خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 6 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ناصر یونسی

ناصر یونسی جوان بسیار با صفا و خون گرمی بود. آشنایی من با وی به دوران قبل از پیروزی انقلاب اسلامی بر می گردد. ناصر از جوانان بسیجی محل بود و ما اکثر اوقات در بسیج با هم بودیم. در سال 60 که اوج فعالیتهای تروریستی گروهکهای ضد انقلاب، مخصوصاً گروهک منافقین بود، به اتفاق ناصر در تابستان همان سال شبها در جهاد سازندگی بوشهر تا صبح نگهبانی می دادیم.

با شروع جنگ تحمیلی بچه های محله ما نیز در حد توان در این جهاد شرکت می کردند. یونسی بعد از عملیات «شکست حصر آبادان» به بوشهر آمد و با حضور در محل و جذب گروهی از جوانان، با تعداد بیشتری در 28 مهرماه در قالب جنگهای نامنظم شهید چمران به اهواز رفتند.

در اهواز در مدرسه شهید دلبری که یکی از مقرهای عملیاتی جنگهای نامنظم شهید چمران بود، مستقر شدیم. فرماندهی مقر نیز به عهده شهید علیرضا ماهینی بود. بعد از چند روز ما را به سوسنگرد و از سوسنگرد به دهلاویه بردند، دهلاویه خط مقدم بود. در آن خط سنگری نبود و نیروها باید خودشان سنگر می ساختند. سنگر ما و ناصر تقریبا آخر خاکریز بود و بدلیل اینکه علاقه خاصی به شهید بهمنیار داشت، بیشتر اوقات در سنگر ما بود.

در خط دهلاویه که بودیم، معمولاً هر دو روز یک بار تانکر آب برای نیروها آب می آورد. دو روز گذشته بود و تانکر آب نیاورد. ظهر روز دوم ما آبی برای مصرف نداشتیم. رودخانه «نیستان» تقریبا با سنگر و خاکریز ما حدوداً 300 متر فاصله داشت.

من و ناصر تصمیم گرفتیم که با هم برویم و از رودخانه برای مصرف آب بیاوریم. دو تنگ آب، یک کتری و طنابی نیز برداشتیم تا با آنها بتوانیم از رودخانه آب بیاوریم. برای آب آوردند می بایست از خاکریز عبور می کردیم و عبور کردن از خاکریز هم باعث می شد که در دید دشمن قرار بگیریم. با هر زحمتی که بود دو نفری خودمان را به کنار رودخانه رساندیم. فاصله کف رودخانه تا جایی که امکان رفتن ما بود، حدودا 2 متر فاصله داشت.

ما با طناب ظرفها را بسته و به داخل رودخانه انداختیم که بتوانیم آب بیاوریم. همزمان با انداختن ظرفها به داخل رودخانه، عراقی ها ما را دیدند و شروع به زدن خمپاره کردند. اولین خمپاره که به داخل رودخانه افتاد هر دو ظرف را که به داخل رودخانه انداخته بودیم، رها کردیم حتی ظرفهای خالی را هم با خودمان برنگرداندیم. بچه ها که منتظر بودند ما آب بیاوریم، وقتی که ما را دست خالی دیدند، تا چند روز ما را دست می انداختند و می گفتند: «ترسوها، لااقل ظرفهای خالی را بر می گرداندید».

روز هشتم آذر ماه سال 1360 بود که به ما اعلام کردند امشب شب عملیات و شب رسیدن به معشوق می باشد. بچه ها خوشحال بودند، چون بعد از مدت زیادی انتظار شب حمله فرا رسیده بود. اسلحه و مهمات خود را که از قبل مهیا شده بود، تحویل گرفتیم. غروب که شد هنگام نماز بچه ها برای خداحافظی و حلالیت طلبیدن همدیگر را دوستانه در آغوش می گرفتند و با هم شوخی می کردند. شوخی ها و گریه های عارفانه و عاشقانه همه در هم ادغام شده بود.

من نیز همان شب خیلی گریه کردم و در آن حال بودم که شهیدان «ناصر» و «بهمنیار» بهم نزدیک شدند و گفتند: «امشب جای خوشحالی است، چرا این قدر گریه می کنی؟». من در جواب آنها گفتم که بخاطرمادرم گریه می کنم. ناصر خندید و خیلی مظلومانه گفت: «خدا را شکر می کنم که من کسی را ندارم که برایش گریه کنم»، اما این سخن را خیلی سنگین و معنی دار گفت. به راستی شهیدان ناصر و بهمنیار و تمامی شهدای دیگر واقعا از دنیا بریده بودند و حالت و رفتار آنها خوشحالی، جسارت، بی باکی و عشقشان نشان از عدم دلبستگی آنها به دنیا را داشت.

ساعت 9 شب بچه ها سوار ماشین شدند. به علت آتش سنگین دشمن ماشینها خیلی جلو نرفتند و ما ناچار شدیم مقداری از راه را پیاده برویم تا به جایی برسیم که قرار بود عملیات از آنجا شروع شود. خودمان را با هر زحمتی بود به سنگرها رساندیم. حدود نیم ساعت استراحت کردیم که شهید علیرضا ماهینی دستور آماده باش را داد. بین خاکریز خودی و دشمن قرار گرفتیم. مقداری که پیش رفتیم دشمن متوجه نیروهای ما شد و آتش بسیار سنگین خمپاره و کالیبرها شروع شد. ما در یک شیار که تقریبا 30 الی 40 سانتیمتر عمق داشت، زمین گیر شدیم.

آتش بسیار سنگین بود و خاموشی نداشت. در آن وضعیت ناصر می خندید و می گفت: «دیدید چه شد؟ فکر می کنم ما هنوز به جایی نرسیده تلف شویم». از محور دیگر خودمان را به دشمن رسانیدیم. صداها در هم آمیخته بود و بوی خون وشهادت می داد. خبر شهادت ناصر در آن معرکه حال و هوایی دیگر ایجاد کرده بود. او شاید اولین شهید ما در آن نبرد بود.

راوی: «همرزمان شهید ناصر یونسی»




نوع مطلب : شوخی های شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 29 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

مجید فیلی از نظر اخلاقی و شجاعت بی نظیر بود، چنان که در گشتهای شبانه جهت شناسایی نفر اول بود و هیچ ابایی از مرگ نداشت.

روزی از مرخصی روزانه بر می گشتم که دیدم مجید کنار سنگر نشسته و مشغول تمیز کردن اسلحه ای است. بهش گفتم: «مجید این تیربار کجا بوده؟». گفت: «یکی از بچه ها به وسیله همین تیربار گلوله آر.پی.جی را در هوا زده و به او مرخصی تشویقی داده اند و حالا نصیب من شده است. می خواهم امشب با این تیربار چنان محشری به پا کنم که خواب از چشمان بعضی ها ربوده شود». به او گفتم: «مواظب خودت باش، من هم از تو حمایت می کنم». آن شب غوغایی به پا کرد که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

یکی از بچه های رزمنده همیشه به مجید می گفت: «اگر بگویند کسی تیر به سرش خورده، مطمئنم تو هستی» و مجید به او پاسخ می داد: «ما سعادت دیدار حق را نداریم».

یک روز به او گفتم: «تا کی می خواهی اینجا بمانی؟». در جوابم گفت: «تا زمانی که سعادت دیدار حق نصیبم شود».

آن روز بعد از ظهر، مجید آواز حزن انگیزی می خواند. وقتی صدایش را شنیدم، او را نزد خودم آوردم و به چهره او نگاه کردم. متوجه شدم که مجید مثل همیشه نیست. بسیار نگران شدم، آخرتازه از مرخصی شهرستان آمده بود. بهش گفتم: «قضیه چیه؟». گفت: «می ترسم ناراحت شوی». گفتم: «مگر تا حالا ناراحتی مرا دیده ای؟».

یکباره اشک در چشمات حلقه زد، تا حالا گریه او را ندیده بودم، من که نمی دانستم در مرخصی به مجید چه گذشته بود، از او خواستم با من حرف بزند و او لب به سخن گشود و گفت: «این بار پیش تمام فامیل رفته ام و از همه آنها خداحافظی کرده ام. هر کس هم از من دلخوری داشته، از دلش در آورده ام ولی نگران مادرم هستم. مثل اینکه این سفر، سفر آخرم است و دیگر بر نمی گردم. از تو خواهش می کنم تمام یادبودهای من، از کیفم گرفته تا دیگر وسایلم را برداری و به خانواده ام تحویل بدهی، من فردا صبح دیگر نیستم».

‏گرچه جبهه بود و هیچ کسی سرنوشت خود را نمی دانست ولی گویا به او الهام شده بود. بهش گفتم: «در آن دنیا شفاعت مرا می کنی؟». او گفت: «من خود نیز نیاز به شفاعت دارم».

فردا صبح زمانی که صدای تیربار او خاموش شد، متوجه شدم دیگر جواب آتش عراقیها را نمی دهد. اسلحه ام را گذاشتم و به طرف سنگر مجید دویدم، از پشت سرش او را دیدم که در کف سنگر نشسته است. اول فکر کردم واقعاً نشسته و اتفاقی برایش نیفتاده است. ‏ولی رو به رویش ایستادم دیدم صورت او خون آلود گشته و تیر به سر او اصابت کرده است. آن موقع بود که تمام حرفهایی را که دیروز زده بود در ذهنم مرور کردم و گریستم. آری او خبر داشت که چه اتفاقی خواهد افتاد و آن دیدار آخر ما بود.

راوی: «همرزم شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 11 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

در عملیات کربلای 3 ‏که حسین در آن حضور داشت و در آن اسکله الامیه و البکر را از نیروهای عراقی گرفتند، در همین عملیات بود که حسین به شهادت رسید. جسدش تا 11 سال به دست ما نرسید، بعداً به ما گفتند که پس از شهادت ایشان و 2 الی 3 ‏نفر دیگر از دوستانش که در قایق بودند، آب دریا جسدشان را به طرف ام القصر می برد و به دست نیروهای عراقی می افتد، آنها همان جا حسین و 2 نفر دیگر از دوستاش را به خاک می سپارند که بعد از 10 سال آن اجساد را از زیر خاک بیرون می آورند و به ایرانیان تحویل می دهند.

‏یک بار خواب دیدم که عده ای در حال حرکت به سوی جبهه هستند و حسین نیز ساک به دست، در این جمعیت حضور دارد. من با دیدن حسین صدایش زدم که با سر به من جواب داد که الان می آیم، ولی همین طور پشت سر جمعیت حرکت می کرد. من به طرف او دویدم اما بیشتر از او دور می شدم.

‏قبل از عملیات کربلای 3 ‏، من با اتوبوسی که نیروهای تازه نفس را به جبهه انتقال می داد، به جبهه رفتم. در آنجا پس از رسیدن به جبهه قصد دیدن حسین را داشتم که به من گفتند: «حسین در مانوری شرکت دارد و شما نمی توانید ایشان را ببینید». به همین خاطر به بوشهر برگشتم، درست چند روز بعد در آنجا شهید شد.

در زمان شهادت پسرم، من به ماموریت اداری در منطقه جم و ریز رفته بودم. پس از بازگشت از ماموریت به خانه آمدم و سراغ حسین را گرفتم، چون حسین معمولآ پس از اتمام عملیاتها چند روزی به مرخصی می آمد. ‏ولی همسرم گفت که حسین نیامده است. بعد از دو یا سه روز یکی از بستگان که پاسدار بود به منزل ما آمد و گفت: «آقای ماهینی با شما کار دارند، اگر بیکار هستی بیا تا با هم نزد او برویم». همین که اسم ماهینی را آورد من وسط حرفش پرپدم و گفتم: «حسین شهید شده است؟» ‏و ایشان گفتند: «بله».

‏چند روز قبل از شنیدن خبر شهادت حسین، خواب دیدم من در جبهه بودم و پسر دیگرم به طرفم آمد و گفت: «‏پدر هیچ خبری از حسین نیست، هر چقدر دنبال او می گردم او را پیدا نمی کنم». ‏وقتی آن خبر را به من دادند فوراً به یاد خوابم افتادم و به دلم افتاد که حسین شهید شده باشد.

به هر حال من به منزل آقای ماهینی رفتم و ایشان پس از مقدمه چینی جریان شهادت حسین را برای ما تعریف کردند ولی من شهادت حسین را باور نکردم. حتی سال 1369 ‏که عده ای از اسراء به میهن برگشتند، من انتظار برگشتن حسین را می کشیدم و با خودم می گفتم: «شاید پسرم زنده باشد». 11 سال گذشت و من سفری به دوبی داشتم و پس از بازگشت از آنجا به ما خبر دادند که جسد فرزندتان را آورده اند و ما به بنیاد شهید رفتیم و جسد را تحویل گرفتیم.

راوی: «پدر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 2 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

یک روز صبح هنگامی که از خواب بیدار شدم کیفی را در وسط اتاق دیدم که چند لباس در اطراف آن افتاده بود. آن کیف متعلق به حسین بود، لباسها هم مال خودش بود، ولی او آنجا نبود. وقتی که به دنبال حسین گشتم دیدم در انباری با همان لباس بسیجی خوابیده است. گویا شب دیر وقت به خانه رسیده و برای آنکه ما را ‏از خواب بیدار نکند از بالای دیوار به داخل خانه آمده و کیف خود را از پنجره به داخل انداخته بود و خود به انباری می رود و در آن گرمای طاقت فرسا در انباری می خوابد. زمانی که من او را در انباری با آن وضعیت دیدم فوراً او را بیدار کردم و گفتم که در اتاق کولر روشن است، بیا داخل اتاق بخواب.

‏روزی که حسین منزل را ترک می کرد تا به جبهه برود، از او پرسیدم: «حسین جان، چه موقع از جبهه بر می گردی؟». ‏او در جواب گفت: ‏«احتمالاً 15 ‏شهریور ماه بر خواهم گشت».

‏من آن روز برای اولین بار در طول دوران جنگ، قصد داشتم مانع رفتن او شوم. به اوگفتم: ‏«این 15 ‏روز را در خانه بمان و بعد از آن برو». ‏ولی گوش او به این حرفها بدهکار نبود و گفت: «مادر، اصل کار همین 15 ‏روز است». ‏او با گفتن این جمله از من خداحافظی کرد، رفت و پس از 7 ‏روز خبر شهادت ایشان را برای ما آوردند. ‏

بعد از چند روز حاج غلامرضا ماهینی به منزل ما آمد و ما را دلداری داد. ‏اصرار کردم که چگونگی شهید شدن فرزندم را برایم تعریف کند، او گفت: «‏در عملیات کربلای 3 ‏بود که ما ساعت 3 ‏شب توسط قایق به محل عملیات اسکله الامیه اعزام شدیم. حسین فرمان قایق را در دست داشت و راهنمای بقیه قایقها بود. مهمات و بقیه وسایل داخل قایق او بود، من نیز در کنار حسین نشسته بودم که یکباره عراقی ها از حضور ما آگاه شدند و شروع به تیراندازی و پرتاب موشک کردند. یک موشک به قایق ما خورد، من زخمی و به درون آب پرتاب شدم. چند نفر از دوستان مرا از آب در آوردند و به عقب برگرداندند و گفتند که حسین شهید شده است. بچه ها هر کاری کردند که بتوانند جسد ایشان را پیدا کنند، نتوانستند. حتی پس از دو یا سه روز چند نفر برای پیدا کردن قایق و همچنین جسد حسین رفته بودند ولی متاسفانه نتوانستند خبری به دست آورند». ‏

بالاخره پس از گذشت 11 ‏سال یک روز من در مراسم عزاداری بودم که خبر آوردند جسد حسین پیدا شده است. ‏چند روز قبل از این خبر خواب دیده بودم که با چند تن از دوستان از طرف کلاس قرآن به اردویی رفته ایم. در آنجا به مکانی رفتم که پر از شاخه های گل بود، گل سرخ و گل رز و من همه گل ها را چیدم. فوراً یکی از دوستانم که مادر شهید بود به طرفم آمد. به او گفتم: «تو هم بیا و این گلهای قشنگ را بچین». ایشان گفتند: ‏«من یک گل آفتابگردان چیده ام. اگر می شود این را هم بین آن گلهایی که چیده ای، بگذار تا خراب نشود». خوشحال شدم و آن گل را از او گرفتم. همین طور که جلوتر می رفتم، چشمه آبی دیدم که در چهار گوشه آن چهار نخل خرما قرار داشت و در وسط این چشمه، گل محمدی خشکیده ای قرار داشت. ‏من به درون آب رفتم و آن گل را نیز چیدم و در بین بقیه گلهایی که چیده بودم گذاشتم. بعد با خود فکر کردم که این گل خشکیده است و به درد من نمی خورد. آن گل را برداشتم و در کنار چشمه گذاشتم.

در همین لحظه از خوا ب بیدار شدم و این خواب را برای خانمی تعریف کردم. ایشان به من گفتند که بروم آیه چهار سوره اسراء را بخوانم. ‏آن شب سیزده صفر بود. من به خانه رفتم و آن آیه را خواندم. سه روز بعد خبر آوردند که جسد پسرم پیدا شده و آن را آورده اند.

وقتی به آنجا رسیدیم چهل و پنج پیکر شهید دیدیم که روی هر کدام شاخه گلی قرار داده بودند. یکدفعه به یاد خوابم افتادم. آری، خوابم به همین راحتی تعبیر شد. حسین من همان گل پژمرده محمدی بود.

من به کنار تابوت ایشان رفتم و می خواستم گریه کنم که به یاد گفته او افتادم که به من گفته بود: «مادر، اگر روزی شهید شدم، وقتی جسدم را دیدی گریه نکن». ‏برای همین به سختی خودم را کنترل کردم تا گریه نکنم. ولی بعد از اینکه از آنجا بیرون آمدم شروع به گریستن کردم. ‏

فردای روزی هم که امام خمینی (ره) فوت کردند، من خواب دیدم که به بهشت صادق رفته ام و وقتی می خواستم وارد آنجا شوم یکباره حسین مرا صدا زد و گفت: ‏«مادر کمی صبر کن و وارد نشو». ‏دلیلش را از او پرسیدم ولی فقط همین جمله را تکرار می کرد که صبر کن و داخل نیا.

راوی: «مادر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 23 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید احمد یاسی

بعد از شهادت احمد، یکی از همسنگرانش گفته بود که احمد همان طور که سرش را بالا می آورد تا به دشمن تیراندازی کند، از روبرو تیر به شکمش اصابت می کند و از پشتش بیرون می آید و به گفته یک نفر از اهالی بوشهر که برای پدرش تعریف کرده بود، بعد از آن هم شیمیایی می زنند.

صبح روز پنجشنبه ای و تشییع جنازه شهید کمالی بود. پدر احمد نیز برای تشییع رفته بود. موقعی که آمد تا از موتور پیاده شد به خانه برادرش رفت، من در حیاط نشسته بودم و متوجه شدم که خانه برادرش شلوغ است و سر و صدا می آید.

آن زمان بچه کوچکی هم داشتم که 7 ساله بود، گفت: «می خواهم حمام کنم». گفتم: «مادر آب قطع است، برو خانه عمویت ببین چه خبر است که سر و صدا می آید»، رفت و فوراً برگشت و گفت: «مادر می گویند احمد شهید شده»، گفتم: «دیگر نبینم از این حرفها بزنی». گفت: «مادر به خدا زن عمو و عمه دارند گریه می کنند». من چادرم را سر کردم و رفتم، دیدم تمام فامیل جمع شده اند، دارند گریه و زاری می کنند.

احمد خیلی پسر خوب و حرف گوش کنی بود. هرگاه بچه ای می دید که گریه می کند به او می گفت: «چرا گریه می کنی ؟» و هر چه می خواست به او می داد.

در ماه رمضان اگر کنار خانه کسی رد می شد و می شنید که چیزی لازم دارند، مثلاً می گفتند چرا نرفتی هندوانه بخری اول افطار است، او مخفیانه می رفت هندوانه می خرید و می گذاشت کنار در حیاط ، طوری که کسی متوجه نشود و هیچ وقت به خاطر کاری که برای دیگران می کرد بر آنها منت نمی گذاشت.

‏احمد هر وقت به جبهه می رفت با ما که خداحافظی می کرد و ما هم مانع او نمی شدیم و می گفتیم: «برو، خدا به همراهت». ‏اول ماه محرم بود، او برای ‏پسرعمویش در اهواز نامه نوشته بود و گفته بود: «بگذار با هم به بوشهر ‏برویم و عاشورا برای سینه زنی در مسجد باشیم». ‏ دو روز مانده بود به شب عاشورا که جسد او را آوردند.

‏او از کودکی عاشق امام حسین (علیه السلام) بود و از همان کوچکی آن را نذر امام حسین (علیه السلام) کردم و می گفتم: «‏این علی اصغر حسین (علیه السلام) است  ‏و از کوچکی علی اصغر امام حسین (علیه السلام) بود. سال اول آن را سبز پوش کردم و سال دوم آن را سیاه پوش کردم تا شاید خداوند آن را برایم نگه دارد، تا اینکه به سلامتی شهید در راه خدا شد.

به خاطر دارم شبی که امام خمینی (ره)، به رحمت خدا رفته بود و مردم نمی دانستند، من در حیاط خوابیده بودم، خواب دیدم که احمد آمد کنارم نشست و سرش را گذاشت روی دستم. گفتم: «‏پسرم، چه شده؟». گفت: «‏آقای خمینی مریض است». گفتم: «مادر خدا نکند». گفت: «‏مادر، چندین دکتر جوابش کرده اند». ‏

صبح که شد به پدرش گفتم من چنین خوابی دیده ام و ساعت 8 ‏صبح بود که خبر دادند امام خمینی رحمت خدا رفته و پدرش گفت: «‏نگاه کن این شهیدان همه چیز را می فهمند».

راوی: «مادر شهید احمد یاسی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، خبر شهادت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 10 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرضا معزی

شب 19 ‏یا 21 ماه رمضان بود، ‏پسر یکی از همسایه ها بهم گفت: ‏«خواب دیدم که یک عده در حیاط دیگ بار نهاده اند و غذا درست می کنند و خودت و عبدالرضا هم دارید به آنها خدمت می کنید. من از عبدالرضا خواستم که بروم و کمک کنم. عبدالرضا گفت: اینها اجازه نمی دهند و مادرم هم که آمده، خودشان اجازه داده اند».  

عبدالرضا بچه ای تابع خانه و خانواده بود. یادم هست برای سحری بلند می شد و خیلی دوست داشت روزه بگیرد، ولی چون کوچک و ضعیف بود نمی توانست، ساعت 11 روزه را باز می کرد تا بعدها که بزرگ شد و روزه اش را کامل می گرفت.

کوچک که بود خودش بلند می شد و نماز می خواند. چنان مطیع بود که وقتی محله زندگی ما عوض شد و چند تا دوست جدید پیدا کرده بود، آنها را آورد خانه و به من نشان داد و گفت: «اینها خوب هستند؟» و بعد با آنها بازی کرد.

بعد از شهادتش خیلی گریه می کردم و وقتی به سر خاکش می رفتم خیلی ناراحتی می کردم. تا یک شب خوابد دیدم که در یک بیابانی هستم و در داخل یک سری کانال قرار دارم. یک مرتبه عبدالرضا با لباس سربازی آمد پیش من و دست بسته ایستاد و هیچ چیزی نمی گفت. گفتم: «چطوری شهید شدی؟». گفت: «مادر، همین طوری که داشتم برای عمویم نامه می نوشتم، نفهمیدم چه شد».

بعد گفتم: «مادر، می خواهی بروی؟». گفت: «بله». گفتم: «برو، تو را به خدا و امام حسین (علیه السلام) می سپارم». حدود 50 متر فاصله گرفته بود که برگشت و نگاهی به من کرد و همانجا غیب شد.

راوی: «مادر شهید عبدالرضا معزی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 4 خرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرضا ملاح زاده

یک روز در حیاط نشسته بودم و چون آبگرمکن نداشتیم، داشتم روی اجاق آب گرم می کردم که یک دفعه دیدم شوهر خواهرم با یک حالتی آمد توی حیاط و دوباره برگشت. همان موقع فهمیدم که خبری شده است. بلافاصله رفتم بیرون و دیدم که چند نفر کنار شوهر خواهرم ایستاده اند. وقتی به من گفتند که از بنیاد شهید آمده اند و عکس عبدالرضا را می خواهند، فهمیدم که برادرم شهید شده است.

من و خواهرم اول می خواستیم مادرمان متوجه نشود، ولی چون دنبال عکسش می گشتیم مادرم هم متوجه شد و شروع کرد به گریه و زاری کردن. ما عکسی از برادرم پیدا کردیم و به کارمند بنیاد شهید دادیم و او هم ساک برادرم را که با خود آورده بود، به ما داد.

آخرین باری که او را دیدم هر دو به مرخصی آمده بودیم. من با یکی از دوستانم داشتم شام می خوردم که عبدالرضا گفت: «می خواهم به جبهه برگردم». او سه یا چهار روز مرخصی داشت ولی یک روز ماند و دوباره به جبهه برگشت و این آخرین دیدار ما بود.

یکی از همرزمانش در خصوص نحوه شهادت عبدالرضا نقل می کند: «ما در سنگر بودیم که صدای کمک خواستن یکی از رزمندگان را شنیدیم. عبدالرضا رفت تا به او کمک کند که خودش هم ترکش خورد و شهید شد».

وقتی لباسش را برای ما آوردند، در اثر سینه خیز رفتن تکه ای از آن پاره شده بود. من جسدش را در بهشت صادق دیدم. وقتی می خواستم او را ببوسم، هنوز از دهانش خون بیرون می آمد.

عبدالرضا علاقه زیادی به فوتبال داشت و در تیم کمان بازی می کرد. او خیلی آرام و ساکت بود. وقتی شهید شد دوستانش ما را دلداری می دادند و همیشه از او تعریف می کردند. همیشه به کار خودش مشغول بود و زیاد پر حرف نبود. اخلاق بسیار خوبی داشت. بعضی وقتها هم کارگری می کرد و حتی کولر و یخچال خانه را هم با پول خودش خرید.

همیشه در مسجد بود و به همه کمک می کرد. ماه محرم و صفر پرچمها را با کمک بچه ها نصب و مسجد را سیه پوش می کردند. علاقه زیادی به مسجد رفتن داشت و در تمام مراسم سینه زنی و سنج و دمام شرکت می کرد.

راوی: «برادر شهید عبدالرضا ملاح زاده»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5