خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

شهید عبدالمحسن زائری

ساعت 4 بعد از ظهر به حاجی گفتم: «بلند شو برویم شیراز»، گفت: «مگه چه خبر شده؟». گفتم: حسن (برادر محسن) زخمی شده و در بیمارستان شهید چمران شیراز است». حاجی برای محسن دو هزار تومان پول روی طاقچه گذاشت و به بچه ها سفارش کردیم که به محسن نگویند ما به بیمارستان شهید چمران شیراز رفته ایم تا مبادا به دنبالمان بیاید.

وقتی از شیراز برگشتیم، گفتم: «بچه ها محسن کجاست؟». گفتند: «به منطقه رفت». گفتم: «کجا رفت، هنوز 7 روز مرخصی داشت». ‏گفتند: «هلیکوپتری در بهداری سقوط کرد و هر دو خلبان آن کاملأ سوختند. محسن با شیدن این خبر تا بهداری دوید. با مشاهد ‏این صحنه خیلی دگرگون شد و ساعت 5 ‏بعد از ظهر وسایلش را جمع کرد و عازم منطقه شد». محسن گفته بود: «ابتدا به برازجان، بعد گناوه ‏و از آنجا به اهواز می رود تا خودم را به منطقه برسانم».

‏شب به منزل دختر عمه اش در اهواز رفته بود تا استراحت کند و صبح زود به منطقه عازم شد ‏بود. دختر عمه ی محسن تعریف می کرد، می گفت: «محسن را سر چهار راه پیاده کردیم تا صبح با گردانهای اعزامی، به جبهه برود». قسم می خورد و می گفت هنگامی که محسن از ماشین پیاده شد، بسیار خوشبو و زیبا شده ‏بود. ‏نفهمیدیم روی هوا رفت یا زمین، سریع خود را به نیروها رساند و دیگر او را ندیدیم .

‏یکی از همرزمانش می گفت: «شب عملیات همراه محسن بودم، وقتی محسن به سمت دشمن یورش برد، فریاد زدم محسن برگرد، ما شکست خوردیم، اما او جواب داد: شکست بی شکست، من باید بروم و جبران کنم. همه ی نیروها عقب نشینی کردند اما محسن به پیشروی ادامه داد تا اینکه هدف تیربار دشمن قرار گرفت و تیری به پایش اصابت کرد و نیروهای بعثی ملعون، این عزیز را زنده به گور کردند».

راوی: « مادر شهید عبدالمحسن زائری»




نوع مطلب : لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالرسول زاهدی

از جمله صفات خوب و قابل ستایش عبدالرسول، این بود که دل بسیار‏مهربانی داشت و به مشکلات مردم به طور خاص توجه نشان می داد. برای کمک به مردم و کسانی که نیازمند بودند ، از هیچ تلاشی کوتاهی نمی کرد و رابطه ی عاطفی بسیار خوبی با مردم برقرار می نمود. کارهایش را بیشتر به صورت مخفیانه و پنهانی انجام می داد ، به طوری که حتی همسر ایشان اطلاعی از آنها نداشت.  

‏اعتقاد و علاقه ی عجیبی به قرآن در وجود او موج می زد و به روحانیت بسیار نزدیک بود. در آن زمان که مردم خود را ‏خیلی درگیر مسایل سیاسی نمی کردند و از سیاست اطلاعی نداشتند ، ایشان  از مسایل سیاسی روز آگاهی کامل و کافی داشت.

نحوه ی شهادت عبدالرسول نیز به این ترتیب بود که نیروهای رژیم شاه می خواستند عده ای از روحانیون را که ا‏ز قم آمده بودند و در مسجد به سر می بردند ، دستگیر کنند. با حمله ی نیروها ، یکی از کارکنان آموزش و پرورش زخمی می شود و در جوی آب می افتد. زاهدی خم می شود تا به ایشان کمک کند که تیری به سر ایشان اصابت می کند و به شهادت می رسد. در واقع او برای کمک به این فرد و روحانیت به شهادت رسید که این نشان می دهد ایشان تا چه اندازه از نظر اخلاقی ، فردی مردمی به شمار می رفته و چقدر دوستدار و پیرو روحانیت بوده است.

راوی: «بستگان شهید عبدالرسول زاهدی»




نوع مطلب : لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 16 دی 1396 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید خداکرم روزگار

بعد از پیروزی انقلاب طولی نکشید که جنگ شروع شد و فرزند ما هم مثل همه جوانان ایران عازم جبهه شد. هر 40 الی 50 روز یک بار برای مدت کوتاهی مرخصی می گرفت و به خانه می آمد. هر بار که به منطقه اعزام می شد برای بدرقه ی او ساعت ها کنار بسیج می ماندم. می گفت: «شما این جا نمانید ، معطل می شوید». اما دلم راضی نمی شد او را ترک کنم.

سال 1360 برای گذراندن خدمت سربازی به سیرجان رفت و مدتی بعد به تهران فرستاده شد. از طرف ارتش چهار ماه در جبهه ی سومار حضور داشت. وقتی نامه اش به دست ما رسید، با تعجب گفتم: «محل خدمت این پسر تهران است در سومار چه می کند؟».

پس از اتمام دوره ی سربازی ، یک سال در بسیج خدمت کرد. بعد از آن وارد اداره منابع طبیعی شد و یک سال نیز در آنجا به خدمت مشغول بود. بارهایی مثل خواربار و سایر مایحتاج رزمندگان را با ماشین به جبهه منتقل می کرد. در یکی از سفرها ماشین اداره در منطقه خراب می شود، خداکرم ماشین جهاد را تحویل می گیرد تا به آنها کمک کند. ‏

یکی از همرزمانش به خداکرم می گوید: «ما حالا 40 الی 50 ‏روز است که اینجا هستیم ، ماشین اداره هم که خراب است ، بنابراین بیا فردا صبح با ماشین دیگری به بوشهر برگردیم». ‏خداکرم در پاسخ می گوید: «نه ، برادران گفته اند چند ماشین خاک برای خاکریز ببر، می خواهم خاک برای آنها ببرم».

دوستانش می گویند: «خداکرم حمام کرد، لباس بسیجی به تن نمود و راهی منطقه شد». یکی از همرزمانش بهش می گوید: «تو همیشه با زیر شلواری و دمپایی پشت ماشین می نشستی ، حالا چه شده که لباست را عوض کرده ای؟». خداکرم جواب می دهد: «به سمت خاکریز و خط مقدم می روم ، شاید شهید شدم ، ‏می خواهم درهنگام شهادت با لباس بسیجی باشم».

ساعت 5 ‏الی 6 ‏عصر حرکت ‏می کند، ناگهان توپ دور بردی به آن منطقه اصابت کرده و خداکرم شهید می شود.

راوی: «مادر شهید خداکرم روزگار»




نوع مطلب : لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالمحمد توکلی ریشهری

ساعت 1/30 بامداد دوم فروردین ماه سال 1361 عملیات بزرگ فتح المبین با رمز «یا زهرا (سلام الله علیها)» آغاز شد و دستور حمله صادر گردید. رزمندگان از سه محور پیشروی می کردند و در سنگرهای کمین دشمن با عراقیها درگیر می شدند. از شروع عملیات تا صبح شاهد ‏آوردن پیکرهای مجروح بچه ها یا شهیدان عزیز به عقب بودیم.

از پیشروی نیروها خبر نداشتم، تا این که هوا روشن شد و متوجه شدم که در هر سه محور تعداد زیادی از رزمندگان در میادین مین و پشت موانع  دشمن گرفتار شده اند. به شدت با سنگرهای کمین و نیروهای دیده بانی دشمن درگیر شده بودند. از جمله عبدالمحمد که مجروح در میدان مین افتاده بود.

با پیشروی تعدادی از نیروها، درگیری در سنگرهای دشمن به سختی ادامه یافت. اما امکان انتقال شهدا و مجروحین به عقب وجود نداشت. خط پدافندی ما و میدان مین به شدت زیر آتش سلاح های سبک و سنگین دشمن بود، عبدالمحمد نیز در میدان مین در کنار سایر همرزمانش به شهادت رسیده بود.

راوی: «همرزم شهید عبدالمحمد توکلی ریشهری»




نوع مطلب : لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید عبدالرحمن بنیادی

شب دوم فروردین سال 61 ‏به ما اعلام کردند که منتظر عملیات باشید، ما نیز حالت آماده باش کامل داشتیم. عبدالرحمن کنار من دراز کشیده بود، خوابمان نمی برد، صحبت می کردیم.

وقتی عملیات شروع شد ما به ستون شدیم، عبدالرحمن جلو من بود. از شیار شلیکا که تانک دو لول سوخته ای از قبل کنارش بود، گذشتیم و بالا رفتیم. ما وسط میدان مین بودیم که مین منوری منفجر شد و محور لو رفت. همه بچه ها به حالت سینه خیز بودند. مین منور عراقی ها را از حضور ما مطلع کرد. بسیار ‏آتش سنگینی ریختند، آن طور که نفس کشیدن در آن غبار و دود باروت مشکل ‏بود.

‏با عبدالرحمن و بقیه بچه ها سینه خیز ادامه حرکت دادیم. آتش سنگین ‏دشمن هر لحظه شدیدتر می شد، بطوری که دیگر پیشروی غیرممکن بود. لحظه ای توقف کردیم و بعد با تعدادی که باقی مانده بودیم از جمله عبدالرحمن به طرف نقطه ای که سنگر تبربارچی عراقی عده زیادی از بچه ها را شهید کر‏ده بود، رفتیم.

شیاری پشت آن سنگر پنهان بود. در شیار پشت سنگر تیربارچی قرار گرفتیم. یکی از بچه ها پیشنهاد داد هر چه زودتر سنگر تیربارچی دشمن را بزنیم، آر.پی.جی زدند ولی متاسفانه به سنگر نخورد. تیربار روی سنگری ‏که ما و برادران در آن بودیم، مسلط  بود. رگباری به طرف ما گرفت و تعدادی در اینجا از جمله عبدالرحمن به شهادت رسیدند.

راوی: «همرزم شهید عبدالرحمن بنیادی»




نوع مطلب : لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 5 )    ...   2   3   4   5   
 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو