خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

« کتاب : ایل سحر »

مادر شهید ابراهیم زاده می گوید : ‏شبی که قرار بود ضرغام برای بار سوم و در واقع برای آخرین بار به جبهه اعزام شود ؛ حالات عجبی داشت به طوری که همه  متوجه  این  تغییر حالت  درگفتار و رفتار او  شده  بودند . او  مثل کسی رفتار می کرد  که  قرار بود  برای  همیشه از ما جدا شود.  ‏وقتی از او می پرسیدیم چرا این طور رفتار می کنی پاسخ می داد : « فقط حلالم کنید » . ‏فردا صبح همگی او را بدرقه کردیم و او به جبهه اهواز اعزام شد . وقتی به اهواز رسید به یکی از همرزماش گفته بود : « من امروز به خط نمی روم » ؛ بعد از فرمانده اجازه گرفته و به منزل یکی از بستگان که در آن نزدیکی بود ؛ می رود . ‏شب در خواب شخصی نورانی را می بیند که یک پیشانی بند سبز را به پیشانی او بست و رفت.   فردا صبح در حالیکه با هیجان زیادی خواب خود را برای بستگان تعریف می کرد ؛ می گوید : «  دیگر منتظر بازگشت من نباشید ؛ چون می دانم این بار به آرزوی دیرینه ام ، که شهادت است ، خواهم رسید » .

« شهید ضرغام ابراهیم زاده / دیلم »




نوع مطلب : خاطرات مادران شهداء، 
برچسب ها : ضرغام ابراهیم زاده ؛،
لینک های مرتبط :