خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

شهدا به ما نظر کنید اگر نه برگردیم تهران

سال 1372 در محور عملیاتی فکه اقامت چند ماهه ای داشتیم. ارتفاعات 112 ماوای نیروهای یگان ما بود. بچه ها تمام روز مشغول زیر و رو کردن خاک های منطقه بودند، ولی شهیدی پیدا نمی کردیم. من پیش خودم می گفتم: «یا زهر (سلام الله علیها) من به عشق مفقودین به این جا آمده ام اگر ما را قابل می دانی مددی کن که شهدا به ما نظر کنند اگر هم نه برگردیم تهران».

شهید گمنام

روز بعد بچه ها با دلی شکسته مشغول کار شدند. در همین حین درست روبه روی پاسگاه بیست و هفت، یک «بند» انگشت نظرم را جلب کرد با سر نیزه مشغول کندن زمین شدم و سپس با بیل وقتی خاک ها را کنار زدم یک تکه پیراهن از زیر خاک نمایان شد. مطمئن شدم که باید شهیدی در این جا مدفون باشد. خاک ها را بیشتر کنار زدم پیکر شهید کاملاً نمایان شد خاک ها که کاملاً برداشته شد متوجه شدم شهیدی دیگر نیز در کنار او افتاده به طوری که صورت هر دویشان به طرف همدیگر بود.

با احتیاط خاک ها را برای پیدا کردن پلاک ها جست وجو کردند با پیدا شدن پلاک ها آن دو ذوق و شوقمان دو چندان شد. در همین حال بچه ها متوجه قمقمه هایی شدند که در کنار دو پیکر قرار داشت هنوز داخل یکی از قمقمه ها مقداری آب بود. پیکر های مطهر را از زمین بلند کردیم در کمال تعجب مشاهده کردیم که پشت پیراهن هر دو شهید نوشته شده: «می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم...».

«کتاب تفحص»






نوع مطلب : خاطرات تفحص، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




از کجا می دانید این جناره ایرانی است؟

داشتم پیکر شهدا را با کشتگان بعثی تبادل می کردیم. ژنرال حسن الدوری، رئیس کمیته رفات ارتش عراق گفت: «چند شهید هم ما پیدا کرده ایم که تحویلتان می دهیم تا به فهرستتان اضافه کنید». یکی از شهدایی که عراقی ها کشف کرده بودند، پلاک نداشت.

شهید گمنام

سردار باقرزاده پرسید: «از کجا می گویید این جناره ایرانی است؟ هیچ مدرکی برای تشخیص هویت ندارد». ژنرال بعثی که ما ایرانی ها را خوب شناخته بود، گفت: «همراه این شهید پارچه قرمز رنگی بود که روی آن نوشته بود «یا حسین شهید»، فهمیدیم که ایرانی است».

«کتاب تفحص»




نوع مطلب : خاطرات تفحص، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




همسنگرم کجایی

با آمبولانسی که آرم هلال احمر داشت از این منطقه به آن منطقه می رفتم. روی شیشه عقبش نوشته بودم: «همسنگرم کجایی». دو شبانه روز نخوابیده بودم. در جاده اندیمشک به دهلران، نرسیده به دشت عباس خوابم گرفت. کنار جاده پارک کردم و توی ماشین خوابیدم. نمی دانم چه مدت خوابم برد که با صدای شیشه ماشین بیدار شدم.

شهید گمنام

چوپان عشایری از اهالی کرمانشاه بود که در زمستان دام های خود را این اطراف می آورد. گفت: «آقا، خیلی وقت است، دنبال شما می گردم». گفتم: «برای چی؟». گفت: «دنبالم بیا». او با موتور و من پشت سرش حرکت کردم. رفتیم تا به عین خوش رسیدیم. توی جاده خاکی پیچید. حدود سه کیلومتر پیش رفتیم. کنار تپه کوچک خاک ایستاد. خاک ها را کنار زد. دو شهید، آرام کنار هم خوابیده بودند. تازه فهمیدم آن بی خوابی و آن خواب بی جا نبوده است. پرسیدم: «چی شد سراغ من آمدی؟» گفت: «پشت ماشین را خواندم».

«کتاب تفحص»






نوع مطلب : خاطرات تفحص، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




به شهدا التماس کنید

تیر ماه 1378 بود. حوادث سیاسی و فرهنگی، مردم را دلتنگ شهدا کرده بود. سردار باقرزاده اکیپهای تفحص را جمع کرد و گفت: «مردم تماس می گیرند و درخواست می کنند مراسم تشییع شهدا بگذارید تا عطر شهدا حال و هوای جامعه را عوض کند».

تعداد شهدای کشف شده در معراج، به ده شهید هم نمی رسید. سردار گفت: «بروید در مناطق به شهدا التماس کنید و بگویید شما همگی فدایی ولایت هستید. اگر صلاح می دانید به یاری رهبرتان برخیزید».

شهدای گمنام

چند روز گذشت. سردار تماس گرفت و آخرین وضعیت را پرسید. گفتم چیزی پیدا نشد. پرسید: «به شهدا گفتید؟» گفتم «سردار، بچه ها دارند زحمت خودشون رو می کشند». گفت: «به همان چیزی که گفتم، عمل کنید». صبح فردا، با علی شرفی و روح الله زوله به سمت هوالعظیم راه افتادیم.

حدود ساعت 30/10 به منطقه ی شط العلی، محور عملیاتی بدر و خیبر رسیدیم. برای رفع تکلیف، همان جملات سردار را گفتم. نهار را که خوردیم، برگشتم. عصر به اهواز رسیدیم. به ستاد اعلام شده بود در شلمچه تعدادی شهید پیدا شده است. از خوشحالی داشتم بال در می آوردم. خودم را به شلمچه رساندم. شانزده شهید پیدا شده بود. شهدا را به پادگان آوردم. چند ساعتی بیشتر در پادگان نبودم که گفتند از هور تماس گرفتند که شهیدی پیدا شده است. دیگر در پوست خود نمی گنجیدم. حالا دیگر نوزده شهید بودند.

چند روز گذشت و از شرهانی و فکه، نیز هر روز خبرهای خوشی می رسید. نماز مغرب و عشا را خوانده بودیم و مشغول خوردن شام بودیم که سردار تماس گرفت: «چه خبر؟» گفتم: «شهدا خودشان را رساندند. درهای رحمت خدا باز شد». گفت: «فردا صبح، شهدا را به تهران بفرست». گفتم: «سردار، چند روز دیگه اجازه بدهید».

تأکید کرد که حتماً فردا صبح حرکت کنیم. از تعداد شهدا پرسید. گفتم: «هنوز شمارش نکرده ام» و همین طور که گوشی را با کتفم نگه داشته بودم، شروع کردم به شمردن: «16 تا فکه؛ 18 تا شرهانی و.....که در مجموع 72 شهید هستند». سردار گفت: الله اکبر، روز عاشورا هم 72 نفر پای ولایت ایستادند». سعی کردم به بهانه ای معطل کنم تا تعداد شهدا بیشتر شود اما نشد.

«کتاب تفحص»






نوع مطلب : خاطرات تفحص، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




حرم امام رضا (علیه السلام)

یا معین الضعفا

از صبح تا ظهر هفت شهید کشف شد. رمز حرکت آن روز امام رضا (علیه السلام) بود؛ یا امام هشتم. حتماً شهیدی دیگر نیز کشف می شود، اما خبری نشد. خبر امام جماعت مسجد امام الصادق (علیه السلام) در شهر العماره عراق مبنی بر اینکه نزدیک به صد و پنجاه پیکر را آورده است که به ما تحویل دهد، موجی از شادی در بین بچه ها حاکم شد.

رفتیم سر قرار ، اجساد داخل یک کانتینر بود. یکی یکی آنها را از ماشین پیاده کردیم، اما همه اجساد عراقی بود که خودمان کشف کرده و تحویلشان داده بودیم ولی آنها  هم  اجساد را مخفی کرده و به خانواده ها نداده بودند. از بین آن همه جسد عراقی، پیکر یک شهید کشف شد. با هفت شهید کشف شده صبح، شد هشت شهید. جالب بود؛ اما از آن جالب تر، نوشته پشت لباس آن شهید بود: «یامعین الضعفا»

«کتاب تفحص»




نوع مطلب : خاطرات تفحص، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 3 خرداد 1396 :: نویسنده : آزاده بوشهری

وسط میدان یک جمجمه دیدم

می گفت: «می خواهم چیزی بگویم، فقط به فرمانده مان نگویید». بچه ی اصفهان و از سربازهای ارتش بود. گفت: «حس کنجکاوی ام باعث شد وارد میدان مین شوم، وسط میدان یک جمجمه دیدم. از وقتی آن جمجمه را دیده ام، شب ها خواب ندارم. فکر می کنم که از بچه های  خودمان باشد و الان خانواده اش منتظرش هستند».

میدان مین

رفتم تا کنار جمجمه رسیدم. پیکری آن جا افتاده بود که مقداری خاک روی آن نشسته بود. خاکها را کنار زدم و پیکر را روی برانکارد گذاشتم. قصد بازگشت داشتم که با خود گفتم حالا که موقعیتی پیش آمده، خوب است جستجو کنیم، شاید پیکر دیگری هم پیدا شود. جلوتر زیر یک درخت، شهیدی افتاده بود با یک بی سیم و آن سوتر شهیدی دیگر و.....

آن روز هفت شهید از شهدای ارتش پیدا شد. همان سرباز، مثل باران بهاری اشک می ریخت. تاب نیاوردم. به سمتش رفتم تا دلداری اش بدهم. گفت: «آقا، وقتی دیدم هر هفت شهید مهر و تسبیح داشتند، از خودم خجالت کشیدم. من خیلی وقتها در خواندن نماز کوتاهی می کنم. از امروز دیگر همه نمازهایم را سر وقت می خوانم».

«کتاب تفحص»






نوع مطلب : خاطرات تفحص، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




مین

خودش را بر روی مین منوّر سوزان انداخته

در منطقه 112 فکه، پیکر شهیدی اول میدان مین روی زمین بود. اطرافش مملو از مین منوّر بود. مین منوّر شعله بسیار زیادی دارد به حدی که می گویند کلاه آهنی را ذوب می کند. حرارتی که در نزدیکی آن نمی توان گرمایش را تحمل کرد.

خوب که نگاه کردم دیدم آثار سوختگی به خوبی بر روی استخوانهای این شهید پیداست. در همان وهله اول فهمیدم که چه شده، او نوجوانی تخریب چی بود، که شب عملیات در حال باز کردن راه و زدن معبر بوده است تا گردان از آنجا رد شوند ولی مین منوّری جلویش منفجر شده و او برای اینکه عملیات و محور نیروها لو نرود، بلافاصله خودش را بر روی مین منوّر سوزان انداخته تا شعله های آن منطقه را روشن نکند و نیروها به عملیات خود ادامه دهند.

«کتاب تفحص»




نوع مطلب : خاطرات تفحص، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...