خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
دوشنبه 9 مهر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرسول ضاحیان

یک بار پدرش و رسول را در عالم خواب ، داخل قدمگاه امیرالمومنین (علیه السلام) دیدم که به دستشان سبد نانی بود. رسول در مغازه ‏قنادی کار می کرد، زمانی که به شهادت رسیا صاحب مغازه بسیار ناراحت بود. عکس رسول را از ما گرفت و بزرگ کرد و داخل مغازه اش نصب کرد.

رسول تا حقوقی از مغازه می گرفت، فوراً مقداری از آن را به من می داد. برادرش به او می گفت: ‏ «رسول، برای مادر چیزی بخر، پول دستش نده، به دیگران می بخشد».

16 سال که داشت داوطلبانه جبهه رفت. پسرم بدنی تنومند و رشید داشت. در زمان خدمت، فرمانده آنها به او گفته بود، تو برای راندن تانک مناسب هستی.

راوی: «مادر شهید عبدالرسول ضاحیان»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 3 مهر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرسول ضاحیان

رسول بسیار خوش اخلاق بود. رفتارش با سایر بچه هایم فرق می کرد. زمانی که می خواست برای بار آخر به جبهه برود به شیراز، کازرون و آبادان رفت و از همه اقوام خداحافظی کرد.

همیشه بر لبانش خنده جاری بود. هر کسی با دیدن او صفا می کرد. نجابت و حیای زیادی داشت. وقتی که عروس عمه اش در حیاط منزل دستش را می شست، رسول از اتاق بیرون نمی آمد تا آن خانم وارد خانه می شد.

هنوز هم پس از گذشت سالها، همه برایش داغ  دارند. او با مردم بسیار به مهربانی رفتار می کرد و همه او را دوست داشتند. بچه دل نشینی بود. با آن سن کمش، احساس مسئولیت زیادی در قبال ما داشت.

روزی پدرش بیمار شد، مدام به من می گفت: «تا هر کجا که دکتر خوبی باشد پدرم را می برم و از او مراقبت می کنم».

حالا وقتی از رسول در میان آشنایان حرف به میان می آید، بغض هایشان می ترکد و گریه می کنند. هرگز در خانه ایرادی نمی گرفت. هر چه جلویش می گذاشتم، می خورد و بهانه جویی نمی کرد. با بچه ها فوتبال بازی می کرد. با همه صمیمی بود و رفتار پسندیده داشت.

رسول و دو برادرش هر سه با هم به جبهه می رفتند ولی من در ابتدای حرکت آنها مطلع نمی شدم که به جبهه می روند. وقتی می دیدم هر سه پسرم در جبهه هستند از طرفی خوشحال بودم که در راه اسلام و سعادت رفته اند ولی چون مادرم، نگران نیز بودم.

راوی: «مادر شهید عبدالرسول ضاحیان»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید سید عباس صفوی

بعد از تشکیل بسیج، سید عباس جز کادر مرکزی آن بود و به همراه دوستان دیگرش که در جمعیت فدائیان اسلام بودند، به جوانان و همچنین به خواهران، آموزش اسلحه می دادند.

سید عباس با همه اقشار مردم، حتی با کمونیست ها هم رفتار خوبی داشتند و عقیده داشتند که باید با آنها با ملایمت رفتار کرد تا به طرف اسلام کشیده شوند. حتی در مراسم شهادتش کمونیست ها با دسته گل آمدند که مردم از دیدن آنها تعجب می کردند.

سید عباس به برادرش هم می گفت که با کمونیست ها با ملایمت رفتار کن، مانند پیامبر (صلی الله علیه و آله) که چه قدر مورد اذیت و آزار مشرکان قرار می گرفت، ولی همیشه با آنها خوش رو بود.

راوی: «خواهر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 14 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید عباس صفوی

یک روزی عباس آمد داخل انباری خانه ، چون پدرش در ژاندارمری بود به ما روغن و برنج زیاد می دادند. ما 12 ‏گونی برنج و 12 حلب روغن داشتیم.

وقتی این روغن ها و برنج ها را دید گفت: «مادر، خیلی روغن  و برنج  دارید، یک مقداری از اینها را بده تا ببرم بسیج، آنجا مردم برای آموزش می آیند و غذا می خواهند». من گفتم: «خوب مادر ببر»، او هم دو گونی برنج و دو حلب روغن را برد بسیج، خلاصه همه چیزش بسیج بود.

ساعت 12 ‏الی 1 شب با موتور می آمد، موتور را خاموش می کرد و در دست می گرفت و می آمد تا منزل، می پرسیدم: «چرا موتور را روشن نمی کنی تا داخل این کوچه ها زودتر بیایی؟»، می گفت: «مادر، الان نیمه شب است و مردم خوابند، پیرزن و بچه و آدم مریض، همه خوابیده اند، اگر من موتور را روشن کنم برای آنها ایجاد مزاحمت می شود».

زمان جنگ که وسائل شوینده و از این قبیل کم گیر می آمد، اینها را می آورد داخل حیاط و به آنهایی که نیاز داشتند می داد و بقیه را در فرغون می گذاشت و به سایر مردم می داد. من از او می پرسیدم: «چرا این کار می کنی؟ خودشان می آیند می برند». می گفت: «نه مادر، اینها زن و پیرمردند، بعضی مریضند و نمی تواند بیایند». به روستاها هم می رفت برای کار...

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 23 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

سید عباس از کلاس اول ابتدایی روزه گله گنجشکی می گرفت. حتی زمانی که سفره ما کمی رنگین می شد، می گفت: «چرا این قدر غذا درست می کنید؟ آدم نمی داند کدام رو بخورد. غذای اضافی درست نکن، اسراف است».

لباس و وسایل خودش را به افراد ‏نیازمند هدیه می کرد. یکی ، دو بار که از مدرسه آمد، دیدم کاپشن تنش نیست. پرسیدم: «مادر، کاپشنت کجاست؟». جواب داد: «مدرسه جا گذاشته ام». تا فردای آن روز که از مدرسه آمد، پرسیدم: «کاپشنت رو آوردی؟». گفت: «مادر، یک چیزی را بهت بگم، دعوایم نمی کنی؟». گفتم: «نه، بگو». گفت: «مادر، بچه نیازمندی ‏بود که بابا نداشت و یک لباس نازکی تنش بود، سردش شده بود، من هم کاپشنم را دادم به او».

‏یک بار دیگر آمد خانه، دیدم کیفش همراهش نیست. پرسیدم: «کیفت کو؟». گفت: «مادر، یکی از دوستانم کتابش توی کیسه پلاستیکی بود، پاره شد و کتابهایش ریخت. من هم کیفم را به دوستم دادم».  

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 20 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

سید عباس اگر هر روز 10 ‏بار یا 100 ‏بار می رفت و می آمد خانه، دست و پای من را می بوسید. بهش می گفتم: «چرا این همه دست و پایم می بوسی؟». می گفت: «چون تو خیلی پای گهواره من زحمت کشیدی، قلبت را می بوسم که مرا روی قلبت پرورش ‏دادی». ‏

تا 22 سالگی که شهید شد، هیچ وقت نگفت که فلان غذا را دوست دارم یا این غذا را برای من درست کن.

سید عباس از همان دو سالگی که می دید ما با چادر نماز می خوانیم، گریه می کرد و می گفت: «برای من هم چادر بدوزید، می خواهم نماز بخوانم». بهش می گفتم: «مادر، تو پسر هستی، چادر برای تو خوب نیست».

حتی برای آن که پسرم ناراحت نشود یک  چادر  سفید  برایش  خریدم و بند هم جلویش دوختم و وقتی می ایستادیم که نماز بخوانیم، بندش را برایش گره می زدیم. وقتی ما می خواستیم نماز را اقامه کنیم او هم کنار ما می ایستاد و نماز می خواند.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 11 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

عباس پسر بسیار مهربان و دلسوزی بود. از بس این بچه خوب و دل رحیم بود، زمانی که می خواست به مدرسه برود، اگر در راه آمبولانسی را می دید، همان روز به مدرسه نمی رفت و به دنبال آمبولانس به بهشت صادق می رفت تا ببیند چه کسی مرده است و چگونه او را خاک می کنند.

موقعی که سید عباس به خانه می آمد، می پرسیدم: «چرا به مدرسه نرفتی؟». می گفت: «امروز هم کسی مرده بود و من به تشییع جنازه او رفتم». وقتی از او می پرسیدم: «پسر، از مرده ها نمی ترسی که هر روز به تشییع جنازه آنها می روی؟» پاسخ می داد: «نه، مگر مردن هم ترس دارد؟ مگر خودمان نمی خواهیم روزی بمیریم؟».

عباس همیشه دنبال مراسم عزاداری و عبادت کردن و روزه گرفتن بود و اصلاً ندیدم که این بچه دنبال تفریح باشد. معلمانش نیز همه از او راضی بودند و می گفتند: «عباس ساکت ترین بچه کلاس است». او در مسجد محل هم فعالیت می کرد و پسر بسیار فعال و کوشایی بود.


راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : محبت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4