خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
یکشنبه 10 آبان 1394 :: نویسنده : آزاده بوشهری
طنز در جبهه

دعای کمیل از بلندگو پخش می شد، در گوشه و کنار هر کس برای خودش مناجات می کرد. آن شب میرزایی و جعفری بالای تپه نگهبان بودند. میرزایی حدود دو کیلو انار با خودش آورده بود روی تپه که موقع پست بخورد.

هنگام دعا انارها را فشرده می کرد و بعد از ذکر مصیبت و گریه ، آنها را یکی یکی همان طور که سرش پایین بود ؛ می مکید . کاری که گمان نمی کنم کسی تا به حال کرده باشد. به او می گفتم : «بابا یا بخور یا گریه کن، هر دو که با هم نمی شود» . ولی او نشان می داد که می شود .

منبع : کتاب فرهنگ جبهه






نوع مطلب : خاطرات طنز در جبهه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 16 مهر 1394 :: نویسنده : آزاده بوشهری

سلطان پناهی آقای سلطان پناهی از غذای جبهه می گوید :

در فاو در گردان ثارالله ناوتیپ كوثر ؛ خط پدافندی خور عبدالله مستقر بودیم . كنار ما لشكر ثارالله كرمان مستقر بود و من مسئول گرفتن غذا بودم .

هر روز موقع غذا نزدیک آخرین پست نگهبانی لشكر ثارالله می ایستادم و وقتی ماشین غذا می آمد به لهجه كرمانی كه شبیه لهجه بوشهریهاست ؛ می گفت : «ثارالله » ؛ من هم می گفتم : « ثارالله » و غذا می گرفتیم و آن هم چه غذایی .

عذا در جبهه

البته رزمندگانی كه در ناوتیپ كوثر و امیرالمومنین خدمت كرده اند می دانند كه چقدر امكانات كم بود. خلاصه مدتها گذشت تا اینكه آنها متوجه شدند و یک ایست بازرسی در آخرین سنگر زدند و ما را مجبور كردند كه با غذای خودمان بسازیم .

راوی : آزاده علی سلطان پناهی






نوع مطلب : خاطرات طنز در جبهه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 15 مهر 1394 :: نویسنده : آزاده بوشهری

علی سلطان پناهی آقای سلطان پناهی از پادگان آموزشی شهید دستغیب می گوید :

وقتی به پادگان آموزشی شهید دستغیب رفتیم ؛ من و پسر عمه ام بنام قدرت ملک زاده با هم بودیم . روز اول یک بشقاب رویی بزرگ برای صبحانه آش دادند ولی پسر عمه ما آش نمی خورد ؛ روزی كه صبحانه آش بود من سیری صبحانه میل می كردم .

خلاصه هفته اول گذشت ؛ رفتم برای صبحانه دو نفرمان آش گرفتم ؛ با تعجب دیدم آش را از من گرفت و خورد ؛ بعد هم گفت : « آخرش باید هر كوفتی دادند ؛ بخورم كه نمیرم » .

پادگان آموزشی

هر روز كه آش داشتیم زیر یک درختی می نشستیم و پس از خوردن ؛ نوبتی بشقابها را می شستیم . بعد از چند روز متوجه شدم كه وقتی نوبت او می شود ظرف را تحویل نمی دهد . فردا رفتم و پس از خوردن آش او را تعقیب كردم و دیدم که ظرف را بالای درخت می گذارد .

از آن موقع مجبور بودم ظرفهای او را از بالای درخت پایین بیاورم و به همراه ظرف خودم بشویم البته ظرف شستن را خدا برای امروز یادم داد كه بتوانم جلوی زنم در ظرف شستن سرافراز بیرون بیایم .

راوی : آزاده علی سلطان پناهی






نوع مطلب : خاطرات طنز در جبهه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 14 مهر 1394 :: نویسنده : آزاده بوشهری

دوره آموزشی قبل از اعزام به جبهه را در پادگان آموزشی برازجان به پایان رسانیدیم . خوشحال بودیم که برای چند روزی ما را به مرخصی می فرستند تا ضمن اینکه قدری استراحت می کنیم ؛ پدر، مادر و سایر بستگان و آشنایان را دیدار نمائیم .

اما ناگهان آماده باش زدند و دستور آمد که هر چند قرار بود به مرخصی بروید و نیمه دیگر دوره را در پادگان بوشهر اتمام و سپس به جبهه اعزام شوید ؛ لکن باهمین مقدار آموزش همین امشب شما را برای عملیات دریایی با ناوهای آمریکایی مستقر در خلیج فارس اعزام می کنیم .

پادگان آموزشی

ما هر چند خسته بودیم و شوق دیدار والدین و خانواده را داشتیم ؛ اما خوشحال شدیم که چنین مأموریتی شیرین نصیبمان شده است .

بالاخره شب سوار اتوبوس گردیده و در سواحل بندرگاه بوشهر پیاده شدیم . جلیقه نجات پوشیدیم و بیسیم را بر پشتم بستند و در قایق سوار شدیم . غافل از اینکه نه برای عملیات بود بلکه ما سیاهی لشکر تهیه فیلم سینمایی افق بودیم .

بعد از چند روز پذیرایی خیلی خوب و تقویت شکم و جسم و انجام پایان مأموریت ؛ چند روزی برای مرخصی به دیدار خانواده رفتیم و بعد از اتمام دوره بوشهر به جبهه اعزام شدیم .

راوی : سید مجتبى بصرى






نوع مطلب : خاطرات طنز در جبهه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 8 مهر 1394 :: نویسنده : آزاده بوشهری

احمد شاکر حاج احمد شاکر از قبضه آر پی جی می گوید :

سال 1362 بود که با تعدادی از بچه ها و هم کلاسیها نشستیم و با هم صحبت کردیم که به جبهه برویم؛ بالاخص با آقای سعید جوادی که از کلاس چهارم ابتدایی با هم بوده ایم و آلان هم با هم هستیم .

آن موقع کلاس دوم راهنمایی  و 14 ساله بودم . ابتدا به شیراز اعزام شدم در حالی که آموزش ندیده بودم فقط با اسلحه کلاشینکف و ژسه آشنایی داشتم .

وقتی که به جبهه اعزام  شدیم  ما  را  بردند به منطقه قصر شیرین ؛ یک روز فرمانده تپه گفت : «یک نفر می خواهم که برود تپه فیض 4 و یک قبضه آر پی جی بیاورد » . سریع من بلند شدم و گفتم : « من می روم » .

حالا من نمی دانستم تپه فیض 4 کجا است و ما تپه فیض 7 بودیم . گفتم : « از کجا باید بروم » . گفت: « از این مسیر برو ؛ می رسی به تپه فیض 4 » . چند کیلومتری در این تپه ها ؛ کوه ها و سنگلاخها رفتم تا به تپه فیض 4 رسیدم .

آر پی جی

خودم را به فرمانده تپه فیض 4 معرفی کردم و گفتم : « فرمانده به من دستور داده که بیایم ؛ یک قبضه آر پی جی از شما تحویل بگیرم و ببرم » . فرمانده تپه یک قبضه آر پی جی به من تحویل داد و من هم آر پی جی را برداشتم و به آن نگاه کردم و پیش خودم گفتم خدایا این چرا این طوری است ؛ از این طرف لوله آر پی جی که نگاه می کردم آن طرفش پیدا بود ؛ مثل یک لوله پولیکا بود .

پیش خود تصور کردم که یک آر پی جی خرابی به من داده اند . آر پی جی را گذاشتم روی دوشم و دوباره برگشتم به تپه فیض 4 ؛ وقتی رسیدم به تپه رفتم پیش فرمانده و گفتم : « بفرمایید ؛ ولی مثل اینکه این قبضه آر پی جی خراب است » . گفت : « برای چه ؟ » . گفتم : « داخلش نگاه کن ؛ هیچ چیزی داخلش نیست و این طرفش که نگاه کنی آن طرفش پیدا است» .

فرمانده قبضه آر پی جی را چک کرد ؛ دید کاملاً سالم است . گفت : « برای چه می گویی خراب است ؟ » . گفتم : « شما از این طرف قبضه نگاه کن آن طرفش پیداست و هیچ چیزی داخلش نیست». فرمانده دوباره نگاه کرد ؛ دید مشکلی ندارد و قبضه درست است . فرمانده گفت : « آقای شاکر » ؛ گفتم : « بله » ؛ گفت : « تو ما را گرفته ای ؛ داری مسخرمان می کنی » .

یک کم پیش خودم فکر کردم و گفتم نکند آر پی جی همین طوری است و من دارم اشتباه می کنم . بعد شروع کردم به خندیدن و برای اینکه فرمانده متوجه نشود که من قبضه آر پی جی را نمی شناسم به او گفتم : « احسنت ؛ احسنت ؛ مشخص است که قبضه آر پی جی را می شناسی » . بعد که رفتم در سنگر و برای بچه ها تعریف کردم همه شروع کردند به خندیدند .

راوی : حاج احمد شاکر






نوع مطلب : خاطرات طنز در جبهه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 7 مهر 1394 :: نویسنده : آزاده بوشهری

سلطان پناهی آقای سلطان پناهی از خاطرات شهر فاو می گوید :

من و دو نفر از رزمندگان در حال گشت زنی در شهر فاو با همان پیراهنی كه پشتش نوشته بود «مسافر كربلا» بودیم كه متوجه یک پارک بازی شدیم . همگی به پارک رفتیم و به تاب خوردن مشغول گردیدیم .

فاو

من ایستاده بودم و اسلحه كلاشینکف در دستم و با دست دیگرم تاب بازی می كردم . در همان حال تاب بازی ؛ یک خودرو ارتشی با تعدادی سرباز از كنار پارک رد می شدند . یک مرتبه با صدای بلند و با آهنگ فریاد زدند : « مسافر كوچولو مادرت را پیدا كردی ؟» (منظورشان حاچ زنبور عسل بود) .

من هم كه همیشه اسلحه ام مسلح بود ؛ سریع از ضامن خارج کردم و چند تیر هوایی شلیک کردم ؛  خودرو ارتش با سرعت زیاد فرار كرد ؛ گفتم تا یادشان باشد که مسافر كربلا بزرگ شده است .

راوی : آزاده علی سلطان پناهی






نوع مطلب : خاطرات طنز در جبهه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 4 مهر 1394 :: نویسنده : آزاده بوشهری

علی سلطان پناهی آقای سلطان پناهی از سرگرمی های جبهه می گوید :

در منطقه راس البیشه فاو که بودیم ؛ یک پوكه خالی را پر از خرج آر پی جی و باروت می كردم و یک تكه خرج را بیرون می گذاشتم و سر پوكه را می بستم و آن را آتش می زدم ؛ پوکه مثل فرفره با سرعت به حالت چرخشی به جلو می رفت .

یک روز وقتی بچه ها داخل سنگر بودند ؛ چند تا پوكه آماده كردم و درب سنگر آتش زدم ؛ پوكه درون سنگر می چرخید و با سرعت از كنار بچه ها می گذشت . همه رفتند زیر پتو ؛ تا حاج محمد طاهری از رزمندگان دلیر دفاع مقدس كه هم سن خودم بود ؛ خواست برود زیر پتو ؛ پوكه جلوی چشمش رد شد ؛ یک مرتب داد كشید و گفت : «كور شدم» و هی داد و فریاد می کرد .

با التماس گفتم : « محمد آرام باش » . او را بردم كنار تانكی آب و چشمش را  شستم ؛ بعد هم سیب زمینی روی چشمش گذاشتم ؛ بالاخره محمد آرام شد . آقای طاهری آلان دبیر مدارس گناوه است .

راوی : آزاده علی سلطان پناهی





نوع مطلب : خاطرات طنز در جبهه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5