خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شهید سید عباس صفوی

بعد از تشکیل بسیج، سید عباس جز کادر مرکزی آن بود و به همراه دوستان دیگرش که در جمعیت فدائیان اسلام بودند، به جوانان و همچنین به خواهران، آموزش اسلحه می دادند.

سید عباس با همه اقشار مردم، حتی با کمونیست ها هم رفتار خوبی داشتند و عقیده داشتند که باید با آنها با ملایمت رفتار کرد تا به طرف اسلام کشیده شوند. حتی در مراسم شهادتش کمونیست ها با دسته گل آمدند که مردم از دیدن آنها تعجب می کردند.

سید عباس به برادرش هم می گفت که با کمونیست ها با ملایمت رفتار کن، مانند پیامبر (صلی الله علیه و آله) که چه قدر مورد اذیت و آزار مشرکان قرار می گرفت، ولی همیشه با آنها خوش رو بود.

راوی: «خواهر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 14 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید عباس صفوی

یک روزی عباس آمد داخل انباری خانه ، چون پدرش در ژاندارمری بود به ما روغن و برنج زیاد می دادند. ما 12 ‏گونی برنج و 12 حلب روغن داشتیم.

وقتی این روغن ها و برنج ها را دید گفت: «مادر، خیلی روغن  و برنج  دارید، یک مقداری از اینها را بده تا ببرم بسیج، آنجا مردم برای آموزش می آیند و غذا می خواهند». من گفتم: «خوب مادر ببر»، او هم دو گونی برنج و دو حلب روغن را برد بسیج، خلاصه همه چیزش بسیج بود.

ساعت 12 ‏الی 1 شب با موتور می آمد، موتور را خاموش می کرد و در دست می گرفت و می آمد تا منزل، می پرسیدم: «چرا موتور را روشن نمی کنی تا داخل این کوچه ها زودتر بیایی؟»، می گفت: «مادر، الان نیمه شب است و مردم خوابند، پیرزن و بچه و آدم مریض، همه خوابیده اند، اگر من موتور را روشن کنم برای آنها ایجاد مزاحمت می شود».

زمان جنگ که وسائل شوینده و از این قبیل کم گیر می آمد، اینها را می آورد داخل حیاط و به آنهایی که نیاز داشتند می داد و بقیه را در فرغون می گذاشت و به سایر مردم می داد. من از او می پرسیدم: «چرا این کار می کنی؟ خودشان می آیند می برند». می گفت: «نه مادر، اینها زن و پیرمردند، بعضی مریضند و نمی تواند بیایند». به روستاها هم می رفت برای کار...

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 23 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

سید عباس از کلاس اول ابتدایی روزه گله گنجشکی می گرفت. حتی زمانی که سفره ما کمی رنگین می شد، می گفت: «چرا این قدر غذا درست می کنید؟ آدم نمی داند کدام رو بخورد. غذای اضافی درست نکن، اسراف است».

لباس و وسایل خودش را به افراد ‏نیازمند هدیه می کرد. یکی ، دو بار که از مدرسه آمد، دیدم کاپشن تنش نیست. پرسیدم: «مادر، کاپشنت کجاست؟». جواب داد: «مدرسه جا گذاشته ام». تا فردای آن روز که از مدرسه آمد، پرسیدم: «کاپشنت رو آوردی؟». گفت: «مادر، یک چیزی را بهت بگم، دعوایم نمی کنی؟». گفتم: «نه، بگو». گفت: «مادر، بچه نیازمندی ‏بود که بابا نداشت و یک لباس نازکی تنش بود، سردش شده بود، من هم کاپشنم را دادم به او».

‏یک بار دیگر آمد خانه، دیدم کیفش همراهش نیست. پرسیدم: «کیفت کو؟». گفت: «مادر، یکی از دوستانم کتابش توی کیسه پلاستیکی بود، پاره شد و کتابهایش ریخت. من هم کیفم را به دوستم دادم».  

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 20 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

سید عباس اگر هر روز 10 ‏بار یا 100 ‏بار می رفت و می آمد خانه، دست و پای من را می بوسید. بهش می گفتم: «چرا این همه دست و پایم می بوسی؟». می گفت: «چون تو خیلی پای گهواره من زحمت کشیدی، قلبت را می بوسم که مرا روی قلبت پرورش ‏دادی». ‏

تا 22 سالگی که شهید شد، هیچ وقت نگفت که فلان غذا را دوست دارم یا این غذا را برای من درست کن.

سید عباس از همان دو سالگی که می دید ما با چادر نماز می خوانیم، گریه می کرد و می گفت: «برای من هم چادر بدوزید، می خواهم نماز بخوانم». بهش می گفتم: «مادر، تو پسر هستی، چادر برای تو خوب نیست».

حتی برای آن که پسرم ناراحت نشود یک  چادر  سفید  برایش  خریدم و بند هم جلویش دوختم و وقتی می ایستادیم که نماز بخوانیم، بندش را برایش گره می زدیم. وقتی ما می خواستیم نماز را اقامه کنیم او هم کنار ما می ایستاد و نماز می خواند.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 11 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

عباس پسر بسیار مهربان و دلسوزی بود. از بس این بچه خوب و دل رحیم بود، زمانی که می خواست به مدرسه برود، اگر در راه آمبولانسی را می دید، همان روز به مدرسه نمی رفت و به دنبال آمبولانس به بهشت صادق می رفت تا ببیند چه کسی مرده است و چگونه او را خاک می کنند.

موقعی که سید عباس به خانه می آمد، می پرسیدم: «چرا به مدرسه نرفتی؟». می گفت: «امروز هم کسی مرده بود و من به تشییع جنازه او رفتم». وقتی از او می پرسیدم: «پسر، از مرده ها نمی ترسی که هر روز به تشییع جنازه آنها می روی؟» پاسخ می داد: «نه، مگر مردن هم ترس دارد؟ مگر خودمان نمی خواهیم روزی بمیریم؟».

عباس همیشه دنبال مراسم عزاداری و عبادت کردن و روزه گرفتن بود و اصلاً ندیدم که این بچه دنبال تفریح باشد. معلمانش نیز همه از او راضی بودند و می گفتند: «عباس ساکت ترین بچه کلاس است». او در مسجد محل هم فعالیت می کرد و پسر بسیار فعال و کوشایی بود.


راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 9 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید خضر شمسی

در خانه خیلی کار می کرد. از مهمانها پذیرایی می کرد و کارهای بیرون خانه هم انجام می داد و خیلی زرنگ بود. وقتی می خواستم بخوابم، وضو می گرفتم. یک روز خضر از من پرسید: «چرا وضو می گیری؟». گفتم: «وقت خواب ثواب دارد وضو بگیری». گفت: «من هم بگیرم؟»، بهش گفتم: «بله، تو هم بگیر».

‏بعد از مدتی دوباره به جبهه رفت. به او گفتم: «در جبهه مواظب باش، حواست را جمع کن...». به او نصیحت می کردم و او می گفت: «چند ماه آموزش دیدم، حواسم جمع است».

‏‏یک روز درب مغازه بقالی ام در خیابان نادر بودم، پسر خواهرم با موتور آمد و صدایم زد و گفت: «خضر زخمی شده و دائیم حاج علی گفته بیا برویم اصفهان پیش خضر». همان موقع پیش خودم گفتم خضر زخمی نشده، حتماً شهید شده است.

آمدم خانه ، دیدم خانه شلوغ است و فهمیدم که خضر شهید شده است. نزدیک ظهر بود، نماز ظهر را خواندم و بعد هم تدارک مراسم را دیدم. عصر همان روز مردم به خانه ما می آمدند. فردا صبح همگی به مسجد رفتیم .

دو نفر آمدند و گفتند: «دوست داری شهید خضر را ببینی؟». گفتم: «بله». ‏من و برادرم و همسرم به همراه هم به بهشت صادق رفتیم. سپس ما را به بیمارستان نیروگاه بردند. جسد خضر را به ما نشان دادند و گفتند: «آیا جسد خضر است؟». او را شناختم و گفتم: «بله، پسرم است».

پیکرش را که دیدم، صورتش سالم بود، ولی دستش قطع شده بود و چند جایی از بدنش زخم عمیق داشت. گفتم: «پسرم، رفتی و به هدفت رسیدی، امیدوارم جایگاه خوبی پیش خدا داشته باشی».

راوی: «پدر شهید خضر شمسی»




نوع مطلب : محبت شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 7 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید خضر شمسی

به خاطر شهادت خضر ناراحت نیستم. وقتی فکر بعضی از منافقین را می کنم که آنها را اعدام کردند، خدا را شکر می کنم که فرزندم در راه خدا شهید شده و ما سر بلند هستیم.

خیلی آرام و بی سر و صدا بود. وقتی خانه یکی از همسایه ها نجاری می کرد، آنها به او گفته بودند که ناهار مهمان ما باش، ولی خضر قبول نکرده بود. وقتی از او پرسیدم: «چرا قبول نکردی؟». گفت: «آنها چند تا دختر بزرگ دارند و درست نیست من که مجرد هستم، خانه آنها بمانم».

‏‏اخلاقش خیلی خوب بود و با خواهرهایش نیز رفتار خوبی داشت. هر وقت خواهرهایش چیزی از من می خواستند، مثلآ می گفتند روسری می خواهیم، او می گفت: «از پدرم چیزی نخواهید، به من بگویید، برایتان می آورم». خیلی از او راضی هستم، تا قیامت در حضور پیغمبر (صلی الله علیه و آله) از او راضی هستم.

راوی: «پدر شهید خضر شمسی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4