خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
جمعه 24 مرداد 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد غلامی زاده

با شروع جنگ محمد که عضو بسیج بود، داوطلبانه راهی جبهه های شد. اولین بار که به جبهه اعزام شد، سه ماه در جبهه بود و پس از آن چند روزی به مرخصی آمد. در سفر دوم که عازم جبهه شده بود، پس از یک ماه زخمی شد و به بوشهر برگشت. در همین اعزام دوم بود که وی تعریف می کرد:«روزی با سایر همسنگرانم در سنگر نشسته بودیم که ناگهان خمپاره ای نزدیک سنگر ما اصابت کرد و ترکش ریزی به اندازه سر سوزن به پشت گردن یکی از بچه ها اصابت کرد. من به طرف او رفتم و وقتی ترکش را دیدم، آن را با احتیاط از پشت گردنش بیرون کشیدم و به شوخی گفتم: این که چیزی نیست، فکر کردم همای سعادت بر شانه هایت نشسته است، که ناگهان دوست ما به زمین افتاد و دیگر بلند نشد. او به شهادت رسیده بود».

محمد عاشق حق بود و زمین و زمینی های ناسپاس را شایستۀ لطف بی کران حق نمی دانست. او شهادت را سعادتی می دانست که انتهای آن به خدا متصل می شود و بیشتر رضای حق را در نظر داشت تا دست یافتن به بهشت و زیبایی های آن. وی اطاعت حق را نه به بهای دریافت تحفه و پاداش بلکه به بهای ناز و کرشمه و یک نگاه معشوق، طالب بود. برای او چیزی لذت بخش تر از آن نبود که معشوق، روزی نام او را بر زبان ملائک جاری سازد و برای همنشینی با خود فراخواند. سرانجام نیز آن کریم بی همتا و آن صاحب خانۀ عشق به رویش در گشود و بالی از جنس نور به او بخشید تا آرام و راحت به سویش پر کشد و زمینیان را در حسرت یک دیدار و یک کلامش در انتظار بگذارد.

آخرین بار که می خواست به جبهه برود، برای خداحافظی پیشم آمد. زمستان سال 63 و هوا بسیار سرد بود. بهش گفتم: «تو تا به حال چند بار به جبهه رفتی. حالا که هوا سرد است پیش بچه هایت بمان. تو که در پشت جبهه هم مشغول فعالیت هستی و نان و مواد غذایی جمع آوری می کنی و به جبهه می فرستی. پس می توانی اینجا بمانی و به فعالیت هایت نیز ادامه دهی». او به من گفت: «مگر آنهایی که در جبهه مشغول نبرد و ستیز با جهانخواران و مزدوران هستند، سردشان نیست؟ مگر آنها زن و فرزند ندارند؟ مگر بسیاری از آنها جوانانی نیستند که از پای حجلۀ عروسی به سوی جبهه شتافته اند؟ یعنی خون من از آنها رنگین تر است؟».

آن روز بعد از خداحافظی با من و بوسیدن فرزند ۸ روزه ام، محمود (که بعدها به خاطر بیماری، در ۲۰ روزگی از دنیا رفت) به سوی دیار عاشقان شتافت و این آخرین دیدار ما بود. وقتی فرزندم از دنیا رفت، محمد در جبهه خوابی دیده بود و به پدرم تلفن زده بود. هر چه پدرم به او می گفت که کسی نمرده، ولی او اصرار داشت و می گفت: «چرا، یکی از افراد فامیل از دنیا رفته است، به من بگویید او کیست؟» و پدرم به ناچار جریان را به محمد گفت و او خیلی ناراحت شد ولی مرا به صبر دعوت کرد.

راوی: «خواهر شهید محمد غلامی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : خواب شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 16 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد غلامی زاده

از خصوصیات بارز اخلاقی محمد این بود که همیشه سعی می کرد فرایض دینی اش را به طور کامل انجام دهد و هیچ وقت نشد که نماز و روزه اش را از یاد ببرد. او به نماز اول وقت خیلی اهمیت می داد و بر نماز شب و مناجاتهای شبانه تاکید داشت.

نه تنها با مردم بسیار خوش برخورد و مهربان بود بلکه اخلاق و رفتارش در منزل نیز بسیار خوب بود و با من و بچه ها با نرمی و عطوفت رفتار می کرد. حتی قبل از رفتن به جبهه، تمام مهریه مرا پرداخت کرد تا مبادا دینی به گردنش باشد.

همیشه خرید منزل را خودش انجام می داد و اگر زمانی پیش می آمد که غذا آماده نبود، گرسنه به محل کار خود می رفت و هیچ گله و شکایتی نمی کرد.

او علاقه زیادی برای خدمت به مردم داشت و هر کاری از دستش بر می آمد برای مردم انجام می داد. حتی کارهای برق کشی منزل همسایه ها را انجام می داد، بدون اینکه انتظار کوچکترین دستمزدی از آنها داشته باشد. یک روز که به منزل یکی از همسایه ها رفته بود تا کاری برای آنها انجام دهد، با ناراحتی به خانه برگشت. وقتی از او پرسیدم که چه اتفاقی افتاده است، بهم گفت: «همسایه ما حتی وسایل ضروری برای زندگی کردن ندارد، آن وقت ما که همسایه او هستیم از وضعیت زندگی او خبر نداریم». آن روز او وسایل مختصری را که داشتیم، جمع کرد و برای آنها برد و گفت: «آنها محتاج تر از ما هستند».

یک بار هم متوجه شده بود که یکی از پیرزنهای جنگ زده ای که در همسایگی ما زندگی می کرد، برای گرفتن یخ به منزل یکی از همسایه های خدانشناس رفته بود ولی آنها نه تنها به او یخ نداده بودند بلکه او را از خود رانده بودند. وقتی خبر این رفتار ناپسند آنها به محمد رسید، خیلی ناراحت شد و یخچالی خرید و به آن پیرزن داد و به او گفت: «دیگر برای گرفتن یخ به در خانه کسی نرو».

راوی: «همسر شهید محمد غلامی زاده»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، شهیدان و احکام دینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 12 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمدعلی شاکر درگاه

‏پدر محمدعلی مدیر مدرسه شریعتی بود، به همین دلیل یک روز محمدعلی به ما گفت: «می خواهم مدرسه ام را عوض کنم». ما علت را جویا شدیم و او به ما گفت: «چون پدرم مدیر این دبیرستان است، برای بچه ها سوء تفاهم پیش می آید». زیرا نمرات ایشان همیشه خوب و در سطح بالایی بود.

‏سه سال آخر دبیرستان را در مدرسه سعادت گذراند. کلاس یازدهم بود که در جریانات انقلاب همراه با دوستانش در مدرسه تحصن می کردند ‏و سر کلاس نمی رفتند. زمانی که شهید میگلی نژاد را به شهادت رساندند و از پشت بام ‏مدرسه در اثر اصابت تیر به پایین افتاد، در آن روز محمدعلی در مدرسه بود و ما برای ایشان نگران بودیم .

بعضی از مواقع پدر ایشان از کارهایش انتقاد می کردند، اما او به ما می گفت: «ما باید سفارشات امام را مو به مو اجرا کنیم» ‏و این کار را هم انجام می داد. ‏او در زمان انقلاب بچه بسیار فعالی بود و ما هم همراه با او شروع به فعالیت در این زمینه ها کردیم. در راهپیمایی ها عکس می گرفت، حتی یادم می آید که بارها از نیروهای شاه کتک خورد. با تمام این سختی ها بحمدالله این انقلاب پیروز شد و خون شهیدان انقلاب به ثمر نشست. ‏

محمدعلی نماز و روزه را حدوداً از سن نه سالگی ادا می کرد. تابستان سال 59 در ایام ماه رمضان یک ماه را در مشهد گذراندیم، محمدعلی سعی می کرد نمازش را در مسجدی که کنار محل اقامتمان بود ادا کند، او شبها به بسیج مسجد می رفت و تا دیر وقت بر نمی گشت.

وقتی که ما از مشهد برگشتیم دو یا سه روز بعد عراق به خاک ما تجاوز کرد و جنگ شروع شد. زمانی که برای اولین بار می خواستند نیرو اعزام کنند، برادرم مسئول اعزام نیرو بود. محمدعلی به من اصرار می کرد که از برادرم خواهش کنم او را هم در لیست قرار دهد. ‏وقتی با برادرم این موضوع را در میان گذاشتم، ایشان به محمدعلی گفت: «‏شما هنوز سربازی نرفته ای و نمی توانی با اسلحه و وسائل دیگر کار کنی». او در ‏پاسخ می گوید: «در آنجا یاد می گیرم».

‏محمدعلی بعد از این صحبت با برادرم، برای رفتن به سربازی تلاش کرد ولی به خاطر کمی سن ایشان را نپذیرفتند. ‏بالاخره به هر شکلی که بود توانست به مراد دلش برسد و از طرف بسیج و تشکیل لشکر بیست میلیونی به فرمان امام خمینی (ره)، به جبهه اعزام شدند.

‏حدوداً پانزده روز از جنگهای نامنظم به فرمانده ای شهید چمران گذشته بود که او برای ده روز مرخصی به بوشهر آمد ولی بیشتر از هشت روز پیش ما نماند. ‏بار آخر که می خواست به جبهه برود من خیلی دلم شور می زد. در حال نماز خواندن بودم که او از بیرون آمد و دراز کشید، بعد از تمام شدن نماز رو کردم به او و گفتم: ‏«محمدعلی، دیگر نمی خواهد به جبهه بروی، بعد از آنکه به سربازی رفتی مجدداً به جبهه برو»، در جوابم گفت: «مادرجان، اگر شما بهشت را پیش چشمان خود مجسم کنی، خود شما نیز به جبهه می آیی». این حرف او را هیچ گاه فراموش نمی کنم. ‏

بار آخر که برای مرخصی آمده بود لباسهای شهید عباس مرادی و شهید ‏جمهوری را با خودش آورده بود. به او گفتم: «تو می خواهی لباس این شهیدان را به خانواده آنها تحویل بدهی». گفت: «بله، مانند روزی که یک نفر لباسهای مرا به شما تحویل خواهد داد». ‏محمدعلی پنجمین شهید بوشهر بود، او و نصرالله محمدی همزمان با هم تشییع شدند.

‏زمانی که ما برای آخرین بار با ایشان تماس گرفتیم، به ما گفت: «اگر امکان دارد دیگر با من تماس نگیرید، زیرا ممکن است همرزمان من بدلیل اینکه ‏نمی توانند با خانواده خود تماس بگیرند، دلگیر شوند»، و وقتی از او پرسیدم: «کی به مرخمی می آیی؟». ‏گفت: «ما ابتدا به کربلا می رویم بعد به مرخصی می آییم».

یک ماه بعد ایشان ‏در مالکیه سوسنگرد به شهادت رسیدند. ‏یکی از همرزمانش از زمانی که محمدعلی مجروح شده بودند، برای ما نقل می کرد: «زمانی که ایشان مجروح شده بودند، هم شکم و هم دستش خونریزی شدیدی داشته است و پزشک ایشان مجبور شده بود که دست ایشان را قطع کند، به همین دلیل محمدعلی بسیار ناراحت بود، با آن حال بدی که داشت مرتب به دکتر می گفتند که دست مرا قطع نکنید، من هنوز با این دست کار دارم. ‏او در ساعت دو بعد از ظهر مجروح می شود و به خاطر خونریزی شدید ساعت نه شب همان روز به شهادت می رسد».

به خاطر دارم که یک بار به او گفتم: «پسرم، چرا با این سن کم به جبهه می روی؟». گفت: «مادرجان، اگر روزی دزدی به خانه ما تجاوز کند، ما سعی می کنیم که در برابر او بایستیم و از خود ‏دفاع کنیم، حالا که  د‏شمنان به خانه مان تجاوز کرده اند وظیفه همه ماست برای دفاع از آن د‏ر برابر آنها بایستیم و با تمام جان از دین و ناموسمان حراست کنیم».

راوی: «مادر شهید محمدعلی شاکر درگاه»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : مجروحیت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 2 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید ماشاالله رمضانی

آخرین بار که ماشاالله می خواست به جبهه برود من خیلی اصرار کردم که نرود. به او گفتم: ‏«در طول سه باری که به جبهه رفتی، پایت مجروح شد و ترکش هنوز در بدنت است. دیگر جای سالم در بدن نداری که بخواهی آن را هم نثار کنی». در جواب بهم گفت: ‏«مادر، این بار شما ‏اجازه بدهید من بروم، اگر شهید شدم که هیچ و اگر شهید نشدم دیگر نمی روم ‏و هر کاری که شما گفتید، انجام می دهم». ‏

قبل از اینکه برای آخرین بار به جبهه برود، به وی پیشنهاد کردم که اول زن ‏بگیرد و بعد به جبهه برود. او در جواب بهم گفت: ‏«صبر کنید تا بروم، اگر ‏زنده برگشتم، حتماً این بار زن خواهم گرفت».

فردای آن روز به محل کارش که واقع در فرمانداری بوشهر بود مراجعه کردم و خدمت فرماندار وقت رسیدم و گفتم: «خواسته ای دارم و می خواهم شما برایم انجام دهید». آن روز وقتی از فرماندار خواستم که نگذارد ماشاالله به جبهه برود، در جواب رو به من کرد و گفت: «مادرجان، جبهه رفتن ماشاالله دست من نیست و او از طرف فرمانداری نمی رود که من بتوانم جلوی او را بگیرم و نگذارم برود. بلکه ایشان خودش افتخاری و در راه فی سبیل الله ‏می رود و ما به هیچ وجه نمی توانیم جلوی ایشان را بگیریم. اگر خودتان می توانید  جلویش را بگیرید وگرنه کاری از دست ما بر نمی آید».

من در آن زمان نمی دانستم که اتاق پسرم بغل اتاق فرماندار است و اتاق فرماندار به اتاق ماشاالله راه دارد. ظهر که از سر کار به خانه آمد، رو به من کرد و گفت: ‏«مادر، شنیده ام که آمدی فرمانداری». گفتم: «بله». ‏ گفت: «مگر نگفته بودی نمی دانی فرمانداری کجاست؟». ‏در جوابش گفتم: «مادر، مردم پرسان پرسان به کربلا می روند، فرمانداری که در همین شهر است و خیلی راحت می توان به آنجا رفت». ‏ گفت: «خوب آمدی و جوابت را گرفتی؟». ‏گفتم: «بله». ‏او گفت: «فرماندار هم به تو گفت که دست او نیست، درست است؟».

با تعجب رو به ماشاالله کردم و گفتم: «فرماندار به تو گفته؟». ‏اما او چیزی نگفت. باز سؤال کردم که تو از کجا فهمیدی من به فرماندار چه چیزی گفتم. جواب داد: «من در اتاق ام که بغل اتاق فرماندار است، نشسته بودم و حرفهایت را شنیدم. حالا جوابت را گرفتی؟». با ناراحتی گفتم: «بله». ‏

او فردای آن روز آماده شد که به جبهه برود ‏و به من گفت: «مادر حلالم می کنی؟» ‏و من گفتم: «حلالت می کنم، اما یادت باشد که به خاطر من کاری نکردی». بعد رو به من کرد و گفت: «اگر از ته دل اجازه بدهی این بار هم به جبهه ‏بروم، قول می دهم که د‏یگر به جبهه نروم. فقط این بار را از ته دل رضایت بده».

پسرم آن روز رضایت مرا برای شهادتش گرفت، گویا به او الهام شده بود ‏که د‏یگر بر نمی گردد ‏و از برخوردها و حرفهایش می شد این را فهمید. بالاخره او به قول خودش عمل کرد ‏و برای همیشه از پیش ما رفت.

راوی: «مادر شهید ماشاالله رمضانی»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : شهدا و خانواده، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 29 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید هادی درویشی

ما در شهر آبادان ساکن بودیم ولی بعد از فوت پدرمان، دایی هادی به آنجا ‏آمد و ما را با خود به بوشهر آورد.

او با انجام دادن کارهای ساختمانی، زندگی ما و دایی کوچکم را تامین می کرد و به حق برای ما خیلی زحمت می کشید. وی نسبت به ما بسیار محبت داشت به گونه ای که ما کمبود پدرمان را حس ‏نمی کردیم.

‏او برای ما فقط یک دایی نبود، بلکه یک برادر بزرگتر بود که از خوراک و پوشاک خود می زد و سعی می کرد لباس و غذاهای خوب برای ما تهیه کند. اگر چه خودش نتوانست به مدرسه برود، اما به درس خواندن ما اهمیت زیادی ‏می داد، حتی حقوق سربازیش را جمع می کرد و برای ما می فرستاد تا ما در رفاه باشیم. ‏

آخرین بار که به مرخصی آمد ماه رمضان و نزدیک سحر بود. وقتی که در حیاط  را زد و ما در را باز کردیم، او ما را در آغوش خود گرفت و بوسید. هنگامی که مرخصی اش تمام شد و می خواست به جبهه برگردد، به مادرم سفارش کرد که مواظب بچه هایش باشد و مقدار پولی را هم که در بانک داشت، به مادرم داد و به او سفارش کرد که آن پول را برای تحصیل بچه هایش خرج کند و مراقب باشد که آنها درسشان را بخوانند.

رفتار او نسبت به دفعات قبل خیلی فرق کرده بود. بسیار مهربانتر شده بود و سعی کرد به دیدار همه بستگانش برود و از آنها خداحافظی کند، گویی که خودش می دانست که آخرین سفرش می باشد.

راوی: «بستگان شهید هادی درویشی»

خوشه چینان بهشت





نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 9 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

عوض پسر بسیار خنده رو و در عین حال کم حرفی بود و همه او را دوست داشتند. من در عملیات بستان، زمانی که به سوی دشمن در حال حرکت بودیم، زخمی شدم و لحظاتی بعد به محاصره دشمن درآمدیم. عوض با وجود اینکه اطلاع داشت که من زخمی شده ام ولی عملیات را رها نکرد و کار خود را انجام داد. تعدادی از نیروهای خودی مرا به عقب برگرداندند و بعد از اینکه عملیات با موفقیت به پایان رسید، او نیز به همراه دیگر نیروها به عقب آمد و آن وقت بود که سراغ مرا گرفت.

یک بار زمانی که ایشان به همراه شهید علیرضا ماهینی به تنگه چزابه اعزام شدند، درست در همان زمان آنجا زیر پاتک شدید دشمن بود. عوض به همراه تعدادی از بچه ها دشمن را دور زدند و آن گونه که بعدها از همرزمانش شنیدیم، در آن عملیات فداکاری و رشادتهای زیادی از خود نشان داده بودند. در همان عملیات بود که یکی از بچه ها در نزدیکی خاکریز دشمن زخمی می شود و عوض که برای کمک به او به جلو رفته بود، از ناحیه پا زخمی می شود. سپس تعدادی از بچه ها برای کمک به آنها به جلو می روند و هر دو مجروح را به عقب منتقل کرده و وی مدتی هم در بیمارستان اهواز بستری می شود.

در عملیات بدر من و عوض در گردان امام حسین (ع) به فرماندهی پرویز معروفی نژاد در کنار هم بودیم و چون ما به عنوان قایقران در جبهه مشغول به خدمت بودیم، به ناوتیپ امیرالمومنین، گردان امام حسن (ع) و گردان امام حسین (ع) می رفتیم و در آنجا نیز به وظایفمان عمل می کردیم. عوض هم در عملیات بدر قایقران بود و مهمات می آورد و نیروها را جابجا می کرد.

وقتی محمد غلامی زاده (شوهر خواهرم) به شهادت رسید، من و عوض تصمیم گرفتیم که دوباره به جبهه برویم. مخصوصاً عوض که همیشه به فکر این بود که جای خالی او را در جبهه پر کند. با وجود اینکه وی برادر بزرگتر خانواده بودند و تأمین هزینه های زندگی خانواده ما بر عهده ایشان بود، ولی او باز هم طاقت نیاورد و به جبهه رفت.

من در منطقه بودم که عوض به مرخصی آمد و با همه دوستان و آشنایانش خداحافظی کرد. آن گونه که دوستان تعریف می کردند، رفتارش در این سفر آخر چنان تغییر کرده بود که گویی خود می دانست که این رفتن را برگشتنی نیست و این موضوع را به چند نفر از دوستانش نیز گفته بود.

درست ۱۰ روز بعد از عملیات بدر، زمانی که در جزیره مجنون مشغول آماده کردن قایقها برای عملیات بعدی بودند، عوض زیر پل مشغول وضو گرفتن جهت اقامه نماز مغرب و عشاء بود، خمپاره ۱۲۰ به پل اصابت کرد و ما که درون سنگر بودیم خود را بر روی زمین انداختیم و در همان لحظه ندای الله اکبر از بیرون سنگر شنیده شد. بچه ها از سنگر بیرون رفتند تا ببینند برای کسی اتفاق افتاده است یا نه، اما همین که من می خواستم از سنگر بیرون بروم، یکی از بچه ها جلوی مرا گرفت که بیرون نروم. از این کار او تعجب کردم و او را به کنار زده و از سنگر بیرون رفتم و در آنجا بود که متوجه شدم برای چه نمی گذاشتند من از سنگر خارج بشوم. ترکشی به سر برادرم اصابت کرده بود و خون از سرش جاری بود. همان موقع با آمبولانس او را به عقب اعزام کردیم و در آن لحظه بود که من به یاد صحرای کربلا افتادم و با خود گفتم که ما هم برای رضای خدا باید صبر کنیم، هر چه خدا بخواهد همان می شود.

من می خواستم در جبهه بمانم، اما دوستان و همرزمانم این اجازه را به من ندادند و گفتند در حال حاضر در خانه بیشتر از اینجا به تو نیاز دارند. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی کنم که بدون عوض به خانه برگشتم، در حالی که حامل خبر شهادت برادرم بودم. پیکر مطهر برادرم را ابتدا به شهر دیگری فرستاده بودند ولی بعد از ده روز پیکر مطهر ایشان را به بوشهر منتقل کردند.

راوی: «برادر شهید عوض ایروانچی»





نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، عشق شهیدان به وطن، لحظه شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 3 فروردین 1399 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید عوض ایروانچی

وقتی شوهرم به شهادت رسید، برادرم همیشه بهم می گفت: «از شهادت محمد (شوهرم) نباید ناراحت باشی، بلکه باید افتخار کنی که همسرت را در راه خدا داده ای». او مرتب به منزل ما می آمد و با بچه ها بازی می کرد و همیشه می گفت: «خوش به حال محمد که شهید شد».

یک شب که بعد از چند روز به منزل ما آمد، بچه هایم او را در آغوش گرفتند و بوسیدند. از آنها پرسیدم: «چرا این کار را می کنید؟». بچه ها گفتند: «دایی مان است، چند روز به اینجا نیامده بود، دلمان برایش تنگ شده بود». ‏عوض وقتی حرف های بچه ها را شنید، گریه کرد و گفت: «از این به بعد هر شب به شما سر می زنم» و همین طور هم شد. از آن شب به بعد عوض هر شب به منزل ما می آمد و بعد از اینکه بچه ها به خواب می رفتند، او هم به خانه بر می گشت.

آخرین باری که می خواست به جبهه برود، در مورد تربیت بچه ها بهم خیلی سفارش کرد و از من خواست که به هیچ وجه برای گرفتن بدهیهایش به در منزل کسی نرویم. اگر خودش بدهی اش را پس داد آن را تحویل بگیریم ولی اگر نتوانست حلالش باشد.

زمانی که خبر شهادت برادرم را برایمان آوردند ماه رمضان بود و من و بچه هایم منزل پدرم بودیم. هنگام افطار برادر دیگرم بدون مقدمه رو به من کرد و گفت: «مگر نمی خواهی به خانه ات بروی؟». من خیلی ناراحت شدم و ‏‏دست بچه هایم را گرفتم و به خانه خودم رفتم و وقتی خبر شهادت عوض به گوشم رسید، متوجه شدم چرا برادرم آن شب از من خواست که به خانه مان بروم.

به خاطر می آورم که می خواستم جایی بروم، قبل از رفتن برادرم به خانه ما آمد و از من یک چادر خواست، اما من از او سؤال نکردم که چادر را برای چه کسی می خواهد و چادر را به او دادم. آن روز رفتم و بعد از اینکه به خانه برگشتم، برادرم به همراه یکی از دوستانش به خانه ما آمد و دخترم را که در بغلم بود، از من گرفت و گریه کرد. با دیدن اشکهای او متوجه موضوع شدم و اشکهای من هم سرازیر شد و فهمیدم که عوض به شهادت رسیده است.

راوی: «خواهر شهید عوض ایروانچی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 9 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات