خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

قسمت سی و چهارم: بازگشت به ایران

در کمپ آمریکا (تیف) فروشگاه مواد غذایی و پوشاک دایر شده بود. در هفته یک روز فروشگاه باز می شد تا بچه هایی که در کمپ بودند خرید کنند. بچه ها چندان علاقه ای به غذای کمپ نداشتند. به غیر از شبها بیشتر مواقع کنسرو می دادند. بر خلاف قرارگاه اشرف دسترسی کاملی به اخبار داشتیم. تلویزیون و رایانه در اختیار ما بود و نیز تلفن تا هر گاه مایل باشیم با اعضای خانواده مان در ایران تماس بگیریم و یا خانواده ها با ما تماس می گرفتند. به خاطر اینکه به اخبار و اطلاعات به شکلی آزادانه و خیلی راحت و سهل دسترسی داشتیم بچه ها و کادرهای جدا شده ی مجاهدین در کمپ به خصوص به تحولات و حوادث مربوط به مجاهدین خیلی حساس بودند و معمولا اخبار مجاهدین را پیگیری می کردیم. بچه هایی که در کمپ بودند همگی سراغ مسعود رجوی را می گرفتند که کجاست؟ کجا پنهان شده است؟ سئوالی که هیچگاه مسئولین قرارگاه اشرف در باره ی آن با افراد کنجکاو قرارگاه اشرف حرف نزدند انگار مسعود رجوی تافته جدا بافته بود و یا خونش از ما رنگین تر بود. تعداد بچه های جدا شده ی مجاهدین (برادران) که در کمپ مستقر بودند حدوداً 250 نفر بود و از زنان 5 نفر در کمپ آمریکا حضور داشتند.

خانم مرضیه قرصی

در آخرین روزهای اقامتم در کمپ و قبل از بازگشت به ایران مسئول مالی تیف پیش من آمد و گفت: «چون 3 سه روز دیگر به ایران می روی طبق مقررات تیف حساب تو را می بندیم تا حساب مالی ات را تنظیم کنیم». خانم کلنل نورمن مقام حقوقی و قضایی کمپ آمریکا صبح به من گفته بود: « 3 سه روز دیگر به مقامات کمیته بین المللی صلیب سرخ در بغداد تحویل خواهی شد تا به ایران بازگردی، وسایل شخصی ات را آماده کن». کلنل نورمن همه روزه عکس های خانوادگی به خصوص فرزندم سعید و نامه هایش را که آرش رضایی مسئول انجمن نجات آذربایجان غربی از طریق ایمیل برای او می فرستاد، به من تحویل می داد و از این بابت خیلی خوشحال و امیدوار می شدم.

روز آخر برای بچه های کمپ که به جهت کمک و همدلی به من پول داده بودند، نامه تشکر آمیز نوشتم و همچنین به مسئولین سازمان مجاهدین و به مریم رجوی هم نامه نوشتم که پولها و طلاهای مرا سر انجام ندادید و در نامه ی سراسر گلایه آمیزم اشاره کردم که او یعنی مریم هر روز در اروپا یک نوع لباس می پوشد، پشت تلویزیون ژست می گیرد و از کمک به خلق ایران به دروغ حرف می زند. در نامه به مریم گوشزد کردم شما دم از عاطفه می زنید اما عاطفه ندارید اگر واقعا بویی از عواطف انسانی برده بودید مرا چندین سال از فرزندم سعید دور نگه نمی داشتید. به مریم نوشتم چطور شما وقتی در جنگ آمریکا و عراق به فرانسه فرار کردی دخترت را هم با خودت بردی و نیز شهرزاد صدر هم فرزندش را با خودش برد ولی ما افراد مجاهدین حق دیدن فرزند خودمان را حتی در طی سال ها نداشتیم و نداریم. حتی امکان یک تماس تلفنی یا ارسال ایمیل و نامه نگاری را نیز از ما دریغ کردید. خیلی مایل بودم مریم رجوی شخصا این نامه را مطالعه کند شاید کمی خجالت بکشد از خودش و از مناسبات و محدودیتهای غیر انسانی که در اشرف و در سازمان بوجود آوردند.

از خانم کلنل نورمن درخواست ملاقات با یکی از اعضای سازمان را کردم تا طی دیدار حضوری به ستمهایی که از سوی مجاهدین بر من روا شده است تاکید کنم. اما ایشان گفت: «چون فردا از کمپ (تیف) منتقل می شوی، مقررات تیف اجازه ملاقات را با مسئولین سازمان در این شرایط به افراد کمپ نمی دهد و ما نمی توانیم ملاقات را جور کنیم، اگر زودتر تقاضای می کردی حتما ترتیب ملاقات را می دادیم». به کلنل نورمن یادآوری کردم رهبران مجاهدین چه موجودات بی رحمی هستند. آنها در ظاهر از شما پذیرایی می کنند ولی در غیاب شما چه ها که نمی گویند. این موضوع را به این جهت به نورمن گفتم که در یکی از شب ها موقعی که هنوز به کمپ آمریکا منتقل نشده بودم کلنل نورمن و خانم سوزان یک بار برای صرف شام به مقرمان در اشرف دعوت شدند و مسئولین سازمان نهایت چاپلوسی را برای آنها کردند. در حالی که در انفجار دو قلوهای تجارت جهانی به وسیله نیروهای القاعده و کشتار شهروندان آمریکایی دو شبانه روز به رقص و پایکوبی پرداختند.

قبل از اینکه از کمپ خارج شوم خانم سوزان و خانم نورمن به آسایشگاه ما آمدند آنها اظهار داشتند: «مرضیه، ساعتی بعد از اینجا می روی، هر مشکلی داری و هر حرفی داری به ما بگو و اگر چیزی نیاز داری نیز به ما بگو». کلنل نورمن برای من ساک مسافرتی به رسم هدیه تهیه کرده بود که به من تحویل داد و گفت به مادرت سلام گرم مرا برسان.

لحظه ی موعود فرا رسید وسایل شخصی و ساک و چمدانم را آمریکائیها با ماشین به محوطه ی فرود هلی کوپتر بردند. از آنجا سوار هلی کوپتر شدیم و به بغداد رفتیم. پس از ملاقات با نمایندگان صلیب سرخ در فرودگاه بغداد و پر کردن فرم های مربوطه با هواپیمای صلیب سرخ به آسمان تهران پرواز کردیم. از شادی در پوست خودم نمی گنجیدم باورم نمی شد که بعد از ده سال به ایران باز می گردم و فرزندم سعید را در آغوش خواهم گرفت. (پایان)

«خاطرات خانم مرضیه قرصی عضو فرقه تروریستی رجوی»




نوع مطلب : خاطراتی از منافقین ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




قسمت سی و سوم: مصاحبه با صلیب سرخ

در کمپ آمریکا احساس آزادی می کردم. گاهی باور نمی کردم از قرارگاه اشرف خارج شدم. ده سال زندگی در قرارگاه اشرف برای من هزینه های سنگینی داشت. فرزند دو ساله ام سعید را مسئولین سازمان به زور در پایگاه بغداد از دستم گرفتند، سالها فرزند دلبندم را ندیدم. همسرم را با فریب و نیرنگ به عملیاتی فرستادند که هیچ راه بازگشتی نداشت او را آگاهانه به سوی مرگ فرستادند. وقتی ده سال پیش برای اولین بار وارد قرارگاه اشرف شدم هیچ احساس خوبی به من دست نداد. حس عجیبی داشتم همه چی برای من سایه روشن بود و روشنایی در پس سایه ها محو می شد. حسی عجیب مدام می گفت رنگ خوشبختی را هرگز نخواهم دید. ده سال دردناک را وادار شدم طوری زندگی کنم که هیچ اراده ای برای انتخاب لحظه لحظه های آن نداشتم. این واقعیت ماهیت رهبران سازمانی است که نام خود را مجاهدین گذاشته اند اما در حقیقت قاتلان زندگی انسانها هستند. هر روز عصرها در محوطه کمپ پیاده روی می کردیم ولی اجازه نداشتیم از محدوده سیاج خارج شویم. صبحانه، نهار و شام به طور مرتب و طبق برنامه بود همراه با میوه، آب میوه و کیک و شیرینی...

صلیب سرخ

بر خلاف قرارگاه اشرف و مقر های مجاهدین در کمپ امریکا اجازه تماس با خانواده یا هر کس دیگر را داشتیم. دو هفته قبل از بازگشت به ایران خانم نورمن به محل اقامتم آمد و گفت: «مرضیه حاضر شو باید برای مصاحبه با مقامات صلیب سرخ به بغداد برویم». ساعتی بعد با هلی کوپتر ما را به مقر صلیب بردند و نمایندگان صلیب با ما گفتگو کردند. من از تصمیم برای بازگشت به ایران گفتم و فرم صلیب را پر کردم. یکی از نمایندگان صلیب به من گفت: «اگر در آخرین لحظه از تصمیم خود برای رفتن به ایران منصرف شدی حتی در لحظه ای که سوار هواپیما می شوی به ما اطلاع بده و اگر تصمیم داشتی به اروپا بروی به من بگو که نمی خواهی به ایران باز گردی. تصمیم نهایی با شما است و بایستی تصمیم بگیری به ایران می روی یا اروپا». سپس نماینده صلیب سرخ گفت: « 3 روز مانده به انتقال شما به ایران خبر می دهیم تا آماده شوی».

در قرارگاه اشرف مسئولین سازمان مرا به خاطر بازگشت به ایران خیلی ترسانده بودند به من مدام تلقین می کردند: «اگر به ایران بازگردی شکنجه خواهی شد، به زندان خواهی رفت و فرزندت را به تو نخواهند داد». به این جهت به نماینده صلیب از دغدغه هایم گفتم: «در صورت بازگشت به ایران اتفاقی برای من نخواهد افتاد؟ آیا شما در ایران دفتر نمایندگی دارید؟ اگر بلایی به سرم آمد کسی است که کمک کند یا در آنجا کشته خواهم شد؟». واقعیت این بود هنوز تاثیر القائات مسئولین سازمان از بین نرفته بود. گاهی اینگونه تصور می کردم و به اصطلاح برای خودم بریده بودم که یک بار سعید را می بینم و می میرم و دیدن فرزندم حتی برای یک بار ارزش مردن را دارد.

وقتی نماینده صلیب سرخ گفت: «مقامات ایرانی از شما استقبال خواهند کرد». باورم نشد هنوز فکر می کردم اتفاق ناخوشایندی خواهد افتاد. کارت صلیب را گرفتم اما هنوز تردید تو وجودم بود. حس دو گانه ای داشتم وقتی به کمپ آمریکا بازگشتیم خیلی خوشحال بودم که به زودی به ایران بازخواهم گشت.

هر روز بچه های کمپ آمریکا سراغم می آمدند، به من دلداری می دادند و می گفتند: «نگران نباش بزودی فرزندت سعید را خواهی دید». توی کمپ بین بچه ها درگیری شد، آنها خسته بودند و از اینکه مجبورند ماهها در انتظار باشند روحیه خوبی نداشتند. هیچ کشوری حاضر نبود به آنها پناهندگی بدهد. این موضوع سخت اعصاب بچه ها را تحریک می کرد. برخی از بچه ها حدود دو یا سه سال بود در کمپ بلاتکلیف بودند. یک روز شایعه شد اگر کلنل نورمن به محل اقامت بچه ها بیاید او را کتک خواهند زد. یکی از بچه ها برای سازمان جاسوسی می کرد و اطلاعات کمپ را به سازمان می داد که لو رفت و حسابی  کتک  خورد. آمریکائی ها هر  شب  ساعت 10/5 مردان مستقر در کمپ را به خط می کردند تا چادرها را بازرسی کنند. در جستجوی مشروب بودند برخی از بچه ها پنهانی شراب درست می کردند. بچه ها به علت بازرسی مستمر از دست آمریکاییها خسته شده بودند تا جائی که سرباز آمریکایی را زدند و بعضا به سربازان آمریکایی هنگام بازرسی فحش می دادند.

در کمپ، فروشگاه مواد غذایی و پوشاک و ... بود در روزهای مشخصی فروشگاه باز بود تا بچه ها خرید کنند. غالبا بچه ها از غذای کمپ خوششان نمی آمد چون بیشترکنسرو می دادند.

شب آن روزی که به بغداد برای مصاحبه رفته بودیم فائزه زاهد به من گفت: «اگر کشورهای اروپایی پناهندگی ندهند به ایران خواهم رفت ولی در ایران کسی را ندارم. برادرهایم اعدام شدند و مادرم هم خارج از ایران است. او مردد بود و قادر به تصمیم گیری نبود. به فائزه گفتم: «در هر حال ایران یا اروپا خیلی بهتر از سالها اسارت در قرارگاه اشرف است». (ادامه دارد)

«خاطرات خانم مرضیه قرصی عضو فرقه تروریستی رجوی»




نوع مطلب : خاطراتی از منافقین ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




قسمت سی و دوم: شکایت منافقین به آمریکائیها

بیست وچهارم فروردین ماه نیروهای آمریکایی مرا به چکاب پزشکی بردند تا در صورت مشخص شدن بیماری معالجه ام کنند. سپس برای تست دندان و دهان به بخش دندانپزشکی منتقل شدم. روز بیست و پنجم فروردین ماه نامه ی اعتراضی نوشتم مبنی بر اینکه مسئولین سازمان طلاها و مقدار زیادی پول و شناسنامه ام را هنگام انتقالم به کمپ آمریکا ندادند. مسئولین سازمان لحظاتی قبل از خروج از قرارگاه اشرف از من تعهد کتبی گرفتند که پول های همسرم آرام، طلاها و شناسنامه ام را از سازمان تحویل گرفتم اما به قول خود عمل نکرده و مرا فریب دادند و به من گفتند وقتی به کمپ آمریکا رفتی آنها را به تو خواهیم داد. خانم کلنل نورمن با خوشرویی نامه را از من تحویل گرفت و قول داد که موضوع را بررسی کند. فردای آن روز کلنل نورمن پیش من آمد و گفت: «رفتم به قرارگاه اشرف و در باره ی خواسته و اعتراض شما با فرماندهان مجاهدین صحبت کردم ولی آنها تعهد نامه ای را که با دستخط شما نوشته شده و امضاء شما نیز زیر آن بود، به من نشان دادند و گفتند مرضیه دروغ می گوید و این هم سند و مدرکی که از او گرفته ایم». از اینکه رودست خورده بودم خیلی ناراحت شدم. به خانم کلنل نورمن گفتم: «آنها قبل از اینکه طلا، پول و شناسنامه ام را به من بدهند حین انتقال به کمپ آمریکا مرا مقابل عمل انجام شده قرار دادند، آنها به من گفتند: اگر این تعهد کتبی را بنویسی و امضا کنی به محض انتقال به کمپ آمریکا اموالت را به شما پس می دهیم». به خانم نورمن تاکید کردم آنها به زور از من امضاء گرفتند. ولی آنها به قول خودشان عمل نکردند و در این مدت سه روزی که اینجا هستم اموالم را به من پس ندادند.

کمپ آمریکا در عراق

خانم کلنل نورمن خیلی ناراحت شد و گفت: «ما همه ی شگردهای سازمان را می دانیم اما چون شما به آنها سند داده ای متاسفانه ما خیلی نمی توانیم وارد این موضوع شویم». به خانم نورمن چیزی نگفتم، سرم را انداختم پایین و خانم کلنل نورمن نیز دستش را به مهربانی بر شانه من گذاشت و رفت.

روز بیست و ششم فروردین ماه دو نفر از بچه های سازمان که از چند ماه پیش از سازمان جدا شده و به کمپ آمریکا آمده بودند، نزد من آمدند. یکی از آنها کرد و رضا گوران نام داشت و دیگری غلام صادقی اهل اصفهان بود. آنها گفتند: «درخواست ملاقات کردیم تا شما را ببینیم، ما دوستان صمیمی آرام همسرت هستیم. مایلیم واقعیتی را به شما بگوییم، آرام نمی خواست در سازمان بماند. او کاملا منفعل شده بود و از اینکه به قرارگاه اشرف منتقل شده است سخت پشیمان بود»، آنها گفتند: «آرام همسرت خیلی ناراحت بود که شما و فرزندت سعید را نیز با خود به عراق آورده است او می گفت فریب رابطین سازمان را در کردستان ایران خورد، آنها به او وعده دادند که برای اخذ پناهندگی شما را به اروپا منتقل می کنند، اگر به عراق بروند. اما آرام فهمیده بود که خودش و شما را اسیر سازمان کرده و راه خروجی وجود ندارد. به این خاطر مدام اعتراض می کرد و از فرماندهانش می خواست تا او و شما را از اشرف خارج کنند. وقتی مسئولین سازمان متوجه شدند آرام بیقرار شده است و عنصر مفیدی برای سازمان نخواهد بود از او مایوس شدند. دوباره او را فریب دادند به آرام گفتند: تو بیا برو عملیات ما به تو زندگی ات را برمی گردانیم و شما و همسرت آرزو (مرضیه) را بعد از این عملیات به اروپا منتقل می کنیم. حتی او را وادار کردند تا فرزند دو ساله تان سعید را نیز از طریق یک نفر قاچاقچی به ایران بفرستد. ولی عملیاتی که آرام را فرستادند برگشت ناپذیر بود. آرام فرمانده تیم بود او به عملیات تروریستی به تهران رفت و خودش را به کشتن داد».

رضا و غلام به من گفتند: «ما تعهد اخلاقی داشتیم تا واقعیت را در مورد آرام و چگونگی ماجرای کشته شدنش بگوییم». سپس آنها از من خواستند کمک مالی آنها را بپذیرم. رضا گفت: «مقداری کمک مالی می کنیم که پیش سعید به ایران می روی تا همراهت پول کافی داشته باشی، بچه های مستقر در کمپ آمریکا دوست دارند به شما کمک مالی کنند و هر مشکلی داشتی به ما بگو». بعد آن دو از من خواستند عکس سعید را به آنها نشان دهم. من از دو سالگی به بعد سعید را ندیده بودم و عکسی از او نداشتم اما چون آرش رضایی مسئول انجمن نجات ارومیه طی ارتباطاتی که با خانم کلنل نورمن داشت از طریق ایمیل عکس های دوازده سالگی سعید و نامه هایش را که به من نوشته بود و نیز عکس مادر و سایر اعضای خانواده ام را به کلنل نورمن در کمپ آمریکا ارسال کرده بود تا به من بدهد، به این خاطر من عکس های پسرم سعید را هنگامی که به کمپ وارد شدم از کلنل نورمن تحویل گرفتم، به رضا و غلام چند قطعه عکس سعید را نشان دادم و آنها با علاقه ی خاصی به عکس های سعید خیره شدند.

پس از چند روز دوباره به سازمان نامه نوشتم که پول همسرم (سه میلیون تومان)، طلاها و شناسنامه ام را می خواهم و نیز وسایل شخصی آرام را که به نامه ام پاسخی ندادند. کلنل نورمن به من توصیه کرد به فکر پس گرفتن اموالم نباشم. او گفت: «مسئولین سازمان مجاهدین دقیقا می خواستند تو را فریب بدهند و از شما سند کتبی بگیرند تا شما نتوانید اقدام قانونی کنید. بهتر است ادامه ندهید چون نتیجه ای نخواهید گرفت». او توصیه کرد به حال و آینده فکر کنم به اینکه بعد از ده سال توانستم از قرارگاه جهنمی اشرف خارج شوم. کلنل نورمن به هیچوجه از مجاهدین خوشش نمی آمد. (ادامه دارد)

«خاطرات خانم مرضیه قرصی عضو فرقه تروریستی رجوی»




نوع مطلب : خاطراتی از منافقین ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




قسمت سی و یکم: اقامت در کمپ آمریکائیها

حاجیه از اینکه پیش دکتر دندانپزشک کمپ آمریکا (تیف) کار می کرد ابراز رضایت می کرد. او 27 سال داشت. رده تشکیلاتی اش عضو و از بچه های میلشیا بود. حاجیه در اشرف زیاد محفل می زد. بعدها او به همراه فائزه زاهد به تیف فرار کرد. نحوه فرارش به این شکل بود در یک فرصت مناسب با ماشین تانکر آب که تحت اختیار فائزه بود به کمپ آمریکائیها رفتند. حاجیه با یکی از نفرات جدا شده مجاهدین در کمپ نامزد کرده بود و قصد داشت برای اخذ پناهندگی به اروپا برود. او دو سال و نیم در کمپ بسر برد. فائزه زاهد نیز مسئول حاجیه بود و 35 سال داشت. رده تشکیلاتی فائزه در اشرف S.T و فرمانده یگان بود. فائزه نیز مثل حاجیه در کمپ آمریکا با یکی از افراد جدا شده مجاهدین که به کمپ آمده بود و 31 سال داشت نامزد کرده بود و به من می گفت هر وقت از کمپ به اروپا بروند با نامزدش عقد خواهد کرد. مادر فائزه در فرانسه اقامت داشت و هوادار سازمان بود. در دهه شصت یک یا دو برادر فائزه در ایران اعدام شدند. او خواهری بزرگتر از خودش به نام حلیمه داشت که در قرارگاه اشرف بسر می برد. فائزه به خواهرش نگفته بود قصد فرار از اشرف را دارد و وقتی از او پرسیدم چرا موضوع فرارش را با حلیمه در میان نگذاشت پاسخ داد اگر در باره فرار با او صحبت می کردم او سرزنشم می کرد و نمی گذاشت فرار کنم. حلیمه خواهرش فائزه را خیلی دوست داشت .

کمپ آمریکایی ها

فائزه آن طور که خودش تعریف می کرد خیلی وقت بود قصد فرار از اشرف داشت و از اواخر دهه هفتاد تصمیم گرفته بود از مجاهدین جدا شود. در کمپ آمریکا فائزه ماجرای جالبی را برایم توضیح داد. او گفت در نشست مسعود به وی گفتم: «مرا به جرم نفوذی بودن که واقعیت نداشت و دروغ محض بود به زندان انداختید و آزارم دادید و حتماً روزی انتقام خود را از شما خواهم گرفت». در کمپ مدام به من می گفت اگر به اروپا بروم حتماً بر علیه مسعود رجوی کتاب خواهم نوشت و ماهیت فاشیستی او را افشا خواهم کرد و روابط درونی سازمان را به جهانیان فاش می کنم.

صبح روز بعد از ورودم به کمپ آمریکا یعنی در 22 فروردین ماه سال 1385 بچه ها یعنی فائزه و زاهد از ساجمون که مسئول تدارکات تیف بود برای من لباس، پوشاک و وسایل بهداشتی گرفتند. رسم این بود هر کسی وارد کمپ می شد فردای ورودش به آنجا پوشاک و مواد بهداشتی و وسایل خواب تحویلش می دادند. فرمانده کمپ که قبل از کلنل نورمن در آنجا همیشه حضور داشت سراغم آمد و خودش را معرفی کرد و خیلی مودبانه گفت: «هر کاری داشتی با من در میان بگذار». فردی به نام جمشید از اعضای جدا شده ی سازمان مترجم آمریکائیها بود و معمولا به همراه فرمانده کمپ پیش بچه های حاضر در کمپ برای ترجمه می آمد.

در 23 فروردین ماه مرا به اتاقی بردند که یک زن و مرد نظامی آمریکایی در آنجا منتظرم بودند زن آمریکایی از مقامات مسئول ارتش آمریکا بود. در آنجا از من پرسیدند کی به سازمان پیوستم ؟ آیا متاهل هستم یا مجرد؟ چند سال در اشرف بودم؟ قبل از استقرار در اشرف هوادار سازمان بودم؟ چه اتفاقی برای همسرم افتاد؟ آیا مجاهدین از آمریکائیها خوششان می آید؟ و در مورد آمریکائیها چه نظراتی دارند؟ و ... بعد از این که پاسخ سئوالات آنها را دادم به من گفتند دوباره صدایت خواهیم کرد ولی هیچگاه برای طرح سوال احضارم نکردند.

در کمپ آمریکا یکی از جدا شده ها (برادر سودابه و ژیلا) که از شاه کرمی ها بود درخواست ملاقات می کند تا هر طوری شده است خواهرانش را متقاعد کند که از اشرف خارج شوند او می خواست سودابه و ژیلا را نیز را با خودش به کمپ بیاورد. یکی از روزها به من گفت: «حاضر است یک بار دیگر ریسک بازگشت به اشرف را بپذیرد تا موقعیت رهایی خواهرانش را از اسارت مجاهدین امکانپذیر سازد». او تصمیم داشت به هر طریقی خواهرانش را نجات دهد. به این خاطر وقتی فهمید من از اشرف به کمپ منتقل شدم به سراغم آمد تا آخرین اطلاعات را در باره ی خواهرانش از من بگیرد. او از اینکه خواهرانش را تشویق کرده بود به اشرف بروند و به مجاهدین بپیوندند سخت پشیمان بود .

در سومین روز ورودم به تیف یکی از بچه ها که ترک زبان و از اهالی تبریز بود درخواست ملاقات با مرا کرد و به محل اقامت من در کمپ آمد. ایشان بعد از اینکه از تصمیم من برای بازگشت به ایران مطلع شد به من گفت: «آرزو (اسم مستعارم در اشرف) نرو ایران، برو به یکی از کشورهای اروپایی». به او گفتم: «تصمیم نهایی خودم را گرفتم و باید به ایران بازگردم چون در ایران پسری دارم که سالهاست به خاطر در آغوش کشیدنش زجر زیادی کشیدم و همه تلاشم برای دیدن پسرم سعید است». او گفت: «حال که تصمیم خودت را برای بازگشت به ایران گرفته ای ما جدا شدگان مجاهدین که به کمپ آمریکا پناهنده شده ایم مقداری پول (دلار) جمع کردیم که مبلغ قابل ملاحظه ای هم هست و تصمیم داریم به شما بدهیم تا در ایران زندگی راحتی را با پسرت شروع کنی». او گفت: «این پول از پس اندازی که از طریق کار روزانه بچه ها در کمپ آمریکا جمع آوری شده است به حسابت ریخته خواهد شد و اقدامی داوطلبانه است چون ما به تو احترام زیادی قائلیم و نمی خواهیم پس از بازگشت به ایران در مضیقه باشی». باید اعتراف کنم بچه های کمپ آمریکا (جدا شده های مجاهدین) از لحاظ مالی خیلی کمک کردند و مرتب پول به حساب من می ریختند که این کار تا آخرین روزهای استقرارم در کمپ آمریکا ادامه داشت ولی چند روز مانده به خروجم مقامات ارتش آمریکا حسابم را بستند و بچه های کمپ دیگر نتوانستند پول به حسابم بریزند و از این بابت خیلی ناراحت شدند. (ادامه دارد)

«خاطرات خانم مرضیه قرصی عضو فرقه تروریستی رجوی»




نوع مطلب : خاطراتی از منافقین ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




قسمت سیم: ورود به کمپ آمریکائیها

مرضیه و  طلعت ما  را به کمپ آمریکائی ها بردند. قبل از انتقالم در مقر خروجی مرضیه و طلعت برگه های گوناگونی را به من می دادند و تند تند از من امضاء می گرفتند. طلعت می گفت: «زیر این برگه را امضاء کن، وسایل فردی ات را برداشتی پس این برگه را هم امضاء کن که تو هیچ مدرک یا وسایل شخصی و پول و طلا پیش ما نداری». به مرضیه گفتم: «من شناسنامه ام پیش شما مانده است». او گفت: «اشکالی ندارد، تو امضاء کن وقتی کمپ آمریکا رفتی شناسنامه ات را به تو تحویل می دهیم». ولی همه وعده های آنها دروغ بود و هیچگاه آن را به من ندادند.

کمپ آمریکائیها در عراق

نیم ساعت بعد به ورودی کمپ آمریکائیها رسیدیم. در حین بیرون آوردن وسایلم از ماشین عبدالله که مترجم کمپ آمریکا بود با ماشین آمریکائیها به استقبالم آمد و وسایلم را داخل ماشین برد و با هم به کمپ آمریکا رفتیم.

در راه عبدالله به من گفت: «شما هیچ نگرانی نداشته باش. همه چیز حل می شود، تازه تعدادی از دوستان و همرزمانت آنجا هستند و سراغ تو را می گرفتند که کی می آیی؟ مادرت هم مستمراً با کمپ تماس می گیرد و از طریق آرش رضایی به مقامات مسئول ارتش آمریکا ایمیل می زند».

حرف های امید بخش عبدالله خوشحالی و شادی مرا دو چندان کرد. وقتی به پشت سرم نگاه کردم و فهمیدم از قرارگاه اشرف فاصله گرفتم، نفس راحتی کشیدم و تصمیم گرفتم تا از این به بعد زندگیم را با اراده و انتخاب آزاد خودم ادامه بدهم. دقایقی بعد به کمپ آمریکائیها رسیدیم. مرا به اتاقی بردند تا وسایلم را چک کنند، یکی از افراد ارتش آمریکا که مرد بود وسایلم را چک می کرد. عبدالله گفت: «اگر دوست نداری این فرد وسایلت را بازرسی کند از یک خانم بخواهم تا وسایلت را چک کند». به عبدالله گفتم: «اگر خانم باشد بهتر است»، یک افسر خانم را آوردند.

بازرسی حدوداً یک ساعت طول کشید و در این مدت عبدالله از من پذیرایی می کرد و دیگر نگهبانان آمریکایی می گفتند: «اگر چیزی نیاز داری یا سئوالی داری بگو و راحت باش». آنها برخورد خوبی با من داشتند. بعد از اینکه کار بازرسی تمام شد قرار شد فردا برای چکاپ پیش دکتر بروم تا اگر بیماری و یا احیانا مشکل جسمی داشتم درمان کنند.

سپس نسرین ابراهیمی و فائزه زاهد به استقبالم آمدند و کمک کردند تا وسایلم را به محل اقامتم ببرم. دو اتاق برای ما در نظر گرفته بودند. فائزه و حاجیه در یک اتاق بودند و نسرین هم در اتاقی دیگر که ترجیح دادم پیش نسرین بروم. نسرین به خاطر ورودم جشنی را تدارک دید. فائزه و حاجیه هم در این جشن شرکت کردند. آنها از سازمان بیزار بودند و انتقادهای اساسی داشتند. به هر مناسبتی نفرت خود را از سازمان ابراز می داشتند. حاجیه در کمپ آمریکا به کار مترجمی مشغول بود، او پیش دندانپزشک کمپ  کار می کرد و حقوق  می گرفت ، انگلیسی اش  خوب  بود هر کسی در کمپ کار می کرد روزی یک دلار می گرفت چه کارش سبک باشد یا سنگین. (ادامه دارد)

«خاطرات خانم مرضیه قرصی عضو فرقه تروریستی رجوی»




نوع مطلب : خاطراتی از منافقین ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




عراقی ها چنانه را گرفته بودند. باید آنجا را بمباران می کردیم. سروان کتاب مرا توجیه کرد. از ارتفاع پایین پرواز کردیم ولی کتاب کمی مانده به هدف، خودش را به ارتفاع ده هزار پایی رساند. به اجبار به دنبالش رفتم. کتاب شیرجه زد. کمی پایین رفته بود که دیدم موشکی از روی زمین بلند شد. گفتم: «شماره یک از سمت راست دارد می آید».

فانتوم

کتاب به طرف موشک چرخید. موشک در سمت راست او قرار گرفت. یک دفعه برعکس چرخید. پشت هواپیما به سمت موشک قرار گرفت و در همان لحظه، موشک به کمر هواپیما اصابت کرد. هواپیما دو تکه شد. نگاهم به قسمت جلو کابین بود تا از سرنوشت کتاب مطلع شوم. باید هر چه زودتر خودش را پرتاب می کرد. لاشه هواپیما داشت به زمین نزدیک می شد. در یک لحظه دیدم چتری باز و بسته شد. خیلی دیر هواپیما را ترک کرد به همین خاطر، فرصت شناور ماندن در هوا را پیدا نکرد و چتر به همان سرعتی که باز شد، با اصابت به زمین، بسته شد. اشک در چشمم نشست و بغض گلویم را گرفت. تصمیم گرفتم با دقت هدف را بمباران کرده و انتقام کتاب را بگیرم. اوج گرفته و شیرجه زدم. سی و هشت تا از راکت ها را به طرف نقطه ای که احساس می کردم موشک سام از آن جا بلند شده شلیک کردم.

راوی: «سرهنگ صمد بالازاده»




نوع مطلب : خاطراتی از منافقین ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




قسمت بیست و نهم: رفتن به کمپ آمریکائیها

در یکی از روزهای اقامتم در کمپ آمریکا با شنیدن اخبار و مواجه شدن با مسائلی که در دنیای بیرون از قرارگاه اشرف وجود داشت، نفرت عجیبی سراسر وجودم را نسبت به رهبران سازمان فرا گرفت. اینکه انسانها چگونه در درون قرارگاه اشرف همچون برده ها و موجوداتی قلمداد می شدند که حق انتخاب نداشتند و حتی امکان کسب اخبار و شنیدن تحولات دنیا نیز از نیروهای سازمان سلب شده بود. برخوردهای تحقیر آمیز و محدود  کننده  مسئولین  سازمان از  جمله  فهیمه  اروانی  مدام  در ذهنم رژه می رفت و غوغایی در درونم بر پا کرده بود که چرا و به چه علتی رهبران سازمان با من و زنانی چون من که در قرارگاه اشرف تحت اسارت فیزیکی و ذهنی بودند سالهای طولانی چون حیوانات رفتار کردند و به ما تلقین می کردند زنان مجاهد از یوغ ستم تاریخی رها شده اند و آزادترین افراد هستند.

کمپ آمریکا در عراق

از به یاد آوردن خاطره برخورد فهمیه اروانی یکی از رهبران پر نفوذ سازمان با من در روزهایی که در خروجی بسر می بردم و با اضطراب و استرسی که همه وجودم را فرا گرفته بود تا هر چه زودتر از چنگ نیروی اهریمنی مجاهدین رها شوم و به میهن ام باز گردم تا فرزندم سعید را پس از ده سال در آغوش بگیرم، مرا ناخودآگاه دچار تشویش می کرد. گاهی نفرت عجیبی به فهمیه پیدا می کردم که نشئت گرفته از برخورد غیر انسانی و غیر اخلاقی فهمیه بود. بعدها فهمیدم چرا فهمیه اروانی و سایر مسئولان زن سازمان وقت و انرژی فراوانی گذاشتند تا مرا از خروج از اشرف منصرف کنند؟ زیرا خروج یک زن از قرارگاه اشرف بعد از سالها شستشوی مغزی و محو و نابود شدن همه آرزوها و رویاهاش یعنی آشکار شدن ایدئولوژی فاشیستی سازمان و مناسباتی که جز فریب و فشار و ستم بر زنان معنایی در بر ندارد. آخرین گفتگوی فهیمه با من خیلی برایم سنگین و دردناک بود. لحظات سیاه و تاریکی رو گذراندم. فهمیه گفت: «خواهر مریم موقع رفتن از اشرف (فرار به پاریس) خواهران را به من سپرده و رفته است اگر تو بروی من به خواهر مریم چه جوابی بدهم؟». به فهمیه گفتم: «چرا از من می پرسید، به مریم بگویید من در باره زندگی خود حق انتخاب دارم و به این خاطر فرزندم سعید را انتخاب کرده ام». فهمیه از پاسخ من خیلی بر آشفت و گفت: «آرزو (اسم مستعار من در اشرف) خجالت بکش، شرم کن همسرت آرام که شهید شده تو وقتی از اشرف بروی اسم او خراب می شود و وزارت اطلاعات اسم او را خراب می کند و چرندیاتی که پشت سر هم می بافت ...

کمپ (آمریکاییها) برای من خیلی بهتر از اشرف بود. چرا که از فشارهای ده ساله رها شدم. فاضله سراج نیز با من به کمپ آمریکا آمد اما به علت ترس و واهمه شدیدی که از آمریکائیها داشت دوباره به اشرف بازگشت. مسئولان سازمان به طرز موذیانه ای سعی داشتند زنان قرارگاه اشرف را از آمریکائیها بترسانند تا آنها قصد خروج از قرارگاه اشرف به سرشان نزند. فاضله سراج سابق در اروپا اقامت داشت و از آنجا به اشرف آمد. زبان انگلیسی اش فول و 43 ساله به نظر می رسید. در ستاد کار می کرد و به صورت آزمایشی در شورای رهبری بود. با افراد مقرات رفتار تندی داشت و سازگاری زیادی از خود نشان نمی داد او حتی با فرماندهان خویش نیز بسیار تند و عصبی برخورد می کرد. او را آخرین بار در مرکز 14 دیدم . فارس زبان بود و از کادرهای با سابقه سازمان بشمار می آمد .

فاضله به محض ورود به کمپ آمریکا از مشاهده سربازان آمریکایی وحشت کرد و به من گفت: «به اشرف برمی گردم». از رفتار او خنده ام گرفت زیرا بشدت ترسیده بود. به او گفتم: «انتخاب حق اوست اما ترس او منطقی نیست و اگر به اشرف برگردد دیگر فرصت و امکان رهایی از آنجا را نخواهد داشت». اما ترس باعث شد اسارت را بر آزادی ترجیح دهد. (ادامه دارد)

«خاطرات خانم مرضیه قرصی عضو فرقه تروریستی رجوی»




نوع مطلب : خاطراتی از منافقین ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 20 )    1   2   3   4   5   6   7   ...