خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 26 آبان 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

بسیج خواهران اهواز از ابتدای شروع جنگ تا پایان خرداد سال 1361 به عنوان منطقه جنگی محسوب می شد و تقریباً خالی از سکنه بود. برادران کارهای اجرائی شهر را به خواهران محول کرده و خودشان راهی خط مقدم شده بودند. ابتدا فعالیتهای خواهران بسیار گسترده بود و بخشی از آن شامل کارهای پشتیبانی از جبهه و جنگ بود.

یکی از کارهای مهم ما در آن ایام تقسیم آذوقه بین مهاجرین جنگی بود. آن زمان به دلیل این که دشمن تا دروازه های شهر جلو آمده بود، مواد غذائی کم بود و هنوز حضوری فعال وجود نداشت تا این کار را به عهده بگیرد بنابراین این کار به بسیج خواهران محول شد.

بسیج خواهران

از دیگر کارهای ما اعزام نیروهای امدادگر به بیمارستان بود. بچه ها در مواقع عملیات به صورت شبانه روزی در بیمارستانها کار می کردند و امور امدادی و تدارکاتی و حتی ثبت نام مجروحین را به عهده داشتند. سرکشی به خانواده های شهدا هم برایمان از اهمیت فوق العاده ای برخوردار بود.

بیرون کشیدن اجسادی که زیر حملات موشکی و بمباران دشمن زیرآوار می ماندند از دیگر کارهای خواهران بسیجی بود.

من شخصا، در کفن کردن خواهران شهید مشارکت داشتم. یادم می آید در سال 1362 که عراق پنج نقطه از شهر را بمباران کرد و شهر وضعیتی کاملاً بحرانی گرفته بود، به ما گفتند که تعدادی زیادی از خواهران به شهادت رسیده اند و کسی برای غسل دادن آنها نیست، برای این کار ما خواهران بسیجی با هم دیگر به غسل خانه رفتیم، بوی تعفن اجساد فضا را گرفته بود و صحنه های رقت انگیز امان را از ما گرفته بود. یکی از بدترین صحنه ها ترکشی بود که شکم خواهری را که حامله بود را شکافته بود و فرزندش کاملاً مشخص بود. خواهر دیگری که تکه تکه شده بود و ما نمی دانستیم چه طور او را بلند کنیم.

راوی: «خواهر رضائی» (اهواز)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 22 آبان 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
پرستاران دوران دفاع مقدس

در جریان عملیات بیت المقدس در سال 1361، استادیوم تختی اهواز به نقاهتگاهی جهت استراحت رزمندگان موج گرفته، تبدیل شده بود و گروهی از خواهران بسیجی اهواز (امدادگران) را جهت پرستاری و مداوای مجروحین به آن جا فرستاده بودند و پرستاری که از تهران اعزام شده بود، مسئول آن بخش بود.

ما شبانه روز سرگرم رسیدگی به این عزیزان بودیم، هم علائم حیاتی می گرفتیم، دارو می دادیم، کمپوت و غذا می خوراندیم و حتی جارو و نظافت هم می کردیم.

یکی از برادران موجی که حدوداً چهارده سال سن داشت هر وقت وارد سالن می شدم تا چشمش به من می افتاد شروع به داد و فریاد می کرد و با نگرانی می گفت: «این عراقی است او را بکشید»، آن وقت با دستهای خالی به طرفم حمله می کرد، با اسلحه حالت شلیک می گرفت و رگبار می زد.

تا چند روز اصلا نمی توانستم کار انجام بدهم یا وارد بخش بشوم، فقط وقتی ایشان خواب بودند وارد بخش می شدم. حتی یک روز با کارد میوه خوری دنبالم افتاد. به اطاق تدارکات رفتم، او آن قدر در زد که همه وحشت کرده بودند، می گفت: «باید این عراقی را بکشم». بعد از مدتی حالش بهبود یافت و ترخیص شد.

راوی: «فاطمه عباسی» (اهواز)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 14 آبان 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
کانال ماهی در جبهه

گفته بود سعی می کنم شب عید بیام. من هم هفت سین رو چیدم، آمد. از سر و رویش خاک می ریخت. لباساش بوی باروت می داد. چشمش به سفره ی هفت سین که افتاد گفت: «به به». با شوق گفتم: «سفره کامله، فقط ماهی قرمز نداره».

خیلی جدی گفت: «عیب نداره، دم عیدیه همه ماهی ها رو بردند برای کانال پرورش ماهی». من آن لحظه نمی دونستم که به یه جایی تو جبهه اشاره می کنه. او هم متوجه شد که من نمی دونم کانال پرورش ماهی کجاست؟

گرد و خاک سرشو تکوند و ادامه داد: «من از اونجا اومدم که اگه قبول کنی من میشم ماهیش، اما یه ماهی دودی».

راوی: «زهرا پناهی» (همسر شهید)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 9 آبان 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
مجروحین دفاع مقدس

شوهرم با خودرو خود از فرودگاه مجروحین را به بیمارستان انتقال می داد و من در بیمارستان به رزمندگان اسلام کمک می کردم.

به خاطر کارهای روزانه و بچه داری مجبور بودم شب ها در بیمارستان ها حضور یابم و به مجروحین کمک کنم.

از دیگر کارهایمان این بود که در بین مردم می رفتیم و از آنها می خواستیم که جهت اهدای خون در بیمارستان ها حضور یابند.

امروز پس از گذشت سالها از جنگ وقتی به شوهرم می گویم: «ماشینت را بفروش و ماشینی دیگر بخر»، او می گوید: «خون مقدس شهدای زیادی در این ماشین ریخته شده و من نمی خواهم یاد و خاطره آن روزها را از دست بدهم».

راوی: «علویه موسوی» (اهواز)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 10 مهر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

آن روزها در ابتدا این ستاد که در یکی از خیابان های شهر اهواز تشکیل شده بود و خواهران زیادی را جهت کمک به جبهه های جنگ دور خود گرد آورده بود، فقط یک اتاق داشت که در آن پرده ای نصب شده بود و در یک طرفش برادرها کار مرمت و باسازی را انجام می دادند و در طرف دیگرش خواهران کار شست و شوی لباس ها را بر عهده داشتند.

چند چرخ خیاطی هم بود که به وسیله آنها کارهای خیاطی انجام می گرفت. پس از مدتی این ستاد گسترش یافت و حدود 200 نیروی ثابت داشتیم که همه بومی بوده و به 20 گروه تقسیم شده بودند.

خواهران در دفاع مقدس

گروهی سه روز اول هفته را از کوی ابوذر اهواز و گروهی سه روز دیگر هفته را از کوی فاطمیه و تعدادی از سایر مناطق می آمدند و در مدت 15 روز یا بیشتر می ماندند.

تعدادی از خواهران را به عنوان مسئول گروه تعیین و هر کدام 50 نفر را در 7 الی 8 سالن زیر نظر داشتند. در این جا خواهران از استان های تهران، اصفهان، مشهد، جهت فعالیت و کمک به رزمندگان به این ستاد می آمدند و روزانه 40 الی 50 هزار لباس و ملافه خونی توسط این خواهران شست و شو می شد. این جا گنجی برای جنگ بود.

راوی: «خواهر موحد مسئول ستاد و پشتیبانی علم الهدی» (اهواز)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




خواهران در دفاع مقدس

هم زمان با شروع جنگ تحمیلی، علاوه بر این که شهر مقدس خود را ترک نکرده بودم، 4 فرزندم در جبهه مشغول دفاع بوده اند و خود نیز پشتیبانی از عزیزان فعال بوده و به همراه خواهران گروه فاطمی در پخت وپز و آماده سازی مواد غذایی جبهه ها مشغول فعالیت بودیم.

سپس به فکر بازسازی و دوخت لباس و پتو و ملحفه های رزمندگان افتادیم تا این که محل بازسازی شهید علم الهدی راه اندازی شد و گروه زیادی از خواهران در آن جا مشغول شدند.

در شب که می بایست استراحت می کردیم به بیمارستانها رفته و از مجروحین پرستاری می کردیم و یا آش رشته و لوبیا چیتی درست می کردیم و برای پرستاران خسته می بردیم. اما با تمام اینها احساس خستگی نمی کردیم و این ایمانی بزرگ را می طلبید.

راوی: «فاطمه بابازاده» (اهواز)




نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 31 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
خواهران در دفاع مقدس

ما از طرف پایگاه هلال احمر در عملیات کربلای 4 مأموریت یافتیم تا برای مجروحین تشک آماده کنیم. بعد از آماده کردن آنها و مرتب کردن اتاقها در اتاقی دیگر جمع شده و مشغول بسته بندی حلوای شکری برای جبهه شدیم که سر و صدای آمبولانس ها بلند شد.

تمام خواهر سراسیمه به طرف آمبولانس ها رفته و به انتقال مجروحین بر روی تشکها پرداختیم و سپس حلواهایی را که برای جبهه آماده کرده بودیم، بین مجروحین رزمنده تقسیم کردیم.

چند نفر از بچه ها هم که خانه هایشان نزدیک بود خیلی سریع به خانه رفتند و از آن جا نان آوردند و تا ساعت 12 شب همان جا ماندیم.

راوی: «مرجان سیاحی» (شوشتر)





نوع مطلب : خاطرات خانمها در جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7