خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
راهیان نور

در یکی از روزهای زمستان، کاروانی از دانشگاه تبریز برای بازدید از مناطق جنگی به جنوب سفر کرد، در زیارت قتلگاه شهدا، به شلمچه می رسند و از نمایشگاه (از مدینه تا کربلای شلمچه) بازدید می کنند.

همه متحول می شوند، از غریبی و مظلومیت اهلبیت (علیهم السلام) و منزل محقر و کوچک حضرت علی (علیه السلام) و حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) تا کربلای حسینی و بعد هم امتداد آن تا کربلای ایران در هشت سال دفاع مقدس، هر کس حال و هوایی دارد و نمی تواند جلودار اشک های خود شود.

بعد از خروج کاروان از نمایشگاه، در نوشته هایی که در دفتر یادبود نمایشگاه به نگارش در آمده بود، خانم «رزا خامایشان» این چنین نگاشته بود: «به نام خدای عشق، من دانشجوی تبریز هستم، مسیحی هستم، یعنی بودم، اما با دیدن این همه مصلوب، این همه مسیح، این همه شهادت خونی، اسلام آوردم و من همیشه مسلمان خواهم ماند». امضا

«کتاب راه ناتمام»




نوع مطلب : خاطرات راهیان نور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهدای هویزه

قرار بود از مدرسه ی ما کاروانی به مناطق جنگی اعزام شود. سهمیه ی هر کلاس چهار نفر بود. من هم دوست داشتم به این سفر بروم، اما اسمم در قرعه نیفتاد. خیلی ناراحت شدم، دلم شکست.

شب توی خواب شهیدی را دیدم که با لباس رزم مقابلم ایستاده بود و لبخند می زد. بعد از چند لحظه به طرفم آمد. چفیه اش را درآورد و روی سرم انداخت. چفیه تمام موهایم را پوشاند. بعد چنان زیر آن را گره زد که احساس خفگی کردم، گفتم: «می خواهی مرا بکشی؟». خندید و گفت: «ما جانمان را فدای شما کردیم... نترس، نمی میری. چرا به زیارت ما نمی آیی؟».

فهمیدم منظورش رفتن به جبهه های جنوب است. گفتم: «قرعه به نامم نخورد». گفت: «اگر دلت بخواهد می توانم کارت را درست کنم». خوشحال شدم، نور امید در دلم زنده شد، دیدم می خواهد برود. پرسیدم: «سراغ شما را کجا بگیرم؟». پاسخ داد: «مزار شهدای هویزه که آمدی ردیف اول، قبر هشتم».

فردا صبح که به مدرسه رفتم اعلام کردند برای کلاس ما یک سهمیه اضافه شده، سریع رفتم اسم نوشتم. قرعه به نام من افتاد. به هویزه که آمدم فوری به سراغ مزار شهدا رفتم. ردیف اول را پیدا کردم. شمردم تا رسیدم به قبر هشتم. گفتم شاید از آن طرف که بشمارم قبر دیگری باشد، اما از سمت دیگر هم هشتمین قبر بود. روی سنگ آن نوشته شده بود: «شهید ملائی زمانی».

«کتاب خاک وخاطره»




نوع مطلب : خاطرات راهیان نور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




در اواخر سال 1382 یک کاروان دانشجویی برای زیارت و بازدید به اروندکنار، منطقه ی عملیاتی والفجر هشت و مزار هشت شهید گمنام آمده بودند. در میان آنها دختر شهیدی که پدرش در عملیات والفجر 8 در منطقه ی فاو به شهادت رسیده بود هم حضور داشت.

برادران فرهنگی لشکر 25 کربلا موقع استقرار در این منطقه در ضمن فضاسازی تمثال مبارک شهدای لشکر، عکس پدر شهیدش را نیز بر مزار سنگرهای دایر شده نصب کرده بودند. وقتی چشم فرزند شهید به عکس پدرش افتاد، پای عکس نشست و شروع به گریه کرد.

راهیان نور

یکی از همسنگران قدیمی پدرش او را دید، سریع نزد من آمد و گفت: «احمدی فرزند سردار شهید کهنسال پای عکس پدرش دارد به شدت گریه می کند، شما بیایید یک جوری ایشان را ساکت کنید».

به اتفاق برادر رمضان نژاد به سراغش رفتیم. گفت: «خواهش می کنم جلو نیایید، بگذارید به حال خودم باشم. زمانی که بابام شهید شد من یک ساله بودم و الآن 18 ساله ام. به اندازه 17 سال با بابا حرف دارم. می خواهم با بابام صحبت کنم».

کمی دورتر نشستیم، حدود 15 دقیقه بعد آمد. گفتم: «عموجان به میهمانی بابا خوش آمدی. یقیناً شما مدعو پدر هستید و ایشان الآن حاضر و ناظرند».

فرزند شهید کهنسال گفت: «وقتی که خواستم به اروند بیایم با مامان تماس گرفتم تا او را در جریان این سفر بگذارم. وقتی مادرم گوشی را برداشت، گفت دخترم من از این سفرت اطلاع داشتم. گفتم چطور مادر؟ کی به شما گفت؟ گفت دیشب پدرت به خوابم آمد و گفت دخترم دارد می آید پیش من».

«کتاب خاک وخاطر»




نوع مطلب : خاطرات راهیان نور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




راهیان نور

برای انجام مراسم حج عازم عربستان شدم با قیافه‌ای که از دور مشخص می‌کرد از نیروهای بسیجی هستم و چفیه بسیجی را هم به گردن داشتم.

یکی جلوی مرا گرفت و با زبان شکسته فارسی گفت: «شما ایرانی هستید؟». عرض کردم: «بله». گفت: «بسیجی». گفتم: «بفرما». گفت: «من از مسلمانان آلمانی هستم. وقتی عازم عربستان بودم، دوستانم که به بدرقه من آمده بودند گفتند: فلانی، ما از شما سوغات نمی خواهیم فقط به عربستان که رفتی آن ‌جا زائران ایرانی هم می ‌آیند. در میان آنها بچه‌های بسیجی و رزمنده هستند. آنها را پیدا کن و از خاطرات جنگ و شهدا سؤال کن و اینها سوغات ما باشه».

من چند خاطره برای آنها نقل کردم و آدرس قرارگاه راهیان نور خوزستان را به آنها دادم. سال بعد تعداد 50 نفر از مسلمانان آلمانی به جنوب آمدند و با حالت خاصی مناطق جنگی را زیارت کردند و مقداری از خاک شلمچه را به عنوان سوغات برای دوستان خود بردند.

راوی: «آقای زمانی از استان خراسان»





نوع مطلب : خاطرات راهیان نور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




راهیان نور

چه کنم دیگه؟ منم دلم خوشه به این یه مشت خاک. چه قدر خوب شد این خاک ها رو آوردم. خاک نیست تربته. اون روز که منم می خواستم مثل بقیه ی بچه ها یه مشت خاک تبرکی از شلمچه بردارم نزدیک بود شیطون گولم بزنه و از ترس این که کلاسم پایین بیاد، دستام رو خاکی نکنم... من از شلمچه چیزی نمی دونستم... من که خیلی چیزی یادم نمی آمد، اما داداشم می گه وقتی جنگ شروع شد، بابا همه ی ما رو فرستاد آمریکا بعدش هم خودش اومد اون جا...

وقتی رفتیم شلمچه  خیلی از بچه ها از  حال و هوش رفتن.... زیارت عاشورا  خواندیم و بعد همه ی بچه ها از خاک اون جا تبرکی برداشتن. منم می خواستم بردارم ولی یه دفعه گفتم بابام و دوستام مسخره ام می کنند؟ ولی وقتی یاد اون جایی افتادم که می گفتن فقط چهارصد شهید رو یه جا از زمینش بیرون آوردن، دلم آتش گرفت و خودم رو سرزنش کردم.

افتادم رو خاک ها، یه پلاستیک که توش خوراکی بود از ته کیفم بیرون آوردم. خوراکی هایش را ریختم بیرون. دو سه تا مشت برداشتم و ریختم توی پلاستیک. بعد هم که از جنوب برگشتم فکر اون جا دست از سرم برنمی داشت. پیش خودم می گفتم: «ما کجا و جبهه کجا؟» اگر خدا قبول کند حالا دیگه عوض شدم. حالا وقتی که دلم می گیره و می خوام به خاطر گذشته ها استغفار کنم. می روم توی اتاقم و چفیه ای که قبلاً به جای روسری ام استفاده می کردم و موهایم از زیرش بیرون می ریخت رو باز می کنم و تربت شلمچه رو می ریزم روش، زیارت عاشورا می خوانم و از خدا می خواهم مرا ببخشد و پیش شهدا روسفیدم کند.

هر وقت می روم تا با تربت شلمچه و چفیه ام خلوت کنم، مادر می پرسد کجا می روی؟ منم می گم می رم درس بخوانم. به خدا دروغ نمی گم... من می روم  توی کلاس  چفیه  و از معلم  شلمچه  درس می گیرم... کم کم دارم بچه های کلاس رو عادت می دم که دیگه منو پریوش صدا نکنن. به بچه ها گفتم به من بگن زینب...

راوی: «زینب بابایی»






نوع مطلب : خاطرات راهیان نور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




راهیان نور خواهران

خانواده ام نسبتا مرفه بود برای همین هم هر چه می خواستم سریع برایم فراهم می شد. مثل اکثر نوجوانها، تمام نوجوانی ام را صرف این کردم که خوش تیپ و خاص باشم، تنها آروزیم زندگی در آمریکا بود ، به نظرم در ایران دست و پایم بسته بود و نمی توانستم  آزادانه  زندگی  کنم  با اینکه آزاد می گشتم ولی فقط می خواستم زودتر به کشور آروزهام بروم.

تا اینکه با قبولی در دانشگاه زندگیم تغییر کرد... موقع ثبت نام با دختری با حجاب و بسیجی آشنا شدم و بعد از مدتی نمی دانم چرا با اتفاق او وارد اتاق بسیج شده و برای راهیان نور ثبت نام کردم. فکر کردم می خواهم به یک مسافرت تفریحی و برای خوشگذارنی با بچه های دیگر بروم، پس چمدانم را پر کردم از لباس ، مانتو ، روسری های گران قیمت و شیک و  البته لوازم آرایشی . اول سفر هیچی نمی فهمیدم، اصلا اختیارم دست خودم نبود، انگار یک نیرویی من را حرکت می داد.

ما را بردند به دوکوهه؛ خدایا چرا اینجوری شدم، چقدر از خودم بدم اومده، چقدر سنگینیه بار گناه رو روی دوشم احساس می کنم!

راوی یکی از مناطق از شهیدهمت می گفت و من با خودم می گفتم؛ چقدر این مرد رو می‌شناسم، انگار با لبخند داره نگاهم می کنه، اصلا مثل اینه منتظره برم به سمتش تا دستم رو بگیره… خجالت می کشیدم از اینکه با این لباسها اومدم مهمونیه شهدا! وقت برگشت بود، بیشترین لباسی که استفاده کرده بودم، چادر و ساق دست و چفیه ای بود که به ما داده بودن!

با حجاب برگشتم خونه، همه فکر کردن جوّگیر شدم، اما زمان می گذشت و مقیدتر می شدم تا اینکه از بسیجی های فعال دانشگاه شدم و اینقدر در فعالیتهایم مصمم و محکم بودم که به عنوان فرمانده بسیج دانشگاه انتخابم کردن.

تشنه ی دانستن بودم و می خواستم تمام دخترانی که مثل من در گذشته، از خیلی چیزها بی خبر بودن را آگاه کنم، رنگ و بوی اتاق من که عشق آمریکا داشتم، دیگه بوی جبهه و کربلا گرفته بود، از بس عکس شهید، چفیه، پلاک و … زده بودم به در و دیوارش؛ الان هم فقط عشقم رفتن به کربلاست.

همیشه از خدا می خواستم که هر جایی خودش دوست داره من را همان جا ببره، تا اینکه با یک طلبه ازدواج کردم و خدا ساکن شهر مقدس قمم کرد. بعد از مدتی هم در رشته مذاهب فقهی؛ کارشناسی ارشدم را گرفتم. الان شبهای جمکران و حرم خانم حضرت معصومه (سلام الله علیها) را با هیچ چیزی عوض نمی کنم.






نوع مطلب : خاطرات راهیان نور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 17 اسفند 1394 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شلمچه

نمی خواهد دنبالم بگردی من توی شلمچه ام

کاروان فرزندان شاهد استان یزد، آخرین روز حضور در مناطق جنگی را شلمچه بودند. اما دختر شهید خراسانی خیلی ناراحت و مضطرب به نظر می رسید. علت نگرانی اش را جویا شدم. گفت: «دوست داشتم به دشت عباس برویم. پدرم در آن جا شهید شد. انگار قرار نیست آن جا را ببینم».

سعی کردم دلداریش بدهم . گفتم : « تمام این سرزمین بوی شهدا را می دهد...» ؛ اما بی فایده بود . ما نمی توانستیم به دشت عباس برویم و او نیز دلتنگ پدر بود.

کاروان به راه افتاد. یک باره چشمم دوباره به دختر شهید خراسانی افتاد. خوشحال بود. پرسیدم: چی شد؟ خندید و گفت: «راستش پدرم را در همین جا دیده ام» به من گفت: «نمی خواهد دنبالم بگردی من توی شلمچه ام. تو تا حالا هر کجا که بودی من هم در کنار تو بودم، ولی چرا این قدر دیر به دیدنم آمده ای؟».

راوی: محمد حسن مصون




نوع مطلب : خاطرات راهیان نور، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7