خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
بمباران در شب

خودم را به خواهرم فشار می دادم تا جیغ نزنم

نیمه‌های شب بود که صدای آژیر، توی شهر پیچید و ما را از خواب بیدار کرد. وحشت زده از جایمان بلند شدیم و جمع شدیم زیر ستون آهنی خانه ؛ از ترس به خودمان می لرزیدیم.

آژیر هم چنان زوزه می کشید و مردم را از خواب بیدار می کرد. کم کم ضدهوایی ها هم شروع کردند به کار. گلوله‌های سرخشان مثل چراغ قرمز و کوچکی، در آسمان بالا می رفت و اوج می گرفت و یکباره خاموش می شد.

من با نگرانی از پنجره آسمان را نگاه می کردم. مادرم زیر لب دعا می خواند. همه در انتظار شنیدن صدای انفجار بودیم. ناگهان باد شدیدی وزیده شد و سقف فرو ریخت و مادرم جیغ کشید و برادرم زد زیر گریه. من نفسم را در سینه حبس کرده بودم و خودم را به خواهرم فشار می دادم تا جیغ نزنم.

بالاخره، هر چه ریختنی بود، ریخت و سر و صداها خوابید. وقتی برق‌ها آمد و همه جا روشن شد، من دیدم که روی رختخوابهایمان  پر از خرده شیشه و خاک و آجر شده است و دست مادرم را گرفتم ؛ دست مادرم به شدت می لرزید.

کم کم صدای همسایه‌ها را توانستیم بشنویم. داشتند ما را صدا می کردند. می خواستند بفهمند که سالم هستیم یا نه. شروع کردیم به داد زدن و گفتیم که سالم هستیم. با کمک همسایه‌ها، از زیر آوار بیرون آمدیم. وقتی به صورتهای خاک گرفته همدیگر نگاه کردیم، ماتمان برد.

«مهرنوش یاعلی»




نوع مطلب : خاطرات بمباران هوایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




بمباران شهرها

من آن شب سرد را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم

نصف شب بود. همه خوابیده بودیم. ناگهان برادر بزرگم که معلم است، همه را از خواب بیدار کرد. با تعجب پرسیدیم : «چه شده؟» ؛ گفت: «وضعیت قرمز...» .

در حال جمع کردن وسایلمان بودیم که ناگهان صدای انفجار موشک که به بیمارستان خورده بود، شنیده شد. در آن بیمارستان زنهای باردار و دکترها و پرستارها شهید شده بودند.

آن شب ما سرگردان بودیم. نه تنها ما، بلکه همه مردم. صدای الله‌ اکبر تمام کوچه‌ها را پر کرده بود. دست بچه‌های کوچک را گرفتیم و به کوهستانها پناه بردیم. من آن شب سرد را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.

«مریم سارائی»




نوع مطلب : خاطرات بمباران هوایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




بمباران هوایی

دو تیر به شکم علی خورده بود

در می زدند. رفتم پشت در، «علی» بود. گفت که می خواهد برود دیدن عمه اش. خواست که من هم با او بروم ؛ اما نرفتم ؛ کار داشتم ؛ علی تنها رفت.

مدتی بعد بدون اینکه از آژیر خبری باشد، هواپیما‌ها حمله کردند. اول با سرعت از بالای شهر گذشتند. بعد دور زدند و برگشتند و پدافند‌ها، شروع کردند به تیراندازی . هواپیما‌ها می خواستند پل را بزنند. اما عوض پل، ماشینهای نزدیک به آن را زدند.

همسایه‌ ما هم توی یکی از این ماشینها بود. برادرهای او وقتی دیدند ماشین را زدند، دویدند طرف پل، اما هواپیما‌ها پایین آمدند و با مسلسل، آنها را هم شهید کردند. بعد هم توی کوچه‌ها و خیابانها، همه را به مسلسل بستند.

ما از شهر رفتیم. خانواده علی هم با ما بودند. هواپیما‌ها همین طور داشتند شلیک می کردند و مردم این طرف و آن طرف می دویدند. مدتی بعد یک نفر به ما نزدیک شد. چیزی روی دستش بود. نزدیکتر که آمد، او را شناختیم. پسر همسایه مان بود و جسد علی را آورده بود. دو تیر به شکم علی خورده بود. خانواده علی شیون کردند. باورکردنی نبود.....

آن روز ما مجبور شدیم از همان جا برویم اهواز. مدتی بعد، دوباره به سوسنگرد برگشتیم. دلم برای علی خیلی تنگ شده بود. دوست داشتم اقلا سر قبرش بروم. اما فهمیدم که نتوانسته اند علی را در شهر خودمان به خاک بسپارند. او را در شهر دیگری دفن کرده بودند. دیگر نمی توانستم ببینمش. اما هرگز فراموشش نکردم. نه او را و نه آن روز تلخ را .

راوی : فرید حمیری




نوع مطلب : خاطرات بمباران هوایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




بمباران هوایی / دفاع مقدس / شهید

پنج سال بیشتر نداشتم که آن خبر تلخ را شنیدم

آن روز را هیچگاه فراموش نمی کنم. هیچ وقت راه رفتن دایی‌ام را از یاد نمی برم. همیشه از خانه که در می آمدم، با او که خانه‌شان کنار خانه ما بود، روبه رو می شدم.

پنج سال بیشتر نداشتم که آن خبر تلخ را شنیدم و به وضوح دود بلند شده از مدرسه را دیدم. صدای مهیب را به خوبی شنیدم و در همان لحظه بود که دلم آکنده از نگرانی شد.

با اعلام وضعیت سفید از زیر زمین خارج شده و به حیاط آمدیم. هنوز هم دود بلند می شد. خبر افتادن موشک در مدرسه پیروز همه جا پیچیده بود ؛ مدرسه‌ای که دایی‌ام در آنجا مشغول تدریس بود.

آن روز تلخ با روز‌های قبل تفاوت داشت ؛ آسمان دلش گرفته بود. شب فرا رسید و چتر خود را بر پهنه کوچه درازمان پهن کرد. کوچه‌ای قدیمی در غرب شهرمان.

شب که شد زن های کوچه از خانه بیرون آمدند. غم و اندوه سراپایشان را گرفته بود. حرف های تلخ می گفتند و حرفهای تلخ بود که می شنیدند.

صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم، برای شستن دست و صورتم به حیاط رفتم. با چهره گریان پدر و مادرم رو به رو شدم و آن خبر وحشتناک را شنیدم. روز چهار آبان 1362 واقعا روز تلخی بود.

راوی : ایمان مرتضوی






نوع مطلب : خاطرات بمباران هوایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




بمباران هوایی

صدای مهیبی خانه را تکان داد

ساعت نه شب و کوچه سرد و تاریک بود. صدای ضد هواییها لحظه ای قطع نمی شد و گه گاه نورهایی در آسمان دیده می شد. ستاره‌ها هم در حال چشمک زدن بودند.

بعد از شام هرکسی به سراغ پتوی خودش رفت. من هم پتویم را در گوشه ای از اتاق پهن کردم. در فکر جنگ بودم و به هر ترتیبی که بود، خوابیدم.

بعد از مدتی صدای مهیبی خانه را تکان داد و خاک از سقف ریخت ؛ تمام شیشه‌های اتاق شکست. دویدم به طرف حیاط ؛ دود و غبار همه جا را گرفته بود. هوا بوی باروت می داد ؛ بعد از چند دقیقه صدای الله اکبر و صدای آمبولانسها از خیابان بلند شد. مادرم به گریه افتاد و برادرم با دستپاچگی از خانه بیرون رفت. هنوز صدای آژیر آمبولانسها به گوش می رسید.

برادرم وقتی به خانه برگشت، سر و صورتش پر از گرد و خاک بود. گفت: «سه تا موشک زده اند و عده زیادی زیر آوار هستند».

صبح از خانه بیرون آمدم و یک راست رفتم به محل حادثه. خانه‌های زیادی خراب شده بود. تیرآهنهای بزرگ خانه‌ها خم شده بود. جسد نوجوانی را روی برانکارد می بردند و زنی می گفت: «این هشتمین نفر از توی یک خانه است». همه جا بوی خون می داد. حتی آفتاب آن روز هم حس نداشت. گویی از ناراحتی پشت ابر‌ها قایم شده بود.

لیلا مومن دوست مطلق






نوع مطلب : خاطرات بمباران هوایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




نگاهم بر صورت خونین آشنایی متوقف شد

سال 1365 بود. رژیم بعثی همچنان شهرها را بمباران می کرد. سرمای زمستان همراه با اضطراب بر دلها چنگ انداخته بود. شهر ما هنوز مورد حمله هوایی قرار نگرفته بود. به این جهت میزبان بسیاری از هموطنانی بود که شهرشان مورد حمله هوایی دشمن قرار می گرفت.

سرانجام آن روز تلخ رسید. آن روز من همراه با یکی از دوستانم به نام حمید از مدرسه به طرف خانه برمی‌گشتیم. در بین راه، ناگهان حمید یادش افتاد که کلاهش را در مدرسه جا گذاشته است. از من خواست تا به مادرش خبر بدهم که نگران نشود و خودش به طرف مدرسه رفت. من هم به راهم ادامه دادم.

بمباران هوایی

مدتی گذشت. ناگهان صدای آژیر قرمز در گوشم پیچید. کمی بعد صدای غرش چند هواپیما و در پی آن چند انفجار مهیب همه چیز را در هم ریخت. هر کس به سویی می دوید. صدای داد و فریاد و ناله مردم و صدای آمبولانسها، خیابانها را پر کرده بود. ناگهان متوجه شدم که از طرف مدرسه‌مان دود غلیظی به هوا بلند است. همه به آن طرف می دویدند. من هم همراه مردم شروع به دویدن کردم.

دقایقی بعد، منظره‌ای هولناک در جلو چشمانم قرار گرفت. دیوار مدرسه و دو ساختمانی که پشت آن بودند، به کلی ویران شده بود. مردم آجرها و میز و نیمکتهای شکسته را کنار می زدند. لحظه‌ای بعد اولین جسدها بیرون آورده شدند...

تکه گچها و آجرها به رنگ خون در آمده بودند. سرانجام نگاهم بر صورت خونین آشنایی متوقف شد. حمید را پیدا کرده بودم، اما هنوز به مادرش نگفته بودم که او دیر به منزل خواهد آمد...

راوی : سجاد نیری




نوع مطلب : خاطرات بمباران هوایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




خاطرات بمبارانهای هوایی در دفاع مقدس :

بعد از ظهر روز 31 شهریور ماه ساعت دو بعد از ظهر بود؛ من و پدرم توی هال نشسته و منتظر شنیدن اخبار بودیم. مارش اخبار که تمام شد، ناگهان آژیر وضعیت قرمز زده شد.

همگی به داخل کوچه رفتیم ؛ همسایه‌ها هم توی کوچه بودند ؛ همه هاج و واج مانده بودند. بعد از یکی دو دقیقه، ناگهان صدای وحشتناکی به گوش رسید. بالای سرمان هواپیما‌های ایرانی و عراقی با هم نبرد می کردند.

بمباران هوایی

هواپیمای عراقی راکتی به کوچه بغلی ما انداخت و همه جا لرزید. بعد از چند دقیقه که هواپیما‌ها رفتند؛ بعضی از همسایه‌ها که ماشین داشتند، از شهر خارج شدند. عده ای هم که ماشین نداشتند به دنبال تهیه آن بودند.

دیگر غروب شده بود، گلوله‌های توپ و خمپاره بر سر شهر آبادان فرود می آمد. پدرم به دنبال ماشین رفت و ما به داخل خانه برگشتیم. ناگهان صدای انفجاری بلند شد ؛ مادرم مرا بغل کرد و دوباره همه توی کوچه پریدیم.

خانه همسایه‌مان مورد اصابت گلوله خمپاره قرار گرفته بود. ساعت هشت شب بود؛ ولی آسمان از نور گلوله‌ها سرخ شده بود. همان وقت پدرم با ماشین سر رسید و همه سوار ماشین شدیم. به سر کوچه که رسیدیم، خانه مان مورد اصابت توپ قرار گرفت....

راوی : مازیار ایرجی




نوع مطلب : خاطرات بمباران هوایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 2 )    1   2