خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

در سال 1362 عملیات‌های سطحی زیادی برای آزادسازی مناطق تحت اشغال دشمن انجام گرفت، از قبیل والفجرها، خیبر و... در این عملیات‌ها پشتیبانی هوایی منطقه‌ی غرب کشور به عهده‌ی پایگاه سوم (همدان) گذاشته شده بود. در آن زمان جناب یاسینی معاون عملیات پایگاه سوم بود و عملیات‌های پایگاه را شخصاً رهبری می‌کرد. خلبان‌ها را برای انجام مأموریت انتخاب کرده و به توجیه آنان می‌پرداخت. در واقع تجربه‌های ارزنده‌ی خود را که از روز اول جنگ تا آن موقع کسب کرده بود به دیگران منتقل می‌کرد.

فانتوم اف 14

در یکی از عملیات‌ها من شماره 2 و جناب یاسینی شماره‌ی یک دسته‌ی پروازی بود که با دو فروند هواپیما مأموریت داشتیم در منطقه‌ی غرب کشور به گشت ‌زنی بپردازیم تا چنان‌ چه هواپیماهای دشمن قصد حمله به مناطق نظامی و اقتصادی را داشته باشند، آن‌ها را مورد هدف قرار داده و یا متواری کنیم. بر فراز اسلام آباد در حال گشت‌ زنی بودیم که رادار اعلام کرد: «هواپیماهای گشتی منطقه‌ی غرب، توجه کنید، چندین فروند هواپیمای دشمن در حال نزدیک شدن به مرز هستند، مواظبشان باشید».

چون جناب یاسینی مأموریت جنگی زیادی انجام داده بود، مسئولان رادار منطقه را از صدایشان در رادیو به اسم می‌شناخت و در جواب گفت: «جناب سروان گرامی، فقط جهت و سرعت را بده، بقیه با ما». سروان گرامی گفت: «جناب یاسینی حدود 6 فروند هواپیما با سرعت 2 ماخ در حال رد شدن از مرز هستند احتمالاً هدفشان شهر کرمانشاه باشد». یاسینی پاسخ داد: «به طرفشان می‌رویم».

بلافاصله به سمت کرمانشاه تغییر جهت دادیم و جناب یاسینی که در آن لحظه بالاتر از من پرواز می‌کرد، گفت: «جناب سروان خالقی، شما با همان ارتفاع به پرواز ادامه بده، من ارتفاعم ر ا زیاد می‌کنم که غافگیر نشویم».

هر لحظه رادار منطقه موقعیت جدید هواپیماهای دشمن را اعلام می‌کرد و ما را به طرفشان هدایت می‌کرد که در یک آن، دو فروند از هواپیماهای عراقی را مقابل خود دیدم، فوراً به شماره‌ی یک اعلام کردم: «جناب یاسینی دو فروند از هواپیماهای عراقی را در رادار دارم، چه کار کنم؟». گفت: «مواظب باش، احتمالاً این دو فروند به عنوان طعمه هستند الآن بقیه سر می‌رسند».

لحظه‌ای نگذشت که جناب یاسینی اعلام کرد: «حدود هشت فروند هم در ارتفاع بالاتری به سوی کرمانشاه در حال پرواز هستند. شما آن دو فروند را تعقیب کن، من هم دنبال این هشت فروند می‌روم».

شماره‌ی یک پس از هدف ‌گیری، موشکی رها کرد و من هم به سوی یکی از آن دو هواپیما موشکی شلیک کردم و یکی از هواپیماهای دشمن در هوا متلاشی شد. در همان لحظه، یک فروند موشک توسط یکی از هواپیماهای دشمن به سوی شماره‌ی یک شلیک شد. جناب یاسینی با مشاهده‌ی موشک شلیک شده، گردش تندی کرد تا از خط سیر موشک خارج شود، ولی متأسفانه دیر شده بود. موشک به زیر بال سمت چپ هواپیمایش اصابت کرد و موتور آتش گرفت. لحظه به لحظه آتش فراگیر و هواپیما از کنترل خارج می‌شد و با سرعت زیادی به سمت راست متمایل می‌شد. برابر دستورالعمل پروازی در چنین حالتی باید هر چه زودتر هواپیما را ترک می‌کرد، ولی او سعی داشت هواپیما را به پایگاه برساند. من هم از تعقیب هواپیمای دشمن دست برداشتم تا شاید بتوانم کمکی برای او باشم. ولی هر لحظه وضع وخیم‌تر می‌شد و هواپیما مثل افسار گسیخته این طرف و آن طرف می‌رفت و آتش از آن زبانه می‌کشید.

با دیدن این وضعیت گفتم: «جناب یاسینی، دیگر کاری نمی‌شود کرد، باید بیرون بپرید». جواب داد: «محمد جان، مثل اینکه چاره‌ای جز ترک هواپیما نداریم». هواپیما در حالی که به محور طولی خود می‌چرخید، لحظه به لحظه به زمین نزدیک‌تر می‌شد. یک لحظه هواپیما در حالت مناسب (کابین رو به آسمان) برای بیرون پریدن قرار گرفت. گفتم: «جناب یاسینی، الآن وقتشه، دستگیره را بکش».

لحظه‌ای بعد، هر دو خلبان در دل آسمان غوطه‌ور شدند و با باز شدن چترهایشان آرام آرام به سطح زمین نزدیک می‌شدند. من بالای سر آن‌ها گردشی کرده و به پایگاه، محل فرود جناب یاسینی و خلبان کابین عقبش (شهید فراهانی) را اعلام کردم تا با هلی‌کوپتر بیایند و آن‌ها را ببرند. چون سوخت هواپیمای من در حال تمام شدن بود به پایگاه برگشتم. ساعتی بعد هر دو با هلی‌کوپتر به پایگاه انتقال داده شدند. من که تا آن لحظه انتظارش را می‌کشیدم، به پیشوازشان رفتم. ایشان را در آغوش کشیدم و گفتم: «جناب یاسینی، آسیب جدی که ندیده‌اید؟». گفت: «خدا را شکر که سالم هستیم و فقط یک مقدار کمرم آسیب دیده. محمدجان، مثل اینکه ما بازی را یک بر هیچ باختیم».

گفتم: «نه جناب یاسینی، دو در مقابل ده، با این وجود یک یک مساوی کردیم، تازه آن‌ها بعد از سرنگون شدن یکی از هواپیماهایشان بدون هیچ اقدامی فرار کردند. خدا را شکر که مجال نیافتند تا شهر را بمباران کنند. والآ ممکن بود خسارت، بیشتر از دست دادن یک هواپیما می‌شد».

خندید و گفت: «تازه اگر ما یک بر صفر هم می‌شدیم، باز نباخته بودیم، چون ما به خاطر هدف و دفاع از کشورمان می‌جنگیدیم».

راوی: «سرهنگ خلبان محمدرضا خالقی»




نوع مطلب : خاطرات خلبانان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




با توجه به نزدیکی پایگاه چهارم شکاری دزفول (وحدتی) به خط مقدم درگیری این یگان در مقابل دشمن متجاوز خیلی بیشتر از سایر یگان ها بود. به همین دلیل روز هشتم مهر ماه 1359 برای کمک به خلبانان این پایگاه همراه چند نفر دیگر از تبریز به پایگاه وحدتی پرواز کردم. در چند روزی که آنجا ماموریت انجام می دادم هر روز شاهد از دست دادن یکی دو نفر از هم رزمانم بودم. کسانی که شبها با هم زیر گلوله توپ و بارش خمپاره دشمن زیر پلهای بتونی داخل پایگاه، مثلا می خوابیدیم و روز بعد در شکار تانک ها وادوات زرهی دشمن یکی مورد اصابت ضد هوایی قرار می گرفت و بر نمی گشت .

فانتوم اف 14

بین این جماعت حتی کسانی را می دیدی که با بی مهری پاک سازی شده بودند. اما با شروع تجاوز عراق داوطلبانه برگشته و در دفاع از کشور و انقلاب نوپا چنان جانبازی می کردند که قابل وصف نیست.

صبح زود 13 مهر ماه 1359 برای زدن ادوات زرهی دشمن و جلوگیری از پیشروی او ماموریتی به یک دسته هشت فروندی ابلاغ شد. قرار بود این عملیات در قالب چهار دسته دو فروندی انجام شود. در این گروه من باید در بال سروان چنگیز سپهر پرواز می کردم. هنوز نور خورشید کاملا برتاریکی چیره نشده بود که همگی توجیه شدیم و کارهای قبل از پرواز را انجام داده و دوبه دو به پرواز در آمدیم .

هدف ها متفاوت بود، اما تقریبا با فاصله زمانی کوتاهی بمباران می شدند. باید از حوالی عین خوش تا فراتر از مرز بین المللی نیروهای دشمن را می زدیم. چند دقیقه بعد روی نیروها و تجهیزات تجاوزگران بودیم. همگی هدف ها را بمباران کردیم. جهنمی از آتش در زمین و هوا دیده می شد.

زمین را ما نور پردازی کرده بودیم و آسمان را ضد هوایی عراقی ها یکپارچه روشن کرده بود. بمب ها خسارت سنگینی به نیروهای در حال استراحت زد و طعم مرگ را به خیلی از آن ها چشاند. متاسفانه دراین روز تلخ من به صورت تک فروندی به پایگاه برگشتم. در واقع در این عملیات چهار فروند مورد اصابت قرار گرفتند که سروان احمد کُتّاب به اسارت نیروهای بعث در آمد و شماره یک من شهد شیرین شهادت را نوشید و دعوت حق تعالی را لبیک گفت، روحش شاد.

راوی: «جاوید دل انور»




نوع مطلب : خاطرات خلبانان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 18 اسفند 1395 :: نویسنده : آزاده بوشهری

اواخر آبان ماه سال 1359 برای یک مأموریت پانزده روزه از مهرآباد به پایگاه بندرعباس رفته بودم. حسن مفتخری خضری ‌فر هم از همدان آمده بود. در این ایام هر مأموریتی محول شد، انجام دادیم. روز هشتم آذر ماه سال 1359 وسایل و تجهیزات خود را جمع کردیم و در گردان پرواز منتظر رسیدن هواپیمای سی - 130 بودیم تا به تهران برگردیم. در ادامه عملیات مروارید نیروی دریایی، عباس عابدین از خلبانان قدیمی‌تر وارد گردان شد و رو به مفتخری کرد و گفت: «حسن جان تا سی - 130 بیاید، برویم یک ناوچه اوزا بزنیم»، کارهای قبل از پرواز انجام شد.

فانتوم اف 14

مفتخری به عنوان پوشش عباس با کابین عقب خود، محمد کاظم روستا، نقش حفاظت از او را داشت، غافل از اینکه شکاری دشمن خود او را رهگیری کرده و مورد اصابت موشک قرار می‌دهد. لحظاتی بعد آب‌های نیلگون خلیج همیشه فارس مدفن جسم این دو دوست عزیز شد. امیدوارم روح این شهیدان بزرگوار شفاعت کننده‌ی ما در قیامت کبرا باشد.

راوی: «اصغر باقری»




نوع مطلب : خاطرات خلبانان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سال 1363 یک بار به ما مأموریت دادند برویم بالای سوسنگرد و منطقه ای به نام فکه را بمباران کنیم. چهار فروند هواپیما بودیم، لیدر و شماره یک پرواز ما سرهنگ جلیل پور رضایی، فرمانده وقت پایگاه ششم شکاری بوشهر بود. از خلبان های شجاع و جسور در جنگ بود، من شماره سه بودم.

فانتوم اف 14

ما در ارتفاع 43 هزار پایی پرواز می کردیم. یک دفعه در سمت چپ پروازم و در ارتفاع 27 هزار پایی خودمان یک هواپیمای عجیبی را دیدم که تا آن روز در آمریکا و ایران ندیده بودم و در پروازهای دشمن هم مشاهده نکرده بودم. بال های دلتا شکلی داشت. یک دفعه یک موشک به طرف هواپیمای شماره یک ما شلیک کرد. سیستم موشک ها معمولاً سه نوع فیوز عمل کننده دارند. یکی وقتی است  که  به  هدف  اصابت می کنند، دوم وقتی است که سوختش تمام می شود و به اصطلاح می خواهد خودکشی کند که در هوا خود به خود منفجر شود و سوم فیوز مجاورتی است، یعنی وقتی که از کنار هواپیمای هدف رد شود و به آن اصابت نکند، چشم الکترونیک عمل کرده و موشک منفجر می شود تا ترکش هایش به هواپیما صدمه بزند.

در این سه حالت فیوزهای موشک عمل می کنند و موشک منفجر می شود. تا خواستم به پوررضایی بگویم موشک به طرفش می آید، موشک از بالای کاناپی هواپیما عبور کرد و رفت و به یک هواپیمای عراقی خورد. هواپیما در آسمان منفجر شد. وقتی برگشتیم پایگاه فهمیدیم که آن هواپیمای دلتا شکل «میراژه» است که فرانسه و دولت سوسیالیست فراسوا میتران به تازگی به صدام فروخته است.

راوی: «منوچهر شیرآقایی»






نوع مطلب : خاطرات خلبانان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




صبح روز سوم جنگ، (دوم مهرماه 1359) وقتی به گردان پروازی رسیدیم، همه‌ خلبانها دور هم نشسته بودند و پس از تلاوت قرآن مجید برنامه‌ پروازی اعلام شد. چهار فروند هواپیمای «اف-4» برای زدن هدفی در «الکوت» جزء برنامه بود. آن روز هم من، با رضا یاسینی بودم و لیدر دسته‌ پروازیمان جناب محققی بود. پس از تمام شدن توجیه پروازی و گرفتن تجهیزات، ساعت 12 ظهر به سوی شیلترها (آشیانه هواپیما) رهسپار شدیم.

فانتوم اف 14

هواپیماها هر کدام با 12 بمب 200 پوندی، مثل عقابانی که خود را برای شکار طعمه مهیا کرده باشند، آماده بودند. پس از بررسیهای لازم، موقع بالا رفتن از پلکان هواپیما گفتم: «آقا رضا، هوا بارانی است، هدف را تو این هوا می‌شه پیدا کرد؟». گفت: «نگران نباش اگر سیل هم بیاید به یاری خدا هدف را پیدا می‌کنیم».

من که کابین عقب بودم، ابتدا بایستی درون کابین جای می‌گرفتم و بعد جناب یاسینی. در درون صندلیهایمان قرار گرفتیم و پس از ذکر نام خدا، با اشاره‌ی دست گفت: «لوله‌ی هوا را به هواپیما وصل کنید». با وصل شدن لوله‌ هوای دستگاه «پاور»، اول موتور شماره 2 و بعد شماره 1 دور گرفتند و با علامت دست او جریان هوا قطع شد و ژنراتورهای هواپیما به خط آمدند. من شروع به بررسی سیستم‌های ناوبری کردم و او یکی یکی فرامین هواپیما را بررسی می‌کرد و با علامت دست پرسنل فنی بر درست عمل کردن سیستم‌ها، به بررسی آنها می‌پرداخت. تا این‌ که با برداشته شدن چوب چرخ‌های هواپیما به سوی باند پروازی حرکت کردیم.

لیدر و شماره یک، جناب محققی و کابین عقب او شهید خسروی بود و شماره 2 جناب یاسینی و من بودم. شماره 3 و 4 به علت بروز نقص فنی از سر باند پروازی برگشتند. لیدر دسته‌ی پروازی در سر باند، از طریق رادیوی هواپیما گفت: «بهتره که از پشت آبادان، بغل جزیره بوبیان برویم و از بیابان و 20 مایلی نخل‌ها وارد خاک عراق بشویم». جناب یاسینی در جواب گفت: «مسیر خوبی است، امتحان می‌کنیم».

این اولین باری بود که از این مسیر می‌رفتیم. پس از به پرواز درآمدن هواپیمای شماره یک، ما هم پشت سر او به هوا برخاستیم و با گردشی 90 درجه، جنوب شرقی خاک عراق را سمت گرفتیم. از فراز شهرهای آبادان و خرمشهر رد شدیم و با ارتفاع پایین از سطح آب، از بیابان برهوت نزدیک مرز کویت گذشته وارد خاک عراق شدیم. هیچ خبری از پدافند هوایی دشمن نبود و ما همچنان به طرف الکوت پیش می‌رفتیم که ناگهان حدود 20، 30 لوله‌ی توپ و تانک از پشت خاکریز، درست در امتداد پالایشگاه آبادان نمایان شد. بی‌درنگ شهید یاسینی را صدا کردم و گفتم: «آقا رضا، پالایشگاه آبادان را هدف گرفته‌اند، چه کار بکنیم؟». رضا بلافاصله از طریق رادیوی هواپیما گفت: «از شاهین 2 به شاهین1، چندین عرّاده توپ و تانک آنجا پشت خاکریز‌، پالایشگاه آبادان را هدف گرفته‌اند چه کار کنیم؟». شاهین 1 گفت: «از شاهین 1 به شاهین 2، گردش کن و آنجا را مورد هدف قرار بده، ما برای زدن هدف اصلی می‌ریم». شهید یاسینی گفت: «همین کار را می‌کنیم».

بر حسب اتفاق، مسیر را طوری انتخاب کرده بودیم که موقع رد شدن از بالای سر آنها به وضوح لوله‌های توپ و تانک را که از خاکریز بالا زده بودند، دیدیم. ساعت درست 12/30 دقیقه ظهر بود و خدمه‌های آن توپ و تانک‌ها در صف غذا ایستاده بودند که با دیدن هواپیمای ما، همگی به خاک افتادند. وقتی که رد شدیم، فکر کردند دیگر خطر از آن‌ها گذشته است و ما کاری با آنها نداریم. لذا دوباره بلند شدند و در صف قرار گرفتند. در این لحظه گفتم: «رضا بریم از پشت ام‌ القصر دور بزنیم و برگردیم».

ضمن تأیید پیشنهادم از سوی رضا، رفتیم و از پشت ام‌القصر دور زدیم و برگشتیم، رضا که پروازش خیلی خوب بود، هواپیما را آنقدر پایین آورد که سه یا چهار متر با سطح زمین بیشتر فاصله نداشتیم. اگر هواپیما در آن حالت از بالای سر کسی رد می‌شد آتش ناشی از اگزوزش او را می‌سوزاند. مسلسل هواپیمایمان 640 گلوله 20 میلی ‌متری داشت، درجه‌ی آن را روی تند گذاشتیم و شروع به تیراندازی به سوی آن‌ها کردیم. مثل تراکتور که زمین ر ا شخم می‌زند ما آن‌ جا را زیر و رو کردیم. آخرین گلوله را خالی کردیم و سریع با انتخاب زاویه و سمت مناسب اوج گرفتیم و دوباره شیرجه زده و 12 بمب خود را به روی آن توپ‌ها رها کردیم. آن‌ چنان آن‌ جا را کوبیدیم که حتی فرصت نکردند یک گلوله به سویمان شلیک کنند. آنهایی که جان سالم به در برده بودند از گنگی نمی ‌‌دانستند چه کار کنند و هر کدام سراسیمه به سویی می‌دویدند.

رضا گفت: «مسعود، حالا راضی شدی؟». در حالی که خوشحال از این عملیات موفقیت ‌آمیز بودم، پاسخ دادم: «بیچاره‌ها اصلاً فکر نمی‌کردند که چنین غافلگیر شوند». شهید یاسینی گفت: «حالا برمی‌گردیم به پایگاه».

با تمام شدن مهماتمان به سوی پایگاه تغییر مسیر دادیم و در همان لحظه لیدر هم که هدف اصلی را با موفقیت مورد حمله قرار داده بود، به ما پیوست و بال در بال به طرف پایگاه پرواز کردیم. ساعت حدود یک بعد از ظهر بود که در پایگاه بوشهر فرود آمدیم و موفقیت حاصله را به یکدیگر تبریک گفتیم.

راوی: «سرهنگ خلبان مسعود اقدام»




نوع مطلب : خاطرات خلبانان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




روزی با چند نفر از همکاران در «دیسپچ» نشسته بودیم. هوا زیاد مساعد نبود. در این حال جناب یاسینی وارد شد و گفت: «منوچهر، یک مأموریت مهم پیش آمده، بلند شو بریم». گفتم: «جناب سروان چه مأموریتی؟». پاسخ داد: «الآن اعلام شد دو فروند ناوچه‌ی اوزای عراقی در حال حرکت به سوی البکر هستند که از آن‌ جا می ‌خواهند کشتیهای تجاری ما را مورد هدف قرار دهند».

فانتوم اف 4

من هم اطاعت کرده و از جایم برخاستم و با هم به سوی هواپیما رفتیم. هواپیما به 4 فروند موشک راداری هوا به زمین (ماوریک) مجهز شده بود. آن را روشن کرده و به سوی باند پروازی حرکت کردیم. وقتی به سر باند رسیدیم، به شهید یاسینی گفتم: «آقا رضا، من با این نوع موشک اصلاً تمرین نداشته‌ام و بلد نیستم که چطور روی هدف قفل می ‌شود». گفت: «چطور؟». گفتم: «من تازه روی هواپیمای «اف-4» آمده‌ام و فقط چندین سورتی (دفعه) کابین عقب پرواز کرده‌ام». جناب یاسینی با خونسری گفت: «چرا زودتر نگفتی؟ حالا اشکال نداره در مسیر چندین بار تمرین می‌کنیم تا یاد بگیری».

پس از این مکالمه، هواپیما به سوی باند پروازی خزید و لحظه‌ای بعد بالای آب‌های نیلگون خلیج فارس قرار گرفتیم. می‌دانستم که این خلیج همیشه فارس، به کرات شاهد هنرنمایی دلاور جنگ (شهید یاسینی) بوده و به سبب مهارتی که وی در زدن موشک «ماوریک» داشت، نیروی دریایی عراق را به کلی فلج کرده بود و اعماق خلیج فارس را گورستان ناوچه‌های اوزای این کشور کرده بود. رفته رفته اوج گرفتیم و با ارتفاع نسبتاً زیادی از روی جزیره‌ی خارک می‌گذشتیم که جناب یاسینی گفت: «منوچهر، بغل اسکله آذرپاد (اسکله خودی)‌، آن کشتی سوپر تانکر را می‌بینی؟». گفتم: «بله می‌بینم». گفت: «برای تمرین، رادار موشک را روی آن «قفل» کن، ولی خیلی مواظب باش که شلیک نکنی». پاسخ دادم: «اطاعت می‌شود».

در این موقع، هواپیما را در وضعیتی قرار داد که کشتی خودی در دید رادارم قرار گرفت. به نرمی هواپیما را در حالت شیرجه قرار داد تا من طریقه‌ی قفل کردن آزمایشی را، تمرین کنم. با دقت شروع به تنظیم رادار موشک روی کشتی کردم ولی هر کاری کردم، قفل نشد. گفتم: «آقا رضا، قفل نمی ‌شود». گفت: «دستت را به حالت افقی با کابین بگیر و... بعد قفل کن». گفتم: «هرکاری می‌کنم قفل نمی‌شود». پاسخ داد: «مسیرمان را ادامه می‌دهیم، باز هم کشتی هست، روی آن‌ها تمرین می‌کنیم».

در مسیر، چندین کشتی تجاری و تانکر نفت وجود داشت که جناب یاسینی روی آن‌ها شیرجه می‌زد و می‌گفت: «عمل قفل کردن را تمرین کن» ولی نمی‌توانستم و هر لحظه بر هیجان من افزوده می‌شد، طوری که از فرط عرق تمام بدنم خیس شده بود. در این لحظه جناب یاسینی با کلام گیرای خود گفت: «آقا منوچهر، نگران نباش اگر روی هدف نتوانستی این کار را بکنی، من خودم انجام می‌دهم».

شهید یاسینی از مهارت پروازی خوبی برخوردار بود، به طوری که وقتی نزدیک هدف رسیدیم، آنقدر ارتفاع را کم کرده بود که چند متری روی آب پرواز می‌کردیم و من از آینه‌ی بغل کابین می‌دیدم گازهای خروجی اگزوز هواپیما روی آب، مثل کشتی خط می‌انداخت و همچنان به پیش می‌رفت که یک لحظه یکی از ناوچه‌های اوزای عراق به چشمم خورد. ناوچه از خور عبدالله به سوی اسکله‌ی البکر در حال حرکت بود. گفتم: «آقا رضا، ناوچه سمت چپ در حال حرکت است». گفت: «الآن حسابش را می‌رسیم».

خدمه‌های ناوچه با مشاهده ما شروع به تیراندازی کردند. چون برای زدن موشک ارتفاع کم بود، لذا اوج گرفته و بالا آمدیم و در حالت شیرجه‌ی 5 درجه قرار گرفتیم. جناب یاسینی در همان لحظه گفت: «منوچهر قفل کن».

با وجود اینکه سرعتمان زیاد بود، با هیجان شروع به تنظیم رادار موشک کردم، سریع قفل شد و متعاقب آن موشک خود به خود شلیک شد. جناب یاسینی گفت: «چرا زود شلیک کردی؟ بعد از عمل قفل شدن باید یک سری پارامترهای را در نظر می‌گرفتی و بعد شلیک می‌کردی». گفتم: «من فقط عمل قفل را انجام دادم». گفت: «حتماً دستت به شاسی شلیک موشک روی دسته کنترل فرمان خورده؟». گفتم: «نه دست نزده‌ام».

موشک رها شده بود و همچنان به پیش می‌رفت، تا اینکه به پاشنه ناوچه جنگی خورد و انفجار مهیبی ایجاد شد. ناوچه تعادل خود را از دست داد و با این انفجار تیراندازی ضدهوایی از عقب ناوچه هم قطع شد؛ اما از قسمت سینه‌ی ناوچه تیراندازی ادامه داشت. با یک گردش دیگر، هدف رو به رویمان قرار گرفت و من تا دومین موشک را روی آن قفل کردم، بدون اینکه اقدامی برای زدن موشک کنم، باز خود به خود رها شد و به سمت هدف رفت. جناب یاسینی گفت: «موشک را زود نزن». در جوابش گفتم: «من نزدم، موقعی که رادار موشک روی هدف قفل می‌شود، خودش رها می‌شود».

سومین و چهارمین موشک هم بعد از قفل شدن خود به خود رها شد و به ناوچه دوم که به حمایت از ناوچه اول آمده بود، اصابت کردند. حدود 10 دقیقه بالای آن دو ناوچه پرواز کردیم تا اینکه کاملاً‌ به قعر آب فرو رفتند. ما نیز که مأموریتمان به اتمام رسیده بود، برگشتیم و در پایگاه به زمین نشستیم. بعد از نوشتن عیب سیستم موشک روی کارت (فرم) به عملیات پایگاه رفتیم. هنوز ساعتی نگذشته بود که عیب هواپیما به وسیله پرسنل فنی مشخص و معلوم شد که سیستم موشک اتصالی داشته و با قفل شدن رادار، موشک عمل می‌کرده است.

شهید یاسینی نگاهی به من انداخت و گفت: «اگر روی کشتیهای خودی قفل می‌کردی می‌دونی چی می‌شد؟». گفتم: «من فکر می‌کنم امداد غیبی بود که قفل نمی‌شدند». شهید یاسینی گفت: «می‌دونی آقا منوچهر، اگر خدا بخواهد کاری انجام بشود، می‌شود و اگر نخواهد نمی‌شود. همان طور که خداوند فرموده است: «و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی».

راوی: «سرهنگ خلبان منوچهر شیرآقایی»




نوع مطلب : خاطرات خلبانان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




هشتم آبان ماه سال 1359 قرار بود برای انهدام تیپ گسترش یافته در نزدیکیهای سدّ دوکان (کردستان - عراق) مأموریتی را انجام دهیم. نزدیک هدف رسیدیم، در ابتدا عراقیها را ندیدیم چرا که آنها طوری ماهرانه و جالب گسترش یافته بودند که کمتر در دید خلبانان هواپیما قرار می‌گرفتند.

فانتوتم اف 4

با حمله‌ای سریع و جالب آن‌ها را هدف قرار داده، تار و مار کردیم و در آخرین گردش، 500 تیر فشنگ را هم به آنها زدیم و برگشتیم. در هنگامی که ما سرگرم بمباران منطقه بودیم، رادارهای خودی اطلاع داده بودند که هواپیماهای گشتی دشمن در منطقه هستند. از این رو فرمانده و پرسنل پایگاه نگران شده بودند و هر لحظه انتظار فرود ما را در پایگاه انتظار می‌کشیدند. پس از فرود، غریو شادی فرمانده و پرسنل فضای پایگاه را پر کرد و همه شادی می‌کردند.

دشمن از این حمله ضربه سنگینی خورد و آرایش خود را از دست داد. به همین دلیل از فرمانده پایگاه درخواست کردم که تا آنها خودشان را جمع و جور نکردند، دوباره به آنها حمله کنیم بلافاصله با این درخواست ما موافقت شد. طبق اطلاعات به دست آمده، آن روز نزدیک به 1500 نفر از نیروهای دشمن کشته و زخمی شدند. تمامی نیروهای گسترش یافته که ما آنها را مورد هدف قرار دادیم، تماماً از افراد ارتش اردن بودند که به نفع صدام در جنگ با ما وارد عمل شده بودند.

راوی: «شهید مصطفی اردستانی»








نوع مطلب : خاطرات خلبانان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...