خاطرات شهیدان استان بوشهر
Memories of Bushehr Martyrs
                                                        
درباره وبلاگ

« شهید عنایت نجیبی »
مدیر وبلاگ : آزاده بوشهری
موضوعات
نویسندگان
نظرسنجی
از نظر شما کدام موضوع جذاب تر است؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Online User

« کتاب : شبنم سرخ »

برادر شهید بهرامی می گوید : ‏زمانی که برادرم درکمیته انقلاب اسلامی بوشهر حضور داشت ؛ در یکی از روزها که برادرم به مرخصی آمده بود ، وقتی که می خواست به محل کار خود عزیمت نماید ؛ مرا صدا زد وگفت : « لباسهایت را جمع و جورکن باید با من بیایی » . خلاصه عصر همان روز بسوی بوشهر حرکت کردیم و پس از رسیدن به بوشهر به مرکز کمیته انقلاب اسلامی واقع در کوی بی سیم رفتیم و شب را آنجا گذراندیم . هر روزکه می گذشت ، می دیدم که رفتار برادرم با من نسبت به روز قبل تغییر کرده و بهتر می شود . بسیار با ملاطفت و مهربانی با من صحبت می کرد و مرا راهنمایی می نمود . دوازده روز با برادرم بودم . شبی که قرار بود فردایش برگردیم پیش ‏‏پدر و مادرم ؛ محمود  رو به رویم  نشست و گفت : « برادرجان ؛ من  دیگر ‏متعلق  به شما نیستم ؛ من هفته آینده به جبهه می روم و به من الهام شده که ‏دیگر پیش شما برنمی گردم » ، سپس مرا بوسید و مرا در آغوش گرفت و ‏گفت : « پس از من امیدوارم که هیچ وقت پدر و مادرم را اذیت نکنی و کمک حال آنها باش »  این را گفت و هر دو خوابیدیم .

« شهید محمود بهرامی / تنگستان »




نوع مطلب : خاطرات برادران شهداء، 
برچسب ها : محمود بهرامی ؛،
لینک های مرتبط :