خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
پنجشنبه 22 فروردین 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد حسن زاهدی

محمد حسن پنج ساله بود که برای اولین بار روزه گرفت. وقتی پدرش به او گفت: «پسرم تو کوچکی و روزه نداری»، با لحن بچه گانه اش گفت: «همه شما روزه می گیرید، من هم می خواهم روزه بگیرم».

از آنجایی که پدرش از همان موقع نمی توانست روزه بگیرد، به محمد حسن گفت: «پسرم من هم دلم می خواهد روزه بگیرم، وقتی می بینم که تو روزه ‏می گیری و من نمی توانم، ناراحت می شوم». محمد حسن به پدرش گفت: «اما من این قدر دلم خوش می شود که ‏روزه می گیرم». ‏آن روز همان طور که روزه بود، در حال حرف زدن با پدرش بود که ‏یک دفعه از حال رفت.

دوست محمد حسن تعریف می کند که شب 27 ‏ماه رمضان بود که دشمن به مواضع ما حمله کرد، خیلی ها اسیر شدند و حدود 17 ‏یا 18 ‏نفر از بچه های بوشهر و شیراز نیز شهید شدند که یکی از آنها محمد حسن بود. وقتی جسد او را دیدم تیری از میان دو شانه اش رد شده بود و یکی از رزمندگان که کنارش نشسته بود، سر او را روی پایش گذاشته بود. پیکر بی جان محمد حسن 4 ‏روز و 4 ‏شب در جبهه افتاده بود. ‏

وقتی جسدش را به بوشهر آوردند به ما گفتند که اینها 4 یا 5 نفر بودند که در همان جا شهید شده بودند. به طرف جسد پسرم رفتم و دستم را در جیبش کردم، قیچی صورت تراش او هنوز در جیبش بود و حتی روغنی که به بدنش می زد در جیبش بود. نمی دانم چرا در اطراف او بوی خوش عطری به مشام می رسید. من وسایلی را که از جیبش در آوردم تا مدتها نزد خودم نگه داشتم.

یادم می آید هنگامی که می خواستم پدر بچه ها را برای عمل کردن به شیراز ببرم، به دخترم گفتم: «مادر، من این کفن را از مکه آورده ام، یا به برادرت محمد حسن می رسد یا به پدرت»، خواست خدا بود که حاج ابراهیم از زیر عمل جان سالم به در برد و کفنی که از مکه آورده بودم قسمت محمد حسن شد.

 ‏راوی: «مادر شهید محمد حسن زاهدی»




نوع مطلب : شهیدان و احکام دینی، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 9 فروردین 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ابراهیم زنده بودی

وقتی که برادرم برای اولین بار به جبهه اعزام شد، 14 سال بیشتر نداشتند. وقتی که پیش پدرم آمد و از ایشان اجازه گرفت، از آنجایی که پدرم شرایط سنی رفتن به جبهه را می دانست و با توجه به سن کم ابراهیم، می دانست که او را ثبت نام نمی کنند، ولی به هر حال جواب مثبت داد. اما با کمال تعجب دیدیم که پس از مدتی وی را به جبهه اعزام کردند. ما هیچ وقت متوجه نشدیم که او چه کار کرد که توانست با وجود سن کم به جبهه اعزام شود.

‏شب شهادت ابراهیم مصادف با شب تاسوعا بود. ایشان در تاریخ 6/6/ 1366 ‏به ملکوت اعلی پیوستند و این سعادتی بس عظیم است. ‏شهادت ابراهیم به این شکل بوده که تعدادی از نیروهای کومله و دمکرات برای بچه های سپاه کمین کرده بودند. بچه های سپاه که حدوداً 10 الی 15 نفر بودند برای درگیری و مقابله با آنها به آن مکان می روند، آنجا غافلگیر شده و به محاصره نیروهای دمکرات و کومله در می آیند. در آن لحظه از طریق بیسیم به بچه های نیروی انتظامی خبر می دهند که ما درمحاصره دشمن قرار گرفته ایم و نیاز به کمک داریم. با گرفتن این خبر تعدادی از سربازان نیروی انتظامی به سمت منطقه ای به نام «کوی کات» واقع در مرز ایران، عراق و ترکیه حرکت می کنند. ابراهیم پس از آزاد کردن تعدادی از بچه های سپاه که در محاصره دشمن بودند، به شهادت می رسد.

شب سیزدهم ‏ماه محرم بود و همه ما منتظر تلفن ابراهیم بودیم تا به ما خبر بدهد که کجاست و کی بر می گردد. پدرم دریک اتاق با بچه ها نشسته بود و من هم داخل اتاق دیگر در حال کتاب خواندن بودم. حدود ساعت 8 ‏شب بود. دیدم که تعدادی از هم ولایتی ها بر سر زنان وارد خانه ما شدند. گویا یکی از هم ولایتی هایمان که در شرکت هواپیمایی کار می کرده وقتی پیکرهای پاک شهیدان را به فرودگاه می آورند، به طور اتفاقی روی یکی از این تابوتها اسم ابراهیم زنده بودی فرزند عبدالله را می بیند و فوراً به دیگر هم ولایتی ها اطلاع می دهد. البته در آن موقع نیروی انتظامی هم در جریان بودند ولی به دلایلی به ما نگفته بودند.

راوی: «برادر شهید ابراهیم زنده بودی»




نوع مطلب : خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 27 بهمن 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسن وردیانی

روزی که تصمیم گرفت برای دروس طلبگی به قم برود، به او گفتم: «چیزی لازم نداری؟». ‏گفت: «ساعت ندارم»، و من هم همان جا ساعتم را باز کردم و گفتم: «به دستت بزن»، ‏گفت: «‏این مال خودت است و من نمی خواهم»، اما من به زور آن ساعت را به او دادم و الان هم همان ساعت موجود است.

بعد از شهادت او ساعت روی 9 ‏ثابت شده و حرکت نکرده بود. ‏موقعی که جسدش را آوردند، آن ساعت روی دستش بود و چون این ساعتها با حرکت دست کار می کنند، اگر مدتی دست بی حرکت باشد، آن نیز کار نمی کند، لذا احتمال می دهم دو روز قبل یعنی روز نوزدهم ماه شهید شده و ‏ساعت روز بیست و یکم ماه از کار افتاده بود.

راوی: «برادر شهید حسن وردیانی»





نوع مطلب : لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 12 مهر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالرسول ضاحیان

ا‏خلاق خوبی داشت با بچه ها، بزرگترها، کوچکترها و همسایه ها خیلی  خوب بود. ‏هنوز سربازی او فرا نرسیده بود که رفت سه ماه آموزش کرمان، بعد آنها را تقسیم بندی کردند، آمد مرخصی.

روزی با برادرش رفته بودند دریا که شنا کنند. همان جا به برادرش گفته بود: «تو از سربازی معاف می شوی». برادرش ‏تعجب کرده بود و از او پوسیده بود: «برای چی؟»، جواب داده بود: «چون من شهید می شوم، تو معاف می شوی، اما این حرف را به مادرم نگو که ناراحت می شود». 

در کردستان داخل سنگر بودند که عراقیها به آنها حمله می کنند و یک  خمپاره به سنگر می خورد و سنگر رویشان خراب می شود و تمام کسانی که در سنگر بودند، شهید می شوند. همان موقع نوبت او نبود که در سنگر بماند ولی به دوستش گفته بود من همین جا در سنگر می مانم و تو برو آب و غذا ‏‏بیاور. وقتی که دوستش از سنگر خارج می شود، یک خمپاره به سنگر می خورد و شهید می شود.

راوی: «مادر شهید عبدالرسول ضاحیان»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 21 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید عباس صفوی

روزی که برای آخرین بار می خواست به ماموریت برود، یک نفر از روستا آمده بود و مهمان سید بود. وقتی که فردی دنبال سید عباس آمد که با هم بروند، سید به او گفت: «صبر کن تا مهمانم برود بعد می رویم، چون صحیح نیست که من قبل از مهمان خارج شوم».

آن روز با دفعه های قبل فرق می کرد و حالت عجیبی به ما دست داده بود. نحوه ی شهادت ایشان به این صورت بود که آنها با ماشین در جاده امیدیه - اهواز در حرکت بودند که هواپیمای عراقی ها بالای سر آنها می آید ‏و آنها به خاطر اینکه از تیررس هواپیما دور شونده، با سرعت زیاد حرکت می کنند که ناگهان به کامیونی برخورد می کنند و سید عباس به شهادت می رسد.

راوی: «خواهر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید سید عباس صفوی

عباس 10 ماه پس از ازدواجش به سربازی رفت و پس از گذراندن دوران آموزشی، او را به منطقه مارد فرستادند. پسرم در آنجا به شدت مجروح شد و به علت خونریزی زیاد به شهادت رسید. 

‏روزی که عباس می خواست به جبهه برود، به من گفت: «من می خواهم برای مدتی به جبهه بروم، شما از همسرم نگهداری کنید».

او وصیت کرد که اگر شهید شدم، اسم پسرم را نواب بگذارید. من به او گفتم: «پسرم، شاید بچه ات دختر باشد؟». گفت: «‏نه، من مطمئن هستم که پسر است». ‏بعد به شوخی گفت: «حالا اگر دختر بود بگذارید نواب زا».

پسرش روز بعد از شهادت عباس به دنیا آمد و همان نامی را که عباس وصیت کرده بود، رویش گذاشتیم.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، شوخی های شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، وصیت نامه ی شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 29 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید رسول شکیبازاده

آخرین باری که رسول به جبهه رفت، مصادف با حمله ای بود که بعد از پذیرش قطعنامه 598 ‏توسط امام (ره) رخ داد و در همان عملیات شهید شد.

شنیدم وقتی یکی از مسئولین به محل استقرار آنها می آید و اعلام نیاز به نیرو جهت حمله به دشمن می کند، رسول نیز داوطلب می شود و با او می رود. همین طور که رسول به همراه آن مسئول و چند نفر دیگر می رفتند تا در آن حمله شرکت کننده، گلوله آر.پی.جی به طرف او شلیک می شود و دستش قطع می شود و همان جا به شهادت می رسد.

‏دو روز پس از شهادتش، پیکرش را به بوشهر آوردند. من در آن زمان در ستاد پشتیبانی جبهه بودم. دو نفر از دوستانم از شهادت پسرم مطلع بودند، ولی به من چیزی نمی گفتند.

روزی به آن دو گفتم: «‏می خواهم به ناوتیپ بروم و خبری از رسول بگیرم». ولی آنها گفتند: «‏تو همین جا باش، ما خودمان می رویم و برایت خبر می آوریم»‏. آن روز دیگر آنها را ندیدم.

شب همان روز یکی از دوستان به خانه ما آمده بود تا خبر شهادت پسرم را به من بدهد، ولی من به خانه نرفته بودم و در مسجد بنایی می کردم. آن شب من تا ساعت 5/5 ‏صبح مشغول بنایی در مسجد بودم. همان جا خبر شهادت رسول را به من دادند.

صبح که به خانه رفتم، خبر شهادت پسرمان را کم کم به مادرش دادم. هیچ وقت آن لحظه را فراموش نمی کنم. اول مات و مبهوت به من نگاه کرد و پس از چند دقیقه بهم گفت: «‏قلبم سوخت».

زمانی که با براد‏ران و مادر رسول برای د‏یدار پیکرش به بهشت صادق رفتیم، دیدیم که د‏ست پسرم قطع شده ولی صورت نورانی و آرامی داشت. صفا و صمیمیت رسول همیشه در خاطرم ماندگار است.

او گاهی به خوابم می آید و از من می خواهد که راه شهدا را ادامه دهیم و از ولایت فقیه پیروی کنیم. آری، شهدا عاشق امام و انقلاب بودند و برای پایداری نظام اسلامی، جان خود را نثار کردند.

راوی: «پدر شهید عبدالرسول شکیبازاده»




نوع مطلب : خواب شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو