خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
دوشنبه 26 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

در اهواز پایگاه علم الهدی پس از بسته بندی هدایا، آقای احمدپور فرمانده سپاه، خودرو در اختیار ما می گذاشت تا عازم جبهه بشویم.

یکی از روزها 25 راس گوسفند برای نهار بچه ها آماده کرده بودیم و می خواستیم به آشپزخانه خط مقدم تحویل دهیم. یکی از بچه های رزمنده وقتی فهمید 25 گوسفند ذبح کرده ایم، به من گفت: «مادر، بچه ها خیلی وقت است که هوس کله پاچه کرده اند».

رزمندگان اسلام

من دیدم بهترین فرصت است تا این خواسته بچه ها برآورده شود. به خانمها گفتم: «من به خط می روم تا زمانی که برگردم کله پاچه ها را آماده کنید، ما باید صبح زود کله پاچه به سنگرهای بچه ها ببریم»، نیمه شب کله پاچه ها آماده شد.

کف وانت یک شعله گاز بزرگ گذاشتیم و زیر آن را روشن کردیم و دیگ کله پاچه را روی آن گذاشتیم. حدود 7 صبح به سنگرهای بچه ها رسیدیم، آنها هنوز خواب بودند. خواهران تمامی شب تا صبح بیدار بودند.

به تک تک بچه ها در هر سنگری که بودند، در ظروف جداگانه، کله پاچه داغ دادیم. بچه ها اصلاً باورشان نمی شد که داخل سنگرهایشان کله پاچه، آن هم کله پاچه داغ بدهند.

راوی: «زهرا محمودی» (اهواز)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 18 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

به سنگرهای زیادی می رفتم، برای بچه های رزمنده خوراک و لباس می بردم. تنها می رفتم با یک خودرو، می گفتند: «یک زن نباید به این راحتی به جبهه برود و به سنگرها سر بزند، خطر خیلی زیاد است».

می گفتم: «من مادرم، می خواهم به بچه هایم غذا برسانم، به مجروحین کمک کنم، مرا از جبهه و سنگر جدا نکنید». می گفتند: «مادر برو پشت جبهه خدمت کن... »، اما من  به  طور پنهانی باز هم می رفتم در خودروهایی که برگه تردد داشتند پنهان می شدم.

خانم ها در جبهه

کار می کردم، غذا می پختم، وسایل مستعمل سنگرها را می شستم و یا بازسازی می کردم. یک شب در سنگربرای بچه ها بره کشتم و برای صبحانه آنها کله پاچه پختم. یک بار هم آب به درون سنگر رزمنده ها نفوذ کرده بود و شکرهای زیادی خیس شده بودند، همه می گفتند: «اینها دیگر قابل استفاده نیست»، اما من آ نها را به شهر آوردم و حلوا پختم و بین رزمنده ها تقسیم کردم. این کارها، کار نیست و رزمندگان اسلام دین زیادی به گردن ما دارند.

نمی دانید در لباسهای پاره شده، لباسهائی که بوی خون و جسم عزیزان شهیدم را می داد، چه می یافتم. تکه های گوشت له شده، خونهای خشکیده و لخته شده، طاقتم طاق می شد، نمی دانستم با این تکه های گوشت و دلمه های خون چه کنم، قلبم می لرزید و انگشتانم به رعشه می افتاد.

یک بار یک جفت پوتین آوردند، یک لنگه از آنها سنگین تر بود، بندهای پوتین را باز کردم یک پای قطع شده در آن بود و نمی دانستم چه کنم.

راوی: «عصمت فرجوانی» (اهواز)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 16 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

قمقمه رزمندگان

روزهای اول جنگ بود که ما با کیسه های گونی جای قمقمه آب برای رزمندگان درست می کردیم و معمولاً بسته های گونی را از طرف بسیج و یا مسجد محل می آوردند و می گفتند که برای جبهه ها جای قمقمه آب درست کنید.

حتی لباس های رزمندگان را برای کوچک یا بزرگ کردن پیش ما می آوردند. ما زیر موشکباران دزفول به کار خود ادامه می دادیم، حتی یک روز متوجه آژیر رادیو نشدیم و نزدیک ما موشک اصابت کرد. ما از ریختن خاک و شیشه در اطرافمان متوجه بمباران شدیم...

راوی: «خدیجه آخوند کناری» (دزفول)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 12 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
در خرمشهر خواهران مقاوم خونین شهری ، آیینه ای از پارسائی تقوا، فداکاری و تداعی و تجسم پیروی از حضرت فاطمه (سلام الله علیها) بودند.

خواهران در دفاع مقدس

در آن روزها من شاهد بودم که این زنان چگونه اجساد را از گوشه های کوچه ها و خیابانهای این شهر و زیر شلیک خمپاره ها و آتش سنگین دشمن جمع آوری می کردند و با زحمت در حالی که در تیررس دشمن بودند، به گورستان می بردند.

حتی یکی از خواهران در 15 متری یک تانک عراقی جسد یکی از برادران را حمل می کند و به همراه خودش به طرف یکی از کوچه ها می آورد و با دیدن مادر یوسف علی (مادر یکی از بچه ها) با تبسم با همه روبرو می شدند و برای همه تسکین دل بودند، زیرا او مادر شهیدی بود که در شهر باقی مانده و به حمایت از رزمندگان می پرداخت.

در آن روزهای سخت پیرزن هایی بودند که در مسجد جامع جمع می شدند و کمک رسانی می کردند، وجود آنها برای همه مورد اطمینان بود.

راوی: صالح موسوی (خرمشهر)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 26 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
خانم ها در دفاع مقدس

ما از خواهران خرمشهری گروه مکتب قرآن بودم که در جریان مقاومت 45 روزه گاهی برای کمک به بیمارستان می رفتیم و آشپزی می کردیم. هر لحظه میزان تلفات بیشتر می شد، صحنه های دلخراشی بود.

صحنه هایی که تا به حال ندیده بودیم و حتی تصورش را هم نمی کردیم، بهترین دوستانم روی دستان خودم شهید شدند (شهناز حاجی شاه و شهناز محمدی) و با دستان خود آنها را دفن کردیم.

این خیلی سخت و عذاب آور بود اما به تدریج برایمان عادی شد. شبها در سنگر می خوابیدیم، سنگرهایی که پر از مامورلک بود و سگها تا صبح بالای سرمان سر و صدا می کردند اما کسی اهمیت نمی داد، با وجود همه مشکلات هر کس وظیفه خودش را انجام می داد.

عراقی ها همه جا را زیر آتش خمپاره و توپ گرفته بودند و بیشتر از پنجاه متر با آنها فاصله نداشتیم.

با توافق بچه ها محل نگهداری مهمات و غنایم را به برادران اطلاع داده و برای این که به اسارت دشمن در نیاییم شهرک را ترک کرده و به سمت ماهشهر رفتیم که در آن جا خبر شهادت 13 نفر از خانواده و فامیل را شنیدم. هیچ گاه آن روز را فراموش نمی کنم.....

راوی: «بهجت صالح پور» (خرمشهر)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 24 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

هر سال چند روز به عید مانده، مادرم همراه با مادر بزرگ و پدر بزرگم و با گروهی از خانمها و آقایان به اهواز، پایگاه شهید علم الهدی می رفتند. آقایان پتو و پوتینها و خانمها لباسها و ملحفه های رزمندگان را می شستند.

آن سال مادرم مرا که هنوز ده سالم تمام نشده بود، همراه خودش برد. خانمها از ساعت 8 صبح تا اذان ظهر و دوباره پس از نماز و نهار تا نزدیک اذان مغرب به شستن ظرفها و رختها می پرداختند من سطل هایی را که خانم ها لباسهای شسته را توی آن می گذاشتند، با اینکه خیلی سنگین بودند ولی با تمام قدرت آنها را بلند می کردم و به آنها که سر حوض بزرگ مسئول آب کشیدن آنها بودند، می دادم و سپس بر می گشتم. خانمها اسم مرا سرباز کوچولو گذاشته بودند و هر کس صابون، تاید و شوینده لازم داشت به من می گفت تا برای او ببرم.

خانم ها در دفاع مقدس

یکی از روزها که همه مشغول شستن لباسها بودند و من هم مأموریت خودم را انجام می دادم، عراق اعلام کرده بود که شهر را بمباران خواهد کرد و به مردم مهلت داده بود که شهر را ترک کنند.

خانم موحد مسئول خواهران پایگاه شهید علم الهدی میان خانمها آمد و با جذبه ای که داشت گفت: «خواهران خسته نباشید. اجر همه شما با حضرت زهرا (سلام الله علیها)». بعد ادامه داد: «امروز به چند رزمنده فداکار نیاز داریم تا به میدان مین بروند، همه خانم ها همدیگر را نگاه کردند، همهمه ها بلند شد، میدان مین...». خانم ها به همدیگر می گفتند: «مگر خواهران را به میدان مین می برند؟». خانم موحد با قاطعیت دوباره پرسید: «کی حاضر است به میدان مین برود؟».

دختران جوان 18 و 19 ساله بدون این که سئوالی کنند رفتند و کنار خانم موحد ایستادند و با این عمل، آمادگی خود را اعلام کردند. خانم موحد، دستی به سر و روی آنها کشید و گفت: «نه، شما خیلی جوانید». دختران گفتند: «اما ما حاضریم جان خود را تقدیم اسلام کنیم».

خانم موحد آنها را کنار جویی که در حیاط بود به صف کرد و به خانمی که مسئول میدان مین بود گفت: «گونی ها را بیاورید». بلافاصله چند گونی را کنار جوی گذاشتند و در گونی ها را باز کردند همه منتظر بودند ببینند، مین چیست. اما هنوز مینی مشخص نبود. چند نفر از خانم ها که گونی ها را آورده بودند ته گونی ها را گرفته و محتوای آنها را کنار جوی خالی کردند. لباس های غرق به خون رزمندگان بود که جای گلوله و خمپاره روی سینه و کمر و ران لباس ها کاملاً مشخص بود. از همه دلخراش تر اینکه قطعه هائی از گوشت و استخوان رزمندگان نیز هنوز در میان لباسها دیده می شد، با دیدن این صحنه همه خانم ها یک صدا به گریه افتادند.

جوانهایی که برای رفتن به میدان مین آماده شده بودند، شیلنگ های آب را باز کرده و آنها را روی لباسهای خونی گرفتند. جوی خون جاری شد، در این هنگام به همه یک حالت روحانی دست داد. خانمها در حالی که لباس رزمندگان را می شستند، اشکهایشان به داخل تشت می ریخت. مادر بزرگم که هر روز در حال رخت شستن بود برای خانم ها مسئله شرعی می گفت. وقتی حالت معنوی خواهران را دید شروع به خواندن دعای توسل کرد، این موضوع شور و حال عجیبی میان خانمها بر پا کرده بود و به آنها نیروی تازه ای برای کار کردن می داد.

سپس تند تند هر چه سطل رخت شسته بود را خالی می کردند و سپس باز سطل پر می شد. در همان حال که رخت می شستند زیر لب دعاها را زمزمه می کردند و وقتی دعاهایشان به «یا وجیها عندالله» می رسید صداها بلندتر می شد و مرتب آن را تکرار می کردند. وقتی دعا به نام حضرت زهرا (سلام الله علیها) رسید همه با سوز و گداز و از ته دل می گفتند: «یا وجیها عندالله اشفعی لنا عندالله».

مادر بزرگم، حضرت زهرا (سلام الله علیها) را به پهلو شکسته اش قسم می داد که به یاری رزمندگان اسلام بیاید. در همین لحظه اتفاقی افتاد که هیچ کسی نمی توانست منکر آن شود و آن بوی خوشی بود که به مشام همه می رسید و فضای محوطه را پر کرده بود. اگر چه همه متعجب شده بودند و اما این بوی خوش دقیقاً از لباسهای خونی رزمندگان بلند شده بود.

راوی: «حمیده مرادیان» (اهواز)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 23 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

در ایام دفاع مقدس بسیج خواهران در اهواز در کنار پشتیبانی و تدارکات جنگ، وظیفه کنترل اوضاع شهر را نیز در ماه های اول جنگ به عهده گرفته بود.

خواهران بسیجی شب ها در خیابان های تقریباً خالی از سکنه به گشت زنی پرداخته و چراغ ساختمانهای خالی از سکنه که روشن مانده بود را به طرق مختلف و خطرات فراوان که وجود داشت، خاموش می کردیم.

خانم ها در دفاع مقدس

از دیگر امور خواهران حفر سنگر و خندق در اطراف شهر بود. می بایست برای مردمی که هنوز در شهر مانده بودند و مقاومت می کردند، جان پناه درست می کردیم. این کار با مشکلات بسیار و امکانات اندک انجام می گرفت.

یادم هست یکی از خواهران که با ستون پنجم و منافقین ارتباط برقرار کرده بود، زنی را دستگیر کرده و از او اطلاعاتی گرفت. این زن در گراهایی که به ما داد، محل هایی را معرفی کرده بوده که در آنجا 40 الی 50 تانک قرار داشتند. منافقین می خواستند بعدها با همکاری نیروهای عراقی از آن امکانات بر علیه رزمندگان اسلام استفاده کنند.

از طرفی در مواقع عملیات اکثر خواهران به بیمارستان ها اعزام می شدند و هنگامی که شهر بمباران می شد و یا زیر شلیک گلوله های توپ قرار می گرفت، در مرکز بسیج می ماندیم تا محل اصابت گلوله ها را خبر دهیم و بلافاصله در محل های انفجار حضور یافته و به امداد و کمک رسانی به افراد می پرداختیم.

راوی: «خواهر رضائی» (بسیج خواهران اهواز)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6