خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
جمعه 18 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید مجید فیلی

مراسم تشییع جنازه مجید بسیار با شکوه انجام شد. در آن زمان همه با هم همبستگی داشتند. هر شهیدی را که می آوردند گویا روز عاشورا بود. همه در تشییع جنازه او شرکت می کردند و نیاز به دعوت و اطلاعیه نبود و همه به مراسم سوگواری او می آمدند.

مجید قبل از اینکه به جبهه برگردد، در مورد خاکسپاری خودش به خاله اش گفته بود: «می دانم که این بار می روم و دیگر بر نمی گردم و این سفر آخرم است. برای همین وصیتنامه ام را می نویسم و می گذارم توی جیب لباسهایم تا دوستانم بعد از شهادتم آن را برایتان بیاورند. اگر وصیتنامه ام به دست شما نرسید، بدانید که در وصیتنامه ام نوشته ام که مرا در گلزار شهدای بوشهر به خاک بسپارید و سایبانی هم بر روی قبرم بزنید و رنگش را آبی کنید. برایم گریه و زاری نکنید و به جای گریه و زاری کردن به مردم شیرینی بدهید».

شهید علاوه بر کارهای منزل، کارهای بیرون از منزل را نیز انجام می داد. او هر وقت مدرسه اش تمام می شد با پسر دیگرم برای بنایی کردن می رفتند و مشغول به کار می شدند.

مجید هیچ وقت بیکار نمی نشست و به فعالیتهای ورزشی از قبیل فوتبال و بدنسازی علاقه زیادی داشت. البته نه به صورت حرفه ای بلکه به صورت محله ای با بچه ها بازی می کرد.

بهترین خاطره ای که من از مجید دارم مربوط به روز آخری بود که مجید می خواست به جبهه برود. پسرم مجید همیشه از اینکه من دست به گردنش می انداختم و او را می بوسیدم بدش می آمد، ولی روز آخری که با همه خداحافظی کرد، نگاهی بهم کرد و سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت: «هر چه می خواهی مرا ببوس». من گفتم: «تو که بدت می آمد»، و او بهم جواب داد: «این بار فرق می کند». من هم دستهایم را به دور گردنش انداختم و او را بوسیدم.

زمانی که با همه خداحافظی می کرد من ایستاده بودم و مجید تا آخرین لحظه ای که می رفت برایم دست تکان می داد. آن روز دلهره عجیبی داشتم. درست سه یا چهار روز بعد از رفتنش خبر شهید شدن او را شنیدم.

راوی: «مادر شهید مجید فیلی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، استقبال شهیدان از شهادت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 5 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل غریبی

در عملیات کربلای چهار پدرم و عمویم شرکت داشتند. چون آن موقع در عملیاتها مرسوم بود که دو برادر با هم نمی توانستند جزء نیروهای خط شکن باشند، چون پدرم بزرگتر بود به عمویم گفته بود که تو برو جزء نیروهای پشتیبانی باش و او نیز حرف برادر بزرگش را گوش کرده بود. وقتی پدرم مفقودالاثر شد عمویم در آبادان بود و تا چهل و پنج روز به بوشهر نیامد. او می گفت: «نمی توانستم بیایم و مادرم را در آن وضعیت ببینم». 

ما ابتدا از طریق مردم مطلع شدیم که پدرم مفقود شده و کسی از جایی رسماً این موضوع را به ما اعلام نکرد. بعدها پرسنل تعاون سپاه به منزل ما آمدند و گفتند که آقای اسماعیل غریبی مفقود شده و به ما دلداری دادند و گفتند شاید اسیر شده باشد، زیاد خودتان را ناراحت نکنید.

ما وصیت نامه دوم پدرم را ندیدم. فقط وصیت نامه ای که پدرم در سال 61 نوشته بود، به دست ما رسید که در آن وصیت کرده بود که از امام و انقلاب دفاع کنید.

یک بار یکی از همکاران پدرم که بازنشسته شده بود را در جای دیدم. بدون اینکه خودم را معرفی کنم به او گفتم: «شما آقای غریبی را می شناختید؟». گفت: «بله». گفتم: «چطور آدمی بود؟». گفت: «کسی جرات نمی کرد در مورد اسلام و انقلاب اسلامی جلوی او بدگویی کند. خیلی تعصب داشت. همیشه از انقلاب دفاع می کرد. چه در جبهه و چه در پشت جبهه و با دلیلهای قاطع جواب ضد انقلابها را می داد. خیلی امام را دوست داشت».

پدرم خیلی مهربان بود. وقتی از محل کار به خانه بر می گشت، به همه سلام می کرد و با وجود اینکه کارش خیلی سخت و طاقت فرسا بود، وقتی به خانه بر می گشت کمی استراحت می کرد و بعد به کمک مادرم کارهای خانه را انجام می داد. بعدها وقتی به محل کارش رفتم دیدم که چقدر کارشان مشکل و سخت است. ولی با این وجود وقتی از محل کار بر می گشت در کارهای خانه هم به مادرم کمک می کرد.

دوچرخه ای داشتیم که هر وقت خراب می شد، پدرم آن را برایمان درست می کرد. او خیلی خوشرو و خوش اخلاق بود و هر وقتی که دوچرخه ما را درست می کرد به ما می گفت که برایش دعا کنیم و این چنین از یک بچه کوچک التماس دعا می کرد.

راوی: «فرزند شهید اسماعیل غریبی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 4 مرداد 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل غریبی
پدرم از همان بچگی دائمأ مشغول کارکردن بود. از آن جایی که در آن زمان در روستای آنها مدرسه ای نبود، پدرم نتوانست درس بخواند. ولی خواندن قرآن را نزد ملایی که در روستا بود، یاد گرفت. او هر وقت بیکار می شد، قرآن می خواند.

همیشه مقداری از درآمدش را صرف مراسم روضه سیدالشهداء می کرد. او آن قدر به برپایی هر ساله این مراسم اهمیت می داد که سرمشقی برای ما شد و امروز ما هم دنباله رو او هستیم. من و برادرم هر سال روضه امام حسین (علیه السلام) را برگزار می کنیم و این بدعت حسنه ای است که از پدرم برای ما به یادگار مانده است. یادم می آید چون پدرم کارگر بود و درآمد زیادی نداشت هر چند سال یکبار که پول روضه جمع می شد، روضه را بر پا می کرد و روز عاشورا در مسجد یا حسینیه محل غذای نذری می داد.

یک شب پدرم قبل از اینکه به عملیات کربلای چهار اعزام شود، به مسجد امام سجاد (علیه السلام) واقع در محله شکری رفت و برای امام جماعت مسجد خوابش را که در مورد دعوت حضرت زهرا (سلام الله علیها) بود، تعریف کرد. بعدها چند نفر که آنجا بودند، به ما گفتند که ما همان موقع تعبیرش را می دانستیم و تعبیرش این است که پدرت مفقودالاثر شد.

اگر توسل مادرم به حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) نبود، بعید می دانم که تا به حال خبری از پدرم به دست می آوردیم.

آخرین باری که پدرم به جبهه رفت به خاطر دارم که اعزام آنها از روبروی جایگاه نماز جمعه بوشهر بود. همان روز برادرم از او یک عکس یادگاری گرفت. جمعیت زیادی برای بدرقه آنها آمده بودند.

شهادت پدرم در سال اول دبیرستان لطمه سنگینی به من وارد کرد و همان سال مردود شدم. با اینکه مادرم همه مسایل و مشکلات را سعی می کرد پوشش دهد، ولی باز هم ما در فقدان پدر ضربه خوردیم. ولی با تلاش مادرم توانستم مدرک مهندسی شیمی از دانشکده فنی دانشگاه تهران اخذ نمایم.

راوی: «فرزند شهید اسماعیل غریبی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، آخرین اعزام شهیدان، امام حسین (ع) و شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 31 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید اسماعیل غریبی

اسماعیل نقل می کرد: «در جبهه یکی از همرزمانم اهل طلحه پشت کوه و سید بود. در عملیات فتح المبین آن بزرگوار بهم گفت که به وی الهام شده تا چند ساعت دیگر شهید می شود و از من خواست که وقتی شهید شد بالای سرش بیایم و صورتش را ببوسم. درست ساعت یک همان روز خبر شهادت سید را برایم آوردند. وقتی بالای سرش رفتم آن قدر آشفته بودم که یادم رفته بود او قبل از شهادتش چه چیزی از من خواسته است. فقط نگاهش کردم و می خواستم برگردم که گویا کسی دست و پاپم را گرفته بود و یک دفعه یادم آمد که باید او را ببوسم. او را بوسیدم و با آن بزرگوار وداع کردم».

‏اسماعیل چهار دفعه به جبهه رفت و سرانجام در عملیات کربلای چهار به شهادت رسید. روزی که برای آخرین بار می خواست به جبهه برود با همه خداحافظی کرد و از همه حلالیت طلبید. بعد از یک ماه که از رفتنش می گذشت به ما تلفن کرد و چون همان سال سیل آمده بود احوال ما را پرسید.

او برای کاشت غله سه روز مرخصی گرفت و به روستایمان رفت و سه من غله برایمان کاشت و به جبهه برگشت. در آنجا با همه خداحافظی کرده و گفته بود که من دیگر از جبهه بر نمی گردم، چون خواب دیده ام که حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) مرا به نزد خود دعوت کرده است. آن طوری که برای من تعریف کرد، گویا خواب دیده بود که حضرت فاطمه (سلام الله علیها) سفره ای پهن کرده و امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) کنار سفره نشسته بودند. حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) به او که کمی با آنها فاصله داشته است می گوید بفرمایید و همان موقع اسماعیل از خواب بیدار می شود.

اسماعیل به اتفاق برادرش، هر دو برای شرکت در عملیات کربلای چهار داوطلب شده بودند ولی اسماعیل به برادرش گفت که تو نمی خواهد بروی، من می روم و در همین عملیات بود که در جزیره «ام الرصاص» ‏به شهادت رسید. ‏پس از اتمام عملیات در ابتدا به ما گفتند که ممکن است اسماعیل اسیر ‏شده باشد چون جسدش پیدا نشده است.

وقتی آزاده ها برگشتند از دو نفر که در عملیات همراه اسماعیل بودند به نام آقایان گزمه و حسن شمشیری سئوال کردیم که آیا او را ندیده اید؟ شمشیری گفت که صدایش را شنیده است که ‏می گفته آتش گرفتم ولی به علت اینکه خودش هم زخمی بوده، یکباره بیهوش می شود و دیگر متوجه نمی شود که بر سر اسماعیل چه بلایی ‏آمده است.

‏بالاخره پس از دوازده سال، جسد همسرم را پیدا کردند و به ما تحویل دادند. آن موقع بود که باور کردیم او به دیار باقی پیوسته است. ‏در طول این دوازده سال انتظار، ما از همه آزاده ها که در عملیات کربلای 4 ‏بودند سراغ اسماعیل را گرفتیم ولی هیچکدام خبری از او نداشتند. با اینکه خیلی انتظار کشیدیم ولی ناامید نشدیم.

در طول دورانی که همسرم مفقود شده بود یکبار به زیارت کربلا رفتم و در آنجا امام حسین (علیه السلام) خواستم که وقتی برگشتم نشانه ای از شوهرم پیدا شود. وقتی از کر‏بلا برگشتم، سه یا چهار روز بعد بود که به ما خبر دادند جسد شهید اسماعیل غریبی را آورده اند. وقتی برای شناسایی جسد رفتیم به غیر از مشتی استخوان از او چیزی نمانده بود. ولی وقتی پلاک و لباس گرمکنش را دیدم مطمئن شدم که دیگر او را نمی بینم.

راوی: «همسر شهید اسماعیل غریبی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 21 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید محمد علی ظهرابی

روزی که در مدرسه «سعادت» بوشهر اعتصاب کرده بودند، برادرم ‏حسین هم همراهشان بود. همان روز بود که میگلی نژاد شهید شد. آن روز محمدعلی هنگامی که به خانه آمد آشفته بود و اصلاً نمی توانست آرام بنشیند. مادر بزرگش به او گفت: «بیا بنشین و یک تکه نانی بخور»، ‏ولی او به مادر بزرگش گفت: «رفیقم شهید شده آن وقت من بنشینم و چیزی بخورم». ‏

محمدعلی پس از به شهادت رسیدن دایی اش شهید عباس کامکاری، بی تابانه در انتظار بود که ترتیب اعزامش به جبهه داده شود.

او با وجود اینکه نوجوان بود، همیشه ما را راهنمایی می کرد و یکی از صحبتهایی که برای دلداری من به زبان می آورد این بود که می گفت: «اگر به فیض شهادت نایل شدم مرا ناکام نخوانید، زیرا چه کامی بهتر از به شهادت رسیدن است. در ضمن چون تک فرزند خانواده هستم برای از دست دادنم افسوس نخورید و اشک نریزید که دیگر فرزندی ندارید، زیرا فرزندان حزب الهی و دلاوران بسیجی جایگزین فرزند شما هستند». ‏

او تصمیم قطعی گرفته بود که به جبهه برود. هر چه پدرش بهش می گفت: «مدتی صبر کن تا ببینیم چه می شود». محمدعلی در جواب می گفت: «پدرجان، با نیت خالص می خوابم تا ببینم در خواب بهم چه می گویند». همان شب بود که خوابید و صبح که از خواب بیدار شد، بهم گفت: «‏دایی شهیدم عباس را در عالم خواب دیدم و بهم گفت که اول خودسازی کنم و بعد عازم جبهه های جنگ شوم». ‏

پسرم آخرین بار که می خواست به جبهه برو ‏می گفت: «من چندین بار به جبهه رفته ام و خوشبختانه توانسته ام دشمنان اسلام را نابود سازم، اما د‏ر این سفر به احتمال زیاد شربت شهاد‏ت را خواهم نوشید». او به ما می گفت: «برای شهادتم ناراحت و غمگین نباشید و به یاد داشته باشید که هزاران سال است که امام حسین (علیه السلام) شهید شده ولی هنوز نام او زبانزد خاص و عام است، من نیز اگر شهید شدم، نام و نشانم همیشه باقی می ماند».

آخرین روزی که روز وداعم با محمدعلی بود، دست دور گردنم انداخت و گفت: «‏مادر، شاید این آخرین دیدارم با شما باشد». ‏گفتم: ‏«باید مرا حلال کنی، زیرا ما نتوانستیم تو را آن چنان که شایسته توست ‏تربیت کنیم و وظیفه خود را نسبت به تو به جا آوریم». ‏آن روز محمدعلی در جوابم گفت: «رفتنم به جبهه، نتیجه تربیت و پرورش شماست».

‏موقع اعزام محمدعلی به جبهه، من و پدرش همراه او به بسیج رفتیم و چون علاقه ای خاص بهم داشت و نمی خواست زیاد اذیت شوم، بهم گفت: «شما به خانه بروید، زیرا ساعت اعزام هنوز مشخص نیست». من هم در جوابش گفتم: «اگر تا غروب آفتاب هم ساعت اعزام شما مشخص نشود من اینجا منتظر می نشینم، دیگر هم از این صحبتها نکن». او سرش را پایین انداخت و دوباره وارد بسیج شد. ‏

راوی: «مادر شهید محمد علی ظهرابی»





نوع مطلب : خواب شهیدان، شهدا و خانواده، محبت شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، مبارزات انقلابی شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 11 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

در عملیات کربلای 3 ‏که حسین در آن حضور داشت و در آن اسکله الامیه و البکر را از نیروهای عراقی گرفتند، در همین عملیات بود که حسین به شهادت رسید. جسدش تا 11 سال به دست ما نرسید، بعداً به ما گفتند که پس از شهادت ایشان و 2 الی 3 ‏نفر دیگر از دوستانش که در قایق بودند، آب دریا جسدشان را به طرف ام القصر می برد و به دست نیروهای عراقی می افتد، آنها همان جا حسین و 2 نفر دیگر از دوستاش را به خاک می سپارند که بعد از 10 سال آن اجساد را از زیر خاک بیرون می آورند و به ایرانیان تحویل می دهند.

‏یک بار خواب دیدم که عده ای در حال حرکت به سوی جبهه هستند و حسین نیز ساک به دست، در این جمعیت حضور دارد. من با دیدن حسین صدایش زدم که با سر به من جواب داد که الان می آیم، ولی همین طور پشت سر جمعیت حرکت می کرد. من به طرف او دویدم اما بیشتر از او دور می شدم.

‏قبل از عملیات کربلای 3 ‏، من با اتوبوسی که نیروهای تازه نفس را به جبهه انتقال می داد، به جبهه رفتم. در آنجا پس از رسیدن به جبهه قصد دیدن حسین را داشتم که به من گفتند: «حسین در مانوری شرکت دارد و شما نمی توانید ایشان را ببینید». به همین خاطر به بوشهر برگشتم، درست چند روز بعد در آنجا شهید شد.

در زمان شهادت پسرم، من به ماموریت اداری در منطقه جم و ریز رفته بودم. پس از بازگشت از ماموریت به خانه آمدم و سراغ حسین را گرفتم، چون حسین معمولآ پس از اتمام عملیاتها چند روزی به مرخصی می آمد. ‏ولی همسرم گفت که حسین نیامده است. بعد از دو یا سه روز یکی از بستگان که پاسدار بود به منزل ما آمد و گفت: «آقای ماهینی با شما کار دارند، اگر بیکار هستی بیا تا با هم نزد او برویم». همین که اسم ماهینی را آورد من وسط حرفش پرپدم و گفتم: «حسین شهید شده است؟» ‏و ایشان گفتند: «بله».

‏چند روز قبل از شنیدن خبر شهادت حسین، خواب دیدم من در جبهه بودم و پسر دیگرم به طرفم آمد و گفت: «‏پدر هیچ خبری از حسین نیست، هر چقدر دنبال او می گردم او را پیدا نمی کنم». ‏وقتی آن خبر را به من دادند فوراً به یاد خوابم افتادم و به دلم افتاد که حسین شهید شده باشد.

به هر حال من به منزل آقای ماهینی رفتم و ایشان پس از مقدمه چینی جریان شهادت حسین را برای ما تعریف کردند ولی من شهادت حسین را باور نکردم. حتی سال 1369 ‏که عده ای از اسراء به میهن برگشتند، من انتظار برگشتن حسین را می کشیدم و با خودم می گفتم: «شاید پسرم زنده باشد». 11 سال گذشت و من سفری به دوبی داشتم و پس از بازگشت از آنجا به ما خبر دادند که جسد فرزندتان را آورده اند و ما به بنیاد شهید رفتیم و جسد را تحویل گرفتیم.

راوی: «پدر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 2 تیر 1398 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید حسین احمدی

یک روز صبح هنگامی که از خواب بیدار شدم کیفی را در وسط اتاق دیدم که چند لباس در اطراف آن افتاده بود. آن کیف متعلق به حسین بود، لباسها هم مال خودش بود، ولی او آنجا نبود. وقتی که به دنبال حسین گشتم دیدم در انباری با همان لباس بسیجی خوابیده است. گویا شب دیر وقت به خانه رسیده و برای آنکه ما را ‏از خواب بیدار نکند از بالای دیوار به داخل خانه آمده و کیف خود را از پنجره به داخل انداخته بود و خود به انباری می رود و در آن گرمای طاقت فرسا در انباری می خوابد. زمانی که من او را در انباری با آن وضعیت دیدم فوراً او را بیدار کردم و گفتم که در اتاق کولر روشن است، بیا داخل اتاق بخواب.

‏روزی که حسین منزل را ترک می کرد تا به جبهه برود، از او پرسیدم: «حسین جان، چه موقع از جبهه بر می گردی؟». ‏او در جواب گفت: ‏«احتمالاً 15 ‏شهریور ماه بر خواهم گشت».

‏من آن روز برای اولین بار در طول دوران جنگ، قصد داشتم مانع رفتن او شوم. به اوگفتم: ‏«این 15 ‏روز را در خانه بمان و بعد از آن برو». ‏ولی گوش او به این حرفها بدهکار نبود و گفت: «مادر، اصل کار همین 15 ‏روز است». ‏او با گفتن این جمله از من خداحافظی کرد، رفت و پس از 7 ‏روز خبر شهادت ایشان را برای ما آوردند. ‏

بعد از چند روز حاج غلامرضا ماهینی به منزل ما آمد و ما را دلداری داد. ‏اصرار کردم که چگونگی شهید شدن فرزندم را برایم تعریف کند، او گفت: «‏در عملیات کربلای 3 ‏بود که ما ساعت 3 ‏شب توسط قایق به محل عملیات اسکله الامیه اعزام شدیم. حسین فرمان قایق را در دست داشت و راهنمای بقیه قایقها بود. مهمات و بقیه وسایل داخل قایق او بود، من نیز در کنار حسین نشسته بودم که یکباره عراقی ها از حضور ما آگاه شدند و شروع به تیراندازی و پرتاب موشک کردند. یک موشک به قایق ما خورد، من زخمی و به درون آب پرتاب شدم. چند نفر از دوستان مرا از آب در آوردند و به عقب برگرداندند و گفتند که حسین شهید شده است. بچه ها هر کاری کردند که بتوانند جسد ایشان را پیدا کنند، نتوانستند. حتی پس از دو یا سه روز چند نفر برای پیدا کردن قایق و همچنین جسد حسین رفته بودند ولی متاسفانه نتوانستند خبری به دست آورند». ‏

بالاخره پس از گذشت 11 ‏سال یک روز من در مراسم عزاداری بودم که خبر آوردند جسد حسین پیدا شده است. ‏چند روز قبل از این خبر خواب دیده بودم که با چند تن از دوستان از طرف کلاس قرآن به اردویی رفته ایم. در آنجا به مکانی رفتم که پر از شاخه های گل بود، گل سرخ و گل رز و من همه گل ها را چیدم. فوراً یکی از دوستانم که مادر شهید بود به طرفم آمد. به او گفتم: «تو هم بیا و این گلهای قشنگ را بچین». ایشان گفتند: ‏«من یک گل آفتابگردان چیده ام. اگر می شود این را هم بین آن گلهایی که چیده ای، بگذار تا خراب نشود». خوشحال شدم و آن گل را از او گرفتم. همین طور که جلوتر می رفتم، چشمه آبی دیدم که در چهار گوشه آن چهار نخل خرما قرار داشت و در وسط این چشمه، گل محمدی خشکیده ای قرار داشت. ‏من به درون آب رفتم و آن گل را نیز چیدم و در بین بقیه گلهایی که چیده بودم گذاشتم. بعد با خود فکر کردم که این گل خشکیده است و به درد من نمی خورد. آن گل را برداشتم و در کنار چشمه گذاشتم.

در همین لحظه از خوا ب بیدار شدم و این خواب را برای خانمی تعریف کردم. ایشان به من گفتند که بروم آیه چهار سوره اسراء را بخوانم. ‏آن شب سیزده صفر بود. من به خانه رفتم و آن آیه را خواندم. سه روز بعد خبر آوردند که جسد پسرم پیدا شده و آن را آورده اند.

وقتی به آنجا رسیدیم چهل و پنج پیکر شهید دیدیم که روی هر کدام شاخه گلی قرار داده بودند. یکدفعه به یاد خوابم افتادم. آری، خوابم به همین راحتی تعبیر شد. حسین من همان گل پژمرده محمدی بود.

من به کنار تابوت ایشان رفتم و می خواستم گریه کنم که به یاد گفته او افتادم که به من گفته بود: «مادر، اگر روزی شهید شدم، وقتی جسدم را دیدی گریه نکن». ‏برای همین به سختی خودم را کنترل کردم تا گریه نکنم. ولی بعد از اینکه از آنجا بیرون آمدم شروع به گریستن کردم. ‏

فردای روزی هم که امام خمینی (ره) فوت کردند، من خواب دیدم که به بهشت صادق رفته ام و وقتی می خواستم وارد آنجا شوم یکباره حسین مرا صدا زد و گفت: ‏«مادر کمی صبر کن و وارد نشو». ‏دلیلش را از او پرسیدم ولی فقط همین جمله را تکرار می کرد که صبر کن و داخل نیا.

راوی: «مادر شهید حسین احمدی»




نوع مطلب : خواب شهیدان، نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6