خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
چهارشنبه 22 مرداد 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد غلامی زاده

محمد به همراه پدرم در شرکت تسا مشغول به کار بود. او روزها کار می کرد و شبها درس می خواند. درآمد محمد از شرکت، روزی 5 تومان بود که آن را به پدرم می داد تا کمک خرجش باشد. او هیچ گونه دلبستگی به مادیات و ظواهر دنیوی نداشت و بسیار سخاوتمند بود. هر کاری از دستش بر می آمد برای دیگران انجام می داد تا دل آنها را شاد کند. البته تمام کمکهایی که به دیگران می کرد، به طور مخفیانه بود و از برخی کمکهایش، بعد از شهادت ایشان مطلع شدیم.

محمد فردی متین و باوقار و در عین حال بسیار مهربان و شوخ طبع بود. او در شوخی کردن با دیگران حتماً رعایت ادب را می کرد و با شوخی هایش نه تنها باعث ناراحتی کسی نمی شد، بلکه همه از همنشینی با او لذت می بردند. وی همیشه سعی می کرد به تمامی اقوام و خویشان سر بزند و صلۀ رحم را به جا آورد. دوست داشت که اگر کسی مشکلی دارد، قبل از آن که مجبور شود آن را با دیگران بیان کند، مشکلش را به او بگوید تا او هم مشکل آن فرد را در حد توان خود حل کند.

ایشان فردی بسیار مؤمن و مقید به مسایل دینی بودند. به خواندن نماز اول وقت بسیار اهمیت می داد و همواره ما را نیز به خواندن نماز اول وقت، سفارش می کرد. با وجود گرمای شدید و کار سخت و طاقت فرسای شرکت و ضعف بدنی، حتی یک روز هم روزهایش فوت نشد. به مسایل دینی و شرعی بسیار اهمیت می داد و خمس و زکات را هرگز فراموش نمی کرد.

به یاد دارم زمانی که به سنی رسیده بود که می بایست به خدمت سربازی برود (قبل از انقلاب)، از آنجا که شناسنامۀ او صادره از گناوه بود و ما در بوشهر زندگی می کردیم، اسم ایشان در گناوه برای سربازی در آمده بود و هنگ گناوه در آن شهر به دنبالش می گشتند. حتی به خاطر اینکه محمد را پیدا نکرده بودند، غلامرضا (کدخدا) را بازداشت می کنند و به وی می گویند: «محمد غلامی زاده جزء کسانی است که باید سرباز ما باشد، شما حتماً از محل ایشان خبر دارید و بایستی او را به ما تحویل بدهید».

هر چه کدخدا به آنها می گوید: «اینها قبلاً اینجا زندگی می کردند ولی حالا به شهر دیگری نقل مکان کرده اند و من از آنها اطلاعی ندارم»، آنها قبول نمی کنند. تا این که یکی از اهالی آنجا که از محل زندگی ما خبر داشت، به آنها می گوید که من به آنها خبر می دهم. هنگامی که به ما خبر دادند که زمان خدمت سربازی محمد فرا رسیده است، فوری خود را به حوزه نظام وظیفه معرفی کرد و بدین ترتیب به سربازی اعزام گردید و کدخدا نیز آزاد شد.

محمد برای ما از سربازی تعریف می کرد و می گفت: «پس از انجام مراحل اولیه، 12 روز در هنگ ژاندارمری بودیم و بعد از آن به هنگ کازرون اعزام شدیم. در آنجا وضعیت بسیار بدی حاکم بود و هیچ نظم و ترتیبی وجود نداشت. وضعیت بهداشتی بسیار بد بود، به طوری که بسیاری از بچه ها شپش از سر و رویشان بالا می رفت. پس از گذشت 13 روز همه ما را در اتاقی لخت کردند و سپس یکی یکی ما را معاینه کردند. من و چند نفر دیگر از بچه ها، جزء افراد ضعیف بودیم، یعنی از نظر جسمی توانایی گذراندن مراحل مختلف سربازی را نداشیم. برای همین ما را از خدمت معاف کردند. پس از معاف شدن از خدمت سربازی، با تعدادی از بچه ها ماشینی را کرایه کردیم و به بوشهر برگشتیم. در مسیر برگشت باران شدیدی شروع به باریدن کرد و ماشین ما زمانی که در حال عبور از رودخانه بود، ناگهان گرفتار سیلی که از کوههای اطراف سرازیر می شد، گردید و ماشین پر از آب شد و در جاده ماند. ما برای نجات خود هر کدام به طرفی رفتیم و با انگشتان دستمان تپه های اطراف را که زیر آب رفته بودند، می شکافتیم و جای پا درست می کردیم و به جلو می رفتیم. وقتی به خشکی رسیدیم، آن قدر تقلا کرده بودیم که جوراب به پا نداشتیم و پاهایمان همه ورم کرده بود. هنگامی که نفسمان کمی سر جایش آمد، همگی دور هم جمع شدیم و دفترچه های مرخصی و سایر وسایلی را که داشتیم، خشک کردیم و آنهایی را که لازم نداشتیم آتش زدیم و با آنها خودمان را کمی گرم کردیم. بعد از آن به راه خود ادامه دادیم تا به قهوه خانه ای رسیدیم و نانی خریدیم و خوردیم. سپس وسیله ای پیدا کردیم که ما را به بوشهر برساند».

راوی: «خواهر شهید محمد غلامی زاده»

خوشه چینان بهشت




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 16 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد غلامی زاده

از خصوصیات بارز اخلاقی محمد این بود که همیشه سعی می کرد فرایض دینی اش را به طور کامل انجام دهد و هیچ وقت نشد که نماز و روزه اش را از یاد ببرد. او به نماز اول وقت خیلی اهمیت می داد و بر نماز شب و مناجاتهای شبانه تاکید داشت.

نه تنها با مردم بسیار خوش برخورد و مهربان بود بلکه اخلاق و رفتارش در منزل نیز بسیار خوب بود و با من و بچه ها با نرمی و عطوفت رفتار می کرد. حتی قبل از رفتن به جبهه، تمام مهریه مرا پرداخت کرد تا مبادا دینی به گردنش باشد.

همیشه خرید منزل را خودش انجام می داد و اگر زمانی پیش می آمد که غذا آماده نبود، گرسنه به محل کار خود می رفت و هیچ گله و شکایتی نمی کرد.

او علاقه زیادی برای خدمت به مردم داشت و هر کاری از دستش بر می آمد برای مردم انجام می داد. حتی کارهای برق کشی منزل همسایه ها را انجام می داد، بدون اینکه انتظار کوچکترین دستمزدی از آنها داشته باشد. یک روز که به منزل یکی از همسایه ها رفته بود تا کاری برای آنها انجام دهد، با ناراحتی به خانه برگشت. وقتی از او پرسیدم که چه اتفاقی افتاده است، بهم گفت: «همسایه ما حتی وسایل ضروری برای زندگی کردن ندارد، آن وقت ما که همسایه او هستیم از وضعیت زندگی او خبر نداریم». آن روز او وسایل مختصری را که داشتیم، جمع کرد و برای آنها برد و گفت: «آنها محتاج تر از ما هستند».

یک بار هم متوجه شده بود که یکی از پیرزنهای جنگ زده ای که در همسایگی ما زندگی می کرد، برای گرفتن یخ به منزل یکی از همسایه های خدانشناس رفته بود ولی آنها نه تنها به او یخ نداده بودند بلکه او را از خود رانده بودند. وقتی خبر این رفتار ناپسند آنها به محمد رسید، خیلی ناراحت شد و یخچالی خرید و به آن پیرزن داد و به او گفت: «دیگر برای گرفتن یخ به در خانه کسی نرو».

راوی: «همسر شهید محمد غلامی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 10 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد علی شاکر درگاه

زمانی که محمدعلی شهید شد من در بسیج خدمت می کردم، هر چهار شب یک نفر مسئول شب بود، شبی که من این مسئولیت را داشتم شهید عباس صفوی آمد و بهم گفت: «محمد علی شهید شده». من نمی دانستم چگونه این موضوع را به خانواده او بگویم.

فردای آن روز که می خواستم این خبر را به برادرم بدهم فهمیدم که آقای ماهینی قبل از من این خبر را به آنها داده است و باری را از دوش من برداشته، زیرا برای من خیلی سخت بود که این خبر را به آنها بدهم.

محمدعلی به مادر بزرگش علاقه شدیدی داشت. آن زمان برادرم به صورت داوطلبانه در سپاه حضور داشت و کار او و دوستانشان دستگیری منافقین بود، البته تعدادشان خیلی کم بود. آنها به صورت تلفنی برادرم را تهدید می کردند، هر شب تماس می گرفتند و به برادرم می گفتند: «اگر به کارتان ادامه دهید، پسرتان را می کشیم». یا می گفتند: «خانه تان را خراب می کنیم». من هم بیشتر شبها تا ساعت ۲ یا ۳ شب پیش برادرم می ماندم.

یک روز صبح که مادرم از خواب بیدار شد، بهم و گفت: «خواب محمدعلی را دیدم، خواب دیدم که محمدعلی لباس بسیجی تنش، اسلحه در دستش و کلاه هم به سرش بود و از این طرف حیاط به آن طرف قدم می زد، صدایش کردم و گفتم محمدعلی چرا اینقدر قدم می زنی؟». گفت: «من می خواهم از خانه پدرم محافظت کنم، آنها کارشان به جایی رسیده که پدر مرا تهدید می کنند».

خودم هم یکبار خواب دیدم در اهواز هستم و برای عملیات آماده می شوم، محمدعلی هم همراه من بود. در همان لحظه ایشان رو کرد به من و گفت: «عموجان، به خانه تلفن کردی؟». گفتم: «نه». گفت: «بالاخره ما راهمان مشخص است و باید به خانه خبر بدهیم». ناگهان از خواب بیدار شدم، البته این خواب قبل از شهادت محمدعلی اتفاق افتاد.

فردا شب محمدعلی به خانه ما تلفن کرد و گفت:«عموجان، به خانواده بگو که ما فردا می خواهیم به کربلا برویم». این آخرین تماسی بود که ایشان از جبهه با ما گرفت، همان شب پدرش هم خانه ما بود و من جریان را به آنها گفتم.

راوی: «بستگان شهید محمدعلی شاکر درگاه»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : خواب شهیدان، محبت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 29 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید هادی درویشی

ما در شهر آبادان ساکن بودیم ولی بعد از فوت پدرمان، دایی هادی به آنجا ‏آمد و ما را با خود به بوشهر آورد.

او با انجام دادن کارهای ساختمانی، زندگی ما و دایی کوچکم را تامین می کرد و به حق برای ما خیلی زحمت می کشید. وی نسبت به ما بسیار محبت داشت به گونه ای که ما کمبود پدرمان را حس ‏نمی کردیم.

‏او برای ما فقط یک دایی نبود، بلکه یک برادر بزرگتر بود که از خوراک و پوشاک خود می زد و سعی می کرد لباس و غذاهای خوب برای ما تهیه کند. اگر چه خودش نتوانست به مدرسه برود، اما به درس خواندن ما اهمیت زیادی ‏می داد، حتی حقوق سربازیش را جمع می کرد و برای ما می فرستاد تا ما در رفاه باشیم. ‏

آخرین بار که به مرخصی آمد ماه رمضان و نزدیک سحر بود. وقتی که در حیاط  را زد و ما در را باز کردیم، او ما را در آغوش خود گرفت و بوسید. هنگامی که مرخصی اش تمام شد و می خواست به جبهه برگردد، به مادرم سفارش کرد که مواظب بچه هایش باشد و مقدار پولی را هم که در بانک داشت، به مادرم داد و به او سفارش کرد که آن پول را برای تحصیل بچه هایش خرج کند و مراقب باشد که آنها درسشان را بخوانند.

رفتار او نسبت به دفعات قبل خیلی فرق کرده بود. بسیار مهربانتر شده بود و سعی کرد به دیدار همه بستگانش برود و از آنها خداحافظی کند، گویی که خودش می دانست که آخرین سفرش می باشد.

راوی: «بستگان شهید هادی درویشی»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 27 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید هادی درویشی

هادی هر وقت از جبهه بر می گشت، از خاطرات جبهه و چگونگی جنگیدن و دلیری رزمندگان اسلام و به اسارت گرفتن نیروهای بعثی صحبت می کرد.

ایشان در فعالیتهای مذهبی، مخصوصاً برگزاری مراسم معنوی ماه های محرم و صفر شرکت فعال داشتند و برنامه ریزی این گونه مراسمها را خودش انجام می دادند و همچنین در راهپیماییها و نماز جمعه حضوری فعال داشتند.

او به انجام فرایض دینی، مخصوصاً نماز و روزه تعصب خاصی داشت و به نماز اول وقت بسیار اهمیت می داد و دیگران را نیز به این امر مهم تشویق می کرد. همچنین نسبت به مسئله رعایت حجاب به مادر و خواهرانم تأكید فراوان داشت.

برادرم بسیار شوخ طبع و خنده رو بودند و اگر در جمعی حضور می یافت، آن جمع را شاد و خندان می کرد. او چهره ای دوست داشتنی داشت و بسیار مهربان و متواضع و فروتن بود. برای به جا آوردن صله رحم اصرار فراوان داشت و به بستگان دور و نزدیک حتی آنهایی که در شهرهای دیگر بودند، سر می زد. او زندگی ساده ای در پیش گرفته بود و در نگهداری از اموال بیت المال دقت فراوان داشت.

هادی روحیه مسؤولیت پذیری بالایی داشت و هر مسؤولیتی را که می پذیرفت، اعم از مسؤولیتهای منزل، محیط کار و جبهه با قاطعیت کامل و به موقع آن را انجام می داد. به عنوان مثال با وجودی که خود مجرد بود، اما مسؤولیت نگهداری برادر کوچکترش و خانواده خواهرش را (به دلیل فوت شوهر خواهرش) بر عهده گرفته بود. او به ورزش شنا، علاقه زیادی داشت و در مواقع بیکاری به این امر می پرداخت.

راوی: «برادر شهید هادی درویشی»

خوشه چینان بهشت




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شوخی های شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 11 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید غضنفر جمیری

یک بار یکی از همرزمان غضنفر او را در جبهه دیده بود و به او گفته بود: «شما از اوایل جنگ تاکنون در جبهه خدمت می کنی و خیلی وقت است که به مرخصی نرفته ای، بهتر نیست چند روزی به مرخصی بروی و خانواده را از نزدیک ببینی؟ من هم مدتی به جای شما در جبهه می مانم تا برگردید».

غضنفر هم در جواب او گفته بود: «شما اگر می خواهید در جبهه بمانید، به جای خودتان بمانید. هر کسی در جبهه به جای خودش می جنگد و از مرزهای میهن اسلامی اش دفاع می کند. هیچ کس نمی تواند جای شخص دیگری را پر کند. از شما متشکرم که به فکر من و خانواده ام هستید، ولی من نمی توانم مسئولیتم را نادیده بگیرم و شما را جایگزین خود کنم. امروز مملکت به تک تک رزمندگان نیاز دارد تا از اسلام و قرآن دفاع کنند و با تمام وجود به پاسداری از مرزهای میهن بپردازند و در این راه نیز هر کس در جای خود انجام وظیفه می کند. پس من نمی توانم جبهه را رها کنم و نزد خانواده ام بروم، باید تا جان در بدن دارم با دشمن جنایتکار بجنگم، شاید افتخار شهادت نصیبم شود».

یک بار که مادرم بیمار بود و او را در بیمارستان بستری کرده بودند، غضنفر به محض شنیدن خبر بستری شدن مادر، چند روزی مرخصی گرفت و برای عیادتش به بیمارستان آمد. او وقتی مادر را با آن وضعیت دید، پیشانی اش را بوسید و گفت: «مادرجان، من از جبهه برگشته ام و پیش شما هستم. تا زمانی که حالت خوب نشود، پیشت می مانم. زمانی به جبهه بر می گردم که مطمئن باشم شما کاملا بهبودی یافته ای».

بعد هم با لحنی دوستانه گفت: «البته این را هم بگویم که من برای خوب شدن شما و برگشتن خودم به جبهه لحظه شماری می کنم».

آن روز مادرم برای این که غضنفر را ناراحت نکند، به او اطمینان داد که حالش رو به بهبود است و او می تواند با خیال آسوده هر موقع که دوست داشت، به جبهه برگردد. غضنفر هم روز بعد پس از اینکه از بابت حال مادر مطمئن شد، به جبهه برگشت».

راوی: «برادر شهید غضنفر جمیری»




نوع مطلب : محبت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 3 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

وقتی شوهرم به شهادت رسید، برادرم همیشه بهم می گفت: «از شهادت محمد (شوهرم) نباید ناراحت باشی، بلکه باید افتخار کنی که همسرت را در راه خدا داده ای». او مرتب به منزل ما می آمد و با بچه ها بازی می کرد و همیشه می گفت: «خوش به حال محمد که شهید شد».

یک شب که بعد از چند روز به منزل ما آمد، بچه هایم او را در آغوش گرفتند و بوسیدند. از آنها پرسیدم: «چرا این کار را می کنید؟». بچه ها گفتند: «دایی مان است، چند روز به اینجا نیامده بود، دلمان برایش تنگ شده بود». ‏عوض وقتی حرف های بچه ها را شنید، گریه کرد و گفت: «از این به بعد هر شب به شما سر می زنم» و همین طور هم شد. از آن شب به بعد عوض هر شب به منزل ما می آمد و بعد از اینکه بچه ها به خواب می رفتند، او هم به خانه بر می گشت.

آخرین باری که می خواست به جبهه برود، در مورد تربیت بچه ها بهم خیلی سفارش کرد و از من خواست که به هیچ وجه برای گرفتن بدهیهایش به در منزل کسی نرویم. اگر خودش بدهی اش را پس داد آن را تحویل بگیریم ولی اگر نتوانست حلالش باشد.

زمانی که خبر شهادت برادرم را برایمان آوردند ماه رمضان بود و من و بچه هایم منزل پدرم بودیم. هنگام افطار برادر دیگرم بدون مقدمه رو به من کرد و گفت: «مگر نمی خواهی به خانه ات بروی؟». من خیلی ناراحت شدم و ‏‏دست بچه هایم را گرفتم و به خانه خودم رفتم و وقتی خبر شهادت عوض به گوشم رسید، متوجه شدم چرا برادرم آن شب از من خواست که به خانه مان بروم.

به خاطر می آورم که می خواستم جایی بروم، قبل از رفتن برادرم به خانه ما آمد و از من یک چادر خواست، اما من از او سؤال نکردم که چادر را برای چه کسی می خواهد و چادر را به او دادم. آن روز رفتم و بعد از اینکه به خانه برگشتم، برادرم به همراه یکی از دوستانش به خانه ما آمد و دخترم را که در بغلم بود، از من گرفت و گریه کرد. با دیدن اشکهای او متوجه موضوع شدم و اشکهای من هم سرازیر شد و فهمیدم که عوض به شهادت رسیده است.

راوی: «خواهر شهید عوض ایروانچی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 12 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات