خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
شنبه 9 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض پسر بسیار خنده رو و در عین حال کم حرفی بود و همه او را دوست داشتند. من در عملیات بستان، زمانی که به سوی دشمن در حال حرکت بودیم، زخمی شدم و لحظاتی بعد به محاصره دشمن درآمدیم. عوض با وجود اینکه اطلاع داشت که من زخمی شده ام ولی عملیات را رها نکرد و کار خود را انجام داد. تعدادی از نیروهای خودی مرا به عقب برگرداندند و بعد از اینکه عملیات با موفقیت به پایان رسید، او نیز به همراه دیگر نیروها به عقب آمد و آن وقت بود که سراغ مرا گرفت.

یک بار زمانی که ایشان به همراه شهید علیرضا ماهینی به تنگه چزابه اعزام شدند، درست در همان زمان آنجا زیر پاتک شدید دشمن بود. عوض به همراه تعدادی از بچه ها دشمن را دور زدند و آن گونه که بعدها از همرزمانش شنیدیم، در آن عملیات فداکاری و رشادتهای زیادی از خود نشان داده بودند. در همان عملیات بود که یکی از بچه ها در نزدیکی خاکریز دشمن زخمی می شود و عوض که برای کمک به او به جلو رفته بود، از ناحیه پا زخمی می شود. سپس تعدادی از بچه ها برای کمک به آنها به جلو می روند و هر دو مجروح را به عقب منتقل کرده و وی مدتی هم در بیمارستان اهواز بستری می شود.

در عملیات بدر من و عوض در گردان امام حسین (ع) به فرماندهی پرویز معروفی نژاد در کنار هم بودیم و چون ما به عنوان قایقران در جبهه مشغول به خدمت بودیم، به ناوتیپ امیرالمومنین، گردان امام حسن (ع) و گردان امام حسین (ع) می رفتیم و در آنجا نیز به وظایفمان عمل می کردیم. عوض هم در عملیات بدر قایقران بود و مهمات می آورد و نیروها را جابجا می کرد.

وقتی محمد غلامی زاده (شوهر خواهرم) به شهادت رسید، من و عوض تصمیم گرفتیم که دوباره به جبهه برویم. مخصوصاً عوض که همیشه به فکر این بود که جای خالی او را در جبهه پر کند. با وجود اینکه وی برادر بزرگتر خانواده بودند و تأمین هزینه های زندگی خانواده ما بر عهده ایشان بود، ولی او باز هم طاقت نیاورد و به جبهه رفت.

من در منطقه بودم که عوض به مرخصی آمد و با همه دوستان و آشنایانش خداحافظی کرد. آن گونه که دوستان تعریف می کردند، رفتارش در این سفر آخر چنان تغییر کرده بود که گویی خود می دانست که این رفتن را برگشتنی نیست و این موضوع را به چند نفر از دوستانش نیز گفته بود.

درست ۱۰ روز بعد از عملیات بدر، زمانی که در جزیره مجنون مشغول آماده کردن قایقها برای عملیات بعدی بودند، عوض زیر پل مشغول وضو گرفتن جهت اقامه نماز مغرب و عشاء بود، خمپاره ۱۲۰ به پل اصابت کرد و ما که درون سنگر بودیم خود را بر روی زمین انداختیم و در همان لحظه ندای الله اکبر از بیرون سنگر شنیده شد. بچه ها از سنگر بیرون رفتند تا ببینند برای کسی اتفاق افتاده است یا نه، اما همین که من می خواستم از سنگر بیرون بروم، یکی از بچه ها جلوی مرا گرفت که بیرون نروم. از این کار او تعجب کردم و او را به کنار زده و از سنگر بیرون رفتم و در آنجا بود که متوجه شدم برای چه نمی گذاشتند من از سنگر خارج بشوم. ترکشی به سر برادرم اصابت کرده بود و خون از سرش جاری بود. همان موقع با آمبولانس او را به عقب اعزام کردیم و در آن لحظه بود که من به یاد صحرای کربلا افتادم و با خود گفتم که ما هم برای رضای خدا باید صبر کنیم، هر چه خدا بخواهد همان می شود.

من می خواستم در جبهه بمانم، اما دوستان و همرزمانم این اجازه را به من ندادند و گفتند در حال حاضر در خانه بیشتر از اینجا به تو نیاز دارند. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم که بدون عوض به خانه برگشتم، در حالی که حامل خبر شهادت برادرم بودم. پیکر مطهر برادرم را ابتدا به شهر دیگری فرستاده بودند ولی بعد از ده روز پیکر مطهر ایشان را به بوشهر منتقل کردند.

راوی: «برادر شهید عوض ایروانچی»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 3 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

وقتی شوهرم به شهادت رسید، برادرم همیشه بهم می گفت: «از شهادت محمد (شوهرم) نباید ناراحت باشی، بلکه باید افتخار کنی که همسرت را در راه خدا داده ای». او مرتب به منزل ما می آمد و با بچه ها بازی می کرد و همیشه می گفت: «خوش به حال محمد که شهید شد».

یک شب که بعد از چند روز به منزل ما آمد، بچه هایم او را در آغوش گرفتند و بوسیدند. از آنها پرسیدم: «چرا این کار را می کنید؟». بچه ها گفتند: «دایی مان است، چند روز به اینجا نیامده بود، دلمان برایش تنگ شده بود». ‏عوض وقتی حرف های بچه ها را شنید، گریه کرد و گفت: «از این به بعد هر شب به شما سر می زنم» و همین طور هم شد. از آن شب به بعد عوض هر شب به منزل ما می آمد و بعد از اینکه بچه ها به خواب می رفتند، او هم به خانه بر می گشت.

آخرین باری که می خواست به جبهه برود، در مورد تربیت بچه ها بهم خیلی سفارش کرد و از من خواست که به هیچ وجه برای گرفتن بدهیهایش به در منزل کسی نرویم. اگر خودش بدهی اش را پس داد آن را تحویل بگیریم ولی اگر نتوانست حلالش باشد.

زمانی که خبر شهادت برادرم را برایمان آوردند ماه رمضان بود و من و بچه هایم منزل پدرم بودیم. هنگام افطار برادر دیگرم بدون مقدمه رو به من کرد و گفت: «مگر نمی خواهی به خانه ات بروی؟». من خیلی ناراحت شدم و ‏‏دست بچه هایم را گرفتم و به خانه خودم رفتم و وقتی خبر شهادت عوض به گوشم رسید، متوجه شدم چرا برادرم آن شب از من خواست که به خانه مان بروم.

به خاطر می آورم که می خواستم جایی بروم، قبل از رفتن برادرم به خانه ما آمد و از من یک چادر خواست، اما من از او سؤال نکردم که چادر را برای چه کسی می خواهد و چادر را به او دادم. آن روز رفتم و بعد از اینکه به خانه برگشتم، برادرم به همراه یکی از دوستانش به خانه ما آمد و دخترم را که در بغلم بود، از من گرفت و گریه کرد. با دیدن اشکهای او متوجه موضوع شدم و اشکهای من هم سرازیر شد و فهمیدم که عوض به شهادت رسیده است.

راوی: «خواهر شهید عوض ایروانچی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 1 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض تحصیلات ابتدایی خود را در بوشهر شروع کرد، ولی متأسفانه به علت بیماری تا پنجم ابتدایی بیشتر نتوانست به مدرسه برود و ادامه تحصیل بدهد و به دلیل وضعیت بد اقتصادی خانواده از همان دوران کودکی به کار کردن مشغول شد.

اخلاق و رفتارش بسیار خوب بود و در کارهای خانه بهم کمک می کرد. پسرم برقکار ساختمان بود و در این زمینه اگر برای کسی مشکلی پیش می آمد، کمکش می کرد. حتی در ساختن مسجد خاتم الانبیاء بوشهر حضور داشت و کارهای برقی مسجد را خودش انجام می داد.

همیشه سعی می کرد فرایض دینی را به نحو احسن انجام بدهد و نمازهای یومیه را سر وقت می خواند و روزه هایش را تمام و کمال می گرفت. یکی از اخلاق خوبش این بود که تا زمانی که من بهش اجازه کاری را نمی دادم، دست به آن کار نمی زد و اگر می خواست آن کار را انجام دهد اول رضایت مرا جلب می کرد بعد آن را انجام می داد.

زمانی که جنگ شروع شد عوض به عنوان نیروی بسیجی به صورت داوطلبانه به جبهه اعزام شد. یادم می آید در آخرین مرحله ای که به جبهه رفت، بهم گفت: «مادر، من می خواهم بروم راه کربلا را باز کنم، برایم دعا کن»، و من خودم وسایلش را آماده کردم و او را به جبهه فرستادم.

عوض در آغوش برادرش ابراهیم به شهادت رسید. قبل از این که خبر شهادت پسرم را بهم بدهند، ابراهیم که از جبهه آمده بود و خیلی ناراحت بود، به حمام رفت و وقتی از حمام بیرون آمد چشمانش سرخ شده بود. وقتی که علت سرخ شدن چشمانش را از او پرسیدم، بهم گفت: «صابون در چشمم رفته» و از شهادت برادرش چیزی بهم نگفت.

ماه رمضان بود که از بنیاد شهید به منزل ما آمدند و از من نشانی منزل دخترم را خواستند. من به آنها گفتم که دخترم خانه اش اینجا نیست و آنها را به داخل منزلمان دعوت کردم. وقتی در منزل نشسته بودند و می خواستند آرام آرام خبر شهادت پسرم را بهم بدهند که پسر برادرم از راه رسید و بهم گفت که عوض شهید شده است.

شب قبل از این که خبر شهادت پسرم را بهم بدهند، خواب دیدم که او پیشم آمده و می گوید: «مادر، من می خواهم به خانه بیایم و روزه ام را بگیرم»، و من از اینکه او به خانه بر می گشت، خوشحال شدم و گفتم: «خوش آمدی پسرم» و از خواب بیدار شدم.

راوی: «مادر شهید عوض ایروانچی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 22 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عبدالمحمد گرگین

عبدالمحمد با منافقان و ضد انقلاب سرسختانه مخالفت می کرد و مدام ندای مرگ بر منافق سر می داد. تعدادی از افراد در محل با منافقین همکاری داشتند و ایشان همیشه با آنها درگیر بود. او امر به معروف و نهی از منکر می کرد و به این امر اهمیت می داد. ابتدا از خانواده و بستگان خودش شروع می کرد. گاهی که رعایت نکردن شئونات اسلامی را از بستگان نزدیک خود می دید، به درب خانه آنها می رفت وبه آنها تذکر می داد و می گفت: «مسایل دین و مذهب را رعایت کنید. هر روز ما شهید می دهیم، نباید بی تفاوت باشید. در جامعه اسلامی باید طبق اسلام عمل کنید». او همیشه فریضه امر به معروف و نهی از منکر را انجام می داد.

سیزده ساله بود که جنگ تحمیلی آغاز شد. با ادامه یافتن جنگ عازم جبهه شد. همان بار اول که رفت دیگر نیامد. اثر و نشانی نیز تا مدتها از او نیافتند. من نیز همیشه آرزو داشتم که به جبهه بروم تا آن که خدا توفیق داد در سن سیزده سالگی عازم جبهه شدم. برای بار اول به همان منطقه ای رفتم که عملیات «محرم» در آن واقع شده بود. سپس ما را به جایی که قبلا عبدالمحمد بود، بردند. تپه های «الله اکبر» محل استقرار آنها بین ما و عراقی ها قرار داشت. از فرماندهان خیلی خواهش می کردم که اجازه دهند در آن محل که شهدای بسیاری بود، جست جو کنم شاید اثری از شهید پیدا کنم، اما آنها اجازه نمی دادند و می گفتند شما در ابتدای کارید و توان دیدن کشته ها و وضعیت وخیم آنها را ندارید، ممکن است از شدت ناراحتی داد و فریاد کنید و مأموریتها لو برود.

یک روز فرمانده مان را راضی کردم و تا نزدیکی تپه رفتم. این تپه به حالت معلق گاهی دست ما و گاهی در اختیار عراقی ها بود. این طور نبود که کاملاً در کنترل ما باشد، وضعیت بحرانی داشت. با شدت یافتن آتش دشمن به عقب برگشتیم. من و سایر بچه ها هر از گاهی به آن تپه سر می زدیم، چون مدت زیادی از جنگ نگذشته بود و می شد هویت شهدا را تشخیص داد. هنوز پیکرها از بین نرفته بود و بعضی کارت و پلاک داشتند.

آن منطقه جزء زبیدات بود، ساکنین آن به پیکر شهدا بی حرمتی نکرده و صدمه وارد نمی کردند. شهدا را در گور دسته جمعی خاک می کردند و با علامتی مشخص می کردند: «سربازان خمینی». ما به این صورت متوجه دفن شهیدان می شدیم و پیکرها را انتقال می دادیم. بارها در پی یافتن پیکر عبدالمحمد تلاشم بی نتیجه ماند. نشانی او را به سایر رزمندگان دادم، ولی کسی او را نیافت تا این که جنگ تمام شد.

راوی: «دوست شهید عبدالمحمد گرگین»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، امام خمینی و شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 12 اسفند 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ابراهیم قهرمانی

در سال ۱۳۶۴ بعد از عملیات غرورآفرین و پیروزمند والفجر ۸ دوران نقاهت مجروحیت را در بوشهر طی می کردم. در یکی از روزها شنیدم که فردا صبح از جایگاه نماز جمعه اعزام برادران داوطلب بسیجی به سوی جبهه می باشد. فردا صبح برای دیدن برادران اعزامی رفتم تا قبل از اعزام موفق به دیدن و خداحافظی با آنها شوم.

در جایگاه ایستاده بودم که متوجه ابراهیم قهرمانی شدم و به سوی او رفتم. با هم سلام و علیک گرمی کردیم، ولی در همان برخورد اول فهمیدم که ابراهیم اصلاً متوجه من و جمعیت و خانواده که برای خداحافظی آمده بودند، نیست. خوب که دقت کردم دیدم که او در عالم دیگری سیر می کند.

با دیدن این حالت ابراهیم یادم به روحانی شهید حیدر حیدری افتاد، چون با او بسیار صمیمی بود و یکسری مسایل عاطفی و دوستی دیرینه داشتند و حتی در جبهه نیز در واحد ادوات و توپخانه لشکر ۱۹ فجر با هم بودند.

ابراهیم در آن زمان به عنوان دیده بان کار می کرد، کارش بسیار خوب بود و به قول بچه های جبهه هدایتگر خوبی برای آتش بارها جهت ایجاد آتش و گرفتن تلفات از دشمن بود. لازم به ذکر است که شهید قهرمانی و شهید حیدری در هنرستان حاج جاسم بوشهری به همراه شهیدان عباس کبگانی و مصطفی شمسا با هم بودند.

شهادت حیدر حیدری آن قدر روی ابراهیم تأثیر گذاشته بود که وقتی با ایشان صحبت می کردی جواب می داد، ولی روح او با تو نبود. خدا را گواه می گیرم از درب جایگاه نماز جمعه تا محل سوار شدن به اتوبوس حدوداً پنج بار با او خداحافظی و روبوسی کردم، انگار مطمئن بودم این بار آخر است که او را می بینم.

چند روز بعد که با برادر بزرگوارم فاضل حاوی زاده برای پیوستن به گردان به اهواز و سپس به مارد رفتیم، متوجه شدیم گردان ما در خط پدافندی جاده فاو - ام القصر مستقر است، به همین علت به مقر گردان امام حسین (ع) که نیروهای اعزامی از بوشهر به این گردان مأموریت داده شده بودند، رفتیم. در اولین برخورد سراغ دوستان را گرفتم، خبر شهادت شهید قهرمانی را دادند، به دنبال این خبر من و فاضل به هم نگاهی انداختیم و رفتیم به کناری و آرام شروع کردیم به گریه کردن.

راوی: «همرزم شهید ابراهیم قهرمانی»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 25 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید جمشید روانی پور

جمشید تنها فرزند پسر خانواده ما بود، با این که از ما کوچکتر بود ولی برای ما حکم پدر را داشت. از زمان تشکیل بسیج، وارد این نهاد مقدس شد و منشاء خدمات شایانی گردید. انقلاب از این بچه کسی را ساخته بود که با این که سن و سال کمی داشت، ولی مسؤولیتهای فراوانی بر دوش می گرفت. او پسری بود اهل نماز و آشنا با قرآن و مسائل دینی را واقعا می دانست. همه این رفتارها و اعتقادات را از مادرم آموخته بود.

از کودکی جمشید آن چه به یاد دارم، مدرسه رفتن و درس خواندن و بازی کردنش است، ولی فشار زندگی به او مجال درست خواندن را نمی داد. کلاس دوم راهنمایی بود که خودش کار می کرد و هرگز برای تأمین نیازهایش از دیگران کمک نمی خواست. ما وضع اقتصادی خوبی نداشتیم، مجبور بود با کارگری نیازهایش را رفع کند.

وقتی که جنگ شروع شد به جبهه رفت. اوایل مادرم موافق رفتن او نبود و می گفت: «تو پدر خانواده هستی، اگر بروی دیگر کسی را نداریم». با این که از خدمت سربازی معاف شده بود، ولی باز اصرار داشت به جبهه برود. یک روز غروب آن قدر گریه کرد و سرش را به دیوار زد که مادرم چادرش را برداشت و به مسجد رفت و مسجدیها را به خانه آورد تا با او صحبت کنند، آنها می گفتند: «چرا این طور می کنی؟ این جا هم می توانی در فعالیتهای بسیج شرکت کنی، مراقبت از خواهر و مادرت کاری بسیجی است». آخر توانست مادرم را راضی کند، مادری که اگر لحظه ای جمشید دیر به خانه می آمد، دلواپس می شد آخر رضایت داد.

اردیبهشت ماه ۱۳۶۰ بود که به جبهه رفت. بسیاری از دوستانی که با او رفته بودند، بعد از مدتی برگشتند یا مرخصی گرفتند، اما او هر بار می گفت: «من هنوز کار بزرگ و مثبتی انجام نداده ام». به ما می گفت: «شما فقط دعا کنید تا پیروز شویم». مدام ما را به صبر و شکیبایی دعوت می کرد، البته یکی دو بار تلفنی صحبت کردیم و برای ما نامه می داد.

تا اینکه اواخر تیرماه 1360 ‏مصادف با ششم یا هفتم ماه رمضان برای مرخصی آمد. نمی دانید چقدر قیافه اش عوض شده  بود. جبهه از او یک مرد با تقوی، مخلص، با ایمان، نجیب و باوقار ساخته بود. مثل این که نه در میدان جنگ بود بلکه در کلاس اخلاص و ایمان درس خوانده بود و در دریای مهربانی و پاکی غوطه ور شده بود. ‏چهره مهربانش، مهربان تر و معصوم تر از همیشه شده بود.

پس از 6 ‏روز مرخصی در 13 ‏رمضان سال 1360 ‏دوباره عازم جبهه شد. می گفت: «باید ‏بروم تا در یک حمله دیگر شرکت کنم، ان شاءالله برای عید فطر خواهم آمد». در موقع خداحافظی عکسی از خودش را که در گوشه طاقچه گذاشته بود، برداشت و بهم داد و گفت: «خواهرم، این عکس را برای برادرت بزرگ کن، ممکن است این دفعه خداوند با ما یار باشد و شهادت نصیبمان کند، البته اگر لایق باشم». ‏اینها را با تبسم خاصی می گفت.

نگذاشتم حرفش را تمام کند. عکس را از او گرفتم و بالای قرآنی که دستم بود گذاشتم و قرآن را ‏روی سرش گرفتم. قرآن را بوسید و زیر آن رد شد، نگاهی به همگی ما کرد و ‏گفت: «همین جا خداحافظی می کنیم، کسی با من نیاید، من خودم می روم».

چند قدم که می رفت ما هم چند قدم پشت سرش می رفتیم، برگشت و گفت: «‏شما را به خدا نیایید، من می روم، نگران نباشید». ‏اما باز هم کنار در ‏حیاط ایستاد، به مدت چند دقیقه همگی ما را نگاه کرد و رفت. مثل این که ‏خداوند این بار از او راضی شده بود. ما هم رضا بودیم به رضای خدا و به خدا خوشحالیم که راهی را رفت که دوست داشت.

‏در مدت 6 روز مرخصی که پیش ما بود، خاطرات زیادی از جبهه داشت. از معجزه هایی که اتفاق می افتاد تعریف می کرد. می گفت: «یک روز کبوتری آمد، من و دوستم سینه خیز به طرف کبوتر رفتیم، کبوتر می رفت ما هم به دنبال او می رفتیم. نمی دانم چرا به دنبالش می رفتیم، اما مقداری که ‏از سنگر دور شدیم، صدایی بلند شد، دیدم که درست دشمن سنگر ما را ‏نشانه گرفته است. آن کبوتر را خداوند فرستاده بود تا جان ما را نجات دهد».

یک شب که مادرم برای سحری غذای تقریب مناسبی را آماده کرده بود، او بیشتر نان می خورد. وقتی اصرار کردیم که چرا نان خالی می خوری؟ گفت: «دلم به فکر بچه هاست که در جبهه هستند...».

روزی که خبر شهادت جمشید را به ما دادند، این گونه بود که اعلام کردند رزمندگان دارند می آیند. مادر و خواهرانم در منزل ماندند، من به اتفاق خانواده عبدالکریم رایانی به برج مقام (میدان آزادی فعلی) رفتیم. اتوبوس ایستاد و رزمندگان دلاور یکی یکی پیاده شدند اما جمشید و عبدالكریم رایانی را ندیدیم. آن جا بود که شهید حاج رضا محمدی به خانواده رایانی خبرهایی داد و آنها هم به ما گفتند باید صبر کنیم. به خانه آمدیم و چند روزی منتظر بودیم تا این که رسما به ما اعلام کردند بچه ها مفقود شده اند. ما مراسم گرفتیم تا اینکه پس از مدتی اعلام کردند که جمشید شهید شده و منتظر نباشید.

راوی: «خواهر شهید جمشید روانی پور»




نوع مطلب : اولین اعزام شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 21 آذر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد خلیل خواجه ئیان

اتوبوس که سوار شدیم ۱۳ نفر از بچه های محل با هم بودیم. هر کس چیزی می گفت، خلاصه همهمه ای بود. می گفتم: «خلیل، تو گل سر سبد خواجه ئیانها هستی، اگر تو شهید شوی ما چه بکنیم؟». خندید و چیزی نگفت.

رفتیم جراحی و پس از آن وارد گردان مالک اشتر شدیم. بعد از ظهرها دور هم جمع می شدیم و حدیثی می خواندیم و صحبتی می شد. یک روز مانور داشتیم، خلیل آر.پی.جی زن بود. چون آر.پی.جی سلاحی سنگین بود و سینه اش را درد می آورد، از او خواستم اگر برایش ممکن است با کلاشی که دستم بود، عوض کند ولی قبول نمی کرد. حدود ساعت ۴ صبح برگشتیم. چون خرد و خسته بودیم، به محض این که رسیدیم خوابیدیم. نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدیم. خلیل گفت: «برویم پوتینهایمان را بشوییم». او نظم خاصی داشت و همیشه تمیز بود و بعد از شستن پوتینهایش آن را واکس می زد، ما هم مجبور بودیم مثل ایشان این کارها را انجام بدهیم.

توی گردان عملیاتی که بودیم نیرو کم بود و ما در پد ۳ بودیم. یکی از بچه ها به نام آقای شاکردرگاه از مرخصی آمد و به خلیل گفت: «مادرت سلام رسانده و گفته ما ناراحت هستیم که چرا بدون خداحافظی رفتی، اگر می شود یک مرخصی ۴۸ ساعته بگیر و بیا تا ما ببینیمت». آمد پیشم و گفت: «می خواهم بروم». چون من مسؤول دسته بودم امضا کردم، شهید مجید بشکوه هم موافقت خود را اعلام کرد. در هنگام رفتنش، یکی از بچه ها گفت: «برامون دمپایی بیار»، من گفتم: «شربت ویمتو بیار» و یکی از بچه ها هم گفت: «ماهی سرخ کرده بیار». وقتی برگشت تمام اینها را با خودش آورده بود و بچه ها سریع (چون هوا گرم بود) شربت درست کردند. یک روز دم در چادر ایستاده بودیم، یکی از بچه ها به شوخی گفت: «خلیل آدم درستیه، حتما شهید می شه...».

یک روز ما به فاو رفتیم، آنجا جایگاهمان مشخص گردید. در آنجا سه سنگر وجود داشت، یکی از سنگرها متعلق به فرمانده گروهان بود. یک سنگر خلیل به همراه دو نفر دیگر و در یک سنگر هم من و شهید محمدی معاون دسته و یک سرباز بودیم. در واقع نزدیکترین دکل دیده بانی به خورعبدالله دكل ما بود. مرتب تیراندازی می کردند تا دکل را از بین ببرند، موشکهای کاتیوشا وحشتناک هم چون باران بر ما می بارید. وقتی آنها به جایی اصابت می کردند، آن وقت می فهمیدیم که چه شده، چون بدون صدا بود و بعد سنگر به شدت به لرزه در می آمد.

در جلوی سنگرمان کپر زدیم تا بتوانیم در آن نماز بخوانیم، چون سقف سنگرمان بسیار کوتاه و فقط در حد نشستن بود. من و آقای محمدی و سربازی که اهل جهرم بود به ساختن کپر مشغول شدیم. تابستان بسیار گرمی بود. خلیل هم مثل ما به فکر ساختن کپر افتاد. او عرق می ریخت و کار می کرد. محمدی به خلیل گفت: «اگر مهندس خواستی، خبر بده». وقتی ساختن کپر تمام شد، رفتیم دیدیم که درست نبود. گفتیم: «خلیل مگر ما نگفتیم خبرمون بده مهندسی کنیم...».

خلاصه یک روز قبل از شهادتش بهم گفت: «قرآنت را بده ببرم بخوانم و بعد بیاورم». قرآنم را بهش دادم. چون او دوست داشت قرآن معنی دار باشد. رفت به سنگر دیده بانی، روزها خبری نبود فقط شبها در آن جا نگهبانی می دادیم. هر روز یک جزء از قرآن را می خواندیم و خلیل تا روز شهادتش 19 جزء خوانده بود، بقیه اش را من برایش خواندم.

به محض این که محمدی و بچه ها که سوار لندکروز شدند و رفتند، هواپیمای دشمن دكل دیده بانی و اطراف آن را بمباران کرد. آمدم بیرون از چادر، گرد و غبار جاده را گرفته بود. گفتم: «وای، لندکروز پر از بچه ها بود، تار و مار شدند». به طرف لندکروز رفتم ولی دیدم که لندکروز به راه افتاد، خیلی خوشحال شدم که اتفاقی نیفتاده.

عمو جابر کلیه اش درد گرفته بود، خلیل که برده بودش پیش دکتر، برگشته بود. من هم رفتم توی سنگر پیشش. حدود ساعت 12/20 بود که اذان ظهر شد. رفتم وضو گرفتم، غذا هم آن روز مرغ و برنج بود. فرمانده گروهان آقای بهبهانی مهمان خلیل بود. من رفتم نماز خواندم، چون اگر ابتدا ناهار می خوردم، سنگین می شدم و نمازم به تأخیر می افتاد. خلیل هم رفت که چاقو بشوید. ما حدود ۴۰ نفر بودیم، بچه ها سفره انداختند و مرغ و برنج هم در سفره بود. اولین لقمه که خوردیم صدای انفجار آمد. گلوله بین سنگر ما و فرمانده گروهان خورد. خلیل دو متر آن طرف تر افتاده بود. گل و لای بیرون ریخت تو غذامون. اسماعیل خوشبخت گفت: «بریم تو سنگر، خلیل شهید شده». رفتیم توی سنگر خلیل، دو نفر از بچه ها هم آن جا بودند، فقط خلیل شهید شده بود.

رفتم کنارش، نوک چاقو هنوز توی دستش بود. موج انفجار پوست تنش را برده بود، به طوری که دل و روده اش مشخص بود. سرش هم ترکش خورده بود و دو نیمه شده بود، ولی از هم جدا نشده بود. هم چنین پای سمت راستش ترکش خورده بود. سینه و صورتش را بوسیدم و به یاد مظلومیت علی اصغر حسین (علیه السلام) زیر گلویش را هم بوسیدم و با آمبولانس به عقب بردیمش. یک روز بعد از شهادت خلیل، با شهید بشکوه و محمدی به سنگرش رفتیم، گوشت تنش در سنگر مانده بود. مانند شهید دستغیب به شهادت رسیده بود. همه ناراحت بودیم و گریه می کردیم.

راوی: «همرزم شهید محمد خلیل خواجه ئیان»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic