خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

بهی پور آقای بهی پور از صبر و تحمل شهید علیرضا ماهینی می گوید :

سال 1358 یک روز نزدیک  ظهر از مرکز  شهر داشتم با اتوبوس بین شهری مسیر بهمنی ، دواس به خانه می آمدم . انتهای اتوبوس، گوشه ای ایستاده بودم که دیدم شهید علیرضا ماهینی درمیان چند دانش آموز دبیرستانی روی صندلی ردیف آخر نشسته و دارد روزنامه می خواند.

اتوبوس به ایستگاه میدان برج مقام (میدان آزادی) رسید. مأمور کنترل بلیط بالا آمد و یک یک بلیط‌ها را گرفت و پاره کرد ؛ تا به علیرضا که محاسنی نسبتا پر پشت داشت رسید ، با لحنی بی ادبانه گفت : «هی ریشو؛ بلیط ».

شهید علیرضا ماهینی

خیلی ناراحت شدم ؛ از او بدم آمد ؛ دلم‌ می‌ خواست علیرضا با واکنش تندی پاسخ گستاخی او را بدهد. اما نه ؛ ماهینی شاگرد مکتب قرآن بود ؛ خم به ابرو نیاورد. همان طور که سرش را انداخته بود پایین و داشت روزنامه می خواند، دست دراز کرد و با خونسردی بلیط را به او داد و به مطالعه اش پرداخت ؛ همین و بس  و من مجذوب این رفتار زیبایش شدم .

آری ، خداوند در سوره فرقان آیه 63 می فرماید : « و بندگان خدای رحمان کسانیند که روی زمین به فروتنی راه می روند و چون جاهلان (به ناروا) خطابشان کنند ، سلام گویند (و در گذرند) » . 

راوی : آقای جعفر بهی پور







نوع مطلب : خاطرات دوستان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




بصری آقای بصری از شهید حسین احمدی می گوید :

در تابستان سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت  فردی  بنام آقای احمدی معروف به ملا حسین ؛ در حسینیه ی محله شکری مکتب قرآن داشت. در آن زمان من ده ساله بودم. یک بار که به همراه پدرم به حسینیه رفته بودم، پدرم از آقای احمدی خواست تا نام مرا هم در مکتب بنویسد.

از آن روز به بعد هفته ای سه بار به صورت یک روز در میان به حسینیه می رفتم و روخوانی قرآن یاد می گرفتم. در مکتب، قرآن به شیوه ی سنتی تدریس می شد. در شیوه ی سنتی بچه ها گوشه ای از حیاط می نشستند و قرآن را از «عم جزء» گرفته تا ختم کامل فرا می گرفتند.

استاد یا همان ملای مکتب، آیات قرآن را کلمه به کلمه می خواند و بچه ها تکرار می کردند. بعد هم بعضی از بچه ها همان آیات را می خواندند و ملا اشکالات آن ها را می گرفت. آخر کار هم هر کدام از بچه ها بخشی از قرآن که در خانه تمرین کرده بود را برای ملا می خواند و به اصطلاح درس پس می داد.

شهید حسین احمدی

در آن تابستان تمام همت خود را صرف یادگیری قرآن کردم. روزهای اول که به مکتب می رفتم پیشرفت کندی داشتم ولی مدتی که  گذشت  ؛ پیشرفتم  بهتر شد و روزی  ده  تا  پانزده صفحه ی قرآن می خواندم.

شهریور سال پنجاه و هفت مصادف با اوج گیری تظاهرات مردم بوشهر علیه رژیم ستم شاهی پهلوی بود. در همان روزها «حسین احمدی» که اتفاقا با ملای مکتب همنام بود، «سید محمد هاشمی فرد»، «اسماعیل عبد یزدان» و من برای ختم قرآن با هم مسابقه گذاشته بودیم. هر کدام مان می خواستیم اولین نفری باشیم که قرآن را ختم می کنیم. به صفحات پایانی جزء بیست و نهم که رسیدیم چهار نفری تند و تند قرآن می خواندیم. ملا حسین هم که می دانست هر چهار نفرمان صحیح می خوانیم دیگر کاری به کارمان نداشت.

آن روز «حسین احمدی» نفر اول مسابقه ی ختم قرآن کریم شد. درست شهریور ماه هشت سال بعد حسین دوست داشتنی محله ی شکری ؛ گوی سبقت را دوباره از ما ربود و در نبرد با دشمن بعثی مسافر بهشت شد . یاد  و خاطره ی شهید  والامقام  حسین احمدی  و همه ی شهدای اسلام گرامی و راه شان پر رهرو باد.

راوی : آزاده سید محمد علی بصری






نوع مطلب : خاطرات دوستان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید علیرضا ماهینی

آقای بهی پور از اخلاص شهید علیرضا ماهینی می گوید :

یک‌ شب‌ با تنی‌ چند از دوستان محله‌ ی ‌خواجه‌ ها در کنار ‌شهید علیرضا ماهینی ‌؛ در ساحل‌ جلالی و روی ‌ماسه‌ های ‌خنک ‌نشسته‌ بودیم ‌و گفتگویی ‌داشتیم.

بیشتر ‌صحبت ‌درباره ‌افرادی‌ بود‌ که‌ به ‌رغم‌ انجام‌ فعالیتهای‌‌ فراوان ‌اجتماعی‌‌ وعمرانی‌ ؛ به لحاظ‌ سوابق‌ منفی ‌در ‌میان‌ جوانان ‌انقلابی ‌وجهه ‌ی‌ خوبی‌ نداشتند و هر کس ‌چیزی ‌می ‌گفت .

دست ‌آخر‌ ، علیرضا‌ همه ‌را‌ متوجه اخلاص ‌در کارها‌ کرد و گفت : « اولاً‌ باید‌ خدا را شاکر ‌باشیم‌ که ذره‌ای ‌ایمان در وجود ‌ما‌ هست و اگر ‌همین‌ مقدار‌ ایمان‌ را نگهداریم‌ و خدا را در نظر ‌داشته‌ باشیم برای ‌ما کافی‌ است . در ‌ثانی‌ بگذاریم‌ اینها‌ هم‌ به‌ مردم‌ خدمت‌ کنند » ‌.

توجه ‌ایشان ‌به ‌اخلاص ‌در کارها‌ و وسعت‌ نظرش ‌‌برای‌ من‌ خیلی ‌جالب ‌بود ‌. رحمت‌ خدا‌ به ‌روان ‌پاکش ‌.

راوی : آقای جعفر بهی پور






نوع مطلب : خاطرات دوستان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید محمود پیکر

یکی از دوستان شهید پیکر از وفای به عهد شهید می گوید :

گروه مقاومت مسجد برنامه ریزی کرده بود که بچه ها را ببریم اردو، من و یکی دو تا از بچه ها درگیر کار تدارکات بودیم . بالطبع روز موعود صبح زود بعد از نماز صبح آمدیم داخل مسجد قرآن تا مقدمات کار را انجام بدهیم .

به خیال خود که جزء اولین نفرات هستیم وارد مسجد شده ایم ولی وقتی وارد حیاط مسجد شدیم ؛ دیدیم محمود (شهید قاسم پیکر) تو حیاط کنار یکی از ستونهای ایوان مسجد نشسته و سرش رو خیلی مظلومانه به ستون تکیه داده است .

 جلو رفتیم و بعد از حال و احوال ؛ رو به ما کرد و گفت: «بچه ها من اردو نمی آیم » . خیلی متعجب شدیم او خوش قولترینها بود ؛ خیلی اصرار کردیم که مگر چطور شده است . بالاخره لب باز کرد و گفت : «بچه ها بابام فوت کرده ؛ فقط آمدم این خبر رو به شما بدهم ؛ اگر کاری روی زمین مانده انجام بدهم و اگر اجازه بدهید من بروم » .

بنازم به این عهد و پیمانت قاسم جان، شهید عزیز؛ ای فدای تو بشم ....... هنوز بعد از حدود سی و سه سال این کار تو درس عبرت برایم شده . تو مصداق «عوفو بعهدکم » واقعی هستی .

راوی : غلامعلی سرکوبی






نوع مطلب : خاطرات دوستان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید علیرضا ماهینی

یکی از دوستان شهید ماهینی از رعایت مسائل شرعی او می گوید :

اوقات بیکاری با تبلیغات سپاه همکاری می کرد . رفتار و کردارش حقیقتاً برای ما الگو کامل بود . موقع نماز در گوشه ای خلوت با خدای خود راز و نیاز می کرد و مشغول نماز می شد .

از سپاه غذا می آوردیم و برای صرف نهار تا ساعتی در انتظارش می نشستیم و می گفتیم غذا آماده است ؛ بفرمایید . اما  می دیدیم  که  یک  عدد  ساندویچ  از داخل ساکش بیرون می آورد ؛ می خورد و می گفت : « محل کارم هنرستان است و تمام وقت برای سپاه کار نمی کنم ؛ کراهت دارد از غذای سپاه بخورم » .

« شهید علیرضا ماهینی »

شهرستان بوشهر






نوع مطلب : خاطرات دوستان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسین مقاتلی

یکی از دوستان شهید مقاتلی از خاطرات آن شهید می گوید :

شهید مقاتلی نقل می کرد که در یکی از مناطق نزدیک به مرز مستقر بودیم . قرار شد نیروها برای انجام عملیات در یکی از شبها به قصد گرفتن تپه ای که از همه بلندتر و مهمتر بود ؛ حرکت کنند . وقتی تیربارچی و آرپی جی زنهای دشمن شروع به تیراندازی و آتش می کردند ؛ نیروهای خودی با شجاعت و شهامت ؛ سینه خیز به طرف بالا به حرکت خود به سوی دشمن ادامه می دادند . بالاخره به یاری خدا با این شرایط سخت ؛ همه ی نیروها بدون تلفات به آخرین تپه ی بلند رسیدند و همه با یک حرکت هماهنگ و برق آسا و با ندای تکبیر ؛ دشمن را دستپاچه نموده و نیروهای دشمن پا به فرار گذاشته و کلیه تجهیزات خود را رها می کنند و عده ای هم اسیر می شوند .

شهید مقاتلی می گفت : « ما در این عملیات تیر شلیک نکردیم و لازم هم نبود که این کار را انجام بدهیم . نیروهای ما با تکبیر ( الله اکبر ) دشمن را شکست دادند » .

« شهید حسین مقاتلی »

شهرستان دشتی






نوع مطلب : خاطرات دوستان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسین مقاتلی

یکی از دوستان شهید مقاتلی از درد دل شهید می گوید :

او اولین نفری بود که از محله ی ما به جبهه رفت . وی هر وقت از جبهه بر می گشت بچه ها را در مسجد دور همدیگر جمع می کرد و آنها را ارشاد می نمود و به آنها می گفت : « فضای جبهه آن قدر روحانی و مقدس است که انسان در آنجا احساس سبکی و آرامش می کند » .

آخرین باری که برای مرخصی آمده بود ؛ چند دقیقه ای رو به روی عکس شهید چمران که در منزل پدرش بود ؛ ایستاد و با عکس شهید صحبت می کرد و می گفت : « شما که بی وفا نبودید ؛ چرا ما را همراه خود نبرید ؟ نمی خواهید که ما هم نزد شما بیاییم ؟ شما همیشه سعی داشتید که با ما باشید ولی آلان ما را تنها گذاشته اید ؛ اگر ممکن است ما را هم با خود ببرید » .

از منزل که بیرون آمدیم به من و پسر آقای مجد گفت : « این بار ممکن است دیگر برنگردم » و با دست خط خودش روی دیوار نوشت : « شهید قلب تاریخ است » و به ما گفت که روی سنگ قبرش هم این جمله را بنویسیم و این آخرین بار بود که رفت و شهید شد .

« شهید حسین مقاتلی »

شهرستان دشتی






نوع مطلب : خاطرات دوستان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 10 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...