم حسن از حال رفته بود؛ یكى از بچه هاى همدان بنام احمد كه آموزش امدادگرى دیده بود بالاى سرش حاضر شد و شروع كرد به تنفس مصنوعى دادن ولى یكباره آرام دست از این كار كشید و به همشهرى خود خیره شد؛ همه فهمیدن كه دیگر نفسهاى حسن در غربت اسارت از شماره ایستاده؛ نگهبان عراقى را صدا زدیم و آنها دستور دادن كه پیكر حسن را به بیرون آسایشگاه منتقل كنیم تا به جاى نامعلومى انتقال دهند. روحش شاد

راوی : «آزاده اکبر دارابی»






نوع مطلب : خاطرات آزادگان ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 14 )    1   2   3   4   5   6   7   ...