خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
دوشنبه 19 آذر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

سال 1364 به عنوان کادر درمان در بیمارستان نجمیه مشغول به خدمت شدم. زمانی که عملیات بود، بیمارستان را خواهران اداره می ‌کردند.

گاهی می ‌شد که ما یک هفته به خانه نمی ‌رفتیم. من مسئول CSR بودم و وسایل مصرفی را استریل می‌کردم. علاوه بر بیمارستان، باید وسایل استریل شده به منطقه هم می‌فرستادیم.

خواهران در دفاع مقدس

من با ستاد پشتیبانی پایگاه مقداد، برنامه‌ ریزی کردم که تعدادی از خانم‌های دبیرستان تهذیب به طور شیفتی در CSR بیمارستان کار کنند و آنها پذیرفتند.

در ستاد پشتیبانی جنگ، خانم‌هایی داوطلبانه کار می‌کردند که با آنها از طریق مادرم آشنا شدم. آنها حاضر شدند پتوهای بیمارستان را بشویند، چون پتوها شیمیایی بودند.

مادرم بعد از مدتی پوستش شروع به تاول زدن کرد و حالش بد شد. ما هفته‌ای پنجاه تا گونی گاز، باند و چند صد پتوی تمیز به منطقه می‌فرستادیم و این مقدار در زمان حمله بیشتر می‌شد.

راوی: «مریم یساول»




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




رادیو مدام از مردم تقاضای کمک می کرد. من و تعدادی از بچه ها به پلیس راه رفتیم و در آن جا با همکاری هم کوکتل مولوتوف درست می کردیم و یا این که گونی ها را پر از شن کرده و در نقاط حساس و در نقاط حساس می چیدیم.

هر کس به نوعی کمک می کرد. در همین حال و هوا بچه هایی که می آمدند خبر از شهادت نیروهایمان داشتند و اوضاع لحظه به لحظه بدتر می شد.

خواهران در دفاع مقدس

تعدادی از خواهران را به پادگانی که در دوره نظامی دیده بودیم بردند. پادگان در پنج کیلومتری خرمشهر نزدیک نیروهای دشمن قرار داشت. ما و بقیه بچه ها نیز در مسجد ماندیم و پس از تقسیم کارها مشغول کمک شدیم.

شب ها روی پشت بام با اسلحه ام.یک نگهبانی می دادیم و هر چند ساعت یک بار پستمان را عوض می کردیم. باورش برایم مشکل بود، باور این که با آن همه حساسیت روحی و عاطفی چگونه تا این حد مقاوم شده و تحمل بی خوابی، بی غذایی و فشارهای روانی را یافته بودم.

راوی: «خواهر خورسی» (خرمشهر)





نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 13 آذر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

من از اوائل شروع جنگ در بیمارستان امام خمینی (ره) و نقاهتگاه انصار الحسین این توفیق را داشتم که به عنوان امدادگر چند سالی را در خدمت مجروحین باشم و منتهی آرزویم بهبودی یک انسان مجاهد در راه خدا بود. در آن جا فهیمدم زندگی یعنی چه و هدف از زندگی چیست.

خواهران در دفاع مقدس

در زمان عملیات مجروحین بسیاری به بیمارستان می آوردند به طوری که بیمارستان دیگر جا نداشت. در تمام راهروها، حیاط و نمازخانه ها مجروحین را روی برانکارد گذاشته بودند، صحنه عجیبی بود.

اوائل جنگ نیرو کم بود، اکثر مجروحین باید جراحی می شدند و به اتاق عمل می رفتند و تا زمان عمل سعی می کردیم هر کاری از دست ما بر می آید کوتاهی نکنیم. گاهی اوقات در عملیاتها سه شبانه روز تا یک هفته سر پا بودیم و کار می کردیم و حتی حاضر به استراحت و دیدار خانواده هایمان نبودیم و شور و شوق عجیبی در امدادگران جهت خدمت به مجروحین بود. عزیزان دست و پا له شده و یا دست و پا قطع شده و مجروحینی که وقتی برای کمک به بالین آنان می رفتیم، شهید شده بودند.

دیدن آن صحنه ها بسیار دردناک بود اما از عظمت و بزرگواری رزمندگان همین بس که با صبوری تحمل می کردند و هیچ نمی گفتند. فقط صدای زمزمه آنان را می شنیدیم و فکر می کردیم از شدت درد دارند ناله می کنند، وقتی جلو می رفتیم می دیدم آنان در حال دعا و مناجات هستند و سرود خمینی ای امام را می خواندند.

همزمان با شروع عملیات آزادسازی خرمشهر مجروحین زیادی به بیمارستان امام می آوردند. گاه شاهد بودیم که به دلیل کمبود جا و نداشتن امکانات کافی جهت مداوای مجروحین سرپایی که نیاز به درمان غیر اورژانسی داشتند، پزشک 48 تا 72 ساعت استراحت به آنان می داد و از آن جا که مجروحین رزمندگانی از سایر استانها بودند، دوست داشتند تا زودتر مداوا شوند و به جبهه برگردند. از آن پس بود که با دیدن چنین صحنه هایی تصمیم گرفتم یکی از سالنهایی را که متوجه شده بودم انبار است، با هماهنگی برادران محترم تعاون سپاه مستقر در بیمارستان و مدیریت بیمارستان، مسئولیت این کار را بر عهده گیرم. لذا تلاش زیادی را جهت انجام این کار نموده و بالاخره پس از پیگیری زیاد با مدیریت بیمارستان تقبل نمودیم که همه مسئولیت آن را چه از حیث تأمین نیرو و چه امکانات خودمان به عهده بگیریم، چرا که اوائل جنگ امکانات زیادی جهت ایجاد بخشهای دیگری نبود.

تا آن لحظه مطمئن نبودم که به تنهایی می توانم چنین کار بزرگی را انجام دهم ولی با لطف و عنایت خداوند و با همکاری خواهران امدادگر بسیجی و کمک یکی از رابطین ستاد پشتیبانی علم الهدی، خواهر محترمه بسیجی شمس، کلیه امکانات تدارکاتی تهیه گردید و روزانه 40 الی 50 مجروح فقط با یک کادر درمانی به صورت 48 ساعته اداره می شد و این به دلیل عشق و علاقه به کار و ایمانی بود که نسبت به مسئله جنگ و مجروحین جنگی داشتیم.

در زمان عملیاتها به عنوان یک بخش فعال کمک به سزایی در پذیرش مجروحین اورژانسی داشت به طوری که نیروهای داوطلب زیادی برای کمک و دیدار مجروحین استانها و شهرستانها به صورت گروهی می آمدند.

راوی: «خواهر فرزادفر» (اهواز)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 10 آذر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

کار من مربی گری خواهران بود، در سپاه خرمشهر بیشتر کارهای فرهنگی می کردیم. البته شهید جهان آرا توصیه می کردند که خواهران ما همه تعلیم نظامی ببینند تا در صورت لزوم از آنها استفاده شود.

در جریان مقاومت 35 روزه خرمشهر در برابر دشمن، بچه ها با مهمات کمی که داشتند، راه را بر عراقی ها بسته بودند و مقاومت می کردند. هر روز تعداد زیادی از بچه ها زخمی و شهید می شوند اما نیروی کمکی نمی رسید.

خواهران در دفاع مقدس

به علت درگیری های فشرده و نگهبانی های شبانه، فرصتی برای تعلیم نظامی بقیه خواهران نبود. ناچار شبها با همان تعلیمات مختصر دو ساعت به خط مقدم جبهه می رفتیم و دفاع می کردیم.

در آن جا وضع خیلی فرق می کرد. خمپاره مثل باران می بارید و از چپ و راست گلوله می زدند. تا آن لحظه نه خمپاره دیده بودیم و نه می دانستیم خمسه خمسه چیست، بچه ها پا به پای هم و با جان و دل می جنگیدند، ایثار و فداکاری در مرز، مرزی نداشت.

یکی دو روز بعد شهید جهان آرا، حفاظت از مهمات را به ما سپرد. کم کم شهر داشت از خواهران خالی می شد، تنها گروه مکتب قرآن مانده بود به سرپرستی خواهر عابدی، به تدریج از تعداد نیروها کم می شد. بچه ها یا می رفتند و یا رفته بودند و هر که مانده بود با همان ژ3 و ام 1 می جنگید و مقاومت می کرد.

مدت ها در سردخانه کارمان درست کردن تابوت برای عزیزانمان بود. در جوار پیکرهای خون آلود و قطعه قطعه شده شهیدان کاری دردناک و خارج از تحمل یک زن بود. وقتی در تاریکی شهر اسم شهدا را می آورند بدنمان می لرزید و هول و هراسی مضاعف که این بار چه کسانی را آورده اند؟ روزی نبود که شهید نداده باشیم.

راوی: «سکینه حورسی» (خرمشهر)





نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 7 آذر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

ما در پادگان خرمشهر بودیم که درگیری پیش آمد و آماده باش دادند. خواهران مسلح شده در استادیوم جمع شدند. ستون پنجم استادیوم را شناسایی کردند و عراقی ها مرتب آنجا را می زدند. دو نفر از برادران سپاه که برای انهدام یک پل و یک پادگان عراقی ها رفته بودند، شهید شدند.

خواهران مسئول حفاظت و مراقبت از مهمات و مسلح کردن مردم بودند. ما از نظر مهمات برادران را تأمین می کردیم و گاهی مواقع که احتیاج بود و نیروی برادران سپاهی کم بود، از خواهران استفاده می کردند.

خواهران در دفاع مقدس

مثلاً یک وقت حدود 20 ساعت در خط دوم بودیم، حتی می توانستیم تانکهای عراقی را ببینیم. آن موقع که در زیر باران خمپاره و خمسه خمسه بودیم، ما واقعاً خدا را حس می کردیم.

خواهری تازه ازدواج کرده بود و شوهرش به شهادت رسیده بود. وقتی مرا در جمع دید، خیلی آهسته به من گفت: «کاری نکنین که بچه ها متوجه بشوند شوهرم شهید شده، تا بخواهند برایم دلسوزی کنند».

این خواهر مرتب زیر لب می گفت: «از خدا فقط یک چیزی می خواهم و آن این است که لیاقت و شایستگی شهید شدن را به من عطا کند تا من هم مانند شوهرم نزد خدا بروم».

راوی: «خواهر رباب» (خرمشهر)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




خواهران در دفاع مقدس

اواخر شهریور 59 بود که جنگ رسماً شروع شد و ابتدای آن با بمباران مناطقی از خرمشهر (خیابان مولوی و اطراف آن) شروع شد.

مردم و سپاه غافلگیر شده بودند و هیچ گونه آمادگی دفاعی نداشتند. بلافاصله دست به کار شده و همه نیروی خودی را به کار گرفتند. مردم به سپاه و مراکز ارتش (پادگانها) رو کرده و بقیه افراد نیز در مساجد و تکایای محله ای گروه های امداد و تدارکات تشکیل دادند و مسجد جامع نیز مرکز اصلی تدارکات و تقسیم نیرو بود.

ما نیز در یکی از حسینیه ها کار رسیدگی به مجروحین، تهیه تدارکات، تهیه غذا و غیره برای رزمندگان را انجام می دادیم. تا این که در شهر شایع گردید که بیماری تیفوس در خرمشهر شیوع پیدا کرده، من به اتفاق یکی از خواهران فکر کردیم که اطراف مسجد جامع را که محل تجمع نیروهاست جاروکشی کنیم تا لااقل بیماری کمتر دامنگیر رزمندگان شود و به همین علت هر روز صبح جارو به دست در خیابانهای اطراف مسجد حرکت کرده و خیابانها را جارو می زدیم.

راوی: «بتول کازرونیان» (خرمشهر)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 29 آبان 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
فعالیت خانم ها در دفاع مقدس

در سال های اول جنگ، یک روز کاروانی از کمک های مردم برای اعزام به جبهه ها آماده کرده بودیم که شامل مواد غذایی، خرما، ترشی، مربا، بیسکویت و ... بود که این نتیجه یک هفته کار شبانه روزی خواهران بود.

وقتی کاروان را به جبهه بردیم، موقع برگشت مسئول کاروان آمد پیش من و گفت: «خانم سرکوچکی، تعداد زیادی از رزمندگان که خواستند به مرخصی بروند با دیدن کاروان فعالیت شما، منصرف شده و ضمن پاره کردن برگه های مرخصی خود، گفتند که خواهران این طور زحمت بکشند و ما به مرخصی برویم؟».

راوی: «مریم سرکوچکی» (رامهرمز)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو