خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
یکشنبه 20 اسفند 1396 :: نویسنده : آزاده بوشهری
تانکر آب در جبهه

بچه ها تشنه بودند و گروهبان سلیمی تانکر آب را از زیر آتش پر حجم دشمن عبور داد تا لبهای تشنه رزمندگان را سیراب کنند.

از کنار هر قبضه یک نفر به پای تانکر آب می رفت تا برای بقیه نیز آب ببرد، اما هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که انفجار شدیدی مرا به دیوار سنگر کوبید. عینکم در اثر شدت ضربه خرد شد و خون از سر و صورتم جاری شد.

به خاطر موج انفجار و برخورد با دیوار، سرم گیج رفت. درد شدیدی داشتم. پس از چند دقیقه به خودم آمدم. نگاهی به بدنم انداختم، هیچ زخمی برتن نداشتم. خونی که از سرم جاری بود متعلق به کس دیگری بود. به طرف تانکر آب برگشتم. باورم نمی شد، اصابت مستقیم گلوله خمپاره به تانکر آب، آن را تکه تکه کرده بود و بچه ها در میان آب، در خون خود غلتیده بودند.

«کتاب سرباز»





نوع مطلب : خاطرات دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 1 اسفند 1396 :: نویسنده : آزاده بوشهری
تفحص شهیدان

«حاج محمد آقا، خیلی سنگین شدیها، حواست جمع باشد، مگه خیال نداری شهید بشی؟». محمد برگشت و به چشم های پر از خنده و شرارت حاج قاسم نگاه کرد و گفت: «هیکل چه ربطی داره به شهادت آقا قاسم؟ حرف هایی می زنی شما».

حاج قاسم جواب داد: «ای بابا، کجای کاری برادر من؟ اصل مطلب همین هیکله، ما کمرامون رو که از سر راه نیاوردیم. فاصله غسّالخونه تا گلزار شهدای خلیل آباد شما هم که زیاده، چطوری تشعییت کنیم؟». سنگر از خنده منفجر شده بود.

حاج قاسم همان طور که می خندید با دست به پشت محمد زد و رو به بچه ها گفت: «حداقل صد کیلو هست». محمد هم می خندید، اصلاً ناراحت نشده بود. فقط با صدایی آرام گفت: «آقاجان، جنازه ی من چه سنگین باشد و چه سبک، دیگه هیچ وقت به خلیل آباد بر نمی گردد».

حاج قاسم ته مانده خنده را از صورتش جمع کرد و سرش را به زیر انداخت. نه سال بعد مشتی استخوان سبک را در گلزار شهدای خلیل آباد به خاک سپردند. بعد از تشییع هیچ کس کمر درد نداشت، اما پشت ها زیر سنگین بار غم و مسئوولیت، خم بود.

راوی: «پدر شهید محمد حلاج به نقل از همرزمان»




نوع مطلب : خاطرات دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 30 بهمن 1396 :: نویسنده : آزاده بوشهری
معراج شهدا

تابستان سال 1372 به معراج شهدای لشگر 7 ولی عصر (عج) رفتم. یکی از دوستان مرا به داخل ساختمان برد و پارچه ای را کنار زد. باورم نمی شد، پیکر کامل شهیدی در حالی که شلوار و پیراهن بادگیر به تنش، پوتین هایش هم در پاهایش بودند، در مقابلم قرار داشت.

جالب تر این که ماسک ضد شیمیایی هم هنوز روی صورتش و یک قبضه اسلحه ی کلاشینکف نیز بر دوشش بود. ماجرا را از نیروهای آن جا پرسیدم. گفتند: «در منطقه ی شلمچه او را پیدا کردیم. روی زمین دراز کشیده بود به صورتی که رویش به آسمان بود».

کتاب: «تفحص»





نوع مطلب : خاطرات دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 29 بهمن 1396 :: نویسنده : آزاده بوشهری
امام حسین (علیه السلام)

ترکش به جناق سینه و حنجره ی علی خورده بود. خون زیادی از سمت قلبش بیرون می آمد. در زیر نور ماه چهره ی علی نورانی تر شده بود. سعی کردم او را بلند کنم، اما او گفت: «دیگر دست به من نزنید، اینها آمده اند مرا ببرند، مگر نمی بینید. من باید بروم، کار من تمام است».

دوتا نفس عمیق کشید، به حالت نیم خیز بلند شد و ادامه داد: «السلام علیک یا اباعبدالله (علیه السلام)». سپس با صورت به زمین افتاد. فرشتگان الهی آمده بودند، او را تا بارگاه قدسی همراهی کنند، اما ما فرشته ها را نمی دیدیم.

کتاب: «سفر عشق»




نوع مطلب : خاطرات دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




امام حسین (علیه السلام)

وقتی پیکر مصطفی نعمتی و برادرش مرتضی از منطقه به پشت جبهه انتقال یافت، با صحنه ای عجیب مواجه شدیم. با این که پیکر این دو برادر کاملاً سوخته و سیاه بود، اما پیشانی بندی که هر دو به پیشانی بسته بودند، کاملاً صحیح و سالم بود و روی آن نوشته شده بود: «یا حسین شهید (علیه السلام)». مرتضی و مصطفی در چهارم بهمن ماه سال 1361 به دست بوسی سرور شهیدان راه یافتند.

کتاب: «برگ هایی از بهشت»




نوع مطلب : خاطرات دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جانبازان

خبر دادند که ضد انقلاب در مسیر کامیاران به سنندج به نیروهای ما کمین زده و تعدادی را به شهادت رسانده است. موقعی که این خبر به ما رسید، هوا تاریک شده بود و به هیچ وجه اعزام نیرو منطقی نبود. برای همین با ناراحتی شب را به صبح رساندیم و با روشن شدن هوا مسیر 50 کیلومتری سنندج به کامیاران را با سرعت و البته با احتیاط طی کردیم و خود را به محل کمین رساندیم.

ضد انقلاب پوست سر یکی از نیروهای ما را با داس کنده بود، طوری که پوست سرش از دو طرف به روی گوشهایش آویزان شده بود. سپس پیکر او را داخل جوی آب انداخته بود. با دیدن این وضعیت با خود گفتم او حتماً شهید شده است ولی وقتی خود را به بالای سر او رساندم و برای بیرون کشیدنش از آب تقلا کردم، احساس کردم بدنش گرم است.

بدون معطلی او را به بیمارستان توحید لشکر 28 کردستان اعزام نمودیم. مسئولین بیمارستان هم پس از یک مداوای سطحی او را به سرعت به تهران انتقال دادند. من به خیال این که بازگشت به زندگی او خیلی بعید است، به محل کار خود مراجعت نمودم.

سال ها بعد برای انجام کاری اداری به یکی از ادارات اصفهان مراجعه کردم. مسئول آن قسمت در حالی که مشغول بررسی پرونده من بود متوجه اسم من شد. بلافاصله نگاهی به من انداخت و پرونده را روی میز رها کرد. با شوق و علاقه به طرف من آمد و گفت: «مرا نمی شناسی؟». نگاهی به سر و وضع او انداختم، چیزی یادم نیامد. گفتم: «نه».

او در حالی که با علاقه مرا در آغوش می کشید، گفت: «من همان شخصی هستم که ضد انقلاب با داس پوست سر من را کنده و مرا به داخل جوی آب انداخته بود، حالا شناختی». با شنیدن این حرف یاد ماجرای جاده کامیاران- سنندج افتادم. من هم با عشق و علاقه آن شهید زنده را در آغوش کشیدم.

راوی: «سرتیپ پاسدار حاج حسن رستگار»





نوع مطلب : خاطرات دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید چمران

انبوه مردم در کنار خانه پاسداران جمع شدند. آثار غم و درد بر همه چهره ها سایه افکند. دختر پرستار را با لباس سرخ از خانه خارج کردند، صحرای محشر بود. از پهلویش خون بر زمین می ریخت.

نه پزشکی بود و نه دارویی ، چمران ایستاده به او می نگریست و فرشته بی گناه در مقابل چشمان او جان داد. در هر گوشه ی خانه، شهید یا مجروحی بر زمین بود.

مردی دستان چمران را گرفت و فریاد زد: «چرا اهمال می کنید، چرا ارتش نمی جنبد؟ چرا ساکت نشسته اید؟» و چمران با بغضی فرو خورده در گلو به آسمان نگریست و به یکباره مرد را در آغوش کشید. آن قدر او را به سینه اش فشرد تا کمی آرام شد. مرد آرام گرفت اما این چمران بود که از درد مردم تا صبح چشم بر هم نگذاشت، و مدام حضرت علی (علیه السلام) را صدا زد.

«کتاب کردستان»




نوع مطلب : خاطرات دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...