خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 25 مرداد 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد غلامی زاده

یکی از دوستانش تعریف می کرد که شب آخر محمد خواب می بیند که حضرت امام خمینی به جبهه تشریف آورده اند و او اولین نفری بوده که دست او را می بوسد. صبح دوستان محمد، خواب او را برای فرمانده تعریف کردند و فرمانده به آنها گفته بود که اسم محمد را برای دیدار با امام رد کرده است و قرار است بعد از عملیات او را برای دیدار با آن بزرگوار بفرستند. اما بعدها فهمیدیم که تعبیر خواب او چیز دیگری بوده است. روز عملیات که او وسایل را جهت ساختن پل مصنوعی می برد، جزء اولین کسانی بود که در آن عملیات شهید می شود و این گونه خوابش تعبیر می گردد.

روزی که خبر شهادت برادرم را آوردند من برای خرید به بازار رفته بودم. وقتی از بازار برگشتم، دیدم همسرم در خانه نیست. از بچه ها پرسیدم: «پدرتان کجاست؟» گفتند: «چند پاسدار آمدند دنبالش و پدر را بردند». از آنجایی که شوهرم خودش پاسدار بود، تعجب نکردم.

هنگامی که همسرم به خانه برگشت، دیدم چشم هایش قرمز شده، از او پرسیدم: «کجا بودی؟ با تو چه کار داشتند؟». او در جواب من گفت: «چیزی نیست». من که خودم شب قبل خواب عجیبی دیده بودم، شک کردم. شب قبلش خواب دیده بودم که جمعیت زیادی دارند دعا می خوانند و همه با هم یک صدا فریاد می زنند، ولی صدای محمد در میان جمعیت از همه رساتر بود که می گفت: «من اینجا هستم». برای همین حرفش را باور نکردم و اصرار کردم که واقعیت را بگوید. وقتی دیدم چیزی نمی گوید، با صدایی لرزان از او پرسیدم: «محمد شهید شده است؟» که دیگر نتوانست تحمل کند و بعضش ترکید و گریه کرد. در آن لحظه من بدون اینکه بدانم چه کار می کنم، بر سر و روی خود زدم و همسایه ها همه در خانه مان جمع شدند.

هنوز که هنوزاست داغ برادرم در دلم تازه است، اما آن چه تحمل رفتنش را برای من آسان می کند، این است که در راهی رفته که انتهایش سعادت ابدی است. آری، او در راه خدا و رضای او رفت، همان راهی که خودش می خواست.

سه ماه بعد از شهادتش یک شب خواب دیدم که برادرم در منزلش پیش همسرش هست. من برای انجام کاری به در خانۀ برادرم رفته بودم که دیدم برادرم بر روی ویلچری نشسته و زنی ویلچر او را به طرف من هدایت می کند. من با تعجب جلو رفتم و گفتم: «محمد مگر تو شهید نشده بودی؟». او گفت: «نه، من زنده ام و در این مدت زخمی بوده و در بیمارستان بستری بودم». به او گفتم: «پس این خانم که مثل فرشته ها به دنبال تو می باشد، کیست؟»، و او با خنده گفت: «این خانم پرستار من است». من یک دفعه از خواب بیدار شدم و آرزو کردم که ای کاش واقعاً برادرم زنده بود.

راوی: «خواهر شهید محمد غلامی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : خبر شهادت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 8 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمدعلی شاکر درگاه

محمدعلی از همان روز اول جنگ به فعالیت پرداخت. او همچنین جزء اولین گروه اعزامی به جبهه بود و برای رفتن به جبهه نیازی به اجازه گرفتن نداشت زیرا خانواده اش همفکر ایشان بودند و دفاع از کشور را یک وظیفه شرعی و انسانی می دانستند.

در آن زمان که هنوز بسیج مرکزی تشکیل نشده بود، آنها از طریق ستاد جنگ های نامنظم به اهواز اعزام شدند. در آنجا یک دوره آموزشی فشرده را پشت سر گذاشته بودند که تعدادی از بچه ها توان این آموزشها را نداشتند و برگشتند، ولی محمدعلی و تعدادی دیگر از بچه ها به این آموزش ها ادامه دادند.

یادم است که شهید جمهوری قبل از محمدعلی به شهادت رسیده بود، زمانی که محمدعلی از اهواز به مدت پنج روز به مرخصی آمد، وسائل شهید را هم با خودش آورده بود، ایشان بهم گفت: «اگر اجازه بدهید می خواهم خودم این وسایل را به خانه آنها ببرم، یک روز هم می آید که کسی وسائل مرا به خانه می آورد». این عین جمله ای بود که محمدعلی بهم گفت.

محمدعلی هم مانند دیگر بچه های بسیجی با عشق و شور به جبهه می رفت و از روحیه معنوی بالایی برخوردار بود، نماز شب را هیچ گاه فراموش نمی کرد و همیشه برای سربلندی اسلام و همه مردم دعا می کرد و در بیشتر اوقات مشغول راز و نیاز با خدای خود بود. در ابتدای جنگ نیروهای عراقی تا نزدیکی اهواز پیشروی کرده و به نزدیکی سوسنگرد رسیده بودند، شهید محمدعلی هم آن زمان در جبهه مالکیه بود.

هنگام به خاکسپاری محمدعلی، شهید علیرضا ماهینی در گلزار شهدا مطالبی را در مورد ایشان برای ما نقل کردند و شهید حاج رضا محمدی باغملایی نیز در مورد نحوه مجروحیت و شهادت ایشان برای ما مطالبی را بیان کردند.

زمانی که محمدعلی از ناحیه کتف، پهلو و پا مورد ترکش خمپاره قرار می گیرد و مجروح می شود، حاج رضا و بچه های دیگر به وسیله یک ماشین لاندرور او را به بیمارستان منتقل می کنند. اوایل جنگ بود و هنوز امکاناتی مانند آمبولانس در جبهه نبود. در آن زمان محمدعلی مرتب از آنها عذرخواهی می کرد و به آنها می گفته: «من باعث زحمت شما شدم». حاج رضا به ما گفت که وقتی او را در ماشین قرار دادیم به ما گفت: «یک خواهشی از شما دارم». گفتم: «بفرمائید». گفت:«من نماز ظهرم را به جا آورده ام ولی فرصت نشد که نماز عصرم را بخوانم به پدرم بگوئید که نماز عصر را برایم بجا بیاورد». این نشانه معنویت او بود، در حالی که سخت مجروح بود به جای صدا زدن پدر و مادرش سفارش نمازش را می کند. این سفارش ایشان، قبل از شهادتش بود.

راوی: «بستگان شهید محمدعلی شاکر درگاه»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 2 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ماشاالله رمضانی

آخرین بار که ماشاالله می خواست به جبهه برود من خیلی اصرار کردم که نرود. به او گفتم: ‏«در طول سه باری که به جبهه رفتی، پایت مجروح شد و ترکش هنوز در بدنت است. دیگر جای سالم در بدن نداری که بخواهی آن را هم نثار کنی». در جواب بهم گفت: ‏«مادر، این بار شما ‏اجازه بدهید من بروم، اگر شهید شدم که هیچ و اگر شهید نشدم دیگر نمی روم ‏و هر کاری که شما گفتید، انجام می دهم». ‏

قبل از اینکه برای آخرین بار به جبهه برود، به وی پیشنهاد کردم که اول زن ‏بگیرد و بعد به جبهه برود. او در جواب بهم گفت: ‏«صبر کنید تا بروم، اگر ‏زنده برگشتم، حتماً این بار زن خواهم گرفت».

فردای آن روز به محل کارش که واقع در فرمانداری بوشهر بود مراجعه کردم و خدمت فرماندار وقت رسیدم و گفتم: «خواسته ای دارم و می خواهم شما برایم انجام دهید». آن روز وقتی از فرماندار خواستم که نگذارد ماشاالله به جبهه برود، در جواب رو به من کرد و گفت: «مادرجان، جبهه رفتن ماشاالله دست من نیست و او از طرف فرمانداری نمی رود که من بتوانم جلوی او را بگیرم و نگذارم برود. بلکه ایشان خودش افتخاری و در راه فی سبیل الله ‏می رود و ما به هیچ وجه نمی توانیم جلوی ایشان را بگیریم. اگر خودتان می توانید  جلویش را بگیرید وگرنه کاری از دست ما بر نمی آید».

من در آن زمان نمی دانستم که اتاق پسرم بغل اتاق فرماندار است و اتاق فرماندار به اتاق ماشاالله راه دارد. ظهر که از سر کار به خانه آمد، رو به من کرد و گفت: ‏«مادر، شنیده ام که آمدی فرمانداری». گفتم: «بله». ‏ گفت: «مگر نگفته بودی نمی دانی فرمانداری کجاست؟». ‏در جوابش گفتم: «مادر، مردم پرسان پرسان به کربلا می روند، فرمانداری که در همین شهر است و خیلی راحت می توان به آنجا رفت». ‏ گفت: «خوب آمدی و جوابت را گرفتی؟». ‏گفتم: «بله». ‏او گفت: «فرماندار هم به تو گفت که دست او نیست، درست است؟».

با تعجب رو به ماشاالله کردم و گفتم: «فرماندار به تو گفته؟». ‏اما او چیزی نگفت. باز سؤال کردم که تو از کجا فهمیدی من به فرماندار چه چیزی گفتم. جواب داد: «من در اتاق ام که بغل اتاق فرماندار است، نشسته بودم و حرفهایت را شنیدم. حالا جوابت را گرفتی؟». با ناراحتی گفتم: «بله». ‏

او فردای آن روز آماده شد که به جبهه برود ‏و به من گفت: «مادر حلالم می کنی؟» ‏و من گفتم: «حلالت می کنم، اما یادت باشد که به خاطر من کاری نکردی». بعد رو به من کرد و گفت: «اگر از ته دل اجازه بدهی این بار هم به جبهه ‏بروم، قول می دهم که د‏یگر به جبهه نروم. فقط این بار را از ته دل رضایت بده».

پسرم آن روز رضایت مرا برای شهادتش گرفت، گویا به او الهام شده بود ‏که د‏یگر بر نمی گردد ‏و از برخوردها و حرفهایش می شد این را فهمید. بالاخره او به قول خودش عمل کرد ‏و برای همیشه از پیش ما رفت.

راوی: «مادر شهید ماشاالله رمضانی»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : شهدا و خانواده، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 25 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عادل حاوی زاده

بعد از اینکه ما به گردان ثارالله آمدیم، از استان بوشهر اعزام بزرگی صورت گرفت که با نیروهای گردان شهید مصطفی خمینی آمده بودند و تقریباً همه از بچه های شهر بوشهر بودند. آنها شب رسیدند که مصادف با مانور و رزم شبانه ما بود. در کنار مقر، من و عادل کمک آرپی جی زن بودیم و قرار بود در فاصله بسیار کمی با آرپی جی، فانوسهایی را که از قبل آماده شده بود، مورد هدف قرار دهیم. آتشباران وسیعی شده بود و آنها که آن شب تازه رسیده بودند با اینکه خیلی خسته بودند، نتوانستند استراحت کنند.

مانورهای ما این گونه بود که حدوداً ۱۰ کیلومتر پیاده روی می کردیم و وقتی که به رودخانه کارون می رسیدیم، سوار قایق می شدیم و به آن طرف رود که آخرین مرحله عملیات فرضی به همراه آتش سنگین بود، می رفتیم و مانور ما پایان می گرفت. این مانور جهت آمادگی نیروها در جنگ تن به تن با دشمن و عادت کردن به این موضوع بود.

عادل از نظر توان رزمی و استعداد نظامی خیلی ایده ال بود و قد بلندی هم داشت. بعد از گذشت دو ماه رزمهای شبانه سنگین، عملیاتی که می خواست انجام شود بر حسب تبدیر فرماندهان لغو شد. بعد از آن ما یکی دو سری به مرخصی رفتیم و برگشتیم. سری آخر که برگشتیم دیدیم گردان به جزیره جنوبی مجنون رفته است. علت انتقال گردان به آنجا این بود که قبل از ما در آنجا گردان شهید مصطفی خمینی حضور داشتند و چون آنها کمی خسته شده بودند و برای اینکه نیروهای ما نیز آمادگی خود را از دست ندهند، گردان ما به آنجا منتقل شد و ما در جزیره جنوبی مجنون خط را تحویل گرفتیم.

خط مقدم در آنجا مانند خطهای دیگر نبود و به این شکل بود که جادهای بین ما و خط دشمن قرار داشت که از جزیره شروع می شد تا به خشکی عراقی ها می رسید و بیشتر ما در روی جاده استقرار داشتیم. موقعیت سنگرها به این شکل بود که سمت چپ جاده سنگر زده بودند که بالای سنگر همتراز کف جاده بود و در عمق آن نیز پلهای خیبری کار گذاشته بودند و ما حدود سه یا چهار شب در آنجا مستقر بودیم و بعد به صورت موقت به جایی رفتیم که به آن «نوک» می گفتند. جایی مجاور جزیره جنوبی با فاصله 5 إلى 6 کیلومتری به اندازه زمین فوتبال بود که نیروهای ارتش و بسیج در آنجا مستقر بودند. فاصله ما با دشمن چیزی در حدود ۱۰۰ متر بود و مرتباً با خمپاره 60 ما را هدف قرار می دادند و هر روز شهید و مجروح داشتیم. به نظر می رسید عراقی ها هر گاه اراده کنند، می توانند آنجا را بگیرند ولی با عنایت الهی و کمکهای غیبی امام زمان (عج) این امر ممکن نمی شد.

بعد از گذشت چند روز به مقر اصلی گردان برگشتیم. دسته سازمان خود را از دست داده بود و هر کس در سنگری مستقر بود و من و عادل هم در سنگری با هم بودیم. وقتی جابه جا می شدیم عراقی ها ما را می دیدند. آنها می توانستند خیلی راحت با آرپی جی یا توپ صد و شش سنگرهایمان را مورد هدف قرار دهند. فاصله ما با دشمن حتی به صد و پنجاه متر هم نمی رسید ولی چون بیشه زار بود، هدف گیری کمی سخت بود. ولی آنها با خمپاره مرتب مواضع ما را می زدند. تا یک نفر را می دیدند که روی جاده حرکت می کند فوراً او را هدف می گرفتند و می زدند. ما در آن سنگرها روز استراحت می کردیم و شب در نوک به نگهبانی مشغول می شدیم.

یک روز حوالی ساعت ده ظهر بود که عادل جهت غذا آوردن برای بچه ها کمی به عقب رفته بود که در حین برگشتن از روی جاده مورد اصابت ترکش خمپاره از ناحیه سر قرار می گیرد. وقتی ما صدای افتادن خمپاره را شنیدیم بلافاصله به طرف او رفتیم اما متأسفانه ترکش به گلوی عادل اصابت کرده بود. ما به اتفاق چند نفر از بچه ها شروع به تیراندازی کردیم. وقتی ما تیراندازی می کردیم نیروهایی که تا آخر جاده مستقر بودند می فهمیدند که کسی مجروح یا شهید شده و اتفاقی افتاده و سریع قایق می آمد. اتفاقاً شهید محمد نوذری هم قایقران بود. ایشان را به عقب انتقال دادیم ولی چون ترکش به گلویش اصابت کرده بود همان جا به شهادت رسید و به لقاءالله پیوست.

در مورد اخلاق و رفتار ایشان باید بگویم که او نمونه بارز یک انسان متعالی بود. او خلق و خوی عرفانی داشت و رفتارش مانند انسانهای بزرگ و جا افتاده بود. اغلب اوقات که من و ایشان تنها بودیم فقط در چشمان معصوم و چهره نورانی ایشان نگاه می کردم. او حرفهایی می زد که به دل می نشست. وقتی به این موضوع فکر می کردم که این انسان در چه مرتبه ای از معنویت قرار دارد و در چه موقعیتی می تواند قرار بگیرد، هیجانزده می شدم. من هیچ وقت ندیدم که با کسی بحث و مشاجره کند و همیشه حرفهایش به دل می نشست.

راوی: «دوست و همرزم شهید عادل حاوی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : نحوه شهادت، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 17 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عادل حاوی زاده

وقتی وارد منطقه عملیاتی شدیم، در مقری به نام کوشک که آموزش قبل از عملیاتها را انجام می دادیم، مستقر شدیم. در آنجا من و عادل با هم بودیم و برای عملیاتی که قرار بود در خرداد ماه سال 1363 در منطقه فاو اجرا شود، آمادگی پیدا می کردیم. بنا به دلایلی این عملیات اجرا نشد و این عملیات در سال 1364 بنام عملیات والفجر ۸ اجرا شد.

از آنجایی که عملیات عقب افتاده بود ما را که جزء نیروهای رزمی بودیم، به خط پدافندی جزیره اعزام کردند. عادل حدود یک ماه نارنجک انداز بود، ضمن این که تیراندازی با اسلحه ژ۳ را هم آموزش می دید. او کار خود را به نحو احسن انجام می داد و خیلی خوب از عهده تمریناتش بر می آمد. پس از مدتی چون عادل از نظر بدنی قوی بود و جثه خوبی داشت از ایشان خواستند که تیربارچی بشود. او مدتی کار تیربارچی را انجام می داد ولی وقتی به خط پدافندی جزایر مجنون اعزام شدیم، عادل در عملیات شرکت نداشت.

خط پدافندی جزایر مجنون (جزایر جنوبی) یک خط پدافندی خاص بود که کمینهای ما فاصله چندانی با کمینهای عراقی نداشت. ما چند تا کمین در چند محور داشتیم و دشمن هم چند کمین در چند محور درست روبروی ما داشت. فاصله کمینهای ما با کمینهای دشمن در چند مرحله به ۳۰ تا ۳۵ متر بیشتر نمی رسید.

نیروها شبانه تا محدوده ای پیاده می رفتند، سپس با زانو حرکت می کردند و بعد از کانالهایی که کنده شده بود، مقداری نیز سینه خیز می رفتند. آنها حدود ۱۰ تا ۱۵ متر سینه خیز می رفتند تا برسند به سنگر کمین اول ما، فاصله کمین اول ما تا کمین اول دشمن حدودا ۳۰ متر بود.

در آنجا ما کمتر صحبت می کردیم و نیروها فقط شبها می توانستند بروند و برگردند. نیروها ۲۶ ساعت باید آنجا می ماندند، برای همین آنها تمام امکانات را با خودشان می بردند. در طول روز اگر مجروح هم می شدند، باز نمی توانستند از سنگر خارج شوند، تا شب که هوا تاریک می شد و نیروهای بعدی جایگزین می شدند.

عادل هر سه شبانه روز یک مرحله باید به کمینگاه می رفت و جزء نیروها بود. او دوستی نزدیکی با مسؤول دسته و معاون دسته داشت و کارهایی را که می خواستند انجام دهند از عادل نیز می خواستند که با آنها همراه شود. هر دسته یک شب در کمینهای شماره ۱ تا ٤ قرار می گرفت و وقتی از کمینها بر می گشتند استراحت می کردند و دسته بعد در کمینها قرار می گرفت.

از آنجایی که تابستان بود و هوا بسیار گرم بود، بچه ها برای تقویت بدنشان باید از میوه های تابستانی استفاده می کردند. یک روز صبح عادل همراه معاون دسته به دستور فرماندهی دسته رفته بودند که میوه ها را تحویل بگیرند و بیاورند. در آنجا اول صبح طوری بود که ماشین یا هر وسیله دیگری در جاده نمی توانست حرکت کند و مجبور بودند امکانات غذایی را با قایقها به بچه ها برسانند. آنها دو صندوق میوه آوردند که یک صندوق انگور را عادل و یک صندوق میوه دیگر را هم معاون دسته بر می دارند. این میوه ها را به سنگرهای اجتماعی انتقال می دهند تا بتوانند نیروهای دسته را تغذیه کنند. یک مقدار آب معدنی هم بود که قرار بود آنها برگردند و آنها را هم بیاورند.

در همین هنگام عراقی ها شروع می کنند به تیراندازی و آتش بود که بر سر ما می ریخت. اما عادل و معاون دسته تصمیم گرفته بودند که کارشان را انجام دهند. آنها در جاده حرکت می کردند بدون اینکه سر پناهی داشته باشند. یک دفعه مزدوران عراقی شروع کردند به زدن جاده که در تیررس آنها بود. از قضا یک گلوله نزدیک عادل که پشت سر معاون دسته بوده به زمین می خورد و عادل که ترکش به زیر گلویش اصابت کرده بود، همان جا به روی زمین می افتد. عادل را سریعاً با قایقی که میوه ها را آورده بود به بهداری می برند و از آنجایی که ترکشها قسمتی از فک و گلوی او را بریده بودند، ایشان همان جا به شهادت می رسند. زمانی که او ترکش می خورد من در آنجا بودم ولی چون در کمین سمت راست بودم، صحنه را ندیدم.

راوی: «برادر شهید عادل حاوی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : نحوه شهادت، مجروحیت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 13 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید غضنفر جمیری

وقتی که غضنفر تازه به عضویت سپاه درآمده بود، یک روز یکی از دوستانش به او می گوید: «قصد دارم به عضویت سپاه درآیم». غضنفر هم جواب می دهد: «بسیار عالی است، حتما این کار را بکن». بعد از حرفهای غضنفر، دوستش سئوال می کند: «می خواهم بدانم که وضعیت سپاه از لحاظ مادی چگونه است؟». غضنفر می پرسد: «چرا این سوال را می پرسی؟». او جواب می دهد: «چون من برای کسب معاش خانواده و تأمین مخارج زندگی می خواهم وارد سپاه شوم و می خواهم بدانم که آیا می توانم با حقوق سپاه چرخه زندگی خانواده ام را بچرخانم یا نه؟».

غضنفر در حالی که اراده ای خاص در نگاهش موج می زد، در جوابش می گوید: «برادرجان، اگر هدف شما از آمدن به سپاه کسب معاش و تأمین مخارج زندگی است، از همین الان بگویم که راه را اشتباهی آمده ای، چون سپاه یک ارگان انقلابی است و به نیروی فداکار و از جان گذشته و ایثارگر و شهادت طلب نیاز دارد و یک انسان فداکار و ایثارگر نیز هیچ وقت به دنبال مزد از خودگذشتگی اش نیست. شما اگر هدفت کسب رضای خدا و خدمت به انقلاب اسلامی و دفاع از میهن باشد، می توانی به عضویت سپاه در بیایی، در غیر این صورت آمدن شما به این ارگان سودی نخواهد داشت. چون در اینجا فقط می توانی با انجام دادن کارهای خداپسندانه مزد کارهایت را در آخرت دریافت کنی که آن هم پاداش معنوی است، نه پاداش مادی». پس از تمام شدن حرفهای غضنفر، آن فرد رفت تا به حرفهای او بیشتر فکر کند.

غضنفر خود را سرباز امام خمینی (ره) می دانست و آرزو داشت که شهادت را در آغوش بفشارد و تا ابد از آن جدا نشود. او می گفت: «می دانم با خدمت در سپاه پاسداران، در واقع به اسلام و مسلمین خدمت می کنم و خدا به زودی پاداش مرا که همانا شهادت است می دهد، پس چه بهتر که با عزت و افتخار شهادت نصیبم گردد».

برادرم همیشه در تنهایی های خود، با خدا راز و نیاز می کرد و می گفت: «بارالها، این بنده حقیر سراپا تقصیر را که غرق معصیت است ببخش، با وجود اینکه من به هیچ وجه خود را لایق بخشیده شدن نمی بینم، ولی می دانم که تو بخشنده و مهربانی و آن گاه که بدانم از سر تقصیرات من گذشته ای، به کرم و بزرگواری تو بیشتر ایمان می آورم. خداوندا، تو توبه پذیر هستی و از تو می خواهم که توبه من حقیر را بپذیری تا عاری از آلودگی گناه شوم و راهم برای رسیدن به تو هموارتر شود. پروردگارا، می دانم که انتخاب راه شهادت انتخابی آگاهانه و مشتاقانه است و این افتخار بدون فداکاری و از خود گذشتگی بدست نخواهد آمد. شهادت نصیب کسانی خواهد شد که جبهه را حجله قلمداد کرده و خونشان را حنای سرخ عروسی و این گونه به سوی معشوق می روند، و من می خواهم مانند آنها باشم. شهادت تنها راه رسیدن به معشوق ازلی است و من راهم را ادامه خواهم داد تا شهادت نصیبم شود».

غضنفر پس از شهادت پسر عمه اش، ۳ شبانه روز خواب و خوراک نداشته و بی قراری می کرد است. بالاخره به اصرار یکی از همرزمانش سعی می کند کمی استراحت کند و هنوز سرش را روی زمین نگذاشته بوده که از فرط خستگی به خواب می رود. در عالم رویا، سواری را با چهره نورانی می بیند که به او می گوید: «چرا این قدر بی قراری می کنی؟ منتظر باش که نوبت تو هم فرا خواهد رسید». غضنفر وقتی از خواب بیدار می شود، خوابش را با خوشحالی برای همه تعریف می کند و پس از آنکه اطمینان می یابد خودش هم بالاخره به پسر عمه اش می پیوندد، به آرامش می رسد.

او قبل از به شهادت رسیدنش، در نامه ای به شهید حسین حمیدیان می نویسد: «از خداوند حاجت خواسته ام که شهادت را که بالاترین مرحله قرب الهی است، نصیبم گرداند. از تو می خواهم به خانواده ام بگویی که من وصیت کرده ام اگر به شهادت رسیدم، پیکرم را روز جمعه تشییع کنند و پس از خواندن نماز جمعه، برایم دعای ندبه بخوانند. در ضمن، متن کامل وصیت نامه ام را به دست همسرم بدهید تا بخواند و همگان بشنوند و دعای خیرشان را بدرقه راهم کنند. ان شاء الله».

راوی: «برادر شهید غضنفر جمیری»




نوع مطلب : مناجاتهای شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 11 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید غضنفر جمیری

یک بار یکی از همرزمان غضنفر او را در جبهه دیده بود و به او گفته بود: «شما از اوایل جنگ تاکنون در جبهه خدمت می کنی و خیلی وقت است که به مرخصی نرفته ای، بهتر نیست چند روزی به مرخصی بروی و خانواده را از نزدیک ببینی؟ من هم مدتی به جای شما در جبهه می مانم تا برگردید».

غضنفر هم در جواب او گفته بود: «شما اگر می خواهید در جبهه بمانید، به جای خودتان بمانید. هر کسی در جبهه به جای خودش می جنگد و از مرزهای میهن اسلامی اش دفاع می کند. هیچ کس نمی تواند جای شخص دیگری را پر کند. از شما متشکرم که به فکر من و خانواده ام هستید، ولی من نمی توانم مسئولیتم را نادیده بگیرم و شما را جایگزین خود کنم. امروز مملکت به تک تک رزمندگان نیاز دارد تا از اسلام و قرآن دفاع کنند و با تمام وجود به پاسداری از مرزهای میهن بپردازند و در این راه نیز هر کس در جای خود انجام وظیفه می کند. پس من نمی توانم جبهه را رها کنم و نزد خانواده ام بروم، باید تا جان در بدن دارم با دشمن جنایتکار بجنگم، شاید افتخار شهادت نصیبم شود».

یک بار که مادرم بیمار بود و او را در بیمارستان بستری کرده بودند، غضنفر به محض شنیدن خبر بستری شدن مادر، چند روزی مرخصی گرفت و برای عیادتش به بیمارستان آمد. او وقتی مادر را با آن وضعیت دید، پیشانی اش را بوسید و گفت: «مادرجان، من از جبهه برگشته ام و پیش شما هستم. تا زمانی که حالت خوب نشود، پیشت می مانم. زمانی به جبهه بر می گردم که مطمئن باشم شما کاملا بهبودی یافته ای».

بعد هم با لحنی دوستانه گفت: «البته این را هم بگویم که من برای خوب شدن شما و برگشتن خودم به جبهه لحظه شماری می کنم».

آن روز مادرم برای این که غضنفر را ناراحت نکند، به او اطمینان داد که حالش رو به بهبود است و او می تواند با خیال آسوده هر موقع که دوست داشت، به جبهه برگردد. غضنفر هم روز بعد پس از اینکه از بابت حال مادر مطمئن شد، به جبهه برگشت».

راوی: «برادر شهید غضنفر جمیری»




نوع مطلب : محبت شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 12 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic