خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
مجروحین دفاع مقدس

ترکش خمپاره از پشتش رفته بود توی شکمش

یک روز رزمنده ای را آوردند که ترکش خمپاره از پشتش رفته بود توی شکمش و خون ریزی حاد شکم داشت و من هی اصرار می کردم که برای عمل آماده شو ؛ توی شکمت پر از خونه، باید روبراهت کنم و او اصرار داشت که تو، شکم مرا همین طوری بدوز، چون بچه ها به من نیاز دارند و باید هر چه زودتر برگردم.

هر چه اصرار کردم فایده ای نداشت و در نهایت گفت: «اگر نمی دوزی، لااقل یک کم گاز بذار روی زخم، تا من بروم».

من هر چی فکر کردم، دیدم این شکم با این وضع، طوری نیست که با گاز و پانسمان بشود کاریش کرد. اصلاً عملی نبود. وقتی تعلل مرا دید. دست کرد کمی شان را برداشت و مچاله کرد و کرد توی شکمش و چیزی هم پیدا کرد و بست دور شکمش و رفت توی ماشین نشست و رفت.

من مات مانده بودم. خدایا ؛ آیا اصلاً بشر می تونه این جوری باشه. این یعنی چه؟ اینها کی هستند و از کدام کره به زمین آمده اند ؟ من  که اصلاً  نمی توانستم  بفهمم  که معنی این حرکت چیست و هنوز هم نمی دانم.

کتاب پرسه دردیارغریب






نوع مطلب : خاطرات پزشکان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




مجروحین جنگ تحمیلی

یک ترکش توپ به صورتش خورده بود

در یکی از عملیات جنوب و در یک بعد از ظهر گرم که آتش از زمین و هوا به همراه گلوله های آتشین می بارید، مجروحی را آوردند که شما مجسم کنید که یک ترکش توپ به صورتش خورده بود که به اندازه نصف یک کله قند بود.

بدون شک همه شما کله قند را دیده اید. شما حالا مجسم کنید یک کله قند آهنی را با لبه های بسیار بسیار تیز و داغ و این ترکش توپ، نشسته بود توی تمام نیمه سمت چپ صورت این رزمنده که تمام صورت ؛ چشم ؛ بینی ؛ دهان و مغز این مجروح را برده بود.

امدادگران به مجرد رسیدن به او بلافاصله او را روی برانکارد گذاشته و به پشت خط منتقل کرده بودند و این کار چنان با سرعت انجام گرفته بود که وقتی به من رسید، این ترکش هنوز داغ داغ بود و نمی شد به آن دست زد ؛ با لبه های بسیار تیز.

این ترکشها، شکل مهندسی خاصی نداشت و حتی از این چاقوهای لیزری که تازگی ها به بازار آمده تیزتر بود و این ترکش با این وضع، مانده بود توی صورت او. متأسفانه علی رغم سرعت عمل او شهید شده بود.

کتاب پرسه دردیارغریب




نوع مطلب : خاطرات پزشکان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




مجروحین دفاع مقدس

این صحنه برای من تکان دهنده بود

یکی از خاطرات بسیار شیرینی که برای خودم عبرت انگیز و آموزنده بود ؛ این بود که یک شب ساعت 2 بامداد به من اطلاع دادند که مجروحی در اورژانس هست.

حالا شما فکر می کنید مجروح را چگونه می آوردند ؟ فکر می کنید آمبولانسی بود ؟ وسیله ای بود ؟ نه ؛ بچه ها مجروح را روی کول می آوردند. این قدر جبهه نزدیک بود که با همان وضع مجروح را به بیمارستان آورده بودند.

وارد اورژانس شدم . دیدم یک پسر بچه هفده، هجده ساله، یک جوان هم سن و سال خودش را با کول و با سر و روئی کاملاً خاکی و گل آلود آورده است. بالای سر مجروح رسیدم. این جوان خیلی اضطراب داشت ولی مجروحی که این جوان آورده بود بسیار بد حال بود.

معاینات اولیه را انجام دادم، دیدم متأسفانه به دیار باقی شتافته و به فیض شهادت رسیده است. از طرف دیگر دلم نمی خواست که آن جوانی که او را آورده بوده ؛ این صحنه را ببیند و از طرفی خیلی نگران روحیه اش بودم. اما آن جوان هوشیار که شاهد رفتار من و کارهای من و نحوه برخورد پرستارها با مجروح بود، گویا متوجه شد.

بلند شدم ؛ صورتش را بوسیدم ؛ نوازشش کردم. صحنه بسیار جالبی بود ؛ صحنه ای بسیار محرک و آموزنده. نمی دانم چه بگویم ؛ این صحنه برای من تکان دهنده بود. واقعا، کلاس درسی بود. حالا همه ایستاده اند و شاهد مناظره و صحبت من و این جوان هستند ؛ من می خواستم یک جوری به این جوان دلگرمی بدهم . بگم که به هر حال پیش آمده، اتفاقی است که افتاده. تو شجاع باش، قوی باش، و.... او فهمیده بود که دوستش فوت کرده و شهید شده است.

کلمات بر زبانم جاری نمی شد. خیلی به خودم فشار می آوردم تا کلماتی برای تسلای او بگویم. ولی متأسفانه من در اشتباه بودم؛ او توی یک دنیای دیگری بود. دعوتش کردم که بنشیند؛ گفتم: «خسته ای، از جبهه آمده ای ؛ کمی بنشین». گفت: «من دیگه این جا کاری ندارم ؛ کار من همین بود». گفتم : «بشین، استراحت کن». گفت: «من دیگه به استراحتی نیاز ندارم ؛ جای من دیگه این جا نیست ؛ جای من آن جاست که به من نیاز دارند و باید بروم».

خدا می داند که جمله این جوان، با لباس خاکی و چهره خسته ؛ با قیافه پر از خاک و روحیه پر از امید چه تکانی به من داد. با خود گفتم ما در کجا هستیم و اینها در کجا هستند. هر کاری کردیم که بشین لااقل یک چای بنوش ؛ بالاخره محیط بیمارستان بود و لااقل اگر چیزی نداشت، یک کمی آرامش داشت ؛ یک کمی امکانات بود ؛ یک ریزه وسائل پذیرائی بود.

ولی این جوان رشید دلاور، واقعاً رزمنده ؛ وجودش لبریز از عشق به خدمت بود، عشق به اسلام بود، عشق به میهن بود، نمی دانم، واقعاً نمی دانم چی بود که او را استوار سر پا نگه داشته و در کنار مرگ عزیزترین دوستانش که جنازه اش را می دید ؛ خم به ابرو نمی آورد. حتی حاضر نشد پیش ما بنشیند و یک لیوان چای بنوشد. همان ساعت 3 صبح رفت و ما همه از شهامت، جرأت و پشتکار این جوان رشید، انگشت به دهان، صدای گام های محکمش را که دور می شد ؛ می شنیدیم.

کتاب پرسه در دیارغریب






نوع مطلب : خاطرات پزشکان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




آمبولانس مجروحین

دستش توی مشتم جا ماند

اولین عمل دست من خاطره انگیز و جالب بود و شاید هرگز در طول زندگیم آن لحظه را فراموش نکنم.

یک روز که پس از چند ساعت عمل در گوشه حیاط روی سکویی به تنهایی نشسته و در دنیای خودم غرق بودم، صدای آمبولانس احمد مرا به خود آورد. او که می آمد، یعنی کار.

به طرف آمبولانس رفتم. احمد لبخند زنان پیاده شد و مطابق معمول به طرف در عقب آمبولانس رفت و درحالی که می لنگید گفت: «دکتر تیل جون، ای دفعه دیگه سیت خوراکتو آوردم ( این دفعه دیگه برات خوراکت را آوردم) ؛ با تعجب پرسیدم: «چه خوراکی؟».

احمد در جوابم گفت: «حالا یه دست بده تا سیت تعریف کونوم». دستش را دراز کرد و من هم دست دراز کردم تا با او دست بدهم و او دست داد و با سرعت رفت کنار. دستش توی مشتم جا ماند. با ترس دست را رها کردم و به عقب پریدم. دست احمد جلوی چشمان از حدقه درآمده من روی زمین افتاده بود. صدای خنده بلندش تعجبم را بیشتر کرد.

این شوخی در آن شرایط غیر منتظره بود و من اقعاً ترسیده بودم. با تعجب نگاهش کردم. احمد درحالی که کمی از ترسیدن من جا خورده بود با خنده گفت: «سی ایی، ای بابا مگه نگفتوم خوراکتو آوردم، خو، ای دست می خوراکت نیست؟ برو با سریش بچسبونش به دست جابر تا یه عمر دعات کنه. به خدا نفس ننه لیلا حقه. تو ای کارو بکن، او وقت هر چه از خدا بخوای، ها به جد سید عباس... همین حالا بت میده».

تا او این حرف ها را می زد و می خندید، من حال طبیعیم را به دست آورده بودم. دست را برداشتم و رفتم به طرف اطاق عمل و آن ها نیز جابر را که دست قطع شده اش در دست من بود، به اطاق عمل منتقل کردند. این اولین عمل پیوند دست من بود. قبل از آن پیوند دست انجام نداده بودم.

منبع : کتاب پرسه دردیارغریب






نوع مطلب : خاطرات پزشکان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جانبازان

شخص موج گرفته مثل یک پرانتز تا می شد

رزمنده ای که دچار موج انفجار می شد معمولاً زخمی نمی شد، بلکه پرت می شد. اگر ضربه موج انفجار از پشت بود، شخص موج گرفته مثل یک پرانتز تا می شد و به جلو پرتاب می شد و فشار زیادی به مهره های گردنی اش وارد می شد که در بسیاری مواقع دررفتگی مهره های گردنی را به همراه داشت و بستن کلار الزامی بود .

ما که اغلب اوقات از کمبود کلار رنج می بردیم، به فکر ساختن آن افتادیم و با یونولیتهای بی مصرفی که از کنار وسایل جنگی برمی داشتیم، کلار می تراشیدیم که به مراتب از کلارهای پلاستیکی بهتر بود و بسیار عالی عمل می کرد. شاید ساختن کلارهایی از این جنس که بعدها مد شد ناشی از این تجربه بود.

منبع : کتاب پرسه دردیارغریب






نوع مطلب : خاطرات پزشکان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




خاطرات پزشکان در دوران دفاع مقدس :

بیماران من در آن وضعیت، حالت بحرانی شدیدی نداشتند و نیاز به رسیدگی فوری نبود و تقریباً حالت stable و متعادلی داشتند فقط باید کارهای اولیه برای حضور در اطاق عمل برای آنها انجام می شد.

به طرف سرباز جوانی رفتم. احساس کردم که بی شک خونریزی شدیدی دارد و این رنگ پریدگی حاصل این خونریزی است. در کنارش نشستم، ناحیه ران را که گلوله خورده بود باندپیچی کرده بودند. باندها کاملاً خونی بود. نبضش را گرفتم ؛ دیدم نبض ندارد، فهمیدم در اثر خونریزی زیاد در همان لحظه قلبش از کار افتاده و یا در حال از کار افتادن است.

مجروحین

آن موقعها تازه یاد گرفته بودم که خونریزیهایی که توی اندام هستند را باید با فشار مستقیم کنترل کرد. چون هرچه باندپیچی محکم هم باشد باز نمی تواند شریان را بند بیاورد، مگر این که گارنیکه و یا تورنیکه ای خاص با فشارهای بالای بیست سانتی متر جیوه باشد تا بتوان از خونریزی جلوگیری کرد.

یک قیچی برداشتم و بلافاصله باندها را قیچی کردم و از ران جدا کردم و یک ملافه دور دستم پیچیدم و با فشار گذاشتم روی محلی که گلوله ران را سوراخ کرده بود و فشار دادم و هم زمان پاها را بالا گرفتم. چند لحظه بعد پرستار گفت: «آقای دکتر مریض نبض پیدا کرده است». بله، خوشبختانه بدون این که ماساژ قلبی بدهم، نبض برگشته بود.

همان طور که دو تا پایش را بالا گرفته بودم او را به اطاق عمل که به فاصله بیست سی متر در مجاورت اورژانس بود بردم. در همان حال مریض را که کاملاً هوشیار شده بود با مقداری داروی بیهوشی، بیهوش کردیم. محل زخم را باز کردم، شریان پاره شده بود که با چند بخیه آن را ترمیم کردم. سرباز مجروح بلافاصله بعد از عمل حالش کاملاً خوب شد و حتی لازم نشد که به جایی اعزام شود. فردای آن روز مریض کاملاً راه می رفت و هیچ مشکلی نداشت.

منبع : کتاب پرسه دردیارغریب








نوع مطلب : خاطرات پزشکان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پیکر شهیدان

خاطرات پزشکان در دوران دفاع مقدس :

گاهی اوقات مناظر دل خراشی را شاهد بودم که واقعاً دلهره آور و ناراحت کننده بود. بار اولی که برای صدور گواهی فوت به من مراجعه کردند را هرگز فراموش نمی کنم، چند کیسه آوردند جلویم گذاشتند. سؤال کردم: «اینا چیه؟» ؛ گفتند: «تکه های بدن رزمندگان» .

قلبم به یک باره فرو ریخت و در نهایت ناراحتی از روی پلاک، نام و مشخصات شان را نوشتم. توی هر تابوتی قطعه ای از بدن شهید گذاشته شد و به شهرهایشان انتقال یافت. این منظره برای من دل خراش و غم آور بود.

منبع : کتاب پرسه دردیارغریب






نوع مطلب : خاطرات پزشکان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 2 )    1   2