خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
پنجشنبه 12 مهر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرسول ضاحیان

ا‏خلاق خوبی داشت با بچه ها، بزرگترها، کوچکترها و همسایه ها خیلی  خوب بود. ‏هنوز سربازی او فرا نرسیده بود که رفت سه ماه آموزش کرمان، بعد آنها را تقسیم بندی کردند، آمد مرخصی.

روزی با برادرش رفته بودند دریا که شنا کنند. همان جا به برادرش گفته بود: «تو از سربازی معاف می شوی». برادرش ‏تعجب کرده بود و از او پوسیده بود: «برای چی؟»، جواب داده بود: «چون من شهید می شوم، تو معاف می شوی، اما این حرف را به مادرم نگو که ناراحت می شود». 

در کردستان داخل سنگر بودند که عراقیها به آنها حمله می کنند و یک  خمپاره به سنگر می خورد و سنگر رویشان خراب می شود و تمام کسانی که در سنگر بودند، شهید می شوند. همان موقع نوبت او نبود که در سنگر بماند ولی به دوستش گفته بود من همین جا در سنگر می مانم و تو برو آب و غذا ‏‏بیاور. وقتی که دوستش از سنگر خارج می شود، یک خمپاره به سنگر می خورد و شهید می شود.

راوی: «مادر شهید عبدالرسول ضاحیان»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 21 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید عباس صفوی

روزی که برای آخرین بار می خواست به ماموریت برود، یک نفر از روستا آمده بود و مهمان سید بود. وقتی که فردی دنبال سید عباس آمد که با هم بروند، سید به او گفت: «صبر کن تا مهمانم برود بعد می رویم، چون صحیح نیست که من قبل از مهمان خارج شوم».

آن روز با دفعه های قبل فرق می کرد و حالت عجیبی به ما دست داده بود. نحوه ی شهادت ایشان به این صورت بود که آنها با ماشین در جاده امیدیه - اهواز در حرکت بودند که هواپیمای عراقی ها بالای سر آنها می آید ‏و آنها به خاطر اینکه از تیررس هواپیما دور شونده، با سرعت زیاد حرکت می کنند که ناگهان به کامیونی برخورد می کنند و سید عباس به شهادت می رسد.

راوی: «خواهر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید سید عباس صفوی

عباس 10 ماه پس از ازدواجش به سربازی رفت و پس از گذراندن دوران آموزشی، او را به منطقه مارد فرستادند. پسرم در آنجا به شدت مجروح شد و به علت خونریزی زیاد به شهادت رسید. 

‏روزی که عباس می خواست به جبهه برود، به من گفت: «من می خواهم برای مدتی به جبهه بروم، شما از همسرم نگهداری کنید».

او وصیت کرد که اگر شهید شدم، اسم پسرم را نواب بگذارید. من به او گفتم: «پسرم، شاید بچه ات دختر باشد؟». گفت: «‏نه، من مطمئن هستم که پسر است». ‏بعد به شوخی گفت: «حالا اگر دختر بود بگذارید نواب زا».

پسرش روز بعد از شهادت عباس به دنیا آمد و همان نامی را که عباس وصیت کرده بود، رویش گذاشتیم.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، شوخی های شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، وصیت نامه ی شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 29 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید رسول شکیبازاده

آخرین باری که رسول به جبهه رفت، مصادف با حمله ای بود که بعد از پذیرش قطعنامه 598 ‏توسط امام (ره) رخ داد و در همان عملیات شهید شد.

شنیدم وقتی یکی از مسئولین به محل استقرار آنها می آید و اعلام نیاز به نیرو جهت حمله به دشمن می کند، رسول نیز داوطلب می شود و با او می رود. همین طور که رسول به همراه آن مسئول و چند نفر دیگر می رفتند تا در آن حمله شرکت کننده، گلوله آر.پی.جی به طرف او شلیک می شود و دستش قطع می شود و همان جا به شهادت می رسد.

‏دو روز پس از شهادتش، پیکرش را به بوشهر آوردند. من در آن زمان در ستاد پشتیبانی جبهه بودم. دو نفر از دوستانم از شهادت پسرم مطلع بودند، ولی به من چیزی نمی گفتند.

روزی به آن دو گفتم: «‏می خواهم به ناوتیپ بروم و خبری از رسول بگیرم». ولی آنها گفتند: «‏تو همین جا باش، ما خودمان می رویم و برایت خبر می آوریم»‏. آن روز دیگر آنها را ندیدم.

شب همان روز یکی از دوستان به خانه ما آمده بود تا خبر شهادت پسرم را به من بدهد، ولی من به خانه نرفته بودم و در مسجد بنایی می کردم. آن شب من تا ساعت 5/5 ‏صبح مشغول بنایی در مسجد بودم. همان جا خبر شهادت رسول را به من دادند.

صبح که به خانه رفتم، خبر شهادت پسرمان را کم کم به مادرش دادم. هیچ وقت آن لحظه را فراموش نمی کنم. اول مات و مبهوت به من نگاه کرد و پس از چند دقیقه بهم گفت: «‏قلبم سوخت».

زمانی که با براد‏ران و مادر رسول برای د‏یدار پیکرش به بهشت صادق رفتیم، دیدیم که د‏ست پسرم قطع شده ولی صورت نورانی و آرامی داشت. صفا و صمیمیت رسول همیشه در خاطرم ماندگار است.

او گاهی به خوابم می آید و از من می خواهد که راه شهدا را ادامه دهیم و از ولایت فقیه پیروی کنیم. آری، شهدا عاشق امام و انقلاب بودند و برای پایداری نظام اسلامی، جان خود را نثار کردند.

راوی: «پدر شهید عبدالرسول شکیبازاده»




نوع مطلب : خواب شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 3 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید عباس حسین نژاد

حوالی ساعت 11 شب بود ‏که یک سری تیرهای رسام از طرف دهلاویه به طرف پل شلیک شد و هم زمان با آن خمپاره های دشمن بود که بر سر ما فرود می آمد. لحظات خیلی سختی را می گذراندیم، ولی کاری از دستمان بر نمی آمد. در همین حال ناگهان آتش زیادی در نزدیکی من روشن شد. در آن لحظه هر کاری کردم، نتوانستم تکان بخورم. صدای نمی شنیدم و همه جا تاریک بود. کم کم فهمیدم که سنگر خراب شده و ما زیر خاک و صندوق های پر از خاک مانده ایم.

به ناچار در آن درگیری شدید که تانک های دشمن به سوی پل در حرکت بودند و از پل گذشته و از پشت سر بچه ها را مورد هدف قرار می دادند، بچه ها جانانه دفاع می کردند. تا حوالی ساعت 3/5 ‏صبح کار ما همین بود و هر لحظه بر شدت درگیری افزوده می شد و نیروهای ما شهید می شدند. ‏

در آخرین برگشتی که داشتم و برای بچه ها مهمات می آوردم، شهید علی بختیاری را دیدم که به اتفاق سه نفر دیگر برانکاردی روی دوش داشتند. او مرا که دید گفت: ‏«بهزاد تبریک می گویم». من بلافاصله گفتم: ‏«عباس را می برید؟» و او با تعجب گفت: «‏بله، از کجا فهمیدی؟» و من ماجرا را  در حالی که پتو را از روی صورت عباس کنار می زدم، به شهید بختیاری گفتم. عباس واقعاً آرام خوابیده بود، در حالی که فرقش در اثر برخورد گلوله متلاشی شده بود.

راوی: «همرزم شهید عباس حسین نژاد»




نوع مطلب : آخرین خاطره شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید محمد تندی

بعد از مدتی از اسارت پدرم، نامه ای به همراه عکسش به دست ما رسید و خبر شهادتش را به ما دادند. عراقی ها گفته بودند که در اثر سکته قلبی فوت کرده، ولی یکی از اسرای ایرانی که با پدرم بود، به ما گفت که عراقی ها خیلی ایشان را شکنجه می دادند.

چون پدرم اهل نماز شب و مراسم عزاداری امامان بوده، عراقی ها او را شکنجه می داده اند که او عقایدش را ترک کند، ولی پدرم حاضر به چنین کاری نمی شده ‏ است.

بعد از شهادتش، ما خیلی پیگیری کردیم که جسدش را تحویل بگیریم، ولی موفق نمی شدیم. عراقی ها حاضر به تحویل جسد نمی شدند. سال 81 ‏بود که پیکر ایشان را آورد‏ند و به ما اعلام کردند که برای د‏یدن جسد برویم. وقتی پیکرش را د‏یدم خیلی شوکه شدم، چون تصویری که از پدرم در ذهنم بود ‏از بین رفت و حالا هر وقت صحبت از پدرم می کنم، همان استخوانها د‏ر ذهنم ایجاد ‏می شود.

‏چند مرتبه خوابش را دیدم، وقتی که تازه شهید شده بود، خواب د‏یدم پدرم که لباس مشکی تنش بود، آمد و جمعیتی هم پشت سرش بود. من دنبالش می دویدم و می گفتم: «بابا نرو، بیا پیش ما». او بهم گفت: «برو، نگران من نباش، من حالم خوب است، مواظب خود‏تان باشید».

پدرم در قطعه شهدای بهشت صادق بوشهر به خاک سپرده شده است. مادرم هم در قطعه مخصوص خانواده شهدا به خاک سپرده ‏شده است. هر وقت سر خاک پدرم می روم، با او درد دل می کنم و مشکلاتم را برایش می گویم.

راوی: «دختر شهید محمد تندی»




نوع مطلب : خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید محمدرضا بندر ریگی

خدمت سربازی محمدرضا در سه ماه آموزشی، در هوابرد شیراز بود. پس از مدتی به مرخصی آمد، وقتی برای ادامه خدمت به هوابرد شیراز برگشت، ‏همراه نیروهای اعزامی به جبهه های حق علیه باطل اعزام شد.

در مرحله نخست اعزام، در جریان عملیات فتح المبین در منطقه رقابیه، بر اثر اصابت تیر مستقیم به شقیقه اش به شهادت رسید. از طرز شهادت محمدرضا اطلاعی نداریم، زیرا همه همرزمان او از جمله شهید مظلوم زاده نیز در همان دم به شهادت رسیدند، کسی نماند تا از آن لحظات برایمان صحبتی کند.

شبی یکی از بستگان به خانه آمد، گرفته و ناراحت بود. مرا کنار کشید و گفت: «عکسی از محمدرضا دارید؟». گفتم: «مگر چه شده؟». گفت: «چیزی نگو تا مادرت متوجه نشود، او به شهادت رسیده». ‏

عکس را به ایشان دادم و ‏همه بچه های فدائیان اسلام را با خبر کردم. سپس سایر اعضای خانواده را مطلع کردم و به بهشت صادق رفتیم. به جز مادر و خواهرانم، همه ما محمدرضا را  دیدیم.

راوی: «برادر شهید محمد رضا بندر ریگی»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 3 )    1   2   3