خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید علیرضا بهرامی

یکی از دوستان شهید بهرامی از راهنمایی های شهید می گوید :

وی با یکی از اعضای گروهک ها از طریق یکی از دوستانش آشنا شده بود . دو بار برای او جلسه گذاشت و کم کم او را به پایگاه آورد و بعد به نماز جمعه و نهایتاً او را به جبهه هم برد . آن شخص حتی در جبهه مجروح شد و بدین ترتیب ثابت کرد که راهنمای بسیار خوبی داشته است .

« شهید علیرضا بهرامی »

شهرستان بوشهر




نوع مطلب : خاطرات دوستان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسین نودراری

یکی از دوستان شهید حسین نودراری از خواب شهید می گوید :

یک شب او را در خواب دیدم . من با پای پیاده در حال برگشتن از بوشهربودم . از فاصله ی دور دیدم که جمعی از بسیجی ها در حالی که در حالت بدو رو هستند ، دارند به سمت من می آیند . وقتی نزدیک شدند ، دیدم که شهید حسین نودراری هم در میان آنهاست . به او سلام کردم . گفتم:  حسین جان ؛ مگر چه خبر است ؟ ‏گفت : « نمی دانی ‏امام زمان (عج) ظهور کرده است ؟ ما داریم به پیشواز او می رویم ؛ تو هم دنبال ما بیا » .

آنها رفتند  و من هم دنبال آنها رفتم . ولی با هر سرعتی که می دویدم باز هم به آنها نمی رسیدم . مثل این که آنها در حال طی طریق بودند .  خلاصه در ادامه ی راه به دریا رسیدند . بی اعتنا به آب زدند . تا جایی که آب تا ‏سینه ی آنها بالا آمد ، باز هم می رفتند و من دیگر نتوانستم جلو بروم  ؛ بعد هم ‏از خواب بیدار شدم.  

‏« شهید حسین نودراری »

شهرستان بوشهر ( چغادک )






نوع مطلب : خاطرات دوستان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید حسین نودراری

دوست شهید نودراری از خواب شهید می گوید :

‏‏او انسانی بسیار آرام و رازدار بود. اسرار را به نحو احسن در نزد خود حفظ می کرد. رفتارش با همه فرق داشت . چیزی در او می دیدم که در دیگران مشاهده نمی کردم . علاقه زیادی داشت که به نیازمندان کمک کند . مثلاً اگر از کنار خانه ای می گذشت و می دید کسی مشغول انجام کاری مانند خانه تکانی و یا شست و شوی منزل و یا کارهایی از این قبیل است ؛ بدون مقدمه و خیلی گرم و صمیمی می آمد و به او کمک می کرد .

بعد از شهادتش ؛ یک شب او را در خواب دیدم که لباس بسیجی به تن دارد . وارد کارگاه شد و آرام از کنار من عبور کرد و به انبار پشت کارگاه رفت . ‏وقتی که از انبار خارج شد با تعجب دیدم که کودکی بر دوش خود دارد.  ‏گفتم او کیست ؟ گفت : « مهدی است ؛ فرزند برادرم است » . ‏بعد از مدتی که گذشت، فرزند برادرش به دنیا آمد و نام او را هم مهدی گذاشتند .

« شهید حسین نودراری »

شهرستان بوشهر ( چغادک )




نوع مطلب : خاطرات دوستان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالله حیدری

دوست شهید حیدری از آخرین بازی فوتبال شهید می گوید :  

‏بار آخر که شهید عبدالله حیدری به مرخصی آمده بود ، در مسابقه فوتبال بین دو تیم پیام (پدافند) و یک تیم دیگر که الآن اسمش یادم نمی آید ؛ شرکت کرد.

‏بین دو نیمه ، بچه ها جمع شده بودند و استراحت می کردند . شهید عبدالله با خنده گفت : « بچه ها بیایید دور هم بنشینیم » . پس از آن به مزاح و شوخی پرداخت و بچه ها را می خنداند . در همین حین  گفت : « امکان دارد این آخرین باری باشد که من شما را می بینم  و شاید پس از این همدیگر را نبینیم » .

‏همین طورهم شد . عبدالله به جبهه رفت و هرگز بعد از آن مرتبه به مرخصی نیامد تا این که پیکر پاکش پس از چند روز به چغادک آوردند .

« شهید عبدالله حیدری »

شهرستان بوشهر ( چغادک )






نوع مطلب : خاطرات دوستان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکی از دوستان شهید فرشید از آخرین اعزام او می گوید :

‏هرچه درباره شهدا صحبت کنیم کم است . به نظر من هیچ قلم و زبانی توانایی بازگویی رشادتها و دلیریهای آنها را ندارد .

‏شهید پرویز فرشید دلیر مردی بود که از روی قیافه و شکل ظاهری نمی شد او را آن طور که باید شناخت . ایشان بچه ای خوش تیپ و اهل دل و تقریباً شلوغ  ‏بود.  ‏او جز خدا ، از هیچ کسی حراس نداشت و قبل از انقلاب ، دوش به دوش ‏بچه های محل با افراد گارد رژیم سابق ؛ مقابله می کرد. محل  درگیری  ما از ته  کوچه ی 7 ‏تیر تا  سر خیابان  بود و بعضاً  درگیریها  از صبح  تا شب طول می کشید . همیشه دنبال این بود که با منافقین درگیر شود و همیشه هم پیروز بود .

با شروع جنگ ؛ سربازی رفت خرمشهر ؛ بعد از مدتی برای مرخصی به بوشهر آمده بود . خبر شهادت خداخواست را به او دادم خیلی ناراحت شد و به من گفت : « این بار نوبت من است » . ‏رفت و در عملیات آزاد سازی خرمشهر زخمی شد و بعد از مدتی در بیمارستان بستری بود ؛ به درجه ی رفیع شهادت نایل شد.

‏« شهید پرویز فرشید »

شهرستان بوشهر




نوع مطلب : خاطرات دوستان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکی از دوستان شهید شکریان از نحوه پیدا کردن جسد شهید می گوید :

‏وقتی خبردار شدم که تعداد زیادی از رزمندگان بوشهر در منطقه ی « زعن » به شهادت رسیده اند بلافاصله از آنجا به شوش و چند جای دیگر سر زدم تا از آنها خبر بگیرم ؛ ولی آنها را پیدا نکردم . پس از چند روز به بوشهر برگشتم تا شاید در آنجا از آنها اطلاعی بدست بیاورم

‏جنازه ی اکثر شهدا را آورده بودند ؛ به جز خداخواست شکریان و خسروی . به همین خاطر، به همراه شهید علیرضا ماهینی ، برای پیدا کردن آنها به اندیمشک رفتیم . وقتی به آنجا رسیدیم ؛ به محلی سر زدیم که اجساد مطهر شهدا در آن نگهداری می شد.  ‏در چند صندوق را باز کردیم و شهدا را زیارت کردیم ، درآن لحظه شهیدی را دیدیم که سر بر تن نداشت و پوتین کوچکی پوشیده بود .

من تا او را دیدم ؛ به همراهم گفتم : این جسد شهید خداخواست است . خوب که جستجو کردیم ، دیدیم که روی پیراهن او نوشته : « خداخواست شکریان » . ‏در جیبش هم کاغذی بود که روی آن ، اسمش نوشته بود . با دیدن این علائم مطمئن شدیم که او شهید خداخواست است . پس از او ؛ شهید خسروی را هم پیدا کردیم و آنها را به بوشهر آوردیم.  

« شهید خداخواست شکریان »

شهرستان بوشهر





نوع مطلب : خاطرات دوستان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکی از دوستان شهید حسین حمایتی از خصوصیات شهید می گوید :

‏حسین بعضی از کارهایش را به نام دیگران تمام می کرد ؛ تا خدای ناکرده خودبینی بر او مستولی نشود و هیچ وقت نمی گفت که فلان کار را من کرده ام . در دلسوزی برای نوجوانان و جوانان گمراه ، نمونه بود و با خوشرویی در هدایت آنها تلاش می کرد . او حتی پس از شهادت نیز در خواب دوستان آمده و سفارش به هدایت جوانان نموده بود.

‏مخفیانه و بدون معرفی خود ، به خانواده های شهدا سر می زد و به فقرا رسیدگی می کرد . هنگام برگشتن از ماموریت ها با تمام خستگی که داشت ، صبح ساعت  7 در محل کارش حاضر بود و به مردم خدمت می کرد.




از زبان خودش شنیدم که گفت : « یک روز به زیارت قبور شهدا در بهشت صادق رفته بودم . صدایی را به وضوح شنیدم که گفت : حسین بیا که همه بچه ها منتظر تو هستند » .

« شهید عبدالحسین حمایتی  »

شهرستان بوشهر




نوع مطلب : خاطرات دوستان شهداء، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 10 )    ...   5   6   7   8   9   10   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو