خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User
چهارشنبه 21 شهریور 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری
شهید سید عباس صفوی

روزی که برای آخرین بار می خواست به ماموریت برود، یک نفر از روستا آمده بود و مهمان سید بود. وقتی که فردی دنبال سید عباس آمد که با هم بروند، سید به او گفت: «صبر کن تا مهمانم برود بعد می رویم، چون صحیح نیست که من قبل از مهمان خارج شوم».

آن روز با دفعه های قبل فرق می کرد و حالت عجیبی به ما دست داده بود. نحوه ی شهادت ایشان به این صورت بود که آنها با ماشین در جاده امیدیه - اهواز در حرکت بودند که هواپیمای عراقی ها بالای سر آنها می آید ‏و آنها به خاطر اینکه از تیررس هواپیما دور شونده، با سرعت زیاد حرکت می کنند که ناگهان به کامیونی برخورد می کنند و سید عباس به شهادت می رسد.

راوی: «خواهر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 25 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

پسرم  آخرین  باری که برای خداحافظی  آمده بود، گفت: «مادر، ما این دفعه می خواهیم برویم آنجا یک ستاد را تشکیل دهیم و برای 6 ‏ماه آنجا هستیم». به او گفتم: «خوب تکلیف زنت چه می شود، یک هفته دیگر مانده به وضع حملش، شاید به تو نیاز داشته باشد». گفت: «اول خدا، بعد هم شما هستید».

ما هم او را زیر قرآن رد کردیم و پشت سرش آب و برگ سبز ریختیم، خداحافظی کرد و رفت. من هم تا وسط کوچه دنبالش رفتم. همیشه وقتی می رفت، دلشوره نداشتم. می گفتم: «مادر، برو دست خدا». اما این دفعه بر خلاف دفعه های قبل، وقتی برگشتم، رفتم توی اتاق نشستم وگریه کردم.

عمه ام (که مادر شوهرم هست) گفت: «این چه ادایی است که تو در آورده ای؟ او که همیشه می رود، ولی تو این کار نمی کردی». گفتم: «عمه، انگار به دلم برات شده که این دفعه  بچه ام بر نمی گردد، هیچ وقت خداحافظی نمی کرد. این دفعه آمد سرم را بوسید و حلالیت طلبید، این دفعه فرق می کرد».

گفت: «او که 24 ‏ساعته سرت را می بوسید، این حرفها را نزن، بچه ام صحیح و سالم بر می گردد».

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 24 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید سید عباس صفوی

سید عباس تقریباً تمام وقتش را در بسیج می گذراند. مدتی نمی آمد خانه، من به بسیج زنگ می زدم و می گفتم: «بیا یک سری به زنت بزن». خیلی که اصرار می کردم، می آمد یکی، دو دقیقه ای می نشست و می رفت.

فقط یک بار که آمد، سر شب بود. همان روز ما یک تنوری گیر کرده بودیم. به بازار رفت و یک گونی آرد آورد و گفت: «مادر، این کیسه آرد را خریده ام، با آن گرده درست کن، می خواهم ببرم برای بچه ها».

چون من خودم بلد نبودم درست کنم، چند نفر از دوستان آمدند و کیسه آرد را گرده درست کردند و با خودش برد. ‏

همین سفر هم سفر آخرش بود. آن موقع ها ما با زنها گرده، ‏نان محلی و مربا درست می کردیم. پسته می خریدیم و بسته بندی می کردیم و با چیزهای دیگر که درست کرده بودیم، بار ماشین می کردیم و می فرستادیم برای جبهه ها...

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : شهدا و خانواده، آخرین اعزام شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شهید سید عباس صفوی

عباس 10 ماه پس از ازدواجش به سربازی رفت و پس از گذراندن دوران آموزشی، او را به منطقه مارد فرستادند. پسرم در آنجا به شدت مجروح شد و به علت خونریزی زیاد به شهادت رسید. 

‏روزی که عباس می خواست به جبهه برود، به من گفت: «من می خواهم برای مدتی به جبهه بروم، شما از همسرم نگهداری کنید».

او وصیت کرد که اگر شهید شدم، اسم پسرم را نواب بگذارید. من به او گفتم: «پسرم، شاید بچه ات دختر باشد؟». گفت: «‏نه، من مطمئن هستم که پسر است». ‏بعد به شوخی گفت: «حالا اگر دختر بود بگذارید نواب زا».

پسرش روز بعد از شهادت عباس به دنیا آمد و همان نامی را که عباس وصیت کرده بود، رویش گذاشتیم.

راوی: «مادر شهید سید عباس صفوی»




نوع مطلب : نحوه شهادت، آخرین اعزام شهیدان، شوخی های شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، وصیت نامه ی شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 4 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید رسول شکیبازاده

من و برادرم همیشه در کنار هم بودیم، لذا وقتی پیکر بی جانش را آوردند بسیار گریه کردم. در آن زمان درک واقعیت برایم خیلی مشکل و این غم و اندوه بیش از طاقت من بود.

پدر و مادرم با وجود غم دوری از رسول، خدا را شاکر بودند ‏و می گفتند: «الحمدلله، امانت خدا را سالم به او تحویل دادیم».

‏من از رسول خاطرات زیادی دارم. هنوز حرف ها و خنده هایش در گوشم است و اصلاً نمی توانم رفتن او را باور کنم. حتی چند سال بعد از این که اسرا به میهن برگشتند، باز هم منتظرش بودم و به خودم می گفتم شاید اشتباهی شده باشد و برادرم برگردد.  

‏‏رسول قبل از آن که برای آخرین بار به جبهه برود یک دست بلوز، شلوار و کفش برای خودش خریده بود. پس از شهادتش وقتی لباس هایش را به ما تحویل دادند، لباسهای نو او هنوز در ساکش بود و من آنها را به عنوان یادگاری در چمدانم گذاشته بودم.

مدتی از شهادتش می گذشت که یک شب به خوابم آمد و به من گفت: ‏«برو لباسهای مرا که در چمدان گذاشته ای بیاور و از آنها استفاده کن و سایر وسایلم را نیز به نیازمندان بده». من به محض اینکه از خواب بیدار شدم، خواسته اش را عملی کردم تا دلش را در آن دنیا شاد کنم. روحش شاد و یادش گرامی باد .

راوی: «برادر شهید عبدالرسول شکیبازاده»





نوع مطلب : خواب شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 3 تیر 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید رسول شکیبازاده

رسول سال سوم راهنمایی و 14 ساله بود که با چند تن از بچه های محل برای اعزام ثبت نام کردند. آخرین بار که رسول می خواست به جبهه برود، نگاه عجیبی داشت. او قبل از رفتن نگاه عمیقی به من کرد، به گونه ای که مو بر تنم سیخ شد. من با آن که در آن زمان سن کمی داشتم، ولی از حرکات او حس می کردم که دیگر او را نمی بینم.

من آن روز تا بسیج بدرقه اش کردم و او مثل همیشه خنده رو بود، ولی از چهره اش آشکار بود که چیزی به دلش الهام شده است. ‏رسول روز شنبه از بوشهر به منطقه عملیاتی رفت و چهارشنبه همان هفته به شهادت رسید.

راوی: «برادر شهید عبدالرسول شکیبازاده»




نوع مطلب : آخرین اعزام شهیدان، آخرین خاطره شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 29 خرداد 1397 :: نویسنده : آزاده بوشهری

شهید رسول شکیبازاده

آخرین باری که رسول به جبهه رفت، مصادف با حمله ای بود که بعد از پذیرش قطعنامه 598 ‏توسط امام (ره) رخ داد و در همان عملیات شهید شد.

شنیدم وقتی یکی از مسئولین به محل استقرار آنها می آید و اعلام نیاز به نیرو جهت حمله به دشمن می کند، رسول نیز داوطلب می شود و با او می رود. همین طور که رسول به همراه آن مسئول و چند نفر دیگر می رفتند تا در آن حمله شرکت کننده، گلوله آر.پی.جی به طرف او شلیک می شود و دستش قطع می شود و همان جا به شهادت می رسد.

‏دو روز پس از شهادتش، پیکرش را به بوشهر آوردند. من در آن زمان در ستاد پشتیبانی جبهه بودم. دو نفر از دوستانم از شهادت پسرم مطلع بودند، ولی به من چیزی نمی گفتند.

روزی به آن دو گفتم: «‏می خواهم به ناوتیپ بروم و خبری از رسول بگیرم». ولی آنها گفتند: «‏تو همین جا باش، ما خودمان می رویم و برایت خبر می آوریم»‏. آن روز دیگر آنها را ندیدم.

شب همان روز یکی از دوستان به خانه ما آمده بود تا خبر شهادت پسرم را به من بدهد، ولی من به خانه نرفته بودم و در مسجد بنایی می کردم. آن شب من تا ساعت 5/5 ‏صبح مشغول بنایی در مسجد بودم. همان جا خبر شهادت رسول را به من دادند.

صبح که به خانه رفتم، خبر شهادت پسرمان را کم کم به مادرش دادم. هیچ وقت آن لحظه را فراموش نمی کنم. اول مات و مبهوت به من نگاه کرد و پس از چند دقیقه بهم گفت: «‏قلبم سوخت».

زمانی که با براد‏ران و مادر رسول برای د‏یدار پیکرش به بهشت صادق رفتیم، دیدیم که د‏ست پسرم قطع شده ولی صورت نورانی و آرامی داشت. صفا و صمیمیت رسول همیشه در خاطرم ماندگار است.

او گاهی به خوابم می آید و از من می خواهد که راه شهدا را ادامه دهیم و از ولایت فقیه پیروی کنیم. آری، شهدا عاشق امام و انقلاب بودند و برای پایداری نظام اسلامی، جان خود را نثار کردند.

راوی: «پدر شهید عبدالرسول شکیبازاده»




نوع مطلب : خواب شهیدان، آخرین اعزام شهیدان، خبر شهادت شهیدان، لحظه شهادت شهیدان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 3 )    1   2   3