خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
پنجشنبه 3 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید عباس حسین نژاد

حوالی ساعت 11 شب بود ‏که یک سری تیرهای رسام از طرف دهلاویه به طرف پل شلیک شد و هم زمان با آن خمپاره های دشمن بود که بر سر ما فرود می آمد. لحظات خیلی سختی را می گذراندیم، ولی کاری از دستمان بر نمی آمد. در همین حال ناگهان آتش زیادی در نزدیکی من روشن شد. در آن لحظه هر کاری کردم، نتوانستم تکان بخورم. صدای نمی شنیدم و همه جا تاریک بود. کم کم فهمیدم که سنگر خراب شده و ما زیر خاک و صندوق های پر از خاک مانده ایم.

به ناچار در آن درگیری شدید که تانک های دشمن به سوی پل در حرکت بودند و از پل گذشته و از پشت سر بچه ها را مورد هدف قرار می دادند، بچه ها جانانه دفاع می کردند. تا حوالی ساعت 3/5 ‏صبح کار ما همین بود و هر لحظه بر شدت درگیری افزوده می شد و نیروهای ما شهید می شدند. ‏

در آخرین برگشتی که داشتم و برای بچه ها مهمات می آوردم، شهید علی بختیاری را دیدم که به اتفاق سه نفر دیگر برانکاردی روی دوش داشتند. او مرا که دید گفت: ‏«بهزاد تبریک می گویم». من بلافاصله گفتم: ‏«عباس را می برید؟» و او با تعجب گفت: «‏بله، از کجا فهمیدی؟» و من ماجرا را  در حالی که پتو را از روی صورت عباس کنار می زدم، به شهید بختیاری گفتم. عباس واقعاً آرام خوابیده بود، در حالی که فرقش در اثر برخورد گلوله متلاشی شده بود.

راوی: «همرزم شهید عباس حسین نژاد»




نوع مطلب : آخرین خاطره شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید محمد تندی

بعد از مدتی از اسارت پدرم، نامه ای به همراه عکسش به دست ما رسید و خبر شهادتش را به ما دادند. عراقی ها گفته بودند که در اثر سکته قلبی فوت کرده، ولی یکی از اسرای ایرانی که با پدرم بود، به ما گفت که عراقی ها خیلی ایشان را شکنجه می دادند.

چون پدرم اهل نماز شب و مراسم عزاداری امامان بوده، عراقی ها او را شکنجه می داده اند که او عقایدش را ترک کند، ولی پدرم حاضر به چنین کاری نمی شده ‏ است.

بعد از شهادتش، ما خیلی پیگیری کردیم که جسدش را تحویل بگیریم، ولی موفق نمی شدیم. عراقی ها حاضر به تحویل جسد نمی شدند. سال 81 ‏بود که پیکر ایشان را آورد‏ند و به ما اعلام کردند که برای د‏یدن جسد برویم. وقتی پیکرش را د‏یدم خیلی شوکه شدم، چون تصویری که از پدرم در ذهنم بود ‏از بین رفت و حالا هر وقت صحبت از پدرم می کنم، همان استخوانها د‏ر ذهنم ایجاد ‏می شود.

‏چند مرتبه خوابش را دیدم، وقتی که تازه شهید شده بود، خواب د‏یدم پدرم که لباس مشکی تنش بود، آمد و جمعیتی هم پشت سرش بود. من دنبالش می دویدم و می گفتم: «بابا نرو، بیا پیش ما». او بهم گفت: «برو، نگران من نباش، من حالم خوب است، مواظب خود‏تان باشید».

پدرم در قطعه شهدای بهشت صادق بوشهر به خاک سپرده شده است. مادرم هم در قطعه مخصوص خانواده شهدا به خاک سپرده ‏شده است. هر وقت سر خاک پدرم می روم، با او درد دل می کنم و مشکلاتم را برایش می گویم.

راوی: «دختر شهید محمد تندی»




نوع مطلب : خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید محمدرضا بندر ریگی

خدمت سربازی محمدرضا در سه ماه آموزشی، در هوابرد شیراز بود. پس از مدتی به مرخصی آمد، وقتی برای ادامه خدمت به هوابرد شیراز برگشت، ‏همراه نیروهای اعزامی به جبهه های حق علیه باطل اعزام شد.

در مرحله نخست اعزام، در جریان عملیات فتح المبین در منطقه رقابیه، بر اثر اصابت تیر مستقیم به شقیقه اش به شهادت رسید. از طرز شهادت محمدرضا اطلاعی نداریم، زیرا همه همرزمان او از جمله شهید مظلوم زاده نیز در همان دم به شهادت رسیدند، کسی نماند تا از آن لحظات برایمان صحبتی کند.

شبی یکی از بستگان به خانه آمد، گرفته و ناراحت بود. مرا کنار کشید و گفت: «عکسی از محمدرضا دارید؟». گفتم: «مگر چه شده؟». گفت: «چیزی نگو تا مادرت متوجه نشود، او به شهادت رسیده». ‏

عکس را به ایشان دادم و ‏همه بچه های فدائیان اسلام را با خبر کردم. سپس سایر اعضای خانواده را مطلع کردم و به بهشت صادق رفتیم. به جز مادر و خواهرانم، همه ما محمدرضا را  دیدیم.

راوی: «برادر شهید محمد رضا بندر ریگی»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید منصور اسماعیلی

پایگاه شهید بهشتی که بودیم، منصور از طریق اصفهان به اهواز اعزام شد. شبها که سینه می زدیم، منصور می آدم پیشم و می گفت: «دلم می خواهد خدا از من راضی شود». سری دوم با ما اعزام شد. سنگر منصور و سایر بچه ها که تازه ‏اعزام شده بودند، کنار ما بود.

از بس درگیری شدید بود، سنگر منصور از بین رفت. من دنبال او می گشتم که خودش آمد و گفت: «می خواهم سنگر بسازم». منصور را فرستادم دنبال بیل ، بعد از 10 تا 20 ‏دقیقه که نیامد نگران و عصبانی شدم و گفتم: «برای یک بیل فرستادمش دیگر نیامد، این دیگر چه آدمی است؟».

یکی از بچه های دهدشت خبر آورد که یک بوشهری ترکش خورده، اول که رفتم بالای سرش، باورم نمی شد که خودش باشد ولی وقتی که دقت کردم، دیدم خودش است. لذا خیلی ناراحت شدم و خودم را مقصر می دانستم، اما چیزی که بود خودش دوست داشت شهید شود. من رفتم دنبال آمبولانس و بالاخره با بچه های بوشهر و دهدشت همراهی کردیم  و او را راهی اهواز کردیم.

راوی: «همرزم شهید منصور اسماعیلی»




نوع مطلب : لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 21 بهمن 1396 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید منصور اسماعیلی

در اصفهان دوره آموزشی را گذراند. موقعی که می خواست به جبهه برود، ما قرآن را روی سر او گرفتیم. هر چه به او گفتم تا خودم هم برای بدرقه تا بسیج همراهت بیایم، گفت: «نه، حق ندارید، هیچ کس نیاید، ما می رویم یا زنده بر می گردیم یا شهید می شویم».

روز آخر که می خواست برود، وصیت کرد و گفت: «مادر، من می خواهم بروم، اگر شهید شدم تو باید بروی به حج»، گفتم: «نه مادر، مگر من باید منتظر باشم که تو شهید شوی تا بروم حج، نه من این کار را ‏نمی کنم». گفت: «نه مادر، اگر نرفتی من ناراحت می شوم، تو باید بروی». من به حرف او عمل کردم و توانستم به این سفر یعنی زیارت خانه خدا که سفارش منصور بود، بروم. 

بعد از اینکه شهید شد، همرزمانش می گفتند که منصور بالای سنگر ایستاده بوده، عراقی ها او را دیده بودند و خمپاره شلیک می کنند، ترکش توی سرش می خورد و او را عقب می برند و شهید می شود.

راوی: «مادر شهید منصور اسماعیلی»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید سید ماشاءالله هاشمی

در آخرین لحظات زندگی پر بارش، هنگام انفجار تانک خود را به سختی بالا می کشد و به اطرافیانش می گوید: «دوست دارم اگر شهید می شوم، جسم بی جانم به دست مادرم برسد و آرزوی دیدن پیکر فرزند به دل مادرم نماند».

به همین دلیل اگر چه بسیار برایش سخت و دشوار بوده است، اما سعی نموده خود را از تانک بیرون بکشد تا جسمش خاکستر نشود، با این حال وقتی او را دیدم، بدنش سوخته بود .

زمانی که مادرم هنوز زنده بود و از او پرستاری می کردم، شبی ماشاءالله به خوابم آمد و گفت: «هر وقت تو از مادرم پرستاری می کنی، من همراه و در کنارت هستم».

راوی: «خواهر شهید سید ماشاءالله هاشمی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، حضور شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید خداکرم فرامرزی

شب هجدهم هر چه به او ‏اصرار کردم در عملیات شرکت نکند، راضی نشد. شب نوزدهم نیز هر چه خودم و بچه ها با او صحبت کردیم ‏تا شاید از رفتن به عملیات منصرف شود، فایده ای نداشت و ایشان باز هم بر تصمیم خود پافشاری می کرد. به خداکرم گفتم: «پس به محوری که خودم هستم بیا». منطقه از ‏شنهای نرم پوشیده شده بود، طوری که بچه ها به سختی در شن ها حرکت می کردند. در آن زمان چند نفر از منافقین در ارتش بودند که عملیات را لو داده بودند.

بعد از کانال کشی بود که نیروهای ایرانی به طور کامل وارد محور عملیاتی ‏شدند. عراقی ها نیروها را قیچی کرده و درون کانال ها آب جاری کردند. همه جا ‏سیم خاردار کشیده بودند و کانال ها از آب پر شده بود. دستورعقب نشینی صادر ‏شد.

داشتم از همان محور بر می گشتم که دیدم آقای فرامرزی روی زمین افتاده ‏است. خمپاره ای به پایش اصابت کرده و کاملأ شکاف برداشته بود. اصلاً ‏نمی توانست صحبت کند، فقط ناله می کرد. چون از لحاظ هیکل، خیلی درشت و سنگین بود و من خودم تنها بودم، از طرفی دستور عقب نشینی داده شده بود، تنها کاری که کردم چفیه ام را روی محل زخم محکم بستم و او را رو به قبله گذاشتم. گفتم بعد بچه ها می آیند و او را به عقب منتقل می کنند. اما متاسفانه آن منطقه ی عملیاتی به دست عراقی ها افتاد و ایشان با همان حال در آن جا ماند.

مشخص نبود که ایشان شهید شده اند یا اسیر، تا سال 1370 ‏خانواده اش خیلی چشم به راه بودند، ولی من مطمئن بودم که به شهادت رسیده اند. تا اینکه ایثارگرانی که در سپاه بودند، به من خبر دادند که جسدی در همان منطقه پیدا شده شما بروید و ببینید متعلق به آقای فرامرزی است یا خیر؟  فوراً آمبولانس گرفتم و بدون این که به خانواده خبر دهم، به ستاد معراج شهدای جنوب در جاده ی اندیمشک رفتم. جسد را دیدم، لباس ها و پوتینش سالم بود. اما فقط استخوان هایش مانده بود. جمجمه ی سرش دو قسمت شده بود.

راوی: «همرزم شهید خداکرم فرامرزی»




نوع مطلب : لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو