خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 23 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل رسول نژاد

در مقطع راهنمایی با اسماعیل همکلاس بودم. خصلتهای انسانی در وجود وی از همان ابتدا یعنی دوران قبل از انقلاب، مشخص بود. متانت، حوصله و رعایت مسایل شرعی و دینی شخصیتش را بارز کرده بود.

بعد از انقلاب در نیروگاه اتمی بوشهر به عنوان مسؤول اموال خدمات اداری اشتغال داشت. در آنجا نیز به امانتداری و سلامت کار وی همگی اذعان داشتند.

در یکی از روزها کارگران و کارمندان نیروگاه مانند همه روزها، با زدن کارت ساعت و پوشیدن لباس کار بر سر کار خویش حاضر شده و ساعتهای کاری خود را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتند که یکباره محوطه سایت (راکتورها و ساختمانهای مجاور آن) با صدای مهیب انفجار به خود لرزید.

هواپیماهای عراقی این بار تصمیم داشتند هر طور شده، تنها تأسیسات عظیم اتمی ایران اسلامی را برای همیشه با خاک یکسان کنند. موشکهای بکار رفته در این عملیات تجاوزکارانه، این بار تفاوت اساسی داشت، زیرا به محض برخورد با ساختمان های محکم و بتونی نیروگاه، خرابی جدی بوجود می آورد.

همه جا را گرد و غبار فرا گرفته بود و سایه ترس و وحشت چهره های کارگران و کارمندان را دگرگون کرده بود. سریعا به طرف محل انفجار حرکت کردیم. شهدا و زخمیها را از زیر آوار بیرون می کشیدیم. در میان آنها اسماعیل که هنوز زنده بود، بیرون آوردیم.

فوراً او را برای ادامه مداوا به بیمارستان سعدی شیراز انتقال دادند، اما میزان جراحت و سوختگی آنقدر زیاد بود که روح مطهرش توان ماندن در کالبد رنجورش را نداشت و مانند شهدای دیگر دعوت حق را لبیک گفت و به خیل شهدا پیوست.

راوی: «دوست شهید اسماعیل رسول نژاد»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین خاطره شهیدان، شهیدان و احکام دینی، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 22 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل رسول نژاد

آشنایی من با اسماعیل و خانواده اش سابقه طولانی دارد. از همان ابتدا ساده زیست، مهربان و جوانی پاک و مذهبی بود. عشق و علاقه اش نسبت به اهلبیت پیامبر (علیهم السلام) از وی فردی با شخصیت و متدین ساخته بود و بی قراریش به آن حضرات را با شرکت در مجالس روضه و مصیبت خوانی امام حسین (علیه السلام) و سایر مناسبتها جبران می کرد.

اسماعیل دوران خدمت سربازی را در کردستان و در آن شرایط بسیار سخت گذرانید و تکیه کلامش همیشه این بود: «همه شهید می شوند، اما من نه».

پس از پایان دوره سربازی برای امرار معاش و ادامه زندگی در نیروگاه اتمی بوشهر مشغول به کار شد. ‏آن روز من نگهبان اداره بودم که خبر دادند به نیروگاه حمله هوایی شده و تعدادی زخمی و شهید شده اند ‏و اسماعیل در میان زخمی هاست. آثار سوختگی بیشتر بدنش را فرا گرفته بود. پاهایش کبود شده بود و تنها جایی که سالم مانده بود، پیشانی او بود.

آنچه برای ما که همراهش بودیم، تعجب آور بود، روحیه بالا و صبر و استقامت او در برابر دردهایی که تحمل می کرد، بود.

‏برای ادامه مداوا، سریعأ او را به شیراز منتقل کردیم، اما دیگر فایده ای نداشت. جواب پزشکان متخصص، ناامیدی به همراه داشت.

لحظات وداع با مادرش برای ما که اطراف بسترش بودیم خیلی سخت و غم انگیز بود. گفت: «مادر، مرا حلال کن و زبانت را بیرون بیاور تا ببوسم». ‏تا اینکه سرانجام پس از تحمل درد بسیار، وعده حق را لبیک گفت و به آرزوی دیرین خود یعنی شهادت رسید.

راوی: «دوست شهید اسماعیل رسول نژاد»





نوع مطلب : استقبال شهیدان از شهادت، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، مجروحیت شهیدان، نحوه شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 20 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد خلیل خواجه ئیان

خلیل یکی از با تقواترین و مخلص ترین و پاکترین بچه های محل و یکی از دانش آموزان ممتاز مدرسه بود و دیپلم ریاضی خود را از دبیرستان دکتر شریعتی گرفت.

به استخدام مخابرات درآمده بود و هنگامی که دوره مخابرات را در تهران سپری می کرد، در همان موقع در آزمون شرکت نفت هم شرکت کرد و موفق گردید.

دوران سربازیش اکثراً در جبهه غرب بود. بعد از آن، در سال ۱۳۶۵ از بوشهر اعزام بزرگی صورت گرفت. حدود صد نفر از جوانان بسیجی محل به جبهه اعزام شدند که یکی از آنان خلیل بود. چند روزی در جراحی بودیم و پس از آن به گردان مالک اشتر انتقال پیدا کردیم.

حدوداً 45 روز در عملیاتی به نام فاو شرکت کردیم و بعد از دو هفته در پد ۳ مستقر شدیم. آن جا یک دکل دیده بانی مستقر کرده بودند.

ما در ماه مبارک رمضان که مصادف با تیرماه بود، اعزام شدیم. هوا بسیار گرم و عصرها بسیار دلگیر بود. همه تأسف می خوردند که در ماه مبارک نمی توانند روزه بگیرند.

خلیل روزهای نزدیک به شهادتش در خود فرو رفته بود و حالت متفکرانه ای داشت. وقت بسیاری را برای دعا و قرآن می گذاشت. شب بسیار کم می خوابید و حتی گاهی شبها که آزاد بود، پیش ما می آمد و نگهبانی می داد.

یکی از شبها موقع خداحافظی، آتش دشمن به شدت زیاد شد. خلیل هنگام رفتنش گفت: «کاری ندارید؟»، یکی از بچه ها گفت: «مقداری آب بیاور و برو». هوا هم بسیار تاریک بود و هر لحظه شدت گلوله های دشمن زیادتر می شد، به گونه ای که منطقه به شکل روز در می آمد. ایشان رفت و برگشتش ۴۵ دقیقه طول کشید. ما فکر کردیم یادش رفته، وقتی برگشت گفت: «دوبار آب توی پارچ کرده ام، اما از شدت تکانها آب می ریخت، مجبور شده ام آب توی کتری کنم و بیاورم».

کم کم ماه رمضان به هفدهم و هجدهم می رسید. خلیل هم به دعا و قرآن مشغول بود. شب ۲۱ ماه رمضان، ساعت ۱۰ شب صدای دعای کمیل می آمد. رفتم دیدم خلیل دارد دعای کمیل می خواند، گروهی را هم دور خودش جمع کرده بود. برای این که مرا نبیند رفتم بیرون سنگر نشستم. بعد از دعا گفتم: «خوب می خوانی، چرا هیچ وقت تا حالا نخونده بودی؟»، خندید.

یک شب بهش گفتم: «فردا ظهر پنج شنبه می خواهیم برویم فاو حمام کنیم، اگر می خواهی تو هم بیا»، گفت: «باشه». فردا صبح ساعت 7/30 دقیقه بود، گفتم: «خلیل می آیی؟». گفت: «نه، منصرف شدم». من به اتفاق یکی از دوستان با لندکروز حرکت کردیم. در حین حرکت بودیم که هواپیما آمد و منطقه را بمباران شدیدی کرد. ما پیاده شدیم و بعد از توقفی کوتاه حرکت کردیم تا فاو رفتیم و برگشتیم و مسافت زیادی را هم پیاده روی کردیم.

ساعت ۲ بعد از ظهر بود و گرما به حد خودش رسیده بود. خمپاره هایی که در منطقه بود همگی تازگی داشت. چون آن جا هم یک حالت باتلاقی داشت، همه چیز را در خودش فرو می برد. حالت خفه کننده ای بود. هیچ کس نبود، در صورتی که همیشه آن جا رفت و آمد زیادی بود. بوی مرگ می آمد. بیانگر این بود که اتفاق بزرگی افتاده، با دلهره به سنگرمان رسیدیم. دیدم سفره پهن است، غذا هم مرغ و برنج بود، ولی سفره پر از شل و گل بود، گفتم: «خدایا، چه شده؟». یکی از بچه ها آمد و گفت: «خلیل شهید شده...». ایشان چقدر مورد لطف خداوند قرار گرفته بودند که در یکی از بهترین ماه های سال و بهترین روز سال به دیدار خداوند رفتند.

خلیل از همه لحاظ انسان وارسته ای بود. روزهای آخر یک حالت معنوی و روحانی خاص داشت. پس از شهادتش آن را به معراج شهدا بردیم و به لشکر ۱۹ فجر که آن طرف رودخانه بود، تحویل دادیم. چون پلاک و کارت شناسایی نداشت، روی شلوارش نام و نام خانوادگی و محل سکونت و شهر را نوشتیم. چندین جا همین طور برچسب زدیم تا قابل شناسایی باشد. اولین باری بود که به عنوان بسیجی به جبهه آمده بود و در کمتر از دو ماه به شهادت رسید.

راوی: «همرزم شهید محمد خلیل خواجه ئیان»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 6 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید امیر مظفر موسوی

با شروع انقلاب اسلامی در سال 57 امیر مظفر همدوش همشهریهای خود در راهپیمایی و تطاهرات شرکت می نمود و در مراسم سخنرانی شهید ابوتراب عاشوری در هر مکانی که برگزار می گردید، شرکت می کرد و خود نگهبانی از منزل شهید را هم بر عهده داشت. حتی در روز شهادت شهید عاشوری در محل حادثه حضور داشت و از ناحیه زانو زخمی شده بود.

در خلع سلاح شهربانی بوشهر نیز حضور داشت. او در هنرستان عضو انجمن اسلامی بود و با گروهکها ابتدا با راهنمایی و صحبت و نهایتاً با مبارزه روبرو می شد که به همین دلیل بارها ایشان را تهدید به مرگ کردند. او بسیار شجاع و با شهامت بود. هنوز شاه در مملکت بود که روی کاغذا هوا (بادبادک) می نوشت مرگ بر شاه و در آسمان رها می کرد. در درگیریهای خیابانی علیه گروهک منافقین شرکت داشت و مجروحان را بر دوش می گرفت و به بیمارستان منتقل می کرد.

پس از شروع جنگ تحمیلی ایشان که سال آخر رشته راه و ساختمان را می گذراند، سال 1359 به جبهه اعزام شد. مدت 7 ماه در سومار و گیلان غرب بود و بعد به بوشهر برگشت و پس از سه روز مجدداً به اتفاق دیگر همرزمانش از جمله شهید علیرضا ماهینی به جبهه برگشت. ایشان در طول مدت اقامت در جبهه بارها مجروح شد و هر بار پس از مداوا در بیمارستان صحرایی مجدداً به خط مقدم بر می گشت.

بعد از مدتها اقامت در جبهه یک بار به مرخصی آمد و سه روز در بوشهر ماند. پدرش از او خواست که چند روز بیشتر بماند تا در کنار او باشد. اما او گفت: «پدرجان، حضرت ابراهیم (علیه السلام) فقط یک پسر داشت و به امر خداوند خواست او را قربانی کند، ولی شما 8 پسر دارید، یکی از آنها را در راه خدا بدهید و اجازه بدهید که آن یکی من باشم».

امیر مظفر مدت 20 ماه در جبهه خدمت کرد تا سرانجام در پاتک دشمن در تنگه چزابه قلب نازنینش مورد هدف قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نایل گردید. همرزمانش می گفتند: «وقتی به زمین خورد برای آخرین بار روی زانوی خود بلند شد و سه بار گفت: «یا مهدی ادرکنی»، سپس جان به جان آفرین تسلیم کرد».

یکی از دوستانش تعریف می کرد: «شبی که دشمن در تنگه چزابه اقدام به پاتک کرد، مظفر تا صبح بلند بلند قرآن می خواند. ساعت 4 صبح به نیروها دستور پیشروی دادند، اما مطفر چنان سرگرم قرائت قرآن بود که متوجه نشد. آخرین نفر من بودم که به او گفتم حرکت کن. او قرآنش را بست و به دنبال بقیه به سوی دشمن حرکت کرد».

یکی دیگر از همرزمانش می گفت: «روزی که امیر مظفر به شهادت رسید، ساعت حدود 8 صبح بود که حمله به اوج خود رسیده بود. امیر مظفر به همراه پسر خاله اش سید موسی نبوی در سنگر بودند که شهیدی را می آورند و در کنار او می گذارند. امیر مظفر دستی به سر شهید می کشد، دستانش خونی می شود و دستهای خون آلود خود را بالا می آورد و می گوید: «خداوندا، همین طور که این برادر در خط مقدم شهید شد، آرزو دارم که من هم خونم در خط مقدم ریخته شود». هنوز یک ساعت از این دعا نگذشته بود که پسر خاله اش بر اثر موج انفجار به طرف نیروهای دشمن در سمت دیگر خاکریز پرتاب می گردد و یکی از نیروهای دشمن دشنه ای در دست می گیرد و به طرف سید موسی نبوی می آید. مظفر به روی خاکریز رفته و زانوی دشمن بعثی را هدف قرار می دهد و در این لحظه کتف امیر مظفر مورد اصابت گلوله دشمن قرار می گیرد و خون از انگشتانش سرازیر می شود. مظفر تفنگ را به دست می گیرد و به سوی دشمن تیراندازی می کند تا اینکه دشمن قلب او را مورد هدف قرار می دهد و او را به شهادت می رساند».

روز 20 بهمن که امیر مظفر به شهادت رسید، نماز ظهرم را خوانده بودم و می خواستم نماز عصرم را ادا کنم. پاهایم شروع به لرزیدن کرد و ناخوآگاه اشکم جاری شد. لرزش بدنم به حدی بود که نتوانستم ایستاده نماز بخوانم، بالاجبار نشستم و گریه و اشک مهلتم نمی داد. آن روز  پدرش در بیمارستان بستری بود. از بیمارستان بهم زنگ زد و گفت در عالمی بین خواب و بیداری، امیر مظفر تا ساعت 4 صبح پیش من در بیمارستان بود و کنار تخت من ایستاده بود و سپس دستم را بوسید و اجازه رفتن خواست. بعدها از یکی از همرزمانش که روز شهادتش در کنارش بوده، درباره ساعت شهادتش سئوال کردم، گفت: «مظفر درست ساعت 12 ظهر 20 بهمن به شهادت رسیده است».

وقتی از جبهه بر می گشت، می گفت: «مادرجان، مقداری پول از طرف سپاه یا بسیج به رزمندگان هدیه می دهند، شما اگر احتیاجی به آن ندارید اجازه بدهید نا به خانواده های نیازمندتر از خودمان بدهیم». اگر می آمد و سفره غذای رنگین می دید، کنار سفره می نشست و می گفت: «مادر، چگونه می توانم پای این سفره بنشینم در حالی که خانواده های زیادی هستند که بچه های آنها در جبهه هستند ولی وضعیت مالی خوبی ندارند». ازم خواهش می کرد تا غذای سهمیه او را قبل از پخت کردن، کنار بگذارم تا بتواند آن را در اختیار خانواده های نیازمند قرار دهد.

راوی: «مادر شهید سید امیر مظفر موسوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، مناجاتهای شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 6 مهر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ناصر یونسی

ناصر یونسی جوان بسیار با صفا و خون گرمی بود. آشنایی من با وی به دوران قبل از پیروزی انقلاب اسلامی بر می گردد. ناصر از جوانان بسیجی محل بود و ما اکثر اوقات در بسیج با هم بودیم. در سال 60 که اوج فعالیتهای تروریستی گروهکهای ضد انقلاب، مخصوصاً گروهک منافقین بود، به اتفاق ناصر در تابستان همان سال شبها در جهاد سازندگی بوشهر تا صبح نگهبانی می دادیم.

با شروع جنگ تحمیلی بچه های محله ما نیز در حد توان در این جهاد شرکت می کردند. یونسی بعد از عملیات «شکست حصر آبادان» به بوشهر آمد و با حضور در محل و جذب گروهی از جوانان، با تعداد بیشتری در 28 مهرماه در قالب جنگهای نامنظم شهید چمران به اهواز رفتند.

در اهواز در مدرسه شهید دلبری که یکی از مقرهای عملیاتی جنگهای نامنظم شهید چمران بود، مستقر شدیم. فرماندهی مقر نیز به عهده شهید علیرضا ماهینی بود. بعد از چند روز ما را به سوسنگرد و از سوسنگرد به دهلاویه بردند، دهلاویه خط مقدم بود. در آن خط سنگری نبود و نیروها باید خودشان سنگر می ساختند. سنگر ما و ناصر تقریبا آخر خاکریز بود و بدلیل اینکه علاقه خاصی به شهید بهمنیار داشت، بیشتر اوقات در سنگر ما بود.

در خط دهلاویه که بودیم، معمولاً هر دو روز یک بار تانکر آب برای نیروها آب می آورد. دو روز گذشته بود و تانکر آب نیاورد. ظهر روز دوم ما آبی برای مصرف نداشتیم. رودخانه «نیستان» تقریبا با سنگر و خاکریز ما حدوداً 300 متر فاصله داشت.

من و ناصر تصمیم گرفتیم که با هم برویم و از رودخانه برای مصرف آب بیاوریم. دو تنگ آب، یک کتری و طنابی نیز برداشتیم تا با آنها بتوانیم از رودخانه آب بیاوریم. برای آب آوردند می بایست از خاکریز عبور می کردیم و عبور کردن از خاکریز هم باعث می شد که در دید دشمن قرار بگیریم. با هر زحمتی که بود دو نفری خودمان را به کنار رودخانه رساندیم. فاصله کف رودخانه تا جایی که امکان رفتن ما بود، حدودا 2 متر فاصله داشت.

ما با طناب ظرفها را بسته و به داخل رودخانه انداختیم که بتوانیم آب بیاوریم. همزمان با انداختن ظرفها به داخل رودخانه، عراقی ها ما را دیدند و شروع به زدن خمپاره کردند. اولین خمپاره که به داخل رودخانه افتاد هر دو ظرف را که به داخل رودخانه انداخته بودیم، رها کردیم حتی ظرفهای خالی را هم با خودمان برنگرداندیم. بچه ها که منتظر بودند ما آب بیاوریم، وقتی که ما را دست خالی دیدند، تا چند روز ما را دست می انداختند و می گفتند: «ترسوها، لااقل ظرفهای خالی را بر می گرداندید».

روز هشتم آذر ماه سال 1360 بود که به ما اعلام کردند امشب شب عملیات و شب رسیدن به معشوق می باشد. بچه ها خوشحال بودند، چون بعد از مدت زیادی انتظار شب حمله فرا رسیده بود. اسلحه و مهمات خود را که از قبل مهیا شده بود، تحویل گرفتیم. غروب که شد هنگام نماز بچه ها برای خداحافظی و حلالیت طلبیدن همدیگر را دوستانه در آغوش می گرفتند و با هم شوخی می کردند. شوخی ها و گریه های عارفانه و عاشقانه همه در هم ادغام شده بود.

من نیز همان شب خیلی گریه کردم و در آن حال بودم که شهیدان «ناصر» و «بهمنیار» بهم نزدیک شدند و گفتند: «امشب جای خوشحالی است، چرا این قدر گریه می کنی؟». من در جواب آنها گفتم که بخاطرمادرم گریه می کنم. ناصر خندید و خیلی مظلومانه گفت: «خدا را شکر می کنم که من کسی را ندارم که برایش گریه کنم»، اما این سخن را خیلی سنگین و معنی دار گفت. به راستی شهیدان ناصر و بهمنیار و تمامی شهدای دیگر واقعا از دنیا بریده بودند و حالت و رفتار آنها خوشحالی، جسارت، بی باکی و عشقشان نشان از عدم دلبستگی آنها به دنیا را داشت.

ساعت 9 شب بچه ها سوار ماشین شدند. به علت آتش سنگین دشمن ماشینها خیلی جلو نرفتند و ما ناچار شدیم مقداری از راه را پیاده برویم تا به جایی برسیم که قرار بود عملیات از آنجا شروع شود. خودمان را با هر زحمتی بود به سنگرها رساندیم. حدود نیم ساعت استراحت کردیم که شهید علیرضا ماهینی دستور آماده باش را داد. بین خاکریز خودی و دشمن قرار گرفتیم. مقداری که پیش رفتیم دشمن متوجه نیروهای ما شد و آتش بسیار سنگین خمپاره و کالیبرها شروع شد. ما در یک شیار که تقریبا 30 الی 40 سانتیمتر عمق داشت، زمین گیر شدیم.

آتش بسیار سنگین بود و خاموشی نداشت. در آن وضعیت ناصر می خندید و می گفت: «دیدید چه شد؟ فکر می کنم ما هنوز به جایی نرسیده تلف شویم». از محور دیگر خودمان را به دشمن رسانیدیم. صداها در هم آمیخته بود و بوی خون وشهادت می داد. خبر شهادت ناصر در آن معرکه حال و هوایی دیگر ایجاد کرده بود. او شاید اولین شهید ما در آن نبرد بود.

راوی: «همرزمان شهید ناصر یونسی»




نوع مطلب : شوخی های شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 29 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

مجید فیلی از نظر اخلاقی و شجاعت بی نظیر بود، چنان که در گشتهای شبانه جهت شناسایی نفر اول بود و هیچ ابایی از مرگ نداشت.

روزی از مرخصی روزانه بر می گشتم که دیدم مجید کنار سنگر نشسته و مشغول تمیز کردن اسلحه ای است. بهش گفتم: «مجید این تیربار کجا بوده؟». گفت: «یکی از بچه ها به وسیله همین تیربار گلوله آر.پی.جی را در هوا زده و به او مرخصی تشویقی داده اند و حالا نصیب من شده است. می خواهم امشب با این تیربار چنان محشری به پا کنم که خواب از چشمان بعضی ها ربوده شود». به او گفتم: «مواظب خودت باش، من هم از تو حمایت می کنم». آن شب غوغایی به پا کرد که هیچ وقت فراموش نمی کنم.

یکی از بچه های رزمنده همیشه به مجید می گفت: «اگر بگویند کسی تیر به سرش خورده، مطمئنم تو هستی» و مجید به او پاسخ می داد: «ما سعادت دیدار حق را نداریم».

یک روز به او گفتم: «تا کی می خواهی اینجا بمانی؟». در جوابم گفت: «تا زمانی که سعادت دیدار حق نصیبم شود».

آن روز بعد از ظهر، مجید آواز حزن انگیزی می خواند. وقتی صدایش را شنیدم، او را نزد خودم آوردم و به چهره او نگاه کردم. متوجه شدم که مجید مثل همیشه نیست. بسیار نگران شدم، آخرتازه از مرخصی شهرستان آمده بود. بهش گفتم: «قضیه چیه؟». گفت: «می ترسم ناراحت شوی». گفتم: «مگر تا حالا ناراحتی مرا دیده ای؟».

یکباره اشک در چشمات حلقه زد، تا حالا گریه او را ندیده بودم، من که نمی دانستم در مرخصی به مجید چه گذشته بود، از او خواستم با من حرف بزند و او لب به سخن گشود و گفت: «این بار پیش تمام فامیل رفته ام و از همه آنها خداحافظی کرده ام. هر کس هم از من دلخوری داشته، از دلش در آورده ام ولی نگران مادرم هستم. مثل اینکه این سفر، سفر آخرم است و دیگر بر نمی گردم. از تو خواهش می کنم تمام یادبودهای من، از کیفم گرفته تا دیگر وسایلم را برداری و به خانواده ام تحویل بدهی، من فردا صبح دیگر نیستم».

‏گرچه جبهه بود و هیچ کسی سرنوشت خود را نمی دانست ولی گویا به او الهام شده بود. بهش گفتم: «در آن دنیا شفاعت مرا می کنی؟». او گفت: «من خود نیز نیاز به شفاعت دارم».

فردا صبح زمانی که صدای تیربار او خاموش شد، متوجه شدم دیگر جواب آتش عراقیها را نمی دهد. اسلحه ام را گذاشتم و به طرف سنگر مجید دویدم، از پشت سرش او را دیدم که در کف سنگر نشسته است. اول فکر کردم واقعاً نشسته و اتفاقی برایش نیفتاده است. ‏ولی رو به رویش ایستادم دیدم صورت او خون آلود گشته و تیر به سر او اصابت کرده است. آن موقع بود که تمام حرفهایی را که دیروز زده بود در ذهنم مرور کردم و گریستم. آری او خبر داشت که چه اتفاقی خواهد افتاد و آن دیدار آخر ما بود.

راوی: «همرزم شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 11 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

در عملیات کربلای 3 ‏که حسین در آن حضور داشت و در آن اسکله الامیه و البکر را از نیروهای عراقی گرفتند، در همین عملیات بود که حسین به شهادت رسید. جسدش تا 11 سال به دست ما نرسید، بعداً به ما گفتند که پس از شهادت ایشان و 2 الی 3 ‏نفر دیگر از دوستانش که در قایق بودند، آب دریا جسدشان را به طرف ام القصر می برد و به دست نیروهای عراقی می افتد، آنها همان جا حسین و 2 نفر دیگر از دوستاش را به خاک می سپارند که بعد از 10 سال آن اجساد را از زیر خاک بیرون می آورند و به ایرانیان تحویل می دهند.

‏یک بار خواب دیدم که عده ای در حال حرکت به سوی جبهه هستند و حسین نیز ساک به دست، در این جمعیت حضور دارد. من با دیدن حسین صدایش زدم که با سر به من جواب داد که الان می آیم، ولی همین طور پشت سر جمعیت حرکت می کرد. من به طرف او دویدم اما بیشتر از او دور می شدم.

‏قبل از عملیات کربلای 3 ‏، من با اتوبوسی که نیروهای تازه نفس را به جبهه انتقال می داد، به جبهه رفتم. در آنجا پس از رسیدن به جبهه قصد دیدن حسین را داشتم که به من گفتند: «حسین در مانوری شرکت دارد و شما نمی توانید ایشان را ببینید». به همین خاطر به بوشهر برگشتم، درست چند روز بعد در آنجا شهید شد.

در زمان شهادت پسرم، من به ماموریت اداری در منطقه جم و ریز رفته بودم. پس از بازگشت از ماموریت به خانه آمدم و سراغ حسین را گرفتم، چون حسین معمولآ پس از اتمام عملیاتها چند روزی به مرخصی می آمد. ‏ولی همسرم گفت که حسین نیامده است. بعد از دو یا سه روز یکی از بستگان که پاسدار بود به منزل ما آمد و گفت: «آقای ماهینی با شما کار دارند، اگر بیکار هستی بیا تا با هم نزد او برویم». همین که اسم ماهینی را آورد من وسط حرفش پرپدم و گفتم: «حسین شهید شده است؟» ‏و ایشان گفتند: «بله».

‏چند روز قبل از شنیدن خبر شهادت حسین، خواب دیدم من در جبهه بودم و پسر دیگرم به طرفم آمد و گفت: «‏پدر هیچ خبری از حسین نیست، هر چقدر دنبال او می گردم او را پیدا نمی کنم». ‏وقتی آن خبر را به من دادند فوراً به یاد خوابم افتادم و به دلم افتاد که حسین شهید شده باشد.

به هر حال من به منزل آقای ماهینی رفتم و ایشان پس از مقدمه چینی جریان شهادت حسین را برای ما تعریف کردند ولی من شهادت حسین را باور نکردم. حتی سال 1369 ‏که عده ای از اسراء به میهن برگشتند، من انتظار برگشتن حسین را می کشیدم و با خودم می گفتم: «شاید پسرم زنده باشد». 11 سال گذشت و من سفری به دوبی داشتم و پس از بازگشت از آنجا به ما خبر دادند که جسد فرزندتان را آورده اند و ما به بنیاد شهید رفتیم و جسد را تحویل گرفتیم.

راوی: «پدر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو